1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

رمان عــاشــقــانه و زیبای "♥قــرار نــبـود♥"

شروع موضوع توسط mashal ‏Mar 8, 2016 در انجمن داستان و رمان

  1. mashal

    mashal ✔❤ مهســــــا ❤✔ همراه انجمن

    6,194
    10,263
    42,475
    سلام d49ca5c14c3330dff33e3aec6a31f6a6.
    این رمان،رمان خیلی قشنگی هستش و توی سایت نود و هشتیا دومین رتبه رو از نظر محبوبیت آورده d49ca5c14c3330dff33e3aec6a31f6a6. 36ac1db5b1a9f162325c11f2e65b4bc8.
    نویسنده ی این رمان هما پوراصفهانی عزیز هستن d49ca5c14c3330dff33e3aec6a31f6a6.
    و منبع هم نود و هشتیا هستش d49ca5c14c3330dff33e3aec6a31f6a6.
    امیدوارم خوشتون بیاد 49db7f265a8f98aac8efc0ff37d1c882. d49ca5c14c3330dff33e3aec6a31f6a6.
     
    Admin و Miss T@Ra از این پست تشکر کرده اند.
  2. mashal

    mashal ✔❤ مهســــــا ❤✔ همراه انجمن

    6,194
    10,263
    42,475
    (( فصل اول ))
    -------------------------
    ترسا:پرستنده ی آتش
    -------------------------

    صدای آهنگ آنشرلی بلند شد.
    سرم داشت منفجر می شد. دستم رو از زیر پتو بیرون آوردم و روی عسلی کنار تخت کشیدم.
    صدا لحظه به لحظه داشت بلند تر می شد و من لحظه به لحظه عصبی تر می شدم.
    بالاخره دستم خورد به گوشیم. چنگش زدم وکشیدمش زیر پتو.
    یکی از چشمامو به زور باز کردم و دکمه قطع صدا رو زدم. صدا خفه شد.
    نمی دونم چرا آهنگی رو که اینقدر دوست داشتم گذاشته بودم برای آلارم گوشیم.
    دیگه داشتم از این آهنگ متنفر می شد. ساعت چند بود؟ هفت صبح. لعنتی! خوابم می یومد دیشب تا صبح داشتم چت می کردم و تازه دو سه ساعت بود که خوابیده بودم.
    این چه قرار کوفتی بود که من با دوستام گذاشته بودم؟ انگار مرض داشتم!
    با غر غر از جا بلند شدم و کش و قوسی به بدنم دادم. نگاهم به در و دیوار بنفش اتاق افتاد. همه دیوارها با کاغذ دیواری بنفش پوشیده شده بود و بهم آرامش می داد.
    در حالی که لی لی می کردم تا خورده چیپس هایی که از دیشب کف اتاق پخش شده بود و حالا چسبیده بود به پایم جدا شود کنار پنجره رفتم و با ضرب گشودمش. باد سرد توی صورتم خورد و لرزم گرفت.
    با خشم خم شدم و چیپس ها را از پایم جدا کردم و غر غر کردم:
    - لعنتی!
    صدای زنگ گوشیم بلند شد. اینبار آهنگ ملایمی از کریس دی برگ بود.
    لب تخت نشستم و گوشی رو که زیر بالش چپونده بودم در آوردم. صورت دلقکی بلنفشه روی صفحه چشمک می زد گوشی را در گوشم گذاشتم و گفتم:
    - بنال ...
    - اه باز تو صبح زود پاشدی اعصابت مثل چلغوز شد؟
    - هر چی باشم بهتر از توام که ...
    - من که چی هان؟
    خندیدم و گفتم:
    - قیافه ات شبیه چلغوزه!
    صدای جیغ جیغویش بلند شد:
    - بیشعووووووووووور! تو هنوز اون عکس روی گوشی نکبتتو عوض نکردی؟ خیلی خرییییییی من می دونستم این عکس اتو می شه تو دستای توی خرچسونه.
    خوابیدم روی تخت و گفتم:
    - بنفشه جون سگ بابات حال ندارم از خونه بیام بیرون. تازه حالا از اتاق که برم بیرون اعصابمم چیز مرغی می شه چون با بدختی باید ماشین دودر کنم.
    - ترسا خیلی خری! هیجانش به روزنامه اشه!
    - آخه کثافت ...
    صدای بوق پشت خطی مانع از ادامه حرفم شد. بنفشه گفت:
    - صدات قطع شد.
    - خف بابا پشت خطی دارم.
    بنفشه رو گذاشتم تو لیست انتظارو و جواب شبنمو دادم:
    - هان؟
    - هان و درد تو گور خواهر جوون مرگت!
    - وا خاک تو سرت کنم الهی با خواهر من چی کار داری؟
    - بس که تو بی شعوری! اول صبحی گوشیو بر می داری بگو جوووووونم ... تا منم یه حال اساسی بکنم با اون صدای ناناز تو ...
    - خیلی عوضی شدی شبنمااااا ... برو با صدای بابات ... استغفرالله!
    غش غش خندید و گفت:
    - چی کاره ای؟
    - والا اگه شما دو تا نکبت اجازه بدین من بلند شم یه آب تو این صورت جیشی ام بزنم. بعدم یه چیزی کوفت کنم و بیام.
    - اووه اون وقت دیگه لاشه روزنامه هم بهمون نمی رسه.
    - نرسه به درک! انگار دارن تو عهد میرزا کوچک خانوم سیبیلو زندگی می کنن. لا گور کنم شما رو الهی. خفه مرگ بگیر برو کاراتو بکن بذار منم به کارام برسم.
    - خیلی خب بدو که دل تو دلم نیست.
    زیر لب گفتم:
    - تو که غمی نداری ...
    - چی؟
    - هیچی ... بای.
    - بای.
    دوباره صدای بنفشه بلند شد:
    - اووووووووووووی چه خری بود؟
    - همزادت بود.
    - درد !
    - ولم کن تو رو خدا صبح اول صبحی فحشی نبود که تو بار من نکنی.
    خندیدم و گفتم:
    - ببخشید عشخ من ... مودونی که من صپا اخلاخ ندالم ...
    - کی بود؟
    - دردو کی بود؟ ببین فقط باید فحشت بدم لیاقت نداری باهات عین ادم حرف بزنم! فضولی تو؟ به تو چه ربطی داره که کی بود؟
    - اینقدر فک زدی خو یه کلمه می گفتی چه خری بود؟
    - شبنم بود ...
    - چی می گفت؟
    - عین تو نشسته منتظر سرویس
    - خب پس عزیزم زود باش اینقدر مردومو معطل نذار زشته.
    جیغ کشیدم:
    - بنفشههههههههههههه ....
    - کی می تونه با تو طرف شه؟
    خندیدم و گفتم:
    - گمشو کاراتو بکن الان می یام.
    - منتظرم عشق من بای.
    - بای.
    گوشیو قطع کردم و از جا بلند شدم. شلوارک کوتاه آدیداسم رفته بود لای پام. نق نقی کردم و با دست کشیدمش بیرون.
    جلوی آینه میز آرایشم ایستادم و خودمو دید زدم.
    شده بودم عین میت! بعضی وقتا از قیافه خودم می ترسیدم.
    پوستم زیاد از حد سفید و بی رنگ بود. چشمامم یه رنگ خاصی بود. سبز خیلی خیلی روشن که به سفیدی می زد.
    برای همینم بنفشه و شبنم چشم سفید صدام می کردن.
    موهام بی رنگ و بی حال ریخته بودن کنار صورتم. عین خون آشام شده بودم.
    کش مومو برداشتم و موهای بلندمو که تا وسط وسط کمرم بود با کش بستم.
    دمپایی ابری هامو پام کردم و با غر غر رفتم بیرون.
    اتاق من توی طبقه دوم ساختمون بود و خوبیش این بود که دستشویی و حمام مجزا داشت.
    رفتم تو دستشویی و درو بستم. بدجور ذهنم مشغول بود.
    اگه قبول نمی شدم چی؟ اگه ...
    ای خدا می دونی که تنها امیدم به همینه که قبول شده باشم.
    ولی خودمم می دونستم که امیدم الکی بود با رتبه 3000 مگه می شد پزشکی قبول شده باشم؟
    مسواک زدم و آبی هم توص صورتم پاشیدم و رفتم بیرون.
    بالای پله ها که رسیدم نشستم روی نرده و لیز خوردم تا پایین:
    - هورااااااااااااااااا...
    عزیز جون پایین پله ها بود و داشت با چشمای گشاد نگام می کرد.
    با دیدن نگاهش خنده ام گرفت و در حالی که لپای باد کرده و پر چینش رو می بوسیدم گفتم:
    - صبح عزیز جونم بخیر!
    - نه نه حالت خوبه؟
    - آره نه نه جونم از این بهتر نمی شم؟
    نشست لب پله و در حالی که خودشو به چپ و راست تکان می داد گفت:
    - من از دست تو چی کار کنم؟ ای مادر نمی گی می افتی من خاک به سرم می شه؟
    فکر کردی عین این یارو عنکبوتیه ایه؟ نخیرم هیچم عنکبوت نیستی. می افتی ضربه مغزی می شی و خودت خلاص می شی ما رو در به در می کنی!
    ای خدا منو بکش از دست این راحت شم. این دختره تو آفریدی؟
    من مطمئنم تو قرار بوده پسر بشی خدا وسط راه پشیمون شده.
    از حرف عزیز غش غش خندیدم و گفتم:
    - عزیز جونم چرا اینقدر جوش می زنی الهی من پیش مرگت بشم؟
    من کلاس این کاراو رفتم. هیچیم نمی شه. بلدم چی کار کنم.
    - آره دیگه اینا کلکه پوله مادر! دلت خوشه که بلدی وقتی می افتی یه کاری کنی ضربه مغزی نشی.
    آخه مگه ممکنه نه نه؟ می افتی و تا می یای به خودت بیای زرتی زبونم لال می میری.
    آدمی ... نعوذبالله فرشته نیستی بال دربیاری که ... بچه های مردمو با این چیزا گول می زنن جفنگ بازی یادتون می دن بعد می گین برین شما شدین عنکبوتی.
    با عشق بغلش کردم و گفتم:
    - الهی دور عزیز شیرین زبون خودم برم. چشم دیگه سر نمی خورم شما اینقدر حرص نخور برات خوب نیست.
    - وا مگه چمه؟ ماشالله هزار ماشالله بزنم به تخته از هزار تا جوونای حالا هم سرحال ترم. می خوای از همین نرده سر بخورم بیام پایین؟
    از خنده دل درد گرفته بودم. دست عزیزو که داشت می رفت سمت نرده ها گرفتم و در حالی که چلپ چلپ ماچش می کردم گفتم:
    - نه عزیزم می دونم شما هزار بار بهتر از منی هر چی باشه دود از کنده بلند می شه ..
    - خوبه می دونی.
    از جا بلند شدم و در حالی که سمت آشپزخونه می رفتم گفتم:
    - صبحونه تو بساطت هست عزیز یا باید گشنه برم؟
    - کجا می خوای بری نه نه؟ اصلاً چی شده که تو کله سحر پاشدی؟
    - امروز جواب انتخاب رشته می یاد عزیز ...
    - جواب چی؟
    - جواب کنکورم عزیزم. جوابش می یاد که ببینم می تونم برم دانشگاه یا باید شوور کنم؟
    اینو گفتم و خودم غش غش خندیدم. عزیز در حالی که تر و فرز صبحانه مرا آماده می کرد گفت:
    - ایشالله که قبول شدی مادر ... قبولم که نشده باشی طوری نیست ... شوهر که چیز بدی نیست ... تا وقتی شوهر نکردی فکر می کنی ترسناکه ولی وقتی شوهر کردی تازه می فهمی چی بوده و تو خبر نداشتی!
    میان خنده گفتم:
    - عزیز این دوره زمونه برعکس شده. دخترا فکر می کنن شوهر چی هست! ولی تا می کنن تازه می فهمم چی هست!
    اینو گفتم و خودم زدم زیر خنده. عزیز که متوجه منظور من نشده بود سری تکان داد و گفت:
    - آره عزیز دخترای این دوره زمونه آبرو رو سر کشیدن حیا رو قی کردن ... اون دوره تا می گفتی شوهر ...
    پریدم وسط حرفشو و گفتم:
    - دخترا رنگ لبو می شدن و از خجالت خودشونو تو هفت تا سوراخ قایم می کردن ... ولی این دوره ...
    - آره مادر این دوره تا میگی شوهر ورنپریده ها نیششون تا بناگوش که چه عرض کنم تا ناقولوسیشون گشاد می شه.
    ای الهی دور عزیزم بگردم که اینقدر باعث شادی من می شد. بعضی وقتا مثل امروز اینقدر از دستش می خندیدم که همه غم هام یادم می رفت.


    ادامه دارد ...
     
    Admin و Miss T@Ra از این پست تشکر کرده اند.
  3. mashal

    mashal ✔❤ مهســــــا ❤✔ همراه انجمن

    6,194
    10,263
    42,475
    (( فصل دوم ))
    در میان خنده صبحانه مو خوردم و پاشدم. عزیز هنوز هم غر می زد و ظرف و ظروف رو توی سر هم می کوبید.
    از آشپزخونه اومدم بیرون و بدو بدو از پله ها رفتم بالا و شیرجه زدم توی اتاقم. سر سری موهامو برس کشیدم و دوباره با کش بستم.
    جلوی در کمدم ایستادم و با دعا و ثنا در کمد را باز کردم.
    باز کردن همانا و غرق شدن زیر یک من لباس همانا! من آدم بشو نبودم!
    لباس ها را تند تند کنار زدم و یک مانتوی سرمه ای بلند با یک شلوار جین یخی و یک روسری آبی روشن جدا کردم.
    اتو را به برق زدم و تند تند اتو کشیدم. کم کم داشت دیر می شد.
    لباس را پوشیدم و موهای روشنم را یک وری توی صورتم ریختم. حال آرایش کردن نداشتم.
    بدون آرایش هم به اندازه کافی اعتماد به نفس داشتم.
    کفش های پاشنه 5 سانتی سورمه ایم را هم به پا کردم و از در بیرون رفتم.
    بالای پله ها دوباره خواستم نرده سواری کنم که چشمم به عزیز افتاد که پایین پله ها ایستاده بود.
    طوری به چشمانم زل زده بود که یاد گربه توی تام و جری افتادم وقتی که چشمش به جری می افتاد. از فکر خودم خنده ام گرفت و با متانت پله ها را یکی یکی پایین رفتم.
    حسرت نرده سواری به دلم ماند. عزیز جون زیر لب چیزی شبیه ورد را تند تند می خواند. وقتی جلوی پایش ایستادم بلند گفت:
    - چشم حسود کور بشه ایشالله! لا حول ولا قوة الا بالله علی العظیم!
    - اوووه کی می ره این همه راهو! عزیز داری برای من خرچسونه قزمیت اینا رو می خونی؟ کی میاد منو چشم کنه؟
    - وای نه نه ماشالله عین سرو می مونی! تا داشتی می یومدی پایین یاد مادر خدابیامرزت افتادم ...
    بغض گلوی عزیزو گرفت و نتونست حرفشو ادامه بده. آهی کشیدم و لبم را جویدم تا اشکم سرازیر نشود.
    مامان کجایی که وایسی پایین این پله ها و برای دخترت دعا بخونی که قبول شده باشه. کجایی که حض دخترت رو ببری؟
    مامانم زود رفتی خیلی زود رفتی ... چند نفس عمیق کشیدم و کنارش لب پله نشستم. دستمو سر شونه اش انداختم و گفتم:
    - ا عزیز یعنی چی گریه می کنی؟ نمی گی صبح اول صبحی منو اینجوری راهی کنی من کلی موج منفی می گیرم بعد این موج منفیا روی روزنامه اثر می ذاره و به جای پزشکی و دارو سازی و دندون پزشکی رشته کون شوری بچه ...
    به اینجا که رسید عزیز سرشو بالا آورد و گفت:
    - اه مادر! تو به کی رفتی اینقدر بی تربیت شدی؟ خجالت نمی کشی؟
    غش غش خندیدم و گفتم:
    -پاشو عزیز جونم ... پاشو قربونت برم مسافرو که اینجوری بدرقه نمی کنن!
    توی صورتش کوبید و گف:
    - خدا مرگم بده! مگه داری می ری مسافرت؟
    میون خنده دستشو کشیدم و گفتم:
    - نه جیگر من! دارم می رم پای دکه روزنومه فروشی سر خیابون. زودم بر می گردم البته اگه این آتیش به جون گرفته ها بذارن. دارم بهت می گم که یعنی دیگه گریه نکنی.
    اشکاشو پاک کرد و گفت:
    - باشه مادر بدو پس تا دیرت نشده ... برو و زود برگرد می خوام برای ناهارت بادمجون درست کنم.
    خودمو زدم به غش و گفتم:
    - جونم بادمجون ...
    - برو دختر خودتو لوس نکن
    دست عزیزو چسبیدم و گفتم:
    - عزیز جونم ... بابا خوابه!
    - سرت تو جایی خورده مادر؟ بابات اگه خواب بود با این همه غش و ضعفی که تو کردی و سر و صداهایی که راه انداختی چسبیده بود به سقف که.
    با ذوق گفتم:
    - نیست؟
    - نخیر ... قبل از بیدار شدن تو رفت سر کار.
    - آخ جون ... پس عزیز جونم بدو سوئیچ ماشین مامانو بیار بده به من.
    - نه مادر. بیخیال ماشین شو و برو پیاده برو نه نه جوونی خدا بهت پای سالم داده.
    - ا عزیز این درسته که ماشین به اون مامانی گوشه پارکینگ خاک بخوره بعد من پیاده برم؟
    - خب نه نه لابد تصدیق نداری که بابات اینقدر روی سوار ماشین شدنت حساسه!
    - چی می گی عزیز؟ من ماه پیش گواهنیامه گرفتم. فقط چون تند می رم بابا می ترسه ماشین بهم بده یهو طوریم بشه. ولی من قول می دم یواش برم. حالا شما برو سوئیچو بیار.
    نه مادر من دلم لا هول می شه تا تو بری و بیای سه بار جون می دم. ولش کن بیا تاکسی بگیر با تاکسی برو.
    - اه عزیز اذیت نکن. تو رو جون بابا ...
    - ا قسم نده دختر!
    - خب پس بیار.
    عزیز چس و فس کنان به سمت اتاقش رفت تا سوئیچ را بیاورد. زیر لب غر هم می زد:
    - ای امان از جوونای امروز . الان می گه یواش می رم ولی تا بشینه پشت فرمون همه چی یادش می ره اول صدای ضبطش محله رو ورمی داره بعدم جیغ تایرای ماشین نه نه خدا بیامرزش.
    دیگه صداشو نشنیدم. دم در این پا اون پا می کردم تا بالاخره سوئیچو آورد.
    سوئیچو قاپیدم و هوار کشان خداحافظی کرده و از در بیرون رفتم.
    پرشیای بژ مامانم زیر نور آفتاب برق می زد. با شادی پریدم پشت فرمون و ماشینو روشن کردم.
    در پارکینگ رو با ریموت بازکردم و رفتم بیرون. همین که از در رفتم بیرون صدای ضبط رو تا ته بلند کردم.
    صدای جیغ لاستیکا هم بلند شد. جلوی خونه بنفشه اینا که یه کوچه با خونه مون فاصله داشت ایستادم و دستم رو روی بوق گذاشتم.
    پرید بیرون. توله سگ چه تیپی زده بود. مانتو کتی قهوه ای رنگ با جین کرمی و روسری کرم قهوه ای.
    موهای قهوه ایشو هم از اینور و اونور ریخته بود بیرون. عاشق فر درشت موهاش بودم. پرید روی صندلی کنار منو جیغ کشید:
    - چه دیر اومدی بیشعور!
    - می دونی که سرم گرم عزیزه.
    - آره می دونم عزیز جونت عشقته ایشالله به پای هم پیر بشین.
    انگشتمو بردم سمت چشمش که سرشو برد عقب و گفت:
    - نکن تو رو خدا پدرم در اومد تا خط چشممو صاف در آوردم. دست بزنی اشکم در میاد ریده می شه توش.
    - پس زر نزن
    - باشه بابا راه بیفت شبنم داره زنگ می زنه.
    پامو گذاشتم روی گازو و اینبار جلوی خونه شبنم وایسادم.
    شبنم هم با یه تیپ جلف تر از ما دو تا پرید عقب. مانتوی آبی و نقره ای تنگ و کوتاهی پوشیده بود با شلوار جین پاره پاره موهای حالت دارشو با اتو مو لخت شلاقی کرده بود و از یه طرف شال سفیدش ریخته بود بیرون تا روی سینه اش.
    آرایشش تکمیل تکمیل بود. من و بنفشه سوتی زدیم و همزمان گفتیم:
    - اولالا!
    شبنم پشت چشمی نازک کرد و گفت:
    - چطوره می پسندین؟
    - درد تو جون پسر کشت!
    - وای نگوووو جون به اون پسر!
    - خاک بر سر هیزت کنم.
    هر سه خندیدم و شبنم گفت:
    - بدو برو روزنامه اومده.
    - همچین هول می زنه انگار چه خبره! بابا فقط ما سه تا عین اوسکولا می خوایم روزنامه بخریم. همه همون دیشب تو سایت دیدن الان هم خیالشون راحت تخت نشستن زیر باد کولر دارن فیلم نگاه می کنن که خستگیشون در بره.
    - نخیرم همونا که دیدن قبول شدن حالا می یان دنبال روزنامه که اسمشونو یادگاری دورش خط سرخ بکشن.
    جلوی دکه روزنامه فروشی وایسادم و گفتم:
    - بدوین برین بخرین و بیاین جا پارک نیست.
    حق با بنفشه و شبنم بود. جلوی دکه حسابی شلوغ بود. نفهمیدم چطوری این دو تا ورپریده سه سوته روزنامه رو گرفتن و برگشتن. چنان جیغ و هواری می کردیم که همه به سمتمون برگشته بودن. بنفشه صفحه س را برداشته بود و بلند بلند تکرار می کرد:
    - سمیعی بنفشه سمیعی بنفشه ...
    یهو جیغ زد:
    -ایناهاش ... ایناهاش! وای خدای من قبول شدم .... قبول شدم قبول شدم.
    روزنامه های مچاله شده رو کنار زدم و گفتم:
    - درد بگیری چی قبول شدی حالا؟
    بنفشه که از هیجان زیاد سرخ شده بود و داشت خودش را باد می زد گفت:
    - ژنتیک قبول شدم ... همون که می خواستم وای خدا الان بال در میارم.
    یهو صدای جیغ شبنم هم بلند شد:
    - وااااااااااااای شبنم نیازی .... رشته داروسازی .... خداااااااااااااا جوننننننننن ماااااااااااااااااااااچچچ چچچ!
    از خوشحالی دوستام شاد شدم و هر دوشون رو محکم بوسیدم اونا هم توی بغل هم کمی اشک شادی ریختن و دست آخر بنفشه که تازه متوجه من شده بود گفت:
    - تو چی؟
    در حالی که پوست لبم را می جویدم شانه بالا انداختم. بنفشه با حرص گفت:
    - شونه و درد ! بده ببینم این روزنامه رو ....
    صفحه ر را قاپید و تند تند و زمزمه وار شروع به گشتن کرد:
    - رادمهر ترسا ... رادمهر ترسا ... رادمهر ترسا ....
    شبنم هم افتاد روی روزنامه و دو تایی شش چشمی مشغول گشتن شدند. روزنامه را کشیدم و گفتم:
    - گشتم نبود نگرد نیست ....
    بنفشه و شبنم هر دو با بغض نگاهم کردند. خندیدم و با بیخیالی گفتم:
    - چتونه عین گریه شرک زل زدین به من؟ به جهنم که قبول نشدم.
    - کاش یه ذره سطح پایین تر انتخاب رشته می کردی آخه تو فقط سه تا رشته های بالا رو زدی.
    - چون اگه چیز دیگه هم قبول می شدم نمی رفتم.
    - حالا آزاد که قبول می شی.
    - بشمم نمی رم.
    - یعنی چی ؟ مگه دست خودته؟ باید بری.
    - می رم .... ولی نه دانشگاه.
    - پس کجا؟
    - می خوام برم اونور ... فقط منتظر یه بهونه بودم که این قبول نشدن شد برام یه بهونه!
    هر دو با چشم های گشاد شده نگاهم کردند. همان لحظه ماشینی کنارمان ایستاد که سر نشینانش دو پسر به قول شبنم توتو بودند. موهای فشن و آخر تیپ! یکیشون گف:
    - جیگر کدوم دانشگاه قبول شدی؟ می خوام ببینم هم دانشگاهی شدیم یا نه به یاری خدا؟
    بنفشه و شبنم و من هر سه با خشم گفتیم :
    - خفه ... هری!
    اگر وقت دیگری بود حتماً کلی تفریح می کردیم ولی در آن لحظه ... بنفشه دستم را گرفت و گفت:
    - خودت فهمیدی چی گفتی؟
    سرمو تکون دادم و گفتم:
    - آره ... می خوام برم خیلی وقته تو فکرشم.
    - ولی ... ولی بابات که نمی ذاره.
    - می دونم.
    شبنم گفت:
    - اگه می دونی پس چرا این حرفو می زنی؟
    - چون امیدوارم بتونم راضیش کنم.
    هر دو با هم گفتند:


    -نمی تونی!
    سری تکان دادم و گفتم:
    - به هر قیمتی که شده باشه راضیش می کنم.
    بنفشه بی توجه به حضور شبنم گفت:
    - به خاطر قضیه آتوسا بابات عمرا نمی ذاره حتی اگه خودتو پر پر کنی.
    شبنم دوست دو سه ساله من و بنفشه بود و برای همین هم زیاد در جریان اتفاقات خانوادگی ما نبود.
    به خصوص ماجرای آتوسا که مربوط به شش سال پیش است. ولی بنفشه را از دبستان می شناختم.
    با خانواده اش هم مراوده داشتیم و خوب همدیگر را می شناختیم. شبنم با گنگی پرسید:
    - آتوسا؟ مگه خواهرت چی کار کرده؟
    بنفشه با شرمندگی نگاهم کرد و لبش را گزیرد. برایم مهم نبود که شبنم هم قضیه را بفهمد برای همین هم دستی سر شانه بنفشه زدم و گفتم:
    - آتوسا ده سال پیش برای تحصیل رفت لندن ...
    بابا هم برای اینکه اون پیشرفت کنه از هیچ راهی فروگذار نکرد. مرتب پول به حسابش می ریخت و در ازاش فقط از اون می خواست که درس بخونه و خانوم دکتر بشه.
    آتوسا هم مرتب می گفت چشم بابا جون هر چی شما بگین.
    مامان خیلی برای آتوسا بی تابی می کرد و می خواست که بره اونو ببینه. بالاخره بابا ویزاشونو درست کرد و با مامان رفتن سراغ آتوسا.
    وقتی که برگشتن من با تموم بچگیم فهمیدم اوضاع یه جوریه!
    مامان مرتب از آتوسا طرفداری می کرد و جلوی بابا می ایستاد ولی گویا وضع ظاهری آتوسا حسابی غربی شده بوده.
    موهاشو رنگ کرده بوده و لباسای آن چنانی می پوشیده.
    شیشه های مشروب تو خونه اش بوده جلوی بابا سیگار می کشیده و از این جور چیزا.
    مامان به بابا می گفت کاریش نداشته باشه و بذاره راحت باشه تا بتونه درس بخونه ولی یه چیزی بود که بابا رو نگران می کرد.
    اونم یه مدرک جرم بود. بابا تو خونه آتوسا یه لباس زیر مردونه پیدا کرده بود ...
    مامان می گفت لابد مال پارتی هاییه که اونجا می گیرن و مطمئن بود که ربطی به آتوسا نداره.
    می گفت در این مورد با آتوسا حرف زده و اون گفته که مال دوست پسر دوستشه ولی بابا بالاخره یه مرد ایرانی بود و غیرتش حسابی باد کرده بود. بیشتر به آتوسا زنگ می زد و حسابی نگرانش بود.
    دو سال دیگه هم گذشت بابا هر کاری می کرد ویزاش درست نمی شد که یه سر بره پیش آتوسا و این بیشتر کلافه اش می کرد.
    به اونم که می گفت بیا ایران هزار تا بهونه می آورد.
    آخریاش دیگه جواب تلفنارو هم نمی داد. وقتی 6 ماه گذشت و خبری از آتوسا نشد بابا به ضرب پول ویزا گرفت و رفت لندن ولی با چه صحنه ای مواجه شد! آتوسای معتاد در بین یه گله مرد هرزه ...
    بابا آتوسا رو برگردوند ایران و مشغول مداواش شد. آتوسا دو بار خودکشی ناموفق داشت.
    بالاخره ترکش دادیم. قضیه بکارتش هم با یه عمل حل شد ولی بابا اعتمادش رو به کل ازدست داد.
    تموم سختگیریش اینبار متوجه من شده بود. دیگه اون بابا ی خوب رفته بود و جاش یه بابای بد اومده بود.
    مامان خیلی هوای اتوسا رو داشت و من از همه طرف زیر فشار بودم. محبت مامانو از دست داده بودم بابا هم برام تبدیل به یه مرد خشک و خشن شده بودن بنفشه می دونه که اون موقه من اگه یه دقیقه دیر می رسیدم خونه بابا چه قشقرقی راه می انداخت.
    دو سال بعد از اومدن آتوسا پسر یکی از شریکای بابا اومد خواستگاریش
    . با وجودی که یه چیزایی راجع بهش می دونست. البته به استثنای قضیه بکارت! پسر خوب و جنتلمنی بود.
    وقتی اومد خواستگاری آتوسا من به آتوسا حسودیم شد. اونم از خدا خواسته قبول کرد و ازدواج کرد.
    الان دو ساله که رفته سر خونه و زندگی خودش. مامانم شش ماه بعد از ازدواج آتوسا یه شب که خوابید دیگه بیدار نشد.
    قضیه یه تب و یه مرگ شد. ولی قبل از رفتنش بابا بالای سرش بوده.
    گویا خیلی سفارش منو می کنه. خودش فهمیده بود که چه ظلمی در حق من شده. به بابا گفت از سختگیریش نسبت به من کم کنه و بیشتر بهم محبت بکنه و نذاره درد بی مادری رو بچشم.
    گفته بود که من با آتوسا زمین تا آسمون فرق دارم. بعد از فوت مامانم بابا کلی عوض شد.
    یادم نمی ره که شبها چقدر بالای سرم بیدار می شست تا خوابم ببره. بعد از مرگ مامانم هر شب کابوس می دیدم و از خواب می پریدم ولی خداییش بابا خیلی هوامو داشت.
    آتوسا هم که احساس گناه می کرد خیلی دور و برم می پلکید.
    پارسال سال کنکور من بود ولی به خاطر حال خرابم حتی نتونستم شرکت کنم.
    امسالم که گند زدم رفت! من دلم خوشه به وصیت مامانم شاید به خاطر اون بابا رضایت بده که من برم اونور ...
    بنفشه آهی کشید و گفت:
    - من که چشمم آب نمی خوره. بابات هر سر قضیه آتوسا چشم ترس شده هم اینکه جونشه و تو ... مگه می تونه یه لحظه ازت دور بشه؟
    - منم دیگه طاقت اینجا موندنو ندارم.
    - ببخشید چرا؟
    - درد و چرا! دلم آزادی می خواد دوست دارم وقتی با یه پسر می رم بیرون راحت باشم نه اینکه ...
    هنوز حرفم تموم نشده بود که بنفشه و شبنم از خنده منفجر شدند. با تعجب نگاشون کردمو و گفتم:
    - مرگ! چه دردتونه؟
    شبنم میون خنده گفت:
    - تو و پسر؟ برین بیرون؟
    - مگه من چلاغم؟
    - تو اگه بیل زن بودی همین جا باغچه تو بیل می زدی.
    خنده ام گرفت. واقعاً هم که چه دلیل مسخره ای آوردم برای رفتنم.
    من نقطه مخالف همه پسرها بودم. از همه اشون متنفر بودم.
    قبلاً ها شاید شیطنت می کردم و سر به سرشون می ذاشتم ولی دیگه اینکارو هم نمی کردم.
    حتی لایق فحش شنیدن هم نبودن ازنظر من!
    بنفشه هم یه بار با یه پسر دوست شد ولی اینقدر جنگ اعصاب براش درست شد که بیخیال شد.
    شبنم هم که عاشق یکی از پسرای فامیلاشون بود و کلاً به هر کی نگاه می کرد اونو شبیه اردلان می دید. ما هم همیشه سر این قضیه مسخره اش می کردیم. بنفشه زد تو سرم و گفت:
    - هوی کجایی؟ نکنه خبریه؟ هم حرفای جدید جدید می زنی هم می ری تو فکر؟
    ماشینو روشن کردم و گفتم:
    - برو بابا دلت خوشه! خبرم کجا بود؟ خبر هر چی پسره بیارن برام.
    شبنم با خوشحالی زاید الوصفی گفت:
    - امشب چند شنبه است؟
    من و بنفشه نگاهی به هم کردیمو زدیم زیر خنده. بنفشه گفت:
    - خنگول هنوز شب نشده!
    شبنم هم به سوتی خودش خندید و گفت:
    - خب بابا ... امروز چند شنبه است؟
    - پنج شنبه!
    - آخ جون شب جمعه!
    - سر و گوشات می جنبه؟ ببینم قراره اردلان بیاد خونه تون؟
    - درد و مرض تو جونت! نخیر شب جمعه هر چی توتوئه می یاد تو خیابون. امشب شام مهمون من.
    من و بنفشه هورایی گفتیم و بنفشه پرسید:
    - کجا؟
    -پاتوق ...
    -بگو ایول!
    هر سه با هم جیغ کشیدیم:
    -ایول!
    شیشه عطر کو کو رو برداشتم و از سرتاپایم خالی کردم بوی شیرین و مست کننده اش اتاق را پر کرد.
    آخرین نگاه را در آینه به خودم انداختم. مانتوی تنگ مارک گوچی که نقش های کمرنگ طلایی داشت پوشیدم بودم با شال مشکی که ریشه های طلایی داشت. شلوارم هم هدیه پدرم از آخرین سفرش به لندن بود چرم مشکی لوله تفنگی با کفش های طلائی پاشنه بلند.
    کیف طلائی و سوئیچ ماشین را برداشتم از در خارج شدم.
    بالای پله ها که رسیدم بی خیال نرده ها شدم چون هم شلوارم و هم مانتویم تنگ بود و ممکن بود جر بخورد.
    از پله ها پایین آمدم و به آشپزخانه سرک کشیدم. عزیز هنوز هم بابت قبول نشدنم دلخور بود و حسابی سرش را گرم آشپزی کرده بود تا یادش برود ولی باز هم در حین کار غر می زد:
    - حالا انگار فقط بچه من زیادی بود ...
    رفتم داخل و با شادی گفتم:
    - عزیز جونم من دارم می رم.
    عزیز به طرفم برگشت با تحسین نگاهم کرد و گفت:
    - کجا می ری مادر؟ مهمونی؟
    - نه عزیز قراره شام با دوستام برم بیرون
    - نه نه خودت یه زنگ بزن به بابات من حوصله داد و قالشو ندارم می یاد شروع می کنه به غر زدن.
    -چشم
    نشستم پشت میز و با گوشیم شماره بابا را که به اسم ددی سیو کرده بودم گرفتم. بعد از چهار بوق صدای با صلابت بابا توی گوشی پیچید:
    -سلام دخترم
    -سلام بابایی خوفی؟
    - خوبم دخترم ... تو خوبی بهتر شدی؟
    صبح وقتی بعد از گرفتن نتایج با خانه برگشتم پدرم تماس گرفت تا از نتایج آگاه شود. من هم که حسابی دلم پر بود با شنیدن صدای پر مهر پدر گریه ام گرفت و با بغض گفتم که قبول نشدم.
    پدرم نزدیک بیست دقیقه با من کلنجار می رفت و دلداریم می داد. حالا هم برای همین حالم را می پرسید. گفتم:
    - آره بابا بهترم شما خوبی؟ خسته نباشی
    - مرسی خانوم گلم.
    -بابا ...
    -جانم؟
    - باباییییییی ...
    بابا مردانه خندید و گفت:
    - چیه دختر خوب؟ باز چی می خوای؟ پولت ته کشیده؟
    با غیض گفتم:
    -مگه همه چی پوله؟
    - اوه چه توپت هم پره!
    - بابا امشب می خوام با دوستام برم بیرون.
    بابا جدی شد و گفت:
    - کجا؟
    - شبنم به مناسب قبولیش می خواد شام مهمونمون کنه.
    - شما هر پنج شنبه به یه بهونه ای باید برین شام بیرون؟
    - آخه بابا شما که سر کاری ... اون آتوسای گور به گوری هم که ...
    - راجع به خواهر بزرگت درست صحبت کن!
    - اوه ساری! اون آتوسا خانم قبر تو قبری ...
    یهو بابا خنده اش گرفت و غش غش خندید. خودم هم خندیدم و گفتم:
    - برم بابا؟
    - نگفتی آتوسا چی؟
    - سرش گرم شوهر شده یادش رفته یه خواهر تنها هم داره.
    -خیلی خب برو ولی یادت باشه تا قبل از یازده باید خونه باشی.
    - چشم... و یه چیز دیگه ...
    -دیگه چیه؟ اینبار حتما پول می خوای ...
    - نخیر ... ماشین مامانو ...
    - حرفشم نزن ... چرا همیشه تو ماشین می بری؟ شد یه بار اون دوستات بیان دنبال تو؟
    - آخه ددی جونم اونا که مثل ما یه ماشین تو خونه اشون خاک نمی خوره.
    شبنم اینا دو تا ماشین دارن یکیش مال داداشیه اون یکیش هم یا دست باباشه یا مامانش.
    بنفشه اینام یه ماشین دارن که هیچ وقت معلوم نیست کجا هست.
    -در هر صورت نمی شه. تو رانندگیت خرکیه.
    - رانندگیم خرکی باشه بهتره تا اینکه خودم خرکی باشم.
    - تهدید می کنی؟
    - من سگ کی باشم آقای رادمهر بزرگ رو تهدید کنم. یعنی گفتم قدر منو بدونین که اینقدر گلم.
    - خیلی خب لوس نشو ...
    -ببرم؟
    - بار آخرته ها.
    از پشت گوشی محکم بوسیدمشو گفتم:
    - چشم الهی قربون بابای خوش تیپم بشم.
    گوشی را قطع کردم و بعد از بوسیدن عزیز از خانه خارج شدم.
    سوار ماشین شدم و قبل از حرکت سی دی تتلو و طعمه رو توی ضبط چپوندم.
    از در رفتم بیرون و در را با ریموت بستم. شبنم و بنفشه را که در حد مرگ جلف شده بودند شوار کردم و به سمت پاتوق رفتیم.
    بنفشه که طبق معمول جلو نشسته بود سرم را به سمت خوش برگردوند و گفت:
    - اوا ... حداقل یه سورمه تو این چشات می کشیدی که اینقدر بی روح نباشی! یا یه ریمل به این مژه های بورت می زدی یه کم رنگ بگیری. آخه این چه وضعشه؟
    - اولا به تو ربطی نداره دوماً دیدم تیپم به اندازه کافی تو چشم هست دیگه اگه آرایشم می کردم که هیچی!
    یه نگاه به خودش و شبنم انداخت و دوتایی هر هر خندیدند.
    خنده هم داشت اینقدر ریمل و سایه و خط چشم زده بودند که چشمانشان از سنگینی داشت می افتاد کف ماشین.
    ولی من عقاید خاص خودم را داشتم. یا تیپ ساده می زدم و آرایش می کردم یا تیپ آن چنانی می زدم ولی آرایش نمی کردم.
    بابا هم به خاطر همین به ظاهرم هیچ وقت ایراد نمی گرفت. برعکس آتوسا که همیشه بابا به او گیر می داد.
    حتی حالا که با مانی ازدواج کرده بود. ماشین را توی پارکینگ پاتوق پارک کردم هر سه پیاده شدیم. هیمنطور که داشتیم به طرف در رستوران می رفتیم صدای جیغ شبنم بلند شد:
    - ااااااااااااااااااا فراریییییییییییییییییییی!
    نگاهش را دنبال کردم و چشمم به فراری قرمز رنگ فوق العاده ای افتاد که کنار پارکنگ پارک شده بود و برق می زد.
    هر سه با دهان باز نگاهش می کردیم. بنفشه به سمت ماشین رفت دستی روی بدنه اش کشید و گفت:
    -خدای من! چشمام درست می بینه؟ این فراریه؟!
    من گفتم:
    - فراری چیه؟ بگو عروسک!
    بنفشه خودش را به غش زد و روی ماشین تشنج کرد. من و شبنم از حال و هوای گیجی در آمدیم و زدیم زیر خنده.
    دست بنفشه را گرفتم و در حالی که از روی ماشین می کشیدمش پایین گفتم:
    - پاشو خجالت بکش ندید بدید!
    - یعنی مال کیه؟ مال هر کی باشه می خوام تورش کنم.
    - حتی اگه مال یه پیرمرد 90 ساله باشه
    - کاش مال یه پیرمرد باشه که زودتر بکشمش این بشه مال من.
    - ولی خره تصور کن مال یه توتو باشه! از اون توتو خوردنیا!
    - عمراً یه توتو بتونه همچین ماشینی بخره.
    - بیخیال بابا ولمون کنین. بیاین بریم تو تا روده کوچیکه بزرگه رو میل ننموده.
    دست هر دو را کشیدم و وارد شدیم. همیشه همینطور بودم هر چیزی در همان لحظه اول برایم جذابیت داشت ولی بعد خیلی زود خودم را جمع و جور می کردم.
    دوست نداشتم کسی مرا ندید بدید بداند. برای همین هم همیشه همه مرا مغرور می دانستند. سقلمه های بنفشه و شبنم پهلویم را سوراخ کرد. بی توجه به حالت بهت زده آنها داد کشیدم:
    - اوووووییی پهلومو سوراخ کردین! چه مرگتونه؟
    بنفشه همینطور که نیشگونی از پهلویم می گرفت گفت:
    - زهرمار ... گربه ها اینجان.
    با کنجکاوی چشم گرداندم و گفتم:
    - کیا؟
    - دردو کیا! گربه ها رو یادت رفته. همونا که تا یه ماه پیش اینجا پاتوقشون بود. بعد یه مدت دیگه نیومدن!
    حالا دوباره اینجان. نگاه کن اون وسط نشستن.
    اینبار نگاهم به سمت میز بزرگی که درست در وسط سالن نیمه تاریک رستوران قرار داشت چرخید. چهار پسر دور تا دور میز نشسته بودند و در حال هر هر و کر کر بودند.
    نگاه سه تا از آنها رو به ما میخکوب شده بود و بنفشه و شبنم هم از خدا خواسته مشغول دلبری بودند.
    نگاهم بی اراده کشیده شد به سمت پسری که سرش پایین بود. از همان روزهای اولی که دیدمش متوجه روحیه عجیبش شدم.
    خیلی وقت بود که خبری از آنها نبود حالا هم که آمده بودند درست مثل قبل بودند.
    4 پسر فوق العاده جذاب و خواستنی که عین مانکن های ایتالیایی می درخشیدند.
    خوش هیکل ... خوش تیپ ... زیبا و خوش قیافه. اما ... یکی از آنها با سه تای دیگر فرق داشت.
    وقتی بحث خنده داری به وجود می آمد او فقط لبخند می زد در حالی که بقیه غش غش می خندیدند. وقتی دختری وارد می شد سه نفر دیگر نگاه می کردند ولی او حتی نیم نگاهی هم نمی انداخت.
    همین کارهای عجیبش مرا کم کم داشت نسبت به شخصیت او جذب می کرد. البته نه اینکه از او خوشم بیاید بلکه فقط کنجکاوم می کرد. دست بنفشه و شبنم را کشیدم و به زور سر میز نشاندم بنفشه در حالی که هنوز یک وری به آنها نگاه می کرد گفت:
    - نگاه کن تو رو خدا ... حقا که لقبشون برازنده شونه!
    شبنم هم با هیجان گفت:
    - گربه های چشم رنگی! عین گربه ملوسن!
    - و مشخصه عین گربه هم وحشی هستن و پنجول می کشن
    خندیدم و گفتم:
    - همه پسرا عین گربه وحشی هستن و پنجول می کشن هر چی هم بهشون خوبی کنی آخرش بی چشم رو ان.
    بنفشه گفت:
    -برعکس دخترا که عین سگ وفادار و عین اسب نجیبن!
    شبنم غش غش با صدای بلند خندید و گفت:
    - جونم دخترا! از کی تاحالا؟
    -شک داری؟
    -آره والا ...
    - یه نیگا به این ترسا بنداز ... خداییش عین سگ و اسب نیست.
    در حالی که جلوی خنده امو می گرفتم گفتم:
    - هوی اسب و میمون و هر چی حیوونه خودتی و هفت پشت جد و آبادت از جمله عمه ات.
    - بیشعور آشغال عوضی ... من کی گفتم میمون؟ خجالت نمی کشی بهتون می زنی؟
    شبنم با هیجان گفت:
    - کارای خدا رو نگاه کن! عسلی ... آبی ... سبز ... طوسی.
    با تعجب گفتم:
    -هان؟
    - چشمای این تخم سگا رو می گم بابا! هر کدوم یه رنگن!
    -خدا ببخشه به نه نه اشون.
    - حالا نمی شه یه گوشه اشو هم ببخشه به من؟ من به یه گوشه اش هم راضیم.
    بنفشه خندید و با خباثت گفت:
    - البته اگه اون گوشه از پایین مایینا باشه بهتره. آره؟
    شبنم خواست کیفش را توی سر بنفشه بکوبد که گارسون آمد و مجبور شد صاف بنشیند.
    بعد از سفارش غذا و رفتن گارسون بحث دوباره شروع شد. بنفشه گفت:
    - دارم می میرم بدونم اینا اسماشون چیه؟
    - حالا همه چیشونو می دونی فقط مونده اسماشون؟
    - خره اسم مهم تره ... مگه نشنیدی می گن اسم بیانگر شخصیته!
    - اوهو خانوم روانشناس!
    - درد بگیرین ... اصلا به شما چه؟ شماها از اون زنایی هستین که تا آخر عمر به شووراتون می گین آقا!
    شبنم گفت:
    - فکر کن اسماشون به ترتیب اکبر ... قلی ... اصغر ... غلام باشه. چه شود!
    بنفشه اوقی زد و گفت:
    - اونوقت اگه به دست و پامم بیفتن محاله بهشون پا بدم.
    شبنم- نه تو رو خدا!
    بنفشه –تو رو کفن کردم.
    شبنم- نه نه اتو کفن کنی.
    - هی هی با نه نه هم چی کار دارین. اسمشون هر کوفتی می خواد باشه باشه. بحث بهتر از این سراغ ندارین. آخه پسرا اصلاً لیاقت دارن که بخوای واسه فکر کردن روشون وقت تلف کنی؟
    شبنم- باشه یه چیز دیگه می گیم. تو بگو بنفشه
    .بنفشه- به نظرتون اینا چی کاره ان؟

    من و شبنم همزمان گفتیم:
    - اهههههه ول کن دیگه!
    صدای کشیدن شدن صندلی روی زمین حواس هر سه نفرمان را معطوف به آن سمت کرد
    . یکی از پسرها با قد بلند هیکل ورزیده ولی ظریف که تیپ خاکستری شیکی هم زده بود از پشت میز برخاسته وداشت به سمت دستشویی می رفت. ناگهان یکی دیگه از پسرها از پشت او را خطاب قرار داد و گفت:
    - فربد مواظب باش زیادی خودتو تخلیه نکنی که اونوقت می ترسم ما گشنه بمونیم. در حدی خالی کن که فقط یه ذره غذا جا داشته باشی بخوری.
    یه دفعه بنفشه عین کسایی که کشف بزرگی کردن کوبید رو میز و گفت:
    - ایول این از اولی ... فربد ... گربه چشم خاکستری ... سن ... حدودا می زنه بیست و شش باشه. تیپ ... بچه پولدار. قد... بلند. هیکل ... دختر کش!
    شبنم خندید و گفت:
    - این از اصغر که پرید. قصد داشتم واسه بنفشه تورش کنما.
    - خب حالا تورش کن.
    - نه دیگه حالا با کلاس شد به تو نمی خوره.
    - بمیری !
    این را گفت و از روی مانتو سینه سمت چپ شبنم را محکم فشار داد. جیغ شبنم بلند شد و همزمان نالید:
    - بچه ام بی غذا شد!
    داشتیم از زور خنده کف رستوران پلاس می شدیم. زیر چشمی نگاهی به میز پسرها کردم. گربه مزبور سرش پایین و مشغول بازی با سالادش بود. ولی دو نفر دیگر باز هم میخ ما بودند. برای اینکه خودم را کنترل کنم از جا بلند شدم و گفتم:
    - من می رم دستشویی.
    بنفشه سریع گفت:
    - تو حلقت بمونه اگه بخوای فربودو تورش کنی.
    - بمیر بابا!
    خرامان خرامان به سمت دستشویی راه افتادم. با ناز راه رفتن ادایم نبود بلکه در خونم بود.
    هر چه هم تمرین می کردم که مثل آدم راه بروم یا در هنگام حرف زدن آنقدر عشوه نداشته باشم باز هم نمی شد. در دستشویی را باز کردم و وارد شدم. فربد جلوی آینه مشغول حالت دادن به موهایش بود. با دیدن من خودش را کنار کشید و با لبخند جذاب و دختر کشی گفت:
    - ببخشید ... بفرمایید.
    از جلوی در دستشویی که کنار رفت بدون اینکه حتی تشکری بکنم رفتم تو. من که دستشویی نداشتم فقط می خواستم برق لب روی لبهایم بمالم که کمی رنگ بگیرد.
    این تنها آرایش من بود. صبر کردم تا بیرون برود ولی انگار فایده ای نداشت و حضورش را هنوز هم پشت در دستشویی حس می کردم. زیر لب غرغر کردم:
    - گمشو بیرون دیگه بابا اه! حالا اگه من اسهال شده بودم و می خواستم با سر و صدا اینجا یه کارایی بکنم چه خاکی تو سرم می ریختم؟
    هر چه صبر کردم دیدم فایده ای ندارد. ناچار شیر آب را باز کردم و چند لحظه بعد بیرون رفتم. با ژست خاصی به دیوار روبروی دستشویی تکیه داده بود. نگاهی به دیوار انداختم و پوزخند زدم.
    خاک بر سر به چه دیواری هم تکیه داده خدا می دونه چقدر بخار جیش و پی پی روش نشسته. از فکر خودم خنده ام گرفت. خواستم دستم را بشورم که گفت:
    - می شه بپرسم به چی خندیدین؟
    با حالتی خاص که توامان دارای غرور و خشم بود نگاهش کردم و سرم را تکان دادم یعنی جان؟! انگار حساب کار دستش آمد آب دهانش را قورت داد و گفت:
    - عذر می خوام شما و دوستاتون هر پنج شنبه اینجایین؟ من قبلا هم شما رو دیدم.
    با همون لحن گفتم:
    - عذر می خوام این رستوران مال شماست؟
    - نه ... واسی چی می پرسین؟
    - مال باباتونه؟
    - بازم نه.
    - مال اقوام درجه یکتون چطور؟
    - این سوالا واسه چیه؟ معلومه که نه. منم اینجا یه مشتریه معمولی ولی دائمی هستم.
    - پس به شما مربوط نیست.
    این را گفتم و سریع از دستشویی خارج شدم. در حالی که حالت گیج شده او را درک می کردم که پشت سرم خشک شده بود.


    ادامه دارد ...
     
