1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

رمان فوق العاده هم سایه من.دانلود+ نسخه تکست

شروع موضوع توسط saeid-ha ‏Apr 10, 2013 در انجمن داستان و رمان

  1. Sonya

    Sonya حس خوبيه ببینی یه نفر همه رو بخاطر تـــو پس زده

    10,226
    58,479
    33,493
    :81:
     
    saeid-ha از این پست تشکر کرده است.
  2. saeid-ha

    saeid-ha belong to autumn !...

    3,098
    11,982
    1,894
    خوندین جو گیر شدین پای من نزارینا!!!!
    گفته باشم
     
    فرزانه و behnam7503 از این پست تشکر کرده اند.
  3. behnam7503

    behnam7503 ناظم انجمن

    3,895
    10,884
    1,729
    بقیش رو بزار:cry:
     
    saeid-ha از این پست تشکر کرده است.
  4. saeid-ha

    saeid-ha belong to autumn !...

    3,098
    11,982
    1,894
    دو سه روز بعد از اون ماجرا انقدر درگیر کارای شرکت و assignment های دانشگام بودم که نه مجد و دیدم نه فرصت کردم با مامان اینا تماس بگیرم تا اینکه یکشنبه عصر به محض اینکه وارد خونه شدم تلفن زنگ زد اول با سابقه ی ذهنی که داشتم خیال کردم مجده ولی بعد یادم افتاد از در که اومدم , ماشینش توی پارکینگ نبود واسه ی همین بدو رفتم سمت تلفن. به محض اینکه گوشی رو برداشتم صدای جیغ کتی پیچید تو گوشم :
    - هیچ معلوم هست کجایی بی وفا؟؟؟ دیگه رفتی سر کار خودتو گرفتی دریغ از یه زنگ !! نمیگی این خواهر تنهاست ؟؟ تو رفتی عشق و صفا دیگه منو یادت رفت ..
    خندم گرفته بود راست میگفت خیلی وقت بود با خونه تماس نگرفته بودم واسه ی همین گفتم :
    - باشه باشه تسلیم ... حالام نمیخوای به بزرگترت سلام کنی ؟
    - خیلی پرویی کیانا .. خیلی... بعدم خندید گفت :
    - -سلامی به گرمیه آفتاب شیراز , شهر عشاق ...
    وسط حرفش پریدم و با خنده گفتم :
    - اووووه بسه توام , حالت چطوره ؟ کتی بخدا نمیدونی چقدر دلم هواتو کرده, اینکه بشینیم با هم ساعت ها حرف بزنیم .
    - آره خواهر بشینیم ساعت ها به کله پاچه ی مردم که تو دیگ غل غل میخوره نگاه کنیم ..
    - کوفت !! ما کجا غیبت میکنیم ؟
    - آره اصلا فقط بیان واقعیته عزیزم!!!
    - عاشقتم ! یعنی لودگی نکنی اموراتت نمیگذره ها ! مامان بابا چطورن ؟
    - همه سر و مرو گندهن و دارن منو چپ چپ نگاه میکنن .
    بعدم خندید و گفت :
    - بیا اول با خانوم والده و ابوی صحبت کن بعد من باهات حرف میزنم فعلا!
    مامان در حالی که داشت به کیانا غر غر میکرد گوشی رو گرفت و تا صدای منو شنید گفت :
    - سلام مادری , قربون چشمای قشنگت برم . خوبی ؟
    حرف ها و صدای مامان بعد از مدت ها یه آرامش عجیبی بهم داد اونقدر که برای بار هزارم ازینکه سایشون بالای سرمه تو دلم خدارو شکر کردم و در جواب مامان گفتم :
    - سلام مامان گلم .. خوبم الحمدا.. .. فقط دوری از شما و باباست که اذیتم میکنه.
    - بخدا منم همش تو فکرتم .. مادر نشدی بفهمی وقتی بچه ی آدم ازش جدا میشه چه حالی پیدا میکنه .
    تقریبا ده دقیقه ای با مامان حرف زدم و کلی نصیحت کرد که مواظب خورد و خوراکم باشم الان که اواسط مهر و هوا سرد گرم میشه مواظب باشم سرما نخورم و....بعدم به سختی راضی شد گوشیرو به بابا بده ..
    وقتی صدای بابا توی گوشم پیچید اون آرامش صد برابر شد نمیدونم چرا ولی از همون بچه گیم بابایی بودم نه اینکه از مامان نوشین بیشتر دوستش داشته باشم نه فقط باهاش راحت تر بودم درست عکس کتی ..
    بابا گفت :
    - سلام بابا جان احوالت چطوره این مامانت مهلت نمیده آدم صدای قشنگه دخترشو بشنوه..کجایی بابا پیدات نیست؟
    - سلام بابا محسنم خوبین شما ؟؟؟ بخدا بابا نمیدونی چقدر درگیرم از شرکت که نمیتونم زنگ بزنم خونم که میام تا غذایی درست کنم و یه سری کارای دانشگامو انجام بدم شده 11 دیگه جونی واسم نمونده.
    - خسته نکن خودتو بابایی, تو که به این پول نیازی نداری منم اگه پیشنهادشو دادم واسه خاطر خودت بود هروقت احساس کردی از پسش بر نمیای بگو..
    - نه بابا خوبه فقط یکم هنوز دستم نیومده چجوری برنامه ریزی کنم راستی بابا ؟ شما میدونستید رئیس شرکتی که من میرم پسر خانومیه که این خونرو ازش خریدیم ؟
    - آره بابا سخاوت بهم گفته بود مگه به تو نگفته بود ؟
    - نه من نمیدونستم
    - حالا چطور مگه ؟
    - هیچی بابا همینجوری ...
    باورم نمیشدبابا میدونسته و هیچی بهم نگفته البته پیش خودش فکر کرده بود که سخاوت میگه ... ولی اون چرا نگفته ؟؟؟...با صدای بابا به خودم اومد که میگفت :
    - بهر حال بابا زیاد به خودت فشار نیار و در آرامش کامل به کارات برس. اینم بدون من و مامانت همیشه بهت افتخار میکنیم دوست داریم ... اگه کاری نداری گوشیو بدم کتی ..
    - نه بابا مرسی به خاطر همه ی محببتاتون ... مواظب خودتون باشید ..
    بعدم خداحافظی کردیم و با کتی نزدیک یک ساعت از هر دری حرف زدیم از فامیل و شرکت گرفته تا دانشگاه اونو دانشگاه خودم فقط نمیدونم چرا زبونم نچر خید راجع به مجد حرفی بزنم قرار شد اولین تعطیلی پشت هم یا کتی بیاد تهران یا من برم شیراز و ترجیح دادم وقتی دیدمش همه چی رو براش تعریف کنم.
    روز بعد نمیدونم چرا ساعت موبایلم زنگ نزد و شاید زنگ زده بود و من نشنیده بودم طرفای 7:15 بود از خواب پریدم داشتم سکته میکردم با جتم میرفتم 8 نمیرسیدم واسه ی همین بلافاصله زنگ زدم به فاطمه و بهش گفتم خواب موندم اونم گفت:
    - ایرادی نداره اگه تونستم برات کارت میزنم.
    - آخه شمس رو چیکار میکنی؟
    - به ظاهرش نگاه نکن , آدم بدی نیست فقط توام گوله بیایا !
    بعد از حرف زدن با فاطمه یکم خیالم را حت شدم بدو بدو حاضر شدم و یه لقمه نون گذاشتم دهنمو بزور آب فرو دادم تا فشارم نیافته و ساعت 7:45 از خونه زدم بیرون .
    از شانس بدم مجد توی پارکینگ بود و داشت سوار ماشینش میشد منم بدون اینکه نیم گاهی بهش کنم بدو از در رفتم بیرون ...
    به محض اینکه سر خیابون رسیدم مجدم از کنارم رد شد و رفت خدا خدا میکردم نره شرکت آخه بعضی روزا صبح ها میرفت شهرداری .. دوباره بی خیال مال دنیا شدم اولین تاکسی که از جلوم رد شد دربست گرفتم....به محض اینکه راننده پیچید توی اتوبان نزدیک بود گریم بگیره ...اتوبان قفل شده بود از ترافیک ..خودمو کلی فحش دادم که چرا با همون اتوبوس نرفتم حداقل تا یه مسیری خط ویژه بود و سریع تر میرفت ..خلاصه با هر بد بختی بود ساعت 9 رسیدم شرکت راه پله هارو که داشتم میرفتم یه sms به فاطمه که توی راه کچلم کرده بود با زنگ وsms, زدم که من رسیدم ! و تا رفتم تو , شمس آروم بهم گفت بدو تو اتاقت مجد شک کرده به کارتی که فرهمند جات زده . بعدم روشو کرد انور و بی خیال مشغول کارش شد . پیش خودم گفتم : اگه شک کرده پس به احتمال زیاد الان یا تو اتاقمه یا داره میره اونجا . با هزار ترس و استرس راهروی اول رو پیچیدم و یواشکی سرک کشیدم که دیدم بله.. داره میره سمت در قسمت محاسبه به محض اینکه رفتش تو گوله رفتم سمت دستشویی و کیفم گذاشتم توی قسمت زنونه و دستمو خیس کردم و رفتم سمت اتاقم.
    با وارد شدن من فاطمه و آتوسا وسحر سه تایی گفتن :
    - ایناهاشن خانوم مشفق.
    منم بدون اینکه خودم رو ببازم رو کردم بهش و گفتم:
    - با بنده امری داشتین ؟
    در عین حالی که عصبی بود با شک پرسید :
    - شما امروز کی تشریف آوردین شرکت ؟ الان کجا بودید؟
    با خونسردی گفتم :
    - مثل همیشه ساعت 8 , الانم شرمنده رفته بودم دستشویی , چطور مگه ؟ مشکلی پیش اومده؟
    در حالی که ابروهاشو به نشانه ی تعجب داد بالا رو کرد به فاطمه و با لحن تندی گفت :
    - پس چرا وقتی از شما میپرسم خانوم مشفق کجان مِن مِن میکنید ؟
    فاطمم که دیگه خیالش از بابت من راحت شده بود با آرامش گفت :
    - چون نمیدونستم!! آخه معمولا کسی میخواد بره دستشویی اعلام نمیکنه جناب مجد !!
    کارد میزدی خونش در نمیومد ولی خودشو کنترل کرد و با لحن عادی گفت :
    - آهان .. حق با شماست
    بعدم رو کرد به من و با طعنه گفت :
    - راستش شما چون به طور موقت اینجا مشغولید.. خواستم بگم توی این یک ماه من تمرکز زیادی روی عملکردتون دارم پس حواستون جمع تک تک کاراتون باشه .
    پوزخندی زدم که از چشمش دور نموند ومثل خودش با طعنه گفتم :
    - صد البته این نشانه ی درایت شما در امر ریاسته الانم اگه با بنده کاری ندارید برم پشت میزم که کارم نیمه تموم مونده.
    با گفتن بفرمایید ..از اتاق بیرون رفت و به محض بسته شدن در هر چهار نفرمون از خنده ولو شدیم روی صندلیامون در حالی که سعی میکردم بی صدا بخندم رو کردم به فاطمه و گفتم :
    - دستت طلا دختر کارت عالی بود!!!
    - فاطمم در حالی که ریسه رفته بود از خنده گفت :
    - خدا نکشدت , وقتی شمس زنگ زد گفت مجد داره میاد اونجا نزدیک بود شلوارمو خیس کنم واسه ی همین بهش گفتم اگه تو اومدی بگه بهت مجد شک کرده که تو همون لحظه sms زدی .. ولی بازم شک داشتم بتونی کاری کنی که نفهمه ... نمیدونستم اینقدر فیلمی ...
    آتوسا و سحرم حرفای فاطمه رو تایید کردن و کردن بعد از کلی خندیدن و شکر گزاری بابت اینکه لو نرفتیم مشغول کارمون شدیم ...
    اونروز ساعت حدودای دو بود که آقای فراست با یه سری پلان اومد و بعد از توضیح دادنشون رو کرد به فاطمه و گفت :
    - مهندس فرهمند اینا باید امروز برگردناتاق مهندسین .
    فاطمه متعجب گفت :
    - چی؟ یعنی ما باید تا آخر وقت محاسبات رو انجام بدیم ؟ غیر ممکنه آقای مهندس مگه اینکه اضافه وایسیم..
    فراست با گفتن من نمیدونم دستور جناب دکتره در رو بست و رفت.
    من که سر در نیاورده بودم از سحر پرسیدم :
    - دکتر کیه ؟
    - مجدو میگه دیگه, دکترا داره مگه روز اول آتوسا نگفت .
    - اه اه چه غلطا نه دقت نکردم .
    بعدم ریز ریز خندیدم که فاطمه رو کرد بهمون و گفت :
    - بفرما مجد کینه ی صبح رو به دل گرفت
    گفتم :
    - چطور؟
    - نمیبینی؟ میدونی اینا چقدر طول میکشه من باید 6 خونه ی مادر شوهرم باشم ..
    گونشو بوسیدم گفتم:
    - مسئله ای نیست که مال تورم من انجام میدم تو همون 5 برو!
    ذوق کرد و گفت :
    - جون فاطمه؟ زحمتت نمیشه ..
    - نه بابا چه زحمتی مگه تو صبح لطف به این بزرگی نکردی در حقم .. اینکه چیزی نیست .
    پرید بغلمو ماچم کرد آتوسا که ازین حرکت ما خندش گرفته بود گفت :
    - خدا شانس بده
    هر چهارتا خندیدم و رفتیم سرکارامون ساعت 5 بود که فاطمه کارای باقیماندشو آوردو با هزار شرمندگی و اینکه جبران میکنه و از این حرفا داد به من و رفت کار خودم تا ساعت حول حوش 6 طول کشید ,تموم که شد رفتم سمت آب سرد کن داشتم آب میخورم که کار سحر و آتوسام تموم شد .. آتوسا رو کرد به من و گفت :
    - میخوای کارای فاطمه رو تقسیم کنیم ؟
    سحرم حرفش رو تایید کرد که گفتم :
    - نه لازم نیست بیشترشو خودش انجام داده شما برین
    - باشه هر جور خودت میدونی , پس این کارای ما آخرش تموم شد همرو ببر بذار اتاق مهندسین .
    - باشه عزیزم ... مواظب خودتون باشید.
    بعد ازاینکه بچه ها خداحافظی کردن , رفتم سر کارای فاطمه ولی اونقدر خسته بودم که سرعت قبل رو نداشتم بالاخره ساعت 8:15 بود که تموم شد برگه ها و پلان هارو دسته کردم و رفتم سمت اتاق مهندسین توی این فکر بودم که چجوری با این دستای پر در رو باز کنم که یهو صدای مجد اومد که می گفت :
    - خانوم مهندس کمک نمیخواین ؟
    بی توجه به حرفش سعی کردم در رو باز کنم که یهو همه ی پلانا و کاغذ ها از دستم ریخت ..
    عصبانی نگاش کردم ... و بی تفاوت شونه بالا انداخت یعنی چشمت کور!!! میخواستی بگذاری کمکت کنم بعدم از رو کاغذها پرید و رفت اونقدر با نگاهم دنبالش کردم و تو دلم بهش بد و بیراه گفتن تا تو پیچ راهرو گم شد ..
    کاغذهارو خورد خورد جمع کردم و گذاشتم رو میز وسط اتاق و اومدم بیرون. خواستم برم سمت در که یادم افتاد کیفم رو از صبح توی دستشویی بانوان جا گذاشتم .. رفتم سمت دستشویی اما هرچی گشتم نبود .. کلافه شده بودم همه ی زندگیم اون تو بود از موبایل و کارت ملی و کارت دانشجویی و از همه مهمتر کیف پولم و کارت بانکام ..پیش خودم گفتم شاید بچه ها رفتن دستشویی , دیدنش و آوردنش توی اتاق .. داشتم تمام اتاق رو زیر و رو میکردم که سنگینی نگاهی رو احساس کردم , برگشتم و مجد رو دم دردیدم با یه لبخند موذیانه ی آشنا.... توی دلم گفتم رو آب بخندی باز چه خوابی دیدی؟؟!!! نگاه منو که دید گفت:
    - فکر م کردم رفتین !!!؟!
    - نخیر
    - دنبال چیزی میگردید خانومه مشفق!!!
    - نخیر!!!!
    - اینجوری به نظر نمیاد ...آخه ..