  4. mashal

    mashal ✔❤ مهســــــا ❤✔ همراه انجمن

    6,194
    10,263
    42,475
    (( فصل سوم ))
    وقتی سر میز برگشتم بنفشه و شبنم عین شترمرغ گردن کشیدن و بنفشه گفت:
    -خوردیش؟
    چیو؟
    - چیو نه ! کیو! پسره رو بلعیدی؟
    - وا! اصلا به این دهن ظریف می یاد پسر به اون گندگی رو ...
    یهو شبنم خم شد رو صورتم و با یه لحن کشدار و خاص در گوشم زمزمه کرد:
    - بخورم اون لبارو ...
    کوبیدم تو سرش و گفتم:
    - اه خاک بر سرت حالمو بد کردی! عین این پسر خرابا چرا حرف می زنی.
    بنفشه و شبنم غش غش خندیدن و یهو شبنم گفت:
    - بنفشه اومد بیرون.
    بنفشه هم متوجه فربد شد و گفت:
    - اه اه این وقتی می رفت تو دستشویی که بشاش بود! چرا حالا اینقدر اخمالوئه.
    خندیدم و گفتم:
    - خب اونوقت شاش داشت که بشاش بود ...
    شبنم و بنفشه هر دو با هم جیغ کشیدند:
    -کوفت ...
    و من غش غش خندیدم. فربد نگاه خصمانه ای به میز ما کرد و نشست. لابد پیش خودش فکر می کرد که دارم برای بچه ها تعریف می کنم چه جوری کنفش کردم. بنفشه گفت:
    - اوهو ترسا چه بد نگات کرد! راستشو بگو تو دستشویی چه سکانسی رخ داد که از چشم من پنهان ماند؟
    - فضولو بردن جهنم ...
    - بله بردن جهنم گفت چرا اینجا خنکه؟
    شبنم هم با کنجکاوی گفت:
    - راستی اون تو چه خبرا بود؟ کاری نکردین؟
    - لا اله الا الله ... چرا کارامونم کردیم تموم شد دو روز دیگه صدا وق وق بچه هم ...
    شبنم و بنفشه زدن زیر خنده. خودمم خنده ام گرفت و وسط خنده براشون قضیه رو تعریف کردم. شبنم کوبید تو سرم و بنفشه با حالت گریه گفت:
    - خاک تو سرت کنم من الهی ... چرا لگد به بخت ما زدی آخه. بخت خودت که خشک شد رفت به ما چی کار داری؟
    - وا مگه من با شما کاری کردم؟
    - خب عین یابو جفتک پروندی تو صورت پسره ... از اخماش پیداست! بمیرم مادر برای غرورت که این دختر پنجول کشید روش ... بیا بیا بغل خودم یه ذره آرومت کنم.
    - بی حیا!
    - قربون تو با حیا! حالا ببین من بی حیا زودتر شوهر می کنم یا توی آفتاب مهتاب ندیده.
    شبنم گفت:
    - آره واقعاً که آفتاب مهتاب ندیده. نمی بینی رنگ و روش پریده؟
    بالاخره غذا رو آوردن و روی میز چیدن. غذای پسر ها رو زودتر آورده بودن و اونا بی خیال از همه جا مشغول خوردن بودن.
    خداییش این پسرا حرف شکمشون که بیاد وسط دینشون رو هم می فروشن.
    نگاهی به بنفشه و شبنم انداختم که دیدم با کلی کلاسو پرستیژ دارن غذاشونو می خورن. خنده ام گرفت و خیلی راحت مشغول خوردن شدم.
    با کلاس تر از همه خودم بودم که بقیه برام اهمیت نداشتن. شبنم با دیدن من اخم کرد و گفت:
    - اه اه لب و لوچه اتو جمع کن. خاک تو گورت با این چیز خوردنت.
    با دهان پر گفتم:
    - چشه مگه؟
    - درد بچه اشه!
    - وا!
    - واکمن...
    - زهرمار ... آخه شما به غذا خوردن من چی کار دارین.
    - نمی گی می بینن زشته.
    نگاهم به آن سمت کشیده شد. انها بدتر از من مشغول به نیش کشیدن مرغ بودند. فقط آن پسر مرموز خیلی ارام با قاشق و چنگال غذایش را می خورد. شبنم و بنفشه هم عین من متوجه او شدند و شبنم گفت:
    - این پسره قاطی اینا وصله ناجوره!
    - چرا؟
    - آخه مثل اینا گاتوری نیست. نگاشون کن دارن عین شتر چیز می خورن ولی اون نه ...
    شبنم گفت:
    - از همه لحاظ هم از اونای دیگه یه سر و گردن بالاتره. با کلاس تره مغرورتره مرموز تره خوشگل تره. چهره اش خیلی خاصه ... پوست برنزه ... موهای بلوطی .... چشمای عسلی...
    غریدم:
    - غذاتونو بخورین.
    بنفشه گفت:
    - نه جون من نگاش کن. دختر کشه دختر کشه! هیکلش دو ساعته رفته رو اعصاب من. تازه نکبت برای من یقه اشم تا رو شکمش باز گذاشته که عضله های برجسته سینه اشو نشون بده. چقدرم پوستش شفافه. گردنبندشو نگاااااا غلط نکنم طلا سفیده!
    شبنم با هیجان گفت:
    - داره آستیناشو می زنه بالا ...
    یک لحظه نگاهم به او افتاد. پیراهن اسپرت قهوه ای رنگ تنگش در حال ترکیدن بود.
    حق را به بنفشه دادم هیکل خفنش بدجوری روی اعصاب راه می رفت. آستینش را تا آرنج بالا زد که کثیف نشود و آن وقت تازه ما دستان پر مو و عضلانی اش را دیدیم.
    رگ های دستانش حسابی برجسته شده و دلبری می کرد. مچ دستش قوی و ستبر بود و دستبند چرمی دور آن بسته شده بود. به مچ دست راستش هم ساعت بزرگ استیلی بسته بود که پیدا بود مارک دار است ولی مارکش را نمی دیدم. بنفشه زمزمه کرد:
    - یا امام موسی بن باقر ... من غش!
    من و شبنم نگاهی بهم کردیم و زدیم زیر خنده. بنفشه گفت:
    - دردو مرض! خنده داره؟
    شبنم که از زور خنده اشک از چشماش می یومد گفت:
    - امام موسی بن باقر امام چندم ماست؟
    - چه می دونم گیر دادینا.
    او حرص می خورد و ما می خندیدم. غذای پسر ها زودتر از ما تمام شد و از جا برخاستند. شبنم نالید:
    - نرین تو رو خدا .... زوده حالا!
    از زیر میز پاشو لگد کردم که آخش بلند شد. فربد رو به پسر چشم سبز گفت:
    - بهراد به خدا محاله بذارم تو حساب کنی.
    بهراد هم گفت:
    - دفعه قبل تو حساب کردی فربد ... مگه سر گنج نشستی اینبار نوبت منه.
    پسر چشم آبی در حالی که دندان هایش را به آرامی خلال می کرد گفت:
    - به من نگاه نکنینا! اصلا هم فکر نکین دارین با هم تعارف تیکه پاره می کنین من مرام می ذارم وسط و می رم حساب می کنم. خودتون با هم کنار بیاین.
    فربد با خنده گفت:
    - بله آرسام خان هفته آینده که گذاشتیمت وسط اونوقت می فهمی یه من ماست چقدر خامه می ده.
    - اون کره است ...
    آنها در حال کلنجار رفتن با هم بودند که پسر چهارم از جا برخاست و به سمت صندوق رفت. بدون چک و چانه زدن با دوستانش بی سر و صدا پول غذا را حساب کرد. کیف پولش چشمم را گرفت. چرم خالص با طرحی از فروهر. شبنم کنار گوشم نالید:
    - پرستیژت تو حلقم.
    بنفشه هم با چشمان گشاد شده گفت:
    - این منو کشت رفت ... من الان می رم خواستگاریش ... یا نه! خودم برم زشته ... فردا که جمعه ام هست مامانمو می فرستم در خونه اشون.
    خندیدم و گفتم:
    - پاشین بریم که دیره.
    شبنم نگاهی به ساعتش کرد و گفت:
    - تازه ساعت ده و نیمه کجا بریم؟
    - خانم گل من که مثل شما آزاد نیستم تا ساعت 1 بتونم بیرون بمونم. بابام فقط تا 11 اجازه داده.
    بی حرف از جا برخاستند. شبنم رفت پول غذا را حساب کند و من و بنفشه از رستوران خارج شدیم.لحظاتی بعد شبنم هم به همراه گله پسرها خارج شد.
    از رنگ و روی سرخش فهمیدم چه زجری را متحمل شده وقتی مجبور شده جلوی آن چهارنفر به سمت در گام بردارد. حالا خوبه زمین نخورد یا دست و پاش تو هم نپیچید!
    وقتی پسرها از کنارمان رد می شدند بهراد گفت:
    - بچه ها شنیدین یه سری بچه تو شهر گم شدن پلیس دنبالشونه؟
    فربد ادامه داد:
    - تازه می گن به جرز دیوارم می خندن!
    آرسام هم دنباله حرف را گرفت و گفت:
    - وقتی هم می خندن کلی زشت می شن! شنیده بودیم هر صورتی با لبخند خوشگل تره ولی اینا تا می خندن شبیه شتر می شن.
    لجم گرفته بود. می خواستم برم بکوبم توی صورتاشون. به اونا چه که ما می خندیم؟ قبل از اینکه بتونم حرفی بزنم پسر چهارم با اخم گفت:
    - ببندین فکتونو ...
    علاوه بر آن سه نفر من هم ماست هایم را کیسه کردم و حرف در دهانم ماسید. شبنم و بنفشه هم یکی یک قدم عقب رفتند و پشت من پناه گرفتند.
    سر جایم ایستادم تا پسرها فاصله گرفتند. نمی خواستم جلوی آنها سوار ماشین بشویم. می ترسیدم با ماشین دنبالمان بیفتند و بخواهند اذیت کنند.
    من هم کله خراب ... اگر کل کل پیش می امد تا دم مرگ پیش می رفتم. از جان خودم نمیترسیدم بابت بنفشه و شبنم نگران بودم. بنفشه با حرص گفت:
    - اینا به ما گفتن بچه؟
    شبنم ادامه داد:
    - به ما گفتن به جرز دیوار می خندیم؟
    پوزخندی زدم و گفتم:
    - بله همه اشو با ما بودن ... حتی شترو!
    - اه چرا من لال شدم نرفتم یه چیزی به این بچه پروها بگم؟
    - همینو بگو انگار هر سه تامون لال شدیم.
    - این آخری خواستم برم بکوبم تو دهن اون آرسام زاغول که یهو گربه چهارمیه رم کرد.
    -حقا که گربه کمشه! باید به این یکی بگیم یوز پلنگ!
    - وای خیلی آقاست دیدین چطور دوستاشو دعوا کرد؟پیداست خیلی ازش حساب می برن.
    من اصلاً تو حال و هوای حرف های آنها نبودم و بی حرف به سمت ماشین رفتم. حتی نمی دونستم اسم اون پسر چیه؟! ولی قیافه اش خیلی برام آشنا بود. حس می کردم قبلا جایی دیدمش.
    هر سه سوار شدیم و راه افتادم. تا خود خانه شبنم و بنفش بر سر پسر چشم عسلی دعوا می کردن و توی سر و مغز هم می زدن. برام مهم نبود. فقط دوست داشتم سر از کارش در بیارم. اینهمه غرورو از کجا آورده بود؟!
    همین که پا را داخل ساختمان گذاشتم باد خنک کولر حالم را جا آورد اساسی. شالم را از سرم کشیدم و گفتم:
    - اههه شهریور و اینقدر گرما؟!!! یعنی داریم می ریم تو پاییزا...
    صدای پدرم حرفم را قطع کرد:
    - به به دختر وقت شناسم! چه به موقع برگشتی ...
    نیشم گشاد شد و به سمت بابا که روی کاناپه جلوی تلویزیون نشسته بود رفتم. بابا مردانه با من دست داد و جایی کنار خودش برایم باز کرد. نشستم و نفسم را با صدای بیرون دادم. بابا گفت:
    - خوش گذشت؟
    - آره ددی جاتون خالی خیلی خوب بود.
    - دوستات خوب بودن؟
    - سلام رسوندن اساسی.
    - ببینم ماشین که سالمه ...
    اخم کردم و گفتم:
    - په نه په ... کردمش لا تریلی الانم روح خودمه که جلوتون لم داده ... منتها خودمو زدم به زنده بودن!
    بابا خندید و گفت:
    - خیلی خب عصبی نشو ... من بیشتر نگران خودتم.
    توی دلم گفتم: معلومه! بابا دستی توی موهای طلائی ام کشید و گفت:
    - بابت اون قضیه که دیگه ناراحت نیستی؟
    با غیض گفتم:
    - نه چرا ناراحت باشم؟ تا حالا دو سال از عمرم پشت این کنکور لعنتی تباه شده ... بیست سال دیگه هم روش ...
    - تو نباید نا امید بشی ... مگه کنکور آزاد ندادی؟
    - چرا ...
    - من مطمئنم که اونو قبول می شی.
    - و کی به شما این اطمینانو داده که من می رم یونی آزاد؟
    - یعنی نمی ری؟
    - نخیر ...
    - و دلیلش؟
    - دوست ندارم بهم بگن دکتر الکی ... یا اینکه بگن با پول مدرک گرفته. من سطح دانشگاه آزادو قبول ندارم اصلا ...
    - داری زیادی تند می ری ... می دونی خیلی از رشته های دانشگاه آزادا توی کشور قطب محسوب می شن و بهترین رتبه ها و ترازها رو نیاز دارن؟
    - اینا رو می گن برای دلخوشکنک ما ...
    - شما اگه یه کم تحقیق کنی اونوقت متوجه می شی که بیراه هم نیست.
    عصبی تر شدم و در حالی که پایم را روی زمین می کوبیدم گفتم:
    - اصلا حرف آخر من اینه .... من دانشگاه آزاد ن ... م ... ی ... ر...م ... فهمیدین؟
    بابا شانه ای بالا انداخت و گفت:
    - میل خودته ... من برای اینکه به قول خودت بیست سال پشت کنکور نمونی گفتم وگرنه چه فرقی برای من داره. مگه آتوسا نرفت خونه شوهر؟ توام می ری!
    - اااا؟ خدا از ته دلتون بشنوه. می دونم که اصلا دوست ندارین یکی از بچه هاتون دکتری مهندسی چیزی بشه!
    بابا که از حرص خوردن من داشت تفریح می کرد با لبخند گفت:
    - حالا تو برای چی اینقدر عصبی شدی؟
    - از کوتاهی های شما ...
    ابروی بابا بالا پرید و گفت:
    - من چه کوتاهی کردم؟
    - بهتون گفتم اسم منو بنویسین کلاس کنکور ... نگفتم؟
    - چرا گفتی ... ولی خوب می دونی که چرا این کارو نکردم.
    - بله یادمه که گفتین کلاسای کنکور بد مسیره! به خونه ما دوره! تا دیر وقت دستت بند می شه برگشتنه اذیت می شی و هزار تا بهونه بنی اسرائیلی دیگه.
    - برای تو که بچه ای اینا بهونه است ولی برای من که بابای توام و صلاح تو رو می خوام...
    آمپر چسبوندم و با صدای بالا رفته گفتم:
    - من نمی خوام صلاح منو بخواین ... بذارین صلاحمو خودم تشخیص بدم.
    بابا اخم کرد و گفت:
    - توی خونه من صداتو نبر بالا ...
    بغض کردم. از جا برخاستم و خواستم به اتاقم بروم که عزیز جون با سینی چایی وارد شد. با دیدن من گل از گلش شکفت و گفت:
    - ا نه نه اومدی؟ بشین تا برم برات چایی بیارم
    و دوباره با سینی چاییش به آشپزخانه برگشت. دلم نیامد به اتاقم بروم و دلش را بشکنم. به ناچار دوباره نشستم. مشغول بازی با ناخن های بلندم شدم که خیلی قشنگ با لاک مشکی و طلائی دیزاین شده بود. برای فرو دادن بغضم مرتب آه های عمیق می کشیدم. بابا دلش به حالم سوخت. خودش را به طرفم کشید و دستش را دور گردنم انداخت. خواستم دستش را پس بزنم که عزیز وارد شد و من مجبور شدم صاف بنشینم. سینی را جلوی من و بابا گذاشت و گفت:
    - خوش گذشت نه نه؟
    - جات خالی بود عزیز جونم ...
    - دوستان جای ما دخترم ... بابات هم امشب تو نبودی غذا ازگلوش پایین نرفت. نه نه این چه صیغه ایه که تو هر شب جمعه با دوستات می ری یللی تللی؟
    همینو کم داشتم! سعی کردم خودم را کنترل کنم که احترام عزیز را زیر سوال نبرم. نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
    - دلم خوشه به همین عزیز ...
    عزیز آهی کشید و گفت:
    - حق داری نه نه ... این خونه خیلی سوت و کوره ادم دلش می گیره توش ... من که پام لب گوره اگه تو نباشی یه چیزی بیخ نفسمو می گیره دیگه تو که جوونم هستی و پر شر و شور ... یه مادریم نیست که خونه رو برات گرم کنه....
    الهی دورش بگردم که عین بچه ها زود قانع می شد. بالاخره دست بابا را پس زدم و پردیم توی بغل عزیز و گفتم:
    - درسته مامانم نیست ولی عوضش عزیز خوشگلمو دارم. اگه شما دلتون به جفنگ بازیای من خوشه منم دلم به شما و حرفای شیرینت خوشه. دیگه نبینم از این حرفا بزنیا! شما رو قد مامانم دوست دارم دورت بگردم الهی.
    عزیز پیشینیمو بوسید و گفت:
    - الهی سفید بخت بشی نه نه!
    بابا هم بالاخره به حرف آمد و میان نوشیدن چاییش زمزمه کرد:
    - الهی!
    عزیز من را پس زد و گفت:
    - شما پدر و دختر بشینین به گپ زدن من از صبح تا حالا روی پا بودم جون تو تنم نمونده. می رم بگیرم بخوابم.
    من و بابا همزمان گفتیم:
    - شبتون بخیر.
    بعد از رفتن عزیز بابا که انگار تحت تاثیر حرف های عزیز قرار گرفته و مهربون تر شده بود گفت:
    - چاییتو بخور سرد شد.
    چای را برداشتم و تلخ تلخ سر کشیدم. چند لحظه که گذشت بابا گفت:
    - تو بگو برات چی کار کنم که خوشحال بشی. باور کن هر کاری که بگی می کنم ...
    موقعیت را برای ماهی گرفتن مناسب دیدم و خبیصانه گفتم:
    - هر کاری؟
    - هر کاری که از عهده ام بر بیاد ...
    دلو زدم به دریا و گفتم:
    - منو بفرست برم ...
    بابا استکانش را روی میز گذاشت. چشمانش را ریز کرد و گفت:
    - کجا؟
    - اونجا که روی پرچشمش عکس یه برگ داره ...
    بابا لحظاتی فکر کرد و سپس اخم هایش را درهم کشید و گفت:
    - این خواسته توئه؟!
    - آره بابا ... من می خوام برم اونجا درس بخونم ...
    بابا پوزخندی زد و گفت:
    - مثل آتوسا ...
    سریع جبهه گرفتم:
    - آتوسا با من فرق داشت ...
    - اونم قبل از رفتن همینا رو می گفت ... هدفم فقط درس خوندنه! روسفیدتون می کنم و برمیگردم. ولی چی شد؟
    - آتوسا عقده ای بود ...
    - در مورد خواهرت درست حرف بزن!
    - اگه حماقت اون بخواد باعث عدم پیشرفت من بشه هر جور که دوست داشته باشم در موردش حرف می زنم.
    - حماقت نبود ... استعداد داشت! از کجا معلوم که تو نداشته باشی.
    - استعداد چی؟
    - هرزه شدن ...
    خون جلوی چشمامو گرفت. خواستم جیغ بزنم که جلوی خودمو گرفتم. راحت تر از داد و فریاد کردن می تونستم جواب بابا رو بدم. زل زدم توی چشماشو گفتم:
    - دست پروردتونیم! کلاتون رو بذارین بالاتر ...
    همین که اینو گفتم نصف صورتم سوخت. لعنتی! کتک نخورده بودم که خوردم. دیگه موندن رو جایز ندونستم. از جا بلند شدم و بدو بدو از پله ها بالا رفتم. پریدم توی اتاق و درو بستم. حالا توی خلوت اتاق بنفشم می تونستم از ته دل زار بزنم.
    - مامان کجایی؟ کجایی که شوهرت دست روی ته تغاریت بلند کرد! مامانم آخه چرا رفتی؟
    لبتابمو روشن کردم و آهنگ زود رفتی گلم از علی عبدالمالکی رو گذاشتم و صداشو تا ته بلند کردم. با آهنگ می خوندم و از ته دل زار می زدم. چراغ گوشیم مدام خاموش و روشن می شد. بنفشه و شبنم بودن که هی زنگ می زدن. ولی حتی حوصله دوستامو هم نداشتم. گوشیمو خاموش کردم. با لباس بیرون افتادم روی تخت و اینقدر گریه کردم که خوابم برد. با صدای غصبی عزیز جون چشمام به زور باز شدن:
    - آخه دختر مگه خواب جا کردی؟ ساعت دوازده ظهره! پاشو اینقدر که خوابیدی می ترسم زردی بگیری! رنگت زرد شده. دم اذون ظهره پاشو مادر ... خوب نیست دم اذون خواب باشی.
    خواستم پتو را روی سرم بکشم که عزیز پتو را چنگ زد و گفت:
    - ا هر چی هیچیش نمی گم پرو می شه. پاشو این دوستاتم هزار بار بهت زنگ زدن. می گن گوشیت خاموشه. این گوشیو بابات برات خریده که خاموش کنی؟ مادر یه وقت یکی کار مهم بات داشته باشه.
    خیر فایده نداشت! هر چی گوشمو توی بالش فشار می دادم و چشمامو محکم تر روی هم فشار می دادم که خواب نازنینم نپره فایده ای نداشت. درد اجبار چشم گشودم و عنق نشستم لب تخت. عزیز تند تند در حال جمع آوری تنقلات و لباس های ریخته شده کف اتاق بود و در همان حال غر هم می زد. هرچقدر هم که صبح ها بی حوصله بودم و حوصله کسی را نداشتم حوصله عزیز جون رو داشتم. بلند شدم و بلند گفتم:
    - سلام عزیز جون ... صبحت بخیر ...
    - سلام به روی ماه نشسته ات. برو دست و صورتتو بشور صبحونه ات هم روی میز آشپزخونه اس ... اگه میلت می کشه بخور اگه هم نه که وایسا یه باره ناهار بخور.
    بی حرف از اتاق خارج شدم و به سمت آشپزخانه رفتم. تکه ای نان خشک از روی میز برداشتم و خرچ خرچ جویدم. از آشپزخانه بیرون آمدم و روی کاناپه جلوی تی وی ولو شدم و با کنترل شروع کردم این کانال اون کانال کردن. پی ام سی داشت موزیک ویدئوی شادمهر آهنگ حالم عوض شده رو می داد. عاشقشششش بودم.
    صداشو تا ته زیاد کردم و پامو دراز کردم و روی میز گذاشتم. فکرم عجیب مشغول بود. بابا که آب پاکی رو ریخته بود روی دستم. باید خودم یه کاری می کردم. ولی آخه چی کار؟ هر چی هم که طلاهامو می فروختم و پول رفتن رو جور می کردم آخرش نیاز به اجازه بابا داشتم. اهل قاچاقی رفتن و این حرفا هم نبودم. همینم مونده بود برم و بیفتم دست یه آدم نا اهل.
    پس چه خاکی باید تو سرم می ریختم. اصلاً حواسم به آهنگ نبود مدام توی ذهنم داشتم نقشه می کشیدم. باید بابا رو راضی می کردم ولی آخه به چه قیمتی. اینقد توی فکر فرو رفته بودم که متوجه صدای زنگ نشدم. یکی دستش را روی زنگ گذاشته بود و قصد برداشتن نداشت. از داد و هوار عزیز متوجه شدم و پردیم آیفون رو برداشتم:
    - کیه؟
    صدای عصبی بنفشه بلند شد:
    - عزرائیل!
    - شرمنده ما جون به عزیرائیل نمی دیم.
    - به من می دی ... یالا درو باز کن که اومدم جونتو بکشم بیرون
    - از کجام؟
    - از تو حلقت دختره منحرف! فکر کردی از کجات می کشم بیرون؟ تو باید ناکام از دنیا بری. وا کن این درو تا جرش ندادم!
    خنده ام گرفت و درو باز کردم. اینقدر عصبی شده بود که می خواست درو جر بده!!!! چیزی طول نکشید که شبنم و بنفشه پریدن روی سرم:
    - نکبتتتت چرا ماس ماسکت خاموشه؟ فکر کردی من دوست پسرتم که گوشیو خاموش کنی برات دق مرگ شم؟
    خندیدم و گفتم:
    - ای بابا! چته؟ چرا رم کردی؟ جفتک نزنی یه وقت!
    - برای چی دیشب تاحالا گوشیتو خاموش کردی؟
    - می خواستم لالا کنم می دونستم شما دو تا نمی ذارین. گوشیمو خاموش کردم که راحت بخوابم
    شبنم خیز گرفت و گفت:
    - حالا ما شدیم مزاحم؟ حالا نشونت می دم مزاحم کیه. شبنم بیارش ...
    کشان کشان مرا به سمت زیر زمین کشیدند. هر چه جیغ و داد می کردم فایده ای نداشت. در زیر زمین را باز کردند و هر سه وارد شدیم. آب استخر از تمیزی مثل آینه شفاف بود. هر دو با هم مرا به سمت استخر کشیدند و هلم دادند توی آب. فرو رفتم زیر آب و چند لحظه نفسم بند آمد. خدا رو شکر شنا بلد بودم. ولی لباس هایم سنگین شده بود و شنا را برایم سخت می کرد. با بدختی خودم را به پله ها رساندم و بالا رفتم. شبنم و بنفشه داشتم هر هر می خندیدند. موهایم را از توی صورتم کنار زدم و در حالی که لباس هایم را از تنم در می آوردم گفتم:
    - تا حالا کسی بهتون گفته عوضی!؟
    شبنم گفت:
    - نه والا!
    - عوضیــــــــــــا! نمی گین خفه می شم؟ مهلت نمی دین آدم لباسشو در بیاره.
    - حقت بود. می دونی دیشب تاحالا چقدر نگرانت شدیم. دیگه صبح زنگ زدیم خونه تون که عزیزت گفت خواب تشریف دارین.
    با حوله ای که روی صندلی های کنار اسختر افتاده بود بدنم را خشک می کردم که شبنم سوتی زد و گفت:
    - تا حالا لختتو ندیده بودم ...جونم هیکل!
    حوله را پیچیدم دور خوردم و گفتم:
    - درددددد! بیشعور ندید بدید. نگاه نکنین!
    بنفشه اومد کنارمو و گفت:
    - هر کی رو بتونی رنگ کنی منو نمی تونی! بگو چرا دیشب گوشیتو خاموش کردی؟ چرا حوصله نداشتی.
    بنفشه از خواهر به من نزدیک تر بود. من می گفتم ز آب زاینده رو سر می کشید و بر می گشت. محال بود حالم را نفهمد.
    باید با دوستانم مشورت می کردم سه فکر بهتر از یک فکر بود. هر چند که بعید هم می دانستم آنها با این مغزهای فندقی شان چیزی بیشتر از من به ذهنشان برسد. آهی کشیدم و در حالی که روی صندلی می نشستم گفتم:
    - دیشب با بابام حرف زدم.
    گوش های بنفشه و شبنم عین رادار دراز شد و این طرفم و آن طرفم چهارزانو روی زمین نشستند و همزمان گفتند:
    - خب؟
    - خب نداره ... از اولم معلوم بود چی می شه
    - نذاشت؟
    - نه ... گفت نمی شه!
    - اگه میذاشت جای تعجب داشت.
    - حالا می گین چی کار کنم؟
    - حالا می خوای چی کار کنی؟
    چپ چپ نگاهشان کردم و گفتم:
    - منو باش با چه دو تا اسکولی دارم یعنی مشورت می کنم!
    بنفشه دستی توی موهایش کشید و گفت:
    - آخه چی بهت بگم. با بابات نمی شه در افتاد!
    - می دونم ... ولی راه دیگه ای هم برام نمونده.
    - بهتره نیروتو صرف یه کار دیگه بکنی.
    - چه کاری؟
    - راضیش کن اسمتو بنویسه کلاس کنکور که سال دیگه قبول بشی.
    - چی می گی بنفشه؟ تو خودتم عین من یه سال پشت کنکور موندی! می دونی چه دردی داره ... حالا انتظار داری من یه سال دیگه هم بمونم؟
    - آخه راه دیگه ای نداری! بابای تو خیلی غد و یه دنده اس. عمراً اجازه نمی ده. من می دونم حتی اگه اجازه هم بده خونتو تو شیشه می کنه. نمی ذاره اونور آب یه آب خوش از گلوی تو پایین بره.
    - من از اونم غدتر و یه دنده ترم. دختر خودشم! در ضمن اونش مهم نیست. من فقط پام برسه اونور ... بقیه اشو خودم می تونم درست کنم.
    - پاسپورتتو گرفتی؟
    - پارسال که می خواستیم بریم ترکیه گرفتم. با بابا مشترک بودم ولی چون هجده سالم تموم شده بود مجبور شدم جداش کنم.
    شبنم با هیجان گفت:
    - وای گفتی هجده سالت تموم شده یاد تولدت افتادم ... کی بود؟
    چپ چپ نگاش کردم که گفت:
    - چیه؟
    - اولا که این وسط چه ربطی داشت؟ به قول معروف کار بد صدادار چه ربطی داره به شقیقه؟ دوما توی قزمیت تولد دوستتو نمی دونی کیه؟
    نیشش باز شد و گفت:
    - بیست و شش اسفند ... درسته؟
    پشت چشمی نازک کردم و گفتم:
    - بله.
    - تولد می گیری؟ تولد پارسالت خیلی خوش گذشت!
    - آره میگیرم. شما پسر ندیده ها بایدم با دیدن اون همه پسر تو تولد من ذوق مرگ بشین.
    - خداییش ترسا من موندم با اون همه پسر خوشگل و نانازی که تو فامیل شمان تو چرا تا حالا دست به کار نشدی و یکیشونو تور نکردی.
    - نیازی به تور کردن نداره. همه اشون توی تور هستن.
    - خب پس بجن...
    یه دفعه مثل انسان های برق گرفته ساکت شد. با تعجب گفتم:
    - شبنم چت شد یهو؟ برق گرفتت؟
    - به خدا که راهش همینه ترسا!
    - راه چی؟
    - راه رفتنت اونور آب ...
    فقط نگاش کردم. سر از حرفاش در نمی آوردم. بنفشه هم با تعجب نگاش کرد و گفت:
    - نکنه منظورت اینه که ...
    - آره چرا که نه؟ به خدا راهش همینه.
    کلافه داد زدم:
    - دِ یکیتون اون زبونو تو حلقش بچرخونه و بگه چی تو فکرتونه؟
    بنفشه نفسش را با صدا بیرون داد و گفت:
    - هیچی به نظر من اصلا گفتن نداره چون تو زیر بار نمی ری. هر چند که راه خوبیه.
    دستم را زیر چانه بنفشه گذاشتم و گفتم:
    - بنفشه ... من برای رفتن اونور هر کاری می کنم! هر کاری! پس بگین.
    بنفشه شانه بالا انداخت و رو به شبنم گفت:
    - خودت بگو ... من جرئت ندارم.
    اینبار نگاهم به سمت شبنم که با نگاهی مشتاق به من خیره شده بود کشیده شد.
    بعد از چند لحظه زل زدن به من بالاخره دهان گشود و گفت:
    - راهش تو شووره!
    بر و بر نگاهش کردم. بنفشه پوزخندی زد و گفت:
    - می گم فایده نداره ... نگاش کن عین بزبز قندی شد ... الان تا چند لحظه دیگه هم عین آتشفشان می پکه ترکه هاش می خوره تو پوز من و تو ...
    سری تکان دادم و گفتم:
    - نه جدی من متوجه نشدم ... راهش تو شوهره؟ یعنی چی؟
    بنفشه نفس پر صدایی کشید و گفت:
    - یعنی اینکه زحمت می کشین می رین شوهر می کنین. اونوقت بابات راحت می ذاره بری ... چرا؟ چون دیگه اختیارت دست یه نفر دیگه است.
    چند لحظه به قیافه های چشمک زن بنفشه و شبنم خیره خیره نگاه کردم و سپس به طور ناگهانی منفجر شدم. البته نه از خشم بلکه از خنده. چنان زدم زیر خنده که بنفشه و شبنم پریدند بالا ... اینقدر خندیدم که صندلی از زیر پایم در رفت و ولو شدم کف زمین.
    با دیدن این صحنه شبنم و بنفشه هم خنده شان گرفت و زدند زیر خنده. هر سه به قدری خندیدیم که بی حال شدیم. کم کم خنده ام تبدیل به لبخند شد و آرام گرفتم شبنم و بنفشه هم همینطور. بنفشه با ته مانده لبخندش گفت:
    - حقت بود! چرا بیخود عین دیوونه ها می خندی؟ حالا خنده ما دلیل داشت ولی علت خندیدن تو چی بود؟
    - حرفتون برام خیلی عجیب غریب بود ... یه لحظه تصور کردم که دارم شوهر می کنم! همین منو به خنده انداخت.
    - خنده داشت؟ آخه دختر کجای شوهر کردن خنده داره؟ من از خدامه یکی بیاد منو بگیره! اونوقت این ...
    اخم کردم و گفتم:
    - بنفشه سوگند منو یادت رفته؟
    بنفشه هم اخم کرد و گفت:
    - خاک تو سرت کنم اگه به خاطر یه سوگند ...
    - فقط به خاطر اون نیست. خودت هم می دونی که من از همون وقت که به سن بلوغ رسیدم حس کردم که نسبت به جنس مخالف هیچ کششی ندارم ... اون سوگند هم به خاطر همین بود.
    شبنم با منگی پرسید:
    - چه سوگندی؟
    بنفشه گفت:
    - یه بار این گور تو گوری سوزن کرد نوک انگشتش و بعد هم گوشه دفتر خاطرات مشترکمونو انگشت زد زیرش هم نوشت سوگند به وفاداری که من تا آخر عمرم به تنهایی خودم وفادار خواهم ماند. هیچ وقت اجازه نخواهم داد هیچ مردی پا به حریم تنهایی ام گذاشته و آن را در هم بشکند!
    شبنم خندید و گفت:
    - جونم کتابی!
    بنفشه هم خندید و گفت:
    - همینو بگو ...خودمم اون روز اینقدر بهش خندیدم.
    - حالا از این حرفا بگذریم ... به خدا ترسا راهش فقط همینه.
    زدم پس کله اش و گفتم:
    - آخه اینم حرفه که تو می زنی؟ من می خوام از ایران برم چون می خوام دیگه اسیر بابام نباشم. اونوقت تو می گی شوهر کنم؟ خیلی ببخشیدا ولی من بابامو ترجیح می دم حداقل دیگه می دونم که اسارتم دائمی نیست. سی سالو که رد کنم دیگه آزاد می شم. ولی اون مرتیکه رو چه جوری می تونم کله کنم؟
    - اشتباهت همینجاست دیگه! من که نمی گم بیا برو دائمی زن یکی شو که ...
    جیغ زدم:
    - گاله تو ببند شبنم! من بیام برم صیغه بشم؟ مگه فاحشه ام؟
    - اوییییی حرف دهنتو بفهما! فاحشه ها صیغه نمی شن همین جوری راحت حال می کنن! اولاً ... دوماً کی گفت صیغه؟!!! البته اونش دیگه به خودت مربوطه که دائمی باشه یا موقت.
    ولی تو زن یه نفر بشو که میخواد بره اونور آب یه پولیم بهش بده. اونم تو رو می بره اونور و بعد از هم جدا می شین به همین راحتی! یا یه نفرو پیدا کن که به شکل صوری با تو ازدواج کنه بعدش تا رفتین اونور ازش جدا شو. یه پولیم بهش بده. اونم بر می گرده به همین راحتی!
    - چرت و پرت می گیا! می دونی این کار یعنی چی؟ اول از همه دارم به اعتماد بابام خیانت می کنم. دوما دارم خودمو زیر سوال می برم. بعدشم این کار یه ریسکه از کجا معلوم که طرف راضی بشه منو طلاق بده؟ اگه دبه در آورد چه خاکی تو سرم کنم؟
    -دیگه اونش به خودت بستگی داره. باید یه جوری شرط و شروط بذاری که نه سیخ بسوزه نه کباب
    از جا بلند شدم و در حالی که نفس عمیقی می کشیدم گفتم:
    - نه این کار شدنی نیست ... از فکرش بیاین بیرون ... باید بریم دنبال یه راه بهتر.
    بنفشه سری تکان داد و گفت:
    - می دونستم قبول نمی کنی. ولی اینو هم بدون که بابای تو تحت هیچ شرایطی دیگه ای راضی نمی شه.
    همینطور که داشتم از پله های زیر زمین بالا می رفتم گفتم:
    - مهم نیست! راضی نشه. بهتر از این کاره.
    شب بود. بنفشه و شبنم رفته بودن. تنها نشسته بودم جلوی لب تابو الکی چت می کردم. کاری جز چت کردن و تلویزیون نگاه کردن نداشتم. پسره عکسشو گذاشته بود گوشه صفحه. شبیه میمون بود من نمی دونم با چه اعتماد به نفسی این عکسو گذاشته! نوشت:


    - عزیزم asl می دی plz؟
    - شما اول ...
    - سیامک 26 the
    زیر لب گفتم:
    - حقا که سیایی!
    نوشتم:
    - رز 28 teh
    سنمو بالاتر گفتم که دمشو بذاره روی کولشو بره. خوشم نیومده بود ازش ولی با اینحال نمی دونم چرا داشتم جوابشو می دادم. نوشت:
    - او عزیزم از من بزرگتری
    - آره ببخشید که دو سال زود به دنیا اومدم. دوست داری برم توی فیریزر تو بری توی زودپز؟
    - نکنی این کارو خوشگل خانوم
    - تو مگه منو دیدی که می گی خوشگل خانوم اولا ... دوما چرا اینکارو نکنم؟ برای نجات جون تو هم که شده باید این کارو بکنم.
    - نجات جون من؟
    - آره عزیز دلم می ترسم افسردگی بگیری خودکشی کنی خونت بیفته گردنم.
    اسمایل خنده گذاشت و نوشت:
    - شیطون خانوم ... من اصلا با بزرگتر بودن تو مشکلی ندارم تو چطور؟
    - نه چه مشکلی؟ توام جای پسرم ...(خنده)
    - یعنی دو سالت بوده منو زاییدی؟
    - آره اونموقع علم هنوز پیشرفت نکرده بود.
    - قربون این علم که توی شهر شما انگار داره برعکس پیشرفت می کنه.
    اینبار نوبت من بود که اسمایل خنده بذارم نوشت:
    - دانشجویی؟
    آهی کشیدم و گفتم:
    - نه دیگه از ما گذشته
    - تموم کردی؟
    - آره ...


    - چی خوندی؟
    - پزشکی ...
    -wow
    - چیه هنگ کردی؟
    - پس من دارم با یه خانوم دکتر چت می کنم!
    چقدر اوسکول بود! آخه دکتر وقت چت کردن داره مرتیکه نفهم چلمنگ؟! نوشتم:
    - آره تخصص زنان و زایمان!
    - چه تخصص شیرینی!
    مرتیکه هیز! نوشتم:


    - واسه آقایون شیرین تره تا خانوما
    - شنیدم دیگه این تخصصو به آقایون نمی دن.
    اومدم بگم جدی؟! دیدم سه می شه. الکی نوشتم:
    - آره
    - می تونی یه لطفی به من بکنی؟
    - چه لطفی؟
    - می ترسم بگم بگی چه پروئه! هنوز هیچی نشده چه انتظارا داره!
    - بگو می شنوم ...
    - راستش من یه دوستی دارم که تازگی با دوست دخترش به هم زده ... ولی دختره ول کنش نیست. چون بالاخره بینشون یه اتفاقایی افتاده و حالا دختره دیگه دختر نیست.
    من چی فکر می کردم چی شد! گفتم حالا پیشنهاد بی شرمانه می ده بهم یه ذره سر کارش می ذارم. ولی با این حال رادارام روشن شد و با کنجکاوی و نیش باز گفتم:
    - خب ...
    - حالا میخواستم اگه تو میتونی یه کاری برای این دختره بکنی بلکه دیگه دست از سر دوست من برداره ..
    - منظورت اینه که هایمنشو ترمیم کنم؟
    حالا خوبه اسم علمیشو می دونستم که یه ذره کلاس بذارم. اونم انگار یه چیزایی حالیش بود که گفت:
    - آره ... آره می تونی؟
    - معلومه که می تونم ... با این که غیر قانونیه ولی شمایی دیگه کاریش نمی شه کرد.
    - وای واقعاً نمی دونم چه جوری ازت تشکر کنم! از خجالتت در میایم.
    اوه اوه دو نفره هم می خوان از خجالتم در بیان!!!!
    - خواهش می کنم نیازی به جبران نیست
    - خانومی! حالا می شه آدرس مطبتو بدی؟ کی بیایم؟
    - مطب که نمی شه باید بیاریش خونه ام. چون توی مطب دستم باز نیست
    - آهان آره راست می گی. باشه ... باشه ... آدرس خونه تونو با تاریخی که می تونی بگو.
    داشتم از زرو خنده جیش میکردم به خودم. پسره ابله احمق! یه آدرس الکی گفتم و گفتم پس فردا ساعت 5 صبح بیان که نگهبان ساختمونم خواب باشه. پسره بیچاره کلی تشکر کرد و خداحافظی کرد رفت. در لبتابو بستم و در حالی که هنوزم می خندیدم گفتم:
    - حقته! هم حق تو که اینقدر خنگ و خلی که به 4 تا کلمه حرف تو چت اعتماد می کنی. هم حق دوستته که اون دخترو بدبخت کرده و حالا می خواد ولش کن. هم حق اون دختره اس که اینقدر شل بوده و گذاشته اون پسره این بلا رو سرش بیاره.
    همتون که زابراه شدین اونوقت می فهمین یه من ماست چقدر کره داره. با صدایی که از پایین اومد از اتاق خارج شدم و دیدم بابا اومده. باهاش قهر بودم. حق نداشت روی من دست بلند کنه. با اینحال رفتم پایین هنوز کارم بهش گیر بود.


    ادامه دارد ...
     
  5. mashal

    mashal ✔❤ مهســــــا ❤✔ همراه انجمن

    6,194
    10,263
    42,475
    (( فصل چهارم ))