    دلم میخواست دونه دونه گل و گیسشو بکّنم ....
    نمیدونم توی نگاهم چی دید که سکوت کرد ...
    منم دیگه جایز ندیدم بیشتر از این اتاق رو جلوش زیر و رو کنم از طرفیم امیدمو واسه ی پیدا کردن کیف از دست داده بودم .. فقط مونده بودم چجوری باید تا خونه برم...
    رفتم سمت در که برم بیرون دیدم خیال نداره از جلوی در بره کنار .. با لحن عصبی گفتم :
    - لطف میکنید بریند کنار میخوام برم ..
    به آرومی رفت کنار ...
    به راهرو رسیده بودم که گفت :
    - معمولا خانوما همیشه یه کیف گنده رو شونشونه .....
    اول خواستم محلش نذارم ولی باشنیدن کلمه ی کیف یهو ضربان قلبم شدت گرفت ... بدون اینکه بر گردم وایسادم و دستامو مشت کردم اونم با وقاحت ادامه داد :
    - توی این کیف انواع اقلام آرایشی و البته گاها بهداشتی پیدا میشه ...
    روی بهداشتی تاکید بیشتری کرد ... منظورشو فهمیدم ...احساس میکردم یه نفر چقدررر میتونه پررو باشه .. که همچین چیزی رو به روی یه زن بیاره .. برگشتم که دیدم درست پشت سرمه ...
    نگاهش عصبی بود!!!
    تا اومدم حرف بزنم داد زد گفت :
    - واقعا فکر میکنی من خرم ؟؟؟؟؟؟ آره ؟؟ گنده تر از توهاشم ....
    بقیه ی حرفشو خورد و یکم آرومتر ادامه داد:
    - تو صبح با من از در خونه زدی بیرون و ساعت 8 رسیدی اینجا !!! هه!!... واسم مهم نیست دیر اومدی... آدمیزاده ... ولی از اینکه احمق فرض شم متنفرم!!!! میفهمی؟؟؟؟؟ اگرم جلوی اون سه تا دختر احمق تر از تو حرفی نزدم نمیخواستم بفهمن که تو همسایه ی منی ...
    بعدم با پوزخند گفت :
    البته یه بار گفتم بازم میگم اگرم بفهمن واسه ی من بد نمیشه!!!!
    با صدا یی که از ته چاه در میومد گفتم :
    - میشه کیفمو بدید ..
    - رو میز شمسه ! توی دستشویی پیداش کرده بود گذاشته بود رو میزش که مال هرکی هست موقع رفتن برداره ... منم چون صبح دیده بودم تو دستت شناختمش!!!
    بعدم یه ابروشو داد بالا و گفت :
    - نمیخوای به دقت و نکته سنجیم آفرین بگی؟؟؟؟!!!
    برگشتم برم که ادامه داد :
    - صبح خوب فیلمی بازی کردی... ولی بدون برای من زود همه چی رو میشه!!!!
    علی الخصوص نقشه های زنانه!!! چون توی این یکی ...
    نذاشتم حرفشو ادامه بده و برگشتم سمتش و گفتم :
    - شما حق ندارید سر من عربده بکشید ... فکر میکنید کی هستید؟؟!!!! اوندفعه چیزی بهتون نگفتم دووور برداشتین ... کار صبحم به تلافیه اون !!!!اونقدرام که تصور میکنید جوجه نیستم!!!!! ازین به بعدم هرکاری کنید وبیخودی بخواین منو برنجونید یا بترسونید یا هرچی.. منتظر عکس العملش باشید!!!!
    - اُه اُه ؟؟؟ پس موش و گربه بازیه ؟؟؟!! نمیترسی همچین حریف قدری داری؟
    نگامو انداختم تو نگاش ..
    - آخرش مشخص میشه قدر کیه ...
    خنده ی مستانه ای کرد وبعد خیلی جدی چشماشو توی چشمام انداخت و سرش و نزدیک صورتم آوردجوریکه هرم نفساش بوی ادکلنش و بوضوح حس میکردم و گفت :
    - میشه بپرسم آخرش یعنی کی؟
    جوابی ندادم ... در عوض با پررویی تمام نگاش کردم .. بالاخره طاقت نیاورد و دستی به موهاش کشید و سرش رو کشید عقب..
    زیر لب جوری که بشنوه گفتم :
    - آخرش یعنی این ...
    بعدم بدون حرف اضافه رومو برگردوندم و رفتم سمت میز شمس و کیفمو برداشتم .. داشتم به در نگاه میکردم که از پشت سرم با حرص گفت :
    - نترس خانوم موشه قفل نیست!!
    بعدم با لحن نه چندان دلپسندی ادامه داد :
    - من معمولا به موشا آزادی عمل میدم تا خودشون بیان سمتم!!!
    سرمو تکون دادم و با زهر خندی گفتم :
    - البته به موشای کور دیگه مثل خانوم کرامت !!!!!!! ولی این یکی دو تا چشم داره چهار تا دیگم قرض کرده!!! خیلی وقتم هست که میدونه بد زمونه ای شده!!!!!
    توی چشماش طوفانی به پا شده بود از عصبانیت رگ گردنش به وضوح نبض میزد!!! و سینه ی ستبرش تند تند بالا پایین میرفت ... پیش خودم گفتم چقدر عصبانی میشه جذاب تر میشه... لبخندی نثارش کردم ازونا که چال گونم رو قشنگ نشون میده .. بعدم به آرومی گفتم :
    - شب خوش ...
    منتظر نموندم تا حرف دیگه ای بزنه و سریع از در زدم بیرون... با اینکه از داستان خانوم کرامت چیزی نمیدونستم ولی گویا درست زده بودم وسط خال!! با گریه اشو شروین جان گفتنش هر آدم تعطیلیم میتونست تا حدودی داستان رو بفهمه .دلم خنک شده بود و احساس میکردم امشب برخلاف چند شب پیش این منم که با خیال راحت میخوابم!!!
    دیرتر از همیشه رسیدم خونه,میل چندانی به غذا نداشتم واسه ی همین بی خیال شام شدم هوا کم کم داشت سرد میشد واسه ی همین یه گرمکن طوسی با یه بلوز آستین بلند زرشکی تنم کردم و نشستم روبروی تلویزیون ولی روشن نکردمش تمام ذهنم روی اتفاقای چند ساعت پیش بود ..نمیدونم چرا دوست داشتم سر به سر مجد بگذارم .. خوذمو گول میزدم اگه میگفتم ازش خوشم نمیاد ... با اینکه میدونستم آدم جالبی نیست ..البته این طبیعت همه ی آدماست که دوست دارن نظر کسایی که همه ی نظرا دنبال اوناست رو به خودشون جلب کنن و منم از این قاعده مستثنی نبودم ....البته چاشنی غرورم از بقیه تا حدود زیادی بیشتر بود...توی همین افکار بودم که صدای ماشین مجد اومد سوییت من همه ی پنجره هاش سمت حیاط بود وبنابراین به در بیرون دید نداشت احساس کردم مجد داره با یکی حرف میزنه واسه ی همین رفتم سمت در آپارتمان از توی چشمی نگاه کردم صدای کفشای مجد با صدای یه کفشه پاشنه بلند مخلوط شده بود و همون موقع مجد با یه دختر قد بلند که توی تاریکی راهرو درست قیافش دیده نمیشد رفت سمت در آپارتمانش.. خنده ی دختر توی راهرو پیچیده بود و مجدم در حالی که میخندید دائم با عزیزم و جانم کفتن انو دعوت به سکوت میکرد .. موقعی در رو واسه ی دختره باز کرد و احساس کردم برای چند ثانیه نگاشو به در آپارتمان من انداخت و بعد رفت تو ودر رو بست!!!
    شونهامو انداختم بالا و اومدم روی کاناپه ولو شدم ....نه قلبم تند میزد نه مثل روزی که عکسای عروسی محمد رو دیدم به قلبم وزنه ی سنگینی آویزون شده بود .. شنیده بودم عشق آدم رو حسود میکنه .. پس عاشق مجد نبودم ...
    زیر لب چند بار زمزمه کردم ...محمد ... محمد.. یهو یه بغض بدی چنگ انداخت توی گلوم .. اون کجا و مجد کجا...دلم برای نگاههای عسلیه مهربونش تنگ شده بود تو کل 4 سالی که میشناختمش و 3 ماهی که نامزد بودیم کوچکترین بدی در حقم نکرده بود و مطمئن بودم برای اینکارشم دلیل منطقی ای داشت ..محمد از یه خانواده ی مذهبی بود ...قدش تقریبا هم قدای مجد بود و بر خلاف مجد که چشم و ابرو مشکی بود وبو ی ادکلنش همه جا رو بر میداشت محمد چشمای عسلی و موهای قهوه ای روشن داشت و همیشه فقط بوی تمیزی میداد ...تا قبل از اینکه ازم خواستگاری کنه هیچ وقت تو چشمام نگاه نمیکرد ولی روز خواستگاری زل زد تو چشمام و گفت که از ته دل دوسم داره ... چه حالی شدم بماند ... روز نامزدیمون سلول سلولم خوشحال بود .. محمد حتی دوران نامزدیمونم برای خودش حد و مرزهایی رو تعریف کرده بود .. خیلی که دلش برام تنگ میشد فقط دستمو میگرفت و مهربون میبوسید و میگفت منو تو محرمیتمون الان عین دو تا خواهر و برادره ...بعدم مهربون میخندید و میگفت پس بهم بگو داداش .. اینجوری پذیرشمم برات راحت تر میشه..
    اما نمیدونم چی شد که یهو همه چی طوفانی شد ... با این افکار ناخودآگاه تلفن رو برداشتم و شماره ی موبایل محمد رو که میدونستم از شبکه خارج شده رو گرفتم ولی به محض اینکه تماس برقرار شد بوق خورد .. سه متر از جام پریدم و با هزار بدبختی تلفن رو قطع کردم ... قلبم داشت از سینه میزد بیرون .. دستم میلرزید .. میدونستم محمد از این تیپا نیست که شماره رو بگیره تا ببینه کی بوده ولی بازم تلفن رو گداشتم رو میز و خودم در حالیکه پاهامو تو سینم جمع کرده بودم نشستم رو کاناپه و خیره شدم به تلفن ..با خودم فکر میکردم اگه الان زنگ زد چی بگم ؟ بردارم ؟ که یهو تلفن زنگ زد و دوباره شش متر پریدم هوا زنگ چهارم با هر جون کندنی بود دکمه ی on رو زدم و با صدایی که لرزش به وضوح توش حس میشد گفتم :
    - بله ؟
    - سلام خواب که نبودی؟
    با صدای مجد در عینه حالی که نفسم رو با خیال راحت دادم بیرون نا خود آگاه اخمام رفت تو هم گفتم :
    - بر خر مگس معرکه لعنت !!! فرمایش!!!!
    - اه اه چه لات شدی.. داداش .
    احساس کردم جور ی پشت تلفن حرف میزنه که شخصی که بغلشه فکرکنه مخاطبش مرده نه زن!!!
    - کاری داشتین ؟
    نا خود آگاه نگام سمت ساعت رفت نزدیک 12 بود و اضا فه کردم :
    - نصفه شبی!!!!
    - پوزش!!! میخواستم بگم من مهمون عزیزی دارم که نمیتونم تنهاش بگذارم .. صدای خنده ی پر عشوه ای اومد .و ادامه داد :
    - دزدگیر با تو .. مرسی ..
    بعدم بدون اینکه منتظر جواب من بشه گفت فعلا و قطع کرد ..
    تو دلم هرچی بد و بیراه بود نثار خودشو هفت جد و آبادش کردم که همچین انگلی رو پس انداختن !! البته انگل اجتماع نبود چون واقعا تو کارش آدم موفق و جدی بود ولی بقول کتی : "انگل دم ذستی" که بود... با این فکر خنده ای کردم و ازکمد یه ژاکت برداشتم و شالمم انداختم رو سرم و رفتم سمت پارکینگ ....
    بعد از اینکه رمز دزدگیر رو زدم اومدم که از پله ها برم بالا یهو صدای داد و هوار نامفهومی اومد و که با باز شدن در آپارتمان واضح شد .. مجد در حالی که عصبانی بود داد زد :
    - از خونه ی من گمشو بیرون ... آدم به کثافتی تو و بابات ندیدم برو گمشو مار خوش خط و خال .. گفتم از دوران دانشجویی فرق کردی ولی دیدم همون آشغالی که بودی هستی
    دخترم در حالی که سعی میکرد مجد و به آرامش دعوت کنه با صدای زیر زنونه ای گفت :
    - شروین جان باور کن اونجوری که تو فکر میکنی نبود من داشتم فقط...
    مجد وسط حرفش پریده و گفت :
    - میری یا پرتت کنم بیرون منو گاگول گیر آوردین ..فقط داشتی نقشه های پروژه ی خلیج رو می دیدی؟؟؟!!!پس این فلش لعنتی چیه هان؟؟؟؟!!!توش فایل طرح های مناقصه چی کار میکنه برو به اون بابا ی بی غیرتت بگو دخترتو به چند میلیون پول میفروشی بد بخت؟؟؟!!!
    دختره اینبار عصبانی در حالی که تن صداش دیگه اون ملاحت سابق رو نداشت گفت :
    - حرف دهنتو بفهم آشغال نذار یه کاری کنم بابام دودمانتو به باد بده!!!
    - هر غلطی میخواین بکنین !! مال این حرفا نیستین!!
    من که از این همه عربده کشی شوکه شده بودم با صدای کفشای پاشنه بلند دختر رفتم زیر پاگرد پله ها قایم شدم ...
    همینکه دختره رسید دم در برگشت و من تازه تونستم قیافشو ببینم صورت بدی نداشت شبیه باربی بود البته به لطف جراحی بینی و پروتز گونه!! با صدای جیغ مانندش گفت :
    - تو لیاقت منو نداری ..بدم فکر نکن با اون نقشه های مزخرفت میتونی مناقصه رو ببری!!
    اینبار مجد از پله ها سرازیر شد و دخترم که دید هوا پسه جیغ زد و در رفت!
    موقعی که دیدم دختر ه رفت به خیال اینکه مجد رفته بالا سنگرمو رها کردم نمیدونم چرا ولی یه حس خوبی داشتم ... دلم خنک شده بود با این افکار از پله ها رفتم بالا توی پاگرد اول نشسته و سرشو توی دستاش گرفته.. احساس عذاب وجدان گرفتم از اینکه دلم خنک شده بود!!! و یه لحظه دلم به حالش سوخت که تا منو دید خندید و گفت :
    - تو اینجا چی کار میکنی ؟
    نخیر! این بشر اصلا انگار نه انگار ..
    - داشتم خرده فرمایشای شمارو انجام میدادم داداش!
    مخصوصا داداش رو با لحن پای تلفن خودش گفتم . یهو بلند زد زیر خنده و گفت :
    - آخه سوئیت روبرو رو میخواست گفتم اجاره ی یکی از دوستامه از شهرستان اومده!!
    - آهان .. از اون لحاظ!!!
    یک نگاه به سر تاپام انداخت و گفت :
    - از کی اینجور رو گرفتی؟؟!!!حالا نه به اون روز اولت نه به امروز!!
    خندم گرفت کلا ذاتش خراب بود ...سکوتم رو که دید پروتر شد و گفت :
    - ولی خودمونیم تو درو همسایگی اخلاقت بهتره ها!!!
    سعی خودمو کردم نخندم به جاش یه اخم کردم و گفتم :
    - شمام کلا فرهنگ آپارتمان نشینی نداری هروزم دارین یه شمّشو نشون میدین الانم بلند شین میخوام رد شم صبح 7 کلاس دارم!!!
    در حالی که میخندید گفت :
    - بله بفرمایید!!!!
    - بلند شد و من جلو راه فتادم اونم از پشت .. دم در آپارتمانامون که رسیدیم جدی گفت :
    - - فردا که میای 3 به بعد ؟
    سری به نشانه ی تایید تکون دادم .. و اومدم تو داشتم درو میبستم که آروم گفت :
    - شب بخیر همسایه!!
    منم با لحن جدی گقتم :
    - شب خوش!!!
    واسم جالب بود آدم تو داری بود با اینکه شاهد کل جرو بحث بودم ولی هیچ توضیحی نداد که چی شده و چرا ...منم اونقدر خسته بودم که پیشو نگرفتم سرم به بالشت نرسیده بیهوش شدم!!
     