    بابا کنار عزیز جون نشسته بود و مشغول گپ زدن بودن. با دیدن من گل لبخند روی لبهای هر دو شکفت. زیر لب سلامی زمزمه کرد و رو به عزیز جون گفتم:
    - گشنمه عزیز جون ... روده ام دیگه داره منو می خوره! کی شام می دی بهمون؟
    - قربون اون معده ات برم من مادر ... یه چیکه صبر کن تا بابات چاییشو بخوره بعد شامو می کشم.
    بابا گفت:- من خوردم عزیز ... شامو بکش که این عزیز دل بابا گشنه نمونه.
    پاچه خوار! تازه رفته فکر کرده دیده چه کاری کرده حالا می خواد دل منو به دست بیاره.
    عزیز از جا برخاست و به آشپزخانه رفت.
    بابا دستشو به سمتم دراز کرد و گفت:- نبینم عروسک بابا چشماش غمگین باشه.
    جوابی ندادم. پامو روی اون پا انداختم و با ناخن بلند شست پام روی شیشه میز ضرب گرفتم.
    بابا که دید جواب نمی دم گفت:- قهری بابا؟- ....- ته تغاری؟!- ...بابا خم شد و از زیر میز بسته ای رو خاج کرد و گفت:- خیلی خب حالا که باهام حرف نمی زنی منم این کادوی خوشگلو بهت نمی دم.
    اه انگار داشت بچه خر می کرد! اونم با یه آبنبات! خواستم از جا بلند شم و پیش عزیز برم که دستمو گرفتم و گفت:- بگم ببخشید کفایت می کنه؟
    توی چشماش نگاه کردم با یه دنیا کینه و گفتم:- بار اولت بود بابا!- عصبیم کردی!- هر کاری هم که می کردم ... یادم نمی یاد روی آتوسا دست بلند کرده باشی ... با اون گندی که بالا آورد.
    - اون مریض بود نیاز به کمک داشت نه کتک!-
    منم دیشب دست کمک به طرفتون دراز کردم.
    - و من هم بهت کمک کردم. دوست ندارم بذارم بری ... چون می دونم چی در انتظارته ...
    - من اگه کاره ای بودم همین طرف صد تا کار کرده بودم تا حالا ... آتوسا قبل از رفتنش اینجا دوست پسر داشت! یادتون که نرفته.
    بابا سرشو زیر انداخت و گفت:- آتوسا شوهر کرده! اینو بفهم .... دیگه حق نداری از این حرفا در موردش بزنی. یه وقت به گوش مانی می رسه.
    - مانی خودش همه چیو می دونه.
    - در هر صورت ...
    - بابا من کاری به این کارا ندارم ... بذار من برم. شما هم ماهی یه بار بیا به من سر بزن.
    خندید و گفت:- این حرفت منطقیه به نظر خودت؟
    از خنده بابا شیر شدم. خودمو کشیدم کنارش و در حالی که دست می انداختم دور گردنش گفتم:
    - بابا تو رو خدا ... خودت می دونی که من از هر چی که خلاف باشه بیزارم. محاله اونور که رفتم اصل خودمو فراموش کنم. بابا به خدا فقط می خوام دکتر بشم.
    بابا که عصبی شده بود گفت:- محاله ترسا ... اینقدر اصرار نکن! وقتی گفتم نه ... یعنی نه!
    از جا برخاستم و با خشم گفتم:- لعنتی!خواستم به اتاق بروم که عزیز صدا زد:- ترسا بدو شام ...اینقدر گرسنه بودم که دیدم طاقت قهر کردن با شکمم را ندارم. راهم را به سمت آشپزخانه کج کردم و پشت میز نشستم. خیلی عنق غذا کشیدم و مشغول خوردن شدم.
    کمی که در سکوت سپری شد بابا گفت:- راستی ترسا یادت باشه فردا بری شرکت مانی ...
    دست از خوردن کشیدم و گفتم:- اونجا برای چی؟
    - یه چک نوشتم که باید ببری بدی به مانی ... بعدش هم برو خونه آتوسا برای شام دعوتمون کردن.
    - خونواده مانی هم هستن؟
    - نمی دونم شاید ... برای چی؟
    - همین جوری ...
    دوباره مشغول خوردن شامم شدم. تا به حال نشده بود ما به خانه آتوسا برویم و خانواده شوهرش نباشن. یه جورایی می خواست فرق نذاره.
    مانی یه برادر بیست و نه ساله به اسم نیما و یه خواهر 24 ساله به اسم مانیا داشت. آبم با خواهرش توی یه جوب نمی رفت ولی داداشش باحال بود. خوشم می یومد باهاش کل کل کنم.
    شامم رو خوردم و بعد از تشکر از عزیز و بوسیدن گونه اش به اتاقم برگشتم. عزیز بیچاره چقدر زحمت می کشید. ولی برای اینکه زنی وارد زندگی تنها پسرش نشود و نامادری بالای سر نوه عزیزش نیاید از هیچ کمکی فرو گذار نمی کرد.
    من هم که می دانستم دلیل تمام زحمت هایش راحتی من است بیش از پیش نسبت بهش احساس احترام و محبت پیدا می کردم.
    خلاصه که آن شب اینقدر فکر کردم مخم هنگ کرد. آخر هم با سر درد خوابم برد.
    جلوی ساختمان بلند شرکت مانی ایستادم. اوووه کی می ره این همه راهو! بار اولی بود که می یومدم شرکتش.
    هیچ وقت دوست نداشتم پامو توی محیط های مردونه بذارم. می دونستم که شرکت مانی هم تمام کارکنانش مرد هستن. حتی منشیش! خوش به حال آتوسا با این شوهرش!
    هیچ وقت خیالش ناراحت نمی شد که شوهرش با منشیش بریزه رو هم یا اینکه کارمندای شرکت براش عشوه شتری بیان و ...
    از پله ها بالا رفتم و جلوی آسانسور ایستادم. دفتر مانی طبقه چهارم بود. از آسانسور که اومدم بیرون جلوی در قهوه ای رنگی که روش نوشته شده بود : دفتر مدیر کل , مدیر عامل , و معاونان ایستادم.به به! کجا هم قرار بود برم. قاطی رئیس روسا.
    نگاهی به ظاهر خودم کردم. مانتوی قهوه ای ... شلوار کتون مشکی شال قهوه ای کیف و کفش قهوه ای! می دونستم که تیپم مقبوله.
    دستم را روی زنگ گذاشتم و فشردم. چیزی طول نکشید که پیرمرد مو سفیدی در را گشود و با دیدن من گفت:
    - بفرمایید ؟
    پرو پرو گفتم:- می تونم بیام تو؟
    - با کی کار دارین؟
    - با آقای مانی ستوده ...
    - وقت قبلی دارین؟!
    اه! انگار وزیرو می خوام ببینم! این کیه دیگه؟ منشیشه؟
    گفتم:- نخیر ...
    در حالی که داشت درو می بست گفت:- شرمنده خانم ... بدون وقت قبلی نمی شه.
    قبل از اینکه در بسته بشه جیغم رفت راه هوا! :- ااا چرا درو می بندی؟ مانیییییییییییییییی .... مانیییییییییییی کجایی؟ پاشو بیا دم در ببینم! اوی مانیییییییییی این الان درو می بنده منم می رماااااا .... مانیییییییییییییییییییییی یییییی
    پیرمرد بیچاره از عکس العمل من مات و مبهوت بین در و دیوار خشک شده بود. نمی دونست داشت چی کار می کرد! چیزی طول نکشید که سه مرد اومدن جلوی در! جونم مرد!!!!! چه مردایی هم بودن ... یکیشون که مانی بود شوهر خواهر گل خودم. ولی اون دو تا رو نمی شناختم که از قضا هر دو نفر با دهان باز به من و دیوونه بازیم خیره شده بودن.
    با دیدن مانی که مبهوت مانده بود گفتم:- مانی این نمی ذاره من بیام تو ... چک ددی رو برات آوردم.
    مانی با اینکه به دیوونه بازیهای من عادت داشت ولی هنوز هم توی شوک بود. با دیدن قیافه اش دوباره جیغم بلند شد:- مانیییییییییییییییی مردم گرما! می رم چکو واسه خودم خرج می کنماااااااااااا می ذاری بیام تو یا نه؟
    مانی تکونی خورد و خنده اش گرفت:- تویی زلزله؟
    - په نه په ... بعد دو ساعت می گه تویی؟ روح مادربزرگمه اومده شوهر نوه اشو ببینه که ببینه مقبول هست یا نه .... ولی با این گیج بازی تو کاملا ازت نا امید شدم نه نه ... من رفتم به خدا سپردمت.
    مانی با خنده دستم را گرفت و گفت:- بیا تو ببینم ...
    سپس رو به پیرمرد و آن دو مرد جنتلمن ترسا کش گفت:- این ترساست خواهر زن زلزله من ...
    حالش اینجوریه اگه کسی برخلاف میلش حرفی بزنه جیغش می ره بالا.
    خندیدم و رو به مردا گفتم:- با اینکه نمی شناسمتون ولی خوشبختم.
    یکی از اونا زود خودشو جمع و جور کرد و دستشو گرفت به طرف من و گفت:- نوید فراهان هستم و از آشنایی با شما کاملا خوشبختم ...
    چپ چپ نگاه به دستش کردم که زود خودشو جمع و جور کرد و قدمی عقب رفت اون یکی جلو اومد ولی جرئت نکرد دستشو جلو بیاره و گفت:- منم احسان کیانی هستم ... معاون شرکت ...
    برای احسان سری به نشانه آشنایی تکان دادم و رو به نوید با پرویی پرسیدم:- شما چی کاره بودی؟
    نوید که از روی مثل سنگ پای قزوین من جا خورده بود گفت:- من مدیر عامل هستم ...
    رو به مانی که گوشه ای ایستاده بود و شوی خنده دار من را تماشا می کرد و می خندید گفتم:- وااااااااااااااا مگه تو مدیر شرکت نیستی؟
    مانی در میان خنده گفت:- من مدیر کل هستم ترسا خانوم ...
    - کاش عقل کل بودی جا مدیر کل ...مانی با خنده مرا دعوت به نشستن کرد و رو به آن پیرمرد گفت:- عمو قاسم بی زحمت برای ترسا خانومی یه لیوان شربت آلبالو بیار ... گرما زده شده ...
    - نههههههههههههههمه با تعجب به من نگاه کردن و من با خنده و ناز گفتم:- خو شربت آلبالو دوست نمی دارم ... آب پرتغال می خوام.
    هر چهار مرد هم خنده اشان گرفته بود هم مطمئنا در ذهنشان می گفتند چه دختر لوسی ... عمو قاسم چشمی گفت و رفت که برای من آب پرتغال بیاره.
    مانی کنارم نشست و در کمال تعجب احسان و نوید هم نشستند .
    مانی هم از کار آنها خنده اش گرفت و رو به من سری به نشانه تاسف تکان داد و گفت:- خب خواهر زن عزیز چکو آوردی برام؟
    - بله ولی مانی جون نصف نصف ... توی این گرما پدرم دراومد تا اومدم اینجا ... تازه اونم با متروووو لای یه عالمه آدم بو گندوی چندش .... اه اه اه ... یادم می افته حالم بد می شه.
    - هان چیه ؟ بابات ماشین نداد بهت؟
    - نخیر این بابای ما هر چند وقت یه بار یه چیزی مثل خر می ره تو رخت خوابش گازش می گیره.
    دیشبم از اون شبا بود قبل از خوابش از ترس اینکه من صبح ماشینو بردارم سوئیچو دو در کرد. صبحم کلی با سیم میمای ماشین ور رفتم بلکه روشن بشه ولی نشد که نشد که نشد.
    - آخی ...نگاهی به سرتاپای مانی در آن کت و شلوار خوش دوخت کردم و گفتم:- بزنم به تخته چه جیگری شده مانی! روز به روز عین قالی کرمون رو می آی!
    - از اثرات هم نشینی با خواهرته ترسا جان ...نمی ترسی با من اینجوری حرف می زنی؟ آتوسا دون به دون موهاتو می کنه ها ...
    - وا! چه خسیس! مگه چیه؟ شوهر خواهرمی دوست دارم ازت بتعریفم ...
    - لطف داری خانوم گل ....
    عمو قاسم با چهار لیوان آب پرتغال برگشت و سینی را اول از همه جلوی من گرفت.
    من هم با پرویی جای یک لیوان دو لیوان برداشتم. اولی را یک نفس سر کشیدم و لیوانش را دوبار توی سینی گذاشتم دومی را هم دستم گرفتم تا ذره ذره بخورم.
    عمو قاسم با تعجب به من نگاه می کرد ولی مانی غش غش می خندید. احسان و نوید هم به زور جلوی خودشان را گرفته بودند که نخندند.
    از دیدن قیافه های سرخ شده شان خنده ام گرفت و گفتم:
    - بخندید بابا ... حالا می پکین ...این را که گفتم هر دو ترکیدند .
    نوید در میان خنده گفت:- تا حالا دختری مثل شما ندیده بودم ...
    - برای اینکه من یه دونه ام ... احسان گفت :- واقعاً
    نگاهم به انگشت حلقه احسان افتاد و دیدم که حلقه در دستش است. پس زن داشت! ولی نوید مشخص بود که مجرد است. سر و گوشش هم بیشتر می جنبید. چک را از کیفم در آوردم و به دست مانی دادم و گفتم:- خب مانی جون من دیگه می رم خونه ...
    - مگه قرار نیست امشب خونه ما باشین؟
    - می رم خونه آماده می شم و بعد می یام.
    - خب اگه کاری نداری بمون دو ساعت دیگه با هم می ریم خونه ...
    - نههههه می خوام برم خونه خودمو تزئین کنم ... شب جلوی اون داداش چلغوزت کم و کسری نداشته باشم.
    مانی فقط می خندید و چیزی نمی گفت. احسان و نوید هم دیگر آزادانه می خندیدند.
    از جا برخاستم و گفتم:- خیلی خب ... من رفتم دیگه شماها هم حتما یه دشوری برین که خدایی ناکرده خودتونو نجس نکنین.
    دوباره صدای شلیک خنده بلند شد و من در حالیکه لبخند می زدم از در شرکت مانی بیرون رفتم.
    جلوی در خانه آتوسا که خانه ای ویلایی و بزرگ بود از تاکسی با عزیز جون پیاده شدیم.
    دستی به مانتویم کشیدم و به طرف زنگ رفتم.
    عزیز پول تاکسی را داد و کنار من ایستاد. زنگ را فشردم و چیزی طول نکشید که در باز شد.
    بدون اینکه منتظر عزیز بمانم پریدم تو ... پرادوی مشکی نیما هم در کنار بی ام و مانی پارک شده بود و من مطمئن شدم که او هم حضور دارد.
    حیاط بزرگ و پر دار و درختشان را سریع طی کردم و به در شیشه ای رسیدم.
    در کمال تعجب متوجه شدم که نیما پشت شیشه ها ایستاده و به من زل زده و در آرامش چایی می نوشد. وقتی فهمید متوجه نگاهش شده ام سری تکان داد و عقب رفت.
    در را باز کردم و گفتم:- سلام بر همگی! من اومدم.
    مادر مانی و نیما – تهمینه جون- که زن خوش سیما و مهربانی بود از جا برخاست و در حالی که به رویم آغوش می گشود
    گفت :- خوش اومدی دختر گلم ...
    در بغل مهربانش فرو رفتم و لحظاتی باقی ماندم.
    چقدر دلم می خواست مادرم زنده بود اینچنین بغلم می کرد. خود او هم فهمیده بود چه حالی دارم که محکم منو توی بغلش گرفته بود و می فشرد. شالم از سرم افتاده بود سر شانه ام و تهمینه جون به نرمی موهایم را نوازش می کرد.
    صدای اعتراض نیما بلند شد:- اووه مامان! چند ساله ندیدیش؟
    حالا فکر می کنه چه تحوه ای هم هست! همین کارا رو می کنین که هی برامون طاقچه بالا می ذاره دیگه ... اصلا شده یه بار افتخار بده بیاد خونه مون؟
    از بغل تهمینه جون اومدم بیرون و در حالی که چپ چپ به مانی نگاه می کردم گفتم:- تا وقتی یه عزب اوقلی عین تو توی اون خونه راه می ره من پامم اونجا نمی ذارم!
    - اهان! واقعاً چه دلیل خوبی ... شاید من بخوام تا آخر عمر یالغوز بمونم اونوقت توام هیچ وقت نمی یای اونجا؟بدون اینکه جواب نیما رو بدم مشغول سلام و احوالپرسی با بقیه شدم.
    نیما هم لم داد روی مبل و با چشمانش مشغول کاویدن من از نوک انگشت پا تا فرق سرم شد.
    از خودم مطمئن بودم سارافون مشکی رنگی پوشیده بودم با بلوز مشکی. و گردنبند مرواریدم را هم دور گردنم بسته بودم.
    نیما به صندلی کنارش اشاره کرد و گفت:- بیا بشین اینجا ببینمت وروجک ...
    - دیدن دارم؟
    - معلومه که داری!
    با خنده نشستم و کنارش و در حالی که از ظرف میوه ای که آتوسا جلویم گرفته بود یک پرتغال بر می داشتم گفتم:
    - چه می کنی با دانشجوهای دخملت آقای دکتر؟
    نیما استاد دانشگاه آزاد بود ... تازه یک سال بود که دکترایش را گرفته بود و از همان سال هم در دانشگاه استخدام شده بود و شده بود سوژه من برای خنده.
    نیما دماغم را فشار داد ( این کار عادتش بود) و گفت:- اینقدر شیطون نباش ... یه ساله مخ منو تیلید کردی با این حرفات ...
    - خب مگه دروغ می گم ... همه می دونن اکثر دانشجوهای دختر دانشگاه آزاد هلو هستن ...
    حالا من نمی دونم تو چته که چشمت یکی از این هلو ها رو نمی گیره.
    با شیطنت گفت:- فعلا که چشم همه اون هلوها منو گرفته ... کم الکی نیست!
    استاد بیست و هشت ساله اونم به این خوش تیپی و خوشگلی!
    - اووووه کی می ره این همه راهو؟! بذار یکی دیگه برات در نوشابه باز کنه.
    - تو که باز نمی کنی مجبورم خودم باز کنم ... راستی شنیدم بازم دانشگاه قبول نشدی.با اینکه بی منظور این حرف را زد ولی ناراحت شدم و اخم هایم در هم شد.
    نیما سریع فهمید. دستش را زیر چانه ام گذاشت و گفت:- ناراحت شدی خانومی؟
    - نیما ... من خنگ نیستم!
    چشمان درشت خاکستری اش را گرد کرد و گفت:- من کی گفتم تو خنگی عزیزم؟ من غلط بکنم تو خیلی هم باهوشی ...
    من فقط تعجب کردم که با رتبه 3000 چیزی قبول نشدی.
    حالا هم طوری نشده که عوضش می یای دانشگاه خودمون می شی شاگرد سوگولی خودم.
    - نمی خوام ... نیما ...
    - جونم؟- با بابام حرف بزن ...نیما لحظاتی با تعجب نگام کرد و سپس گفت:- در مورد چی؟
    از خنگیش لجم گرفت و با غیض گفتم:- در مورد ازدواج با من ...
    - هان؟!!!
    - درد بگیری نیما که اینقدر خنگول تشریف داری!
    - خب من نمی فهمم باید در مورد چی با بابات حرف بزنم؟
    - نیما من می خوام برم ...
    - کجا؟
    - می خوام برم کانادا برای ادامه تحصیل ولی بابام نمی ذاره ... مرغش یه پا داره سفت و سخت می گه نه که نه.
    - خب لابد دلیلی داره ...
    نمی تونستم بهش بگم به خاطر اتوساست. چون نمی دونستم مانی چیزی در مورد گذشته آتوسا به خونواده اش گفته یا نه؟
    از این رو گفتم:- می ترسه من برم اونور غرب زده بشم یا چه میدونم ... بوریچی های اونور از راه به درم کنن ... از همین دلیلای مسخره!
    خندید و گفت:- اینا دلیل مسخره نیست دختر خانوم ... از نگرانی یه پدر عاشق سرچشمه می گیره.
    - نیما تو منو می شناسی ... من همچین دختری ام؟
    - نه ولی شاید جو زده بشی.
    - گمشو ... منو باش از کی کمک می خوام.
    - تو باز یادت رفت نه سال از من کوچیک تری؟
    - خودت نمی ذاری آخه ...
    - شاید بشه یه کاری کرد.
    با خوشحالی گفتم:- چه کاری؟!!!
    از جا برخاستم ودر حالی که به سمت دستشویی می رفت گفت:- اونشو دیگه بعدا ها بهت می گم. الان چه عجله ای داری برای رفتن.
    داد زدم:- دیر می شه به خدا نیماااااااااااااااااااا.
    مانی جای برادرش نشست و گفت:- واسه چی دیر می شه؟ چرا هوار می زنی؟ باز این نیما سر به سرت گذاشت؟
    - دق می ده این آخر منو ... من نمی دونم چرا همه پسرا دوست دارن دخترا رو بذارن توی خماری و بعدش از جلز ولز کردنشون حال کنن.
    - بقیه پسرا رو نمی دونم ولی نیما از بچگی عادتش بوده ... حالا چی می گفتین.
    نمی خواستم حالا چیزی در این مورد بداند از این رو گفتم:- طبق معمول چرت و پرت ...
    آتوسا که با آن بلوز شیک بنفش رنگ و شلوار چسبان نقره ای کلی خواستنی شده بود آن طرف نشست و در حالی که دستم را می فشرد
    گفت:- آبجی کوچولوی خودم چطوره؟
    صدای آتوسا یک دنیا آرامش در خود نهفته داشت.
    خدایی صدایش جذاب و گیرا بود. از لحاظ چهره هم به اندازه یک آسمان با من تفاوت داشت. چشم و ابروی کشیده مشکی رنگ داشت با بینی کوچولوی سربالا و لب و دهان غنچه و سرخ ...
    برعکس من که همه چیزم ته رنگ سبز داشت ...
    دستش را فشردم و گفتم:- من که خوبم ... تو ولی انگار بهتری ... هیچ یادی از من و عزیز و بابا نمی کنی.
    فکر نمی کردم اینقدر شوهری باشی!
    مانی خندید و آتوسا چشم غره ای رفت و گفت:- ااا بی تربیت ... جلوی مانی اینجوری می گی باورش می شه
    - منم می گم که باورش بشه ...
    راستی آتوسا چقدر این شلوارت خوشگله ... از کجا خریدی؟
    - مانی برام از ایتالیا آورده ...
    چپ چپ به مانی نگاه کردم و گفتم:- به من لبخند ژوکوند تحویل نده ها ... مگه نگفتم هر چی برای آتوسا آوردی باید برای منم بیاری؟ هان ؟ گفتم یا نگفتم؟
    مانی دستانش را به نشانه تسلیم بالای سرش برد و گفت:- منو عفو کن خواهر زن جان. آخه لنگه این شلوارو منتها رنگ طلائیشو نیما از همون بوتیک برات خرید که به عنوان سوغاتی بهت بده. فکر می کردم تا حالا دیگه داده.
    با اخم به در دستشویی نگاه کردم و گفتم:- گوشتو دادی دست گربه؟
    حالا چی می شد خودت برام می آوردی؟
    این بین یه گله دختره تا حالا لابد یکیشون هاپولیش کرده رفته ...
    - نه بابا نیما اهل این حرفا نیست.
    - آره والا آخه پسر پیغمبره نیما خان ..
    نیما از پشت سرم گفت:- کسی منو صدا کرد؟
    مانی گفت:- ذکر خیرت بود ...
    - خب خدا رو شکر که ذکر خیرم بوده نه شرم ...
    شما برای چی نشستین اینجا؟ پاشین ببینم دو دقیقه رفتیم مضطراح و بیایم جامونو گرفتین؟
    - خوش گذشت نیما جان؟ خسته نباشی ...
    نیما با خنده سر جای مانی که تازه بلند شده بود نشست و گفت:- وروجک ...
    خیاری از داخل ظرف میوه برداشتم و در حالی که خرچ خرچ می جویدم گفتم:- نمی خوای بگی راه حلت چیه؟
    من کلی فکر کردم تا حالا نیما هیچ راهی به ذهنم نمی رسه ....
    - زیاد فکرتو مشغول نکن ... راه حلمو وقتی بهت می گم که مطمئن بشم عملیه .
    - کی؟- به زودی زود ...
    - باشه می دونم اونقدر سرتقی که خودمو هم بکشم نم پس نمی دی ...
    - په نه په ... نم هم پس می دم که تو برام دست بگیری بگی نیما شاشو ...
    غش غش خندیدم وگفتم:- آباجی عنقوت کجاست؟ نمی بینمش ...
    - نیومد ...
    - اوا چرا؟- درس داشت ...
    برای اولین بار با حسرت گفتم:- خوش به حالش ...
    مانیا دانشجوی کارشناسی ارشد بود و من همیشه به دانشجو بودنش غبطه میخوردم.
    نیما با یک دستش دست سمت راستم را گرفت و با دست دیگرش دماغم را کشید و گفت:- نبینم وروجک من غصه بخوره ...
    مطمئن باش توام یه روزی خانوم دکتر می شی و اون روز خیلی هم دیر نیست.
    از ته دل گفتم:- انشالله ...
    آن شب شام را در کنار هم خوردیم و بعد از آن همه با هم در حیاط بساط پهن کردیم.
    نیما و مانی مشغول کشیدن قلیان شدند. تهمینه جون و آتوسا و عزیز جون مشغول گپ زدن با همدیگه بودن و بابا و آقای ستوده هم از کار حرف می زدند.
    حوصله ام حسابی سر رفته بود. بلند شدم و خورده چوب های کنار دیوار را روی هم چیدم و بلند داد زدم:
    - آی مردم کی بنزین و کبریت داره ؟
    نیما ادای گریه در آورده و گفت:- آخه این چه کاریه که می خوای با خودت بکنی؟ خودسوزی که نشد راه ... بذار من باهاش حرف می زنم تا بیاد بگیرتت.
    دمپاییمو در آوردمو به طرفش پرت کردم.
    مانی گفت:- می خوای چی کار؟
    - می خوام چهارشنبه سوری راه بندازم ...
    نیما اولین کسی بود که استقبال کرد. از جا بلند شد و گفت:- ایول منم هستم ...چهار لیتری بنزین را از داخل ماشینش در آورد و مقدار کمی روی چوب ها ریخت و درحالی که کبریتی آتش می زد دست من را کشید و گفت:- بیا وایسا کنار ...
    - نترس بابا بادمجون بم آفت نداره ...
    - بادمجون بم بله ... ولی شما بادمجون تهرانی!
    کبرت را روی چوب های انداخت و آتش زبانه کشید.
    به همین سادگی! دست هم را گرفتیم و با شادی و هیاهو از روی آتش پریدیم.
    با جیغ می خواندم:- زردی تو از من .... سرخی من از تو ...کم کم آتوسا و مانی و تهمینه جون و بابا و آقای ستوده هم به جمع ما اضافه شدند.
    عزیز ترجیح می داد فقط نظاره گر باشد.
    نیما ضبط ماشینش را روشن کرد و صدای موسیقی تکنو حیاط را پر کرد. خودش هم شروع کرد به رقصیدن دور آتش.
    ما هم دست می زدیم. خداییش رقص تکنوش حرف نداشت! چنان بیریک می زد و رقص پا می رفت که فک من می افتاد کف حیاط.
    کم پیش می آمد برقصد ... وقتی رقصش تمام شد همه با هم شروع کردیم به دست زدن.
    قر توی کمر من هم داشت بالا و پایین می پرید و چقدر دوست داشتم برقصم و فقط منتظر یک بهانه بودم.
    نیما کنارم آمد و گفت:- جمعه که می یاد باهام بیا کوه تا بهت راه حلمو بگم ....
    با خوشحالی گفتم:- راست می گی؟!
    صدایش همزمان با آهنگ تند و تیز نانسی بلند شد. - آره عزیزم ...
    همین بهانه برای رقصیدنم کافی بود.
    همیشه اوج شادیم را با رقصیدن تخلیه می کردم. آن لحظه هم با شادی پریدم وسط و شروع کردم به تخلیه قرهای خشک شده کمرم. رقص عربیم حرف نداشت و هنوز کسی نتوانسته بود روی دستم بلند شود ولی زیاد نمی رقصیدم چون به قول عزیز رقصم عشوه اش زیاد بود و هیچ وقت نمی خواستم مردها با نگاه کردن به من تحریک بشن.
    نیما محو ومات به ماشینش تکیه داده و به من خیره شده بود. حتی دست هم نمی زد ولی آتوسا و مانی و بابا و آقای ستوده و عزیز مشغول دست زدن بودن.
    کش موهایم را باز کرده و چنان با موهایم دلبری می کردم که ناگهان نیما از جمع خارج شد و سراسیمه به سمت ساختمان دوید!
    با خودم اینطور فکر کردم که لابد گوشیش زنگ خورده کمی دیگر هم رقصیدم و تمامش کردم.
    حسابی خسته شده بودم. همگی دوباره روی زیر انداز نشستیم.
    آتشمان هم خاموش شده بود و دیگر شعله نمی کشید. کمی که گذشت نیما هم به ما پیوست ولی دیگر آن شادابی اولیه را نداشت.
    تا پاسی از شب همه کنار هم گل گفتیم و گل شنیدیم. ساعت دوازده شب بود که به خاطر خمیازه های مکرر من بالاخره رضایت به رفتن دادیم و برخاستیم.
    وقتی با نیما خداحافظی می کردم دستم را لحظاتی در میان دستان قوی و مردانه اش نگه داشت و سپس گفت:- جمعه ساعت شش صبح دم خونه تونم ... منتظرم نذاری ...
    - منتظرتم که بذارم خودش عالمی داره! کم الکی نیست که ! افتخار همراهی با یه دختر خوشگل و تو دلبرو رو پیدا کردی.
    - بر منکرش لعنت خانومی ...
    حس می کردم نیما عوض شده انگار مثل قبل نبود. ولی برایم چندان اهمیتی نداشت.و فعلا فقط راه حلش برایم مهم بود.
    بالاخره خداحافظی کردیم و به سمت خانه به راه افتادیم .
    پنج شنبه ها هم برای خودش عالمی داشت.
    دوباره از صبح با شبنم و بنفشه قرار گذاشته بودیم برای رفتن به پاتوق.
    بابا هم دیگه به پاتوق رفتنای پنج شنبه من عادت کرده بود.
    برای همین هم گیر نداد و حتی سوئیچ ماشین را به عزیز جون داده بود که به من بدهد.
    می دونستم که می خواد در دهن منو ببنده. می دونست که اگه یه ذره دیگه بهم فشار بیاره یهو منفجر می شم و گندش شهرو پر می کنه.
    یه تیپ جیغ دیگه زدمو ساعت هشت از خونه زدم بیرون.
    بنفشه و شبنم را هم سوار کردم و با شادی و سر خوشی به سمت پاتوق راه افتادیم.
    بنفشه گفت:- چقدر خوشحالم که امشب جیگرو می بینم ....
    - بترکی تو که سیری نداری ... آخه واسه چند تا پسر می خوای غش و ضعف کنی؟ بسه دیگه ...
    - نه قول می دم این آخریش باشه ...
    - ا پس اگه دوباره یه فیلم از گلزار رفت رو پرده و تو خواستی غش کنی من می دونم و تو ...
    - خب اون که تو دسترس نیست فعلا می چسبیم به همین که در دسترسه ...
    من وسط بحث رفتم و گفتم:- اسمشم نمی دونی هنوز بیچاره ...
    - آره واقعاً ... اون چشم خاکستریه که فربد بود ... اون چشم سبزه بهراد ... اون چشم آبیه آرسام ... ولی این خوشگل شهر غصه ها هنوز اسمشم معلوم نیست ...
    - ولی خیلی با شخصیته!
    - بله البته اگه تو بذاری ...
    یهو دیدی با این تابلو بازیات لج پسره رو در میاری و میاد می شوره می ذارتت کنار ...
    - غلط کرده ...
    - یعنی می میرم برای این احساسات تو ... تا همین حالا داره جون می ده برای پسره بعد یهو می گه غلط کرده ...
    خره اگه کسیو دوست داری که نباید از دستش ناراحت بشی.
    - راست می گه عین رابین توی کتاب الهه شرقی ...
    هی این دختره این پسره رو چزوند اون وقت رابین چی می گفت؟ بمیرم الهی! می گفت من به خودم حق نمی دم از دست تو ناراحت بشم!
    بنفشه با غیض گفت:- من کی گفتم عاشقشم؟ فقط ازش خوشم می یاد!
    - عشق از همین شروع می شه.
    - پاشین جمع کنین کاسه کوزتونو ... من عمرا اگه عاشق بشم ... همین شبنم خر شده بسه دیگه.
    رو به شبنم که اخم هایش در هم شده بود گفتم:- شبنمی سه چهار ساله که با مایی ولی هیچ وقت نگفتی چی شد که عاشق این پسر خاله ات شدی ...
    شبنم پوزخندی زد و گفت:- عاشقی که دلیل نداره ...
    - یعنی هیچ ماجرایی نداری؟
    - چرا اتفاقا ماجرا برای گفتن زیاد دارم.
    بنفشه خیز گرفت و گفت:- خو پ بگو ... منم که مشتاق شنیدن! منم با خنده گفتم:- منم حساس!
    شبنم گفت:- قضیه اش مفصله!
    بنفشه گفت:- خواهش می کنم بگو ...
    شبنم به رستوران اشاره ای کرد و گفت:- فعلا که رسیدیم. بذارین بریم تو براتون تعریف می کنم ...
    ماشین رو توی پارکینگ پارک کردیم و وارد شدیم.
    میزی که همیشه سر آن می نشستیم خالی بود.
    بی اراده نگاهم به سمت وسط رستوران کشیده شد.
    بهراد و آرسام و فربد سر میز نشسته بودند و طبق معمول با نگاهشان داشتند ما را می خوردند.
    بنفشه با لب و لوچه آویزون گفت:- نیومده!
    شبنم هم خندید و گفت:- فهمیده تو براش تور پهن کردی
    - واه واه دلشم بخواد.
    روی صندلی نشستم و گفتم:- بتمرگین اینقدر قال نکنین.
    تابلو نیستین شما دیگه بنر شدین!
    بنفشه و شبنم با خنده نشستند و بنفشه گفت:- به درک که نیومده ...
    برای من چیزی که زیاده پسره!
    بنال شبنم ببینم این اردلان با تو چی کار کرده؟
    شبنم خندید و گفت:- چه احترامی هم به من گذاشت!
    - خیلی خب حالا خانوم دکتر لطفا بفرمایید ...
    قبل از اینکه شبنم شروع کنه گارسون اومدو سفارش غذا گرفت.
    بعد از سفارش دادن من و بنفشه زل زدیم توی دهن شبنم. شبنم هم که متوجه کنجکاوی ما شده بود آهی کشید و گفت:- از وقتی که خودمو شناختم و تونستم دست چپ و راستمو تشخیص بدم فهمیدم که نسبت به اردلان احساس عجیبی دارم.
    یعنی زیر بار زور از طرف هیچ کس نمی رفتم ولی اردلان هر چی که می گفت من می گفتم باشه. کتکم می زد صدام در نمی یومد. حرصم می داد اعتراضی نمی کردم و خلاصه ... من از بچگی عاشق بودم. ولی صدام در نمی یومد و هیچ وقت هم نمی خواستم بذارم که اون بفهمه من چقدر دوسش دارم...
    پونزده سالم بود که یه بار به طور اتفاقی قرار شد با اردلان از خونه مادربزرگم بریم خونه ما ...اولین بار بود که با هم تنها شده بویدم.
    اردلان اولش اصلا حرفی نمی زد ولی یهو گفت:- شبنم بریم کافی شاپ یه چیزی بخوریم؟یهو مات شدم.
    اردلان بود که از من درخواست می کرد بریم کافی شاپ؟ نمی دونستم باید خوشحال باشم یا ناراحت؟ باید برداشتی می کردم یا نه؟ اینو یادم رفت بگم که اردلان با اینکه خیلی مغرور بود ولی بعضی وقتا نگاهاش خیلی خاص می شد.
    حس می کردم که اونم نسبت به من بی تفاوت نیست ... برای همینم پیش خودم گفتم شاید می خواد حرفی بزنه.
    اون موقع اردلان نوزده سالش و سال اول دانشگاه بود. دردسرتون ندم ... رفتیم کافی شاپ و هر دو آب پرتغال سفارش دادیم.
    اردلان برام حرف می زد از دانشگاهش می گفت از برخوردش با دخترای جلبرگ دانشگاه ... اونایی که خودشونو می چسبونن به پسرا و اینا ... کلی از دستش خندیدم ...
    کم کم حرف زدن اردلان عوض شد به من من افتاده بود ... انگار یه چیزی می خواست بگه ولی نمی تونست.
    منم که کلی تو شوک بودم و نمی تونستم برای کمک کردن بهش چیزی بگم.
    بالاخره دلو زد به دریا و از احساسش گفت. از اینکه منو دوست داره!یهو بنفشه پرید وسط حرفش و گفت:- جدی؟
    بهت اعتراف کرد که دوستت داره؟! پس چته دیگه؟
    شبنم پوزخندی زد و گفت:- آره گفت ... ولی ... این تازه اولش بود شنیدی که می گن که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها؟
    قضیه منه ... اون روز منم به اردلان گفتم که دوسش دارم و اردلان ازم خواست شش سال صبر کنم تا درس و سربازیش تموم بشه و بیاد خواستگاریم.
    به قول خودش فقط می خواست از اینکه منو داره مطمئن بشه.
    منم که سرخوش! گفتم براش صبر می کنم.
    خلاصه اون روز تموم شد ولی تازه دوستی من با اردلان شروع شده بود با هم بیرون می رفتیم تلفنی حرف می زدیم و کلی تو عشق هم غرق بودیم. بهش گفتم می خوام به مامانم همه چیزو بگم تا راحت تر باشیم.
    فکر می کردیم هم مامانم از خداشه که اردلان دامادش بشه ... هم خاله ام منو خیلی دوست داره و حرفی نداره که من عروسش بشم.
    من و اردلان هر دو اینجوری فکر می کردیم. ولی وقتی من قضیه رو برای مامانم تعریف کردم مامانم عین بمب منفجر شد:
    - تو غلط کردی ... تو گه خوردی ... من جنازه تو رو هم روی دوش اردلان نمی ذارم! اون آدمه که تو بهش دل بستی؟
    من دهنم عین دهنه غار باز مونده بود و نمی تونستم حرفی بزنم اصلا فکرشو هم نمی کردم که این عکس العمل مامان باشه!
    بابا هم وقتی فهمید بدتر از مامان بهم توپید و گقت دیگه حق ندارم اردلان رو ببینم.
    از اون طرف خونواده اردلان هم مخالفت کرده بودن شدیییید!
    - آخه چرا؟- قضیه بر می گرده به گذشته ها ... من اصلا فکرشو هم نمی کردم که پشت قضیه ما جریاناتی نهفته باشه.
    - چی بود آخه؟
    - یه بار که کلی گریه و زاری کردم و از مامانم خواستم برام دلیل مخالفتشون رو بگه برام تعریف کرد که بابای اردلان توی جوونی با یه زن خراب ریخته روی هم ... قبل از ازادواج با خاله من!
    می زنه و اون زنه ازش حامله می شه. زنه هم می ره شکایت می کنه که شوهر خاله منو مجبور کنه باهاش ازدواج کنه.
    شوهر خاله منم بدون اینکه به کسی چیزی بگه می یاد خواستگاری خاله من و بی سر و صدا عقدش می کنه.
    به دلیل اینکه اون زنه خودش بره بچه رو سقط کنه. اون فکر می کرده زنه راضی نمی شه زن دوم بشه و می ره بی سر و صدا بچه رو می ندازه و قال قضیه می خوابه.
    در حالی که اشتباه می کرده اون زنه می خواست هر طور که شده با یکی ازدواج کنه و از زندگی نکبتش خلاص بشه.
    ساده تر از شوهر خاله منم کسیو گیر نیاورده بود. دادگاه هم شوهر خاله هه رو مجبور می کنه که زنه رو عقد کنه.
    - خب؟
    - هیچی دیگه شوهر خاله منم می شه یه مرد دو زنه ولی نمی ذاره کسی بفهمه.
    هیشکی هم نمی فهمه جز بابای من و پدر بزرگ مرحومم.
    پدر بزرگم که تا می فهمه می بینه هیچ کاری از دستش بر نمی یاد و خیلی زود دق می کنه.
    تخم کینه شوهر خاله ام از همون روز توی دل مامانم ریشه دووند.
    چون مامانم عاشق بابا بزرگم بود. یه عشق عجیب غریب این پدر و دختر نسبت به هم داشتن.
    بابای من به مامانم می گه به ما مربوط نیست ولی مامانم ساکت نمی شینه و همه تلاششو می کنه که طلاق خاله امو بگیره.
    ولی مادر بزرگم که نمی خواسته مهر طلاق روی پیشونی خاله ام بخوره قبول نمی کنه و به مامانم می گه به تو هیچ ربطی نداره!
    مامان منم دیگه پاشو می کشه کنار ولی همیشه از شوهر خاله ام نفرت داشته.
    شوهر خاله امم سر قضیه اینکه مامانم جلوش گارد گرفته و حتی میخواسته طلاق خواهرشو بگیره از مامان من کینه به دل می گیره.
    دیگه کسی خبری از اون زنه نداشت و تا همین حالا هم کسی نمی دونه اونا کجان؟ فقط شنیدن که یه بچه دیگه هم از اون زنه پیدا کرده.
    حالا شوهر خاله من هم خاله امو داره با اردلان و آناهید ... هم از اونور اون زنه رو داره با یه پسر بزرگتر از اردلان و یه دختر هم سن آناهید.
    مامان و بابام می گن تره به تخمش می ره حسنی به باباش!
    بابای اونم زیر بار نمی ره چون می دونه جیک و پوکشو مامان و بابای من می دونن.
    اردلان در این مورد هیچی نمی دونه و مامانم گفته هیچ وقت هم نباید بفهمه. چون ممکنه به سرش بزنه و کاری بکنه که باعث پشیمونی بشه.
    حالا من دلیل مخالفت اونا رو می دونستم ولی اردلان نه.
    اردلان گیج و گنگ بود ولی همیشه به من می گفت از همه می گذرم به خاطرت.
    اوایل برای منم زیاد مهم نبود ... می گفتم دلیل نمی شه خبط پدر رو پای پسر بنویسن. دلیل نمی شه که چون باباش هرزه بوده اونم همینجوری باشه ولی اینا همه اش حرف بود. منم کم کم تخم شک و بد بینی توی دلم کاشته می شد.
    خون اردلان رو با شک هام توی شیشه می کردم. کم کم احساسم هم داشت نسبت بهش کم می شد.
    هی نسبت بهش سردتر و بی تفاوت تر می شدم. اون هم باید غرغر های پدر و مادرشو تحمل می کرد هم سردی های منو.
    دلم براش می سوخت. ولی بالاخره کاری که نباید می شد شد و من یه بار که حسابی با اردلان دعوام شد رابطه مو باهاش تموم کردم.
    گفتم نمی خوام باهاش ازدواج کنم اردلان حسابی جا خورد ولی حتی یه بارم ازم نخواست که این کارو نکنم فقط ازم پرسید این حرف آخرته و من گفتم آره. بعدش همه چی تموم شد! به همین راحتی ...
    - جدی می گی؟
    - آره ... من فکر می کردم بهتر از اردلان خیلی برای من هست ولی اشتباه می کردم.
    شاید بهتر از اون برام باشه ولی مهم اینجاست که هیچ کس برای من اردلان نمی شه.
    من روحمو به اون تقدیم کردم هیچ وقت نمی تونم فراموشش کنم. یک ماه بعد از جداییمون فهمیدم که بی اون هیچی نیستم و چه غلطی کردم حتی ازش خواستم که منو ببخشه ولی اردلان منو نبخشید و رفت دنبال زندگی خودش.
    هنوزم از نگاهاش می خونم که میمیره برام ولی دیگه یه جورایی به احساس من اطمینان نداره و جدایی رو ترجیح می ده.
    خونواده ها خیلی از این جدایی خوشحال شدن به خصوص خاله ام! و تنها کسی که از اون زمان تا حالا داره زجر می کشه منم.
    اردلان درسشو تموم کرد و الانم داره می ره سربازی. بعد از اینکه سربازیش تموم بشه هم خاله ام خیلی راحت زنش می ده و من می مونم و عشقی که روز به روز داره تندتر می شه.
    - ولی آخه این که نمی شه! این انصاف نیست.
    -اشتباهی بود که خودم کردم.
    دستشو گرفتم و گفتم:- شبنم اینایی که تو گفتی رو من نمی دونستم ولی باور کن هر کاری از دستم بر بیاد برای دوباره با اردلان بودنت می کنم. هر کاری ....
    - مرسی عزیزم ولی فکر نکنم کاری از دست کسی بر بیاد.
    بنفشه گفت :- بسپارش به ما ...
    - می دونین چیه بچه ها؟! به خودم امیدوار شدم.
    - واسه چی؟- فهمیدم حرفام حسابی شما رو میخکوب کرده بود و اینقدر محو شده بودین که اصلا نفهمیدین گربه چشم عسلی هم اومد.
    بنفشه از جا پرید و با جیغ جیغ گفت:- کو کجاست؟من و شبنم خندیدیم و بنفشه با شادی به میز آنها نگاه کرد.
    چشم عسلی با ژست قشنگ و تیپ محشرتر از بار قبلش سر میز نشسته بود و مشغول صحبت با دوستانش بود.
    بنفشه از جا برخاست و به بهانه اینکه به گارسون سفارش آب بدهد با ناز از جلوی میز آنها رد شد تا او را بهتر ببیند.
    ولی آن پسر حتی نیم نگاهی هم به سمت بنفشه نینداخت و بنفشه دست از پا دراز تر برگشت و ما کلی او را مسخره کردیم.
    وقتی بنفشه نشست اینبار نوبت او بود که بلند شود. از جا برخاست و به سمت گارسون رفت.
    شاید می خواست برای خودش غذا سفارش بدهد. مشغول صحبت با گارسون بود که در یک لحظه حساس (البته از نظر ما) فربد او را صدا کرد و ما بالاخره اسم این شاهزاده رویایی را فهمیدیم:
    - آرتان ... گوشیت داره زنگ میخوره.
    بنفشه ول شد روی میز:- آرتااااااااااااان ...
    شبنم گفت جونم اسم ....
    - حالا یعنی چی این اسم؟
    بنفشه سریع گوشیش را در آورد و گفت من معنی اسمای اصیل رو توی گوشیم دارم.
    تند تند سرچ کرد و گفت:- یعنی پربرکت ... و نام پدرزن داریوش کبیر ... و همینطور یکی از پهلوانان سنتی آریانا ...
    سری تکان دادم و گفتم:- چه اسم اصیلی! ایرانیه ایرانی ...
    - خیلی با کلاسه!
    زدم تو سر بنفشه و گفتم:- جدی اگه بهت پیشنهاد دوستی بده قبول می کنی؟
    - با کله!
    - خاک تو سرت تو یه بار سرت به سنگ خورد یعنی ...
    بنفشه جرعه ای از نوشابه ای که گارسون روی میز گذاشت و رفت را نوشید و گفت:- بچه ها یه چیزی رو بهتون بگم ... من هر چی می گم شوخی می کنم. فکر می کردم تا الان منو شناختین. ولی می بینم اینطور نیست. من از دوستی با پسرا بیزارم. چون همه اشون فقط یه هدف دارن ... می یان جلو می گن سلام ... می گی علیک سلام ... می گن خونه مون امشب خالیه می یای؟
    با شبنم هرهر خندیدیم و گفتیم:- نه دیگه همه اشون!
    - اکثرشون ...
    - حالا هر چی! اینو گفتم که بدونین این کارا فقط محض خنده اس وگرنه این آرتان خان هر چی می خواد باشه باشه. ارزونی مامان جونش.
    زدم توی کمرش و گفتم:- باریکلا! حقا که دوست خودمی.
    - با بابات چی کار کردی؟
    - هیچی شیرشو دادم خوابوندمش و اومدم بیرون
    - گمشو ...
    - خب چی کارش کنم؟ بابای منه دیگه. حرف حرف خودشه. یه کلام!
    - تصمیمت چیه؟
    حرفی از قرار فردایم با نیما نزدم و گفتم:- هنوز دارم روش فکر می کنم.
    شبنم گفت:- ولی راهت همونه که من بهت گفتم ... باید همون کارو بکنی.
    خندیدیم و گفتم:- باشه چشم
    گارسون غذا رو آورد و هر سه مشغول خوردن شدیم.
    اینبار شبنم و بنفشه هم راحت تر می خوردند
    زیر چشمی نگاهی به سمت آرتان کردم. مشخص بود که اهل کلاس گذاشتن نیست. انگار ذاتا با کلاس بود!
    جوری از کارد و چنگال استفاده می کرد که معلوم می شد عادت همیشگی اش است نه فقط امشب.
    چرا این پسر برای من جذاب بود؟ چرا حواسم را پرت می کرد؟ چرا مدام در کارهایش دقیق می شدم؟ خودم هم جواب خودم را نمی دانستم.
    غذا را خوردیم و عین بچه آدم از جا برخاستیم.
    شبنم و بنفشه پبک هایشان را روی میز گذاشتند و من برای حساب کردن رفتم.
    موقع برگشتن وقتی از جلوی میز آنها رد می شدم باز هم زیر نگاهشان لهم کردند و جالب اینجا بود که حتی سنگینی نگاه آرتان را هم حس می کردم...
    از در رستوران که خارج شدم بچه ها منتظرم بودند و بنفشه و شبنم مشغول صحبت درباره اردلان بودند.
    سوار ماشین که شدیم رو به شبنم پرسیدم:
    - از بعد از اون قضیه برخورد تو با اردلان چه جوری بوده؟
    شبنم کمی فکر کرد و گفت:- خیلی خوب ... همیشه تا می بینمش توی سلام اول من پیش قدم می شم.
    هر چی که می خوام بخورم بهش تعارف می کنم ... وقتی می بینم نیاز به کمک داره سریع کمکش می کنم ... درسته که اون می خواد منو نادیده بگیره ولی من مرتب بهش محبت می کنم تا بلکه از محبت خارها گل بشه.
    - لابد مرتب هم با نگاهات می ری رو مخش و هر جا که بره توام یه جوری جایی می شینه که جلوی چشمش باشی.
    شبنم با سردرگمی گفت:- آره خوب ...
    - خاک بر سرت ... راستش برام سوال شده بود که چه جوریه تو سه ساله از این شازده جدا شدی ولی اون هیچ تلاشی نکرده که دوباره با تو باشه ... ولی الان جوابشو پیدا کردم!
    - چرا؟!!!
    - چون خاک تو سر تو کنم! پسرا از دخترای عین تو حالشون به هم می خوره.
    شبنم کاملا گیج شده بود و فقط به من نگاه می کرد.
    غریدم:- عین بز به من نگاه نکن ... من سوال می کنم تو جواب بده ... اوکی؟
    - باشه ...
    - کی قراره ببینیش؟
    - فردا می ریم خونه مامان بزرگم اونم هستش ...
    - به به! خب بگو ببینم می خوای بهش برسی یا نه؟
    - خلی تو؟ خوب معلومه که از خدامه!
    - خیلی خب پس از الان به بعد همون کاری رو می کنی که من بهت می گم.
    - چه کاری؟
    بنفشه هم سراپاگوش شده بود و به من زل زده بود.
    گفتم:- فردا چه شما زودتر رسیدین چه اونا زودتر ... فرقی نداره! مهم اینه که تو به همه سلام می کنی جز اون ... اون خودش باید به تو سلام کنه. می دونی این مصداق چیه؟
    بنفشه سریع گفت:- اگر با دیگرانش بود میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی!
    - آفرین ... ولی اون شازده توی اون لحظه اصلا این به ذهنش هم نمی رسه.
    فقط هی به این فکر می کنه که تو چرا اینجوری کردی؟! یه جورایی با دست پس زدن و با پا پیش کشیدنه.
    بعد از اونم تا وقتی که اونجایین هر جایی که اون هست تو پاتو نمی ذاری. اگه هم تو جایی بودی که اونم اومد ... مثلا توی اتاق یا توی آشپزخونه ... اونوقت تو سریع جاتو عوض کن.
    یعنی چی؟
    یعنی اینکه اصلا دوست نداری جایی که اونم هست توام باشی.
    سر سفره هم که خواستین بشینین یه جایی می شینی که اصلاً تو دیدش نباشی.
    شبنم با ناراحتی گفت:- این کارا چه معنی داره؟!
    وقتی اون با این همه محبت من رام نشد خوب معلومه با کم محلی من چی می شه! دیگه برای من تره هم خورد نمی کنه.
    - دِ نه دِ ... نکته همین جاست! پسرا معکوسن عزیز دلم.
    تو اگه بهش رو بدی اون تو رو پی پی می کنه...
    - اه بی تربیت.
    - باور کن همینه! تا جایی که تو غرور اونو بشکنی اون مرتب دور و بر تو می پلکه ولی همین که تو غرور خودتو برای اون بشکنی دیگه تموم می شه باید فاتحه اون پسرو بخونی.
    - ولی ترسا ... من می ترسم.
    - به من نگاه کن شبنم! تو چیزی رو قرار نیست از دست بدی. تو دیگه اردلان رو نداری.
    به قول خودت می خوان زنش بدن! تو همه راه ها رو امتحان کردی ... حالا این راهو هم امتحان کن.
    فقط شبنم اگه ... ببین چی می گم! اگه در خودت اراده اشو داری برو جلو. ممکنه کار به جایی بکشه که اردلان ازت دعوت کنه با هم برین بیرون و تو باید قبول نکنی! شبنم اراده قوی می خواد.
    اگه مرد میدونی بسم الله اگه نه کلا بیخیال شو.
    شبنم کمی فکر کرد و گفت:- تو راست می گی. من که چیزی رو از دست نمی دم. اینم یه راهشه. سه ساله که دارم محبت می کنم اگه قرار بود جواب بده تا حالا داده بود.
    از این به بعد برعکس عمل می کنم.
    من و بنفشه همزمان با هم گفتیم:- باریکلا دختر خوب ..
    .تا مقصد من و بنفشه در مورد مسائل متفرقه صحبت می کردیم ولی شبنم حسابی در فکر بود.
    موقع پیاده شدن گونه مرا بوسید و گفت:- می دونم که تو هیچ حرفی رو بی فکر و دلیل نمی گی. ازت ممنونم پیش پیش ...
    - قربونت برم عزیزم ... برو ایشالله موفق باشی. به من با اس ام اس گزارش لحظه به لحظه بده.
    - باشه حتماً ...بنفشه را هم جلوی در خانه اشان پیاده کردم و خودم هم به خانه رفتم.
    ساعت 5:30 بود که با صدای آنشرلی پریدم بالا. سریع صدای بلند گوشیم را قطع کردم و از ته دلم گفتم:- بمیری نیما!!!
    با بدبختی و نق نق از تخت گرم و نرمم دل کندم و دستشویی رفتم.
    نیما ساعت شش قرار بود دم خانه باشد. به بابا گفته بودم با او قرار کوه دارم و بابا هم مخالفتی نکرده بود.
    از دستشویی که بیرون آمدم تند تند شلوار گرمکن با مانتوی اسپرت تنم کردم و کوله پشتی کوهنوردی ام را هم برداشتم.
    کمی تنقلات داخلش ریختم و شال سیاهم را روی سرم کشیدم. بالاخره دل از کفش پاشنه بلند کندم و کفش های اسپرت آل استار مشکی ام را پا کردم
    تند تند از در بیرون رفتم و تمام حیاط را دویدم. ساعت 6 و پنج دقیقه بود.
    در را که باز کردم نیما جلوی در به پرادویش تکیه داده بود .
    عینک دودی خوشگلش به چشمانش بود و دست به سینه ایستاده بود.
    در را که بستم متوجه ام شد و با لبخند سلام کرد.
    سلامی کردم و پریدم بالای ماشینش.
    از همان لحظه صندلی را خوابوندم و دراز کش شدم.
    نیما با دیدن من غش غش خندید و گفت:- خوابت می یاد کوچولو؟
    - آره نیما حرف نزن بذار من یه ذره دیگه بخوابم.
    آلارم گوشیم که صداش در اومد دعای خیر به امواتت کردم حسابی ...
    نیما باز هم خندید و در سکوت راه افتاد.
    تا وقتی که رسیدیم من خوابیدم.
    با تکان های آهسته و نوازش مانند دست نیما روی موهایم چشم باز کردم.
    صورتش با فاصله خیلی کم نزدیک صورتم بود.
    عینکش را روی موهایش گذاشته بود و با نگاهی خاص به من خیره شده بود.
    با دست چشمانم را مالیدم و گفتم:- رسیدیم؟
    - آره خانومی ... رسیدیم. باید پیاده بشی ... البته اگه بازم خوابت می یاد می شینیم توی ماشین تا تو بخوابی ...
    با چشمانی گشاد شده گفتم:- خودتی نیما؟! منتظر بودم کلی مسخره ام کنیا! چت شده تو؟
    نیما سریع عینکش را به چشم زد و گفت:- حالا که بیدار شدی بهتره بیای پایین ...
    بعد از اینکه نیما پایین رفت من هم شانه ای بالا انداختم و پایین رفتم.
    در سکوت کنار هم پیش می رفتیم
    . نیما از دکه های اغذیه فروشی دو تا لیوان شیر کاکائو با کیک خرید و یکی از لیوان ها را به دست من داد و گفت:- بخور ... می دونم دوست داری
    .با لذت مشغول خوردن شدم و گفتم:- نه بابا! آقا نیما چه دست و دلباز شده!
    نیما غلط نکنم کارت بدجوری به من گیره ها!
    نیما با لبخند سری تکان داد ولی حرفی نزد.
    بعد از خوردن شیر کاکائو دیگه خواب حسابی از سرم پریده بود.
    کوله نیما را کشیدم و گفت:- نیمایی ... حالا بگو راه حلت چی بود؟
    نیما بالاخره سکوتش را شکست و گفت:- وقتی رسیدیم اون بالا بهت می گم.
    - نمی شه همین حالا بگی؟
    - نخیر نمی شه خانوم کوچولوی عجول ...
    می خوام وقتی به خدا نزدیک تر شدیم بگم.
    - اُه اُه چه حرفایی می شنوم!
    نیما باز هم خندید و حرفی نزد.
    اه دیگه داشت حوصلمو سر می برد. این نیما رو دوست نداشتم. اخم هام بی اراده در هم شده بود و دیگه حرفی نمی زدم.
    نیما هم انگار اصلا در این دنیا نبود.
    فقط بعضی جاها دستش را به سمتم دراز می کرد که کمکم کند اکثر جاها دستش را رد می کردم ولی بعضی جاها مجبور می شدم کمکش را قبول کنم.
    دست نیما عجیب داغ بود و حس کردم تب دارد. ولی به روی خودم نیاوردم.
    بالاخره رسیدیم به قله.
    من دیگه نا نداشتم ولو شدم روی زمین خاکی و نفس نفس می زدم.
    نیما هم نشست کنارم از داخل کوله اش بطری آبی خارج کرد و گرفت به سمتم.
    سریع بطری را گرفتم و یک نفس نصف بیشتر آب را نوشیدم
    . نیما با نگاهی خاص نگاهم می کرد وقتی فهمید متوجه نگاهش شده ام خندید و گفت:- شبیه جوجه ها آب می خوری!
    - دستت درد نکنه دیگه جوجه هم شدیم؟
    کمی خودش را به سمت من کشید و گفت:- تو جوجه هستی ... فنچ هستی ... وروجک هستی ... شیطون بلا هستی ... زلزله هستی ...
    - بسه بابا! ولت کنم تا فردا صبح ادامه می دی. من چه القابی دارم پیش تو ...
    نیما دوباره در حالت گیج و منگیش فرو رفت و گفت:- آره ... پیش من ...
    - نیما!!!!! هنوزم نمی خوای راه حلتو بگی.
    نیما چند لحظه ای نگاهم کرد و سپس گفت:- گفتی می خوای بری؟! درسته؟
    - خب آره ...
    البته برای درس خوندن نه برای چیز دیگه
    و بابات چون نگرانته نمی ذاره؟
    - درسته!
    - منم دارم می رم ترسا ...
    از جا پریدم و گفتم:- چی؟!!!!
    دستمو گرفت و دوباره منو نشوند و گفت:- من خیلی وقته که تو فکر رفتن و نرفتن موندم ترسا ...
    اونور بهم پیشنهاد تدریس شده البته توی یه کالج کوچولو ...
    اهی کشیدم و گفتم:- خوش به حالت نیما ...
    - اه نکش خانوم کوچولو برای توام یه راه حل دارم که اگه قبول کنی بابات بی برو برگرد راضی می شه
    چه راه حلی؟!
    - راستش می ترسم بهت بگم چون می دونم چه اعصاب خرابی داری ...
    جیغ کشیدم:- خودت اعصاب خراب داری ... نگا کن چه به من انگ می چسبونه!
    نیما خندید و گفت:- دیدی گفتم! خب زود قاطی می کنی دیگه!
    - تو بگو من قول می دم قاطی نکنم ...
    نفسش را با صدا از سینه خارج کرد و گفت:- ببین ترسا ... نمی خوام فکر کنی من ادم فرصت طلبی هستم و الان دارم این پیشنهادو بهت می دم چون یه جوراییه کارت گیره... حرف من حرف دیروز و امروز نیست من خیلی وقته که می خوام این حرفا رو به تو بزنم ولی موقعیتش پیش نمی یومد... وقتی سکوت کرد طاقت نیاوردم و گفتم:- چه حرفی؟!
    - روز عروسی آتوسا و مانی رو یادته؟!
    - آره ...
    - یادته تا قبل از اون نذاشته بودی ببینیمت؟
    ما می دونستیم عروسمون یه خواهر داره ولی هیچ وقت فرصت دیدنش پیش نیومده بود.
    روز عروسی با یه لباس صورتی کمرنگ مدل لباس عروس ... کنار عروس وارد سالن شدی ... آتوسا وسط بود و تو سمت چپش بودی مانی هم سمت راستش ... من اونجا برای بار اول تو رو دیدم.
    - خب ...
    - تا دیدمت اینقدر محو تو شدم که نه عروسو دیدم و نه دامادو ... زیبایی تو حتی زیبایی شرقی آتوسا رو هم تحت تاثیر قرار داده بود.
    بابا که محو شدن منو دیده بود دم گوشم گفت:- فکر می کنی اون یکی دخترشونو هم بدن به ما؟!
    آب دهنمو قورت دادم و به بابا نگاه کردم اوموقع تو فقط شونزده سالت بود ... یه بچه مدرسه ای بازیگوش!
    تازه بعد از اون مراسم فهمیدم چه زلزله ای هستی تو ... منم بچه شری بودم و این بود که خیلی راحت تونستم باهات ارتباط برقرار کنم.
    مانی هم متوجه علاقه من نسبت به تو شده بود برای همینم هر وقت که شما رو دعوت می کردن ما هم بودیم.
    ترسا ... من اون دعوت نامه رو قبول نکردم چون ... نمی تونستم از تو دور بشم ...
    می خواستم بزرگ بشی ... خانوم بشی و وقت ازدواجت برسه نمی خواستم به این زودیها درخواستمو بهت بگم ... نمی خواستم یه روزی به خودت بیای و ببینی که بچه گی و جوونی نکردی.
    من خودم بیست و هشت سالمه و به اندازه کافی جوونی کردم.
    تو ام باید بیشتر از اینا از زندگیت لذت ببری ...
    اگه می بینی الان اومدم جلو و دارم باهات حرف می زنم برای اینه که دیگه فرصتی باقی نمونده.
    من باید خیلی زود اعلام کنم که می خوام از اون بورسیه استفاده کنم یا نه ... عزیزم ... اگه در خواست منو قبول کنی هر دو با هم می ریم و تو به درست می رسی منم در کنار تو به خوشبختی ...به اینجا که رسید ساکت شد.
    محو و مات مونده بودم. این نیما بود که داشت به من ابراز علاقه می کرد؟
    این نیما بود که منو خواستگاری می کرد؟ خدای من!
    یعنی واقعا تنها راه من برای رفتن اونور آب ازدواج کردنم بود؟ چرا؟ خدا آخه چرا؟!!!
    تو که می دونی من نمی خوام ازدواج کنم ....
    نیما که سکوت مرا دید گفت:- ببین عزیزم نمی خوام فکر کنی که با ازدواجت داری آزادیتو از دست می دی ...
    من قسم می خورم که هیچ وقت مانع خوشی های تو نشم چون می دونم الان وقت ازدواج تو نیست.
    اونجا هم که رفتیم تو هر وقت خواستی می تونی با دوستات بری گشت و گذار ...
    توی خونه مون هم هیچ وقت نیازی نیست دست به سیاه و سفید بزنی. عین همین حالا توی خونه بابات زندگی می کنی با یه تفاوت ... اونم اینکه ... اونم اینکه وجود منو هم بعضی وقتا کنارت تحمل کن.
    نمی گم باید تحمل کنی ... چون بایدی در کار نیست ...
    خدای من! من باید چی بگم؟! من جواب نیما رو چی بدم؟ آیا من به اون حدی رسیدم که بخوام برای زندگیم تصمیم بگیرم؟
    به نیما نگاه کردم و اینبار با دقت تر از همیشه. چشمای درشت قهوه ای رنگ داشت ... پوست سبزه و هیکل تقریبا درشت ... موهای قهوه ایش هم یک طرفی روی صورتش ریخته شده بود.
    خداییش جذاب و خوشگل و خوش تیپ بود و می تونست آرزوی هر دختری باشه ولی آرزوی من چی؟
    آرزوی من ازدواج بود؟!
    نبود به خدا ... نبووووووود ...
    نیما که از نگاه من چیز دیگری برداشت کرده بود به رویم لبخند زد و گفت:- عروس رفته گل بچینه؟!
    - نیما ....
    - جون نیما ...
    - من ... من باید فکر کنم ...
    - تا کی؟!
    بی اراده گفتم:- دو هفته ...
    - دو هفته زیاده ترسا ... ما وقت زیادی نداریم من باید جواب اونا رو بدم ...
    - خوب یه هفته ...
    - باشه گلم ... هفته دیگه جمعه من بازم می یام دنبالت ...
    - خبرت می کنم.
    هر دو از جا برخاسیتم و در سکوت به سمت پایین راه افتادیم.
    اینبار نیما سر به سرم می گذاشت و من در عالم دیگری فرو رفته بودم.
    واقعا می خواستم ازدواج کنم؟ چرا جواب منفی ندادم؟
    نمی تونستم نیما رو بازیچه کنم ... خدایا چه خاکی تو سرم کنم؟ تصمیم گرفتم با بچه ها مشورت کنم.
    سوار ماشین نیما شدیم و نیما گفت:- عزیزم افتخار می دید نهارو هم با هم باشیم؟
    - نه نیما به بابا گفتم می یام خونه ...
    علاوه بر اون من خودمم می خوام برم خونه چون یه هفته وقت کمیه باید از همین حالا بشینم فکر کنم.
    نیما لبخند زد.
    دستش را زیر چانه ام گذاشت و گفت:- ترسا ...
    نگاهش کردم و گفتم:- هوم؟
    - می دونم که اگه هم قبول کنی فقط به خاطر اینه که از ایران بری و شخص من توی تصمیمت دخیل نیست ...
    ولی اینو بدون که من فقط برای تو می خوام بیام و قول می دم که خوشبختت کنم... عزیزم باید یه قولی بهم بدی ...
    - چی؟
    - زیاد به خودت فشار نیار ... باشه؟
    سکوت کردم و حرفی نزدم.
    بغض داشتم و چانه ام می لرزید نیما روی فرمان کوبید و با ناراحتی گفت:- لعنتی! برای همین نمی خواستم حالا چیزی بهت بگم.
    ماشین را کناری کشید و پارک کرد و گفت:- ترسا ... ترسای من ...
    مثل آدمهای گیج به روبرو نگاه می کردم.
    ناگهان نیما بازوهایم را گرفت و من را به سمت خودش برگرداند و گفت:- منو نگاه کن ترسا ... جون نیما ... خودتو اذیت نکن خانومی ...
    اصلا نفهمیدم چی شد که اشک از چشمام جاری شد. شاید به خاطر نیمایی بود که تا آن لحظه نشناخته بودم و باور نکرده بودم.
    نیما از خود بیخود جسم بیحال مرا در آغوش کشید و گفت:- ترسای من ... عشق من ... خدایا عجب غلطی کردم!
    ترسا من همون نیمام آخه عزیزم چرا اینجوری می کنی؟
    هیچی عوض نشده ... هیچی خانوم گلم ....
    چرا لال شده بودم و در مقابل آنهمه احساس حرفی نداشتم که بزنم؟
    بالاخره توانستم به خودم مسلط بشم. از آغوش نیما بیرون آمدم و خواستم اشک هایم را پاک کنم که نیما دستم را پس زد و خودش با دستمال نرمی اشک هایم را پاک کرد و دستمال را داخل جیبش گذاشت و گفت:- یه یادگاری از روز خواستگاری از عزیز دلم ...
    بی اراده خنده ام گرفت و خندیدم.
    اگر بگویم خنده ام به قدر دنیا نیما را شاد کرد اغراق نکرده ام.
    با شادی دوباره راه افتاد و گفت:- نکنه این یه هفته بخوای همه اش بشینی آب غوره بگیری ...
    خندیدم و گفتم:- شما نگران نباش آب غوره هم که بگیرم چیزیش به شما وصال نمی ده ...
    همون چند قطره رو برداشتی بسته!
    نیما لبخندی زد و با عشق نگاهم کرد.
    با شرم سرم را زیر انداختم و حرفی نزدم.
    خاک بر سرم کنن! این من بودم که عین این دخترای بی دست و پا از خجالت سرخ می شدم! اونم در مقابل یه خواستگاری؟
    چه شعارهایی می دادم و چی شد! بالاخره ماشین جلوی خانه توقف کرد.
    سر سری با نیما خداحافظی کردم و پیاده شدم.
    یک هفته فرصت کمی بود ... باید همه جوانب را می سنجیدم. باید از همین لحظه شبنم و بنفشه را هم در جریان می گذاشتم تا ببینم نظر آنها چیست.
    صبح روز بعد هنوز کامل از خواب بیدار نشده بودم و داشتم سر جایم وول وول می خوردم که صدای زنگ گوشی بلند شد.
    خواب کامل از سرم پرید گوشی را از زیر بالش در آوردم.
    چشمان کشیده آتوسا بود که داشت روی صفحه چشمک می زد.
    زیر لب گفتم:- صبح اول صبحی چه دردته آتوسا؟!
    گوشی را در گوشم گذاشت و بی حال گفتم:- هان؟!
    - هان یعنی چه خواهر بی تربیت!- بگو آتوسا ...- تازه بیدار شدی؟
    - بـــــــــــله- همون!
    اصلا نمی شه باهات حرف زد... می خوای پاشو دست و شوهرتو بشور ...یهو ساکت شد
    . منم سیخ نشستم روی تخت. یه کم به حرفش فکر کردم ویهو زدم زیر خنده.
    چنان از ته دل می خندیدم که اشک از چشمام سرازیر شده بود.
    آتوسا هم اونور خط از خنده رو به موت بود.
    همونجور میون خنده گفتم:- دست و چیمو بشورم؟ بی شعور! به من چه که شوهرمو بشورم!
    آتوسا هم در بین خنده گفت:- اینقدر که ذهنم مشغوله خب اشتباه گفتم ...
    منظورم صورتت بود.
    - وای آتوسا نمیری الهی دلم درد گرفت اینقدر خندیدم.
    - خب پاشو ... پاشو دعا به جون من بکن که صبحیه اینقدرخندوندمت ... پاشو اینبار جدی دست و صورتتو بشور بعدم یه آژانس بگیر بیا اینجا که کارت دارم حسابی ...
    - اوا! چی شده آتوسا جون اینقدر مهربون شدن؟! تند تند دعوتمون می کنی!
    - خیلی بی چشم و رویی ترسا! من به تو نمی گم هر موقع که حوصله ات سر رفت بیا پیش من؟
    - از این تعارفای شاه عبدالعظیمی که همه می کنن!
    - واقعاً که!
    - خیلی خب آبجی بزرگه قهر نکن حالا می یام.
    - پس منتظرتما
    - باشه.
    قطع کردم و از جا بلند شدم. اول رفتم دستشویی و دست و صورتمو شستم بعدم تند تند کارامو کردم و رفتم پایین. عزیز نبود و به جاش برام یادداشتی گذاشته و گفته بود که رفته خانه یکی از همسایه ها جلسه قران.
    من هم زیر یادداشتش نوشتم که می رم خونه آتوسا. کلید ماشین مامانو برداشتم و با خوشحالی از اینکه کسی نیست بهم گیر بده سوار شدم و به سمت خانه آتوسا راه افتادم.
    دعا می کردم فقط نیما نباشه چون اصلا آمادگی روبرو شدن باهاشو نداشتم.
    با گوشیم زنگ زدم به آتوسا و گفتم بیاد درو باز کنه تا ماشینو ببرم تو.
    سریع پرید تو حیاط و درو باز کرد. وقتی از ماشین پیاده میشدم گفت:- فسقلی رانندگیتم روز به روز داره بهتر می شه ها!
    یکی از ابروهایم را بالا انداختم و گفتم:- ما اینیم دیگه ...
    فقط کاش بابا هم اینو می فهمید و برای یه ساعت دور زدن با این ابو قراضه اینقدر به من گیر ... اونم از نوع چهارپخش نمی داد.
    آتوسا خندید و گفت:- بیا برو تو زلزله ... اینقدر از بابای من بد نگو.
    اینقدر که بابا تو رو دوست داره منو دوست نداره.
    زیر لبی گفتم:- معلومه!و رفتم تو.
    آتوسا تند تند جلویم انواع و اقسام وسایل پذیرایی را چید و خودش هم نشست کنارم.
    در حالی که باد خودم را می زدم گفتم:- چته آتوسا؟ باز کارت به من گیر کرده؟!
    - حیف من! حیف من که اینقدر هوای تو رو دارم. کیه که بفهمه؟
    - بگو دیگه خفه ام کردی ...
    - یه چیزی بخور حالا ...
    - نه بگو می خوام زود برم بلکه بتونم یه دوریم با شبنم و بنفشه بزنم.
    - کشتی توام خودتو با این دوتا دوستات ...
    - دیگه این دو تا دوستو به من ببینین!
    - خب بابا! بداخلاق ...
    - می گی یا برم آتوسا؟
    - راستش یه اتفاقی افتاده که ...با شادی گفتم:- حامله ای؟!
    آتوسا چپ چپ نگام کرد و من نالیدم:- بازم نه ؟
    بمیری آتوسا ... من میمیرم و کسی بهم نمی گه خاله ...
    - می ذاری حرفمو بزنم یا نه؟
    - بفرمایید بانو ...
    - نویدو می شناسی؟
    - نوید دیگه چه خریه؟
    - خیلی بی تربیتی ترسا! روز به روزم داری بدتر می شی ...
    - خیلی خوب بفرمایید ببینم نوید خان چه آقای با شخصیت و آقااااییییی هستن؟
    خندید و گفت:- مدیر عامل شرکت مانی ...
    - هاااااااااان همون پسر هیزه!
    - وااا کجاش هیزه بدبخت؟ پسر به اون ماهی!پ
    - خب حالا که چی؟ چرا اینقدر تبلیغشو می کنی؟
    - آخه ... از تو خوشش اومده؟
    با ناز گفتم:- کیه که از من خوشش نیاد؟ بعد یهو فهمیدم چی گفته و گفتم:- هان؟!!!
    - بابا جون من چرا خنگ شدی؟ نوید از تو خوشش اومده و تو رو از مانی خواستگای کرده.
    مانی بنا به دلایلی نمی خواست بهت بگه ... ولی من دیدم تو حق انتخاب داری و برای همینم تصمیم گرفتم بهت بگم. اول می خواستم به بابا بگم ولی بازم دیدم این تویی که حق انتخاب داری ...با نیش گشاد شده گفتم:- جدی نوید از من خواستگاری کرده؟!
    - آره ... مانی می گفت از روزی که تو رودیده داره توی شرکت پیلی می ره و اصلا حواسش به کار نیست.
    دیگه اینقدر مانی بهش پیله می کنه تا می فهمه بدجوووور گلوش پیش آبجی کوچولوی من گیر کرده.
    خندیدم و گفتم:- آخ جوووون
    - خدا نکشتت! حداقل یه ذره سرخ و سفید شو ..
    - سفید هستم سرخیشم با تو ...-
    حالا نظرت چیه؟
    در مورد نوید؟
    - آره ...
    شانه بالا انداختم و گفتم:- بذار فکر کنم ...
    - خب کاری می کنی که الکی جواب منفی نمی دی
    - نوید چند سالشه؟
    - بیست و هفت سالشه ... سه تا خواهر داره ... باباش از اون مایه داراست.
    از نصف یه کم کمتر سهام شرکت مال اونه ... وضعش خیلی توپه ...
    پریدم وسط حرفش و گفتم:- ماشینش چیه؟!
    آتوسا بر و بر نگام کرد و گفت:- حقا که بچه ای! این سواله تو می پرسی؟
    - ا آخه کسی که نمی یاد ثروت شوهر آدمو از باطن نگاه کنه همه ظاهرو می بینن ... مهم ماشینه بعدم خونه ...
    - بترکی! ماشینش یه آزرای بادمجونی رنگه ... مقبول افتاد؟
    - به به! آزرا دوست دارم.
    - نه بابا بیا و دوست نداشته باش.
    از جا بلند شدم و گفتم:- خب دیگه آتوسا زیادی داری حرف می زنی. قیافه ات هم برام تکراری شد من دیگه می رم ...
    - کجا؟ بودی حالا؟ مانی ببینه اینجایی خوشحال می شه
    .- می خوام نشه! می خوام برم پیش دوستام.
    - باشه دختره بی تربیت. کی بشه من خانوم شدن تو رو ببینم!
    - صبح روز عروسی!
    خواست دمپایی اش را توی سرم بکوبد که با خنده پریدم بیرون و در را بستم.
    توی راه با شبنم و بنفشه تماس گرفتم و خواستم که بیان بیرون.
    هر دو حاضر و آماده سر فلکه منتظرم بودن. سوار که شدن ریختن سرم که زود باش بگو چی شده!
    تند تند قضیه هر دو خواستگاری را تعریف کردم.
    آنها هم مثل من توی فکر فرو رفتن.
    دست آخر بنفشه گفت:- خودت نظرت چیه؟!
    - چه می دونم من قصد ازدواج ندارم آخه ... اینو خوب می دونم.
    گفتم شاید بشه در مورد صوری بودن ماجرا با یکی از اینا حرف بزنم و زیر بار برن.
    شبنم گفت:- عمراً! اینا هر دوشون عاشق توان. تو زن هر کدوم که بشی دیگه تا آخر عمر زن همون می مونی.
    - ولی فکر کنم نیما زیر بار بره ها ... چون اینطور که مشخص بود خیلی عاشقهههههه ...
    - جمع کن آب لب و لوچه اتو آب ماشینو برداشت.
    عاشق ندیده خاک بر سر ...
    - ا خوب چشم داشته باشین دو تا عاشقو به من ببینین.
    ولی خداییش حال کردم دو تا خواستگار با هم برام پیدا شده تو این بی شووری ...
    بنفشه زد توی سرم و گفت:- خره زن هر کدوم از اینا که بشی همون شب اول ... پخ پخ ...
    غش غش خندیدم و گفتم:- خوب مگه بده؟
    هر دو ریختن روی سرم و حالا نزن کی بزن.
    با خنده خودم را عقب کشیدم و گفتم:- خیلی خب وحشیا ... شما بگین چه گلی توی سرم بگیرم ...
    شبنم گفت:- تو که نمی خوای بری بشوری و بپزی؟ می خوای بری اونور جدا بشی و برسی به درست درسته؟
    - آره درسته ...
    بنفشه گفت:- البته اینم بگم تو وقتی جدا می شی بابات نباید بفهمه جدا شدی چون اونوقت تازه بیشترم روت حساس می شه و مجبورت می کنه که برگردی ...
    - آره خوب اینم هست ...
    - پس دو تا کار باید بکنی ... یا اینکه یه مدت با طرف زندگی کنی ... اونم به شکل دوستانه ... یا اینکه طرف غریبه باشه که وقتی جدا میشی خبرش تحت هیچ عنوان به گوش بابات نرسه ...
    - ایول .... همینه!
    - بله همینه ولی گفتنش راحته ... در عمل با هیچ کدوم از این دو کیس شدنی نیست ...
    - ولی نیما خوب بودااااا ...
    صدای داد شبنم و بنفشه بلند شد و من با خنده سنگر گرفتم.
    بنفشه گفت:- نکنه جدی جدی عاشق این تحوه شدی؟
    - نه بابا! عشق دیگه چه میوه ایه؟ ولم کن حال داریا من فقط از شخصیت نیما خوشم می یاد و بس ...
    - خوب پس خفه شو ...
    - خفه ام شدی ..
    .بنفشه قهر کرد و گفت:- اصلا من دیگه حرف نمی زنم.
    آویزونش شدم و گفتم:- ا بنفشه شوخی نمودم دیگه ببخشیددددد ...
    - دیگه تکرار نشه
    - باشه حالا راه آخرو بگو ...
    - اول اینکه هر دو تای این شازده ها رو رد می کنی ...
    - خب ؟- و دوم می گردی دنبال یه کیس توپ ...
    - و شرایط این کیس توپ ؟- خوشگل و خوش تیپ که حالت به هم نخوره یه مدت میخوای هم خونه اش بشی ... دوما مقبول از نظر شرایط اجتماعی که بابات حاضر بشه تو رو بده بهش ... و سوم هم اینکه فامیل نباشه به هیچ عنوان!
    - اووووه من چطوره برم سفارش بدم برام بسازن همچین آدمی رو ...
    - دیگه خودت می دونی ...
    - بمیرین خوب راهنمایی کنین چند نفرو پیشنهاد بدین تا من انتخاب کنم ...
    - وای بعدش تازه باید بریم خواستگاری ...
    سرمو گرفتم و گفتم:- ای خدا منو بکش!
    من باید برم به یه پسر بگم جناب آقای محترم آیا حاضرید با من ازدواج کنین؟ مهریه تون رو هم می دم...
    - اینم هست!
    - چی دیگه؟
    - مهریه دیگه!
    - وا خاک تو گورم مهریه که دیگه مال منه ...
    - خره آخه کسی که تو این دوره زمونه نمی یاد مفتی برای آدم کاری بکنه باید در ازاش بهش یه چیزی بدی ...
    - چی بدم آخه؟
    کل طلاهامو هم که بفروشم فوقش بشه ده میلیون ...
    - شاید بس باشه ولی شایدم طرف دندون گرد باشه ...
    - مهم نیست! اگه طرف راضی بشه و منو به خواسته ام برسونه من حاضرم حتی بابتش ویلای رشتمو هم بدم ...
    - دیگه نه تا این حد!
    - دقیقا تا این حد ...
    - کسی رو تو نظرت نداری؟
    - چرا یه نفرو می شناسم ...
    - کی؟
    نگاهی خبیثانه به شبنم کردم و گفتم:- اردلان جون ...
    صدای قهقهه من و بنفشه توی صدای جیغ شبنم گم شد:
    - خفه شوووووو اسمشو بیاری چشاتو از حدقه در میارم!
    - آخه مورد اکازیونه. از لحاظ اجتماعی مقبول .. خوشگل و خوش تیپ ... وضع توپ ... غریبه ...
    - مبارک صاحبش که من باشم باشه ... تو رو سننه؟
    - خب بابا خسیس ... نخواستم نوش جونت!
    بنفشه گفت:- حالا جدی کسی تو نظرت نیست ...
    - نه باید حسابی روش فکر کنم.
    - زیاد وقت نداریا ... این عمرته که داره تلف می شه.
    - شما دو تا قزمیت ثبت نام کردین واسه دانشگاه؟
    - آره بابا از یه هفته دیگه هم کلاسامون شروع می شه.
    - پس جدی من وقتم کمه! می خوام سال دیگه این موقع نشسته باشم سر کلاس ...
    - زبانو چی کار می کنی؟
    - اون حل می شه شوهرشو بجورین ...
    زبانو شش ماهه فشرده می رم اوکی می کنم.
    - اوکی پس از الان پسرا رو می ذاریم زیر ذره بین ...
    رو به شبنم پرسیدم:- راستی دیروز چی کار کردی؟
    شبنم با هیجان گفت:- خیلی سخت بود ترسا ... ولی با هر جون کندنی که بود انجامش دادم ...
    - عکس العملش چی بود؟
    - اولش جا خورد ولی بعدش اون از من بدتر شد ...
    داشت اشکم در می یومد بهت هم اس ام اس دادم ولی شما از کوه اومده بودین و کپه مرگتونو گذاشته بودین گویا گوشی بی صاحابتون هم خاموش بود.
    خندیدم و گفتم:- آره خاموشش کرده بودم ... تو که سوتی ندادی ... معلومه که اون بدتر می شه جواب سلام علیکه گل من!
    ولی مهم ذهنه اونه ...
    - یعنی چی
    ؟یعنی اینکه حالا هی پیش خودش فکر می کنه چرا شبنم اینجوری شده؟ آیا کس دیگه ای اومده توی زندگیش؟ آیا منو فراموش کرده؟ مگه من چی کم دارم که شبنم دیگه منو نمی خواد؟ و هزار تا اگر و امای دیگه تو ذهنش می سازه!
    - خو چه فایده داره؟
    - آهان نکته همین جاست به سوال خوبی اشاره کردی فرزندم!
    وقتی اون زیادی به تو فکر کنه اونوقت مغزش نا خودآگاه نسبت به تو هورمون اکسی توسین ترشح می کنه ...
    شبنم و بنفشه همزمان گفتند:- نَ مَ نَ؟
    خندیدم و گفتم:- هورمون عشق خنگولیا ...
    و این باعث می شه که حسابی جذب تو بشه بدون اینکه خودش بفهمه که چی شد و کی شد؟
    - مطمئنی؟
    - با خانوم دکتر درست صحبت کن! خانوم دکتر تا مطمئن نباشه حرفی نمی زنه!
    - اولالا!
    شبنم از گردن من آویزون شد و لپامو عین جاروبرقی کرد توی دهنش و پر تف انداخت بیرون
    . گفتم:- اه اه! سیستم آبرسانی مرکزیت حسابی فعاله ها!
    برو یه لیوان آب بخور همه آب بدنت تخلیه شد روی من می ترسم خشکسالی بگیری بمیری ...
    زد توی سرم و گفت:- درد! تو احساس سرت نمی شه که بی شعور!
    خلاصه که قرارمون با بچه ها این شد که در صورت پیدا شدن یک کیس مناسب همدیگرو خبر کنیم.
    آنها را دم خانه هایشان پیاده کردم و خودم هم به سمت خانه رفتم.
    - عقلتو از دست دادی ترسا؟!!!
    گوشیو از گوشم فاصله دادم تا صدای جیغ آتوسا کرم نکنه.
    وقتی خوب جیغ کشید گفتم:- ای بابا! زندگی منه! حق ندارم خودم براش تصمیم بگیرم؟
    - آخه کیو می خوای از نوید بهتر؟
    نیما هم شنیدم ازت خواستگاری کرده و به اونم جواب رد دادی!
    می دونی به چه حالی افتاده؟
    فکر کردم به اون جواب رد دادی که نویدو قبول کنی!
    - نه این نه اون ... آقا ولم کن دیگه
    - حداقل یه دلیل بیار ...
    - من هنوز بچه ام ...
    - بیست سالته! بچه ای؟!
    نفسمو با صدا بیرون دادم و گفتم:- خودتو یادت رفته بیست و سه سالگی شوهر کردی؟
    پا هم که بخوام بذارم جا پای تو سه سال دیگه وقت دارم.
    - من خواستگار به این خوبی اگه داشتم هجده سالگی شوهر می کردم احمق!
    - بس کن دیگه آتوسا تو تا صبح هم که جیغ جیغ کنی من زیر بار نمی رم نظرمم عوض نمی شه.
    پس سلام به مانی برسون خداحافظ ...گوشیو قطع کردم و پرتش کردم روی تخت.
    بعدم از جا بلند شدم و رفتم به سمت اتاق بابا ... باید باهاش اتمام حجت می کردم.
    تقه ای به در زدم و بعد از شنیدن صدای بوق ( یا همون بفرمایید بابا) وارد شدم و درو بستم.
    بابا نگاهی به سرتاپای من کرد و گفت:- چیزی شده که تو امدی اینجا؟ عادت نداشتی بیای توی اتاق کار من ...
    - اومدم باهاتون جدی حرف بزنم ...
    - اوه بله ... بفرمایید منم جدی گوش می کنم.!
    - بابا منو دوست داری؟
    بابا لحظاتی نگام کرد و گفت:- مگه می شه نداشته باشم ته تغاری؟
    - نمی ذاری برم بابا؟
    انگار به کل فراموش کرده بود چون پرسید:- کجا؟
    - کانادا ...
    فقط سرش را به نشانه منفی تکان داد ...
    با عجز گفتم:- چی کار کنم که بذاری برم؟ یعنی هیچ راهی نداره؟
    بابا لحظاتی نگام کرد و سپس گفت:- چرا یه راه داره ...- چه راهی؟!
    - شوهر کن بعد با شوهرت هر جا که خواستی برو ...
    ای خدااااااااااااااا چرا اینقدر ما دخترا بدبختیم دو روزه دیگه می ترسم بهمون بگن حق نداری آب بخوری شوهر کن بعد اگه اون گذاشت آب بخور. ایشالله نسل مردا از روی کره زمین محو می شد.
    انتظار نداشتم بابا هم حرف بقیه را بهم بزنه.
    با خودم گفتم شاید خود بابا راه حل بهتری ارائه بده.
    ولی انگار تقدیر برام خوابای دیگه ای دیده بود.
    با خونسردی گفتم:- این آخرین راهه؟
    - آخرین و تنها ترین راه ...
    از جا بلند شدم و گفتم:- باشه بابا ...
    بدون زدن حرف دیگه ای از اتاق اومدم بیرون.
    عزیزجون لیوانی شربت آناناس دستم داد و گفت:- نه نه چته؟ چن وقته راه به حال خودت نمی بری؟
    عین کفتری که مونده زیر بارون بال بال می زنی؟ چیزیته؟
    - نه عزیز جون ... حل می شه ... انشالله که حل می شه ...
    - خوب نه نه اگه با من نمی خوای حرف بزنی حداقل با خواهرت حرف بزن اون که جونشه و تو ... خیلی هم نگرانته ...
    - باشه عزیز به وقتش با اونم حرف می زنم ...
    - شربتتو بخور یه ذره جون بگیری ...
    شربتو یه نفس سر کشیدم و لیوانشو دادم دست عزیز.
    دوباره راه اتاقم رو در پیش گرفتم. فکری تو ذهنم بود که باید حسابی روش کار می کردم....
    بالاخره پنج شنبه رسید. برعکس پنج شنبه های دیگه حسابی استرس داشتم بیشتر از همیشه به خودم رسیدم ولی باز هم آرایش نکردم ساده بهتر بود!
    شبنم و بنفشه تو سر هم می زدن و می خندیدن ولی من انگار توی این دنیا نبودم فقط تو فکر نقشه ام بودم.
    بنفشه زد سر شونه ام و گفت:- چته؟! تو فکری؟!
    - هیچی ... چیزی نیست ...
    - تو گفتی منم باور کردم ..
    عین این اصیل زاده های انگلیسی شدی! کلاس می ذاری؟!
    - بخواب مینیم بابا! کلاسم کجا بود .. تو فکرم .
    - تو فکر شووور؟
    - نمی دونم ... شاید ...
    - کسیو پیدا کردی؟
    - نمی دونم ... شاید ...
    - کاسکو ....
    - طوطی عمه اته !
    - خب هی حرفتو تکرار می کنی عین طوطی ...- چی بگم بهت؟
    شبنم وارد بحث شد و گفت:- از دو هفته پیش که با هم حرف زدیم تا الان رنگ و روت که حسابی پریده تر شده دل و دماغ درست و حسابیم که نداری.
    اون هفته هم که نیومدی پاتوق این هفته هم که اومدی عین برج زهرمار شدی.
    به ما بگو چته شاید بتونیم کمکت کنیم ...
    بنفشه گفت:- تازه یادم رفته بود بگم اون هفته که نیومدی تا رفتیم توی رستوران گربه های چشم رنگی یهو برگشتن طرفمون و پچ پچشون رفت بالا ...
    بعد نمی دونم چی بهم گفتن که آقا آرتان برای اولین بار افتخار دادن سرشونو آوردن بالا و یه نگاه مرحمت فرمودن سمت ما ...
    ولی باور کن همچین اخمی به ما و به دوستاش کرد که هم ما و هم دوستاش شاشیدیم تو خودمون ...
    - بی تربیت!
    - قربون تو برم من با تربیت!
    ماشین را پارک کردم و گفتم:- بریزین پایین کار داریم ...
    - بله دیگه چه کاری واجب تر از شیکم!
    شبنم جیغ بنفش کشید:- وای بنفشه این فراریه دوباره اینجاست!
    - اون هفته هم بود ...
    - عجیب دوست دارم بدونم مال کیه ...
    - شرط می بندم مال صاحب رستورانه ...
    دستشونو کشیدم و گفتم:- اینقدر حرف نزنین بیاین بریم ...
    همه با هم وارد شدیم و اول از همه نگاهم به سمت میز گربه های چشم رنگی کشیده شد.
    هر چهارنفر حضور داشتن و قبل از ما حاضریشان را زده بودن.
    بی توجه به آنها نشستم سر میز و مشغول باد زدن خودم شدم.
    بنفشه گفت:- گرمته؟
    هوا که دیگه گرم نیست! من سردمم هست ...
    بنفشه چه خبر داشت از درون سوزان من!
    از کجا می دونست دوستش چه مسئولیت سنگینی روی دوشش داره سنگینی می کنه؟
    دوباره نگاهم به آن سمت کشیده شد.
    آرتان هم یک لحظه سرش را بالا گرفت.
    چشمان خمار عسلی رنگش در میان صورت گرد و برنزه اش می درخشید.
    بنفشه کنار گوشم نالید:- به خدا حالا قلبم وایمیسه!
    چرا این بشر اینقدر خوش تیپ و نازه؟
    شبنم گفت:- ازش پیداست مث سگ می مونه ...
    بنفشه گفت:- منم که سگ پسند!الان وقتش بود.
    از جا بلند شدم و گفتم:- یه لحظه با اجازه ...
    شبنم از نگاه من که صاف به آرتان دوخته شده بود ترسید و گفت:- می خوای چی کار کنی؟!
    با خنده گفتم:- می خوام ازش خواستگاری کنم! به هم میایم نه؟