    behnam7503 از این پست تشکر کرده است.
  5. behnam7503

    behnam7503 ناظم انجمن

    3,895
    10,884
    1,729
    داداش چشام از حلقه زد بیرون درشتر بزار
     
    saeid-ha از این پست تشکر کرده است.
  6. saeid-ha

    saeid-ha belong to autumn !...

    3,098
    11,982
    1,894
    6 ماهه به دنیا اومدی؟
    همشو درس کردم.
     
  7. saeid-ha

    saeid-ha belong to autumn !...

    3,098
    11,982
    1,894
    فصل هفتم :
    توی همون هفته شرکت قرار بود توی یه مناقصه ی بزرگ شرکت کنه , البته پدر همه ی کارکنا در اومده بود, روزای قبل از مناقصه مجد اونقدر عصبی بود که هیچ کس نمیتونست بره سمتش و تقریبا صابون اخلاق خوشش به تن همه ی کارمندا به جز عده ی محدودی که الحمدا.. منم جزوشون بودم خورده بود روزی که قرار بود مناقصه صورت بگیره تقریبا همه ی کارمندا با یه استرسی کار میکردند و گوش به زنگ نشسته بودن تا مجد از جلسه برگرده...
    تقریبا ساعت 12:30 بود که شمس پرید تو اتاق و گفت :
    - مجد اومد.. نمیشه از قیافش چیزی خوند .. گفته همه جمع شن اتاق کنفرانس ..
    ما چهارتا نگاهی بهم انداختیم که فاطمه گفت :
    - خیره ایشاا...
    آتوسا در حالی که نگرانی از صورتش پیدا بود گفت :
    - وایی من که دیگه حوصله ی عربده هاشو ندارم!!! یادتونه با مصفا سر اینکه یه قسمت ماکت ..بجای 5 سانت ارتفاع , 4.75 سانته چه کرد ؟؟؟
    سحر گفت :
    - بریم ببینیم چی شده ...
    فقط این وسط من ساکت بودم واسم فرقی نمیکرد یعنی بنظرم خیلی فرقی نمیکرد برنده شیم یا نه همه تا اونجا که تونسته بودند زحمت کشیده بودند و نا مردی بود اگه شرکت برندم نمیشد از کارکنا قدر دانی نشه!!
    وقتی وارد سالن کنفرانس شدیم یه لحظه چشمم بهش افتاد برای اولین بار تو کت و شلوار رسمی میدیدمش... مطمئنم اگه کتی اینجا بود یدونه از اون جوووونای معروفشو نثارش میکرد ... واقعا هم تیکه ای شده بود نمیدونم سنگینی نگاهمو احساس کرد یا اتفاقی ... روشو کرد سمت من و نگاشو انداخت تو چشمام .. . تو چشماش یه برقی بود ... و در حالی که یه لبخند کمرنگ رو لبش بود سرشو به نشونه ی سلام یه کوچولو خم کرد...احساس کردم گونه هام آتیش گرفت یهو ...بدون اینکه جواب سلامشو بدم رومو برگردوندم سمت فاطمه ... فاطمه که تازه متوجه مجد شده بود زیر گوشم گفت :
    - حیفه با این تیپی که زده مناقصه رو نبرده باشه ..
    سحر آروم گفت :
    - اینجوری که این سینشو داده جلو ...یعنی یه موفقیتی کسب کرده!!!
    آتوسا با این حرف سحر ریسه رفت و گفت :
    - توام ترشی نخوری یه چیزی میشیا... تحلیلای مارپلی میکنی...
    با این حرف هر 4 تامون زدیم زیر خنده داشتم میخندیدم که دیدم مجد یه ابروشو داده بالا و دوباره خیره شده به من .. فاطمه که متوجه این نگاه شد آروم رو کرد به اون دوتای دیگه و گفت :
    - هیس الان صاحابش میاد بیرونمون میکنه ..
    این حرفش خنده ی منو بیشتر کرد که با صدای عصبی مجد به خودمون اومدیم که گفت :
    - اگه خانومای ته سالن اجازه بدن من شروع کنم!!
    بالاخره هر جور بود خندمون رو قورت دادیم و مجدم شروع کرد ..
    بعد از یه ذره مقدمه چینی گفت :
    - با تشکر از زحمات تک تکتون توی این چند وقته... میدونم هممون به نوعی زیر استرس شدید کار کردیم به هر حال زمان کم بود و کار زیاد اما متاسفانه این وسط برای من بد شد ...
    فاطمه زیز گوشم گفت :
    - به جون خودم نبردیم!!
    - چون باید یک پاداش به خاطر زحمتتانون و یه مهمونی بزرگم برای برنده شدن شرکت توی مناقصه ترتیب بدم ..
    چند ثانیه ای همه تو بهت بودن که یهو انگار که تازه حرف های مجد براشون جا افتاده شروع کردن به دست و سوت زدن ..فاطمه که از خوشحالی هی بازوی من بد بخت رو چنگ می انداخت ..
    یکی از مهندسا دستشو برد بالا و با اشاره ی مجد گفت :
    - ما همه خوشحالیم ازین پیروزی ولی خوشحال تریم بابت پاداش میشه بگید پاداش چیه ؟
    مجد خنده ی مغروری کرد و گفت :
    - برای کسایی که استخدام رسمین یک ماه حقوق ثابت و برای قرار دادیها 15 روز..
    نمیدونم چرا اون وسط شیطنتم گل کرد و دستمو بردم بالا ... همه ی حاضرین علی الخصوص کارمندای زن با یه تعجبی بهم نگاه کردن ..
    خود مجد در حالیکه یه خنده ی متعجب و موذی رو لبش بود با اشاره سر اجازه داد که گفتم :
    - خوب این وسط تکلیف کارمندای رسمی مشخص شد .. قراردادیارم که در ادامه پاداششون رو گفتین ... میمونم من!!! که نه قرار دادیم نه رسمی و یه جورایی آزمایشیم .. پاداش من چیه..
    مجد در حالیکه سعی میکرد خندشو کنترل کنه گفت :
    - شما همینکه توی این شادی سهیمی خودش پاداشتونه ..
    همه علی الخصوص آقایون زدن زیر خنده .. احساس بدی بهم دست داد بیشعور جلوی همه ضایعم کرده بود ... اومدم بهش جواب دندون شکنی بدم که پیش دستی کرد و گفت :
    - ولی چشم حتما بررسی میکنم و بهتون تا آخر ساعت کاری اعلام میکنم ..
    بدون اینکه تشکر کنم نشستم سر جام ..
    کم کم جمعیت متفرق شدن و هرکی رفت سر کارش ما 4 نفرم برگشتیم تو اتاقمون تمام مدت تا پایان وقت اداری سحر و آتوسا و فاطمه راجع به پاداش و اینکه باهاش چیکار کنن بحث کردن و منم ازونجایی که بیکار بودم سرمو گذاشتم رو میز و نفهمیدم کی خواب رفتم ...
    احساس کردم یکی داره گونمو ناز میکنه .. که خوابالو گفتم :
    - نکن فاطمه ...الان پا میشم ..
    صدایی نیومد و باز احساس کردم گونم ناز شد ...
    این دفعه آروم سرمو از روی میز برداشتم و در حالیکه چشمام نیمه باز بود به جلو نگاه کردم ..
    مجد رو دیدم که از اونور نشسته رو میز ..
    فکر کردم خوابم .. چشمامو مالیدم و وقتی باز کردم دیدم داره با خنده نگام میکنه بعدم با صدای که توش به وضوح خنده موج میزد گفت :
    - خواب نمیبینی خودمم..
    نیم متر پریدم هوا ..و بی هوا گفتم :
    - مگه ساعت چنده ؟
    گفت :
    - نترس یه ربع به پنجه..
    - پس بچه ها کوشن ..
    - نیم ساعت پیش اومدم تا بگم بیای تو اتاقم راجع به پاداشت حرف بزنیم .. دیدم خوابی دوستات حول کرد بودن .. خواستن بیدارت کنن که اجازه ندادم یعنی دلم نیومد ... و مرخصشون کردم .. کل شرکتو..
    عصبانی شدم اخم کردم گفتم :
    - یعنی چی .. اینکارا یعنی چی .. ؟
    خنده ی بلندی کرد و گفت :
    - من مرده ی اون عذاب وجدانیم که الان داری بخاطر اینکه رییست موقع خواب در وقت اداری مچتو گرفته احساس میکنی!!!!!!
    - نفهمیدم کی خوابیدم قتل که نکردم!!
    - وقتی خوابی معصومی فقط ...ولی پامیشی..
    حرفشو قطع کردم در حالی که از جام بلند میشدم گفتم :
    - به چه حقی وقتی خواب بودم گونه ی منو ناز کردین؟
    یه لحظه متعجب شد ولی سریع بی تفاوت شونه انداخت بالا و با پوزخند گفت :
    - من ؟؟؟؟ خواب دیدی ... بعدم یه ابروشو داد بالا و گفت :
    - من فقط در یه صورت گونه ی یه دختر رو ناز میکنم ..
    از حرف خودش قهقه ای سر داد و ادامه داد :
    - مثل اینکه خیلی دوست داری طعم ناز و نوازشای منو بچشی..
    عصبی و کلافه شده بودم .. دلم میخواس خر خرشو بجوام ... انگار اونم متوجه شد چون بلافاصله زهر خندی زد و گفت :
    - حالا خونتو نمیخواد کثیف کنی ..بلاخره یه نفر..
    نذاشتم حرفشو ادامه بده و گفتم :
    - مرسی بابت پاداشتون .. عالی بود ..
    کیفمو برداشتم و از اتاق زدم بیرون ...
    نمیدونم چرا عقده ی ریاست داشت عقده ی اینکه بچزوندم .. مگه چیکارش کرده بودم ... آدمم اینقدر کینه ای ؟؟؟؟
    از ساختمون شرکت زدم بیرون نم نم بارون میومد ولی تصمیم گرفتم پیاده برم سمت ایستگاه اتوبوس هنوز چند قدم نرفته بودم که بارون تند تر شد و یهو رگبار گرفت ...بی خیال پیاده روی شدم و رفتم اون سمت خیابون تا تاکسی سوار شم .. توی همین حین ماشینش از جلوم رد شد و چند متر جلوتر نگه داشت .. بعدم دنده عقب گرفت و شیشه رو داد پایین و گفت :
    - بارونیه سوار شو .. سرما میخوری..
    با نفرت نگاش کردم ...
    - مگه نگفتید بالاخره یکی پیدا میشه .. شاید از برکت بارون ... یه خوبشم پیدا شه !!!!!!!!
    زیر لب غرید :
    - لجباز
    بعدم بی هیچ حرفی شیشرو داد بالا و تمام حرصشو روی پدال خالی کرد و با سرعت رفت ..

    تقریبا 2 ساعتی توی راه بودم خیابونا به خاطر بارندگی کیپ شده بود از ترافیک.. سر کوچه در حالی که لباسای خیس به تنم چسبیده بود از ماشین پیاده شدم و سلانه سلانه رفتم سمت خونه دم در یه لحظه سرمو بالا کردم و دیدم پشت پنجره وایساده با دیدن من سری به نشانه ی تاسف تکون داد و رفت .. منم کلید انداختم و وارد شدم .. از پله ها که رفتم بالا دیدم جلوی در آپارتمانش تکیه داده به چارچوب ...نگاهی بهش انداختم که اومد جلو تر و گفت :
    - میدونی سرما بخوری خودم میکشمت ؟؟؟!!!
    سکوت کردم که ادامه داد :
    - باشه قبول امروز بد حرف زدم .. ولی احمق کوچولو .... تام و جریم مواقع بحران باهم دوست میشن!!!
    از حرفش خندم گرفت طبق معمول تا خندمو دید پررو شد و گفت :
    - بیا پیش من چایی تازه دم دارم بخور تنت گرم شه!!!!
    جوری چپ چپ نگاش کردم که دستاشو به حالت تسیم برد بالا بعدم با خنده گفت :
    - زبونتو موشه خورده همسایه؟؟؟؟
    - نه همسایه آقا گربهه نطقمو کور کرده!!!
    خندید گفت :
    - آخیش متلک خونم افتاده بود پایین ..
    بدم گفت:
    - برو تو دیگه یخ زدی ..
    - اگه شما اجازه بدی .. ماشا.. نفست زیاده ..
    خندید و گفت :
    - بله زحمت رو کم میکنم... عصر عالی بخیر..
    طبق معمول یه پشت چشمی نازک کزدمو سری تکون دادم و کلید انداختم رفتم تو!!!



    از ترس اینکه سرما بخورم تا در رو بستم شروع کردم تند تند لباسامو در آوردن بعدم رفتم بالا و ریختمشون توی سبد رخت چرکها و بلافاصله رفتم زیر دوش آب گرم...
    از حموم که اومدم بیرون احساس بهتری داشتم مو هامو خشک کردم و یه لباس گرم پوشیدم ولی محض اطمینان و واسه ی اینکه یه وقت سرما نخورم و گزگ بدم دست مجد تا اذیتم کنه یه لیوان بزرگ آب پرتقال واسه ی خودم گرفتم و با یه قرص سرما خوردگی خوردم... طرفای 9 ام اونقدر که تنم خسته بود رفتم تقریبا سرم به بالشت نرسیده بیهوش شدم..
    صبح روز بعد موقعی که از خواب پاشدم اول دو دقیقه تو رختخوابم نشستم آب دهنمو قورت دادم و کش و قوسی اومدم تا ببینم سرما خوردم یا نه وقتی دیدم حالم خوبه خوبه با فکر اینکه مجد ضایع میشه سر وحال قبراق بعد از خوردن صبحانه حاضر شدم و زدم بیرون .. داشتم در رو قفل میکردم که در اونور باز شد و مجد با موهای بهم ریخته و یه دست گرم کن کاپشن مشکی اومد بیرون و تکیه داد به چهار چوب در.. نگاهی بهش انداختم و اومدم برم که با صدایی که بد جور گرفته بود گفت :
    - کجا؟
    در حالی که خندم گرفته بود و به سختی سعی میکردم کنترلش کنم گفتم :
    - خوب شرکت دیگه ..
    خیلی جدی گفت :
    - امروز شرکت مرکت تعطیله!!! باید بمونی خونه به رئیس شرکت برسی ...
    - چی شده ؟ پشه لگدتون زده ؟؟؟!!!!
    سرفه ای کرد و کلافه نگام کرد :
    - بمون!!! حالم خیلی بده ...
    - خوب برین دکتر ... مگه من دکترم ؟
    - حرف دکترم نزن من تاحالا تو عمرم جز دندون پزشکی هیچ دکتری نرفتم!!
    مونده بودم چیکار کنم برم یا بمونم از طرفی یه کرمی افتاده بود تو وجودم برم از طرفیم دلم سوخت واسش .. توی همین فکرا بودم که موشکافانه نگام کرد و گفت :
    - چیه؟ داری فکر میکنی بری و حالمو بگیری؟؟؟ خوب برو هر چند که زنگ میزنم میگم رات ندن تو ساختمون شرکت!!!
    - بعدم با لحن شیطونی ادامه داد :
    - افتخار بزرگی نصیبت شده ... با یه زنگم ده نفر اینجا بودن .... ولی خوب ...
    - حالا من نخوام افتخار نصیبم بشه باید کیو ببینم ؟؟؟
    با بد جنسی گفت :
    - بازم منو!!!!
    خندم گرفته بود ...یکم سبک سنگین کردم و دیدم بدم نیست کلی کار عقب افتاده برای دانشگاه داشتم که میتونستم امروز که تو خونم انجام بدم..
    واسه ی همین گفتم :
    - باشه ... قبول...
    بدون اینکه ابراز خوشحالی کنه سری تکون داد و از جلوی در رفت کنار ... دیدم نمیره تو گفتم :
    - خوب برین تو دیگه کاری داشتین زنگ بزنین ..
    جوری که انگار احمق دیده نگام کرد و گفت :
    - حیفه موش!!! تو با این آی کیو چجوری مهندس شدی؟ من اگه میخواستم مریضم تو خونه تنها بمونم که میگفتم برو شرکت حالم بد بود زنگ میزنم!!! بیا اینجا یه سوپی برام درست کن یه آب میوه ای بده دستم ...نترس لو لو خور خوره نیستم!!!!ا من میرم بالا تو اتاقم میخوابم توام پایین بشین کاری داری بکن ولی تو خونه باش!!!
    بعدم بدون حرف اضافه در رو باز گذاشت و رفت ..
    معلوم بود حالش بده تمام مدت تکیه داده بود به دیوار حرف میزد دلم سوخت.. رفتم تو خونه و کیف و کتابای دانشگامو برداشتم و با همون مانتو روسری رفتم ..
    وارد خونه که شدم اول از بودن کلید روی در مطمئن شدم و نا خودآگاه کلید رو برداشتم و گذاشتم تو جیب مانتوم بعدم توجه ام رو به اطراف دوختم ورودی خونه یه کریدور نیم دایره بود که توش کمد وجاکفشی و یک در که احتمال دادم سرویس بهداشتی باشه و یه در نیمه باز سفید از چوب وشیشه قرار داشت از اون در رفتم تو وارد یه راهرو شدم که سمت راستش نرد ه های چوبی بود با دوتا پله به سمت پایین وارد یه سالن بزگ که قشنگ دو تا ست کامل مبل رو تو خودش جا داده بود.. و یه گوششم یه پیانو ی بزرگ سفید قرار داشت میشد و طرف دیگش به سمت آشپزخونه میرفت از در سمت راست آشپزخونه با یه اختلاف سطح خیلی قشنگ وارد یه فضا میشد که یه میز ناهار خوری 12 نفره قرار داشت و از در چپش وارد یه حال نسبتا بزرگ میشدی که کنارش پله های چوبی خراطی شده به سمت بالا میرفت توی حال یه عکس خانوادگی از مجد توش به دیوار زده شده بود توی عکس مجد بیست سالشم نبود ولی از الانشم بهتر بود!!! خانوم فرخیم جوون و لاغرتر بود دوتا برادراشم خوب بودن منتهی به نظر من مجد چهره ی گیرا تری داشت و بیشترم شبیه پدرش بود.
    در کل خونه ی قشنگی بود و همه ی خونه با ترکیب رنگ های آبی خیلی کمرنگ وشیری تزئین شده بود بعد از اینکه خوب اطراف رو دید زدم وارد آشپز خونه شدم و در یخچال رو باز کردم .. خدارو شکر فراوونی بود چند تا پرتقال برداشتم و آبشو گرفتم ویکم نون و کره و پنیر گذاشتم تو ی سبنی و از پله ها بالا رفتم .. داشتم فکر میکرم .. کدوم در اتاقشه که دیدم فقط یه دره که شبیه درای دیگه نیست .. نمیدونم چرا ولی یاد در اتاقش توی شرکت افتادم که با سایر درها متفاوت بود واسه ی همین اول توی اون اتاق سرک کشیدم, حدسم درست بود به سینه روی تخت دراز کشیده بودخس خسه نفسش شنیده میشد .. خوابه خواب بود ...بعد از اینکه سینی رو گذاشتم روی پاتختی .. نگاهی به اطراف انداختم .. اتاق سرمه ای سفید بود با یه میز کار سمت راست اتاق و یه تخت دونفره سمت چپ ...و یه در که باز حدس زدم سرویس بهداشتی باشه اتاق ساده ای بود روی دیوار چندتا عکس از خودش و دوستاش که همه پسر بودن و معلوم بود مال دوران دانشجوییشه به چشم میخورد .. با صدای سرفش برگشتم سمتش . خواب بود هنوز.. احساس کردم تب داره گونه هاش گل انداخته بود .. آروم دستمو گذاشتم رو پیشونیش که حدسم درست و بود داشت تو تب میسوخت , نگران شدم .. آروم لحاف رو زدم کنار و سعی کردم بیدارش کنم .. ولی هر چی تکونش دادم فقط هذیون میگفت و دوباره خواب میرفت .. با این هیکل مردنی سعی کردم طاق بازش کنم وکاپشن گرمکنشو از تنش در آرم با هر بد بختی بود اینکارو کردم و سریع رفتم سمت آشپزخونه یکم یخ از تو فریزر برداشتم و دنبال لگن همه ی سوراخ سنبه های خونرو گشتم و آخر توی یه اتاقک کنار دستشویی دم حال که توش فقط ماشین لباسشویی بود و حدس زدم رختشور خونست پیدا کردم و بدو رفتم بالا .. لگن رو توی دست شویی خودش پر کردم و چند تا تیکه یخ انداختم توش و آوردم لب تخت .. پاهاشو از تخت انداختم پایین و کردم توی لگن ..بعد از اینکار یهو شروع کرد لرزیدن رفتم تنشو گرفت تو بغلم که نلرزه... و آروم اروم پیشونیش که خیس عرق بود رو ناز کردم و زیر لب گفتم :
    - هییس آروم.. تبت بالاست با اینکار زود زود خوب میشی ..آروم.. آفرین پسر خوب..بعدم یکم از یخ هارو لای دستمالی که از پایین آورده بودم پیچیدم و گذاشتم روی پیشونیش.
    کم کم لرزشش آروم شد و حرارت بدنش کم شد .. ترسیدم چشماش باز شه و ببینه اینجوری بغلش کردم از رو تخت اومدم پایین و پاهاشو از لگن درآوردم و خشک کردم , دوباره درازشون کردم رو تخت ..لگن رو بردم گذاشتم توی دستشویی .. و برگشتم ..دیدم هنوز خوابه .. آروم دستمو گذاشتم روی پیشونیش .. تبش خیلی پایین اومده بود تا دستمو اومدم بردارم یهو مچمو گرفت و منم از تر س جیغ زدم که با یه لبخند کمرنگی گفت :
    - هیییس بابا .. مگه مرده زنده شده؟؟؟
    سعی کردم مچمو از دستش در آرم که سفت تر گرفت و گفت :
    - بشین لب تخت ... من با این حالم نمیتونم لقمه بگیرم .. واسم لقمه بگیر..
    کلا آدم پرویی بود!!! و یه نگاه به سینی انداختم کره آب شده بود واسه ی همین با این بهانه گفتم :
    - ول کن دستمو کره آب شده برم عوضش کنم ..
    - یه دفعه گقتم دوست ندارم خر فرض شم ...من کره نمیخوام همون نون پنیر ..
    با دستیم که آزاد بود سینی رو گذاشتم رو پاهام اونم خودشو کشید بالا ونشست بالشت رو گداشت پشتشو تکیه داد بهش ..منیدونم چرا ولی قلبم تند تند میزد ..زیر نگاهش با هر جون کندنی بود و با یه دست لقمه می گرفتم براش و اونم با دستش که آزاد بود و دست منو نگرفته بود میذاشت دهنش و روش یه قلپ آب پرتقال میخورد ...
    یه دفعه نمیدونم چی شد دستمو ول کرد .. اروم دستش رفت سمت کاپشن گرم کنش و در حالی که ابروشو داده بود بالا و از چشماش شیطنت میبارید گفت :
    - تو اینو در آوردی؟؟؟؟
    سر تکون دادم و گقتم :
    - آره ..چطور ..
    یهو چشماشو ریز کرد و یه نگاه به سر تاپام انداخت و گفت :
    - خوب شد پاشدم وگرنه معلوم نبود دیگه کدوم لباسامو در آری...
    اخم کردم و گفتم :
    - تب داشتین میخواستم تبتونو بیارم پایین این چه حرفاییه..
    بلند با اون صدای گرفتش خندید و گفت :
    - من خودم آدم لخت کنم ... تو دیگه میخوای سر منو شیره بمالی ..
    مخم سوت کشید ا این همه وقاحت و پررویی .. اومدم پاشم که سریع باز دستمو گرفت و گفت :
    - من هنوز گشنمه ...
    عصبی نفسمو دادم بیرون میدونستم حتی با اینکه مریضه زورم بهش نمیچربه مشغول لقمه گرفتن شدم و اونم ساکت نگام میکرد و لقمه هاشو میخورد .. یکم که گذشت احساس کردم مچ دستم داغتر شد واسه ی همین گفتم :
    - فکر کنم تبتون رفت بالا باز فقط ته آب پرتقال رو بخورین .. نمیخواد پنیرارو بخورین ..
    دیدم چیزی نگفت نگاش کردم که دیدم یه جوری داره نگام میکنه ... قلبم عینه جوجه شروع کرد زدن ..انگار فهمید چون گفت :
    - مال تبِ مریضی نیست ...
    - با یه لحنی که خودمم از ضعفی که توش بود حالم بهم خورد گفتم :
    - میشه دستمو ول کنین؟؟؟
    دستمو با عصبانیت ول کرد و گفت :
    - تلفن رو بردار این شماررو بگیر 912…....... ..بزن رو آیفن
    شماررو گرفتم دو تا بوق خورد که صدای ظریف یه دختر پیچید و گفت :
    - وای شروین عزیزم تویی.
    - سارا سلام
    - سلام عزیزم صدات چرا اینجوریه
    - سرما خوردم سوپ بلدی درست کنی واسم بیاری؟؟
    - معلومه عشقم تا 1 ساعت دیگه اونجام!!تازه یه لباسم ازونا که دوست داری خریدم ببینی تو تنم خودت خوب میشی!!!!
    - نه بذار اونو برای بعد حالم بده بدو !
    - زود اومدم بوووس!!!!
    اشاره کرد قطع کنم ...
    نگاش کردم ...
    یه چیزی رو قلبم سنگینی میکرد ..
    بدون حرف سینی رو برداشتم که برم که با صدای عصبی گفت :
    - این میاد , اینورا و تو راهرو آفتابی نشو...
    جوش آوردم سینی رو کوبیدم رو پاتختی و گفتم :
    - آخه من داشتم سینه چاک میدادم به خلوت همایونی شما راه پیدا کنم یا همش اینجا ولو بودم .....
    بعدم درو زدم بهم و رفتم بیرون .. گربه صفت .. جای تشکرش بود ... لیاقت نداره!!!! کیفمو برداشتم و کلیداشو گذاشتم سر جاشو زدم بیرون .. دلم نمیخواست برم خونه .. ولی ترسیدم برم جایی موقع برگشتن با دختره روبرو شم و فکر کنه واسم مهم بوده نشون بدم یه دختر توی این خونست واسه ی همین بی خیال شدم برگشتم تو سوئیتم ...ولی نمیدونم چرا همش گوشم به در بود که کی دختره میاد...


    تقریبا سه ربع بعد صدای کفش پاشنه بلندی توی راهرو پیچید منم واسه ی اینکه صحنه ای رو از دست ندم عین کنه آویزون در شدم ..
    دختر که میدونستم اسمش ساراست قد متوسط رو به بلند با صورت سفید و چشمهای درشت سبز و موهای شرابی فر که از پشت شال تا کمرش بود داشت لباشو یه رژ لب زرشکی همرنگ موهاش زده بود و یه تاپ و شلوار سفید با یه پانچوی سر مه ای که جلوش رو باز گذاشته بود پوشیده بود ب یه قابلمه ی کوچیک م دستش بود مجد با همون تیپ صبح اومد دم در و سارا تا دیدتش با عشوه گفت :
    - الهی بمیرم شروینی نبینم مریض باشی..
    موقعی که رسید بهش مجد دستشو دور کمرش انداخت و گونشو رو بوسید موقع این کار نمیدونم چرا ولی احساس کردم مخصوصا در آپارتمان منو نگاه کرد و رو کرد به سارا و گفت :
    - مرسی اومدی آتیش پاره ..
    دخترم خندید و رفتن تو...
    قلبم یه جوری شده بود ... تند و سنگین میزد . رفتم پهن کاناپه شدم.. و چشمامو یه لحظه بستم .. پیش خودم فکر کردم .. چرا ؟؟ چرا به مجد دارم احساس پیدا میکنم ... دختر دبیرستانی نبودم که کورکورانه عاشق شم ..میدیدم مجد آدم اصلا جالبی نبود .. اونم واسه منی که محمد رو دیده بودم ...کسی که از دید من ربع النوع نجابت بود...با خودم فکر کردم کاش محمدی نبود!!! کسی که هی ناخودآگاه همرو باهاش مقایسه کنم .. بغضم گرفت .. اینکه بکارت روحم با محبت محمد از بین رفته بود برام ضربه ی بدی بود اونم واسه منی که مثل خیلی از دخترای هم وطنم معتقد بودم فقط یه مرد باید تو زندگیم باشه ..درسته این ذهنیت یه جورایی از جامعه به افکار ما زن ها تزریق میشد ولی متاسفانه بیشترمون پذیرفته بودیمش ... توی اونروزها بیشتر ازینکه فکر رفتن ناگهانی محمد آزارم بده اینکه چطور به نفر بعدی که قرار آیندمو باهاش بسازم توضیح بدم من یه زمانی با یکی بدون اینکه اتفاقی بیفته فقط نامزد بودم زجر آوربود احساس میکردم اگه طرف مقابل عکس العمل بدی نشون بده ته مونده ی غرور منه که لگد مال میشه !!! اونم مردای ایرانی ... کم دور و برمون ازین داستانا نشنیده بوذیم ...به هر حال از تمام این حرفا گذشته ... نباید خودمو گول میزدم من داشتم درگیر عاطفی میشدم اون خوشتیپ بود فوق العاده جذاب و موفق بود و بقولی تمام صفاتی رو که در وهله ی اول یه زن رو جذب میکنه داشت ...ولی اینا ملاک درستی نبود .... نباید میذاشتم این اتفاق بیفته ..درست بودکه من نامزد کرده بودم و بهم خورده بود ولی خودم و جسممو هنوز پاک میدیدم و شک نداشتم که مجد و امثالش لیاقت منو ندارن ولو اینکه از لحاظ ظاهر و موقعیت از اونا پایین تر باشم ...
    اونشب بعد از کلی کلنجار عقلم با اقتدار از احساسم پیشی گرفت ...ولی میدونستم همیشه همه چیز عقلانی پیش نمیره ...
     
  8. behnam7503

    behnam7503 ناظم انجمن

    3,895
    10,884
    1,729

    دمت گرم داداشی دارم میخونم
     
    saeid-ha از این پست تشکر کرده است.
  9. saeid-ha

    saeid-ha belong to autumn !...

    3,098
    11,982
    1,894
    فصل هشتم :

    تفریبا یک هفته ای بود که همه چی در آرامش بود هم مجد به پرو پام نمیپیچید همم اینکه من سعی میکردم خیلی جلوش آفتابی نشم اواسط آبان بود و هوا کم کم داشت سرد میشد و خونه تقریبا عین یخچال شده بود... یکی از همین روزاکه یادمه اولین روز عادت ماهیانه امم بود , با اینکه اونقدر سردم بود که دوتا پلیور و دوتا شلورا گرمکن رو رو ی هم پوشیده بودم یه کلاهه پشمی کشیده بودم سرم ولی بازم نمیدونم چرا پام پیش نمیرفت برم به مجد بگم که شوفاژ هارو روشن کنه.. نشسته بودم داشتم درسهای دانشگامو مرور میکردم که زنگ آپارتمانم زده شد از توی چشمی که نگاه کردم دیدم خودشه .... از بعد از اون سرما خوردگیه یه هوا لاغر تر شده بود ولی بهش میومد ..بالاخره دل از چشمی کندم و درو باز کردم .. طبق عادتش بدون اینکه سلام کنه گفت :
    - فکر کردم خونت هزار متر زیر بناست چرا اینقدر لفتش میدی تا درو باز کنی ؟
    جوابشو ندادم ..کلا دوست داشت نیشرو بزنه!!! .. بی تفاوت گفتم :
    - خوب حالا امرتون ؟؟؟
    - اومدم بگم من دارم فردا صبح یه هفته میرم اصفهان واسه ی همون مناقصه ای که بردیم .. البته قبل رفتنم یه سر میام شرکت و سفارشای لازم رو میکنم ولی خواستم قبلش به تو بگم .. توی این چند وقتی که نیستم علاوه بر دزد گیر در پارکینگ و در اصلیم قفل کن .. اگرم بری خونه ی یکی از قوم و خویشات تا تنها نمونی که خیلی خیلی بهتره و خیال منم راحت تره!!!
    نگاهی بهش انداختم و گفتم :
    - خوب دیگه؟
    - یعنی نمیری خونه ی اقوامت ؟
    - نه .. دلیلی نمیبینم .. شما خیلی شبا نیستید!!! ... بعدشم مگه تا الان تنها نبودم؟؟!! ..
    موشکافانه نگام کرد بعدم یه خنده ی محو رو لبش نشست و گفت :
    - چه شجاع!!! ببینم آمار رفت و آمد منم داری؟؟؟
    پیش خودم گفتم باز آتو دادم دستش ...داشتم فکر میکردم چی بگم که دیدم داره سر تاپام رو بر انداز میکن واسه همین گفتم :
    - شاخ دارم یادم؟؟؟ چرا اینجوری نگام میکنین؟
    با شک گفت :
    - سردته؟
    - چطور
    - آخه این همه لباس و کلاه تنته .. اول فکر کردم چاق شدی بعد دیدم یه شلواره دیگه ازون زیر زده بیرون بعدم اشاره کرد به پاچه ی شلوارم ..
    پیش خودم گفتم نمیری کیانا با این تیپ پسر کشت!!!!!
    در ادامه گفت :
    - یعنی با اینکه شوفاژا روشنه بازم سردته ؟ نکنه مریض داری میشی..
    با تعجب نگاش کردم و تقریبا داد زدم :
    - مگه روشنن؟؟؟؟؟؟؟!!!!!
    تعجب کرد گفت :
    - نزدیک یه هفتست ... هوا سرد شده دیگه !!
    دلم میخواست هونجا قربونیش میکردم!!!!! با عصبانیت گفتم :
    - یعنی شما شوفاژارو روشن میکنی نباید به من بگی؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!
    انگار تازه دوزاریش افتاده باشه گفت :
    - آخه فکر میکردم ..
    - شما اینجور فسفر نسوزون ...
    - ببخشید .. حالا میخوای واست شوفاژارو روشن کنم!!!! شیراش قلق داره!!
    - لازم نکرده چلاع که نیستم ..
    یه نگاه موزماری بهم کرد و شونه هاشو انداخت بالا وگفت :
    - خودت میدونی پس.. فعلا!!!
    تا در و بستم بدو رفتم سمت شوفاژها.. اولی رو هر چی زور زدم باز نشد .. دومی سومی.. خلاصه .. هیجکدوم رو نتونستم باز کنم .. مونده بودم برم بهش بگم یا نه .. اگه نمیرفتم باید یکیو میووردم شیرارو باز کنه .. منم تنها , به هرکسی نمیشد امتحان کرد ..تو دو به شک بودم که بی خیال شدم و رفتم سمت در تا درو باز کردم دیدم به دیوار کنار در تکیه داده و با یه لبخند موذیانه نگام میکنه!!!!! بعدم گفت :
    - چی شد؟؟؟!! نتونستی نه ..!!!؟؟
    از جلو در بی هیچ حرفی رفتم کنار ..
    اومد تو اول به دور و بر یه نگاه کرد .. بعدم روشو کرد به من و گفت :
    - چه با سلیقه ...
    - مرسی!
    - بی هیچ حرف دیگه رفت سمت شوفاژ اول و با یه حرکت بازش کرد .. بعدم با یه دونه ازون خنده مهربوناش که منو یاد بابام مینداخت نگام کرد و گفت :
    - آخه تو با این دستای ظریف از پس اینا بر میای دختره ی لجباز ...
    قلبم دوباره شروع کرد به تند زدن .. پیش خودم گفتم کیانا اون به درد تو نمیخوره اینقدر بی جنبه نباش باز به روت خندید..بعدم ناخودآگاه بهش اخم کردم!!!!!
    انگار که به حال درونیم پی برد بی هیچ حرفی رفت سراغ بقیه ی شوفاژا ..وقتی 3 تا شوفاژ پایین رو روشن کرد رو کرد بهم و گفت :
    - اجازه هست مال بالارم روشن کنم ؟ این سه تا کفاف کل خونرو نمیده!
    چه مودب شده بود .. نگاش کردم گفتم :
    - همرو روشن کنید .. ممنون میشم!!
    - پس مشکلی نداره برم تو اتاق خوابت ؟
    - نه برین ...
    نشستم رو کاناپه .. وقتی از بالا اومد .. نگاش مهربون تر شده بود!! با خودم گفتم یا خدا!!! این چرا اینجوری میکنه امشب؟؟؟!!!!
    برای اینکه از کارشم تشکر کنم تعارف زدم گفتم :
    - مرسی تو زحمت افتادین یه چایی میخورین ؟
    میگن تعارف اومد نیومد داره ... گفت :
    - آخ گفتی آره اگه زحمتی نیست ..
    تو دلم کلی بد و بیراه بار خودم کردم..شما حرف نزنی کسی نمیگه لالی.. خلاصه رفتم تو آشپزخونه و کتری رو گذاشتم نمیدونم با اینکه دوست نداشتم توی خونم باشه ولی دوست داشتم حالا که هست نشون بدم خانه داری بلدم واسه ی همین یه سبد میوه و دو تازیر دستی بردم تا کتری جوش بیاد..موقعی که وارد حال شدم دیدم قاب عکش خانوادگیمون دستشه و داره نگاه میکنم تا منو دید قاب و گذاشت سر جاش و اومد سبد رو از دستم گرفت و گذاشت رو میز بعد مهربون خندید و گفت :
    - چرا زحمت کشیدی با این حالت خانوم موشه ..
    پیش خودم فکر کردم کدوم حالت که دوباره گفت :
    - خواهر خوشگلی داری..
    نمیدونم چرا خیلی خوشم نیومد با اینکه کتی رو خیلی دوست داشتم ولی ته دلم یه جوری شد .. با این حال گفتم :
    - لطف دارید ..
    چند ثانیه به صورتم خیره شد و گفت :
    - ولی تو بانمک تری ...
    یه نسیم خنکی از دلم رد شد.. با صدای سوت کتری به خودم اومدم و گفتم :
    - برم چایی رو دم کنم کتری جوش اومد..
    بعد از اینکه چای دم کشید توی استکان ریختم و با خرما و قند گذاشتم تا اومدم بردارم یهو زیر دلم تیر کشید و دستم رو گرفتم زیر دلم ویه ناله ی آروم جوری که نشنوه کردم ..
    توی همین حین سنگینی نگاهی رو احساس کردم برگشتم دیدم .. تکیه داده به در زبونم بند اومده بود ...با لبخند اومد تو و روبروم وایساد و گفت :
    - مامانم هر وقت ازین دردا داشت چای دارچین میخورد ... هم درد و تسکین میداد همم ..
    قلبم داشت از سینم میزد بیرون و نوک انگشتام یخ کرده بود .. یه جورایی دوست داشتم آب میشدم میرفتم تو زمین یه جورایی ام دوست داشتم میکشتمش..
    انگار که فهمیده باشه ادامه داد :
    - از چیزایی که رو تختت بود فهمیدم .. الانم که دیدمت مطمئن شدم.. میخوای تو بشینی من واست چای دارچین دم کنم خانوم موشه مریض؟
    با صدایی که از ته چاه میومد گفتم :
    - میشه برید ؟؟؟ من دوست ندارم یه مرد غریبه تو خونم باشه ... اونم از اون مردایی که به خودشون اجازه میدن به حریم خصوصی افراد سرک بکشن ..
    نگاهی بهم کرد و با لحن یکم عصبی گفت :
    - دوباره شدی همون موشه که باید دمشو چید !!!!! یه هفته که نیستم خوب جولوناتو بده چون بعد از اینکه بیام میخوام تصمیم بگیرم لیاقت اینکه توی شرکتم باشی رو داری یا نه!!!
    با اخم نگاش کردم و رومو کردم اونور..
    عصبی غرید و گفت :
    - هر وقت باهات حرف میزنم روتو بکن سمت من..
    مخصوصا رومو همون ور نگه داشتم ..که یهو با دستش چونمو گرفت چرخوند سمت خودش و گفت :
    - اگه میبینی گاهی لی لی به لالات میذارم مال این که پدرت به سخاوت گفته که به من بگه هواتو داشته باشم!!وگرنه من عادت دارم نازمو بکشن نه اینکه ناز کسیو بکشم!!!
    نگاش عین گوله ی آتیش شده بود تنم یخ کرده بود و به وضوح فشارم پایین بود ..
    مطمئنم فهمیده بود چه حالیم چون آروم چونمو ول کرد و بدون حرف اضافی از آشپزخونه رفت بیرون چند لحظه بدم صدای در خونه اومد...
    همونجا روی صندلی آشپزخونه ولو شدم .. سرمو گذاشتم رو میز و اجازه دادم اشکام جاری شه.. موقع های ماهانم خیلی نازک نارنجی میشدم گریه یکم بهم تسکین میداد .. همین طور که اشکام میومد به این فکر کردم چرا ؟؟؟ چرا باید اجازه بدم هر جوور دوست داره باهام رفتار کنه!!!! چرا کوتاه میام خیلی جاها ..من که اینجوری نبودم .. یهو فکری به ذهنم رسید.... آروم اشکامو پاک کردم و یه لبخند موذی زدم .. احساس میکردم این یه هفته فرصت خوبیه تا حریف رو از میدون به در کنم!! اون کاملا داشت رو قاعده ی بازی پیش میرفت اون یه گربه بود که قشنگ داشت با طعمه بازی میکرد... پس نوبت من بود ... با این فکر جون دوباره ای گرفتم ..برای برد از حریف اول باید خوبه خوب میشناختمش... . این هفته یه فرصت طلایی بود!!
    اونشب با هزاران نقشه ی تو ذهنم خوابیدم اولین قدم این بود فردا با روحیه برم شرکت تا فکر نکنه بهم ضربه ای زده!!! صبح ساعت شش سر حال از خواب پاشدم بعد از خوردن صبحانه رفتم سر کمد لباسام یه بارونیه شیک سرمه ای داشتم واسه ی مهمونی که هر وقت میپوشیدم کتی میگفت : دوزار افتاد روت!!!!! تصمیم گرفتم اونو بپوشم با یه شلوار جین سرمه ای راسته و یه کیف و بوت پاشنه بلند قهوه ای سوخته . یه شال سفیدم انداختم سرم و یه آرایش حسابیم کردم وقتی جلوی آینه وایسادم کلی فرق کرده بودم یه لبخند پسر کشم نشوندم رو لبام و با بسم ا.. از در اومدم بیرون...
    وقتی رفتم پایین از ماشین توی پارکینگ فهمیدم نرفته ... گفتم معطل کنم شاید بیاد .. واسه ی همین رفتم دزدگیر رو قطع کردم و یه کمم طولش دادم .. نا امید داشتم از پارکینگ می رفتم سمت در که دیدم داره از پله ها میاد پایین یه نگاه انداختم که دیدم ابروهاشو داد بالا و گفت :
    - داری میری شرکت ؟؟؟
    - بله....
    - چه تیپی زدی..
    - آخه بعد از شرکت قراره برم بیرون !
    چپ چپ نگا کرد و گفت :
    - به سلامتی کجا ؟؟؟
    بی تفاوت گقتم :
    - خونه ی آقا شجاع .
    بعدم یه دونه ازون خنده های پسر کش که چال گونم قشنگ به چشم میومد رو بهش انداختم و تو بهت گذاشتمش و رفتم ...
    وسطای کوچه بودم که ماشین با قیژی جلوی پام نگه داشته شدو مجد ازش پیاده شد اومد سمتم .. یه لحظه ترسیدم تو چشماش یه طوفانی بود .. ولی خودمو نباختم و سینمو دادم جلو و بی تفاوت نگاش کردم اومد سمتم و با یه حرکت گلمو گرفت چسبوندتم به شیشه ی ماشین ..
    و عصبانی گفت :
    - خوش ندارم عین فا حشه ها کسی بیاد شرکتم!!!
    باورم نمیشد من که لباس بدی نپوشیده بودم .. اخم کردم و در حالی که سعی میکردم دستش رو از دور گردنم باز کنم گفتم :
    - چته رم کردی ؟؟؟؟ ولم کن لعنتی....جلوی مردم..
    دستشو محکم تر فشار داد دور گلوم ...و گفت:
    - پس سوار شو..
    بی هیچ حرفی در رو باز کرد و هلم داد تو ماشین ...
    خودشم سوار شد .. اومدم درو باز کنم بپرم پایین که دیدم قفل کودک رو زده عصبی گفتم :
    - این مسخره بازیا چیه ؟
    - تو این مسخره بازیا چیه ؟؟ این کفشا چیه ؟؟؟ مگه عروسی دعوتی ؟؟؟ با کی داری لج میکنی... با خودت ؟ بعدم دستمال گرفت جلومو گفت :
    - زود اون ماتیک سرخ رو از رو لبت پاک کن ... شبیه زنای هرجایی شدی..
    مخم داشت سوت می کشید .. دستمال رو گرفتم و پرت کردم اونور و با عصبانیت گفتم :
    - نگه دار وگرنه من میدونم و تو ..هرجایی تویی و اون زنایی که هرشب با یکیشونی
    پوزخندی زد انگار نه انگار ...و گفت :
    - اونا که اگه هرجایی نبودن که هرشب نمیومدن پیش من!!!
    با عصبانیت داد زد :
    - لعنتی تو مگه کیه منی به تو چه آخه...
    - -کسیت نیستم ولی میدونم یه مرد بی ناموس اینجوری ببیندت پیش خودش چی فکر میکنه ..
    - کافر همه را به کیش خود پندارد!!!!
    زد رو ترمز و بزگشت سمتم و با صدایی از عصبانیت دورگه شده بود گفت :
    - من هر گهی که هستم ناموس دزد نیستم!!! اینو یادت باشه ..
    ترسیده بودم ولی با پررویی گفتم :
    - پس اون دخترایی که میان پیشت بی ننه بابان ؟؟؟ آدم نیستن که بی حیثیتشون میکنی؟
    - اونا خودشون میخوان در ضمن من تا حالا با دختری نبودم که ... استغفرا... کیانا یه کاری نکن اون روی سگ من بالا بیادا ... اون رژ کثافتو عین بچه ی آدم پاک کن وگرنه خودم پاکش میکنم..
    نمیدونم چرا دوست داشتم با خودم و خودش دوئل کنم واسه ی همین دوباره دستمال رو پرت کردم تو صورتشو گفتم :
    - فکرشم نکن این رژ از رو لبم پاک شه !!!
    نمبدونم از تجربه ی زیاد با دخترا بودن بود یا کلا آی کیوش بالا بود چون یه نگاه مشکوکی بهم کرد و گفت :
    - مثل اینکه بدت نمیاد من پاکش کنم ... قند تو دلت آب شد؟؟؟
    مخم سوووت کشید ..دلم میخواست ناخناشو دونه دونه بکشم!!!!!!!!!!!!!!!
    دستمال رو با آرامش برداشت تا اومد بیارتش سمت من گفتم :
    - هوووی!!! چیکار میکنی ؟؟ بدش خودم!!!
    با عصبانیت چند دفعه کشیدم به لبم که با لحن شیطونی گفت :
    - اووووه بسه حالا توام!!! لبتو که نگفتم بکنی اون لب حالا حالا باید سالم بمونه ...
    دلم میخواست سرمو بزنم به شیشه!!!!! برای اینکه حرصش بدم گفتم :
    - خوبه یه هفته در نبودتون نفس میکشم!!!!! اونوقت میخوام ببینم کیه به رژم گیر بده ...
    بدم یه پوزخند زدم بهش...
    عین سیب زمینی نگام کرد و در کمال اعتماد به نفس گفت :
    - خدا ازون ته دلت بشنوه!!!!!!!!
    بعدم در کمال خونسردی عینکشو رد و راه افتاد ...رک بگم ازون آدمای هفت خط بود گاهی وقتا که به چشمام نگاه میکرد احساس میکردم تا ضمیر نا خودآگاهمم داره میخونه... نمیدونم شاید من به عنوان یه زن از مردی که نگام کنه بفهمه چمه برای زندگی خوشم بیاد ولی قبول اینکه به چه قیمتی این تجربه رو بدست آورده باشه برام مهم بود ...بگذریم اولین بار بود تو ماشینش نشسته بودم خدا وکیلی دست فرمونش عالی بود....ولی یکم تند میرفت البته من از سرعت بدم نمیومد ولی از لایی کشیدن میترسیدم ... اونم نمیدونم مخصوصا میخواست دست فرمونش رو به رخم بکشه یا عادتش بود خیلی تند میرفت گاه گداری از بین دو سه تا ماشین لایی میکشید ..
    بالاخره با هزار بدبختی بود رسیدیم نزدیکای شرکت که یهو زد رو ترمز و گفت :
    - اینجا پیادت میکنم دوست ندارم کسی ببینتمون .. نمیخوام واست بد شه...
    بدون حرف پیاده شدم که شیشه رو داد پایین و گفت :
    - با اون کفشاتم خیلی تو شرکت راه نرو امروز...
    چپ چپ نگاش کردم که گفت :
    - فعلا بابات تورو دست من سپرده!!!!!
    عصبانی گفتم :
    - یکی باید پیدا کنیم شمارو دستش بسپریم ..
    خندید و گفت :
    - شیطون!!!!!!!!
    اخمی کردم ..و رومو ازش برگردوندم ...
    اونم گاز داد و رفت...
    وفتی رسیدم شرکت دیدم بغل میز شمس وایساده و داره به دو سه تا از بچه های شرکت امر و نهی میکنه .. منو که دید طبق معمول سرشو یه هوا تکون داد بعدم نگاش رفت سمت کفشام .. و یه اخم ریز کرد ... و ادامه ی حرفشو گرفت..رفتم توی اتاقم .. فقط فاطمه اومده بود تا منو دید سوتی کشید و بعد از سلام و احوالپرسی گفت : اااوووووه چه تیپی زدی .... چه ناز شدی .. پیش خودم گفتم خبر نداری این تیپ باعث خلق چه صحنه های اکشنی شده... ازش تشکر کردم کم کم سر و کله ی سحر وآتوسام پیدا شد هر کدوم یه نظری راجع به تیپ ما دادن ... یه ساعتی گذشت و مشغول کارام بودم که یه sms اومد از شماره ی ناشناس ..
    " آقا گربه داره میره ... برو تو ریکاوری تا من بیام!!!!هیچ از موشای ضعیف خوشم نمیاد!!! چون مجبور میشم بخورمشون!!! "
    کار مجد بود ... تو دلم گفتم : بری دیگه بر نگردی .. ولی بعدش زبونمو گاز گرفتم دیگه راضی به مرگش که نبودم!!!!
    نمیدونم چرا بر خلاف صبح که خوشحال بودم از رفتنش .. ولی الان کسل شده بودم اونروز تا عصری بی حوصله و دمغ بودم و وقتیم رفتم خونه و به جای خالی ماشینش نگاه کردم بغضم گرفت ...
    وقتی رسیدم خونه ناخوآگاه شماره ی مامان اینارو گرفتم دو سه ساعتی خودمو با مامان و بابا و علی الخصوص کتی سرگرم کردم .. وقتی که صحبتم تموم شد و قطع کردم تازه فهمیدم چقدر دلتنگشون بودم ...بدم برای خواب آماده شدم..
    شب موقع خواب به تنها چیزی که فکر میکرئم این بود که مجد الان کجاست یا چیکار میکنه و انقدر حالت های مختلف در نظر گرفتم تا بالاخره خواب رفتم ...
    فردا صبحش کسل و بیحال از خواب پاشدم و به زور حاضر شدم رفتم سر کار ...انگار مجد نبود منم حال و حوصله نداشتم ... وقتی رسیدم طبق معمول فقط فاطمه اومده بود بعد از اینکه بهش سلام کردم و با خنده گفتم :
    - تو از چند میای که همیشه اولی ؟
    خندید و گفت :
    - تقصیر محسنه کلا آدم سحر خیزیه منم بد عادت کرده .. ما 7.5 تقریبا میرسیم..
    یکم میزمو مرتب کردم تا کارمو شروع کنم توی همین حین نگاهی به ساعت انداختم دیدم 8:30 شده رو کردم به فاطمه و گفتم :
    - آتوسا و سحر دیر نکردن ؟
    - نه مگه نمیدونی؟ با سه تا از مهندسا رفتن اصفهان دیشب ..
    پیش خودم گفتم خوش بحالشون ..مجد سحر رو گفته بیاد ولی من رو.. توی این فکرا بودم که فاطمه گفت :
    - البته گویا مجد به معاونش گفته به آتوسا و تو بگه ولی بعد بی خیال تو شده و گفته سحر .. من فکر میکنم چون رسمی نیستی هنوز ...
    بازم جای امیدواری بود اول اسمی از من برده ولی واسم عجیب بود چرا تغییر عقیده داده...توی این عوالم بودم که یه لحظه به ذهنم خطور کرد حالا که سحر و آتوسا نیستن بهترین موقعیت که از زیر زبون فاطمه داستان اون کرامت گریان رو بپرسم... رو کردم به فاطمه و گفتم :
    - راستی فاطمه اونی که قبل از من اینجا بود چی شد یهو رفت ؟
    فاطمه خندید و گفت :
    - وای بالاخره پرسیدی ... من کم کم داشتم فکر میکردم تو چیپ فضولی مغزت خرابه یا سوخته .. من اگه بودم روز اول آمار یارورو در میاوردم ..
    بعدم شکلک بانمکی در آورد و انگار که یه سوژه ی ناب دادم دستش اومد یه صندلی کشید دم میز منو روبروم نشست و شروع کرد :
    - وا.. توی این دوسالی که من آدمای مختلفی پشت میز تو و سحر نشستن ..میدونی داستان دخترای مجرد این شرکت چیه اینکه همشون عاشق یه نفرن اونم مجده ...رک بهت میگم یه جورایی حق دارن یعنی منم شاید اگه مجرد بودم جذبش میشد م...
    خندم گرفت باید یه پروژه تحت عنوان علل بیماری مجد گرایی و دلایل شیوع آن رو برای خودم تعریف میکردم تا بتونم بهتر از پس این مجد بر بیام..
    فاطمه ادامه داد :