    ادامه دارد ...
     
  6. mashal

    mashal ✔❤ مهســــــا ❤✔ همراه انجمن

    6,194
    10,263
    42,475
    (( فصل پنجم ))

    صدای داد بنفشه و شبنم در اومد.
    بی توجه به اونا به سمت میز پسرها راه افتادم نباید اعتماد به نفسم رو از دست می دادم.
    نفس عمیقی کشیدم و جلوی میزشان توقف کردم هر چهار نفر مشغول شوخی و خنده بودند همین که حضورم را حس کردند نگاه هر چهار نفر به رویم ثابت شد.
    آب دهانم را قورت دادم و گفتم:
    - ببخشید چند لحظه باهاتون کار دارم ...
    بهراد زودتر از بقیه دست و پایش را جمع کرد و سریع از جا برخاست و گفت:
    - بفرمایید خواهش می کنم ... قدم رو چشم ما می ذارید ...
    با خشم به او نگاه کردم و گفتم:
    - با شما هیچ کاری ندارم ...
    بیچاره بهرادد و نشست. اینبار فربد خواست دهان باز کند و حرفی بزند که آرتان غرید:
    - ساکت باش فربد ...
    سپس با یک تا ابروی بالا پریده نگاهی به من کرد و گفت:
    - امرتونو بفرمایید خانم؟
    سعی کردم مثل خودش با غرور نگاهش کنم و گفتم:
    - می تونم چند لحظه با شما تنها صحبت کنم؟
    آرتان پوزخندی زد و گفت:
    - نخیر.
    کم مانده بود با مشت بکوبم تو صورت خوشگلش و بی ریختش کنم. مرتیکه نکبت! تو فکر کردی چه خری هستی که داری برای من که خودم خدای کلاس گذاشتنم کلاس می ذاری؟ سعی کردم از در قدرت وارد بشم و از همین رو گفتم:
    - شازده پسر ... نمی خوام بخورمت فقط می خوام باهات یه معامله بکنم حالا هم چند لحظه بیا بشین سر اون میز و به حرف های من گوش کن.
    سپس با تمسخر اضافه کردم:
    - فکر میکردم شجاع تر از این حرف ها باشی!
    حسابی به او برخورد چون بدون لحظه ای مکث از جا برخاست و بدون نگاه کردن به سمت من و حتی بدون توجه به جایی که نشان داده بودم در گوشه ای ترین نقطه سالن سر میزی دو نفره نشست. به ناچار من هم کنارش نشستم و یک لحظه نگاهم به بنفشه و شبنم افتاد که با دهان باز و چشمانی گشاد شده اندازه نعلبکی به من نگاه می کردند. آرتان که متوجه نگاه من شده بود پوزخندی زد و گفت:
    - فکر کنم شرطو بردین! حالا شام امشب مهمون کدوم دوستتون هستین؟
    سرم را کج کردم و گفتم:
    - این مسخره بازیا مخصوص پسراست! این کارا در شان ما دخترا نیست بعدشم انگار شما خیلی خودتو دست بالا گرفتی!
    همان پوزخنده مسخره کنار لبش نشست و زمزمه کرد:
    - الان معلوم می شه!
    با آمدن گارسون آرتان نیم نگاهی به من کرد و گفت:
    - کارتون خیلی طول می کشه؟
    - تقریباً ...
    - پس من شاممو سفارش می دم.
    به تبعیت از او من هم شامم را سفارش دادم و هر دو در سکوت به رو میزی خیره شدیم. آخر آرتان طاقت نیاورد و گفت:
    - خانوم کوچولو ... وقت برای من طلاست! اگه حرفی برای گفتن نداری بهتره که من برم پیش دوستام.
    نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
    - ببین آقا بزرگ ... دوستام منو خوب می شناسن! من حاضر بودم سرم بره ولی با هیچ پسری در این روابط هم کلام نشم. حرفایی که می خوام بزنم شاید از نظر شما خنده دار باشه ولی اینو بدون که من چاره ای جز این نداشتم ...
    دستشو به نشانه سکوت بالا آورد و گفت:
    - حوصله صغری کبری چیدنای دخترونه رو ندارم ... برو سر اصل مطلب ...
    با حرص گفتم:
    - ولی باید بشنوی چون به اصل ماجرا کمک می کنه ...
    وقتی سکوتش را دیدم ادامه دادم:
    - من اسمم ترساست ... دومین دختر یه خونواده متمول هستم ... تا حالا هر چی که خواستم به دست آوردم. خواهر بزرگم ازدواج کرده و رفته ... مادرمم یک سال بیشتره که فوت کرده ... بابام خیلی خیلی دوستم داره و روم حساسه ... فعلا هم من توی خونه تنها با عزیزم که مادر پدرم هست زندگی می کنم. از اینا بگذریم ... قصد من اینه که از شما برای انجام یه کاری کمک بگیرم ... خیلی های دیگه هستن که با کمال میل حاضرن این کارو برای من انجام بدن ولی من تمایلی به اونا ندارم چون اونا دنبال منافع خودشون هستن ... من دنبال یه آدم بی طرف می گشتم. من الان بیست سالمه دو ساله که دارم پشت کنکور در جا می زنمو امسال که قبول نشدم از بابام خواستم که منو برای تحصیلات بفرسته کانادا ولی بابام بنا به یه سری دلایل بهم این اجازه رو نمی ده ... این آخری به خاطر اصرار بیش از اندازه من آب پاکی رو ریخت روی دست من و گفت فقط در صورتی که ازدواج کنم می ذاره که برم ...
    حرفم که به اینجا رسید سکوت کردم. آرتان که تا آن لحظه ساکت به حرف های من گوش می کرد به حرف آمد و گفت:
    - خب! حالا من باید چی کار کنم؟
    سرم را بالا آوردم و به نی نی چشمان عسلی اش خیره شدم نمی دانم چقدر طول کشید ولی آرتان به آرامی نگاهش را از من گرفت و به غذاها که گارسون روی میز می چید خیره شد. بعد از رفتن گارسون فرصت را غنمیت شمردم ... نفسم را آزاد کردم و گفتم:
    - با من ازدواج کن!
    ناگهان آرتان منفجر شد. زد زیر خنده و چنان می خندید که همه نگاه ها به سمتمان برگشته بود. تا به حال خنده صدادار آرتان را ندیده بودم و برای همین هم از تعجب خشک شده بودم و به او زل زده بودم. بعد از چند لحظه که خوب خندید از جا بلند شد و گفت:
    - دختره دیوونه!
    قبل از اینکه فرصت کند از میز فاصله بگیرد صدایش کردم:
    - آرتان ... لطفا بگیر بشین و بذار حرفم تموم بشه ...
    دستش را به نشانه اینکه برو بابا! تکان داد و خواست برود که پریدم جلویش و گفتم:
    - هنوز حرف من تموم نشده ...
    کمی به سمتم خم شد که ترسیدم و یک قدم عقب رفتم. همه نگاه ها به سمت ما بود. آرتان که از این وضع کلافه شده بود گفت:
    - بشینم بازم به چرت و پرت های تو گوش کنم؟ همه جور ابراز علاقه ای دیده بودم جز این مدلی ... توهم زدی خانوم کوچولو
    اعصابم خورد شده بود. تا به حال آنقدر تحقیر نشده بودم. دلم می خواست چنان دادی سرش بکشم که دیگه جرئت نکنه با من ایینطور حرف بزنه. همون لحظه با خودم عهد بستم که اگه تونستم خرش کنم وقتی خرم از پل جست یک دل سیر بزنمش به تلافی حرف هایی که بهم زد. چنان دستامو مشت کردم که ناخن هایی دستم توی گوشت فرو رفت. سعی کردم به خودم مسلط بشم. گفتم:
    - تا آخر حرفام بمون و هیچی نگو... فکر نکنم چیزی ازت کم بشه! بعدش هر چی که گفتی قبوله!
    هر کاری کردم نتونستم ازش خواهش کنم. با نگاهی به چشمام به حال گندم پی برد. شایدم دلش برام سوخت که دوباره برگشت و نشست سر جاش. منم نشستم و چند نفس عمیق کشیدم. عرق سرد روی بدنم سرسره بازی می کرد. وقتی نگاه منتظرش را دیدم گفتم:
    - ببین! من خودم شخصا از ازدواج بیزارم اونم در حد مرگ! ولی چون رفتن به کانادا بزرگترین آرزومه مجبورم یه مدت اسم یه مرد رو توی شناسنامه ام تحمل کنم. فقط یک سال با هم دوستانه زندگی می کنیم من توی این یک سال می رم دنبال کارای هر دومون ... بعد از اینکه ویزا درست شد با هم می ریم کانادا ... اونجا از هم جدا می شیم ... تو می تونی بمونی می تونی هم برگردی دیگه میل خودته.
    به خاطر اینکه یه اسم قراره وارد شناسنامه ات بشه من حاضرم هر جریمه ای رو تقبل کنم البته خودم یه پیشنهادی دارم ... ولی اگه تو نظر دیگه ای داری من قبول می کنم. من تو رشت یه ویلای هزار متری دارم رو به دریا بعد از اینکه کارام درست شد و خواستم برم اونو می زنم به نام تو ... در ضمن مهریه هم چیزی نمی خوام که فکر نکنی کاسه ای زیر نیم کاسه است.
    توی اون یک سال هم تو می تونی هر کاری که دلت خواست بکنی و هر جا که خواستی بری تو هیچ تعهدی نسبت به من نداری حتی من خرجی هم ازت نمی خوام. حتی می تونی این قضیه رو از همه پنهان کنی ... خب حالا نظرت چیه؟ بازم حاضر نیستی به من کمک کنی؟
    سرش را زیر انداخته بود و با غذایش بازی می کرد. معلوم بود که حرفام روش اثر گذاشته بعد از چند دقیقه سرش را بالا آورد و گفت:
    - از کجا مطمئن باشم که بعد از یک سال طلاق می گیری؟
    - اولا که قانون اینجا اینجوریه که مرد هر وقت بخواد می تونه زنشو طلاق بده دوما من بهت تعهد می دم ... حتی شده تعهد محضری! دیگه چی می گی؟!
    چند لحظه خیره خیره نگام کرد. اول چشمو ابرومو بعد گونه ها و دماغمو ... روی لبام کمی بیشتر مکث کرد و سپس اومد روی هیکلم ... داشتم یه جوری می شدم! چرا اینجوری نگام می کرد. لجم گرفت و گفتم:
    - اومدی بنگاه ماشین بخری حالا داری نگاه می کنی زدگی نداشته باشه؟!
    خنده اش گرفت ولی لبخندش را فرو داد و با اخم گفت:
    - فکرامو می کنم بعدا خبرشو بهت می دم
    وقتی از سر میز برخاست هول شدم وگفتم:
    - کی؟!
    - هفته دیگه پنج شنبه ...
    با خوشحالی از جا برخاستم و گفتم:
    - باشه پس پنج شنبه دیگه همین جا منتظرتم ...
    سری تکان دادم و پیش دوستانش برگشت. قبل از اینکه دوستانش فرصت کنند روی سرش بریزند چیزی به آنها گفت که هر سه ساکت نشستند. عین معلم های بداخلاق می مانست! بوی عطر تلخش هنوز هم توی دماغم بود. توی فکر و حال خودم بودم که ناگهان بنفشه و شبنم هوار شدند روی سرم:
    - درد تو جونت! چه زری داشتی می زدی دو ساعته؟ حالا دیگه ما غریبه شدیم تنها تنها نقشه می کشی؟
    خندیدم و گفتم:
    - ای بابا! چرا مثل سگ هار می مونین؟ فکر نمی کردم باهام موافق باشین برای همینم بهتون چیزی نگفتم!
    - معلومه که مخالفت می کردیم. آخه من گفتم خوشگل وخوش تپ و پولدار ولی دیگه نگفتم برو سراغ آلن دلون! همون جانی دپ هم راضی بودیم!
    شبنم گفت:
    - به خدا هر آن منتظر بودم بزنه تو گوشت با اون اخمی که اون کرده بود من جای تو بودم خودمو خیس می کردم.
    - بله منم اگه یه ذره جلوش خودمو ول می دادم پدرمو در می آورد. همچین پاچه اشو گرفتم که جرئت نکرد حرف بزنه! خودش توش مونده بود ...
    - بهش چی گفتی؟ اون چی گفت؟
    - همه شرایط خودمو و شرایط این ازدواج مسخره رو براش گفتم اونم گفت باید فکر کنم ...
    - حتما ویلا رو گفتی که کوتاه اومده ...
    - ویلا رو هم گفتم ولی دلیلش این نبود ... از اون بچه خر پولاست اگه تا الانم شک داشتم الان دیگه مطمئن شدم. بنفشه می دونی ساعتش چه مارکی بود؟
    - هان؟
    - رولکس!
    بنفشه چشماش گشاد شد و گفت:
    - کم کمش هشت میلیون تومن پول ساعته!
    - آره و فکر نمی کنم اصلا دنبال پول باشه ...
    - هه ساده ای ها! این پولدارا بیشتر حرص مال دارن.
    - نمی دونم در هر صورت رفته که فکر کنه.
    - وای خدا جون من از هیجان دارم می میرم. بلا گرفته قبلش یه ندا بده که اینجوری آدم سکته نزنه!
    خندیدم و از جا برخاستم . باید می رفتم خونه و روی این نقشه حسابی کار می کردم بدون نگاه کردن به آرتان و دوستاش پول میزو حساب کردم و با بچه ها از رستوران خارج شدیم. هر چند که به قول بنفشه و شبنم نگاه آرتان تا لحظه آخر رو من میخکوب بوده ... خیلی استرس داشتم. تازه دوشنبه بود معلوم نبود تا پنج شنبه چه اتفاقایی قراره بیفته! با صدای زنگ گوشیم پریدم بالا و گفتم:
    - مرگ! اونوقت وقتی سایلنتت می کنم می گی چرا!
    بیچاره گوشی انگار شعور داشت. عکس مانی روی صفحه بود. اولین بار بود که مانی با من تماس می گرفت. با تعجب گوشی را برداشتم و جواب دادم:
    - الو ...
    - سلام خواهر زن عزیز!
    - به سلام داماد گلمون ... پارسال دوست امسال آشنا ... شماره گم کردین!
    خندید و گفت:
    - زلزله ! زبون به دهن بگیر بذار حالتو بپرسم ...
    - خوبم مرسی ...
    همینطور که می خندید گفت:
    - کاملا معلومه که خیلی خوبی ... خانوم بیکاری یا کار داری؟
    - چطور؟
    - می خوام یه توک پا بیای شرکت ...
    - خبری شده؟ باز چک باید حمل کنم؟ ای بابا شما منو حمال کردین رفت ...
    - نخیر قرار نیست چک بهت بدم با خودت کار دارم.
    - اوضع مشکوکه ها! چی کارم داری؟
    - دختر خوب اگه بیای خودت می فهمی!
    - خیلی خوب باشه ... الان می یام.
    - آفرین پس منتظرم ...
    گوشی را که قطع کردم لباسامو عوض کردم و رفتم بیرون. حال رانندگی نداشتم زنگ زدم آژانس بیاد. نیمائه عجیب مشکوک می زد! یعنی چی کارم داشت؟ وای خدا جون! حتما می خواد جوش داداششو بزنه ... کاش گفته بودم سرم درد می کنه و از زیرش در می رفتم... ولی دیگه کاری بود که شده بود. با اخم سوار آژانس شدم و هی به جون خودم غر زدم:
    - دختر خنگ! آخه مانی با تو چی کار داره! عین این منگولا می مونی. دو ساعت تیپ می زنه بعدشم زنگ می زنه آژانس تازه یادش می افته کجا چه خبره! سازمان عقب افتادگان رو باید بدن تو اداره اش کنی ...
    راننده که از زمزمه های من تعجب کرده بود از توی آینه زل زده بود به من. عصبی بودم تازه بدتر شدم. داد زدم:
    - هان چیه؟ آدم ندیدی؟
    بیچاره ترسید و نگاشو به جلو دوخت. جلوی شرکت پیاده شدم و پول تاکسی را حساب کردم. چقدر دلم می خواست زنگ بزنم به مانی بگم تصادف کردم نمی تونم بیام ولی آخرش که چی؟ بالاخره یه روز منو خفت می کرد. سوار آسانسور شدم و با خودم گفتم:
    - پاچه آتوسا رو می تونی بگیری به مانی چی می خوای بگی؟
    از آسانسور پیاده شدم و زنگ در شرکت را زدم. عمو قاسم درو باز کرد و با دیدن من سریع رفت کنار و گفت:
    - بفرمایید خانوم خیلی خوش اومدین ...
    داشتم از خنده می ترکیدم! بیچاره چه حسابی برد ازم! وارد که شدم خود عمو قاسم سریع مانی را خبر کرد. مانی از اتاقش بیرون اومد و با دیدن من گل از گلش شکفت:
    - به به خواهر زن عزیز!
    لبخند زدم و گفتم:
    - بگو نون زیر کباب ...
    - می خوای آتوسا بندازتم بیرون؟
    - وا چرا؟
    - آخه می گه نون زیر کباب خوشمزه تر و عزیز تر از کبابه!
    - حسود خانومه این آتوسا چقدر ...
    منو به سمت اتاقش راهنمایی کرد و گفت:
    - همین کاراش منو دیوونه اش کرده دیگه ...
    - اه اه سطل ماستی هست خدمتتون؟
    با تعجب گفت:
    - سطل ماست می خوای واسه چی؟
    - حالم بد شد از حرفات آخه! نیاز پیدا کردم بهش ...
    مانی چند لحظه نگاهم کرد و بعد انگاز تازه متوجه حرف من شد که شروع کرد به خندیدن. نشستم روی مبل چرم و نرمش و گفتم:
    - اووه حالا انگار چی گفتم؟ گفتی بیام اینجا دلقک بازی در بیارم بخندی؟
    نشست روبروی من و گفت:
    - نه گفتم بیای اینجا تا با هم دوستانه گپ بزنیم ....
    - اووه کی می ره این همه راهو!
    در اتاق باز شد و عمو قاسم با سه لیوان آب پرتغال وارد شد. ابتدا سینی را جلوی مانی گرفت و سپس خودش دو لیوان دیگر را جلوی من روی میز قرار داد. خنده ام گرفته بود شدید ... مانی هم بدتر از من. عمو قاسم با گفتن:
    - نوش جونتون ...
    از اتاق رفت بیرون و اونوقت تازه من و مانی ترکیدیم از خنده و مانی در میان خنده گفت:
    - چه نسخی از این بدبخت گرفتی تو ...
    - می خواست درو روی من نبنده ...
    - اون بیچاره از کجا باید می دونست که تو کی هستی؟
    - خیلی خوب باشه قبول حال کل کل ندارم ... بگو ببینم با من چی کار داری داماد!
    جرعه ای از آب پرتقالش رو خورد و گفت:
    - شنیدم خواهرزنم بزرگ شده!
    - اشتباه به عرضتون رسوندن ...
    - ا ولی من شنیدم دو تا دوتا خواستگار برات می یاد ... اونم چه خواستگارایی!
    ای خدا شروع شد! گفتم:
    - از بس خرن! نمی دونن دارن از چه عجوبه ای خواستگاری می کنن. سند بدبختیشونو می خوان امضا کنن.
    - خیلی هم دلشون بخواد تو یه گوله آتیشی تو خونه هر مردی که بری اون مرد خوشبخت ترین مرد روی کره زمینه و چقدر من دلم می خواست ...
    - دلت می خواست چی؟
    - دلم می خواست که اون مرد داداشم باشه ...
    سرمو پایین انداختم. چی داشتم که به مانی بگم. اگه بگم من بچه ام بعد دو روز دیگه که شاید با آرتان ازدواج کنم می گه تو که بچه بودی! اگه بگم قصد ازدواج ندارم تازه بدتر می شه. اگه بگم دلم جای دیگه است هم خودش کلی حرف داره! چی بگم من به مانی؟ مانی که سکوتمو دید گفت:
    - خانوم خانوما شما حق انتخاب داشتین ... منم نمی خوام بهت بگم باید به درخواست نیما جواب مثبت بدی فقط خیلی دوست دارم بدونم واسه چی بهش جواب رد دادی. شاید ایرادی توی داداش من دیدی که اون ایراد قابل رفع شدن باشه.
    - حرف سر اینا نیست مانی.
    - پس چیه؟
    - من و نیما به درد هم نمی خوردیم ...
    - چرا؟ چون جفتتون شیطونین؟ اتفاقا نیما اصلا پسر شیطونی نیست فقط وقتایی که تو رو می دید هم به خاطر شادی دیدن تو و هم به خاطر شخصیت شیطون تو بود که شیطنت می کرد.
    - مشکل اینم نیست ... مشکل اینه که من نمی تونم به نیما به چشم شوهر نگاه کنم ... هیچ وقت اونجوری نگاش نکردم. من به نیما و تو به چشم داداشای نداشته ام نگاه می کنم.
    ارواح عمه ات! انگار یادم رفته داشتم خر می شدم جواب مثبتو بدم به نیما ... مانی چند لحظه سکوت کرد و سپس گفت:
    - هیچ جوره نظرت عوض نمی شه؟
    - نه ...
    - حیف شد آخه نیما خیلی داغونه . شاید درست نباشه اینا رو واسه تو بگم و بیشتر از این غرور داداشمو له کنم ولی دلم براش می سوزه. از وقتی جواب منفی بهش دادی یه لقمه غذا هم نتونسته بخوره ... به زحمت توی خونه پیداش می شه وقتی هم که میاد یه راست می ره توی اتاقش ... عشقش به تو سطحی و زودگذر نبود ... نمی تونه فراموشت کنه ...
    دوباره در قالب یخی خودم فرو رفتم:
    - فقط می تونم بگم متاسفم و امیدوارم هر چه زودتر فراموش کنه ...
    مانی آهی کشید و گفت:
    - یه چیزی دیگه هم می خواستم بگم ولی ... شاید بهتره که من نگم ...
    با کنجکاوی نگاهش کردم که از جا برخاست و گفت:
    - الان بر می گردم ...
    از اتاق که بیرون رفتم تکیه امو دادم به مبل و چشمامو بستم. دلم برای نیما می سوخت. ولی هیچ دلم نمی خواست کسی فکر کنه توی این جریان من مقصر بودم. مگه من بهش گفتم عاشق من بشه؟! حسابی توی فکر بودم و نفهمیدم کسی اومده توی اتاق. از صدایی که درست پشت سرم بلند شد سه متر پریدم بالا:
    - سلام ...
    سریع برگشتم و نوید را پشت سرم دیدم. با دیدن رنگ و روی پریده من سریع گفت:
    - خیلی عذر می خوام قصد ترسوندنتون رو نداشتم ...
    با اخم گفتم:
    - حالا که اینکارو کردین ... اصلا شما اینجا چی کار دارین؟ مگه اینجا اتاق مانی نیست؟
    قدمی جلو اومد و گفت:
    - مانی از من خواست که بیام ...
    - مانی خواست که بیاین؟ به چه دلیل؟
    - که در مورد جواب منفی شما با هم صحبت کنیم ...
    نفسم رو با صدا بیرون دادم و گفتم:
    - ای بابا! این مانیم امروز چه گیری داده هی دنبال دلیل می گرده ها!
    - مانی دنبال دلیل نمی گرده ... این منم که می خوام بدونم چرا ؟
    قبل از اینکه حرفی بزنم گفت:
    - می تونم بشینم؟
    - خواهش می کنم شرکت شماست! از من می پرسین؟
    - اختیار دارین ... خوب نگفتین؟
    - آخه چی بگم؟ دلایل من شخصیه!
    - فکرشم نمی کردم که جواب رد بشنوم! فکر میکردم دست روی هر کسی که بذارم بهم نه نمی گه.
    بر و بر نگاش کردم. خداییش جذاب و خوشگل و خوش تیپ بود و حقم داشت اینطور فکر کنه ولی چون لجم گرفت از حرفش گفتم:
    - اون به خاطر اعتماد به نفس بالاتونه!
    از حرفم جا خورد ولی گفت:
    - شاید ...
    دوباره هر دو سکوت کردیم لحظاتی در سکوت گفت:
    - این دلایل شخصی می تونه ... حضور شخص دیگه ای توی زندگیتون باشه؟
    - نخیر ...
    - پس؟
    - ببینین آقا نوید ... من نمی تونم دلایل شخصیمو برای شما بگم ... چرا همه آقایون فکر می کنن تا یه خانوم ردشون می کنه حتما باید پای یه شخص دیگه ای وسط باشه؟
    خندید و گفت:
    - شاید به خاطر اعتماد به نفس بالامونه ... فکر می کنیم فقط به همین علته که جواب رد می شنویم.
    - شاید نه ... حتماً ...
    - تو دنیایی از شیطنتی دختر! داشتن تو لیاقت می خواد ...
    - می دونم!
    لبخندی زد و گفت:
    - اعتماد به نفس من بالاست اعتماد به نفس تو توی اسمونه!
    - واقعیته!
    - هنوزم نمی خوای بهم علت جواب ردتو بگی؟ شاید بتونم راضیت کنم ... ترسا تو تنها دختری هستی که تونستی دل منو بلرزونی ... من این جواب ردتو بیشتر می ذارم به حساب ناز دخترونه ات ... من صبرم زیاده!
    - هر جور دوست داری ... ولی من نظرم عوض نمی شه ...
    - منم همینطور ...
    از جا بلند شدم و گفتم:
    - من دیگه باید برم ...
    او هم بلند شد و گفت:
    - بودی حالا ...
    - چه زود شما پسرخاله شدی؟!
    خندید و گفت:
    - آدم با کسی که دوسش داره راحته خانوم کوچولو ... انگار که همیشه می شناختتش!
    - شما دیگه روتون داره زیادی باز می شه ... خداحافظ ...
    - ترسا خانومی ... ماشین داری؟ اگه نداری برسونمت ...
    از لای دندان های به هم فشرده ام غریدم:
    - خداحافظ ...
    صبر نکردم مانی هم بیاد چون از دستش حسابی عصبی بودم حق نداشت منو با نوید تنها بذاره. من جوابمو به نوید داده بودم و دیگه حرفی باهاش نداشتم.
    با عصبانیت از شرکت خارج شدم و در را به هم کوبیدم.
    ای خدا کی پنج شنبه می آمد و تکلیف من مشخص می شد؟
    کاش یه شماره تلفن از آرتان داشتم ... نکنه دیگه توی اون رستوران پیداشون نشه و منو سر کار گذاشته باشه؟! نکنه بخواد اذیتم کنه؟
    کاش یه شماره ازش گرفته بودم.
    همیشه عقلم دیر به کار می افتاد. اینقدر کنار خیابان ایستادم تا بالاخره تاکسی گیرم اومد و سوار شدم.
    در طول مسیر تا خونه فقط به جواب آرتان فکر می کردم. تا پنج شنبه من از زور فکر و خیال دیوونه می شدم.
    بالاخره پنج شنبه لعنتی رسید. از صبح بیست بار لباس عوض کرده و جواب تلفن های شبنم و بنفشه را داده بوم .
    خودم کم استرس داشتم اونا هم تازه بدترم می کردن. شبنم می گفت یه نفر دیگه رو هم بخوابون تو آب نمک که اگه این آرتانه قبول نکرد بریم سراغ نفر بعد ... بنفشه هم میگفت من که چشمم آب نمیخوره آرتان قبول کنه ... اون خواسته سر کارت بذاره!
    خلاصه که حرفاشون حسابی رو مخم بالا و پایین می پرید.
    بالاخره ساعت هفت شد سریع از خونه پریدم بیرون. چنان رانندگی می کردم که رنگ شبنم و بنفشه سفید شده بود ولی خوب می دونستن که اینجور وقتا نباید به پر و پای من بپیچن ...
    جلوی پاتوق که رسیدم چنان پیچید توی پارکینگ که بنفشه افتاد روی من ... نزدیک بود بزنم به ماشین جلوییم ولی سریع ماشینو کنترل کردم و داد کشیدم:
    - چرا مثل خیار چلسیده می مونی؟ یه ذره خودتو محکم نگه دار ... الان بدبخت می شدیم ...
    بنفشه رفت پایین و زیر لب گفت:
    - یا حضرت عباس! وقتی که ترسا سگ می شود!
    شبنم هم با خنده رفت پایین ولی خودم حتی دل و دماغ خندیدن هم نداشتم.
    در های ماشین رو قفل کردم و پیاده شدم. جلوتر از آن دو وارد رستوران شدم و بی صبرانه به جایگاه همیشگی آنها چشم دوختم. مثل توپی که سوزن تویش فرو بکنند وا رفتم و بادم خالی شد! نه تنها آرتان که دوستانش هم نبودند.
    اونا که همیشه زودتر از ما می یومدن معلوم نبود چرا این دفعه نیومدن! بنفشه پوزخندی زد و گفت:
    - تحویل بگیر! اینم از آرتان خان ...
    شبنم هلم داد به سمت میز و گفت:
    - بشین تا فکر کنیم به کیس بعدی ...
    درسته که شبنم وبنفشه دوستای صمیمی من بودن ولی بالاخره دختر بودن و حسادت می کردند.
    اون لحظه از ته دل شاد شده بودن که آرتان منو قال گذاشته. دلم می خواست زار بزنم.
    چونه ام می لرزید و روی تنم عرق سرد نشسته بود. کاش دوستام درکم می کردن اونوقت از ته دل زار می زدم.
    خدایا من به آرتان خیلی امید داشتم. چرا اینجوری کرد؟ آخه چرا نامرد از آب در اومد؟ دلم برای خودم میسوخت.
    بنفشه و شبنم سعی داشتند منو بخندونن ولی من حتی خنده ام هم نمی گرفت. بنفشه گفت:
    - ای بابا این که دیگه ناراحتی نداره ... چیزی که زیاده پسر ... یکی از یکی هم بهتر ...
    شبنم هم گفت:
    - این که آرتان قالت گذاشت منو ناراحت نمی کنه ... این ناراحتم میکنه که دیگه این گربه های چشم رنگی رو نمی بینم. خیلی بهشون عادت کرده بودم.
    گارسون که اومد اونا غذا سفارش دادن ولی من هیچی نگفتم.
    می دونستم با این کارا بیشتر غرورمو جریحه دار می کنم ولی دست خودم نبود. نمی دونم چرا اینقدر برام مهم بود که آرتان قبول کنه.
    خب اگه جوابش منفی بود می یومد می گفت دیگه! این مسخره بازیها برای چی بود؟
    کثافت! حتما می خواست منو جلوی دوستام ضایع کنه که موفقم شد! کاش می شد یه بار دیگه ... فقط یه بار دیگه ببینمش تا اون چشاشو از کاسه بکشم بیرون و هر چی لایقشه بارش کنم.
    اصلا نفهمیدم کی غذا را روی میز چیدند بنفشه با خنده تکه ای از جوجه کبابش را جلوی صورتم گرفت و گفت:
    - بخور بابا اینقدر ناز نکن ... غصه خوردن نداره که ...
    از جا برخاستم و سریع به سمت دستشویی رفتم.
    جلوی آینه که ایستادم قطره های اشک دانه دانه روی صورتم ریختند چشمانم دوکاسه خون شده بود
    . شیر آب سرد را باز کردم و چند مشت آب یخ توی صورتم پاشیدم. کسی حق نداشت اشک ترسا را در بیاره! کسی لیاقت نداشت که من بخوام به خاطرش گریه کنم. ولی آخه مگه من چی کم داشتم که آرتان قبول نکرد حتی به صورت صوری با من باشه؟ شایدم حق داشت! اونم توی فامیلشون سکه یه پول می شد...
    بایدم بیشتر نگران خودش و آبروش باشه تا منو و بدبختیهام. نیم ساعتی توی دستشویی ماندم تا حالم بهتر شد.
    بیرون که رفتم شبنم و بنفشه با هر هر و کر کر خنده هایشون مشغول خوردن دسر بودند. دلم از دستشون گرفت! کیفمو برداشتم و با صدای گرفته گفتم:
    - بچه ها من می خوام برم خونه ... شما نمی یاین؟
    بنفشه سریع از جا بلند شد و گفت:
    - چرا وایسا حساب کنم ...
    شبنم هم بلند شد و هر سه با هم از رستوران خارج شدیم.
    بدون نگاه کردن به اطرافم یه راست به سمت ماشین رفتم و سوار شدم.
    شبنم و بنفشه هم سوار شدند و راه افتادم. داشتم از ورودی پارکینگ خارج می شدم که یک دفعه ماشینی با سرعت جلوم پیچید. سریع روی ترمز زدم و خواستم سر فحشو بکشم به یارو که یه دفعه بنفشه گفت:
    - اااااا اینه!
    وقتی نگاه کردم دیدم ماشینی که پیچیده جلوم همون فراریه خوشگله که همیشه توی پارکینگ پارک شده بود. به درک! هر چی می خواست باشه باشه! مگه کور بود که اینجوری پیچید جلوی من؟ با عصبانیت داشتم می رفتم پایین که بنفشه دستمو گرفت وگفت:
    - ترسا زشته نری آبرو ریزی کنیا!
    دستمو از دستش کشیدم بیرون و اومدم پایین.
    پرو همونطور هم سر جاش وایساده بود و قصد نداشت بره. با قدم های سریع به سمت ماشینش رفتم که در سمت راننده باز شد و آرتان اومد بیرون. حالا قیافه من اون لحظه دیدنی بود!
    اگه کسی ازم عکس می گرفت می شدم سوژه خنده. بنفشه و شبنم هم اومده بودن پایین و مات مونده بودن به آرتان.
    یه کت سورمه ای خوشگل پوشیده بود با شلوار کتون مشکی ... کفشای مجلسی ورنی هم تیپشو تمکیل می کرد.
    خدایا تو چی آفریدی؟ یعنی این فراری خوشگل ماشین آرتان بود؟! حقا که ماشین و صاحب ماشین حسابی به هم می یومدن. آرتان با دیدن من لبخند زد و گفت:
    - چیه؟ پیشی کوچولو یه جوری اومدی پایین که گفتم الان پنجولم می زنی.
    از استعداد ذاتی ام در خونسرد نشان دادن خودم استفاده کردم و خیلی راحت گفتم:
    - این چه وضع رانندگیه؟ خودم به درک این دو تا اگه بلایی سرشون می یومد جواب خونواده هاشونو شما می دادین؟
    - فاصله ام باهاتون یه فاصله رعایت شده بود ...
    چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:
    - حالا می شه لطفا ماشینتون رو از سر راه بردارین؟ من عجله دارم ...
    - جدی؟ فکر کردم امشب منتظر من می مونی ... هر چند که فکر کنم تا حالا هم خیلی انتظار کشیدی و دیگه خسته شدی ... مگه نه؟
    خدایا این دیگه کی بود؟! قبل از اینکه من فرصت کنم حرفی بزنم گفت:
    - ماشینتو بده یکی از دوستات ببرن و خودت بیا سوار ماشین شو ... کارت دارم.
    باید قبول می کردم؟ نه! هنوز نمی شد بهش اعتماد کرد. گفتم:
    - چرا نمی یان بریم داخل رستوران حرف بزنیم؟
    انگار فهمید بهش اعتماد ندارم که اخم کرد و گفت:
    - من عجله دارم ... الان هم به هزار زحمت اومدم اینجا ... حوصله نازکشی هم ندارم اگه می یای برو سوار شو اگه هم نه که من به کارام برسم.
    ترسیدم ول کنه بره از این رو سوئیچو به بنفشه دادم و با سر بلندی گفتم:
    - شما برین من با آرتان می یام.
    بنفشه هنوز هم خشک بود! همینجوری آرتان برای اونا خدای کلاس و غرور بود دیگه حالا که فهمیدن فراری هم ماشین آرتانه داشتن می مردن از حسادت.
    دوست نداشتم از ناراحتیشون شاد بشم ولی چرا اونا شدن؟
    بنفشه سری تکان داد و به زور سوار ماشین شد. شبنم هم در حالی که نگاهش روی ماشین و آرتان در نوسان بود کنار دستش نشست. آرتان رو به من گفت:
    - سوار شو تا ماشینو از سر راهشون بردارم.
    تحکم توی صداش باعث شد خیلی سریع در جلو رو باز کنم و روی صندلی گرم و نرم ماشینش لم بدم. خدایا چه راحت بود! آرتان هم با یه حرکت پرید توی ماشین و راه افتاد. اینقدر نرم می رفت که داشت خوابم می برد. آرتان که سکوت منو دید گفت:
    - نمی خوای چیزی بپرسی؟!
    چه رویی داشت! انتظار داشت بازم من غرورمو بشکنم! با غرور نگاش کردم وگفتم:
    - سوالی توی ذهنم نیست که بخوام بپرسم ... شما خودت اگه حرفی داری که می دونم داری می تونی بزنی ...
    آرتان ابرویش را بالا انداخت و کمی سرعتش رو زیاد کرد. پرسید:
    - خونه تون کجاست؟
    - برای چی؟
    - می خوام همینطور که آروم آروم می رم سمت خونه تون حرفامو بزنم ...
    آدرس خونه رو دادم و آرتان که دید زیاد هم دور نیست کمی از سرعتشو کم کرد. سپس شروع کرد به معرفی خودش:
    - اسمم آرتانه ... تک پسر یه خونواده ... به قول تو متمول!
    دکترای روانشناسی بالینی دارم و توی کلینیک شخصی خودم کار می کنم. سی سالمه و تا این سن اجازه ورود هیچ دختری رو به زندگیم ندادم ... شاید علتش این باشه که تا حالا هیچ دختری ارزش خودشو به من نشون نداده.
    به هر کسی که سلام کردم خیلی راحت خودشو در اختیارم گذاشته ... ایراد دخترا اینه که فکرمی کنن اگه همه جوره یه پسرو ساپورت کنن می تونن به دستش بیارن در حالی که همه پسرا دنبال دست نیافتنی ها هستن! بگذریم اینو گفتم که اگه فکری در مورد من توی ذهنت هست همین الان نابودش کنی ... تواونی نیستی که من یه روز واقعا بخوام انتخابش کنم.
    به اینجا که رسید زیر چشمی به سمت من نگاه کرد. داشتم ازش می ترسیدم. اون روانشناس بود و از هر عکس العمل من برای خودش برداشتی می کرد. سعی کردم خونسردی خودمو حفظ کنم خیلی معمولی نگاش کردم وگفتم:
    - خب بقیه ایش؟
    - مادرم الان درست پنج ساله که به من اصرار می کنه که ازدواج کنم ولی به نظرت کدوم دختری وجود داره روی این کره خاکی که لیاقت منوداشته باشه؟
    اه غرورش داشت حالمو بهم می زد! بعد از چند لحظه مکث گفت:
    - اینقدر عصبی نشو همه پوست لبتو کندی! ولش کن بیچاره رو ...
    ای خدا ... همه اعمال منو گذاشته بود زیر ذره بین. منم دست رو چه آدمی گذاشته بود! حرفی نزدم و اون خودش با صدایی که توش خنده موج می زد گفت:
    - آره می گفتم ... من تصمیم داشتم هیچ وقت ازدواج نکنم ... اینو به خونواده ام هم گفتم ولی متاسفانه اونا زیر بار نمی رن و هر چند وقت یه بار منو مجبور می کنن توی یه مراسم خواستگاری مسخره شرکت کنم.
    مادرمو خیلی دوست دارم و برای اینکه دلشو نشکنم باهاش این خونه اون خونه می رم ولی روی هر کس یه ایرادی می ذارم و از زیرش در می رم. چند وقت پیش مادرم بهم گفت خودم دختر مورد علاقمو پیدا کنم و به اون معرفیش کنم.
    گفت اینجوری دیگه جنبه تحمیلی هم نداره. منم واقعا فکرم مشغول بود که تو وارد شدی ... تو بهترین گزینه هستی که می تونی نقش معشوقه منو بازی کنی ...
    تو از من می خوای شوهرت باشم تا بتونی ازادانه از ایران بری و من از تو می خوام همسرم بشی تا مادرم دست از سرم برداره وقتی که از هم جدا شدیم دیگه مادرم به خودش اجازه نمی ده واسه ازدواج به من اصرار کنه توام اونور می ری راحت زندگیتو می کنی ...
    ولی اینو بدون نقش بازی کردن جلوی مامان من خیلی سخته خانوم ... تو باید جوری نشون بدی که انگار من و تو از خیلی وقت پیش با هم رابطه داشتیم ...
    بالاخره دهان گشودم وگفتم:
    - شاید اینجوری نظرشون نسبت به من عوض بشه!
    - نمی شه ... مادرم عاشق منه و مسلما کسیو هم که من دوست دارم رو دوست خواهد داشت ... البته مثلاً!
    درد! حالا انگار من سریع بل گرفتم از حرفش که برای من اینجوری صحیحش می کنه. کاش می شد با کف پام بزنم پای چشمش ... ای خدا اون روزو بیار که من با یه دل سیر آرتانو بزنم. آرتان که سکوتمو دید گفت:
    - قبوله؟!
    مگه می تونستم قبول نکنم. چیزی بود که خودم خواستم. شونه ای بالا انداختم وگفتم:
    - قبوله ...
    - خوبه ... اینجوری نه من به تو مدیونم نه تو به من ...
    - آره ...
    - کوچه تون رو رد نکنیم ...
    - نه بالاتره ...
    به کوچه که رسید بهش گفتم بپیچه ... جلوی در خونه که ایستاد خواستم پیاده بشم که صدام کرد:
    - ترسا ...
    لحن صداش خیلی معمولی بود. برگشتم و معمولی تر از خودش گفتم:
    - بله ...
    - شماره باباتو بگو بزنم توی گوشیم ... می خوام بدم به مادرم ...
    شماره بابا رو گفتم و اون زد توی گوشی آیفونش ... قبل از اینکه پیاده بشم گفتم:
    - می شه دلیل تاخیر امشبتو بدونم؟
    خندید نرم و بی صدا سپس گفت:
    - بهت گفتم که اگه سوالی داری بپرس ... خودت نپرسیدی
    لجم گرفت و گفتم:
    - خب حالا که پرسیدم.
    -
    عروسی یکی از دوستام بود ... بقیه بچه ها هم اونجا بودن ... منم به زور اومدم الان هم باید دوباره برگردم.
    - اهان ...
    - ارضا شدی ...
    با یه حالت بدی نگاش کردم. نمی دونم چی توی نگام دید که اونجوری از خنده منفجر شد. منم از خجالت سرخ شدم. میون خنده اش گفت:
    - کنجکاویتو گفتم ...
    با غر غر گفتم:
    - حالا مگه من حرفی زدم ؟
    دیگه موندنو جایز ندونستم و از ماشین پیاده شدم. آرتان هم بوقی زد و راه افتاد. عجب چیزی بود این بشر من چه جوری می تونستم یک سال با این بشر زیر یه سقف زندگی کنم؟! آب می خوردم این می فهمید.
    خدا به دادم برسه... ولی کم کم داشت ازش خوشم می یومد ... از شیطنتش ... از کلاسش ... از غرورش!