    - میدونی از دید خیلیا مجد انحراف اخلاقی داره ولی از دید من یه مرد جوونه که اونقدر دورش رو دختر حسابی و نا حسابی گرفته که ناخودآگاه گه گاه به این خوان نعمتی که جلوش بازه یه ناخونکی میزنه..وگرنه کسی که منحرفه نسبت به همه منحرفه ولی باورت نمیشه مجد به من یا آتوسا که شوهر نامزد داریم حتی موقع حرف زدن نگاهم نمیکنه .. من به شخصه خیلی واسش احترام قائلم ..اما راجع به کرامت بگم که اونم مثل خیلیای دیگه به مجد نخ داد و مجد نگرفت ولی اونقدر تکرار کرد تا بالاخره تقریبا خودش رفت نخ رو داد دست مجد ..
    فاطمه که از تشبیه خودش ریسه رفته بود از خنده بعد از اینکه خندش تموم شد ادمه داد :
    - کرامت مجد رو شام دعوت کرد بیرون و اونجور که با وقاحت برای ما تعریف کرد شبم رفته بودن خونه ی کرامت و با هم قهوه خورده بودن کرامت اونقدر ابله بود که فکر میکرد چون مجد بهش روی خوش نشون داده تمومه و اون عاشقش شده واسه ی همین گویا ادعا کرده بوده که مجد باهاش رابطه داشته و به جسمش صدمه زده و بهتر دیگه همه چی رو زسمی کنه ولی مجدم ازون زبل تر شکایت کرده و کار به پزشک قانونی این صحبتا کشیده و مشخص شده نه بابا خانوم چندین دفعه جراحی کرده ... به هر حال تموم این قضایا منجر بیرونش کنه ..اونروزیم که تو اومدی , کرامت اومده بود واسه ی تسویه حساب و این حرفا..
    من که دهنم باز مونده بود ... فقط یه سوال تو ذهنم میچرخید اونم اینکه این داستان از کجا درز پیدا کرده ؟ که فاطمه در جوابم گفت :
    - یه دختره بود لنگه ی کرامت به اسم خانوم درمنش تمام جیک و پوک کرامت و این یکی بود مثلا صمیمی بودن ولی تا کرامت رفت همه ی داستان رو واسه ی همه تعریف کرد البته خودشم بعد از دو هفته اخراج شد چون اونم داشت به مجد طناب میداد .. مجدم که دیده بود وضع شرکتش داره متشنج میشه بلافاصله درمنش رو هم اخراج کرد!
    فاطمه در ادامه ی حرفش گفت :
    - توی این مدت تنها کسی که دیدم به مجد توجهی نداره تو بودی هر چند که من حس میکنم بر خلاف تو اون بهت توجه داره ...
    از اینکه میدیدم حالت درونی علاقه به مجد نمود بیرونی پیدا نکرده خوشحال شدم وگفتم :
    - نه بابا من احساس میکنم یه جورایی میخواد ضایعمم کنه!!
    فاطمه خندید و گفت :
    - نه احساس میکنم یه جورایی نسبت بهت یه نوع احساس مسئولیت پدرانه داره .. میدونی اونروز که رو میز خوابت برده بود من اومدم بیدارت کنم پیش خودم گفتم توبیخت حتمیه ولی دیدم داره با یه لبخندی نگات میکنه و بعدم رو به ما کرد و مرخصمون کرد ..
    برای اینکه سوتی مجد روجمعش کنم به دروغ گفتم :
    - توبیخم نکرد ولی یه جوری فامیلیمو صدا کرد که ده متر پریدم از جام ..

    فاطمه گفت :
    - بهر حال ببین کی بهت گفتم بعدم انگار که چیزی یادش افتاده باشه گفت :
    - -بهتره جلوی سحر راجع به مجد حرف نزنی .. سحرم یه جورایی گرفتار عشق مجده البته یه مدت بود به هر بهانه ای میرفت توی اتاقش ولی ازون جا که نوه ی مش رحیمه مجد بهش رک گفته بوده که دوست نداره از دختر خوبی مثل سحر رفتارای سبک ببینه .. واسه ی همینه از مجد خوشم میاد اگه آدم کثیفی بود میتونست به راحتی از سحرم سوءاستفاده کنه ..ولی اینکارو نکرد البته خوب این با توجه به شناختیه که من در حد محیط کار ازش دارم ..

    قبول کردم به سحر چیزی نگم .. حرفای فاطمه که تموم شد هردو برگشتیم سر کار ولی من حواسم هنوزم پیش دیدگاه فاطمه به مجد بود راستش یه جورِ بی طرفی راجع بهش قضاوت کرده بود و همین باعث میشد صحت دیدگاهش تاحدودی غیر قابل انکار باشه...
    سه چهار روز دیگم گذشت و من هرروز دلتنگ تر میشدم دلم برای سر به سر گذاشتنامون تنگ شده بود علی الخصوص توی خونه با اینکه همسایم بود ولی در نبودش خونه بد جور سوت و کور شده بود شاید تمام اینا به خاطر این بود که من خیلی تنها بود با بچه های دانشگاه چون بیشترشون پسر بون و دختراشم هم تیپ من نبودن اصلا جور نشده بودم و توی شرکتم به جز فاطمه و تا حدودیم آتوسا با کسی احساس صمیمیت نمیکردم دوستای خودمم که شیراز بودن و در حد تلفن و Sms گه گاهی ازشون خبری میگرفتم ... خلاصه اونروز از راه دانشگاه اونقدر کسل بودم که شرکت نرفتم مجدم که نبود و انگیزه ی لازم رو به قولی نداشتم واسه ی همین یه راست اومدم خونه ..موقعی که اومدم بالا با دیدن در آپارتمان مجد عصبی شدم رفتم سمت در و چند بار با پا کوبیدم و به در و با خودم گفتم :
    - لعنتی لعنتی ... ازت متنفرم که من و تنها گذاشتی و رفتی .. توی همین عوالم بودم که در یهو باز شد و مجد با قیافه ی خوابالو و وحشت زده و موهای بهم ریخته و یه تی شرت سفید چسبون و یه شلوار ورزشی طوسی در رو باز کرد ....
    باورم نمیشد داشتم سکته میکردم فکر کردم خواب میبینم که با صدای خوابالو و دورگه ی مجد فهمیدم به خودم اومد :
    - چی شده کیانا ؟؟؟ چرا اینجوری درو میکوبی ؟
    من که به تته پته افتاد بودم با سر هم کردن اصوات نا مفهومی فقط گفتم :
    - ش ش شم ااا م م اااو م م دی ؟؟
    یهو یه نگاه به قیافه ی من انداخت و زد زیر خنده و در حالی کخه میخندید گفت :
    - آهان فکر کردی نیستم ؟؟؟؟ داشتی دق دلیتو سر در خونم خالی میکردی؟
    بعدم ازون نگاههایی که باهاش مچ میگرفت کرد و گفت :
    - ازین به بعد هر وقت خواستی دق دلیتو خالی کنی به در کاری نداشته باش من سینم اونقدر قوی هست که توان مقابله با مشت های ظریف تورو داشته باشه ...
    بعدم نگاهشو انداخت توی عمق چشام ...تاب نیوردمو نگامو دزدیم .. گفتم :
    - کی اومدین ؟؟ چرا ماشین پایین نبود پس؟
    - وسط راه خراب شد تعمیرگاست .. بعدم موذیانه گفت :
    - دلتنگم شده بودی ؟؟؟
    تقریبا از توی شوک در اومده بودم واسه ی همین گفتم :
    - تو خواب ببینید من دلتنگتون شم!!! حالام که اومدین از امشب دزدگیر با شما!!!
    ابروشو داد بالا و یه لبخندی زد و گفت :
    - چه مسئله ی بغرنجی!!!!به روی چشم!!!
    بعدم به راحتی گفت :
    - ولی من دلتنگت شده بودم .. میدونی اونجا کسی نبود سر به سرش بگذارم ..البته به حسام (معاون شرکت!) زنگ زدم و گفتم با تیم بفرستدت ... بعدم در حالی که اومد روبروم وایساد ادامه داد و گفت :
    - ولی دیدم خانوم موشه درس داره .... ببین چه به فکرتم خال قزی خانوم..
    در حالیکه تو دلم کله قند آب میشد سعی کردم با لحن بی تفاوتی بگم :
    - همین شما موندین که به فکر من باشین .. البته شمام میگفتین من نمیومدم...
    خندید و یکم بهم نزدیکتر شد و درست روبروم وایساد و آروم گفت :
    - مطمئنی؟؟؟ رو حرف رئیست حرف بزنی گرون تموم میشه واستا ...راستی .. ماتیک قرمزت کو ؟؟؟ مگه قرار نبود من نیستم...
    داشتم سنکوپ میکردم ... چقدر دلم واسش تنگ شده بود ... خودمو کنترل کردم و گفتم :
    - امروز دانشگاه بودم اونجا که خبری نیست!!! مهم شرکته که کلی مهندسای جوون و خوشتیپ داره!!!! بعدم یه پوزخند زدم و گفتم :
    - کاری ندارید؟؟؟؟؟
    دندون قروچه ای کرد و گفت :
    - داغ ماتیک سرخ رو به دلت میذارم ...همین طور داغ تورو به دل ...
    باقی حرفش رو خرد منم خونسرد گفتم :
    - بله!!! خواهیم دید جناب وکیل وصی!!!!! روز خوش!!!
    زود تر از من بی هیچ حرفی رفت تو خونه و در کوبید بهم ..
    نقطه ضعفش دستم اومده بود بر خلاف ظاهرش که آدم راحتی بنظر میومد ولی غیرتی بود و واسش خیلی چیزا اهمیت داشت ...و این حساسیت ش رو من میتونست یه برگه بنده واسه ام باشه تا به موقعش تلافیه همه ی اذیتاشو در آرم!!! البته اون موقع نمیدونستم بازی با غیرت یه مرد یعنی باز با دم شیر....
     