    ادامه دارد ...
     
  7. من عاشق این رمانم و همچنین آرتان ‌‌♡♡♡ツ
     
    mashal از این پست تشکر کرده است.
  8. mashal

    mashal ✔❤ مهســــــا ❤✔ همراه انجمن

    6,194
    10,263
    42,475
    (( فصل ششم ))
    یک هفته ای طول کشید ولی هیچ خبری از آرتان نشد.
    همه ناخن هامو از زور حرص جویده بودم بنفشه و شبنم هم مدام منتظر خبر بودند و دیوونه ام کرده بودن.
    خدایا نکنه این بار دیگه منو سر کار گذاشته باشه؟ ولی مگه می شه؟ کار خودش هم به من گیر بود دیگه فقط من محتاج اون نبودم. شایدم منو اسکل کرده بود و اصلا مشکلی توی زندگیش نبود.
    همون شبی که ازش جدا شدم از فرداش منتظر بودم بابا بگه مامان آرتان تماس گرفته ولی هیچ خبری نشد که نشد. بازم شماره شو به من نداده بود که بتونم در صورت لزوم خبری ازش بگیرم.
    لعنتی حتی شمارمو هم نگرفته بود ... انگار اصلا براش مهم نبود.
    مثل مرغ پر کنده هی پله ها رو بالا می رفتم و از روی نرده سر می خوردم پایین. عزیز مدام غر می زد و حرص می خورد. ولی دست خودم نبود حسابی عصبی شده بود بابا هم می دونست یه چیزیم شده ولی به پر و پام نمی پیچید می دونست که اینجور وقتا نباید ازم سوالی بپرسه چون بدتر می شم.
    بالاخره بعد از گذشتن دو هفته یه روز که توی اتاق نشسته بودم و بی هدف با لب تابم بازی می کردم در اتاق باز شد و عزیز اومد تو. برعکس همیشه حتی حوصله عزیزوهم نداشتم. توجهی نکردم و به بازیم ادامه دادم عزیز نشست لب تخت و گفت:
    - ببند در اون ماسماسکو کارت دارم مادر ...
    - بگو عزیز می شنوم ..
    .- دِ نه نه ببند در اونو بذار من حرفمو بزنم بعد که رفتم بشین کارتو بکن اینجوری منم حواسم می ره تو اون یادم می ره چی می خواستم بگم.
    برای اینکه زودتر حرفشو بزنه و بره در لب تابو با غیض بستم وگفتم:
    - بفرمایید می شنوم!
    - اووه! کی می ره این همه راهو! اخلاقه تو داری یا زهر هلاهل؟
    - بگو عزیز دل و دماغ ندارما!عزیز زیر لب گفت:- چه روزیم اینا زنگ زدن ... این که حوصله نداره حالا بهش بگم می گه نه!
    با تعجب گفتم:- چی گفتی عزیز ؟
    - هیچی مادر راستش اومدم یه خبری بهت بدم ... البته به من ربطی نداره یهو نپری به منا ...
    بابات زنگ زد گفت.رادارام داشت به کار می افتاد
    :- خب؟!
    - مادر این شتریه که در خونه همه می خوابه!از دل دل کردنش عصبی شدم و گفتم:
    - اهههه عزیز یه باره بگو دارم می میرم خلاصم کن دیگه!
    عزیز چپ چپ نگام کرد و گفت:
    - استغفرالله از رو دنده چپ بلند شدیا ... من بدبختو بگو که شدم قاصد تو.
    فقط نگاش کردم تا بالاخره با همون خونسردی ذاتیش گفت:
    - بابات زنگ زد الان ...
    - خب؟
    - گفت شب مهمون دارین ...
    - کی؟!
    - نه نه منم گفتم یه دفعه ای نمی شه و حداقل می ذاشتن برای یه شب دیگه ولی خب بابات گفت اونا اصرار داشتن.
    دیگه مطمئن بودم یه خبری هست ولی از اینکه از طرف آرتان باشه مطمئن نبودم راستش دیگه بعد از دو هفته ازش نا امید شده بودم. عزیز ادامه داد:
    - آره مادر ... دختر پله و مردم رهگذر یه وقت فکر نکنی بابات می خواد به زور شوهرت بده ها فقط گفت اینا موقعیتشون خوبه و بهتره تو امشب یه کم به خودت برسی و مقبول جلوشون حاضر بشی.
    با حرص گفتم:- حالا انگار همیشه هپلی هستم!
    بعد ادمه دادم:- کی هستن حالا؟
    - نمی دونم مادر! ولی بابات خیلی هول بود و کلی هم سفارش کرد ...
    نکنه کسی جز آرتان باشه؟! نکنه بابا مجبورم کنه با طرف ازدواج کنم؟
    وای خدا حالا چه خاکی تو سرم کنم؟ چرا آرامش به من نیومده؟ از وقتی که آتوسا رفت دنبال خوش گذرونیش آرامش هم از زندگی من پر زد. عزیز از جا بلند شد و گفت:
    - پس دیگه سفارشت نمی کنما اینا برای ساعت نه می یان ...
    تا اون موقع حاضر باش.
    - چشم ...عزیز از مطیع بودن من تعجب کرد زیر لب صلواتی فرستاد و از در خارج شد.
    از جا بلند شدم. ساعت پنج بود و چهار ساعت بیشتر وقت نداشتم.
    نمی دونستم باید به خودم برسم یا اینکه خیلی ساده ظاهر شم؟
    اگه خونواده آرتان بودن کلی باید به خودم می رسیدم تا تو دل مامان آرتان جا بشم ولی اگه کسی دیگه بود ترجیح می دادم شبیه دخترای کولی برم جلوشون تا منو نپسندن ولی من که نمی دونستم کیه! ای آرتان خدا بگم چی کارت کنه!
    چرا یه خبر به من ندادی آخه؟!
    بالاخره تصمیم گرفتم آراسته باشم فوقش می گفتم نمی خوام بابا که نمی تونست زورم کنه!
    رفتم حموم وحسابی به خودم رسیدم. بعد هم که اومدم بیرون یک دست کت و دامن یاسی رنگ که حسابی بهم می یومد پوشیدم و موهامو سشوار زدم و ریختم دورم.
    خودمو که توی آینه نگاه کردم از خودم خوشم اومد ولی نمی دونستم روسری باید سرم کنم یا نه!
    عادت نداشتم جلوی مرد نامحرم حجاب داشته باشم. بهتر بود سرم نکنم بالاخره من همین بودم نمی تونستم که خودمو عوض کنم. کلی عطر به خودم زدم و ساعت هشت و نیم که شد رفتم پایین.
    بابا هم آمده بود و در حال بستن کرواتش بود با دیدن من لبخند زد و گفت:
    - سلام دختر گلم!حالا شدم دختر گل!
    ای آب زیر کاه بدجنس.
    تصمیم گرفتم اوقات تلخی درست نکنم با لبخند رفتم طرفش و در حالی که کرواتش را می گرفتم تا ببندم گفتم:
    - سلام بابا جون خسته نباشین.
    - درمونده نباشی عزیزم ... چقدر قشنگ شدی ... شدی کپی مادر خدابیامرزت.
    عزیز جون از پشت سر با یه ظرف اسپند حاضر شد و گفت:
    - هر چی خاک اون مرحومه خاک تو باشه مادر الهی ... ایشالله که سفید بخت بشی.
    بابا دستی روی موهایم کشید و گفت:
    - انشالله! ار بستن کروات که فارغ شدم نشستم روی مبل و گفتم:
    - بابا کی هستن اینا؟!
    عزیز با غیض گفت:
    - دختر یه ذره حیا کن ... یعنی تو باید خجالت بکشی الان!
    چی کار داری که کی هستن می یان می بینیشون دیگه.
    بابا با خنده گفت:- ولش کن عزیز ... این ته نغاریه منه حق انتخاب هم داره ...
    باید بدونه به کس کسونش نمی دم.
    سپس به من نگاه کرد و در حالی که کنارم می نشست گفت:
    - والا یه آقایی زنگ زد به من و گفت که برای امر خیر زنگ زده .
    من اصلا فکر نمی کردم منظورش از امر خیر خواستگاری باشه فکر می کردم برای کار زنگ زده ولی وقتی شروع کرد به حرف زدن فهمیدم تو رو دیدن و پسندیدن برای پسرشون
    . گفت شماره منو هم از یکی از همکارا گرفته ولی اسمشو نگفت.
    از اون کار درستای تهران هستن ... فامیلشون تهرانیه و از اون تهرانی های اصیلن!
    باباهه تو کار واردات و صادراته فرشه و چند تا هم کارگاه قالی بافی داره ... نه تنها توی تهران که توی همه شهرای ایران.
    پسرشونهم تک پسره و همین یه دونه اس.
    اسمشو گفت ولی سخت بود یادم رفت فقط یادمه که گفت پسرش دکتره!توی دلم قند آب می شد اونم تن تن! خودشون بودن.
    خدایا خودمو به خودت می سپارم هنوز حرف بابا تموم نشده بود که صدای زنگ بلند شد.
    من از جا پریدم و عزیز و بابا بهم خندیدن سریع رفتم جلوی آینه و نگاهی به خودم کردم ذره ای آرایش نداشتم فقط برق لب کمرنگی روی لبام بود که رنگ پریده نباشم.
    زیر لب گفتم:- کاش یه ذره سرمه زده بودم. چشام خیلی بی حال تر از همیشه شدن.
    ولی دیگه وقتی برای این کارا نداشتم. در باز شد
    . اول از همه آقای قد بلند و خوش استیلی وارد شد که حدس زدم باید بابای آرتان باشه پوست سبزه و صورت کشیده ای داشت چشم و ابرو مشکی بود و از جذابیت چیزی کم نداشت.
    نگاهش مهربان بود که از همان لحظه به دلم نشست.
    پشت سر او خانم فوق العاده جوان و فوق العاده زیبا و خوش تیپی وارد شد که با دیدنش دهنم باز موند.
    این مامان آرتان بود یا خواهرش؟
    شال قشنگی رو طوری روی سرش بسته بود که هم حسابی شیک بود و هم همه موهاشو پوشونده بود و حتی یه تار از موهاش هم پیدا نبود.
    صورت گرد و سفیدی داشت با چشمای کشیده و خمار عسلی رنگ.
    آرتان دقیقا تلفیقی بود از پدر و مادرش!
    حقا که خدا کم نذاشته بود برای این بشر.
    مادرش هم خیلی مهربون می زد و اونم به نظرم دوست داشتنی اومد.
    خیلی صمیمی منو در آغوش کشید و در حال بوسیدن گونه ام گفت:- ماشالله به سلیقه آرتانم.بابای آرتان هم با بابا دست داد و مشغول خوش و بش شدن. بالاخره آرتان وارد شد.
    خدای من!!!!! واقعا چرا پسرا تا کت و شلوار می پوشن اینقدر خواستنی می شن؟
    کت و شلوار مشکی رنگی پوشیده بود با پیراهن قهوه ای رنگ و کروات کرم قهوه ای.
    موهاشو خیلی خوشگل ژل زده بود و دختر کش که بود دیگه هزار بار بدتر شده بود.
    سبد گل خیلی بزرگی دستش بود عزیز سریع ازش گرفت و مشغول تعارف شد.
    من گوشه ای ایستاده بودم و عین آدم ندیده ها بهش نگاه می کردم.
    آرتان بعد از تحویل سبد گل به عزیز تازه متوجه من شد و وقتی متوجه نگاه خیره من شد پوزخندی کنج لبش ظاهر شد و نگاهش را به سمت بابا برگرداند.
    لعنتی! انگار اصلا منو ندید! این همه افسونگری من چشمشو نگرفت؟
    خوب نگیره به درک! اصلا مگه اون کیه؟ چرا دوست دارم جلوش جلب توجه کنم؟
    اون که یه روزی همینطور که اومده قراره بره پس چرا باید برام اهمیت داشته باشه.
    با صدای بابا به خودم اومد:- دخترم بیا بشین اینجا کنار خودم.
    تازه فهمیدم مدت طولانی بی هدف کنار سالن ایستاده و مشغول فکر کردن بودم.
    خجالت کشیدم و رفتم نشستم کنار بابا.
    آرتان هم بین پدر و مادرش و روبروی من نشسته بود.
    با دیدن حجاب کامل مامان آرتان پشیمون شدم از اینکه یه روسری نینداختم روی سرم ولی انگار براشون مهم نبود چون نگاشون هنوز هم مهربون بود.
    شایدم چون منو عشق پسرشون می دونستن و برام احترام قائل بودن.
    بابا و آقا تهرانی حسابی گرم گفتگو بودن. مامان آرتان هم با عزیز مشغول بود زیر چشمی نگاهی به آرتان کردم که دیدم خیلی معمولی پاهای بلندش را روی هم انداخته و به حرف های باباها گوش می کنه.
    بعد از چند دقیقه بابای آرتان که متوجه شده بود حوصله من سر رفته لبخندی زد و گفت:
    - آقای رادمهر از هر چی بگذریم سخن دوست دوست خوش تر است بهتره بریم سر اصل مطلب ماشالله شما اینقدر بیانتون شیواست که آدم همه چیزو فراموش می کنه.
    بابا هم که مشخص بود حسابی از بابای آرتان خوشش اومده خندید و گفت:
    - اختیار دارین آقای تهرانی ...
    شما خودتون صاحب اختیارین هر جور صلاح می دونین.
    - راستش همونطور که تلفنی هم خدمتتون عرض کردم این آرتان گل من از اون اول سرش گرم کتاب و درسش بود و هیچ وقت هیچ خلافی ازش سر نزده ... تا الان هم از هیچ دختر خانومی خوشش نیومده بود تا اینکه دختر شما رو دیده و خلاصه دل از کفش رفته.
    ما هم که دیدم چی از این بهتر که این تنها اولادمونو دوماد کنیم و تو لباس دومادی ببینیمش این بود که قرار امشبو گذاشتیم و خدمتتون رسیدیم ولی حقیقتا حالا دیگه خود من هم شیفته شما و دختر خانوم گلتون شدم و آرزوی قلبیم اینه که این وصلت سر بگیره ...
    - شما لطف دارین آقای تهرانی برای ما هم مایه مباهاته ...
    - اگر اجازه بدین این دختر و پسر گل چند کلام با هم صحبت کنن اگه به تفاهم رسیدن اونوقت می ریم سر مباحث بعدی ...
    - بله خواهش می کنم ...
    دخترم ترسا پاشو آقا رو راهنمایی کن عزیزم.
    از جا بلند شدم و بدون نگاه کردن به آرتان راه اتاقم رو در پیش گرفتم.
    آرتان هم با قدم های استوار دنبالم می آمد.
    وارد اتاق که شدم خیلی راحت نشستم لب تخت و گفتم:
    - هر جا دوست داری بشین.
    چپ چپ نگام کرد و گفت:
    - ممنون از مهمون نوازیتون.
    تو دلم قند آب شد که تونستم لجشو در بیارم.
    نشست لب صندلی میز کامپیوترم و گفت:
    - حالم از این مراسمای مسخره به هم می خوره.
    - من بدتر از تو ...
    - حالا یعنی ما باید با هم چه حرفی بزنیم؟
    - مثلا باید بگیم شما چه انتظارایی از همسر آینده تون دارین؟
    پوزخندی زد و گفت:
    - و منم می گم که من هیچ انتظاری ندارم و از اونم همین انتظارو دارم.
    - پس انتظار داری ...
    - آره انتظار دارم که هیچ کاری به کارم نداشته باشه ...
    ترسا تو می یای تو خونه من زندگی می کنی ولی هیچ کاری به کار هم قرار نیست داشته باشیم ... اوکی؟
    - نه بابا! پس انتظار داری صبح به صبح پاشم برات صبحونه درست کنم و شب به شب با بوی قورمه سبزی ازت استقبال کنم.
    خنده اش گرفت ولی جلوی خودشو گرفت و گفت:
    - نه فقط گفتم که بدونی ...
    - آرتان بهتره به بابا مامانت و بابای من بگی که مراسممون هر چی بی سر و صداتر باشه بهتره.
    - نمی شه.
    - چرا؟
    - چون من تک فرزند اونام برام آرزوهای زیادی دارن و من نمی تونم نسبت به خواسته اشون بی تفاوت باشم.
    اخمامو تو هم کردم و گفتم:- بچه نه نه!
    هنوز این حرف از دهنم کامل خارج نشده بود که چونه ام تو دست قوی آرتان مشت شد.
    صورتشو آروده بود نزدیک صورتم. نفسای داغش روی صورتم پخش می شد.
    حتی نفسش هم بوی عطر تلخشو به خودش گرفته بود.
    چشماش اینقدر ترسناک ده بود که ترجیح دادم چشمامو ببندم.
    از لای دندوناش گفت:- چی گفتی؟!
    با تته پته گفتم:- من ؟ ... هی هیچی!
    فشار دستش بیشتر شد و گفت:- ترسا خوب گوش کن ببین چی می گم. توهین به من بکنی نکردی!
    نه به من نه به خوانواده ام. اینو بدون که اونا از جونم برام بیشتر عزیزن و در ضمن شخصیتمم برام خیلی مهمه.
    با این القاب بچه گونه خداحافظی کن خانوم کوچولو ... گرفتی مطلبو؟
    !داشتم سکته می کردم قلبم عین قلب یه بچه کوچولوی بی پناه می کوفت.
    وقتی نگاهمو دید دستشو کشید و عقب و از جا بلند شد. شاید فهمیده بود دارم سکته می کنم و الانه که بمونم روی دستش.
    بدون اینکه حرفی بزنه از اتاق رفت بیرون.
    مشتمو کوبیدم روی تخت:- کثافت عوضی! آشغال الدنگ ... به خدا آرتان موهاتو از ته می تراشم کچلت می کنم. می زنمت ... لباساتو توی تنت پاره می کنم. آبروتو می برم ... نکبت بی شعووووووووور...با صدای در از جا پریدم.
    آرتان با لبخند وارد شد و گفت:- اگه از فحش دادن خسته شدی پاشو بریم پایین . درست نیست من تنها برم.
    زل زدم توی چشماش نفسام با خشم می یومدن و می رفتن.
    آرتان گفت:- اوه ترسیدم ! به هیچکس اینجوری نگاه نکن خواهشا یه وقت سکته می کنه.
    به دنبال این حرف غش غش خندید.
    دیگه تحمل نداشتم جایی که اونم هست بایستم.
    سریع از اتاق خارج شدم و بدو بدو از پله ها رفتم پایین. ناخونامو محکم توی دستم فرو می کردم که گریه ام نگیره. چه آشغالی بود آرتان! آشغال تر از اونی که فکرشو می کردم.
    وقتی وارد جمع شدیم نگاه همه به سمت ما کشیده شد.
    نگاه بابا اینقدر مشتاق بود که فهمیدم هیچ مشکلی وجود نداره و نقشه ام واقعا گرفته.
    از ته دل دلم می خواست جواب منفی بدم و پوز آرتانو به خاک بمالم ولی اینجوری همه نقشه هام نقشه بر آب می شد. بابا دست منو گرفت و گفت:
    - خب دخترم چی شد؟شانه ای بالا انداختم و گفتم:
    - باید فکر کنم.زیر چشمی آرتانو پاییدم.
    از حرص داشت پوست لبشو می کند. فکر کنم حسابی از جواب مثبت من خونواده اشو مطمئن کرده بود چون اونا هم تعجب کردن و آرتان هم حسابی کنف شده بود.
    به خصوص که مامان باباش هی نگاش می کردن و با نگاه ازش می پرسیدن قضیه چیه؟
    ولی بابا که حقو به من می داد با لبخند گفت:
    - درسته دخترم حرف یک عمر زندگیه ..
    .بابای آرتان گفت:- دخترم چقدر مهلت می خوای که فکر کنی؟
    - فکر کنم دو هفته کافی باشه ...
    آرتان لحظه به لحظه عصبی می شد.
    داشت تند تند با پاهاش روی زمین می کوبید. مامانش هم مشخص بود که نگران پسرشه چون مدام با نگاهش آرتانو دلداری می داد مطمئن بودم آرتان بیشتر از من دلش می خواد این مجلسو به هم بزنه و بیخیال همه چیز بشه.
    نکنه واقعا بشه؟! نکنه بره دیگه پشت سرشو هم نگاه نکنه؟
    عجب غلطی کردم! اصلاً بره به درک. پسره بی شعور لیاقت هم خونه شدن با منو نداره. برای چی باید بترسم؟
    برای یه خارج رفتن که نباید خودمو بدبخت کنم.
    از کجا معلوم توی این یه سالی که قراره باهاش زندگی کنم دیوونه ام نکنه. اصلا من همه چیو می سپارم دست خدا و سعادتمو از اون میخوام. با صدای تشکر و خداحافظی مهمونا از جا بلند شدم.
    مامان آرتان به سمتم اومد و منو در آغوش کشید. بغلش چقدر مهربون بود! یاد مامان افتادم ...
    این دومین زنی بود که آغوشش منو یاد مامان خدابیامرزم می انداخت.
    چند لحظه ای توی بغلش موندم و اون زیر گوشم گفت:
    - امیدوارم نا امیدم نکنی عروس گلم ...بهش لبخند زدم.
    خودمم می دونستم جوابم مثبته و این مهلتو فقط برای خل کردن آرتان خواستم.
    آرتان حتی با من خداحافظی هم نکرد و خیلی زود رفت. ولی باباش مثل مامانش خیلی گرم دست منو فشرد و ازم خواست خوب فکر کنم. بعد از رفتن اونا ولو شدم روی مبل و نفسمو با صدا دادم بیرون بابا هم کنارم نشست و در حالی که گره کرواتش را شل می کرد گفت:
    - عجب خونواده اصیلی بودن! ده تای ما رو می خرن و آزاد می کنن ولی یه ذره افاده و کبر نداشتن
    !عزیز هم گفت:- ماشالله عجب دومادی بود! چشمم کف پاش مادر خیلی به هم میاین خیلی آقا و خوشگل بود.
    از لحن عزیز خنده ام گرفت و عزیز ادامه داد:
    - مامانش چقدر خانوم و نجیب بود! همچین که حرف می زد دلم می خواست زل بزنم توی دهنش ...
    این دندوناش مثل مروارید سفید و ردیف ...با خنده گفتم:
    - استغفرالله عزیز خجالت بکش!بابا هم خندید و رو به من گفت:
    - نظرت چیه؟ جدی می خوای فکر کنی یا خواستی ناز کرده باشی؟
    نمی شد رک به بابا بگم موافقم! ممکن بود شک کنه.
    از این رو گفتم:- نه واقعا می خوام فکر کنم. آخه ازدواج تو برنامه کاری من نبوده.
    - خوب پسریه ترسا ... عین مانی ... حیفه از دست بره
    .در حالی که از پله ها بالا می رفتم گفتم:- روش فکر می کنم.روزی که آرتان اومد خواستگاری من پنج شنبه بود.
    امروز هم دوباره پنج شنبه بود ... قرار بود با بچه ها بریم پاتوق ... دوست داشتم برم ببینم آرتان هم می یاد یا نه. لباس مرتبی پوشیدم و از خانه خارج شدم. از وقتی آرتان اومده بود خواستگاری سختگیری بابا نسبت به من کمتر شده بود و حتی اگه تا سر کوچه هم می خواستم برم سوئیچ ماشینو بهم می داد.
    حتی یه بار بهم گفته بود می خواد ماشینو به اسم خودم بکنه.
    بنفشه و شبنم که سوار شدند مشت و لگدشان بود که به سمتم می پرید.
    بنفشه گفت:- خیلی کثافتی یه هفته است هر چی زنگ می زنم جواب سر بالا می دی عزیز هم که می گفت رفتی ویلای شمیران ... آشغال نمی گی از فوضولی کهیر می زنم؟
    از عمد به عزیز گفته بودم به شبنم و بنفشه بگه ویلای شمیرانم که هوس نکنن بیان اونجا . حوصله اشونو نداشتم.
    شبنم گفت:- اومد یا نه؟ کشتی مارو ...
    - ای بابا! رو دسته هر چی فوضوله بلند شدین شما ... آره اومد ...
    - وای خدا جون! چی پوشیده بود؟
    - گونی ...
    - زهرمار آرتان با اون پرستیژ و اون ماشینش گونی می پوشه؟
    - خب کت و شلوار پوشیده بود دیگه ...
    - چه رنگی
    ؟- کتش سبز خیاری بود شلوارشم زرد قناری کفشاشم اسپرت نارنجی یه پاپیون خوشگل صورتی هم زده بود.
    شبنم و بنفشه چپ چپ نگام کردن و شبنم با غیض گفت:
    - به خدا پاشنه کفشمو الان می کنم تو چشمت ...خندیدم و گفتم:
    - کت شلوار مشکی ... پیراهن قهوه ای ... کروات کرم قهوه ای ... کفش مشکی براق ... موهاش ژل زده فشن!
    بنفشه افتاد روی من و گفت:- ای بمونه تو حلقومت الهی!
    شبنم خودشو به چپ و راست تکون داد و گفت:
    - ای خدا ملت چه شانسایی دارن!
    - حواستون انگار نیستا! آرتان مال من نیست آرتان پل منه برای پریدن اونور ...
    - خیلی خری اگه نگهش نداری ترسا به خدا از این بهتر هیچ وقت گیرت نمی یاد.
    - بهتر! من هیچ وقت نمی خوام شوهر کنم ...
    - آخه دیوونه همه حسرت یه نگاشو می خورن حالا این شازده می خواد هلو شه بره توی گلوی تو اونوقت تو تفش می کنی؟!
    - این قراره من و آرتانه
    - یعنی خودت حرفی نداری
    - معلومه که دارم ... من نمی خوام زن این روانی بشم به خدا می گه روانشناسه ... ولی از صد تا دیوونه بدتره یه اخلاق گهی داره که نگووووووووو داشتم روی بالا می آوردم.
    - بیشعوووووووور خیلی هم دلت بخواد پسر هر چی اخلاقش چیز مرغی تر باشه جذاب تره!
    - نکبت! صد سالم ...
    - تو از بس که این نیما نازتو کشیده بد عادت شدی یه مدت که با این آرتان زندگی کنی می فهمی دنیا دست کیه.
    پیچیدم توی پارکینگ و گفتم:
    - امیدوارم هیچ وقت نبینمش ... یه جوری برنامه ریزی می کنم که هر وقت اون هست من نباشم.
    - از بس خری ...
    - به خودم مربوطه و مجمع بین المللی خرها ... تو رو سننه.
    ماشینو که پارک کردم هر سه پیاده شدیم و شبنم گفت:- شازده هم هست!
    چرخیدم و با دیدن ماشینش گفتم:- وای یا ابوالفضل!
    - گربه هه رو دم حجله کشته ها! رنگت مث استفراغ بچه شد ...
    - اه خفه شوووووووووو
    - دیدی ؟ تا شیر می خوره عق می زنه انگار پنیر داده بیرون ...
    منو و شبنم گذاشتیم دنبال بنفشه و جیغمون رفت بالا بنفشه هم با خنده حرفشو ادامه می داد.
    بالاخره گرفتیمش و بعد از زدن چند تا تو سری و تو گوشی رفتیم تو ... هنوزم داشتیم غش غش می خندیدیم و برای همینم تا وارد شدیم همه به سمتمون برگشتن.
    اصلا به سمت میز پسرها نگاه هم نکردم و خیلی بی خیال پشت بهشون نشستم در حالی که خون داشت خونمو می خورد.
    شبنم نشست کنارمو در حالی که جوری حرف می زد که کسی جز خودمون سه تا منظورشو نفهمه گفت:
    - ترسا آرتان همچین نگامون کرد که نگووووو
    - چشش دراد الهی!
    - نگو تو رو خدا چشمای به اون قشنگیشو
    - پیشکش! بعد از من تو ورش دار
    - وا! انگار داره اسباب بازیشو می بخشه
    .- حیف اسباب بازی!
    بنفشه گفت:- اوه اوه چنگالشو پرت کرد توی بشقابش پاشد رفت دستشویی ...
    - دروغ!
    - نه بابا به خدا بچرخ ببین دوستاشم همچین با شک دارن نگامون می کنن
    - گور تو گور همه اشون!
    گارسون که اومد هر سه غذا سفارش دادیم و منتظر نشستیم تا غذامون بیاد.
    آرتان هنوز از دستشویی نیومده بود بیرون. شبنم گفت:
    - بمیرم الهی! نکنه بچه ام رگشو زده باشه ...
    - بمیره راحت شم...
    - قصی القلب بی شرف!
    غذاهارو آوردن و روی میز چیدن ولی آرتان هنوز هم نیومده بود بیرون.
    چند قاشق بیشتر نخورده بودم که بنفشه به سرفه افتاد شدید و شبنم هم در حالی که رنگش پریده بود گفت:
    - ترسا اومد بیرون الان هم داره با خشم می یاد طرفمون ... پاشیم در بریم ...
    قبل از اینکه فرصت کنم بچرخم به طرفش سایه اشو درست بالای سرم حس کردم.
    بی اراده سرمو گرفتم بالا . درست پشت سرم ایستاده بود و دستاشو گذاشته بود روی پشتی صندلی.
    چشمم که افتاد تو نگاش بدون اینکه سلام کنه یا چیزی بگه گوشیشو از جیبش در آورد و با تحکم گفت:
    - شمارتو بگو ...با چشمای گشاد شده گفتم:
    - هان؟!اینقدر هنگ کرده بود که معنی کلماتو هم نمی فهمیدم. دوباره و اینبار بلند تر گفت:
    - شمارت ....سریع خودمو پیدا کردم و توی جلد ترسا فرو رفتم و گفتم:
    - واسه چی؟
    - مهم نیست ... بگو ...
    - و اگه نگم؟
    خم شد روی صورتم. علاوه بر خودم شبنم و بنفشه هم حسابی ترسیده بودن.
    آروم و شمرده شمرده گفت:- تا اون روی سگ منو بالا نیاوردی ... شمارتو بگو ...
    آب دهنمو قورت دادم و شمارمو گفتم.
    جرات نداشتم دیگه بر خلاف میلش حرفی بزنم ممکن بود میزو بکوبه توی سرم از آرتان دیوونه بعید هم نبود. وقتی شماره رو زد توی گوشیش برای اینکه مطمئن بشه سر کارش نذاشتم شماره رو گرفت و وقتی چراغ گوشی روی میز شروع به خاموش و روشن شدن کرد فهمید که درست گفته ام.
    بدون حرف راهش را به سمت در رستوران کج کرد و خارج شد. بعد از اینکه از رفتنش مطمئن شدیم بنفشه نفسش را با صدا بیرون داد و گفت:
    - یا قمر بنی هاشم! ترسا دلم برات می سوزه! عین اژدهای دو سر میمونه ...
    شبنم هم با بغض گفت:- داشتم از ترس می مردم ...
    سعی کردم خونسرد باشم و از این رو گفتم:- نه بابا! همچین پخی هم نیست ... فقط قپی می یاد ... آدمش می کنم من الان مجبور شدم کوتاه بیام چون نمیخواستم وسط رستورانی که همه کارکنانش می شناسنمون آبروریزی درست بشه.
    - دوستاش بدتر از ما ترسیده بودن و داشتن با چشمای گشاد شده نگاهمون می کردن.
    - من موندم این با این اخلاق گندشو چه جوری سوگولی مامان باباشه.
    - لابد فقط واسه ما سگه ...
    اشتهام کور شده بود و نمی تونستم دیگه چیزی بخورم. تکیه دادم به پشتی صندلی و به فکر فرو رفتم.
    چطور قرار بود با این بشر زندگی کنم؟ ای خدا به من صبر بده.
    یهو صدای جیغ شبنم بلند شد:- ترسا برات اس ام اس داد.
    سریع گوشیو از دست شبنم قاپیدم. تازه چشمش افتاد به شماره اش که به رند می گفت زکی!
    اس ام اسو باز کردم نوشته بود:- مثل یه دختر خوب پاشو بیا بیرون کارت دارم ... بچه بازیم در نیار وگرنه مجبور می شم بیام تو با یه زبون دیگه باهات حرف بزنم.
    جلوی دوستام و دوستات فکر نکنم زیاد جلوه خوبی داشته باشه ...اس ام اسش یه تهدید بود.
    چاره ای نبود باید می رفتم. بلند شدم و گفتم:- من می رم بیرون یه هوایی عوض کنم شمام تا غذا خوردین بیاین.
    پول غذامو دادم به بنفشه و رفتم بیرون. توی محوطه جلوی رستوران نبود.
    مونده بودم کجا برم دنبالش که اس ام دومش اومد :
    - بیا پشت رستوران ...
    پشت رستوران یه فضای سبز خیلی رویایی و قشنگ بود با شبنم و بنفشه کلی عکس اونجا گرفته بودیم یه بهشت کوچولو بود ...
    راهمو به اون سمت کج کردم و رفتم پشت رستوارن خدا رو شکر خلوت بود و جز آرتان کسی اونجا نبود.
    در حالی که دستشو کرده بود توی جیب شلوارش وسط پارک ایستاده بود و با جدیت به من نگاه می کرد.
    نزدیکش که رسیدم گفت:- کاش همیشه دختر خوبی بودی ...
    - این مسخره بازیا یعنی چی؟
    - این سوالیه که من دقیقا الان میخواستم ازتو بپرسم...
    - آبرومو جلوی دوستام بردی
    - این به اون در که توام آبروی منو جلوی مامان بابام بردی ...
    انگار یادت نیست قرارمون چی بود؟
    تو باید نقش دوست دختر منو بازی میکردی.
    یعنی منو تو از قبل با هم حرف زده بودیم و قرارامون رو هم گذاشته بودیم.
    اون دو هفته وقت لعنتی چی بود یهو این وسط؟
    - هر دختری نیاز به مهلت داره ...
    - بله ولی نه دختری مثل تو که از خداشه من بگیرمش ...جیغ کشیدم:
    - خفه شوووووخواستم برم که مچ دستمو گرفت.
    با شتاب مچمو از دستش خارج کردم و شروع کردم به دویدن ولی هنوز چند قدم بیشتر دور نشده بودم که با یه حرکت ناگهانی منو چسبوند به دیوار ...
    دستمو هم سفت گرفت و چنان فشار می داد که استخونام داشت پودر می شد در گوشم گفت:
    - این بازیه که شروعش کردی دختر خانوم ... اجازه نمی دم با غرورم بازی کنی ... من با پدر مادرم حرف زدم و نمی ذارم سکه یه پولم کنی ... فردا زنگ می زنی خونه مون و جواب مثبتتو به مامانم می گی. فهمیدی؟
    داشتم از زور درد می مردم ولی گفتم:
    - محاله ... اصلا من پشیمون ...فشار دستش بیشتر شد.
    از درد جیغ زدم و اشکام سرازیر شد از ناتوانی خودم لجم گرفت حق نداشتم جلوی اون غول بی شاخ و دم اینجوری ضعف نشون بدم.
    آرتان دوباره گفت:
    - زنگ می زنی ...چاره ای نبود اگه بازم مخالفت می کردم دستمو می شکست.
    میون هق هق گفتم:- باشه ... باشه کثافت ولم کن دستم شکست.
    فشار دستش کم شد و ولم کرد.
    خودمو کشیدم کنار و گفتم:
    - وحشی ...از جیبش دستمالی در آورد و گفت:
    - مثل بچه ها اشکت دم مشکته! بگیر پاک کن اشکاتو ... فردا منتظر زنگت هستم ...
    یادت باشه که اگه یادت بره اون روی منو هم می بینی ...
    - نیست که الان ندیدم!
    - این نصفش بود ... برای ترسوندن تو ..بدون اینکه دستمالو بگیرم راهمو گرفتم و رفتم سمت ماشین.
    بنفشه و شبنم هم کنار ماشین منتظرم ایستاده بودند.
    کاملا نا خودآگاه کلیدمو از توی کیفم در آوردم و رفتم سمت ماشینش. بنفشه و شبنم فقط نگاه میکردند و نمی دونستن قصدم چیه؟
    به ماشین که رسیدم کلیدو گذاشتم روی بدنه خوشگلش و با غیض یه خطر سرتاسری روی بدنه اش کشیدم.
    از اول تا آخر .... بنفشه جیغ زد:
    - ترسا!کارم که تموم شد رفتم طرف ماشین سوار شدم و بدون توجه به بچه ها ماشین رو روشن کردم.
    سریع پریدند بالا چون می دونستن اگه نیان می رم.
    بنفشه و شبنم جیغ جیغ می کردن ولی اصلا نمی فهمیدم چی میگن.
    اینقدر له شده بودم که زده بودم به سیم آخر ... بنفشه و شبنم را پیاده کردم بدون اینکه کلمه ای حرف زده باشم.
    خودم هم به سمت خانه رفتم. ماشین را پارک کردم و رفتم تو ... خدا رو شکر عزیز توی آشپزخونه بود باباهم توی اتاقش یه راست رفتم توی اتاقم درو قفل کردم.
    افتادم روی تخت و از ته دل زار زدم.
    دستم هنوز هم می سوخت و حسابی قرمز شده بود. اینقدر زار زدم که از خستگی خوابم برد.
    صبح که بیدار شدم بابا و عزیز مشغول خوردن صبحانه بودن رفتن توی آشپزخونه و در حالی که چشمانم را می مالیدم گفتم:
    - سلام ...عزیز سریع گفتم:
    - سلام مادر صبحت بخیر ... دست و صورتتو شستی؟
    - نه عزیز حال نداشتم ...بابا گفت:
    - زشته دختر ... بلند شو همین الان برو دست و صورتتو بشور ...
    با نق نق رفتم سر ظرفشویی و صورتمو گیرفتم زیر شیر.
    عزیز جیغ زد:- می چایی !
    - به درک!
    - با عزیز درست صحبت کن ترسا!
    - وا مگه چی گفتم؟
    نشستم سر میز و عزیز استکان چایی رو گذاشت جلوی دستم در حالی که خامه شکلاتی رو می مالیدم روی نون به بابا گفتم:
    - بابایی ...
    - باز چی شده؟
    لقمه رو انداختم تو سفره و گفتم:- شد من یه بار شما رو صدا کنم شما درست جوابمو بدین؟
    عزیز به طرفداری از من گفت:
    - راست می گه دیگه سهراب ... تو خیلی دخترمو اذیت می کنی ...
    بابا با خنده گفت:- ای بابا چند نفر به یه نفر ... خیلی خب! ببخشید ... بفرمایید دختر گلم ...
    بی مقدمه گفتم:- زنگ بزنین خونه آقای تهرانی اینا ...
    دست بابا وسط راه خشک شد. بیچاره داشت لقمه را به طرف دهنش می برد. چند لحظه نگام کرد و سپس لقمه رو گذاشت روی میز و گفت:
    - جوابت منفیه؟!
    پس بگو چرا خشک شد!
    ترسید لقمه به این چرب و نرمی از دست بره. با دلخوری گفتم:
    - نخیر ... مثبته!
    عزیز چنان کلی کشید که گوشم کر شد.
    گوشمو گرفتم ولی چیزی نگفتم که عزیز از دستم دلخور نشه.
    بیچاره یعنی شاد شد! بابا هم صورتش شکفت و با شادی گفت:
    - مبارکت باشه بابا ...
    - مرسی ولی هنوز که خبری نشده!
    شاید سر همون قضیه کی داده کی گرفته به توافق نرسیم ...
    بابا خندید و گفت:- تو کاری به این کارا نداشته باش ... خوب فکراتو کردی بابا؟
    بعدا پشیمونی دیگه سودی نداره ها ...
    جونم بابا! چه مرهبون شده!
    سری تکان دادم و گفتم:
    - نه بابا ... مطمئنم ...
    - خیلی خب پس عجله ای نیست ... آخر هفته باهاشون تماس می گیریم ...
    نباید دیگه اصرار می کردم حالا بابا فکر می کرد چقدر هول شوهر دارم! ولی چه می شه کرد؟
    از آرتان می ترسیدم ... آب دهنمو قورت دادم و گفتم:
    - نه بابا همین امروز زنگ بزنین ... امروز جمعه است لابد آقای تهرانی خونه است ...
    نیازی نیست تا آخر هفته صبر کنین ...
    بابا چپ چپ نگام کرد و گفت:
    - نه به اون وقت که می گفتی شوهر نمی کنم و منو با لباس قورت می دادی نه به الان!
    - خب بگین دیگه ...بابا از جا بلند شد و گفت:
    - من که از کارای تو سر در نمی یارم.
    قبل از اینکه بابا از آشپزخونه خارج بشه گفتم:
    - بابا می زنین دیگه؟!بابا حرفی نزد ولی عزیز زد پشت دستمو گفت
    :- نه نه چته؟! گیر نکنه تو گلوت! هول کردی چرا؟ پسره که سر جاشه!
    با خنده گفتم:- عزیز دیدی که چه جیگر بود می ترسم این دخترای ورپریده بدزدنش!
    عزیز گونه اشو چنگ زد و گفت:- وای خدا مرگم بده نه نه! تو که اینجوری نبودی ... این حرفا چیه؟
    بابات می شنوه ناراحت میشه بالاخره مرده غیرت داره.
    از جا بلند شدم و در حالی که گونه عزیزو می بوسیدم گفتم:
    - به بابا که نمی گم عزیز دلم ... دارم به شما می گم ما که با هم این حرفا رو نداریم.
    - باشه مادر به منم نگو ... درستش نیست!
    حالام برو یه زنگ بزن به خواهرت بهش بگو چی شده ... بالاخره همین یه خواهرو داری بعدا بفهمه دلخور می شه ..
    - چشم!از آشپزخونه که رفتم بیرون بابا رو دیدم که از کنار میز تلفن بلند شد.
    با دیدن من گفت:- خانوم خانوما شب میان اینجا برای صحبت های نهایی ... قراره با خونواده عموش بیان ...
    برو زنگ بزن آتوسا هم با مانی بیاد.
    - بابا به آتوس هم شما زنگ بزنین ...
    - می شه بپرسم چرا؟جرات نکردم حرفی از خواستگاری نیما و نوید و طرفداری آتوسا از اونا بزنم
    . برای همینم شونه ای بالا انداختم و گفتم:
    - من می خوام برم حاضر بشم.
    بابا سری تکان داد و دوباره پای تلفن نشست. اصلا فکر نمی کردم اینقدر زود بخوان بیان اینجا سریع رفتم سر کمدم و شروع به زیر و رو کردن لباس هام کردم.
    دست آخر کت و شلوار کرم رنگی انتخاب کردم با دستمال گردن قهوه ای! خیلی شیک بود و بابا از سفرش به ایتالیا برام آورده بود.
    موهامو هم که طبق معمول می خواستم سشوار بکشم و لخت بریزم دورم. یه زنگ به شبنم زدم و یکی هم به بنفشه ...
    کارها داشت درست می شد.
    بنفشه و شبنم دوباره همون دوستای خوب خودم شده بودن و حسابی برام ترکوندن ...
    حتی عذا گرفتن برای جشن من چه لباسی باید بپوشن و بنفشه تند قطع کرد که بره پارچه بخره ببره پیش خیاط مامانش از ادا و اطوارهاشون خنده ام می گرفت.
    باید آدرس برادر شبنمو ازش می گرفتم. داداشش وکیل مجربی بود و برای گرفتن ویزای کانادا مسلما می تونست کمکم کنه ولی باید صبر می کردم تا همه کارا درست بشه.
    ساعت هفت که شد کت و شلوارمو پوشیدم و موهامو هم سشوار زدم. قرار بود ساعت هشت بیان هنوز دقایقی به اومدن مهمونا مونده بود که در اتاقم باز شد و آتوسا پرید تو ...
    از صبح هر چی خواسته بود تلفنی باهام حرف بزنه طفره رفته بودم .... ولی حالا دیگه نمی تونستم کاری بکنم!
    از جا بلند شدم و با لبخند گفتم
    :- سلام آباجی گلم ...
    - ای آب زیر کاه موذی ...
    - ا آتوسا بد نشو دیگه ...
    - خب تو که یکیو زیر سر داشتی چرا زودتر نمی گی؟
    - اینطور نیست ...
    مانی سرشو آورد توی اتاق و گفت:
    - سلام خواهر زن! خندیدم و گفتم:
    - سلام مانی جون ...
    - بیاین بیرون خواهرای خوشگل ... مهمونا اومدن فکر کنم ..
    آتوسا با غیض دستمو کشید و گفت:
    - بعدا من با تو حرف دارم ...لجم گرفت!
    اصلا گیریم هم که آرتان دوست پسر من بود به اتوسا چه ربطی داشت. دختره فوضول!
    پایین که رفتیم مهمونا در حال وارد شدن بودن.
    باباش زودتر اومده بود تو و داشت با بابا خوش وبش می کرد مامانش هم تازه اومده بود وقتی رسیدم پایین آقایی جوونتر هم که خیلی شبیه به بابای آرتان بود وارد شد
    . رفتم جلو و سلام کردم مامان آرتان زود خودشو به من رسوند و بغلم کرد. چه بوی خوبی می داد!
    گونه امو با عشق بوسید و گفت:
    - قربونت برم الهی عروس خوشگلم ... تو فرشته ای که تونستی دل آرتان منو ببری ...
    با لبخند گفتم:- شما لطف دارین خانوم تهرانی ...
    اومد وسط حرفم و گفت:- عزیزم از امروز منو نیلی صدا کن ...
    - آخه ...
    - خواهش می کنم دختر عزیزم ...
    - چشم نیلی جون.
    بابای آرتان گفت:- نیلی جان اینقدر عروسمو سر پا نگه ندار لطفاً ...
    با بابای آرتان هم دست دادم و باباش با عشق پیشونیمو بوسید.
    بعد از اون نوبت به عموش و زن عموش رسید که هر دو جوون بودن و بعدا فهمیدم یه دختر یازده ساله دارن فقط ...
    وقتی همه اومدن تو تازه آرتان افتخار داد و وارد شد.
    خواستم به تلافی کاری که کرده بود بهش محل نذارم و برم بشینم ولی دیدم زیر ذره بین هستم برای همین هم بدون اینکه نگاش کنم سبد گلو از دستش گرفتم و گفتم:
    - چرا زحمت کشیدین؟
    - زحمتی نبود ...وقتی از کنارم رد شد تازه تونستم نگاش کنم.
    کت شلوار دودی رنگ پوشیده بود با پیراهن خاکستری و کروات دودی ... خدایی خوش تیپ بود!
    بازم به من نگاه نکرد اصلا ندید چی پوشیدم. آخ آرتااااااااااااااان من نمی دونم خدا از خلقت تو چه انگیزه ای داشته!
    فکر کنم تو رو برای دست گرمی آفریده باشه. آخه تو چه موجودی هستی؟!!!!
    سبد گلو روی میز تلفن گذاشتم و رفتم نشستم کنار بابا ...
    مامان آرتان با لبخند گفت:
    - آقای رادمهر اگه اجازه بدین ترسا جون بشینه پیش آرتان من ...
    دیگه این دوتا مال همه ان ...بابا هم خندید و گفت:
    - خواهش می کنم اختیار دارین.
    دستش را توی کمر من گذاشت و گفت:- دخترم ... ترسا ... بشین کنار آقا آرتان ... این آقای دوماد خودش از عمد یه جا نشسته که کنارش جا باشه.
    همه خندیدند حتی خود آرتان. بدون اینکه سرخ و سفید بشه داشت می خندید. پسره پرو!
    نگام افتاد به آتوسا داشت با نگاش آرتانو می خورد.
    مانی هم لبخند به لب داشت.
    خم شدم و در گوش بابا گفتم:
    - بابا ... همین جا رحتم!بابا چنان نگام کرد که بدون حرف بلند شدم و با غیض نشستم روی مبل کنار آرتان.
    این نیلی جونم چه کارا می خواست از من خدا به داد برسه حالا که عقد نکردیم اینجوری مارو می چسبونه به هم وای به حال بعدمون!
    بدبخت شدم رفت! آرتان که به حرص و غیض من پی برده بود گفت:
    - آش کشک خاله ته!
    در حال که به دیگران لبخند می زدم با ترشرویی گفتم:
    - ای بی خاله بشم الهی!
    - اینقدر خوشم میاد وقتی حرص می خوری و داری دق می کنی ولی کاری از دستت بر نمی یاد!
    - وقت حرص خوردن شماهم می رسه آقا!
    - شتر در خواب بیند پنپه دانه ...
    - اون شتره! من ترسام خوبشم می تونم دقت بدم آقا ...
    - اااا هنوز خرت از پل نگذشته ها! کاری نکن پاشم بگم نمی خوام این دختره رو ...
    - انگار یادت رفته کار خودتم به من گیره!
    - فکر نکن این شده یه نقطه ضعف از من توی دستای تو آآ... اراده کنم همه چیزو به نیلی جون می گم و خلاص!
    - منم فکر نمی کردم قراره گیر دست آدمی مثل تو بیفتم ... وگرنه عمرا همچین کاری می کردم.
    زن یکی از همون عاشقای سینه چاکم می شدم که لااقل تا ابد منتمو داشته باشه.
    - اوه شما مگه عاشقم داشتین؟
    - نه فقط شما داشتین ...
    - من که بــــــــــله!
    - خیلی روت زیاده شازده
    ! هنوز جوابی بهم نداده بود که صدای بابای آرتان بلند شد:
    - بله دیگه آقای رادمهر ما اینجا خدمت رسیدیم برای بله برون این عروس خانوممون ... این ریش و اینم قیچی هر گلی زدین به سر خودتون زدین ...
    بابا سرفه ای کرد و گفت:- اختیار دارین ... من ترجیح می دم در این مورد دخالتی نکنم...
    ترسا هم دیگه دختر خودتونه!
    - خواهش می کنم! ترسا امید منو نیلیه ما که دختر نداشتیم از امروز فکر می کنیم که خدا یه دختر هم به ما داده ...
    کسی که آرتان منو بخواد جاش روی سر ماست ...
    برای مهریه این گل دختر هر چی که بگین به دیده منت قبول می کنم ...بابا که پیدا بود تعارف می کنه با من من گفت:
    - والا چی بگم؟
    آقای تهرانی وقتی دو دلی بابا رو دید گفت:
    - اصلا مهریه اون دخترتون هر چی که بود مهریه ترسا جونم همون باشه ...رو کرد به آتوسا و گفت:
    - دخترم مهریه شما چقدر بوده؟آتوسا که حسابی توی شوک منش و وقار خونواده آرتان قرار گرفته بود گفت:
    - آقای تهرانی آخه ...
    - بگو دخترم ....
    - چهار هزار تا ربع سکه ... آینه شمعدون نقره ... 110 مثقال طلای ساخته شده و 1362 شاخه گل یاس ...
    بابای آرتان خندید و گفت:
    - چه ایده جالبی! ربع سکه به جای سکه؟!
    ولی به نظر من مهریه عروسم همون 4000 سکه باشه به اضافه بقیه چیزایی که گفتین ...مخم داشت سوت می کشید!
    بابا بــــابــــا!!
    دلم نمی خواست مهریه ام سنگین باشه ...
    نمی خواستم آرتان فکر کنه دارم با وجودم تجارت می کنم! بابا داشت اعتراض می کرد و آقای تهرانی هم فقط سرشو تکون می داد و می گفت:
    - ارزش ترسا از نظر ما بیشتر از این حرفاست.
    آرتان هم خونسردانه داشت چایی می خورد و اصلا براش مهم نبود. چی براش مهم بود که این دومیش باشه. خونسردتر از این بشر خدا خلق نکرده بود.
    وقتی دیدم اون چیزی نمی گه خودم دست به کار شدم و زبون درازمو به حرکت درآوردم:- می شه منم یه چیزی بگم؟
    همه خندیدند و نیلی جون گفت:- بگو عروس قشنگم ... قربونت برم عزیزم هر چی دوست داری بگو ... این مجلس مال توئه!
    - می شه مهریه مو با اجازه پدرم خودم تعیین کنم؟همه تعجب کردند.
    آتوسا هی چشم غره می رفت که یعنی حرف نزن!
    می ترسید یه چیزی بگم مجلس به هم بخوره و لقمه به اون چربی از دست بره.
    بدون توجه به اون و بقیه ادامه دادم:- می تونم ؟
    بابای آرتان گفت
    :- بگو دخترم ... مهریه حق توئه!آب دهنمو قورت دادم ...
    نفس عمیقی کشیدم و گفت:- مهریه من باید یه سکه باشه ...
    چشمای همه شد اندازه نعلبکی! یه سکه کجا و چهار هزارتا کجا؟ بابا خون خونشو می خورد کارد می زدی به جای خون آب پرتغال فوران می کرد چون رنگش زرد شده بود!
    حتی آرتان هم داشت با تعجب نگام می کرد.
    بابای آرتان سعی کرد لبخند بزنه و گفت:- دخترم ... آخه مگه می شه؟!
    سرمو انداختم زیر. دیگه داشتم خجالت می کشیدم گفتم:
    - مگه مهریه مال من نیست؟ من یه سکه بیشتر نمی خوام ... به نیت ... یگانه شاه قلبم!چه غلطا! دیگه داشت خنده ام می گرفت ولی سفت خودمو نگه داشته بودم.
    چند لحظه سالن در سکوت فرو رفت تا اینکه نیلی جون از جا بلند شد اومد طرفم و دستمو گرفت و بلندم کرد.
    زل زدم تو چشمام. چشمای عسلی رنگش لبریز از اشک بود. یه دفعه منو کشید تو بغلش اینقدر محکم که دردم گرفت.
    در گوشم زمزمه کرد:- حقا که انتخاب آرتان بی نظیره ...
    صدای دست هم بلند شد و دیگه کسی حرف روی حرف من نزد. نیلی جون وقتی خوب منو فشار داد و آب لمبو کرد ازم فاصله گرفت و تند تند رفت به طرف کیفش.
    جعبه مخملی خوشگلی از توی کیفش در آورد و رو به بابا گفت:- با اجازه تون آقای رادمهر می خوام عروسمو نشون کنم ...بابا سری تکان داد و گفت:- صاحب اختیارین خواهش می کنم ...ولی بابا حسابی عصبی بود و از چشماش می خوندم.
    از چهار هزار سکه گذشته بودم الکی نبود!
    نیلی جون در جعبه رو باز کرد و گفت:
    - آرتان مامان ...آرتان خیلی گرم گفت:
    - جونم مامان ...
    - بیا پسرم حلقه رو دست خانومت کن ...
    واه! همینو کم داشتم .... خدا یه کاری کن این نکبت دستش به من نخوره که من کهیر می زنم!
    آرتان با پرستیژ خاص خودش از جا بلند شد و حلقه رو از دست مادرش گرفت.
    اومد جلوی من ایستاد و رو به بابا گفت: - با اجازه تون پدر جان!
    اوهو! پدر جان! من با این سنم به بابام نگفته بودم پدر جان! چه زودم پسرخاله شد.
    انگار بابا هم حسابی خوشش اومد که لبخند رو لبش عین چس فیل ترکید و گفت:
    - اختیار داری پسرم ...
    آرتان خیلی خونسرد دستمو گرفت. دستش نه داغ بود نه یخ ... معمولی معمولی بود!
    حلقه گنده پر نگینو خیلی شیک گرفت بین انگشتاش و به نرمی و آروم آروم اونو توی انگشت من فرو کرد.
    وقتی حلقه توی دستم جا خوش کرد با لبخند گفت:
    - برات یه کم گشاده ...
    ظریف تر از اونی هستی که فکر می کردم
    .پشت چشمی براش نازک کردم و از نیلی جون تشکر کردم.
    بابای آرتان رو به بابا گفت:
    - راستش آقای رادمهر این دو تا جوون که همو پسندیدن و دیگه مال همه ان ...
    پس تعلل دیگه جایز نیست به نظر من بهتره هر چه زودتر اینا به هم محرم بشن ...- بله البته البته ...- مشکلی هم که سر راشون نیست ... به نظر من دو هفته دیگه که سالروز ازدواج امام علی و حضرت زهراست عقد و عروسی اینا رو با هم برگزار کنیم و بفرستیمشون سر خونه و زندگیشون ... بابا هم سری تکان داد و گفت:
    - از نظر منم مشکلی نیست ... جهاز دختر منم آماده است ..
    .بقیه حرفای متفرقه هم زده شده و قرار شد فردا صبح آرتان بیاد دنبالم که بریم برای آزمایش و خریدهای متفرقه.
    مرگ برام بهتر از این بود که با آرتان برم بیرون ولی مگه چاره ای هم داشتم؟
    بعد از رفتن مهمان ها آتوسا جیغی کشید و گفت:
    - ورپریده! من می گم چرا هی برای من ناز می کنه نگو سرش جایی گرمه ...
    - ا آتوسا تهمت نزن!
    - حرف نزن! اگه زیر سر نذاشته بودیش که نمی گفتی به نیت شاه قلبم ... کی وقت کرد بشه شاه قلبت؟
    دیگه نباید انکار می کردم. آرتان قرار بود بشه شوهرم بذار هر جور دوست داشتن فک کنن.
    بی حرف فقط شونه بالا انداختم. آتوسا بغلم کرد و در حالی که محکم می بوسیدم گفت:
    - مبارکت باشه عزیز دلم خیلی به هم می یاین! به چشم برادری خیلی مقبول بود ... خونواده اش هم خیلی با شخصیت بودن ...
    با غرور گفتم:- آره می دونم ...
    - انشالله خوشبخت بشی عزیزم ...مانی هم برادرانه پیشانیمو بوسید و گفت:
    - با اینکه اون چیزی که من می خواستم نشد ولی بازم امیدوارم خوشبخت بشی انتخابت حرف نداشت ..
    .- مرسی داداش مانی ...
    عزیز مدام با اسفند دور سر من می چرخید و حسابی داشت دود می کرد توی حلقم.
    همون لحظه بابا که برای بدرقه مهمونا رفته بود اومد تو و گفت:
    - چه ماشینایی! اومدم سریع بگم فراریشو دیدین بابا؟!
    ولی جلوی خودمو گرفتم و لال شدم.
    مانی پرسید:- تحقیق کردین بابا؟ مطمئنن؟!
    - آره پسرم همون روز که زنگ زد می خواستن بیان برای خواستگاری یکی رو فرستادم برای تحقیق گفت خونواده سرشناسین و هیچ کس تا حالا ازشون بدی ندیده ...
    بعد از این حرف به سمت من چرخید و گفت:
    - ترسیدی سر مهریه دعوا بشه که اونجوری همه چیزو خراب کردی
    ؟سیبی برداشتم و در حالی که گاز می زدم گفتم:
    - همه چیو درست کردم ... خبر ندارین!
    بابا در حالی که مردانه می خندید منو بغل کرد و گفت:
    - فکر نمی کردم دختر کوچولوم اینقدر بزرگ شده باشه! عروس شدی رفت ..
    خیلی زود تنهام گذاشتی ترسا ...
    - ا بابا هنوز که نرفتم ...
    - دیگه داری می ری از حالا تا دو هفته دیگه خونه ما مهمونی ...
    - بابایی جهاز من که حاضر نیست چرا الکی گفتی حاضره؟
    - چون باید از پس فردا با آتوسا برین و حاضرش کنین ...
    - وای کی حال داره؟
    آتوسا با شادی دستمو گرفت و گفت:- من و تو ... وای چه شود!
    ترسای من داره عروس می شه.
    سعی کردم در شادی اونا سهین باشم ولی خدا شاهد بود که هیچ شعفی توی وجودم نبود.
    همه چیز برام بی تفاوت بود ... کاش زودتر همه چیز تموم می شد و من از این تظاهر کردن ها راحت می شدم. باید هر چی زودتر می رفتم سراغ وکیل و کارامو می سپردم بهش.
    تحت هیچ شرایطی نمی خواستم بیشتر از یه سال پیش آرتان بمونم ....
    بیشتر از اون دووم نمی آوردم ...صبح با نوازش دست عزیز چشم باز کردم. داشتم از زور خواب می مردم.
    با ترشرویی گفتم:
    - ولم کن عزیز خوابم می یاد!
    - یعنی چی؟ پاشو ببینم! این شوهرت الان می یاد زشته ...
    زنگ زد گفت ده دقیقه دیگه اینجاست پاشو مادر آزمایشگاه شلوغ می شه ... شوهر! ای درد تو گور این شوهر!
    خدایا غلط کردم به خدا! منو چه به این غلطا؟! خواستم لحاف را بکشم روی سرم که عزیز لحافو کشید و گفت:- پاشو ... پاشو زودباش یه دستی تو سر و روت بکش زشته! پسره پشیمون می شه از دم در برمی گرده!
    - عزیز ولم کن ... اصلا مگه ساعت چنده؟!
    - ساعت شیش و نیمه ...جیغ زدم:
    - شیش و نیم؟!!!!
    بی حرف سرمو لای بالش فرو کردم و دوباره چشمامو بستم.
    عزیز با غرغر دستمو کشید و نشوندم روی تخت همونجور نشسته چشمامو بسته بوم و اصرار داشتم بازم بخوابم.
    آخه آرتان آدم بود که به خاطرش از خوابم بزنم؟!
    ولی عزیز دست بردار نبود منو به زور از روی تخت بلند کرد و منم مجبور شدم بالاخره چشمامو باز کنم. اولین جمله ای که زیر لبی گفتم این بود:
    - تف تو قبر بابای بابات آرتان!
    خوبه عزیز نشنید وگرنه پدرمو در می آورد. رفتم توی دستشویی و تند تند دست و صورتمو شستم.
    نمی خواستم دست آرتان آتو بدم. صورتم خیلی پف داشت چند مشت آب سرد پاشیدم توی صورتم و اومدم و بیرون. عزیز رفته بود پایین رفتم سر کمد و مانتوی سورمه ایمو با جین آبی و شال آبی و مشکی و کیف و کفش مشکیمو در آوردم.
    تند تند همه رو پوشیدم و با اون کفشای پاشنه بلند تلق تلق کنون رفتم پایین. عزیز دم پله ها وایساده بود انگاز داشت می یومد بالا ولی وقتی منو دید پشیمون شد.
    تا رسیدم پایین گفت:
    - بدو مادر دم دره ...
    - وا رسید؟!
    - آره بدو معطلش نکن ...
    - عزیز من هنوز صبحونه نخوردم ...
    - باید ناشتا باشی دختر! یعنی می خوای آزمایش بدی ...
    می خواستم هر طور شده آرتانو معطل کنم. عزیز گفت:
    - می گما مادر این پسره مگه شماره خودتو نداره؟ هی زنگ می زنه خونه!
    - نه هنوز بهش ندادم!
    - وا زشته دختر شاید اون حیا داره روش نمی شه بپرسه تو خودت بهش بگو.
    - دیگه چی عزیز؟! مگه من آش نذریم؟ باید برای گرفتن شماره من کلی منت بکشه
    !- وای خدا مرگم بده! این که دیگه پسر تو خیابون نیست شوهرته دختر! تو باید ناز اونو بکشی از این به بعد نه اون!
    - ای الهی قربون افکار عهد بوقیت بشم من عزیز جونم!
    بغلش کردم و تند تند شروع کردم به بوسیدنش.
    منو از خودش جدا کرد و گفت:
    - بیا برو نمیخواد منو ماچ کنی این پسره خیلی وقته منتظره ..
    - ای وای! من یادم رفته دفترچه بیمه مو بردارم ... می رم بالا برش دارم.
    عزیز چپ چپ نگام کرد و من با لبخندی موذیانه رفتم بالا توی اتاقم نشستم لب تخت و وقت گرفتم.
    پنج دقیقه اش شده بود اومده بودم بالا که جیغ عزیز در اومد:
    - ترسا زیر پای این بنده خدا علف سبز شد ...خندیدم ولی از جام تکون نخوردم. ده دقیقه که شد صدای بالا اومدن عزیزو همراه با غرغرهاش شنیدم.
    سریع از جا بلند شدم و چیزای توی کشومو ریختم وسط اتاق خودمم نشستم وسطش.
    تا عزیز در اتاقو باز کرد قیافه ناراحتی به خودم گرفتم و گفتم:
    - نیست عزیز ... دفترچه ام نیست!
    - به درک که نیست! پاشو ببینم بیست دقیقه است این پسره دم دره! زشته دختر! برو آزاد برو پولشو که داری نم یخواد با بیمه بری ..
    .خنده ام گرفته بود. گفتم:
    - خیلی خب باشه پس برم یه آب بزنم به صورتمو برم. پنج دقیقه هم توی دستشویی معطل کردم که دیگه عزیز داشت اشکش در می اومد.
    وقتی اومدم بیرون دوباره عزیزو بوسیدم و خرامان خرامان از در رفتم بیرون.
    همین که در خونه رو باز کردم چشمم به فراری سرخ رنگ آرتان افتاد که جلوی در خونه می درخشید. هنوز پامو زا در بیرون نذاشته بودم که آرتان پاشو گذاشت روی گاز و رفت! ای داد بیداد! کجا رفت؟! ای خدا حالا جواب عزیزو چی بدم؟
    پسره بیشعور ... حتما منو دیده ... مطمئنم منو دید بعد رفت می خواست مثل من اذیت کنه.
    خیلی عوضی هستی آرتان. نمی خواستم دوباره برگردم توی خونه. عزیز کلی دعوام می کرد. همونجور پیاده راه افتادم سمت کوچه. کفشم اذیتم می کردم. پاشنه اش دوازده سانتی بود و مناسب پیاده روی نبود.
    وقتایی که می دونستم قراره با ماشین جایی برم اصولا پاشنه های بالای ده رو انتخاب می کردم.
    قدم بلند بود ولی نمی دونم چرا اینقدر به کفش پاشنه بلند علاقه داشتم.
    خدا رو شکر قد آرتان هم حسابی بلند بود و من ازش بالا نمی زدم. وگرنه مجوبر بودم برا حفظ آبرو کفش اسپرت بپوشم.
    سلانه سلانه داشتم می رفتم سر کوچه که گوشیم زنگ زد. از توی کیفم که درش آوردم عکس نیما رو دیدم! جواب اینو چی می دادم؟! از بعد از جواب ردی که شنید دیگه خبری ازش نداشتم.
    نمی شد جواب ندم. گوشیو گذاشتم در گوشم و گفتم:
    - بله ...صدای گرفته اش خنجر کشید روی قلبم:
    - سلام عروس خانوم ...اینقدر صداش بغض داشت و ناراحت بود که منم بغض کردم. گفتم:
    - سلام نیما ...
    - مبارکت باشه عروس خانوم ...
    - هنوز که ...
    - هیچی نگو ترسا ... هیچی نگو عزیزم! زنگ زدم باهات حرف بزنم. هنوز مال کسی نشدی. هنوز ترسای منی!
    - نیما!- جانم عزیز دلم؟ جانم که تو اینجوری منو صدا می کنی! عشق من ... ترسای من ...حالش خوب نبود مشخص بود داره هذیون می گه.
    گفتم:- نیما حالت خوب نیست؟!
    - خوبم عزیزم خوب خوبم! صدای تو رو که می شنوم مگه می شه بد باشم؟
    - نیما من متاسفم ...
    - متاسف برای چی؟ من باید متاسف باشم که اونقدر خوب نبودم تا تو انتخابم کنی ...داشتم وسوسه می شدم همه چیو برای نیما بگم.
    نیما گناه داشت ... رازدار خوبی بود مطئنم ... شاید اینجوری کمتر عذاب می کشید.
    قبل از اینکه من حرفی بزنم گفت:
    - دوستت داره ترسای من؟ اونقدر دوستت داره که خیالم راحت باشه خوشبختت می کنه؟
    ترسا اگه بهت بگه بالای چشمت ابروئه زنده اش نمی ذارم ... ترسا اگه بهت بی احترامی کنه نابودش می کنم عشق من ..
    . تو عشق منی تو فرشته ای!
    تو لایق بهترینهایی می تونه برات بهترین ها رو فراهم کنه؟! دوسش داری ترسا؟!
    اشکم در اومد. میون هق هق گفتم:
    - نیما تو هیچی نمی دونی ...
    - چیو نمی دونم عزیزم؟ اذیتت کرده؟ آره ترسا ؟ آره؟صدای نیما داشت اوج می گرفت همینطور که گریه منم داشت بیشتر می شد.
    فهمید دارم گریه می کنم که نعره اش به آسمون بلند شد:
    - داری گریه می کنی؟!!! آره ... لعنتی ... لعنت به من که بهت زنگ زدم ... ترسا از چی ناراحتی؟
    چی تونسته اشک بشونه تو چشمای نازت؟ عزیز دلم حرف بزن با نیمات ... بگو چی توی اون دل کوچولوت ناراحتت کرده ...زبون باز کردم و گفتم. همه چیزو گفتم.
    نیما خیلی خوب بود. خوب تر از اون چیزی که تو ذهن بگنجه.
    نیما ساکت همه چیزو گوش کرد ... اون گوش کرد و من همه چیزو گفتم. تا حرفام تموم شد رسیده بودم سر کوچه.
    بی هدفه چرخیدم به سمت فلکه ... صدای نیما هم بلند شد:
    - ترسا ....
    - بله؟
    - آخه دختره دیوونه این چه کاریه؟ می زنم از دست تو خودمو می کشما!
    تو که می خواستی بری خوب با هم می رفتیم. نم یخوای ازدواج کنی خوب به من می گفتی مگه من تورو زوری می خوام.
    این کاری که می خوای با یه پسر غریبه بکنی با هم می کردیم.
    فیر فیر کردم و گفتم:- نمی شد مانی اینجوری من اینقدر به تو مدیون می شدم که ...
    - حرف از دین نزن! در اونصورتم من باز به تو مدیون می شدم که بهم اجازه می دی کنارت باشم!
    ترسا این ماجراها رو به هم بزن ... من خودم نوکرتم هستم.
    - ببین نیما الان دگه خیلی دیره این پسره رو قول من حساب کرده ...
    صدای فریادش بلند شد:- آخه دختره خیره سر! تو رو چه حسابی به این یارو اعتماد می کنی؟
    اگه زد بلایی سرت آورد چی؟ ترسا تو خوشگلی تو لوندی تو دلبری کی می تونه از تو بگذره ...به اینجا که رسید ساکت شد.
    من عین این بیشعورا خوشحال شده بودم چون تاحالا کسی این چیزا رو بهم نگفته بود.
    بعد از چند لحظه گفت:
    - ببخشید ... عصبی شدم!
    - نه مهم نیست ...
    - تمومش کنی ترسا خانومی تمومش کن این کابوسو ...
    - دیگه نمی شه به هزار دلیل ...
    - لعنتی! حداقل چندتاشو بگو تا بتونم خودمو راضی کنم.
    - اول اینکه بابا بهم گفت اگه گفتی آره دیگه تمومه ....
    - بابات با من ....
    - دوم اینکه من با این پسره یه قرارداد نا نوشته دارم ... من قول دادم در اضای کمکی که به من می کنه بهش کمک کنم.
    - گور بابای پسره تو دیگه به کمک اون نیازی نداری پس لازم نیست براش کاری بکنی ...
    - سوم اینکه نیما من و تو اگه یه روز خبر جداییمون به گوش بقیه برسه ممکنه همه چی خراب بشه.
    حتی ممکنه رابطه آتوسا و مانی هم خراب بشه. مامان بابات با آتوسا بد بشن.
    این قضیه روی زندگی اون خیلی تاثیر می ذاره.
    - اونم با من ...
    - بس کن نیما! تو داری با احساست تصمیم می گیری ...
    - تو انگار تصمیمتو گرفتی ..
    - آره من با آرتان می مونم.چند لحظه ای سکوت کرد.
    سپس صداش بلند شد:
    - خیلی خب دلمو راضی می کنم چون می دونم این ازدواج واقعی نیست.
    وقتی هم که ازش جدا شدی من میام اونجا پیشت ... نترس مزاحمت برات ایجار نمی کنم فقط می خوام مواظبت باشم.
    در طول زندگی با این پسره هم هر وقت حس کردی مشکلی داری به من بگو ... هر موقع .... ترسا می فهمی که؟
    - آره ... باشه ممنونم از حمایتت ...
    - خیلی می خوامت خانومی ...
    - نیما!!!!
    - باشه من دیگه حرفی نمی زنم. مواظب خودت باش عزیزم.
    - تو ام همینطور
    - به امید دیدارت ...
    - خداحافظ.
    بعد از قطع کردن گوشی نفس راحتی کشیدم.
    تونسته بودم نیما رو کمی آروم کنم. به فلکه که رسیدم کنار خیابون ایستادم.
    نمی دونستم کجا برم. دو تا ماشین مدل بالا پیش پام ایستادن. با شیطنت داشتم راننده ها رو برنداز می کردم. یکیشون که از این جوجه تیغی های خفن بود گفت:- بیا بالا راضیت می کنم!
    حرصم گرفته بود کاش می شد با ناخن بلندم چشمشو بکشم بیرون.
    داشتم تو ذهنم فکر می کردم کجا برم که یهو صدای بوق بلند و کشداری بلند شد. دو متر پریدم بالا و سرمو بالا آوردم تا ببین کدوم الاغیه!
    ماشین آرتان درست پشت ماشینای مزاحما ایستاده بود دستشو گذاشته بود روی بوق و قصد برداشتن هم نداشت.
    راننده هه خواست پیاده بشه و بره سراغ آرتان که وحشت کردم و سریع پریدم توی ماشین آرتان و درو بستم.
    آرتان هم با سرعت برق راه افتاد.
    سرعتش خیلی بالا بود ولی من عشق سرعت بودم و اصلا نمی ترسیدم. چنان ویراژ می کشید بین ماشینا که هر آن امکان داشت ناکار بشیم. خونسردانه چشمامو بستم و سرمو به پشت صندلی تکیه دادم.
    ترجیح می دادم حرفی نزنم. با توقف ماشین کنار خیابون چشم باز کردم. آرتان صاف رو به من نشسته بود و با چشمان خونبارش به من خیره شده بود. تا دید نگاهش می کنم گفت:
    - اونجا چه غلطی می کردی؟
    - همون غلطی که تو می کردی ...
    - حرف دهنتو بفهم ترسا!
    - وقتی تو فهمیدی منم می فهمم ...
    آرتان چند لحظه در حالی که پوست لبشو می جوید نگام کرد سپس سرشو گذاشت روی فرمون ماشین و زمزمه وار گفت:
    - ای خدا! کی این قضیه تموم می شه من راحت بشم؟!
    بی توجه به حرفش گفتم:
    - تو امروز صبح مثلا با من قرار داشتی.
    از همانجایی که بود گفت:
    - یکی باید اینو به خودت یادآوری کنه.
    - خب من داشتم حاضر می شدم.
    - من از ده دقیقه قبلش زنگ زده بودم ... نیم ساعت هم دم خونه منو کاشتی تو که آرایش نمی کنی مگه حاضر شدنت چقدر طول می کشید؟ صبحونه هم که قرار نبود بخوری ...
    تو دلم کارخونه قند و پولکی سازی راه افتاد.
    سعی کردم نخندم و گفتم:
    - داشتم دنبال دفترچه بیمه م می گشتم.
    - یعنی اینقدر مهم بود ...
    - بیشتر از اینقدر ...
    نفس عمیقی کشید و گفت:- مگه نیومدی بیرون دیدی من نیستم پس کجا ره افتاده بودی بری؟
    - بگردم ... باید برای اونم از ششما اجازه بگیرم؟
    انگار یادت رفته ...پرید وسط حرفم و گفت:
    - نه نباید از من اجازه بگیری ولی احمق جون می دونی اونجا که وایسادی کجا بود؟
    دیدی چه جوری داشتن اذیتت می کردن؟
    به من ربطی نداره اصلا کاش می بردنت تا برات درس عبرت می شد اونجا جای وایسادن نیست ....
    - آب دهنمو قورت دادم و گفتم:
    - اصلا مگه تو نرفته بودی پس چرا برگشتی؟دوباره ماشین رو راه انداخت و گفت:
    - زنگ زدم خونه تون ... عزیز خانوم بهم گفت که اومدی بیرون منم برگشتم.
    ارواح عمه ات که تو منو ندیدی اومدم بیرون.
    مطمئنم کلی هم منو تعقیب کردی.
    آرتان گفت:
    - البته برای این برگشتم که زودتر این مسخره بازیا تموم بشه بره پی کارش ... وگرنه حقت بود امروز علاف بشی حسابی ....
    زدم زیر خنده و با تمسخر گفتم:
    - فعلا که شما کلی علاف شدی!
    آرتان با خشم گفت:- آره الان مثل اینکه دوره شماست ... ولی نوبت منم می شه خانوم ...
    با پوزخند گفتم:- حالا کجا می ری با این عجله؟!
    - قبرستون ...
    - سر قبرت؟!
    از حرف من جا خورد و بعد از لحظه ای سکوت گفت:- من موندم تو کار خدا
    ! آقای رادمهر به اون با شخصیتی ... آتوسا به اون خانومی ... عزیز به اون نازنینی ... تو چی شدی یهو این وسط!
    من چه گناهی کردم به درگاه خدا که که گیر تو افتادم ...
    - اینقدر عز و جز نکن ...
    آش کشک خالته - ماشینو جلوی آزمایشگاه پارک کرد و گفت:
    - ترسا یه ذره بهت رو دادم پرو شدی ...
    کاری نکن که باهات عین یه تیکه سنگ رفتار کنم ... بد می بینی ...
    - وای وای ترسیدم!
    - برو پایین حرف زیادی نزن ...
    بی حرف در ماشینو باز کردم و رفتم پایین بعد هم در را کوبیدم به هم.
    آرتان هم کنارم آمد و گفت- از دست من عصبی می شی چرا سر ماشین خالی می کنی؟!
    اون از اوندفه که خسارت میلیونی گذاشتی روی دستم اینم از الان که درو زدی شکستی!
    - دوست دارم ...
    - تو یه بچه بی تربیت زبون نفهمی ...
    - توام یه آدم بزرگ قلدر عقل کلی!
    با هم وارد آزمایشگاه شدیم و نوبت گرفتم. اینقدر شلوغ بود که دو ساعتی طول می کشید تا نوبت ما بشه.
    آرتان بدون حرف روی نیمکتی نشست و تکیه داد به دیوار چشماشم بست.
    معلوم بود خوابش می یاد. چند تا از پرستارا چشمشون آرتانو گرفته بود و حسابی داشتن دیدش می زدن.
    نمی دونم چرا حرصم گرفت دلم می خواست یه کاری کنم که بفهمن آرتان مال منه. رفتم کنار آرتان نشستم.
    هیچ عکس العملی نشون نداد. نفس عمیقی کشیدم چشمامو بستم و سرمو به نرمی گذاشتم سر شونه اش. یه دفعه تکون خورد.
    معلوم بود حسابی جا خورده. ولی من اصلا تکون نخوردم به روی خودم هم نیاوردم.


    این کارو کردم فقط برای اینکه اون پرستارا ماستاشونو کیسه کنن ...
    نیم ساعتی گذشت و من همونجور اونجا خودمو به خواب زده بودم دیگه کم کم داشت خوابم می برد که صدای گوشی آرتان بلند شد. آرتان خیلی سریع گوشیشو از جیب کتش درآورد و اول صداشو قطع کرد بعد به آهستگی جواب دادم:
    - جانم مامان؟!
    - بله خوبیم ...
    - ترسا کنارم خوابه نمی تونم بلند حرف بزنم ...
    ای خدا! آرتان جدی جدی داشت به خاطر من اینکارو می کرد ا برای نقش بازی کردن جلوی مامانش بود؟
    دوباره گفت:
    - یه کم دیر رسیدیم ... نوبتمون نشده هنوز ...
    - بله چشم ... هم آینه شمعدون هم حلقه ...
    - قربونت برم ... خداحافظ.
    اه چه مامان ذلیلی بود این آرتان! ندیده بودم تا حالا جلوی کسی اینقدر متانت داشته باشه و با آرامش حرف بزنه. همیشه به همه از بالا نگاه می کرد. دوباره داشتم تو اوج خواب می رفتم که صدا پلنگ صورتی بلند شد.
    جدیدا! آهنگ گوشیمو عوض کرده بودم. سریع سرمو از روی شونه آرتان برداشتم و گوشیمو از تو کیفم در آوردم.
    آرتان با پوزخند گفت:
    - آهنگ گوشیتم عین خودته! عوض کن اینو ... آبرو واسه آدم نمی ذاری جایی ...
    پشت چشمی نازک کردم و با ناز جواب دادم:
    - جاااااانم؟!صدای بنفشه توی گوشی پیچید:
    - از بنفشه به عروس خرچسونه ها .... کیششششششششششششششششش
    - درد! مث آدم نمی تونی حرف بزنی؟ کر شدم.
    - چه خبرا؟ دوماد کجاست؟!
    - سلام عرض شد من خوبم شما خوبی؟
    - ایشششش ... من با حال تو چی کار دارم؟ دوماد کجاست؟!
    - تو حجله ...
    - ای خاک بر سرت کنم. ... تو گلوت بمونه اگه تنها خوری کنی.
    - پ ن پ یه تعارف بکنم به تو که دیگه چیزی برای من باقی نمی ذاری.
    غش غش خندید و گفت:
    - خوش اتهای خبیث! کجا هستی حالا؟!
    - آزمایشگاه ...
    - ایشالله بگن بچه تون منگول میشه ...
    - اشکال نداره تازه شبیه تو می شه ...
    - نکبتتتتتتتتتتت
    - کاری نداری بری بمیری؟
    - جلوی آقای خوش تیپیان درست صحبت کن ...
    - اتفاقا رادارا به کاره ...
    - جدی داره گوش می ده؟
    - آره
    -خب خنگه یه جوری حرف بزن فک کنه داری با پسر حرف می زنی حرصش در بیاد
    - عمرا اگه مهم باشه.
    - خب اینکارو بکن تا بفهمی مهمه یا نه ...
    - برو بابا حال داریا ... همون بهتر که مهم نباشه.
    - لیاقت نداری تورو باید اصغر بنا بگیره ...
    غش غش خندیدم و گفتم:
    - گمشو ... بای ...
    - از قول من ماچش کن ....
    گوشیو گذاشتم و خندیدم.
    آرتان سرفه ای کرد و گفت:
    - جک برات تعریف می کرد؟
    فوضول! چپ چپ نگاش کردم و جواب ندادم.
    خوبه خودش می گفت به کار هم کار نداشته باشیم. وقتی دید جواب نمی دم دیگه حرفی نزد.
    گوشیش چند بار زنگ زد که مدام می گفت
    :- امروز نمی تونم بیام مطب ... بهشون بگو فردا بیان ... دستم بنده ... براش یه تک دوز کتامین تزریق کن الان دیگه وقتشه ...
    میثم حواست باشه فقط یه تک دوز باشه ها!
    پیدا بود سرش خیلی شلوغه. بالاخره نوبتمون شد و رفتیم تو...
    خانم دکتر با دیدن من با لبخند گفت:
    - مبارک باشه خانوم خانوما ...انتظار نداشتم اینقدر مهربون باشه و با نیش باز شده گفتم:
    - میسی ...
    - آستینتو بزن بالا عزیزم ...با تعجب گفتم:
    - برای چی؟!
    اون بیشتر از من تعجب کرد و گفت:
    - میخوام ازت خون بگیرم دیگه ...
    - نههههههههههههه ... آمپول؟!!!!
    خانوم دکتر خنده اش گرفت و گفت:- پس فکر کردی چی کارت می خوام بکنم؟
    - نمی شه به من از اون قوطی ها که توش کار بد می کنن یا اون شیشه ها بدین؟!
    غش غش خندید و گفت:- اونا مال آزمایش اعتیاد و انگله!
    از اونا هم ازت می گیرم فعلا آستینتو بزن بالا ...
    - نه ... نه من محاله آمپول بزنم.
    - چند سالته مگه خانوم کوچولو که از آمپول می ترسی؟!داد زدم:
    - هر چند سال! من آمپول ن می ز ن م!!!
    خانم دکتر رو به پرستاری که اونجا وایساده بود اشاره ای کرد و پرستاره اومد سمت من.
    سریع خواستم از زیر دیتش در برم که گرفتم. جیغ زدم:
    - ولم کن بیشعووووووووووووووور! به من دست نزن! چند تا پرستار پریدن تو.
    خانم دکتر سرنگی دستش گرفت و اومد سمت من. جیغ زدم:
    - نهههههههههههههه آرتاااااااااااااااااااااا اااااان.
    اصلا نمی دونم چرا تو اون لحظه آرتانو صدا کردم. آرتان در حالی که آستینشو زده بود بالا و یه تیکه پنبه هم روی دستش نگه داشته بود پرید تو.
    با دیدن من در حالی که شالم از سرم افتاده بود و موهام پریشون شده بود و رنگ به رو نداشتم ترسید.
    اومد جلو و رو به دکتر پرسید
    :- چه خبره اینجا؟!دکتر با ترشرویی گفت:
    - خانوم شماست؟!
    آرتان هم با جدیت و اخم گفت:
    - بله چی کارش کردین که اینجوری شده؟!
    از حمایت آرتانم بغضم ترکید و به هق هق افتادم. از بچگی از آمپول وحشت داشتم.
    آرتان سریع اومد کنارم. دستمو با خشونت از دست پرستار کشید بیرون و چنان به پرستاره نگاه کرد که به جاش من ترسیدم سپس رو به من پرسید:
    - چی شده؟ چرا گریه می کنی؟!
    - آرتا...ن ...
    - بگو ترسا جون به لبم کردی ...
    قبل از من دکتر گفت:- پسر جون فکر نمی کنی از وقت عروس بازیت گذشته باشه؟
    این خانوم تو یه بچه به تمام معناست!
    از آمپول می ترسه و اینجا رو گذاشته روی سرش. تا حالا موردی مثل این نداشتم ...
    آرتان با ملایمت شالم را کشید روی سرم و موهامو مرتب کرد در همان حالت پرسید:
    - آره؟!
    - اوهوم ...
    آرتان من آمپول نمی زنم ...
    خم شدم در گوشش گفتم:- بهشون بگو از من فقط آزمایش پی پی بگیرن ...
    آرتان با صدای بلند خندید و در گوشم آروم گفت:
    - بذار من ازت خون بگیرم ...
    قول می دم هیچی نفهمی ...دوباره بغش کردم و گفتم:
    - تو رو خدا نه ...دستمو فشار داد و گفت:
    - ترسا ... اگه دردت گرفت بزن تو گوشمتا حالا آرتانو اونجور ندیده بودم.
    نا خوردآگاه همه چی یادم رفت ترس از دلم رفت و سرمو تکون دادم. بهش اعتماد داشتم.
    آرتان از جا بلند شد و رو به خانم دکت گفت:
    - من خودم ازش خون می گیرم فقط یه سرنگ به من بدین ...
    دکتر که حسابی تعجب کرده بود سرنگی که توی دستش بود رو داد دست آرتان و عقب وایساد.
    آرتان سرنگو از داخل جلد پلاستیکی اش بیرون کشید و اومد زانو زد کنارم. آستین مانتومو به نرمی بالا زد و یه بند چسبی محکم بست به دستم. دوباره داشتم می ترسیدم حتی بدنم داشت می لرزید.
    آرتان انگشتان دستش رو به نرمی توی دستم قفل کرد و به دست دگه اول چند تا ضربه کوچیک زد روی دستم.
    با ترس داشتم به دستی که سرنگ توش بود نگاه م کرد که چونمو چرخوند سمت خودشو و گفت:
    - اینجا رو نگاه نکن ... منو ببین!
    آب دهنمو قورت دادم و زل زدم به چشمای خمار عسلیش ...
    دستم سوخت. چونه ام لرزید ...
    آرتان انگشتامو محکم تر فشار داد اشک توی چشمام پر شد دلم می خواست جیغ بزنم که سوزش قطع شد و آرتان نگاشو ازم گرفت.
    پنبه ای گذاشت روی دستم و گفت:
    - اینو محکم نگه دار ...بی حرف به کاری که گفته بود عمل کردم آرتان سرنگ رو به خانم دکتر تحویل داد و تشکر کرد.
    سپس زییر بازوی منو گرفت و از جا بلندم کرد.
    سرم داشت گیج می رفت. چون پوستم علی حده سفید بود مبتا به کم خونی هم بودم و یه کم خون که ازم می رفت حالم خیلی بد می شد درست مثل الان که داشتم می مردم.
    آرتان انگار پی به حالم برده بود که من نشوند روی نیمکتی و بی حرف رفت.
    لحظاتی بعد با شیرموزی پر از مغز گردو و بادوم و پشته برگشت و اونو گرفت جلوی دهنم.
    حتی قدرت نداشتم لیوانو از دستش بگیرم. دستم به شدت لرزش داشت و بدنم یخ کرده بود. آرتان جرعه جرعه شیر موز رو توی دهنم ریخت و وادارم کرد تا تهشو بخورم.
    منم چون هم ضعف کرده بودم هم صبحونه نخورده بودم همه اشو با میل خوردم وقتی تموم شد کمی حالم بهتر شد.
    سرمو به دیوار تکیه دادم و چشمامو بستم. آرتان گفت:
    - بهتری؟
    فقط سر تکون دادم. گفت:
    - زبون درازتو گربه خورده؟! تا چند دقیقه پیش آزمایشگاهو گذاشته بودی روی سرت که ...
    چشمامو باز کردم. زبونمو براش در آوردم و گفتم:
    - نخیر هنوزم دارمش ... پاش بیفته ازش استفاده مفید می کنم.
    خندید و گفت:- پاشو بریم اگه بهتری ...
    - کجا بریم؟- بریم آزمایش پی پی بدیم ...
    به دنبال این حرف غش غش خندید. خودمم خنده ام گرفت و از جا بلند شدم.
    بعد از اینکه آزمایش ها تموم شد یکی از پرستارها برگه ای بهم داد و گفت:
    - ساعت دو باید برین توی سالن شماره 3 با تعجب گفتم:
    - برای چی؟قبل از اینکه اون حرفی بزنه آرتان دستمو کشید و گفت:
    - بیا بریم تا من بهت بگم ...دنبالش رفتم و منتظر شدم تا حرف بزنه.
    ولی بدون حرف داشت به سمت ماشینش می رفت. گفتم:
    - آرتان ساعت یه ربع بع دوئه ... باید بریم تو اون سالنه ...
    - عزیزم اون سالن به کار من و تو نمی یاد ...
    - چرا مگه چیه؟!چند لحظه چپ چپ نگام کرد و سپس گفت:
    - نمی دونی؟!
    - نه به خدا!
    - خدا داند! اون سالن برای آموزش روابط جنسیه ... فهمیدی حالا؟
    قبل از اینکه ذهنم بهم دستور بده خجالت بکشم گفتم:
    - ااا پس چرا نرفتیم؟!بعد یهو فهمیدم چی گفتم و از خجالت رنگ لبو شدم.
    آرتان هم یواشکی داشت می خندید بهم.
    خاک بر سرم حالا می گفت چه دختریه! آخه دختر لال می شدی اگه جلوی اون زبونتو می گرفتی؟
    آرتان برای اینکه بیشتر خجالت بکشم و بیشتر تفریح بکنه گفت:
    - من نیازی به این آموزشا ندارم خودم ختم همه اشم ... ولی تو اگه دوست داری برو ...
    سرخ تر شدم و بی حرف سریع نشستم توی ماشین. پسره بی تربیت!
    آرتان هم با خنده سوار شد و راه افتاد.
    کمی از راه رو که رفت گفت:
    - گشنه ات نیست؟!
    - چرا ...
    - چی می خوری؟
    - پیتزا ...
    - فست فود نمی شه. باید یه چیزی بخوری که مقوی باشه ...
    - پیتزا ...
    - زبون آدمیزاد حالیت نمی شه؟!
    - مگه تو آدمی؟!
    فقط نگام کرد.
    منم پشت چشمی نازک کردم و حرفی نزدم. بعد از چند دقیقه جلوی رستوران شیکی ایستاد و دستور داد پیاده بشم.
    چاره ای نبود خیلی گشنه بودم.
    رفتم پایین و زودتر از آرتان وارد رستوران شدم و سر میز نشستم.
    آرتان هم جلویم نشست و وقتی گارسون منو رو آورد بدون پرسیدن سوالی از من دو پرس چلو شوید باقالی با ماهیچه سفارش داد. پبعد از رفتن گارسون با اخم گفتم:
    - من دوست ندارم ..
    .- چی؟!- گوشت ...
    - مهم نیست .. دارو رو که آدم نباید دوست داشته باشه.
    با ماموذی گفتم:
    - حالا چرا یهو اینقدر برات مهم شدم ...زل زد توی چشمام و با لحن خیلی سردی گفت:
    - تو توی زندگی من حتی یه ذره اندازه اتم هم نیستی ...
    اگه می بینی می خوام حالت بد نشه دلیلش فقط اینه که بابات با اعتماد کردن به من تو رو سپرده دست من ... وگرنه نباید پیش خودت فکر کنی که داری توی ذهن من جایی رو به خودت اختصاص می دی
    .با نفرت نگاش کردم و از اعماق وجودم گفتم:
    - از تو و این ادا اطوارات متنفرم! کاش مجبور نبودم حتی یه لحظه کنارت سر کنم ...
    - دقیقا مثل هم می مونیم ... ولی مجبوریم ... می فهمی؟
    با غیض افتادم به جون غذایی که گارسون تازه جلوم گذاشته بود
    . بعد از خوردن غذا که از قضا خیلی هم خوشمزه بود از جا بلند شدم و برای له کردن غرورش رفتم کنار صندوق که حساب کنم.
    صندوقدار با دیدن من گفت:
    - بفرمایید خانوم؟!
    - می خواستم ببینم حساب میز شماره 17 چقدر می شه
    ؟صندوقدار نگاه عاقل اندر سفیهانه ای به من کرد و گفت:
    - ما صورتحساب رو سر میز به مشتریامون می دیم خانوم ...
    اون اقا هم دارن میز شما رو حساب می کنن. تا برگشتم دیدم گارسونی با صورتحساب کنار آرتان ایستاده و آرتان مشغول شمردن پوله
    . زیر چشمی نگاهی به من کرد و پوزخند زد انگار فهمیده بود تا چه اندازه ضایع شدم!!!!
    کاش می مردم ولی جلوی آرتان ضایع نمی شدم.
    سعی کردم خونسردی خودمو حفظ کنم برگشتم سر میز و گفتم:
    - بریم؟در حالی که هنوز هم پوزخندی گوشه لبش بود گفت:
    - بریم ...
    لعنت به کانادا! بمیرم من الهییییییییییییی!
    هر دو سوار ماشین شدیم و آرتان راه افتاد. ترجیح دادم سکوت کنم. هر بار که باهاش کل کل هم میکردم کم می آوردم و کلی ضایع می شدم پس سکوت بهترین چیز بود...

    ادامه دارد ....
     
  9. mashal

    mashal ✔❤ مهســــــا ❤✔ همراه انجمن

    6,194
    10,263
    42,475
    (( فصل هفتم ))
    چند لحظه که در سکوت سپری شد اعصابم را خورد کرد. عادت نداشتم ساکت یک گوشه بشینم مدام سر جایم وول می خوردم ولی آرتان بی توجه به من مشغول رانندگی بود.
    برعکس بقیه پسرها که هنگام رانندگی کلی حرص از دست ملت می خوردن و فحش از دهنشون نمی افتاد آرتان خیلی خونسرد بود. خیلی راحت حق رو به دیگران می داد و هیچ عجله ای نداشت. خیلی هم کم از بوق استفاده می کرد.
    خودم جواب خودمو دادم:
    - احمق! خو این خیر سرش یعنی روانشناسه! این اینطوری نباشه پس بابای من باشه؟
    انگار متوجه کلافگی ام شد که گفت:
    - حوصله ات سر رفته؟ ضبطو روشن کن.
    بی اراده دستم رفت سمت سیستم خوشگل ماشینش و روشنش کردم. صدای فرهاد توی ماشین پییچید.
    اخمهامو کشیدم توی هم و گفتم:
    - خواننده قحطه؟
    همونطور جدی گفت:
    - می تونی آلبوماشو رد کنی تا به اون چیزی که باب طبعته برسی.
    یه آلبوم رد کردم. خواننده بعدی فریدون فروغی بود. اخمهام بیشتر در هم شد و یکی دیگه رد کردم.
    بعدی فرامرز اصلانی بود! آلبوم بعدی شجریان و بعدی بنان بود ... از حرص ضبط رو خاموش کردم و تکیه دادم به صندلی.
    آهنگاشم عین خودشن! از دیدن حالت من بی صدا خندید و گفت:
    - چیه؟ دلت ساسی مانکن می خواد ؟
    جواب ندادم. دوست نداشتم مسخره ام کنه. دستشو به سمت ضبط برد و دوباره روشنش کرد و چند آلبوم دیگه رد کرد.
    وقتی صاف نشست صدای ملایم گیتار در کنار پیانو توی ماشین پیچید.
    بی اختیار آرامش به سراغم اومد و دست از وول زدن برداشتم. خود آرتان هم با آرامش نفس عمیقی کشید.
    صدای مازیار فلاحی که بلند شد لبخند زدم. تنها خواننده غمگین خونی بود که عاشق صداش بودم:
    - نمی تونم بهت بگم دوستت دارم
    تحملم نیست واسه گریه کردنت
    نمی تونم دیگه تو رو داشته باشم
    آخه تو رو به دست من سپردنت
    نمی تونم با تو بمونم تا ابدنمی تونم پا بذارم روی دلت
    هر چی که دارم مال تو عزیز من آخه تو رو به دست من سپردنت
    نمی تونم با تو بمونم تا ابدنمی تونم پا بذارم روی دلت
    هر چه که دارم مال تو عزیز من آخه تو رو به دست من سپردنت ...
    اینقدر آرامش به دلم سرازیر شده بود که چشمام بسته شد. نمی دونم چقدر گذشت که صدای آرتان بلند شد:
    - بیدار شو ... رسیدیم.
    همونطور با چشم بسته گفتم:- کجا؟!
    - چشماتو باز کنی می فهمی کجا ...
    با حالت خنده داری یه دونه از چشمامو باز کردم و سرک کشیدم.
    آرتان خنده اش گرفت و از ماشین پیاده شد. جلوی جواهر فروشی شیکی ایستاده بود.
    کنارش هم یک فروشگاه بزرگ نقره فروشی قرار داشت.
    با نق نق پیاده شدم و اینبار در را آرام بستم.
    آرتان دزدگیر را زد و شانه به شانه راه افتادیم وقتی دیدم به سمت جواهر فروشی می رود ایستادم و گفتم:
    - می خوای حلقه بخری؟
    - آره ...
    - ولی نیازی نیست از جای به این گرونی خرید کنیم ... اینا همه اش فرمالیته اس به نظر من ما حتی می تونیم دو تا حلقه بدل شبیه طلا بخریم.
    کسی چه می فهمه؟
    قیافه آرتان خشن و سفت شد.
    بدون حرف جلوتر از من راه افتاد و وارد مغازه شد. دیوااااانه به معنای واقعی!
    حالا خوبه دارم جوش اونو می زنم. اصلا حالا که اینطور شد می رم گرونترین حلقه رو انتخاب می کنم.
    پا کوبیدم روی زمین و با حرص وارد شدم. اااااااااا چه جواهرایی! داشتم لوچ می شدم.
    آرتان مشغول صحبت با فروشنده بود. منم خودمو سرگرم دیدن ویترین ها کردم.
    عاشق زیورآلات بودم. دلم می خواست همه رو بخرم.
    با صدای آرتان به خودم اومدم:- ترسا عزیزم ... بیا این قاب رو ببین ...
    او! چه مهربون! نمردیم لحن لطیف آقا آرتان رو هم دیدم.
    دست از نگاه کردن برداشتم و کنار آرتان ایستادم.فروشنده به طوری که انگار منو می شناسه گفت:
    - سلام خانوم ... حال شما چطوره؟!
    با شک نگاش کردم و گفتم:- سلام ممنون.
    آرتان که دید الان با سردیم آبروشو می برم گفت:- عزیزم ایشون عمو سیامک دوست صمیمی بابا هستن.
    سریع دوزاریم افتاد. پس بگو چرا مهربون شده بود. لبخند زدم و گفتم:- حال شما ... ببخشید من نشناختم. تقصیر آرتانه که دیر معرفی کرد.
    - خواهش می کنم دخترم ... خیلی خوش اومدین اینجا مغازه خودتونه ...
    - لطف دارین شما ...آرتان قاب حلقه های برلیان رو به سمتم هول داد و گفت:
    - هر کدومو که دوست داری انتخاب کن عزیز دلم ...
    وای خدا! چرا دلم داشت یه جوری می شد.
    چرا لحن آرتان اینقدر به دلم می نشست. آب دهانم رو قورت دادم و مشغول تماشای حلقه ها شدم.
    خداییش همه شون خیلی قشنگ بودن. یکی از اونا رو که از بقیه ظریف تر ولی شیک تر بود انتخاب کردم و توی انگشت راستم کردم.
    آرتان کنار گوشم تذکر داد:
    - خانومی ... دست راست نه ... دست چپ!
    وووووی! بمیری آرتان! برو اونور اینقدر نچسب به من. از پشت کامل چسبیده بود بهم.
    دلم می خواست هولش بدم عقب و فرار کنم. داشتم یه جور عجیبی می شدم.
    ولی نباید خودمو می باختم اگه کوچیک ترین ضعفی از خودم نشون می دادم آرتان برام دست می گرفت حسابی!
    حلقه رو از دست راستم در آوردم و توی دست چپم کردم. چقدر به انگشت سفید و کشیده ام می یومد.
    آرتان دستمو گرفت و بهش خیره شد.
    عمو سیامک گفت:- ماشالله خیلی به دستتون اومده ... خانومت خیلی خوش سلیقه است ها آرتان جان ...
    - ای عمو! این چه حرفیه؟! آخه اگه بدسلیقه بود که الان من کنارش نبودم.
    لجم گرفت و دستمو از دستش کشیدم بیرون. دستم داشت مور مور می شد.
    عمو خندید و گفت:- اون که بـــــله! ولی عمو شما هم خیلی خوش سلیقه بودین ...
    واقعا برازنده هم هستین.
    خدا برای هم حفظتون کنه. آرتان بلند تشکر کرد ولی من زیر لبی چیزی شبیه به تشکر زمزمه کردم.
    آرتان چانه ام را با دستش بالا کشید و در حالی که با چشمان خوش رنگش زل زده بود توی چشمانم گفت:- چطوره؟ می پسندی همینو؟
    فقط سرمو تکون دادم.
    آرتان داشت عصبی می شد اون اینقدر قشنگ داشت نقششو بازی می کرد ولی من با حال خرابم داشتم همه چیزو خراب می کردم.
    آرتان برای خودش هم یک رینگ خرید.
    از حلقه های پر زرق برق و آنچنانی خوشش نمی یومد. خداییش تا رینگو دستش کرد یه لحظه دلم لرزید. خیلی به دستش می اومد و من نمی دونم چرا داشتم بهش احساس تملک پیدا می کردم.
    تو دلم سر خودم داد زدم:- نمی شه ترسا! نمی شه خر نشو احمق نشو بیشعور نشو تو و آرتان وصله هم نیستین. آرتان مال تو نیست.
    دیگه نگاش نکن اصلا کاری به کارش نداشته باش اگه می دونی نمی تونی همین جا ببر این طنابی که به هم وصلتون کرده رو.
    بعد از حساب کردن پول حلقه ها و کلی تشکر از عمو سیامک با هم از مغازه خارج شدیم.
    داشتم به سمت ماشین می رفتم که صدای آرتان بلند شد:
    - کجا؟ باید آینه شمعدون بخریم.
    نمی دونم چرا عصبی شدم؟ نمی دونم چرا یهو صدام بالا رفت. نمی دونم چرا داشتم دیوونه می شدم. گفتم
    :- تمومش کن این مسخره بازیارو ...چشمای آرتان گشاد شد.
    این من بودم؟! من که خودم ازش خواستگاری کرده بودم؟ چرا داشتم مثل سگ هار پاچه می گرفتم؟
    تموم این سوالا رو داشتم توی چشماش می خوندم.
    شانه ای بالا انداخت و گفت:- منم هیچ تمایلی به ادامه این مسخره بازی ندارم ... ولی باید تحمل کنی تا این چند روز تموم بشه ...
    به دنبال این حرف دزدگیر ماشین را زد و گفت:
    - بشین تو ماشین تا من بیام.
    سلانه سلانه به سمت ماشین رفتم. اشک از چشمام سرازیر شد.
    توی ماشین که نشستم به هق هق افتادم. دلم هوای مامانمو کرده بود.
    خدایا به دادم برس. نذار دل ببازم.
    خدایا اینا همه اش یه بازیه تو که می دونی هدف من تو زندگیم چیه؟
    خدایا کمکم کن. کمکم کن که همه چی رو اونجور که باید پیش ببرم و هیچی خراب نشه.
    خدایا نذار دلم بشکنه نذار تحقیر بشم نذار مضحکه خاص و عام بشم.
    توی راز و نیاز خودم غرق بودم که در باز شد.
    آرتان داشت آینه زرورق پیچی شده را روی صندلی عقب می خواباند. بی توجه به او به بیرون زل زدم.
    کارش که تمام شد سوار شد و در رابست.
    چرا اشک هام بند نمی اومد؟ خدای اگه آرتان ببینه خیلی بد می شه.
    ناخن ها مو توی گوشت دستم فرو می کردم تا اشکام بند بیاد ولی فایده ای نداشت.
    از صدای فیر فیرم توجه آرتان به سمتم جلب شد.
    چند لحظه ای سنگینی نگاشو حس کردم. داشتم خورد شدنم رو حس میکردم.
    نگاهش را از من گرفت و خونسردانه به رانندگی اش ادامه داد.
    انگار براش مهم نبود. بعد از چند لحظه سکوت گفت:
    - می شه بدونم گریه برای چیته؟
    گریه ام شدت گرفت. گفتم:- دلم هوای مامانمو کرده ...چرا اصلا باهاش حرف زدم؟ چرا اینو گفتم؟ دیگه هیچ حرفی نزد.
    لعنتی! پرسیدی که فقط کنجکاویت ارضا بشه؟ اصلا برات مهمه؟ اگه یه روز همینجوری جلوی پات زار بزنم هم برات مهم نیست.
    می دونم می دونم! صدای مازیاد فلاحی که داشت آهنگ همه می گن که تو نیستی رو می خوند بیشتر داغ دلم رو تازه می کرد.
    اینقدر توی حس خودم و آهنگ فرو رفته بودم که نفهمیدم آرتان چه مسیری رو طی کرد.
    گریه ام تازه بند اومده بود که صدایش بلند شد:
    - قطعه چنده؟
    صاف نشستم روی صندلی! خدای من! نزدیک بهشت زهرا بودیم.
    کی وقت کرده بود بیاد اینجا؟
    دلم می خواست از خوشی بال در بیارم خیلی وقت بود به مامانم سر نزده بودم.
    تند تند اشکامو پاک کردم و گفتم:
    - صد و سی و دو دلم میخواست بپرم بغلش بوسش کنم.
    پس آرتان هم احساس سرش می شد.
    وقتی ماشینو پارک کرد پریدم بیرون. دوست داشتم بال در بیارم و برم پیش مامانم.
    وقتی بالای سر قبر رسیدم نفس نفس می زدم.
    خودمو انداختم روی قبر و دوباره صدای گریه ام بلند شد.
    توی دلم داشتم تند تند همه چیو براش می گفتم. حتی از احساسی که می خواستم ازش فرار کنم.
    شاید نیم ساعتی تنها بودم و همه حرفامو به مامانم زدم و آروم شدم.
    انگار خودش با دعاهاش دلمو آروم کرده بود.
    بالاخره سر و کله آرتان پیدا شد. با یه دسته گل رز و یه شیشه گلاب.
    از روی قبر بلند شدم و آرتان با وسواس قبرو رو شستشو داد.
    دسته گلو هم به دست من داد و گفت:- پر پرشون کن ...
    نگاهی به چشمای محزونش کردم و شروع به پر پر کردن گل ها کردم ...
    آرتان با تکه سنگی چند ضربه روی سنگ قبر زد و مشغول خواندن فاتحه شد.
    دلم سبک شده بود و با آرامش مشغول تماشای آرتان شدم.
    بعد از خواندن فاتحه از جا برخاست و گفت:- خالی شدی؟
    سری تکان دادم و با لحن تقریبا مهربانی گفتم:
    - آره واقعا دستت درد نکنه ... خیلی نیاز داشتم به اومدن پیش مامانم.
    - خواهش می کنم ... بریم؟
    - بریم ...به سمت ماشین راه افتاد من هم دستی برای مامانم تکان دادم و دنبالش روان شدم.
    در سکوت راه را طی می کردیم و من نمی دونستم کجا داریم می ریم.
    خودش به حرف اومد و گفت:
    - مامانم برای شام دعوتت کرده ...
    اخم کردم و گفتم:- کسی منو دعوت نکرده ...
    - اوه ... ببخشید مادمازل! حالا این یه بارو عفو بفرمایید و این دعوتو از طرف من قبول کنین دفعه دیگه می گم مستقیما دعوتتون کنن.
    - خود شما هم از این به بعد اگه کاری داشتین با من به گوشیم زنگ بزنین دوست ندارم به عزیز بگی ... مگه تو شماره موبایل منو نداری
    ؟همونجور در حین رانندگی گوشیشو برداشت و گفت:
    - شمارتو یه بار دیگه بگو اون دفعه سیو نکردم ...
    نکبت! حالا یعنی می خواست بگه من اصلا براش مهم نبودم که حتی شمارمو سیو نکردم.
    دلم می خواست بهش نگم ولی آخرش که چی؟
    دستامو مشت کردم و با غیض تک تک شماره ها رو گفتم.
    لبخندی گوشه لبشو کج کرده بود خوب بلد بود چطور حرصم بده.
    گفت:- با همین لباسا می یای ... یا می خوای بری خونه لباس عوض کنی؟
    دلم می خواست بگم اصلا من نمی یام.
    دنبال بهونه می گشتم که یه جوری شونه خالی کنم.
    بعد از چند لحظه فکر کردن گفتم:- بابا نمی ذاره بیام ...
    بدون حرف دوباره گوشیشو برداشت و تند تند شماره گرفت و گذاشت دم گوشش.
    - الو ... سلام پدر جون آرتانم ...
    - ممنون خوبم شما خوب هستین؟
    - قربان شما ... غرض از مزاحمت امروز با ترسا جان رفتیم واسه آزمایش و خرید حلقه و آینه شمعدون حالا می خوام اگه اجازه بدین ترسا رو واسه شام ببرم خونه ... مامانم دعوت کردن.
    - بله بله ... حتما تا قبل از ساعت دوازده خودم می یارمش خونه.
    - چشم چشم.
    - لطف کردین پدر جون مزاحمتون نمی شم ... خداحافظ.
    بعد از قطع کردن گوشی رو به من که با چشمای گشاد شده نگاش می کردم گفت:
    - اینم از پدرت ...سریع حالت عادی به خودم گرفتم و گفتم:
    - عزیز هم تنهاست ... منتظرمه ...
    اخمای آرتان در هم و نگاهش اینقدر خشن شد که یه لحظه ترسیدم.
    با همان حالت وحشتناکش گفت:- مامانم دعوتت کرده و تو هم باید بیای! فهمیدی؟ صد تا بهونه دیگه هم که بیاری آخرش باید بیای ... می برمت به هر قمیتی که شده
    - من اسیر تو نیستم
    - هر چی می خوای اسمشو بذاری بذار ... ما با هم قرار داشتیم تو باید جلوی مامان من نقش بازی کنی ... اگه بخوای آبروی منو ببری اونوقت منم می دونم چه جوری باهات رفتار کنم.
    - تو خیلی ... خیلی ...
    - خیلی چی؟ عوضی؟ پست؟ خودخواه؟ کدومش؟
    بغض گلمو می فشرد. دلم می خواست لب باز کنم و هر چی لایقشه نثارش کنم ولی می دونستم اگه لب باز کنم اشکام جاری می شه برای همینم لال شدم و هیچی نگفتم.
    بعد از چند لحظه سکوت گفت:- بریم؟ یا اول می ری خونه؟
    بالاخره لب باز کردم و گفتم:- می خوام برم خونه ...
    بدون حرف مسیرشو به سمت خونه کج کرد وقتی رسیدیم دستم را به سمت دستگیره در بردم و خواستم پیاده بشم که گفت:
    - یه ربع بیشتر وقت نداری ...عصبی شدم و داد زدم:
    - ای بابا مگه مسابقه است؟!!!! یعنی چی که برای من وقت تعیین می کنی؟ اگه می خوای من باهات بیام باید منتظر بمونی حتی اگه سه ساعت طول بکشه ...
    به دنبال این حرف پیاده شدم و طبق معمول در را محکم به هم کوبیدم. مرتیکه جعلق!
    وارد خونه که شدم عزیز با هل هله به استقبالم اومد و چالاپ چالاپ منو ماچ کرد و شروع کرد به قربون صدقه رفتن من.
    اعصاب نداشتم ولی نمی شد با او تندی کنم. نمی خواستم دل مهربونش رو بشکنم. گفت:
    - چی شد نه نه؟ خونتون به هم می خوره؟!
    بوسش کردم و با خنده گفتم:- الان که جوابشو نمی دن عزیز جووووونم چند روز دیگه آماده می شه ...
    - خیلی خب نه نه بیا یه چیزی بهت بدم بخوری خون ازت گرفتن توام که سفیده ای الان دیگه جون تو تنت نیست.
    - مرسی عزیز جونم ... همه چی خوردم الانم می خوام برم خونه آرتان اینا مامانش دعوتم کرده واسه شام ...
    - خیلی هم خوبه مادر! بالاخره توام باید بری خونه شونو ببینی ... فقط خیلی مواظب خودت باشی نه نه ها تا قبل از عقد زیاد نمی شه به مرد جماعت رو داد ...
    همینطور که از پله ها بالا می رفتم گفتم:- چشم ... چشم عزیز جونم حتماًاز داخل کمدم بلوز دامن اسپرت مشکی رنگم رو خارج کردم و پوشیدم. بلوزش یقه قایقی بود و دامنش کوتاه.
    جنس مخملی اش رنگش را سیاه تر نشان می داد و با پوست سفیدی مخملی ام در تضاد بود.
    جوراب کلفتی پوشیدم تا دیگر نیاز به پوشیدن شلوار نداشته باشم.
    شال حریر مشکی ام را هم روی سرم کشیدم و برق لب کمرنگی روی لبم مالیدم.
    کفش های نوبوک مشکی رنگم را هم پوشیدم و بعد از برداشتن کیف دستی کوچکم از اتاق خارج شدم. چقدر خوب می شد اگر نمی رفتم.
    ولی می دونستم که اگه نرم آرتان می زنه به سیم آخر.
    با عزیز خداحافظی کردم و از خانه خارج شدم. روی هم رفته بیست دقیقه هم طول نکشید حاضر شدنم! ولی خوشحال بودم که عقده هامو سرش خالی کردم. حقش بود!
    درو که باز کردم و بیرون رفتم دیدمش که صندلی ماشینش رو داده عقب سرش رو به پشتی صندلی تکیه داده و چشماشو بسته.
    پاورچین پاورچین کنار ماشین رفتم و آهسته در رو باز کردم. سوار شدم و در محکم به هم کوبیدم.
    آرتان بدجور پرید بالا و گیج و منگ نگام کرد.
    غش غش خندیدم و گفتم:- خوبه سه ساعت نرفتم! عمو یادگار تو بیست دقیقه خوابت برد؟! خسته نباشی!
    - ترسا تو مریضی؟ من باید روی تو کار کنم! آخه این در ماشین چه گناهی کرده؟!!!
    - همینه که هست ... حالا راه بیفت برو آقای راننده ... رگ گردن آرتان برجسته شد و صدای خنده من اوج گرفت.
    آرتان راه افتاد و در همان حال زمزمه وار گفت:- نوبت خنده منم می رسه ... انگار یادت رفته قراره یه مدت طولانی هم خونه من باشی ...
    من و تو و تنهایی ... چه اتفاقی قراره بیفته خدا می دونه!
    خنده ام قطع شد و رنگ از روم پرید اینبار نوبت آرتان بود که غش غش بخنده.
    دیگه هیچی نگفتم و ساکت نشستم. تا خونه اونا فاصله تقریبا زیادی طی شد ولی بالاخره رسیدیم.
    جلوی در بزرگ مشکی رنگی ایستاد و با ریموت کوچکی در نرده ای را گشود.
    حیاط خانه خیلی بزرگ و چمن کاری شده بود. درخت های کوتاه و سر سبز هم در میان چمن ها چشمک می زدند.
    استخر کوچکی درست روبروی ساختمان دو طبقه سنگی قرار داشت.
    آرتان ماشین را در قسمت سنگی پارک کرد بوق کوتاهی زد و پیاده شد.
    من هم دست از دید زدن اطرافم برداشتم و پیاده شدم.
    در ساختمان باز شد و نیلی جان بسیار خوش تیپ از خانه خارج شد و با دیدن من به رویم آغوش گشود و گفت:
    - خیلی خوش اومدی عزیز دلم.اولین بار بود که اونو بی حجاب می دیدم.
    پوست سفید بدنش و موهای های لایت شده اش حسابی جذابش کرده بودن.
    در آغوشش خزیدم و گفتم:- سلام نیلی جون
    - سلام به روی ماهت عزیزم .... خوبی؟
    - ممنونم ببخشید اگه من مزاحم شدم.
    - این جرفا چیه؟ تو دختر گلمی ... روی تخم چشمام جا داری ...سپس از من جدا شد و گفت:
    - بیا بریم تو گلم ... سر پا واینسا خسته ای قبل از اینکه وارد شویم نیلی جون رو به آرتان که مشغول صحبت با موبایلش بود گفت:
    - آرتان مامان سلام عرض شد ...
    آرتان گوشی اش را با فاصله گرفت و گفت:
    - سلام مامان ... برین تو منم میام.
    نیلی جون دیگه حرفی نزد دستش را پشت کمر من گذاشت و به داخل راهنماییم کرد.
    وارد که شدم نوبت پدر آرتان بود که به استقبالم بیاد. پدرانه پیشونیمو بوسید و بهم خوش آمد گفت.
    سپس دستم رو گرفت و در حالی که احوال پردم و عزیز جون رو می پرسید به سمت مبل دو نفره ای کشیدم.
    نیلی جون هم کنارمون نشست و گفت:- خب عزیزم امروز خوش گذشت؟ پسر دردونه من که اذیتت نکرد.
    در قالب قلابیم فرو رفتم و گفتم:- نه نیلی جوووون آرتان خیلی ماهه! مگه اصلا اذیت کردنم بلده؟
    صدای آرتان از پشت سرم بلند شد:- پشت سر من غیبت می کنین؟
    آرتان بود که با صمیمیت کنار مادرش نشست و دستش را هم دور گردن او حلقه کرد.
    مادرش گفت:- مگه کسی جرات داره پشت سر تو غیبت کنه ... نبودی ببینی خانومت چه جوری ازت طرفداری می کنه.
    آرتان با حالت خاصی زل زد توی چشمام و گفت:- خانومم عادت داره منو شرمنده کنه همیشه ...
    منم اگه کسی بگه بالای چشم ترسام ابروئه می فرستمش اون دنیا که سک سک کنه و برگرده.
    دلم ضعف رفت. سریع نگامو دزدیدم که نفهمه چه آشوبی توی دلم درست کرده.
    نیلی جون با شعف دست زد و اول مرا و سپس آرتانو محکم بوسید و گفت:- الهی قربون جفتتون برم ایشالله همیشه همینقدر عاشق بشین.
    آرتان مامان همیشه دعا می کنم که روز به روز بیشتر عاشق زنت بشی همینطور که دعا می کنم ترسا هر روز بیشتر از روز قبل اسیرت بشه!
    آرتان با لحن شوخی گفت:- مامان از این دعاها نکن ... دعای مادرا گیراست!
    پدرش با حالت خنده داری گوششو کشید و گفت:- هی هی هی! خیلی هم دلت بخواد!
    آرتان لبخند زد و رو به من گفت:- پاشو بیا بریم اتاقم لباستو عوض کن عزیز دلم.
    به همراه این حرف چشمکی هم نثارم کرد که دلم زیر و رو شد.
    نیلی جون سقلمه ای بهم زد و گفت:- پاشو عزیزم اتاق آرتان من دیدن داره ...
    لبخندی به نیلی جون زدم و از جا بلند شدم. آرتان جلو راه افتاد و من هم از پشت سرش می رفتم. در اتاقش یک در چوبی تیره رنگ بود که رویش مثل درهای خانه های قدیمی میخ های بزرگ داشت به همراه یک کومه ...
    خندیدم و گفتم:- فقط دیوار کاه گلی کم داره ...آرتان بدون اینکه حرفی بزنه درو باز کرد و وارد شد من هم وارد شدم و از چیزی که دیدم دهانم باز ماند.
    کل دیوارها با کرافت پوشیده شده بود و بعضی جاها با ام دی اف قفسه های مربعی ساخته شده بود که داخل هر کدام یک شمع قرار داشت. کف اتاق هم پارکت قهوه ای سوخته کار شده بود.
    تخت خواب دو نفره مشکی رنگی هم به دیوار چسبیده شده بود و رو تختی قرمز رنگش چشمک می زد به دیوار بالای تختش عکسی بزرگ از خودش زده بود که دل و دین آدم را می برد.
    در عکس آستین های بلوز تنگ و اسپرتش را بالا زده بود و هیکل عضلانی اش به خوبی پیدا بود. یقه اش تا نصفه باز بود و سینه ستبرش را به نمایش می گذاشت.
    سرش را هم بالا گرفته بود و چشمانش بسته بود ... دماغ سر بالایش حالت لبهایش ... هیکلش دیوونه کننده بود ...
    چشم از عکس که گرفتم متوجه نگاه خیره اش روی خودم شدم. در حالی که دست به سینه لب تخت نشسته بود به من زل زده بود.
    نگاهم رو که دید گفت:- دید زدن بنده تموم شد؟ عکس منو که خوردی ...دندون قروچه ای رفتم و گفتم:
    - تحوه!! برو بیرون می خوام لباس عوض کنم ...
    - خوب جلوی من عوض کن ....
    - تو قابل اعتماد نیستی
    پیدا بود با این حرفم دوباره عصبی اش کردم چون از جا بلند شد.
    قدم قدم بهم نزدیک شد و قبل از اینکه فرصت کنم برم عقب دستمو محکم چسبید.
    آروم آروم و شمرده شمرده گفت:
    - من آدم آرومیم دختر خانوم ... فقط حواستو جمع کن که دیوونه ام نکنی ... چون اگه دیوونه ام کنی دیگه هر اتفاقی که بیفته مسئولیتش با خودته ... می فهمی؟!!!
    فکر نکن اگه با نقاط ضعف من بازی کنی این زرنگیه ... نه این بدبختیه واسه تو ...
    امیدوارم شعورت برسه به دنبال این حرف دستم رو که در حال شکستن بود رها کرد و از اتاق خارج شد.
    کمی مچ دستمو مالش دادم و رو به عکس گفتم:- خیلی وحشی هستی ... یه وحشی جذاب! حالا خوبه این اخلاق گندو داری ... وگرنه معلوم نبود چه بلایی قراره سر من بیاد ... این وحشی گریات باعث می شه که من ازت بدم بیاد و دل بهت نبازم.
    مانتومو در آوردم و شالمو هم برداشتم. دستی زیر موهای پر پشتم کشیدم و جورابامو هم از پام در آوردم. پاهای کشیده و سفید و خوش تراشم بدجور دلبری می کردن ... دلم می خواست آرتانو دیوونه کنم.
    قصد داشتم طویر دلشو ببرم که به دست و پام بیفته. دوست داشتم دیوونه اش کنم.
    یقه امو با دست صاف کردم و با لبخند از اتاق خارج شدم. نیلی جون اولین کسی بود که منو دید.
    سریع از جا برخاست و به به و چه چه کنان گفت:- برم واسه دختر گلم اسفند دود کنم ... ماشالله ماشالله ترسا جون می ترسم چشمت بزنم عزیزم.
    - خواهش می کنم نیلی جون این چه حرفیه! چشمای قشنگ شما قشنگ می بینه.
    نیلی جون دوباره پرید طرف من و چلپ چلپ بوسیدم.
    زیر چشمی به آرتان نگاه کردم خیلی بی تفاوت داشت بهم نگاه می کرد. عین دستگاه اسکن از بالا به پایین از پایین به بالا!
    چقدر بی احساس بود! چطور می تونست اینهمه قشنگی رو نبینه. چطور می تونست ببینه و بی خیال باشه؟!
    بابای آرتان هم چند ضربه روی میز زد و گفت:
    - بزنم به تخته پسرم توی سلیقه حرف نداره ... به باباش رفته دیگه.
    همه خندیدیم و نیلی جون گفت:- من می رم میزو بچینم ... طفلک سوره دست تنهاست ...
    گفتم:- منم میام کمک نیلی جون.
    دستش را سر شانه ام گذاشت و گفت:- نه گلم من هستم سوره هم هست ...
    شما بشین پیش شوهرتو به زور منو کنار آرتان و چسبیده به او نشاند.
    دست آرتان را هم گرفت و روی پای من گذاشت و گفت:
    - آرتانم سفت بگیرش مامان که یه وقت فرار نکنه.
    دست یخ آرتان روی پای لختم نفس را در سینه ام حبس کرد.
    آرتان هم زیر نگاه پدرش جرات برداشتن دستش را نداشت. لرزش خفیف دستش نشان می داد که او هم حالت عادی ندارد و مثل من در حال انفجار است.
    تند تند داشتم پوست لبم را می کندم. انگار پدرش فهمید ما هیچ کدام حالت طبیعی نداریم که از جا برخاست و گفت:
    - برم ببینم رفیعی چی کار کرد با چک فردا ...آرتان هم از خدا خواسته سری تکان و داد و گفت:- راحت باشین ...
    بعد از رفتن پدرش سریع دستش را کشید و نفسش را با صدا بیرون داد.
    از حالتش هم خنده ام گرفته بود هم به خودم امیدوار شدم. زیر لب گفت:
    - امان از دست تو نیلی ...پایم را روی پای دیگرم انداختم و گفت:
    - نقش بازی کردن جلوی مادرت کار خیلی سختیه ...
    - بالاخره تموم می شه ... بعد از ازدواجمون هر طور که شده باید از زیر دستش فرار کنیم من حوصله این مسخره بازیا رو ندارم.
    لجم گرفت و با غیض گفتم:- آره واقعا مسخره بازیه ...
    - شما هم بی زحمت از این به بعد لباس پوشیده تر تنتون کنین ... فعلا نه بنده بهتون محرمم نه بابای بنده ...
    حرفش از سیلی هم بدتر و دردناک تر بود.
    دویدن خون به صورتم رو حس کردم. از جا برخاستم.
    قبل از آنکه چیزی بگویم آرتان گفت:- دستشویی آخر راهرو در سمت چپه ... لعنتی!
    از کجا فهمید چی می خوام بگم.
    فهمیده چقدر حرصم داده فهمید می خوام برم خودمو خالی کنم.
    برای اینکه ضایع اش کنم گفتم:- دستشویی به درد تو بیشتر می خوره من می خوام برم آشپزخونه پیش نیلی جون.
    - خدا داند .... ولی بهتره این کارو نکنی چون نیلی جون اصلا دوست نداره کسی بره توی آشپزخونه ...
    به این نکته حساسیت داره
    .با یه حالت خاص نگاش کردم و برای اینکه اذیتش کنم گفتم:
    - پس من می رم توی اتاق تو استراحت کنم یه کم عزیـــــــزم.
    همینجور مات شد روی من و من هم با ناز و خرامان خرامان رفتم به سمت اتاقش .... خودم خنده ام گرفته بود.
    رفتم توی اتاقش و افتادم روی تخت ... واقعا چرا آرتان با من اینجوری میکرد؟ چرا از عذاب دادنم و خورد کردنم لذت می برد.
    چون می دید مغرورم می خواست اینجوری کنه باهام. لعنتی!
    باید بیشتر خوردش کنم باید بیشتر اذیتش کنم دوست ندارم بذارم لهم کنه و توی دلش بهم بخنده.
    نمی دونم چقدر گذشت که در اتاق باز شد و آرتان وارد شد. حالت خوابیدنم خیلی فجیع بود.
    دامنم رفته بود بالا و .... سریع خودمو جمع و جور کردم.
    آرتان اول خیره موند به پاهام ول بعد سریع نگاهشو از پاهام گرفت و چپ چپ نگام کرد و گفت:- پاشو باید بریم سر میز شام ...
    از جا برخاستم که دیدم داره از اتاق می ره بیرون ناچارا صداش کردم:- آرتان ...ایستاد و بدون حرف به سمتم چرخید گفتم:
    - درستش اینه که با هم بریم بیرون ... نیلی جون حساسه رو این چیزا ...
    سر تکون داد و منتظر شد تا بهش برسم. از عمد دستمو دور بازوش گره کردم که چپ چپ نگام کرد و با نیش و کنایه گفت:
    - انگار توام از این بازی خوشت اومده ...با نفرت دستمو از بازوش جدا کردم و بهش توپیدم:
    - ببن آقا پسر ... اگه من الان اینجام و جلوی مامان تو ادای دخترای نکبت و عوضی رو در می یارم دلیلش فقط قراریه که با تو دارم از هیچی این وضعم راضی نیستم نمی خوام مامانت بابت یه دونه پسرش نگران باشه .... می فهمی اینو یا حتما باید جلو مامانت تابلو بازی در بیارم و دق مرگت کنم تا بفهمی راضی نیستم از این وضع؟ حالم داره از این اداها به هم می خوره حداقل آدم باش و شرایط آدمو بفهم ... گربه کوره نباشه چشمت بگیره فداکاری های منو ...
    آرتان که از حالت من جا خورده بود با تعجب نگام کرد و گفت:- خیلی خب خیلی خب ... حالا چرا عصبانی می شه ... شوخی کردم باهات ...
    - شوخی؟!! یهت نمی یاد آدم شوخی باشی.
    - خیلی خب باشه! بیخیال شو دیگه ... حالا هم بهتره بریم دیگه نیلی جون بابا خیلی وقته که منتظرن.
    هر دو از اتاق خارج شدیم و به سمت سالن غذا خوری رفتیم. سالن غذاخوری با سه پله پایین تر از سطح سالن اصلی قرار داشت.
    همین که خواستم از پله ها پایین برم یه دفعه پاشنه کفشم سر خورد و رفتم توی هوا ولی قبل از اونکه با کمر بیام روی پله ها و کمرم از وسط دو تا بشه دستای قوی آرتان میون زمین و هوا منو گرفت و در آغوش کشید.
    از زور ترس نفس نفس می زدم و چشمامو هم بسته بودم. وقتی از امن بودن جام مطمئن شدم چشمامو باز کردم.
    رنگ آرتان پریده بود و با چشمایی گشاد شده خیره خیره نگام می کرد.
    با دیدن چشمای باز من زمزمه وار گفت:- ترسا ... خوبی؟!
    فقط تونستم سرمو تکون بدم. نیلی جون داشت خودشو می کشت و اصرار داشت حتما بریم دکتر.
    ولی من در همون حالت ترس گفتم:- نه نیلی جون به خدا خوبم ...
    - عزیزم اگه خوبم هستی حتما لازمه که بریم دکتر ... به خاطر خودتم که نه به خاطر آرتان باید بریم بچه ام رنگ به روش نیست بریم که مطمئن بشه تو خوبی و چیزیت نیست.
    آرتان سرشو زیر انداخت و هیچی نگفت.
    باباش گفت:- من ماشینو آماده می کنم شما بیاین بیرون ...دست آرتانو چسبیدم.
    سریع چشماشو دوخت توی چشمام. گفتم:
    - آرتان باور کن من خوبم نیازی به دکتر نیست! من حتی روی زمینم نیفتادم ...
    در گوشم زمزمه وار گفت:- مطمئنی؟ تو دست من امانتی آخه ....
    متنفر بودم از این کلمه ... امانت! امانت! چرا نمی گی خودت نگرانمی؟!!! لعنت به تو!
    منم انگار با احساسم درگیری داشتم.
    یه لحظه حس می کردم آرتانو دوست دارم و دلم می خواد اونم دوستم داشته باشه یه لحظه به کل ازش متنفر می شدم.
    کاش می شد همه اش ازش متنفر باشم نفرت بهتر از عشق بود واسه منی که موندنی نبودم و برای آرتانی که موندنی نبود.
    حداقل واسه من! با نگاهی حزن آلود به چشمان آرتان، آرتان بالاخره من رو روی زمین گذاشت و گفت:
    - مامان نیازی نیست حال ترسا خوبه ...
    - ولی آرتان ...
    - اگه حالش بد شد آخر شب خودم می برمش بیمارستان ... شما نگران نباشین حالا هم بفرمایید سر میز ...
    همه با هم سر میز نشستیم نیلی جون مشغول صحبت بود و می خواست هر طور شده اون لحظه رو از ذهن من پاک کنه ولی من همه حواسم پیش اون لحظه ای بود که دستای قوی آرتان دور کمرم حلقه شده بود ...
    پیش اون لحظه که گرمی نفساشو روی پوست صورتم حس می کردم ... من مطمئنم که آرتان از عمد منو اونطور فشار می داد ...
    مطمئنم واقعا نگرانم شده بود ... گرمای آغوشش .... اه درد! زهرمار! شامتو کوفت کن!
    اگه کسی ازت بپرسه شام چی خوردی جای اینکه اسم غذا رو بگی لابد می خوای بگی آرتان خوردم.
    خودم خنده ام گرفت و سعی کردم بدون اینکه به آرتان فکر کنم غذامو بخورم ... آرتان هم فقط با غذاش بازی کرد و فکر کنم اونم چیزی از طعم غذا نفهمید.
    نیلی جونم با تمام تلاشش واسه آروم کردن ما راه به جایی نبرد.
    بعد از خوردن شام من از جا برخاستم و از آرتان خواستم که منو برسونه آرتان هم بدون حرف آماده شد.
    بعد از خداحافظی از نیلی جون و پدرجون همراه آرتان از خونه خارج شدیم.
    بدون حرف سوار ماشینش شدیم و راه افتادیم. کمی از راه در سکوت سپری شد تا اینکه آرتان گفت:
    - هنوز مطمئنی خوبی؟سرمو تکون دادم و گفتم:
    - اوهوم ...
    - بازیگر خوبی هستی ...دوباره عصبی شدم وگفتم:
    - نکنه فکر می کنی من الکی خودمو انداختم و بعدم الکی از ترس فشارم ...
    - هی هی هی! من اصلا منظورم این نبود منظورم رفتارت با من بود!
    نیلی جون یه درصدم شک نکرد بهمون.
    - آهان از اون لحاظ ...با لبخندی محو گفت:
    - اعصاب نداریا ...زیر لبی گفتم:
    - تو واسه من مگه اعصابم می ذاری؟
    - مگه من چی کارت کردم؟
    لعنتی! شنید!!! عجب گوشای تیزی داشت!
    سری تکون دادم و گفتم:- هیچی بیخیال ... برنامه بعدی چیه؟
    - برنامه هایی بعدی دیگه ربطی به تو نداره ... البته یه کم خرید دیگه هم داریم که باید انجام بدیم ولی معلوم نیست چه روزی باشه ... خبرت می کنم.
    فعلا باید با بابات هماهنگ کنم واسه دیدن چند تا باغ و رزرو میزو صندلی و غذا و از این برنامه ها توام برو دنبال نوبت واسه آرایشگاه و لیست کردن دعوتیاتونو و این چیزا ....
    - جدی جدی داریم ازدواج می کنیم؟!!!
    لبخند زد و گفت:- آره جدی جدی و زوری منو هل دادی قاطی مرغا ...
    - خیلی رو داری به خدااااااااا
    - خوب حالا دوباره عصبی نشو ... هر چند که ...حرفشو ادامه نداد و جلوی در خونمون ایستاد.
    گفتم:- هر چند که چی؟
    - هیچی دیگه شب بخیر ...
    این یعنی اینکه برو پایین ولی من حس فضولیم بدجور قلقلکم می داد.
    بدون اینکه دستم رو به سمت دستگیره در ببرم گفتم:
    - هر چند که چی؟!
    خندید و گفت:- برو پایین فوضول خانوم ...
    - بگوووووووو آرتااااااااااااااااان ....
    - پرو می شی ...پس یه چیز خوب می خواست بگه.
    بیشتر کنجکاو شدم وگفتم:- بگووو بگوووو بگووووو بگووووووو
    - ای بابا! سقتو با بگو برداشتن؟!!!
    - اگه نگی تا صبح می شینم اینجا می گم بگو ...
    - هیچی بابا! می خواستم بگم عصبی که می شی جذاب تر می شی ... همین! حالا بفرمایید پایین که من حسابی خسته ام و خوابم می یاد. سلام بنده رو هم خدمت پدرتون و عزیز جون برسونین.
    نیشم می خواست باز بشه تا بنا گوشم ولی جلوشو گرفتم وسرسری خداحافظی کردم و پیاده شدم.
    آرتان صبر کرد تا با کلید درو باز کردم و رفتم تو اونوقت پاشو روی گاز گذاشت و رفت.
    تازه تا وارد حیاط شدم شروع کردم به ورجه وورجه کردن.
    حرفش برام خیلی معنی ها داشت. انگار داشت نرم می شد. بابا و عزیز به استقابلم اومدن و من سریع خودمو کنترل کردم.
    بابا به کمکم اومد تا بتونیم بسته آینه شمعدون رو داخل ببریم.
    احساس خوبی داشتم دیگه از این ازدواج اجباری دلخور نبودم فقط از عاقبتش می ترسیدم و دلم می خواست ختم به خیر بشه.
    صبح روز بعد سرحال تر از روز قبل بودم. دلم می خواست همه اش سر به سر عزیز بذارم.
    عزیز هم همینطور که نگام می کرد هی چشمای خوشگلش از اشک پر و خالی می شد.
    خودش می گفت طاقت دوریمو نداره.
    آتوسا زنگ زد و گفت می یاد دنبالم که بریم هم از یه آرایشگاه خوب وقت بگیریم هم بریم دنبال خرید جهاز.
    حوصله همه کار داشتم از روی دنده راست بلند شده بودم.
    توی اتاقم داشتم تند تند حاضر می شدم که گوشیم زنگ زد بدون نگاه کردن به شماره گوشی رو در گوشم گذاشتم و گفتم:
    - بله بفرمایید ...صدای هیجان زده شبنم بلند شد:
    - سلااااااااام عرووووووووووووس
    - سلام دم خرووووووس
    - اذیت نکن خره من خوشحالم ضد حال نزن دیگه.
    - چی شده باز؟
    - داره یه اتفاقایی می افته فکر کنم.
    - چه اتفاقی در مورد اردلان؟!
    - آره- چی شدههههههه؟
    - بعد از اون روز که دیدمش خو دیگه ندیده بودمش تا اینکه امروز زنگ زد خونموننشستم لب تخت و با هیجان گفتم:
    - خب خب ...- تا دیدم شماره اونه اول خواستم شیرجه برم رو گوشی بعد یاد حرفای تو افتادم برای همینم مامانمو صدا کردمو و گفتم مامان بیا گوشیو بردار فکر کنم اردلانه ....
    - باریکلا .... خب ....
    - هیچی دیگه مامانم گوشیو برداشت و بعد از سلام و احوالپرسی معلوم شد آقا زنگ زدن دعوتمون کنن همه با هم جمعه صبح بریم کوه ...
    - راست می گی؟
    !- آره به خدا کارای هرگز نکرده! اونوقتم که باهاش بودم از این کارا نمی کرد.
    - مامانت قبول کردن ؟
    - مامانم می خواست قبول کنه ولی اگه بدونی من چی کار کردم ترساااااا
    - چی کار کردی؟
    - گفتم بگو شبنم درس داره نمی تونه بیاد ...
    غش غش خندیدم و گفتم:- نکبتو نگاه! حرفه ای شدیا!
    - آره به خدا داشتم می مردما ولی دیگه اینو گفتم
    - خب؟
    - هیچی اونم نه گذاشت نه برداشت گفت خاله جون این اول ترمیه کی درس داره؟!!!!
    داره بهونه می یاره خواهشا راضیش کنین و بیاین چون قراره همه باشیم اگه شما نباشین خیلی بد می شه
    . مامانم گفت حالا تا ببینم چی می شه خاله ...
    - ایول!
    - خوب کاری کردم؟!
    - دمت درست دختر خوب کارت حرف نداشت!
    - حالا جمعه احتمالا می خوایم بریم ... چی کار کنم به نظرت؟
    - همون کاری که تا الان کردی ... مغرور باش غرورشو له کن ... بشکنش تا اون وقت بیاد جلو.
    - باشه ... اول فکر می کردم کارایی که می گی بکن فقط اونو از من دورتر می کنه ولی حالا دارم واقعا جوابشو به چشم می بینم.
    - از بس خری که منو دست کم می گیری.
    - خیلی خب خانووووووم! ببخشید شما به کوچیکی خودتون .... راستی از آقاتون چه خبر؟ خوش می گذره؟
    - ای بدیشون نیست. خوش که نه ولی دارم حال می کنم ... انگار افتادم توی یه بازی قشنگ.
    - پس خوشت اومده.
    - نه اونجوری که تو فکر می کنی فقط این بازی برام هیجان زیادی به وجود آورده.
    زندگی من فقط همین هیجانو کم داشت.
    - اوکیییییی حالا کی مراسمتونه؟
    - این جمعه که شما می ری کوه نه .... اون پنج شنبه ...
    غش غش خندید و گفت:- خاک تو گورت کنم با این تاریخ گفتنت ... آرتان از دست تو خل نشه خیلیه!
    - دلشم بخواد همه که خل من هستن فقط این مونده ...صدای عزیز از پشت در بلند شد:
    - ترسااااااااااا آتوسا اومده ....
    - شبنم آتوسا اومده دنبالم بریم نوبت آرایشگاه بگیریم ... کاری نداری با من ...
    - واااااااااااااااااای یعنی ترسا من حاضرم نصف عمرمو بدم ولی اون چشمای بی روح تو رو آرایش شده ببینم.
    شب عروسیت زودتر از همه من حاضریمو می زنم.
    - گمشووووو من همه جوره قشنگم.
    - خو بسه دیگه! باز این حس خودنکبت پنداریش گل کرد
    - همینه که هست ... راستی شبنم با شایانتون حرف زدی؟
    - آره گفت مشکلی نیست هر وقت که خواستی می تونی بری دفترش و به منشیش اسمتو بگی ...
    - اوکی دستت درد نکنه.
    - خواهش می کنم برو دیگه به کارت برس
    - قربونت ... بای.
    - فدات ... بای.
    گوشیو قطع کردم و سریع از اتاق پریدم بیرون. آتوسا جلوی عزیز نشسته بود و دو تایی حسابی مشغول گپ زدن بودن.
    با دیدن من بلند شد و گفت:- چه عجب عروس خانوم! افتخار دادین ...
    - خیلی خب ... بریم؟
    !- بریم که دیره از عزیز خداحافظی کردیم و دو تایی سوار ماشین خوشگل آتوسا شدیم.
    آتوسا گفت:- نمی دونی کدوم باغو رزرو کردن؟
    - نههههه دیشب آرتان می گفت تازه می خواد با بابا در این مورد صحبت کنه.
    - خب اشکالی نداره می خواستم یه آرایشگاه انتخاب کنیم که زیاد دور نباشه ولی خب مهم نیست ...
    - آتوسا یه جایی باشه که همچین منو مکش مرگ ما بکننا!!!
    خندید و گفت:- تو خودت مکش مرگ ما هستی عزیزم ... ولی من برات بهترین رو انتخاب می کنم.آ
    رایشگاه انتخابی آتوسا یه سالن خیلی بزرگ توی خیابون جردن بود که توی طبقه بالای یه مجتمع تجاری قرار داشت.
    اینقدر همه وسایلش و کارکنانش شیک بودن که من گیج و منگ مونده بودم.
    خانوم آرایشگره عین دکترا منو خوب برنداز کرد و گفت:- یه کم دیر اومدینا ... واسه سالگرد ازدواج امام علی آرایشگاه خیلی شلوغه .... باید از دو ماه قبل نوبت می گرفتین.
    آتوسا گفت:- ژیلا جون حالا یهویی شده دیگه منم جز شما کار هیشکیو قبول نداشتم واسه همینم خواهرمو آوردم اینجا ... حالا یه کاریش بکنین خواهشاً
    ژیلا دوباره منو برانداز کرد و بالاخره بعد از کمی سکوت گفت:
    - خیلی خب ... فقط به خاطر اینکه می دونم عروسک می شه خواهرت و واسه کار خودم خوبه قبول کردما وگرنه محال بود توی این شلوغ پلوغی بهت نوبت بدم.
    - دستتون درد نکنه ... شما همیشه در حق من لطف کردین ....
    - پنج شنبه ساعت هشت صبح اینجا باشه ....
    - باشه چشم حتما!
    بعد از اینکه خیالمون ازبابت آرایشگاه راحت شدیم افتادیم توی بازار برای خرید جهازیه اول از تیکه های بزرگ شروع کردیم.
    آتوسا پرسید:- خونه آرتان چند خوابه است؟ اصلا چند متریه؟! ما باید بدونیم چقدر وسیله می تونیم بخریم یا نه؟!
    - نمی دونم والا ....
    - خو یه زنگ بزن بهش بپرس ... اینم یه بهونه واسه اینکه با عشقت حرف بزنی...
    پوزخندی زدم و گوشیمو از توی کیفم در آوردم. چاره ای نبود. آتوسا هم یکی بود بدتر از نیلی جون.
    شماره آرتانو گرفتم و منتظر شدم بعد از هفت بوق که دیگه داشتم نا امید می شدم صدای سردش توی گوشی پیچید:
    - بله ....
    - الو ....
    - بله ....
    ای کوفتو بله! ای زهرمارو بله! می دونه منم می خواد حرص بده.
    به ناچار گفتم:- سلام
    - سلام نفسمو با صدا دادم بیرون.
    اصلا دلم نمی خواست حالشو بپرسم بی مقدمه گفتم:
    - آرتان خونه ات چند متریه؟ چند خوابه است؟
    - خوبم ممنون شما خوبی؟
    خودمو از تک و تا نینداختم و گفتم:
    - مرسی خوبم ... خونه ات چه جوریه زود بگو کار دارم ....
    خوبه آتوسا سرشو گرم کرده بود به تماشای مغازه ها تا من یعنی راحت حرف بزنم. وگرنه الان کله مو می کند.
    به تندی گفت:- واسه چی می خوای؟!
    - خیر سرم اومدم جهاز بخرم ...
    - نیازی نیست ... خونه من همه چی داره.
    - من کاری به چیزای خونه تو ندارم.
    مگه تو نگفتی تو همین یه پسری و بابا مامانت برات آرزوها دارن و نمی تونی بیخیال مراسم مسخره عروسی بشی؟
    حالا منم نمی تونم به بابام بگم جهاز نمی خوام چون دوست داره دخترش با سربلندی بره خونه بخت ... حالا فقط بگو خونه ات چه جوریه؟
    - دلیلای بچه گونه ات خیلی مسخره است. یه کم بزرگ شو! خونه من سه خوابه است ... 180 متریه ...
    - اوکی ...
    - من کار دارم فعلا خداحافظ.
    حتی فرصت نداد خداحافظ کنم باهاش نکبت! گوشیو قطع کردم و با چهره ای بشاش رو به آتوسا گفتم:
    - بریم که بدبخت شدیم ...
    - چی شد؟
    - سه خوابه صد و هشتاد متری.
    - اووووه!
    - حالا بازم از خونه تو کوچیک تره
    - بابا من اونوقت که می خواستم عروسی کنم اگه یادت باشه رفتم توی یه آپارتمان صد و ده متری یک خوابه ... راحت پرش کردم ولی کار تو سخت تره.
    - از همین اول هر چی دیدیم می خریم و میریم چطوره؟!
    - وا انگار می خواد بازار شام راه بندازه توی خونه ....
    هر چیزی اسلوب خودشو داره ...
    وسایل آشپزخونه کامل باید یه رنگ باشه پذیرایی و نشیمن هم همینطور اتاقا هم همینطور ...
    - برو بابا ! پس بفرمایین کفش آهنی باید بپوشیمو بریم دنبال مداد رنگی خریدن.
    - غر نزن راه بیفت.اونروز و سه روز دیگه کار من و آتوسا از صبح تا شب گشتن و خریدن بود.
    روز چهارم دیگه داشت اشکم در میومد ولی بالاخره تموم شد.
    آتوسا اینقدر وسواسی بود که بعضی وقتا هوس می کردم هلش بدم زیر یه ماشن از شرش راحت بشم.
    وقتی همه چیز خریداری شد رفتم توی اتاقم و گفتم:
    - من تا سه روز می خوام بخوابم کسی مزاحمم بشه گازش می گیرم.خداییش هم کسی مزاحمم نشد و من یک روز تمام استراحت کردم.
    بعد از آخرین باری که با آرتان حرف زدم دیگه باهاش تماسی نداشتم.
    کسی هم نمی فهمید که ما دو تا چقدر با هم غریبه ایم. بالاخره بعد از پنج روز دقیقا روز پنج شنبه به من زنگ زد و قرار خرید رو گذاشت.
    حالم از هر چی خرید بود به هم می خورد. انگار مجبور بودیم اینقدر با عجله ازدواج کنیم!!!!
    همه مون دست و پامون توی هم گره خورده بود عزیز بیچاره تند تند مشغول آماده کردن رخت خوابام بود و گلدوزی و ملیله دوزی رو میزی هام.
    هر چی هم می گفتم آماده می خرم زیر بار نمی رفت که نمی رفت فقط از دستم ناراحت می شد. منم ترجیح دادم دیگه هیچی نگم و بذارم هر کاری دوست داره بکنه.
    بابا در به در دنبال کارای رزرو باغ و شام و میوه و دعوت مهمونا و حمل جهیزیه من به خونه آرتان بود.
    آتوسا و مانی هم که به همراه من در به در خرید جهاز بودیم و حالا هم که همه اش خریداری شده بود مانی قرار بود به کمک دو تا از دوستای دیزاینرش برن واسه چیدنش.
    همه خونه آرتان رو دیده بودن جز خودم. و چقدر هم که همه ازش تعریف می کردن.
    از محله اش از بزرگیش از شیکیش! آتوسا بیشتر از عکسای آرتان می گفت که همه دیوارای خونه رو پوشونده و بهم می گفت منم حتما باید برم چند تا عکس قشنگ بگیرم که بزنم کنار عکسای اون. امان از دست آتوسا و ایده هاش.
    دوباره قرار بود با آرتان برم بیرون و دوباره استرس گرفته بودم. این بشر کلا بهم آرامش نمی داد و همیشه در مقابلش یه حالت بدی داشتم.
    انگار چون اون خودشو خیلی بالا می دید من خودمو پایین حس می کردم و همین اذیتم می کرد.
    شایدم چون همیشه دوست داشت حرصم بده و منم همیشه دوست داشتم طوری وانمود کنم که حرص نمی خورم اینقدر برام عذاب آور بود کاراش.
    یه دست لباس جدید که تا حالا ندیده بود تنم کردم و از خونه رفتم بیرون دیگه حوصله کرم ریختن و دیر رفتن و حرص دادنش رو هم نداشتم خیلی خسته شده بودم توی این مدت.
    ولی تا رفتم بیرون نبودش ... فقط یه زانتیای مشکی رینگ اسپرت خوشگل جلوی خونه پارک شده بود.
    خبری از فراری آرتان نبود. تکیه دادم به دیوار کنار در و منتظر شدم تا بیاد که یه دفعه شیشه زانتیا کشیده شد پایین و صدای آرتان بلند شد:
    - بیا ترسا ...با تعجب نگاهی به خودش و ماشین کردم و رفتم سوار شدم و گفتم:
    - سلام ... ماشین خودت کو؟!
    - سلام ... اینم ماشین خودمه دیگه ...
    - یعنی دو تا ماشین داری؟
    - آره ... ایرادی داره؟!
    حوصله کل کل کردن نداشتم. گفتم:- نه ...انگار فهمید حوصله ندارم که کمی از موضعش پایین اومد و گفت:
    - این ماشین مال مواقعیه که می رم مطب ... اون زیادی توی چشمه درستش نیست.
    الانم دارم از مطب می یام.تازه متوجه شدم که تیپش هم با همیشه فرق می کنه. کت و شلوار رسمی پوشیده بود و کروات زده بود.
    با کنجکاوی گفتم:- همیشه تا می ری مطبت کروات می زنی؟
    - همیشه ...اومدم بگم خوش به حال مراجعات ولی زبون به کام گرفتم و حرفی نزدم.
    این همین جوری نزده داشت می رقصید دیگه چه برسه به اینکه منم بخوام ازش تعریف بکنم.
    در سکوت می رفتیم که به حرف اومد و گفت:
    - خوب ... چه خبرا؟
    - خبرا پیش شماست ... باغو رزرو کردین؟
    - آره ... همه کارا رو سپردم دست یکی از دوستام که کلوب مدیریت مجالس داره ...
    بابای تو بنده خدا خیلی داشت اذیت می شد حالا دیگه خیال هر دومون راحت شده.
    - اوکی ... من نمی دونم این همه عجله واسه چیه؟!
    - واسه اینکه شما زودتر بری از شرت راحت بشیم ...
    - شتر در خواب بیند ...با خنده و تمسخر پرسید:
    - جهازتون رو خریدین؟!!!دوست داشتم یه جواب دندون شکن بهش بدم. با این نمی شد مثل آدم حرف زد. گفتم:
    - من که بله فقط شما باید لطف کنین جهاز بیریختتون رو یه جا انبار کنین واسه شوهر بعدیتون تا جهاز من توی خونه تون جا بشه.
    پوزخندی زد و جواب نداد.
    وقتی جواب نمی داد من بیشتر لجم می گرفت اونم فکر کنم اینو فهمیده بود.
    بالاخره به حرف اومد و گفت:
    - جایی واسه لوازم آرایش سراغ داری؟
    - آخه این خریدا واسه چیه؟!
    - واسه اینکه یاد بگیری یه ذره دست توی صورتت ببری که آدم رغبت کنه نگات کنه ...
    می دونستم می خواد لجمو در بیاره بیرای همینم با حفظ خونسردیم گفتم:
    - اگه اون آدم قراره تو باشی ترجیح می دم هیچ وقت رغبت نکنی به من نگاه کنی ...
    من واسه کسی این کارو می کنم که ارزششو داشته باشه ...
    - جدی؟!!!
    - بلــــــه
    - خب پس پیداست اینکاره ای!با خشم گفتم:- یعنی چی؟!
    - هچی مهم نیست.
    با توقف ماشین سریع رفتم پایین که بتونم کنترل دست مشت شده امو داشته باشم وگرنه محکم می خوابوندم توی صورت ده تیغ شده اش تا فکش جا به جا بشه.
    اونم اومد و پایین و هر دو وارد پاساژ شدیم کل پاساژ مغازه های لوازم آرایشی بود یکیشو انتخاب کردیم و رفتیم تو ...
    من از این جور خریدا سر در نمی آوردم. پشیمون شدم که چرا آتوسا رو با خودم نیاوردم. داشتم گیج و منگ نگاه می کردم که آرتان وارد عمل شد و رو به فروشنده که به من زل زده بود گفت ست کامل از دو مارک از بهترین مارک ها رو برامون حاضر کنه.
    فروشنده هم با خوشحالی مشغول جمع آوری لوازم شد. جلوی ویترین لاک ها ایستادم. عاشق لاک بودم ...
    آرتان هم کنارم ایستاد و گفت:- از اونجایی که تو همیشه لاک می زنی باید حدس بزنم که الان تو فکر اینی که یه دو جین از اینا رو بخری.
    - دقیقاً ....
    - امان از دست شما دخترا ... به چه چیزایی علاقه دارین ....اینبار نوبت من بود که جوابشو ندم.
    بعد از اینکه فروشنده همه سفارش آرتان رو حاضر کرد اومد سمت من و منم با پرویی بیست و چهار رنگ لاک انتخاب کردم و همه رو برداشتم.
    بعد از اینکه خریدمون تموم شد از مغازه بیرون اومدیم.
    می خواستم از پاساژ خارج بشم که دیدم آرتان هیزززززز جلوی مغازه لباس زیر زنانه ایستاده و کاملا محو یکی از لباس خواب های داخل ویترین شده. ای آدم .... وقتی متوجه من شد نگاه از لباس برداشت و گفت:
    - اینجا منو راه نمی دن ... بیا برو خودت هر چی می خوای بخر ...
    فقط نگاش کردم.
    ادامه داد:- می دونم توی خرید ما خرید این چیزا لازم نیست ولی واسه دل خودت می گم.
    سری تکون دادم و رفتم داخل مغازه .... اااااا چه لباسای خوشگلی چه رنگاییی!!!
    شروع کردم تند تند به انتخاب کردن. فروشندهه خنده اش گرفته بود یه عالمه لباس زیر با چند تا لباس خواب خوشگل خریدم.
    می خواستم دیگه از مغازه خارج بشم که یهو چشمم افتاد به همون لباسی که آرتان محوش شده بود.
    یه لباس خواب توری خیلی کوتاه به رنگ قرمز آتیشی ... می دونستم به دردم نمی خوره ولی اونو هم خریدم و از مغازه خارج شدم.
    جای بنفشه و شبنم خالی.
    هر وقت از اینجور خریدا داشتیم چقدر هر هر و کر کر راه می انداختیم سر لباس خوابا و بنفشه همیشه با آه می گفت آخرم میمیریم یکی زا اینا تنمون نمی کینم قر بدیم واسه شووورمون! آرتان با دیدن پلاستیکای دست من خنده اش گرفت ولی به روی خودش نیاورد و دو تایی با هم سوار ماشین شدیم. گفت:
    - بریم واسه لباس عروس ...
    - کاش می شد من لباس عروس نپوشم ...
    - عروس بدون لباس عروس اصلا با عقل جور در می یاد؟
    - فعلا که بنده دارم به ساز شماها می رقصم ... اینم روش ...
    - خودت خواستی ...
    - وقتی برم از این خراب شده اونوقت می تونم بگم که می ارزید همه این سختیها ... ولی ترسم از اینه که نتونم برم.
    - چرا نتونی بری؟
    - اقامت گرفتن سخته .... به خصوص که باید کارای جفتمونو درست کنم.
    - هر که طاووس خواهد ...
    آهی کشیدم و حرفی نزدیم.
    طبق معمول مغازه لباس عروس رو هم خودش انتخاب کرد و من در عجب بودم که چطوری اون همه اش بهترینا رو انتخاب می کنه.
    بهترین مغازه ها ... بهترین مارک ها بهترین جنس ها ... وارد مغازه که شدیم دو تا فروشنده زن جلومون ظاهر شدن هر دو در اوج خوش تیپی و زیر هزار قلم لوازم آرایش.
    چنان عشوه های شتری برای آرتان می ریختن که حالم داشت بهم می خورد.
    به جای من رو به آرتان پرسیدن:
    - بفرمایید ... امرتون ....
    آرتان با نگاهی به من گفت:- یه لباس عروس منحصر به فرد برای خانومم می خوام ...
    - کرایه می خواین بکنین؟!
    - نخیر واسه خرید می خواستیم.
    - لطفا از این طرف تشریف بیارین ...یکی یکی لباس ها رو می آوردن و جلوی من و آرتان می گرفتن و ما دو تا هم خیلی راحت می گفتیم:
    - نوچ هم ما خسته شده بودیم هم اونا داشتن خسته می شدن.
    ولی هیچ کدوم از لباس ها با سلیقه ما جور نبود.
    هر دو انگار دنبال یه چیز خاص بودیم. بالاخره یکی از فروشنده ها رو به اون یکی گفت:
    - نیکو برو اون لباس ایتالیائیه رو بیار ...
    نیکو منو از بالا تا پایین برانداز کرد و گفت:
    - مطمئنی شراره جون؟!!!!
    اون لباس فکر نکنم به ایشون بخوره ها ...آرتان هم مثل من از لحن تحقیر آمیز فروشنده بدش اومد و گفت:
    - چرا این فکرو می کنین؟!
    از لحن خشن آرتان نیکو رنگش پرید و گفت:
    - آخه اون لباس فیری سایزه ... هم قواره مانکن های ایتالیائیه ....
    اصولا به تن هیچ خانوم ایرانی نمی خوره .... یا کمرش تنگه ... یا روی سینه اش گشاده یا قدش می کشه روی زمین ...
    واسه همینم ما اینو به هر کسی نشون نمی دیم.
    - خانوم من هر کسی نیست ... تا الانم که هیچ کدوم از لباساتون باب میل ما نبوده ... این آخری رو هم نشون بدین که اگه این هم مثل بقیه بود ما بقیه وقتمون رو اینجا تلف نکنیم
    .یه چیزی که تو شخصیت آرتان فهمیده بودم این بود که اون اصولا آدم اجتماعی و مردم داری بود مگه اینکه از کسی حرکت ناشایستی می دید.
    الان هم چون متوجه دلبری های این دو نفر شده بود اصلا نمی تونست خودشو راضی کنه که باهاشون درست برخورد کنه.
    نیکو دیگه حرفی نزد و رفت داخل یکی از اتاق ها و لحظاتی بعد با لباس مورد نظر برگشت.
    خداییش لباس فوق العاده ای بود! دکلته ... ساتن ابریشمی سفید ... پف دار به همراه یه دنباله طولانی و دو تا دستکش سفید ....
    ساده ولی شیک و خاص ... آرتان هم نگاهش فرق کرده بود انگار او هم خوشش اومده بود.
    لباس رو گرفت و رو به من گفت:- بپوشش عزیزم ...
    لباس رو گرفتم و رفتم توی اتاق پرو که خودش به اندازه یه اتاق بود. خوبیش این بود که زیپ لباس از کنار بسته می شد و خودم می تونستم ببندمش.
    نمی خواستم از آرتان کمک بگیرم. لباس رو پوشیدم و خودم رو توی آینه برنداز کردم.
    کاملا روی اسلوب بوووود. تنگ و چسبون ... قدش هم بلند نبود.
    از هیکل خودم خوشم اومد و بوسه ای برای خودم توی آینده فرستادم و زمزمه کردم:
    - مانکن ایتالیایی! لباس رو دوباره از تنم خارج کردم و رفتم از اتاق بیرون.
    آرتان پشت در ایستاده بود با دیدن من جلو اومد و آهسته پرسید:
    - چطور بود؟
    - خوب بود ...
    - مطمئنی؟!
    - آره قشنگ بود ....
    - یعنی می گم .... سایزشو اینا ...
    - منظورت چیه آرتان ؟ می گم خوب بود ...
    - گفتم یه موقع از لج اینا نخوای لباسی رو که تو تنت مشکل داره رو بگیری.
    اینا اهمیتی ندارن جاهای دیگه هم سر می زنیم.
    چپ چپ نگاش کردم. لباس رو که خیلی هم سنگین بود به فروشنده ها که با کنجکاوی به ما نگاه می کردند تحویل دادم و گفتم:
    - همینو می بریم.
    نیکو با کنجکاوی رو به من پرسید:- مشکلی دارین با هم ...
    با تعجب نگاش کردم و گفتم:- به شما ربطی داره؟!!!!
    آرتان که از صدای بلند من جا خورده بود سریع کنارم ایستاد و گفت:
    - چی شده؟
    - آرتان اینو حساب کن بیا بیرون ... من بیرون منتظرتم.
    خواستم برم که یک دفعه مچ دستمو گرفت. منو محکم کشید سمت خودش و طوری که اون دو تا هم بشنون گفت:
    - صبر کن با هم می ریم عشق من .... نمی خواست با او اونا تنها بمونه فقط همین.
    به ناچار ایستادم تا پول لباس رو حساب کرد و هر دو با هم خارج شدیم.
    آرتان نفسش را با صدا بیرون داد و گفت:- عجب اعجوبه هایی بودن!
    - واسه شما که بد نیست ...
    - بله خوب ... کیه که بدش بیاد مورد توجه باشه ... ولی نه وقتی که با یه خانوم هستیم ... تو تنهایی خوبه.
    خدا می دونه تو چه آدمی هستی آرتان ... نباید حساسیت نشون می دادم از این رو گفتم:
    - خوش باشی ...چند دست لباس شب به اضافه کیف و کفش و مانتو و ... هم خریدیم و همه رو با هم گذاشتیم توی ماشین.
    بعد هم قرار شد بریم یه جا شام بخوریم. گفتم:
    - بریم پاتوق ...
    - نه ...
    - چرا؟!
    خوب امشب که پنج شنبه است ... دوستای من اونجان ...
    - دوستای منم اونجان و هیچ کدوم خبر ندارن از این ازدواج مسخره ...
    - خب بگو دوستیم با هم ...
    - که شما کلاس بذاری؟!
    - تو واقعا فکر کردی کی هستی؟! برد پیت؟!! نه آقا اشتباه به عرضتون رسوندن. تو اصلا می دونی من چقدر خاطرخواه داشتم؟
    همه اون دوستات از خداشون بود با من دوست بشن همون فربد عوضی یه بار توی دستشویی کم مونده بود منو با لباس بخوره ...
    - فربد؟!!!!!
    - بله فربد خان ... حالت نفس کشیدنش عوض شد.
    - کی؟!- وقت گل نی ...صداش اوج گرفت:
    - الان وقت شوخیه؟!!!
    - خب به تو مربوط نیست که فربد کی به من گیر داد این قضیه به خودم مربوطه اینو گفتم که فقط فکر نکنی جایی خبریه ...نفس عمیقی کشید و گفت:
    - آره آره حق با توئه .... به من اصلا مربوط نمی شه ... همینطور که زندگی من به تو مربوط نمی شه ...
    - شام نخواستم منو برسون خونه ...بدون حرف منو جلو در خونه پیاده کرد و حتی نایستاد تا من وارد خونه بشم.
    پاشو روی گاز گذاشت و رفت. کاراش هنوز برام عجیب غریب بود.
    یه روز گرم یه روز سرد ... یه روز موافق یه روز مخالف ... شخصیت پیچیده ای داشت.
    وارد خونه که شدم متوجه شدم مانی و آتوسا هم هستند. همه خرید های منو بیرون کشیدن و به به و چه چهشان اوج گرفت.
    بابا همون شب به آرتان زنگ زد و ازش بابت اینهمه خرید ..تشکر کرد.
    آرتان هم خیلی خونسرد گفته بود وظیفه اش بوده. آره واقعا هم وظیفه اشه!
    اینقدر منو می چزونه که اینا رو همه اشو هم که بفروشم دو روز دیگه که خل بشم نمی تونم باهاش هزینه دوا درمونم رو بدم.
    کلا آرتان چون همیشه با آدمهای مشکل دار در ارتباط بوده می خواد منو هم مشکل دار بکنه که راحت تر باهام ارتباط برقرار کنه.
    از افکار خودم خنده ام می گرفت.
    لباس رو یه بار دیگه توی اتاق برای آتوسا پوشیدم و اون هم حسابی کیف کرد و کلی از اندامم تعریف کرد.
    بعد از رفتن آتوسا اینا به تخت خوابم پناه بردم. قبل از خواب گوشیمو چک کردم ... چقددر خوش خیال بودم که فکر می کردم آرتان برام اس ام اس می ده.
    ولی زهی خیال باطل ... اون شب هم یکی از اون شبای گندی بود که از زور خستگی نفهمیدم چه جوری خوابم برد.