  10. saeid-ha

    saeid-ha belong to autumn !...

    3,098
    11,982
    1,894
    فصل نهم :
    صبح روز بعدی که مجد از اصفهان اومد بر خلاف یه هفته ی اخیرش سر حال و قبراق راس 6 از خواب پاشدم و صبحونه رو خوردم رفتم سر وقت کمدم ..
    یه بارونیه کرم یکم براق داشتم با یه شلوار کرم تنم کردم و یه شال قهوه ای سیر انداختم سرم تیپمو با یه کفش چرم کرم و قهوه ای و یه کیف کرم تکمیل کردم ...
    آرایش ملایمی کردم و به جای رژ فقط یه برق لب زدم و تو آینه یکم ژست گرفتم و سر حال زدم بیرون داشتم در آپارتمان رو قفل میکردم که مجدم اومد بیرون و یه نگاه به سر تاپام انداخت و طبق معمول بی سلام گفت :
    - آخه توی سیاه سوخترو چه به کرم پوشیدن!!!
    اول صبحی باید کرمرو بریزه .. در جوابش گفتم :
    - شما بتون یاد ندادن اول سلام کنین ؟؟؟؟
    با لحن شوخ و در عین حال پررو گفت :
    - نه!! تازه مثل تو که بهت یاد ندادن به بزرگتر سلام کنی ...
    همچین بیراهم نمیگفت مجد حداقل 6-7 سالی از من بزرگتر بود ...من تاحالا بهش سلام نکرده بودم!!!!!
    به روم نیووردم که گفت :
    - من امروز ماشین ندارم با تو میام!!
    اخم کردم و گفتم :
    - یعنی چی ؟؟؟ با من میخواین راه بیفتین که چی بشه؟؟؟
    - خندید گفت :
    - - نیست که توام بدت میاد؟
    عصبی گفتم :
    - آره بدم میاد!!
    انگار از عصبانی شدن من لذت میبرد گفت :
    - خدا از ته دلت بشنوه بعدم ... بهتر با رئیس بعد از اینت بهتر صحبت کنی ...
    یهو متعجب نگاش کردم که گفت :
    - یه ماه امتحانیت تموم شد ..
    بعدم ابروهاشو داد بالا و خندید ..
    در حالی که خوشحال بودم استخدامم ولی با پررویی گفتم :
    - اون که مسلم بود !!!!کی بهتر از من ..
    یهو ا منفجز شد از خنده و گفت :
    - یعنی کم نیاری یه وقتا ....
    بعدم گفت :
    - بدو دیرمون شد ..
    دوست داشتم باهاش باشم واسه ی همین دیگه حرفی نزدم و راه افتادیم .. اولین باری بود کنارش راه میرفتم ..شونه به شونه .. بوی ادکلنش دیوونم میکرد ..قدم خیلی براش کوتاه بود .. تا وسط بازوش بودم تقریبا .. وقتی رسیدیم دم خیابون ..بودن توجه به من که داشتم میگفتم اتوبوس اونوره به اولین ماشین گفت دربست و در رو واسم باز کرد ..
    سوار شدم اونم کنارم نشست ... تاسوار شدیم و ماشین حرت کرد با اعتراض گفتم :
    - منو مسخره کردین میگین با هم بریم بعد دربست میگیرین ؟
    مهربون نگام کرد و گفت :
    - آخه من دلم میاد خانوم موشرو با اتوبوس ببرم ؟؟؟؟
    - زیر نگاش تاب نیووردم و رومو کردم اونور...
    - اونم دیگه حرف نزد و لی گه گاه سنگینی نگاشو احساس میکردم .. نرسیده به شرکت به راننده گفت که نگه داره و زیر گوشم گفت :
    - - شرکت میبینمت کیانا
    بعدم پیاده شد و پول رو حساب کرد و به راننده گفت :
    - خانو م رو تا مسیری که میرن برسون .
    بعدم سرشو به معنی خداحفظی خم کرد و دستاشو کرد تو جیبش ت منتظر شد تا ماشین راه بیفته ...
    نمیدونم چه حسی داشتم .. خیلی خوب بلد بود با یه دختر جوون رفتار کنه و توقع هایی که اون از یه مرد داررو برآورده کنه ...
    توی همین افکار بودم که رسیدم و توی تمام مدتیم که برسم به اتاقم تو فکر مجد بودم با دیدن و آتوسا و سحر و سوغاتیایی که واسه ی منو فاطمه از اصفهان خریده بودن تا حدودی از فکرش در اومدم بعد از تشکر و روبوسی فاطمه رو کرد به آتوسا و گفت :
    - خوب بگو ببینم این پروژه چجوری؟ با کیا همکاری دارین ؟؟
    - وا.. از قرار معلوم با شرکت ایران پایا همکاریم یعنی سرمایه گذار اونان اتفاقا رئیس شرکتم بود با دخترش و چند تا از مهندسا شون..
    سحر میون حرفش پرید و گفت :
    - بساطی داشتیم با این دختره رئیس!!! همش به مجد آویزون بود ..
    آتوسا ادامه داد :
    - اه اه عینه سریش اصلا من مونده بودم ...تمام مدت تو ماشین مجد بود با اون میرفت و با اون میمومد ...البته عملا خودشو تحمیل کرده بود ...
    با شنیدن این حرفا نمیدونم چرا نفسم به شماره افتاد پیش خودم گفتم.. کیانا آروم باش .. کیانا این بچه بازیا چیه اصلا زندگی اون به تو چه ...
    سحر با ناراحتی گفت :
    - همه چیزش خوب بودا ولی این دختره گند زد به همه چی ... تازه دو شبم رفت تو اتاق مجد ..
    آتوسام حرف سحر رو تایید کرد ..
    با شنیدن این حرف یه بغضی چنگ زد به گلوم ...این فکر که من فقط یه بازیچه ام برای مجد عینه خوره به جونم افتاده بود ... من احمق چه زود درگیز احساسات شدم ..
    با شنیدن صدای فاطمه به خودم اومدم :
    - پس سوژه ای بوده !! حالا دختر چه ریختی بود به مجد میومد ؟
    آتوسا با اکراه گفت :
    - نامردی بگیم زشته ... یه جورایی .. خیلیم خوب بود ... چشمای سبز وحشی ابروهای کمونی قهوه ای روشن و لباو دماغشم که نگو قدشم بلند بود ولی اخلاق نداشت ... واسه ی مجد خودشو لوس میکرد با ما یه جور حرف میزد که انگار ندیمه هاشیم .. اونجور که فهمیدیم دورگم بود مادرش گویا آلمانیه .. البته این بچه بوده از پدرش جدا شده .. پدرم واسه مجد و ما که به عنوان تیمش بودیم سنگ تموم گذاشت در صورتی که سه تا تیم دیگم برای قسمت های دیگه پروژه بودن .....توی تیم ها فقط ما و آقای حجت و رامش دخترش هتل عباسی بودیم بقیه تیم ها هتل های دیگه بودن ...
    فاطمه گقت :
    - ای شیطونا دیدم آب زیر پوستتون رفته ها !! نگو هتل عباسی بودین ... آتوسا و سحر خندیدن .. فقط این وسط من بودم که ساکت بودم یه جورایی زبونم قفل شده بود .. آتوسا داشت میخندید که نگاش افتاد به من و گفت :
    - کیانا جون حالت خوبه ...
    - چی؟؟ .. آره آره خوبم .. فکر کنم قندم افتاده ..صبح دیر پاشدم بدو اومدم چیزی نخوردم ..
    باورم نمیشد چه راحت دروغ میبافتم .. فاطمه گفت :
    - ای بابا بیا بیا یکم ازین گزهای اصفهان بخور حالت جابیاد ..
    گز رو از دستش گرفتم واسه ی اینکه ضایع نشه بزور قورتش دادم البته بدم نشد چون باهاش لااقل بغضم رو هم فرو دادم ...
    بعد از حرفای آتوسا و سحر همگی به کارشون مشغول شدن البته منم مثلا کار میکردم ولی ... تمام مدت توی ذهنم هزار تا فکر و خیال بود ... ازینکه بازیچه شده بودم خون خونمو میخورد ...ازینکه عین احمقا فکر کرده بودم شاید محبتش از رو علاقست .. از خودم بدم میومد ... پیش خودم گفتم حتما تا الان کلی به ریشمم خندیده ...توی همین عوالم بودم که خط رو میزم زنگ خورد گوشی رو که برداشتم صدای پر انرژی مجد تو گوشم پیچید که گفت :
    - کیانا خانوم من به هرکسی خودم زنگ نمیزنما ... ولی شما دیگه حق آب و گل داری میخواستم بگم بیا تو اتاقم کارت دارم.. البته واسه ی حفظ ظاهر الان به شمسم میگم باهات تماس بگیره ..
    بعدم بدون اینکه منتظر حرفی از من بشه گوشیو گذاشت ...از درون جوش آورده بودم ... باید بهش نشون میدادم من ازون دخترا نیستم که بتونه دمی رو باهاشون خوش باشه ...
    بعد از تماس شمس با اقتدار کامل از جام پاشدم و خیلی جدی رفتم جلو در اتاقش در زدم و با شنیدن بفرمایید رفتم تو به محض ورودم بر خلاف انتظار پاشد واسم وایساد با خنده گفت :
    - چطوری ؟ راحت رسیدی ؟
    بی تفاوت گفتم :
    - ممنون
    بازم مهربون خندید و گفت :
    - بگم مش رحیم واست چی بیار ه ؟؟؟ چای قهوه ..
    وسط حرفش پریدم و بالحن نچدان دوستانه ای گفتم :
    - آقای مجد امرتون رو بگید !!!
    یه نگاه بهم انداخت و سری تکون داد و جدی گفت :
    - تصمیم دارم به عنوان استخدام رسمی اینجا مشغول شی ...اینم برگه ی استخدامت تا عصر پر کن .. مبلغ پیشنهادی حقوقتم نوشتم اگه مبلغی مد نظرت بود ..بنویس..
    برگرو از دستش گرفتم و بلند شدم که گفت :
    - میشه بپرسم چت شده و این چه رفتاریه ؟؟؟
    - نگاهی بهش انداختم ... بعدم گفتم :
    - همه ی روسا با کارمنداشون اینقدر صمیمن که فعل مفرد به کار میبرن ؟؟؟؟؟؟؟
    - یه لحظه با تعجب نگام کرد و بعد عصبی از جاش بلند شد و اومد سمتم و گفت :
    - نه!! فقط من اونم نه با هرکسی فقط با تو!!!!
    با لحن ستیزه جویی گفتم :
    - من علاقه ای به این صمیمیت ندارم!!!
    با آرامشی خاصی بهم نزدیکتر شد و گفت :
    - مهم تو نیستی که علاقه داشتی باشی هر چند توام بالاخره علاقه مند میشی..
    دیگه بیشتر ازین موندنو جایز ندونستم واسه ی همین یه قدم عقب برداشتم با اخم گفتم :
    - زیادی خیالبافین آقای مجد!!! بدون اینکه منتظر جواب باشم از در زدم بیرون ...
    یهو از درون تهی شدم ...من مجد رو دوست داشتم .. این غیر قابل انکار بود .. به خودم که نمیتونستم دروغ بگم ..ولی این دوست داشتن نابودم میکرد ... بازم محمد اومده بود جلوی چشمم.. مجد چی داشت که اون نداشت ؟؟؟ چرا جنس دوستاشتنا فرق میکرد ؟؟؟... چرا عکس محمد رو کنار دختر عموش دیدم ناراحت شدم ولی نه ازین جنس...محمد متین بود پاک بود ولی چی نداشت که منو اسیر نکرده بود ...فکرم به جایی قد نمیداد..مجد آرزوی خیلیا بود محمدم همین طور...پس مشکل از من بود ... محمد مرد مطیع زندگی بود که گاهی وقتا از محبتای بی حد و حصرش کلافه میشدم و ازینکه هر چی میگفتم نه نمیورد شرمنده !!!... شاید این روح من بود که طالب آرامش نبود!! شاید مبارزه جو بودم حتی با کسی که عشقم بود .. شاید اینکار جذابیت طرف مقابل رو برام بیشتر میکرد .. نمیدونم ... بگذریم ..
    اونروز تا ساعت 4 تقریبا سرم خیلی شلوغ بود و وقت نکردم به برگه ی استخدامم رو نگاهی بندازم ... ساعت نزدیکای 4 بود که کار رو تحویل بخش مهندسی دادم و برگشتم پشت میزم و برگرو گذاشتم جلوم بعد از پر کردن مشخصات نگاهی به قسمت حقوق مزایا انداختم حقوقی که مجد برام در نظر گرفته بود 1.5 برابر حقوق فاطمه اینا بود با عصبانیت خط زدم و حقوق فاطمه رو که میدونستم چقدره نوشتم!! محتاج نبودم اون اجازه نداشت با اینکار منو کوچیک کنه ..
    ساعت پنج شد و کم کم بچه ها یکی یکی رفتن .. منتظر شدم تا شرکت خالی شه .. با عزم راسخ رفتم در اتافق مجد رو زدم .. خودش در رو باز کرد و بی هیچ حرفی رفت کنار .. خیلی جدی بود .. وارد که شدم در رو بست و بازم بی هیچ کلامی نشست پشت میزش...
    رفتم یکم جلوتر و جلوی میزش وایسادم ...یکم این پا اون پا کردم و برگرو گذاشتم رو میزش وگفتم :
    - پرش کردم!!
    بازم حرفی نزد و برگه رو برداشت و نگاهی کرد روی مبلغ مکث طولانی ای کرد و یهو سرش رو آورد بالا و گفت :
    - این چه کاریه ؟
    با اینکه میدونستم منظورش چیه بی تفاوت گفتم :
    - کدوم کار؟
    از جاش بلند شد و دستاشو حائل میز کرد و گفت :
    - یعنی نمیدونین!!!؟؟؟
    سری به نشانه ی نفی تکون دادم!!!!
    از پشت میز اومد سمتم ... نباید خودمو میباختم سعی کردم بی تفاوت باشم ...اومد روبروم وایساد و گفت :
    - من واست یه حقوقی در نظر گرفتم .. واسه ی چی خط زدی کمش کردی ؟!!؟؟ این بچه بازیا چیه ؟؟؟؟!!!
    اخمی کردم و گفتم :
    - من محتاج پول شما نیستم .. چرا باید حقوق من بیشتر از بقیه همکارام باشه ؟؟؟!! میخواین منو مدیون کنین ؟؟؟چی عایدتون می شه ؟؟؟
    - عصبی شد و بازومو محکم گرفت و تو یه حرکت منو کشید سمت خودش و کفت :
    - احمق تو به چیه من احتیاج داری ؟؟؟!!!! اونقدر مغزت کوچیکه که نمیفهمی تو فوق لیسانسی اونم بهترین دانشگاه پایه ی حقوقیت با اونا که فوق دیپلم و لیسانسن فرق میکنه!!!وقتی تو خودت واسه ی سوادت ارزش قائل نیستی میخواین بقیه باشن ؟؟؟
    طرحایی که تو زده بودی کجاو کارهایی که اونا روز اول به من دادن کجا ... من خرو باش که میخواستم بعنوان پاداشی که بهت قول دادم ,بفرستمت بخش مهندسی ...ولی میبینم لیاقت نداری.. همون حقوقیم که درخواست کردی مبنای حقوقیت میشه ...
    بغضم گرفته بود ... ازینکه اینقدر به نمونه کارام دقت کرده بود و براش اهمیت داشت...و من خر...مونده بودم هر وقت میومدم ازش بدم بیاد یه دلیل دیگه به دلایلی که فکر میکردم براش ارزش دارم اضافه میشد ...سرمو انداختم پایین و روبروش وایسادم .. اونم ولم کرد و دستی تو موهاش کشید و با لحن خسته ای گفت :
    - برو بیرون ..
    بی هیچ حرفی رفتم سمت در که عصبی گفت :
    - منتظر باش ... بدجوری پا رو دمم گذاشتی کیانا!!!! بازیمون یادت نره!!! از الان به بعد قواعد عوض میشه !!! تا الان خیلی لی لی به لالات گذاشتم .. خودت خواستی...
    بغض تو گلوم داشت خفم میکرد ... به سختی نگاش کردم ...قیافش از همیشه جدی تر بود ... خودمو نباختم ولی با صدایی که از ته چاه در میومد گفتم :
    - پس بچرخ تا بچرخیم!!!!

    از در شرکت که زدم بیرون بدون توجه به مسیر شروع کردم پیاده رفتن .. الان که اونم دیگه عملا شمشیر رو از رو بسته بود باید تا آخرش میرفتم ... اشتباه کرده بودم ولی کارای اون بدتر از من بود ...نباید کوتاه میومدم و نباید مثل بقیه میشدم .. شاید اصلا من عاملی بودم که باید توی این دنیا دهن شروین مجد رو میمالید به خاک .. با این افکار جون دوباره گرفتم و با گرفتن دربست راهیه خونه شدم روح و جسمم خسته و بود و مطمئن بودم اینبار همه چی رنگ و بوی ستیزه جویی به خودش میگیره ..
    روز بعد صبح دانشگاه داشتم و سه به بعد میرفتم شرکت لباس ساده ای پوشیدم و راهی شدم تمام مدت کلاسا حواسم هول اتفاقای دیروز میچرخید ... انقدر فکرم مشغول بود که ساعت 1 کلافه از در دانشگاه زدم بیرون و تصمیم گرفتم تا شرکت پیاده برم راهی نبود ولی اونقدر سلانه سلانه رقتم که ساعت نزدیکای 2 بود رسیدم دم در شرکت وقتی رفتم تو شمس یه دونه ازون لبخندای بی روحش رو زد و گفت :
    - چی شه امروز مگه کلاس نداشتی زود اومدی؟
    واسه ی اینکه پاپیچم نشه گفتم :
    - تشکیل نشد!
    - ا؟ پس برو توی اتاق کنفرانس جلسست شرکت ایران پایا یه جلسه ی توجیحی واسه ی همه گذاشته ... توی همین حین یه دختر قد بلند و با موهای روشن و چشم سبز که آرایش حسابییم داشت اومد سمت میز شمس و با لحن دستوری گفت :
    - از روی همه ی اینا به تعداد مهندسین و تیم بازبینی شرکتتون یه کپی بگیر زود بیار.. بعدم نگاهی به من انداخت و رو کرد به شمس و گفت :
    - این خانوم کین ؟؟؟
    شمس چپ چپی نگاش کرد و گفت :
    - ایشون از همکارا هستند ..
    دختر نگاه تحقیر آمیزی به من انداخت و گفت :
    - پس چرا اینجا وایسادین سریعتر برین اتاق کنفرانس ..بعدم روشو کرد اونور و رفت ..
    وقتی رفت, شمس گفت :
    - چقدر من ازین دختره بدم میاد دختر رئیس شرکت ایران پایاست .. انگار ما کلفت خانومیم!!!
    با سر حرف های شمس و تایید کردم پیش خودم گفتم پس رامش اینه و.... خدا وکیلیم عین تندیس زنای رومی بود ... توی این افکار بودم که شمس گفت :
    - برو تا این گوشت تلخ نیومده باز ..
    نگاه تشکر آمیزی بهش انداختم و رفتم سمت اتاق کنفرانس اتاق تاریک بود و داشتن اسلایدایی رو از فضایی که قرار بود روش کار شه نشون میدادن یه مرد چاق و نسبتا قد کوتاه که ریش پروفسوری داشت و موهای جلوش ریخته بود داشت روی هر کدم از اسلایدها توضیحات لازم و انتظارایی که از طرح میرفت رو بیان میکرد حدس زدم حجت رئیس شرکت باشه نگاهی به اطراف انداختم هیچکس متوجه حضور من نشده بود همه مشغول نت برداری بودن منم از فرصت استفاده کردم چشم انداختم دنبال مجد گشتم که دیدم کنار دختره حجت نشسته.. دختره زیر گوشش حرف میزد و مجد با لبخندی در جوابش سر تکون میداد .. تو قلبم ولوله ای به پا بود ... زوم کرده بودم روشون که چراغای سالن روشن شد و مجد یهو سرش رو آورد بالا و برای چند ثانیه نگاهمون افتاد تو نگاه هم حس کسیو داشتم که موقع دزدی مچشو گرفتن ضربان قلبم چند برابر شده بود بالاخره به خودم نهیب زدم و با یه اخم سرمو برگردوندم ... و از در رفتم بیرون ...رفتم تو اتاقم که کم کم بچه هام سر وکلشون پیدا شد .. باهاشون سلام علیک کردم فاطمه رو کرد بهم و گفت :
    - چه زود اومدی امروز..
    - کلاسم تشکیل نشد ..2 اومدم
    - آتوسا گقت :
    - پس چرا نیومدی تو اتاق کنفرانس؟؟؟
    سحر که سعی میکرد آروم باشه گفت :
    - آره صحنه های رمانتیک زیادی رو از دست دادی..
    فاطمه در ادامه ی حرفش گقت :
    - آره رامش جون دل و دین مجد رو برده ...حالمون وبد کرد باید میدیدیش فکر میکنه ..... آسمون باز شده خاونم تالاپی افتاده پایین ..
    با این حرف هرسه خندیدن و منم به لبخندی اکتفا کردم ....بعدش از فاطمه خواهش کردم اگه حرف مهمی زدن در رابطه با کار ما برام توضیح بده توضیحها ی فاطمه و حرفاشون راجع به حاشیه های کنفرانس که تموم شد تقریبا ساعت پنج شده بود .. کار خاصی نداشتم ولی طبق قرار داد باید تا 7 میموندم .. بچه هام که میدونستن خداحافظی کردن و رفت ... تمام فکرم حول حرفاشون بود گویا قرار بود یه اتاق توی شرکت ما تا پایان طرح به نماینده های ایران پایا اختصاص داده بشه و البته یکی از این نماینده ها کسی نبود جز رامش به اضافه ی چند تا از مهندساشون...اینکه میتونستم تحمل کنم یا نه نمیدونم ولی باید قبول میکردم.. باید خودمو واسه ی همه چیز آماده میکردم ..بقول بابا محسن من قوی بودم, یه دفعه از پسش بر اومدم مطمئن بودم این دفعم میتونم نباید ضعف نشون میدادم وگرنه مجد میتونست با این نقطه ضعف زنونه نابودم کنه ..ساعت 6 بود دیگه حوصلم سر رفته بود واسه ی همین از جام پاشدم که برم ... توی راهرو صدای خنده ی رامش میومد و صدای بم مجد که داشت چیزی رو توضیح میداد .. خودمو به نشنیدن زدم و تا اومدم از در شرکت برم بیرون یهو رامش گفت :
    - شروین همه ی کارمندات اگه مثل این خانوم از زیر کار درو باشن که شرکتت ور شکسته میشه ..
    نگاهی به پشتم کردم دیدم دوتایی توی راهرویی بودن که تهش اتاق مجد قرار داشت و داشتن میومدن سمت من کس دیگه ام اونجا نبود ...
    در کمال خونسردی گفتم :
    - ببخشید با منین؟؟؟
    پوزخندی زد و گفت :
    - مگه کسی دیگه ایم اینجا هست ؟؟؟!!
    منم با همون پوزخند جواب دادم :
    - شما بازرس ارزیابی کارکنان هستین ؟؟؟؟
    پشت چشمی نازک کرد و رو کرد به مجد و با اعتماد به نفس گفت :
    - شروین جان کارمندات خیلی زبون درازنا ..نمیخوای زبونشونو کوتاه کنی؟؟؟
    منم عصبی گقتم :
    - شما کم آوردی سوت بزن چرا پای آقای مجد رو میکشی وسط...
    رو کرد به شروین و گفت :
    - نگفتم عزیزم ..اون از منشیت اینم از این خانوم!!!!!
    شروین اخمی کرد و رو کرد به من و گفت :
    - خانوم مشفق ایشون خانوم حجت دختره رئیس شرکت ایران پایا هستن که تا یه مدت با ما همکاری میکنن..
    خونسرد گفتم :
    - به سلامتی ایشاا... مزین فرمودن شرکت رو ...
    از حرف من خوشش نیومد انگار چون با اخم ادامه داد :
    - ایشون تا زمانی که پروژه ی شرکتشون دست ماست مسئولیت قسمت مهندسی دستشونه ...
    به بی حس ترین شکل ممکن گفتم :
    - باریکلا ... ما که الحمدا.. بازبینییم !! (یعنی که یعنی!!!)
    دختره نگاه تحقیر آمیزی به من کرد و گفت :
    - گفتم بهتون نمیاد مهندس باشین ...همون...بازبینی هستین ..
    لبخند ملیحی تحویلش دادم و گفتم :
    - آره عزیزم متاسفانه تو دور زمونه ای که هر کسی تا یه دوره ی معماری و نقشه کشی فنی میبینه توی مجتمع فنی , اسم خودش رو میذاره مهندس معمار ما فوق لیسانس ها معماری ترجیح میدیم بهمون نگن مهندس.....
    انگار درست زده بودم وسط هدف چون رنگش تقریبا به سرخی میزد و از حرص داشت رژ لبشو میخورد ... بعدم رو کرد به مجد و گفت :
    - بهتره فکری به حال زبون دراز کارکنات بکنی وگرنه من اینجا بمون نیستم بعدم عین فشنگ در حالی که به من تنه زد از در خارج شد و رفت ...
    مجد نگاهی به من کرد و با عصبانیت گفت :
    - این چه طرزحرف زدنه ؟؟
    بی خیال گفتم :
    - لیاقتشون بیش از این نبود!!!
    نفسشو محکم داد بیرون و گفت :
    - هرچی که هست فعلا بزرگترین موفقیت شغلی من وابسته به ایناست دوست ندارم با حرف های خاله زنکی زنونه این موقعیت از بین بره ...
    - نترسید کارم که بی خیال بشین مزایای حضور شما براشون بیش از این حرفاس
    از اونجایی که توی این چیزا تیز بود ابرو هاشو داد بالا و با یه لبخند گفت :
    - نکنه بعضیا حسودیشون میشه ...
    شونه هامو انداختم بالا و گفتم :
    - آخه بعضیا آش دهن سوزی نیستن که که آدم حسودی کنه .. اتفاقا خدا خوب در و تخته رو باهم جور میکنه!!!!
    خنده ی کوتاه و تا حدودی عصبی کرد و گفت :
    - نه !! خوشم میاد راه افتادی ... ولی میدونی کیانا من میدون میدم .. تا به وقتش زمین زدن طرف مقابل لذت بخش تر باشه ...
    یه دونه ازون خنده هام کردم و گفتم :
    - بالاخره آدما باید یه جوری به خودشون دلخوشی بدن ...
    آروم اومد سمتم و سینه به سینم وایساد و نگاه خمارشو انداخت تو چشمام ..
    - میدونی با یه مرد که بازی رو شروع میکنی باید پیه خیلی چیزارو به تنت بمالی؟؟؟!!!
    منظورشو فهمیدم ... میخواست منو بترسونه ...
    - آره اونقدر نامردن که وقتی کم میارن... کثیف بازی میکنن!!! امیدوارم شما نامرد نباشید ...
    آروم چونمو گرفت و نگاشو دوخت به چشام :
    - هیچ فکر کردی اگه باشم چه بلایی سرت میاد ؟؟؟!!!!
    نگاش کردم ...قلبم داشت میزد از سینم بیرون آروم لباشو نزدیک صورتم کرد ... نگامو از چشمش بر نداشتم .. نمیخواستم کم بیارم ...هرم نفساش میخورد رو لبم ...یه لحظه دیگه طاقت نیوردم سرمو کشیدم عقب... تمام تنم یخ کرده بود...
    نگاش کردم توی نگاش هیچی نبود ...اروم انگار نه انگار که اتفاقی افتاده گفت :
    - دیگه ساعت 6 شرکت رو نپیچون که بری.. وایسا تا 7 با آژانس برو فیششم بذار پایه شرکت!
    نمیدونم این حرفش چه ربطی داشت ولی فکر کنم در درجه ی اول واسه ی اینکه فضا رو عوض کنه گفت بعدم رفت سمت تلفن و به یه آژانس زنگ زد .. بعد از گذاشتن گوشی رو کرد سمت منو گفت :
    - میدونم خوش نداری با من بیای واسه ی همین واست آزانس گرفتم ...
    بعدم کلافه ادامه داد:
    - شب قراره رامش و حجت برای یه سری حرف های تکمیلی بیان خونه .. ممنون میشم اگه ..
    داشت این پا اون پا میکرد که گفتم :
    - بله تو قفسم میمونم بیرون نمیرم جیکم در نمیادو ....!!!!! بعدم عصبی ادامه دادم :
    - - کاری ندارید .. سرشو به نشانه ی نه تکونی داد و منم از در رفتم بیرون
    موقعی که رفتم پایین ماشین منتظرم بود ... وقتی سوار شدم و آدرسو گفتم سرمو تکیه دادم به پنجره ی خنک ... و چشمامو بستم ... خدایا ... من اومدم تهران تا از تمام فشارهای روحی که بهم وارد میشد راحت شم .. چرا از چاله افتادم تو چاه .. چاهی که با پای خودم رفته بودم توش و ته دل دوست ندرارم از توش در بیام!!! از خودم بدم میومد ...موقعی که مجد سرشو آورده بود جلو صورتمو .. نمیدونم چرا بدم نمیومد ببوسمتم... منم آدم بودم .. دختر بودم , احساس داشتم ...خسته بودم از چیزایی که احساسمو به بازی گرفته ...از همه مهمتر کمبود محبت یه جنس مخالف رو خیلی احساس میکردم .. خدایا راجع من چی فکر میکنی ..بغض کردم...چه حالی بودم ... به محض رسیدن به خونه رفتم لباسامو درآوردم و رفتم زیر دوش .. شروع کردم بلند بلند گریه کردن ... مشتامو کوبیدم به دیوار ... من چم شده بود ؟؟؟؟داد میزدم به همه بد وبیراه میگفتم به محمد به مجد به رامش ...... دلم برای آغوش مامان تنگ شده بود برای محبتای بابا .. خنده های کتی ...
    یکم که گریه کردم آروم شدم و از حموم اومدم بیرون میلی به شام نداشتم ... خیلی دلم میخواست برگردم خونه ولی به بابا قول داده بودم ... همون شب سر نماز از خدا خواستم یه موقعیتی پیش بیاد واسه ی دوسه روز شده با تلفن خودشون برم شیراز و ازینجا دور شم ....

    صبح روز بعدش با تن کوفته و گلو درد شدید از خواب پاشدم ... شب قبلش اونقدر گریه کرده بودم تا همونجا رو مبل با موی خیس و بدون پتو خواب رفته بودم و حتی نفهمیده بودم حجت و دخترش اومده بودن یا نه .. از جام پاشدم و رفتم سمت دستشویی تا حاضر شم .. از قیافه ی خودم تو آینه وحشت کردم رنگم شده بود عین گچ ... خیلی نتونستم رو پا وایسم .. عادت داشتم به محض اینکه مریض میشدم فشار همیشه پایینم پایین تر میومد .. واسه ی همین بلافاصله رفتم رو ی کاناپه نشستم باید به شمس اطلاع میدادم جون شرکت رفتن نداشتم ... ساعت تازه 6.5 بود و کسی هنوز نرفته بود شرکت... واسه ی همین رفتم سمت آشپزخونه و به سختی یه لیوان آب قند واسه ی خودم درست کردم و خوردم. .... تاثیری نداشت چون پایین پتو نداشتم تصمیم گرفتم برم تو اتاقم از فشار پایین پله هارو نشسته رفتم بالا.. وقتی رو تختم دراز کشیدم تمام تنم خیس عرق یخ شده بود .... و از ضعف خواب رفتم ...
    موقعی که دوباره پاشدم ساعت نزدیکای 9 بود و گوشیم داشت زنگ میخورد ... فاطمه بود .. تلفن رو برداشتم که گفت :
    - کیانا ؟؟؟؟ معلوم هست کجایی؟؟؟ نگرانی مردم ... چرا شرکت نیومدی؟ خواب موندی ؟؟
    سعی کردم صدام عادی باشه گفتم :
    - نه یکم سرما خوردم ... نمیام امروز ... به شمس میگم مرخصی رد کنه ..
    فاطمه یکم آرم تر شد و گفت :
    - میخوای بیام پیشت ؟ بریم دکتر ..
    - نه خوبم
    خلاصه با هزار بدبختی رازیش کردم که خوبم و حتی مجبور شدم به دروغ بگم که دختر عموم تو راه و داره میاد ...
    بعد ازینکه تماس رو با فاطمه قطع کردم بلافاصله به شمس زنگ زدم و گفتم مریضم نمیام خوشبختانه اون عادت نداشت پا پی قضیه بشه و گفت که برام مرخصی رد میکنه...
    تلفن رو قطع کردم سرم به بالشت نرسیده دوباره خواب رفتم ...نمیدونم چقدر گذشته بود که با صدای زنگ در از خواب پریدم ...توی تب میسوختم و جام خیس شده بود از عرق تا پامو گذاشتم از تخت پایین سرم گیج رفتو محکم خوردم و زمین و تقریبا دیگه چیزی نفهمیدم ...توی اون حال احساس کردم یکی بغلم کرد و چیزی دورم پیچیده شد و بعدم صدای بوق ماشین و خیابون اومد و با سوزش دستم چشمامو باز کردم ....که یه خانوم سفید پوش مسن رو بالای سرم دیدم سزمو بلند کردم و گفتم :
    - من کجام ؟
    اروم منو دوباره خوابوند رو تخت و گفت :
    - آروم گل دختر بیمارستنی خدارو شکر شوهرت به موقع به دادت رسیده وگرنه .. معلوم نبود چه بلایی سرت بیاد ...تبت 40 بود دیر رسونده بودت تشنج کرده بودی ...نمیدونی چه هول ولایی داشت بیمارستان رو گذاشته بود رو سرش....خوش بحالت .. فدرشو بدون ...
    با تعجب به زن پرستار خیره شده بودم از حرفاش سر دز نمیوردم دوست داشتم منظورشو از شوهرت بفهمم که یهو مجد از در اتاق اومد تو و بهم نگاه کرد مهربون خندید و گفت :
    - بیدار شدی خانوم؟؟؟!!بهتری؟
    از تصور مجد در نقش شوهرم .یه حس عجیبی بهم دست داد ... آروم گفتم :
    - ممنون ..
    با حضور مجد خانوم پرستار با خنده ی معنی داری به من از در رفت بیرون .. مجدم اومد بالای تخت وایساد و آروم شروع کرد موهام از روی پیشونیم کنار زدن و پیشونیمو ناز کرد ...
    گاهی بهش کردم . گفتم :
    - شما اینجا چی کار میکنید ؟
    - امروز از صبح یه استرسی داشتم وقتی ساعت 11 خانوم شمس برگه ی درخواست مرخصی تو رو آورد امضا کنم ازش پرسیدم چی شده که نیومدی کفت که گفتی سرما خوردی و این حرفا ...منم معطل کردم گفتم بیام بهت سر بزنم تو که ماشین نداشتی که بری دکتر ...میدونم اونقدرم لجبازی که به اقوانتونم زنگ نمیزدی وقتی رسیدم کلی زنگ زدم دیدم جواب نمیدی .. مجبور شدم کلید بندازم و اومدم بالا دیدم افتادی کف اتاقت .. موقعی که برت گردونرم دیدم از تنت آتیش بلند میشه بغلت کردم و گذاشتمت تو ماشین و سریع آوردمت اینجا ..بقیشم که خودت در جریانی..
    اخمی کردم و با صدای گرفته گفتم :
    - - شما کلید خونرو از کجا داشتید ؟
    خنده ای کرد و گفت :
    - فکر کنم اونجا قبلا مال من بوده ها!! توام که ماشاا... یادت رفته بود توپی در رو عوض کنی ...

    آروم دستی کشید رو موهامو گفت :
    - اونقدر ظریفی وقتی بغلت کردم انگار یه دختر بچه ی پنج ساله تو بغلمه ..
    از چشمای شیطونش معلوم بود که میخواد بروم بیاره این موضوع رو ...
    بی تفاوت نگاش کردم وگفتم :
    - کی میریم؟
    - الان میرم از پرستارت میپرسم ..وقتی که از اتاق رفت نفس راحتی کشیدم .. فقط یادم افتاد دیشب پیرهن خوابم که رکابی و نازک بود تنم بود لحاف رو زم کنار با دیدن یه شلوار گرمکن با یه تی شرت ...آب دهنم خشک شد.. لبا سمم عوض کرده بود سینم تند تند از عصبانیت بالا پایین میرفت ...متاسفانه با پرستار وارد شد و نتونستم حرفی بزنم بعد از جدا کردن سرم از دستم مانتو و روسریمو از روی چوب لباسی در آورد و جلوی پرستار عین بچه ها تنم کرد و روسریمم گره زد و بعدم گفت تو بشین من برم نسختو بگیرم و ماشینم بیارم دم در ..بعد رفت ..یه ربع بعد اومد از جام که چاشدم سرم باز گیج رفت که دستشو انداخت دورم .. اول حودموکشیدم کنار و با اخم نگاش کرد و زیر گوشم گفت :
    - - هییییسسسس الان وقت لجبازی نیست تکیه بده به من ..
    - مجبور شدم بی خیال شم و بهش تکیه بدم ... سرمو آروم چسبوند به سینش و دستشو حلقه کرد دوره شونم .. با گفتن یواش خانوم آروم .. الان میرسیم ...کل مسیر تا ماشین رو رفتیم من تب داشتم ولی تن اون از منم داغتر بود به هر ترتیبی بود رسیدیم درو باز کرد با یه حرکت منو بلند کرد و نشوند رو ی صندلی ماشینش... گر گرفته بود .. روم نمیشد تو چشماش نگاه کم .. خدایا .. این چه بلایی بود انداختی به جونم ... یاد لباسام که میفتادم که دیگه نگوکل را ساکت بودم اونم حرفی نمیزد ... بر خلاف دفعه ی پیش آروم میروند قبل از اینکه بریم سمت خونه دم یه سوپر و میوه فروشی نگه داشت و همه جور مرکبات و لوازم سوپ و خلاصه از شیر مرغ تا جون آدمیزاد خرید و گذاشت پشت ماشین .. . وقتی سوار شد گفتم :
    - - افتادین تو زحمت .. این کارا چیه ؟
    خندید و گفت :
    - آخه من یه همسایه که بیشتر ندارم ...
    بعدم خیلی جدی رو کرد بهم و گفت :
    - کیانا ... نمیدونی چقدر ترسیدم اونجوری پخش زمین دیدمت ...
    بی حال سرمو تکون دادم و دوباره ازش تشکر کردم همه ی فکرم حول و حوش لباسم بود .. نمیدونم باید چی بهش میگفت ... وقتی رسیدیم اول اومد در سمت من رو باز کرد حالم بهتر بود واسه ی همین گفتم خودم میرم .. اونقدر جدی گفتم که بی هیچ حرفی قبول کرد رفتام بالا یادم افتاد کلید ندارم منتظر شدم تا بیاد در رو با کلید خودش باز کرد و من رفتم تو و اونم قرار شد باقی خریدارو بیاره بالا ...مستقیم رفتم تو اتاقم لباس خوابم روی تخت بود .. عصبی پرتش کردم اونوذ و یه پلیور صورتی روشن از تو کمدم درآوردم و روی تیشرتم تنم کردم و موهام پریشونم رو با یه کش ساده پشت سرم چمع کردم و رفتم پایین دیدم داره تو کابینت ها دنبال چیزی میگرده تا منو دید گفت :
    - آب میوه گیریت کجاست ..
    بی حال رفتم سمتش و آب میوه گیری رو دادم بهش ...هنوز تب داشتم واسه ی همین نشستم رو صندلیه آشپزخونه .. داشت پرتقالارو میشست که گفتم :
    - میخواین جبران کنید ؟ من خوبم شما الان باید شرکت باشین ...
    -هییییسسس مریض که اینقدر حرف نمیزنه شرکت رو سپردم دست رامش .. بعدم زیر چشمی نگام کرد تا ببینه عکس العملم چیه ..
    حرفی نزدم ولی دلم میخواست با همون کیسه ی پرتقالها بزنم تو سرش ..
    بعد ازاینکه آب میورو داد دست من میوه ها رو گذاشت تو یخچال اومد نشست روبروم و گفت :
    - بهتری خانوم موشه ؟
    در جوابش گفتم :
    - شما کار بدی کردید که منو ..
    - بغلت کردم ؟
    - نه!!! نباید ..
    نمیتونستم بگم ... دوزاریش اصلا کج نبود .. بلافاضله گفت :
    - نمیتونستم با اون لباس ببرمت بیرون سر بود ..
    عصبی با چشم تبدار نگاش مردم ..
    - میتونستید پالتومو تنم کنین میتونستین پتو دورم بپیچید ..
    - تو پیرهن تنت بود هرچی میکشیدم روت باز پاهات لخت بود ..
    بی راه نمیگفت ولی خوب .. اه لعنتی.. انگار فهمید کلافم گفت :
    - من اونقدر استرس داشتم ... کیانا باور کن قطدی نداشتم تنها فکری بود که به ذهنم رسید نمیتونستم ریسک کنم باد بخوری حالت بد تر شه ...
    بغض کردم ولی رومو کردم اونور و گفتم :
    - میشه یادتون بره ؟؟
    شیطون خندید و گفت :
    - راستشو بگم ....اون همه ظرافت رو ؟ نه نمیشه ازم نخواه!!!
    هیچی نگفتم که ادامه داد :
    - بهت گفتم تو بازی با یه مرد .. باید پیه همه چیو به تنت بمالی ...
    لعنت بهت .. توی مریضیمم منو ول نمیکرد ...از جام پاشدم که گفت :
    - کم آوردی ؟
    -نه فقط کلمه ای که لایقش باشین رو پیدا نمیکنم ..
    خندید و گفت :
    - ازین حرفا بگذریم این چند وقت که مریضی بی خیال بازی میشم تا خوب شی بازی با موش مریض مزه ای نداره .. بعدم مهربون نگام کرد و گفت :
    - شب طرفای 8-9 باید ببرمت یکی دیگه از آمپولات رو بزنی ...الانم ساعت 4 تا ناهار که چه عرض کنم عصرونه زو آماده کنم برو بالا بخواب..
    با شک گفتم :
    - شما میمونید همین جا ؟
    اخم کرد و گفت :
    - ببین کیانا یه بار بهت گفتم دله نیستم!!!! پس راحت برو بخواب...رفتم بالا و در اتاقمو بستم و دراز کشیدم .. یهو یاد لباس و وقاحت این بشر افتادم پریدم در رو قفل کردم
    ساعت حول و حوش 6 بود با صدای مجد که از پشت در صدام میکرد از خواب پریدم موهام پریشون دورم ریخته بود گونه هام گل انداخته بود فکر کنم بازم تبم رفته بود بالا, قفل رو بعدم در رو بازکردم ... مجد کلافه نگام کرد و عصبی گفت :
    - چرا دررو قفل کردی ؟؟ میدونی چقدر صدات کردم ..
    - با چشمای تب دارم نگاش کردم و گفتم :
    - دوباره تب دارم ...
    - معلومه از گونه هات .. بعدم رفت مانتو روسریمو آورد و داد دستم و گفت :
    - بپوش بریم درمونگاه نگرانتم ..
    بعدم دوباره شیطون شد و گفت :
    - میتونی راه بیای ؟؟ یا دوست داری ...
    چپ چپ نگاش کردم که زیر گوشم گفت :
    - کیانا .. اینجوری نگام نکن ..دله میشما!!!!
    سرمو انداختم پایین و زیر لب گفتم :
    - بر مردم آزار لعنت ..
    بلند خندید و رفت ماشین رو از پارکینگ درآورد وبعد از اینکه سوار شدیم به سمت درمونگاه راه افتاد توی راه سرمو تکیه دادم به پشتی ماشین و سکوت کردم حال خوبی نداشتم خوشبختانه مجدم عقلش رسید و حرفی نزد موقعی که رسیدیم مهربون دست کشید رو لپم که آروم دستشو کنار زدم بعدم با خنده گفت :
    - اگه از آمپول میترسی میخوای منم باهات بیام دستتو بگیرم بهت روحیه بدم؟
    یه نگاه بهش انداختم بعدم گفتم :
    - مجد؟؟؟؟
    - جااانم ؟؟
    - ببند!!!!!!
    غش غش خندید و گفت :
    - بپر پایین شیطون بپر ...
    موقع ورود به درمونگاه آروم زیر گوشم گفت :
    - خوب جولوناتو بده خوب شی دیگه از این شروین مهربون خبری نیست.. چون من از باخت متنفرم!!!!
    حرفی نزدم ولی پیش خودم گفتم میشناسمت چه اعجوبه ای هستی !!!!!!
    لعنتی پرستاره چه آمپولی زد...نمیتونستم درست راه برم ولی از ترس اینکه مجد دستک دنبک کنه و دری وری بگه سعی کردم عادی راه برم .. وقتی از اتاق اومدم بیرون اومد سمتم و گفت :
    - ادبت کرد خانوم پرستار؟
    خیلی جدی گفتم :
    - شما حرف نزنی کسی نمیگه لالیا...!!!!
    خندید و لی دیگه چیزی نگفت تا رسیدیم خونه ... نزدیکا 7.5 بود ... موقعی که رسیدیم دم در آروم گفت :
    - کیانا ؟
    - - بله
    - بهتری؟
    - آره ..
    دستشو گذاشت رو پیشونیم ...
    - تب نداری جوجو..
    سرمو تکون دادم با کلید خودش در رو باز کرد منتظر شدم بیاد تو که گفت :
    - واست سوپ پختم .. دستپختم خوب نیست ولی از هیچی بهتره.. بخور کاری داشتیم زنگ بزن من بیدارم ..
    پیش خودم گفتم ... خدارو شکر باز شعورش میرسه شبو اینجا اطراق نکنه ..
    بعد از تشکر در رو بستم ومانتومو در آوردمو انداختم همونجا رو کاناپه و رفتم آشپزخونه خیلی گرسنه بودم واسه ی همین یه کاسه از سوپش ریختم و وجدانی مزش عالی بود .. وقتی خوردم یکم جون گرفتم و بعد ازینکه ظرفمو شستم رفتم سمت اتاق خواب بهترین کار این بود استراحت کنم .. تا اومدم بخوابم تلفن زنگ خورد برداشتم مجد گفت :
    - چطوری؟
    - خوبم ..
    - ببین توی کیسه ی دواهات آموکسی سیلینه 8 ساعت یه باره اونجوری که خودت ساعتاشو راحتی بخور ... شام خوردی؟ خوب بود؟
    - ممنون .. سیر شدم!!!
    خندید و گفت :
    - یعنی خوب نبود ..
    - به پای دستپخت مامانم نمیرسید ..
    - اونکه صد البته ..کیانا؟
    - بله ؟
    - حالت بد شد زنگ بزنیا !! باشه؟
    - باشه ممنون ..
    - آفرین جوجو .. یه چیز دیگه تا موقعیم که خوب نشدی نیا شرکت...
    بد جنس شدم و کفتم :
    - میترسین رامش جووون بگیره ازم؟؟؟
    بلند خندید و گفت :
    - مثل اینکه خوب شدی باز شروع کردی!!!بعدم ادامه داد :
    - آره آخه اگه مریض شه نمیتونه خوب به من سرویس بده ...
    سکوت منو اینور خط که دید آروم گفت :
    - کیانا!!! بذار تا زمانی که خوب نشدی توی صلح باشیم ..
    - باشه!!!! بعدم با خنده گفتم:
    - پس مراتب ارادت بنده رو به رامش جان برسونید!!!
    خندید و گفت :
    - بله چشم!!! شب عالی خوش..
    - شب بخیر

    گوشی رو گذاشتم نمیدونم چه حکمتی بود تا بهم توجه نمیکرد واسش بال بال میزدم و تا توجه میکرد بی تفاوت ... بی جنبه بودما!!!
    ساعت 10 قرصمو خوردم تا بشه 10 شب 6 صبح و 2 بعد از ظهر... بعد از خوردن قرص خوابیدم ..
    صبح با زنگ گوشیم از خواب پریدم ...فاطمه بود یکم حال و احوال کرد و عین مادرا دستور چند مدل سوپ و آش مخلوط آبمیوه که تقریبا هیچکدومش یادم نموند و داد و بعدم شروع کرد اخبار شرکت و اینکه مهندسا از دست رامش و تیمش چه خون به جگری شدن و چی میکشن تعریف کرد و اینکه دیروز در غیاب مجد رامش نزدیک بوده تو کار بایگانی و کارگزینیم دخالت کنه... این وسط فضولیم گل کرده بود که ببینم مجد علت غیبتش رو تو شرکت چی گفته واسه ی همین از فاطمه پرسیدم که گفت :
    - وا.. درست نمیدونم ولی مثل اینکه یکی از بستگان مسنشون مریض شده و بود و چون بچه های طرف همه خارج بودن مجد رفته دنبال کاراش .. البته یه ساعت پیشم رفته بیرون از شرکت , رامشم داشت باز به همه ی سوراخ سنبه ها سرک میکشید .. در همین حین صدای کلید انداختن و در باز شد ن در اومد آروم با فاطمه خداحافظی کردم و سریع رو تخت دراز کشیدم و خودمو زدم بخواب ..
    تو دلم گفتم راست میگن کرم از خود درخته و... صدای باز شدن آروم در اومد و بوی ادکلن مجد تو اتاقم پیچید ... آروم نشست کنار تختم و موهامو از روی گونم کنار زد .. و یواش صدام کرد ..
    - کیانا جان ؟؟؟.... خانوم ؟؟؟؟ نمیخوای پاشی؟
    مخصوصا عکس العملی نشون ندادم ... آروم دستشو گذاشت رو پیشونیم و دید تب ندارم نفس راحتی کشید و از رو ی تخت پاشد با صدای در فکر کردم رفته و تو جام خندیدم و نیم خیز شدم که دیدم رو صندلی میز توالتم نشسته و داره با شیطنت منو نگاه میکنه .. وقتی چشمای گرد شدمو دید بلند زد زیر خنده و گفت :
    - واقعا فکر میکنی بعد از 32 سال سن نمیفهمم کی واقعا خوابه کی بیدار چشمات پرت پرت میکرد گلابی!!!
    منم برای اولین بار خندیدم و ناخودآگاه گفتم :
    - وقتی بچه بودم بابا محسنم هم همیشه میفهمید خواب نیستم ..
    با مهربونی گفت :
    - یعنی الان میخوای بگی بزرگ شدی؟؟؟!!!
    هیچی نگفتم , سکوتمو که دید گفت پاشو دست و روتو بشور منم واست یه آب میوه بگیرم بخور بریم آمپولتو بزنی .. بدو که باید برم شرکت تا رامش بچه هارو فراری نداده ..
    غش غش خندیدم .. که گفت :
    - مثل اینکه خبر داشتی ..
    - آره پیش پای شما با فاطمه حرف میزدم ...
    کلافه دست کرد تو موهاش و گفت ..
    - اخلاقه کاریش خوب نیست وگرنه...
    بقیه ی حرفشو خورد ..تو دلم گفتم وگرنه تو خلوت ... اه!!!! مردشور!!!نخواستم به چیزی فکر کنم مجدم بدون حرف دیگه ای رفت پایین دست رومو شستم مسواک زدو موهامو شونه کردم و جمع کردم بالا سرم و یه کاپشن گرمکن آبی آسمانی تنم کردم و مرتب رفتم پایین !!
    موقعی که منو دید خندید و گفت :
    - واسه خانوم پرستاره تیپ زدی آمپولتو یواش بزنه؟؟؟
    خندیدم و عین بچه ها لبامو و جمع کردم و سر تکون دادم ...
    گفت :
    - نه مثل اینکه حالت خوبه!!! از فردا میای سر کار من دلم برای بازیمون تنگ شده!!!
    اخمی کردم و گفتم :
    - ا مروز چهارشنبست فردام نیام دیگه نمیدونی چقدر از درسام عقبم...!!!!
    گفت :
    - بسوزه پدر این دل با رحم ومروت .. فردام نیا ولی از شنبه سر ساعتی که باید باشی شرکتی!!! کارای بخشتون خیلی زیاده!!!
    سری تکون دادم و لیوان آب پرتقال رو ازش گرفتم و خوردم !!
    توی راه درمونگاه بودیم که همراهش زنگ خورد گوشیو برداشت
    - الو
    - ...
    - مرسی باز چی شده ...
    - ....
    - باشه تا یک ساعت دیگه شرکتم ...
    - ....
    - باشه تو خودتو ناراحت نکن عزیز!!
    - ..
    - فعلا!!
    از حرفاش حدس زدم با رامشه ولی بروم نیاوردم قطع که کرد روشو کرد سمت منو با یه لحن کلافه ای گفت :
    - رامش بود!
    - بله .. .
    - آمپولتو زدی بردمت خونه میرم شرکت .. اگه حالت بد اینا شد به گوشیم زنگ بزن !! شمارشو داری؟
    - نه!!
    - من که بهت sms زده بودم باهاش!!
    - بله ولی پاک کردم!!!
    متعجب شده بود بدون پیش خودش فکر کده بود sms که زده با هیکل افتادم رو شماره و چه بسا از حفظم بودمش!!!
    گوشیمو از دستم گرفت و شمارشو زد توش وبعدم ذخیرش کرد!!!
    موقع برگشتن بر خلاف این چند بار اخیر تند تر میرفت و من تا حدودی چسبیده بودم به صندلی وقتی رسیدیم خواستم پیاده شم .. آروم دستمو گرفت و گفت :
    - ببخش تند رفتم نگران شرکتم!!!!
    سرمو تکون دادم که گفت :
    - کاری داشتی زنگ بزنیا.. بی تعارف ..
    - باشه ... از ماشین پیاده شدم وایساد تا برم تو بعد از اینکه در رو بستم صدای کشیده شدن لاستیک ها روی آسفالت .. خبر از رفتن شو میداد...
    [​IMG]