    ادامه دارد ...
     
  10. mashal

    mashal ✔❤ مهســــــا ❤✔ همراه انجمن

    6,194
    10,263
    42,475
    (( فصل هشتم ))
    بالاخره روز جشن رسید. از صبح ساعت شش آتوسا عین عجل معلق بالای سر من بود:
    - ترسااااااااااااااااااا پاشو دیر می شه ژیلا دیگه رامون نمی ده ...
    - گور مرگ بگیر آتوسا ....
    - خجالت بکش ... یعنی امروز روز عروسیته ... پاشوووووووووو ... هیچی هیجان نداری به خدااااااا!
    دیدم آتوسا ول کن نیست به ناچار نشستم سر جام می دونستم سختی بیدار شدن فقط همون لحظه های اولشه کم کم خواب به کل می پره.
    آتوسا دستمو کشید و گفت:
    - پاشو زود باش حاضر شو تا برسیم اونجا شده نه ...چپ چپ نگاش کردم و بلند شدم تا به سمت دستشویی برم که دوباره صدام کرد.:
    - ترسا ... به آرتان گفتی بیاد دنبالت؟
    سر جا خشک شدم. مگه باید می گفتم؟!!! حالا چه خاکی تو گورم کنم ساعت شش صبح؟
    مجبور شدم دروغ بگم:
    - آره گفتم ... ولی گفت نمی تونه بیاد کاراش خیلی زیاده گفت خودتون برین من می یام دنبالتون ...
    - ای بابا!زودتر می گفتی تا من مانی رو بیارم با خودم ...
    - حالا چلاق که نیستیم خودمون می ریم با آژانس ...
    - من که اصلا با تو نمی یام دیدی که به تو هم به زور وقت داد من جای دیگه وقت گرفتم ...
    - پس اینجا اومدی واسه چی؟
    - اگه نمی یومدم که سر کار خانوم تا ساعت دوازده خواب تشریف می بردین ...از حرف زدنش خنده ام گرفت و گفتم:
    - خب باشه خودم با آژانس می رم ...
    - خیلی خب بدووووووو دیررررررر شد ...
    - اههههههه انگار چهار ماهه به دنیا اومده رفتم توی دستشوی صورتمو که تو آینه دیدم وحشت کردم.
    پف آلود و بی روح ... چند مشت آب یخ توی صورتم پاشیدم و بعد از چند لحظه از دستشویی خارج شدم آتوسا لباس عروس و وسایل مورد نیازم را آماده گذاشته بود ... تند تند لباس پوشیدم و حاضر شدم. آتوسا زنگ زد به آژانس ...
    بابا و عزیز هم بیدار شده و در تکاپوی کارهای خودشون بودن.
    انگار همه چی به هم گره خورده بود با اینکه اینطور نبود و همه چیز سر جای خودش بود.
    ولی همه دوست داشتن اینجور وقتا دور خودشون بچرخن. خدا رو شکر همه کارها به خوبی و خوشی انجام شده بود.
    وقتی خواستم از در خانه خارج بشم عزیز از زیر قران ردم کرد با خنده گفتم:
    - عزیز سفر که نمی رم به خدا دارم می رم عروس بشم و بیام.
    عزیز با گوشه دستمال دستش اشکش رو پاک کرد و گفت:
    - الهی خوشبخت بشی مادر ...
    - از الان شروع کردین عزیز جونم؟ گریه مال شبه ... وقتی میخوام برم توی خونه خودم ... به خدا الان فقط می خوام برم خوشگل کنم ...
    عزیز بغلم کرد و با گریه گفت:
    - همینجوریش هم مثل پنجه آفتاب می مونی عزیز دلممممدلم تاب گریه های عزیزو نداشت.
    می دونستم بیشتر گریه اش بابت غربت منه ... اینکه مادر ندارم تا برام ذوق کنه.
    بابا به زور منو از عزیز جدا کرد و در حالی که سعی می کرد با حرف هایش عزیز رو آروم کنه منو هم بغل کرد و در گوشم گفت:
    - آرتان ظهر می یاد دنبالت بابا؟!
    مجبور بودم بهش زنگ بزنم بگم بیاد از این رو گفتم:
    - بله بابا ...
    - مواظب خودت باش ... عزیز برات چند تا لقمه درست کرده که بخوری چون صبحونه که نخوردی ناهارم احتمالا نمی تونی بخوری ...
    - دستش درد نکنه باشه می خورم چشم
    - باریکلا ... پس برو به سلامت ... بعد از ظهر می بینمت ... گونه بابا رو بوسیدم.
    یه جور عذاب وجدان داشتم از اینکه داشتم همه رو گول می زدم.
    اشکای عزیز خنجر روی قلبم می کشید. مراقبت های آتوسا اذیتم می کرد و محبت بابا تیر خلاصم بود.
    با بغض رفتم سوار تاکسی شدم و آدرس آرایشگاه رو دادم.
    دلم خیلی گرفته بود کاری بود که کرده بودم ولی برخورد های بد آرتان باعث حالت بدی در من می شد انگار اعتماد به نفسم داشت از بین می رفت. انگار داشتم چیزی می شدم که اون می خواست.
    ولی نمی ذاشتم ... هر طور شده جلوش می ایستادم من باید ترسای واقعی رو به آرتان نشون بدم نباید فکر کنه جلوش کم آوردم نباید ترسا رو دست کم بگیره ...
    من باید آرتان رو به زانو در بیارم دوست دارم همه کاراشو تلافی کنم. هر چقدر که تا الان جلوش کوتاه اومدم بسه توی همین افکار بود که صدای راننده بلند شد:- خانوم رسیدیم ...تشکر کردم و بعد از حساب کردن کرایه اش وارد ساختمون شدم.
    داخل آرایشگاه نسبتا شلوغ بود و همزمان با من سه تا عروس دیگه هم اومده بودن. توی دلم گفتم:
    - حالا خدا کنه هول نکنه و چهار تا بوزینه جای چهار تا عروس هلو تحویل دامادا نده ...
    خودم از فکر خودم خنده ام گرفت.
    یکی از شاگردهای آرایشگاه منو به سمت یکی از اتاقها هدایت کرد و بعد از اینکه کمکم کرد لباسم رو در بیارم منو نشوند روی صندلی و به دستور ژیلا خانم مشغول پیچیدن موهام شد.
    اههههههه اصلا حوصله این بیگودی ها رو نداشتم کله مو سنگین می کرد تازه بعدم باید دو ساعت می رفتم زیر سشوار می سوختم.
    چقدر از پیچیدن موهام بدم می یومد. فقط هم به خاطر همین دنگ و فنگش.
    بعد از اینکه کار بیگودی کردن موهام تموم شد یه کلاه چپوند توی سرم و مثل بقیه عروس ها منو نشوند زیر سشوار.
    قبل از اینکه بشینم روی اون صندلی مسخره گوشیمو از تو کیفم در آوردم و به آرتان اس ام اس زدم:
    - ساعت 3 دم ساختمون .... خیابون جردن باش ... اس ام اسو که فرستادم ساعت نه بود ...
    مطمئن بودم که بیداره منتظر بودم جواب بده ولی هیچ جوابی ازش نیومد.
    گوشیو با حرص دوباره انداختم توی کیف و غر غر کردم:
    - به درک ... لیاقت نداری جواب اس ام اس منو بدی ...خودم ار حرص خودن خودم خنده ام می گرفت.
    واقعا برام رفتار آرتان عجیب بود اینقدر که همه تا به حال لی لی به لالام گذاشته بودن بد عادت شده بودم حالا تحمل رفتارای آرتان برام سخت بود. یکی دیگه از آرایشگر ها یه صندلی با خودش آورد و درست نشست جلوی من.
    فکر کردم می خواد بشینه باهام سلام احوالپرسی بکنه به خاطر همین هم بهش یه لبخند گشاد زدم آخه حوصله ام بدجور سر رفته بود.
    جواب لبخندمو با یه لبخند یخ و وارفته داد و گفت:
    - دستتو بده ...تازه چشمم به وسایل روی پاش افتاد می خواست ناخنامو مانیکور کنه.
    ناچاراً دستمو دادم بهش و اونم در سکوت مشغول شد حوصله ام حسابی سر رفته بود. کم کم میخواستم سرمو بزنم توی دیوار که صدای موبایلم بلند شد با خوشحالی دست یارو رو پس زدم و گوشیمو از تو کیفم در آوردم.
    بنفشه بود دکمه رو فشار دادم و گوشیو با شونه ام نگه داشتم و دستمو دوباره دادم به دختره ...
    - الو ... ایکبیری ...
    خنده ام گرفت و گفتم:
    - ایکبیری باباته ..
    .- خب آره اونم هست ...
    - خیلی بی شعوری بنفشه ... در مورد بابات درست حرف بزن
    - حالا من اگه یه چیزی می گم دارم در مورد بابای خودم حرف می زنم ... تو چرا به بابای من فحش می دی؟!!!
    - گمشو من کی فحش دادم؟!!!
    - خب باشه حالا نمی خواد حرص بخوری کهیر می زنه بدنت ... آرتان دوست نداره
    - خیلی بی شعورییییییییی
    - با شمای دوست!
    - بنفشه بنال ببینم چه دردته؟ زنگ زدی به من چرت و پرت تحویلم بدی؟
    بنفشه خندید و گفت:- آرایشگاهی؟!
    - بله
    - اووووه چه نازیم می کنه ... نازو واسه آرتان بکن که با ملایمت بیشتر باهات ...جیغ زدم:
    - بنفشههههههه قهقهه زد و گفت:
    - خره یکشنبه اون هفته تعطیله ...
    - خوب
    -خوب که خوب ...
    - خب تعطیله که باشه ... خبریه؟!
    - آره ... می خوایم بریم پیست ...
    - بیخیال بابا ...
    - آرتانو خر کنین دو تایی بیاین
    - عمرا اگه من به آرتان بگم بیا بریم پیست فکر می کنه یه جا یه خبریه ...
    - یعنی چی؟! یعنی قراره هم خونه ات باشه ها ...
    - حالا کیا هستین؟!
    - من و شبنم و داداشش و دو تا از دوستای داداشش و سه چهار تا از دوستای اینترنتی من ...
    - پسر یا دختر؟!
    - کی؟!!
    - دوستای اینترنتیتو می گم دیگه ...
    - دو تا دختر دو تا پسر ...
    - به به پس جمعتون جمعه ...
    - آره ... یه اکیپیم اگه یادت باشه چند بار دیگه هم رفتیم بیرون شهر... دربند ... درکه ... فرحزاد ... ولی تورو بابات اجازه نداد بیای یادته؟!!!
    - آهان آره ...
    - خب حالا دیگه از امشب آزاد می شی ... می تونی بیای اگه آرتان اومد که با آرتان بیا نیومدم به درک خودت بیا بریم صفا ...
    - باشه ...
    - پس اسمتو بنویسم که می یای حتما؟! بچه ها منتظرن ...
    - خره تابلو نیست؟ من به جای ماه عسل پا شم بیام پیست؟!
    - مگه می خواین برین ماه عسل؟!!!!!
    - آرتان که چیزی نگفته ... فکر نکنم قصدشو هم داشته باشه.
    - منم فکر نکنم پاشه بیاد ماه عسل ... این با این اخلاق گندش همین امشبم اگه افتخار بدن تشریف بیارن عروسی خودشون لطف بزرگی کردن.-
    - اوکی منم نود درصد می یام ...
    - پس اسمتو می نویسم آرتانو هم می ذاریم توی ذخیره ها ...
    - نه بیخیال آرتان! اصلا نمی خوام بهش بگم.
    - می خوای مجردی حال کنی؟
    - دقیقا!غش غش خندید و گفت:
    - باشه ... مجردیتو عشقه
    - واسه عقد که میای؟!
    - عقدتون هم توی همون باغه است؟!
    - آره ...
    - این آرتان اینا با این وضع توپشون یه باغ ندارن؟!!! که رفتن کرایه کردن؟!!
    - می گفت این باغایی که مخصوص مراسمه همه چیز تمومه و باغ اونا به درد مهمونی دادن نمی خوره ...
    - جلل خالق! عقاید این آرتانم مخصوص خودشه ها ...
    - آره بابا کلاسش منو کشته ..
    حالا می یای؟
    - آره من و شبنم و شایان با هم می یایم.
    - مامان باباهاتون نمی یان؟!!!
    - چرا می یان ولی واسه عروسی ...
    - اوکی پس منتظرتونم...
    - باشه جیجری ... بوس بوس
    - بوس بوس بای
    - بای.
    آرایشگر هنوز خونسردانه مشغول دیزاین ناخنای من بود. خداییش خیلی سلیقه داشت به خرج می داد.
    خودم تا حالا اینجوری نتونسته بودم درستش کنم. عین حنا زدن عروسای هندی شده بود.
    دوست داشتم هی دستمو بیارم بالا و از نزدیک به ناخنام نگاه کنم ولی یه بار که این کارو کردم چنان چپ چپ نگاهم کرد که پشیمون شدم.
    همزمان با تمام شدن زمان سشوار موهام کار ناخن هام هم تموم شد اینبار رفتم زیر دست خود ژیلا خانوم.
    گویا فقط قرار بود کار منو خودش انجام بده و بقیه به دست شاگردا سپرده شده بودن.
    منو روی یه صندلی خوابوند و شیرجه زد روی صورتم همینجور که داشت صورتمو با شمع اصلاح می کرد دلم می خواست موهاشو بگیرم بکنم.
    خیلی دردم گرفته بود.
    وقتی از اینکار فارغ شد رفت سراغ ابرو هام و گفت:
    - این ابروهای پر تو دیگه به کارت نمی یاد من کامل می رم توش ... ایراد نگیری بعدا ها!
    - حالا نمی شه همینجور کلفت ...
    - به صورتت نمی یاد دختر جون...
    دیگه غر نزدم بذار هر کاری دوست داره بکنه. آتوسا می گفت کارش خوبه پس مطمئنا یه جوری درستم می کنه که قشنگ تر بشم ...
    دوست داشتم خیلی خوب بشم باید کم کم خومم یاد می گرفتم آرایش کنم تا بتونم برم روی مخ ارتان.
    البته اگه اصلا این چیزا واسه ارتان اهمیتی داشته باشه. شاید از اون مرداست که اصلا تغییرو توی آدم حس نمی کنه از اونا که این چیزا اصلا براشون اهمیتی نداره. نمی دونم چقدر گذشت که ژیلا خانوم بالاخره دست از آرایش صورتم برداشت و مشغول درست کردن موهام شد نمی دیدم داره چه بلایی سرم می یاره و حسابی کنجکاو شده بودم.
    بالاخره بعد از گذشت چند ساعت کش و قوسی به بدنش داد و گفت:
    - بالاخره تموم شد ... جای عروس شدی عروسک!
    - دارم از گشنگی می میرم ...
    - چیزی نیاورده بودی بخوری؟!
    - چرا ولی یادم رفت ...
    - ای امان از عاشقی ...هر دو خندیدیم ولی اون به چی و من به چی؟!!!
    با کمک خودش لباسمو پوشیدم و رفتم جلوی آینه.
    راست می گفت به خدا! شده بودم عروسک!!! موهای فر خورده که صورتمو قاب گرفته بود.
    ابروهای متوسط نه پهن و نه نازک کمونی ... صورتمم بدون مو و سفید تر شده بود مهم تر از همه چشمهای بی روحم بوده که حالا داشت عین سگ پاچه می گرفت.
    خط چشم مشکی کشیده دور تا دور چشمم چنان نمایی بهش داده بود که خودمم دلم نمی یومد چشم از خودم بگیرم توی آینه مژه هامم حالا که ریمل خورده بود انگار دو برابر شده بود مژه بور خوبیش این بود که وقتی یه ریمل می یومد روش خیلی نما پیدا می کرد.
    لبامم که با رژ صورتی خیلی برجسته تر شده و برق می زدن و حسابی دلبری می کردند.
    چشمکی به خودم زدم و از ژیلا خانوم تشکر کردم.
    وقتی از اتاق خارج شدم همه نگاه ها به سمتم برگشت می دونستم که فوق العاده شدم برای همینم لبخندی به بقیه زدم و رفتم سراغ گوشیم. ساعت سه و ربع بود ...
    ولی هیچ خبری از زنگ یا اس ام اس آرتان نبود.
    داشتم حرص می خوردم که صدای زنگ گوشیم بلند شد. شبنم بود ... بازم به معرفت دوستام ...
    عروس به این غریبی ندیده بودم تا حالا ... تک و تنها !
    عروسا اصولا یه ایل و لشگر همراه دارن ... اگه مامانم بود ... بغض گلومو گرفت.
    دکمه گوشی رو زدم و گذاشتمش در گوشم:
    - سلام شبنمی ...
    - سلااااااااااااام عروس غریییییییییییییب .... نبینم غریبیتو ....
    با حرف شبنم چیزی نمونده اشکم در بیاد که یهو صدای هل هله بلند شد از پشت گوشی.
    با تعجب گفتم:- کجایی شبنم؟
    عروس اینجاست شما تنهایی عروسی گرفتین؟!
    - بابا بگو باز کنن در این آرایشگاهو دیگه ... علف سبز شد زیر پای ماها ...
    با تعجب خودم رفتم سمت در و بازش کردم.
    از چیزی که دیدم دهنم باز موند ... آرتان و شبنم و بنفشه و آتوسا پشت در ایستاده بودن ...
    درو که باز کردم همه اشون به استثنای آرتان شیرجه زدن داخل و ریختن روی سر من ... آرتان آخرسر به طمانینه وارد شد.
    - واااااااااااااااااای خودتی ترسا؟!!!!
    - اومدم بگم این عروسه کیه اینقدر خوشگله؟!!!!! یهو دیدم خودتییییییی ایکبیرییییییی!
    - ورپریده چه چشات خوشگل شدههههههههه!
    - ترسااااااااااااا لالییییییییییییییییی؟ یه زری بزن دیگه ...خنده ام گرفت.
    اینقدر از دیدنشون شوکه شده بودم که حد نداشت ... آتوسا بغلم کرد و در حالی که به زور از ریختن اشکاش خودداری می کرد گفت:
    - چقدر ناز شدی خواهرییییییی یاد مامان افتادم .... همیشه واسه بابا همین مدلی خط چشم می کشید ...
    با اخم گفتم:- یه گولی اشک هم بریزی از پنجره می اندازمت پایین میدونی که من عر می زنم این وسط همه پولامون می ره توی چاه آرایش بی آرایش ...غش غش خندید و گفت:
    - خیلی خب عر نزن ...بعد از دست و روبوسی کردن با بنفشه و شبنم تازه متوجه آرتان شدم ...
    بیخیال گوشه ای ایستاده بود و به ما نگاه می کرد.
    کت و شلوار قهوه ای تیره پوشیده بود یا پیرهن قهوه ای و کروات کرم روشن ... دلبری شده بود واسه خودش!
    یه دسته گل رز و لیلیوم هم توی دستش بود.
    وقتی متوجه نگاهم شد استوار جلو اومد و دسته گلو گرفت جلوم ...
    نگاهش بهم خیلی معمولی بود ... چیز خاصی توش نبود انگاز تغییرات منو نمی دید.
    لجم گرفت از عمد دسته گلو جوری از دستش چنگ زدم که باعث شد ناخنام پوست انگشتاشو خش بندازه ....
    با درد دستشو کشید کنار چپ چپ نگام کرد و زیر لب غرید:- وحشی ...
    آتوسا جلو اومد و گفت:- خب بریم دیگه ... مانی و شایان اون پایین علف که زیر پاشون سبز شد هیچی ... گلم دادن ...
    من غش غش خندیدم ... می خواستم به آرتان نشون بدم که هیچی برام اهمیتی نداره ...
    برام مهم نیست که عین بقیه عروسا داماد جلوم خشک نشد و از زیبایی ام تعریف نکرد دستمو نگرفت نگفت دوستم داره نگفت تنها آرزوش رسیدن به من بوده ... هیچی برام مهم نیست .... بذار همه فکر کنن گفته ... بذار فکر کنن از حرفای عاشقونه اون من به عرش رسیدم ....
    همه با هم به سمت در راه افتادیم ... تازه یادم افتاد از فیلمبردار خبری نیست ...
    بازم از شاهکارای آرتان بود لابد .... آخه احمق اینقدر خرج کردی یه فیلمبردار هزینه ای داشت ؟
    تو هیمن فکرا بودم که بنفشه در گوشم گفت:- شنلتو از روی سرت بردار عروسک ... فیلمبردار اون پایین منتظره که ازتون فیلم بگیره.
    با تعجب به بنفشه نگاه کردم ولی حرفی نزدم.
    دم در آسانسور که رسیدیم آتوسا و شبنم و بنفشه رفتن داخل منم خواستم برم تو که آتوسا جلومو گرفت و گفت:
    - تو و آرتان بعد از ما بیاین ... فیلمبردار گفت از وقت که می رین بیرون از آسانسور می خواد ازتون فیلم بگیره ...
    حواستون باشه قشنگ و عاشقونه بیاین بیرون بعد از این حرف چشمکی به هر دوتامون زد و رفتن.
    تکیه دادم به دیوار کنار آسانسور و با پاشنه پام مشغول ضرب گرفتن روی زمین شدم.
    حتی به آرتان نگاهم نکردم ... بعد از چند لحظه سکوت گفت:
    - انگار جدی جدی لباسه اندازته ...
    - پ ن پ شوخی شوخی یه ذره تو روش خندیدم تا اندازه ام شد وگرنه هی قر می یومد سرم ...
    چنگی توی موهاش زد و گفت:- دخترا همه اش فکر می کنن گوله نمکن ...
    - پسرا هم همه اش فکر می کنن خدای جذابیتن و همه اشون اعتماد به نفس کاذب و غرور حال به هم زن دارن ...
    - واسه همینه که می میرین واسه غرور پسرا؟!!!
    - حالا که پسرا دارن تلپ تلپ غش و ضعف می کنن واسه دخترای مغرور ...
    با باز شدن در آسانسور بحث ادامه پیدا نکرد و هر دو سوار شدیم.
    در آسانسور داشت بسته می شد که یه دفعه آرتان خم شد و سریع دنباله لباسمو کشید داخل.
    اگه جمعش نکرده بود لباس جر خورده بود. باید تشکر می کردم ولی اصلا به روی خودم نیاوردم.
    لباسو رها کرد و زیر لب غر زد:- دست و پا چلفتی ....
    - نخود هر آش ...
    شاید من می خواستم لباسم پاره بشه این مجلس حال به هم زن به هم بخوره از شر تو راحت بشم ...
    - تو؟! تو از شر من راحت بشی؟ تو از خداته با من باشی این اداهات هم همه اش فیلمه ....
    - آرتان در خواب بیند پنبه دانه ... آرزو که بر جوانان عیب نیست پسر جون ...
    - ای وای مادر ببخشید تاریک بود موی سفیدتون رو ندیدم ...
    صدای ضبط شده خانومه توی آسانسور گفت:
    - لابی ...در داشت باز می شد سریع اومدم بیرون که حس کردم لباسم گیر کرده و داره کشیده می شه.
    چون سرعتم زیاد بود و تقریبا با حالت دو از آسانسور پریدم بیرون تعادلمو از دست دادم ولی قبل از اینکه بیفتم بازم آرتان به دادم رسید و منو گرفت تو بغلش ... خیلی فرصت طلب بوداااا!
    سریع خواستم ازش جدا بشم که کمرمو محکم فشار داد و سرشو فرو کرد توی گوشم و زمزمه وار گفت:
    - دختره لوس از خودراضی دست و پا چلفتی ...قبل از اینکه ولم کنه توی همون حالت گفتم:
    - معلومه لوس کیه ... یکی یه دونه خل و دیوونه ...سپس با خشونت دستاشو پس زدم.
    تازه متوجه شدم نگاه همه به خصوص لنز دوربین روی حرکات ماست.
    به ناچار لبخند زدم. آرتان هم فقط برای اینکه می دونست این فیلمو بعدا مامانش می بینه بازوشو آورد جلو و از لای دندونای به هم فشرده اش غرید:
    - بگیر دستمو تا بعدا حالیت کنم خل و دیوونه کیه
    ؟بازوهای محکم مثل سنگشو گرفتم توی دستم و با همون لبخند کذایی رو به دوربین آهسته گفتم:
    - لازم نیست حالیم کنی کیه ... می دونی تویی!
    کارد می زدی خونش در نمی اومد. قدماش سرعت گرفت می خواست هر چه سریع تر سوار ماشینش بشه که با تذکر فیلمبردار دوباره سرعتشو کم کرد.
    آخییییییی چه حرصی داشت می خورد بدبخت. حالا تازه اولشه آرتان خان ... صبر کن دارم برات!
    شایان و مانی و اتوسا و بنفشه و شبنم یه گوشه ایستاده بودن و ما رو نگاه می کردند.
    برای شایان و مانی دست تکون دادم و بلند گفتم:- سلام آقایون خوش تیپ ...
    هر دو جلو اومدن و مانی با شعف گفت:- خودتی زلزله؟!!!! چه کردی؟!!!!
    - می دونم قشنگ شدم ولی اینقدر ازم تعریف نکن الان آب می شم می رم توی زمینا ...
    - تو که کلا نصفت تو زمینه ...عصبی داد زدم:
    -من کجام کوتوله است؟!!!!مانی غش غش خندید و گفت:- زلزله ... منظورم از این که نصفت تو زمینه اینه که خیلی تخسی ...
    نفس راحتی کشیدم و گفتم:- هاااان! ترسیدما ...
    شایان که انگار اونم توسط شبنم دهن لق فهمیده بود این ازدواج صوریه به خودش اجازه داد ابراز وجود کنه و گفت:
    - نه بابا ترسا تو که ماشالله عین مانکنا هم قد بلندی هم خوش استیل ...
    اگه وقت دیگه ای بود چنان نگاش می کردم که حساب کار دستش بیاد ولی حالا جلو آرتان بدم نمی یومد یه کم تحویلش بگیرم.
    به خاطر همین گفتم:- وای مرسی شایان ... تو همیشه به من لطف داری ... خودتم فوق العاده شدی!
    شایان پسر جذابی بود ... قد بلند و خوش هیکل ... مردانه خندید گفت:
    - چشمات قشنگ می بینن ...رو به مانی گفتم:
    - نیمایی چطوره؟!مانی جا خورد. انتظار نداشت جلوی آرتان حرفی از نیما بزنم.
    با چشمش اشاره ای به آرتان کرد و سر سری گفت:- خوبه ... برین دیگه مهمونا منتظرن ... عاقد هم الان می یاد ...
    با لبخندی موذیانه از اونا فاصله گرفتیم. اخمای آرتان بد رقم توی هم فرو رفته بود.
    باید می ترسیدم ولی دیگه ازش ترسی نداشتم. چی کارم می تونست بکنه؟
    فوقش دو تا داد می زد منم بلندتر جوابشو می دادم وخلاص!
    نزدیک ماشین که رسیدیم به دستور فیلمبردار در ماشین رو برای من باز کرد و من با کلی لفت دادن و ناز و ادا و کرشمه سوار شدم.
    بچه ها فکر می کردند دارم برای آرتان ناز می کنم و بلند بلند می خندیدند.
    خبر نداشتند دارم روی اعصاب آرتان دراز نشست می رم ...
    وقتی نشستم اینبار نوبت اون بود که درو محکم به هم بکوبه.
    خنده ام گرفت و بلند بلند خندیدم. از در دیگه سوار شد و غرید:
    - چیز خنده داری هم وجود داره؟!!!
    - آره خوب ... قیافه خشماگین شما ...لبخندی موذیانه زد و گفت:
    - قیافه ترس آگین شما هم شب خنده داره ... اونم چه خنده ای!
    دیگه نترسیدم چون می دونستم این حرفا رو می زنه تا من بترسم و اون بخنده بهم.
    اینم شده بود نقطه ضعف من دستش ...
    از اینرو با خونسردی گفتم:- از این عرضه ها هم نداری آخه ...
    چشماش گرد شد و با تعجب نگام کرد.
    باورش نمی شد اینجوری جوابشو داده باشم.
    بعد از چند لحظه سکوت در حالی که سرعتش رو بیشتر می کرد گفت:
    - خیلی شجاع شدی! فکر نمی کنی به ضررت باشه؟!
    - شجاعت هیچ وقت به ضرر کسی نبوده ... ولی این شجاعت نیست ... این ریز دیدن توئه ...بر خلاف بار قبل عصبی نشد.
    لبخندی گوشه لبشو کج کرد و گفت:
    - باشه خانوم از قدیم گفتن فلفل نبین چه ریزه ...
    - اینقدر واسه من کری نخون آرتان ... تو امشب بار آخریه که داری منو می بینی ... نمی خوام دیگه توی این مدتی که قراره کنار هم باشیم حتی چشمم بهت بیفته و نمی خوام بذارم رنگمو ببینی ...
    - وای نکن این کارو با من! نمی گی من تو رو یه روز نبینم از غصه دق می کنم می میرم؟!
    به دنبال این حرف قهقهه اش فضای ماشین را پر کرد. لجم گرفت و ترجیح دادم دیگه حرفی نزنم.
    من دوست داشتم بیشتر عملی آرتان رو زجر بدم.
    کلامی اکثر اوقات جلوش کم می آوردم. بالاخره ماشین به در باغ رسید.
    رسیدن همان و شروع شدن برنامه های خاص همان.
    اول از همه جلوی ماشین عروس یه عده دختر و پسر با لباس محلی شروع کردن به لزگی رقصیدن.
    اومدم پایین و محو تماشای اونا شدم ... کیف کرده بودم و همه چی از یادم رفته بود ...
    یه پنج دقیقه ای اونا برامون محلی رقصیدن تا اینکه آهنگشون تموم شد.
    بعد از کنار رفتن اونا گاوی جلوی ماشین سر بریده شد و من با چندش از روی خونش رد شدم.
    آرتان هم به دستور فیلمبردار پشت سر من در حالی که دنباله پیراهنم را گرفته بود می یومد.
    وارد باغ که شدیم هفت تا دختر پسر کوچولو جلومون راه افتادن و روی یه قالیچه قرمز که تا جایگاه عروس و داماد پهن شد بود تند تند گلبرگهای گل مریم می ریختن و هل هله می کردن. خدای من! چقدر قشنگ بود ... آرتان واقعا سنگ تموم گذاشته بود.
    به خصوص که کنار قالیچه شمع های رنگی روشن شده بود و من کلا عاشق شمع بودمممم.
    اینقدر محو تماشای این برنامه ها شده بودم که نفهمیدم پنجه های آرتان کی توی دست من قفل شدن ...
    تازه وقتی فشاری به دستم وارد آورد و اشاره کرد باید بشینم متوجه دستش شدم و با تعجب نگاش کردم ...
    نمی دونم چرا یهو مهربون شده بود. در گوشم پچ پچ کرد:
    - اینم یکی از دستورای این فیلمبردار بداخلاقه است دیگه ...
    از لحنش خنده ام گرفت و نشستم کنارش .... تازه اون لحظه بود که عزیز با یه ظرف اسفند اومد بالای سرم و در حالی که های های گریه می کرد بغلم کرد. اینقدر هق هقش شدید بود که متوجه حرفاش نمی شدم.
    فقط محکم بغلش کردم و در گوشش گفتم:- عزیز تو رو خدا ... تو رو به ارواح خاک مامان گریه نکن منم گریه ام می گیره هاااااا عزیز بس کن جون ترسا ... همه چیزو به هم می زنماااا ...
    همه از دیدن این صحنه متاثر شده بودن و توی چشم همه اشک جمع شده بود.
    بالاخره عزیز تونست خودشو کنترل کنه و با بوسیدن پیشونیم از من جدا بشه.
    حق داشت اینقدر بیتابی کنه بعد از من خیلی تنها می شد. بعد از اون بابا پدرانه اول مرا در آغوش کشید و بعد از بوسیدن پیشانی ام گفت:
    - جای مامانت خیلی خالیه دخترم ... کاش بود و از دیدن تو توی لباس به این قشنگی غرق لذت می شد ...
    ایشالله خوشبخت بشی ته تغاری ...بابا اونقدر هم که فکر می کردم خبیث نبود.
    از شنیدن حرفاش از یادآوری نبود مامان ... از مهربونیه بابا ... بغض به گلوم چنگ انداخت ... چونه ام که شروع به لرزش کرد حس کردم دستم توی دست آرتان فشرده شد.
    فشارش خیلی خفیف بود و نمی دونستم که آیا واقعا این اتفاق افتاده یا من توهم زدم بابا منو ول کرد و رفت طرف آرتان.
    با هم دست دادن و بابا در گوشش چیزی پچ پچ کرد.
    فکر کنم سفارش منو می کرد. آرتان هم فقط سرش را تکان داد و اخم هایش بیشتر در هم شد.
    بعد از بابا نوبت نیلی جون و بابای آرتان بود اینقدر فشارم دادن و قربون صدقه ام رفتن که دیگه آب لمبو شدم بالاخره قربون صدقه ها و سلام و احوالپرسیا تموم شد و من آرتان تونستیم راحت بشینیم.
    عاقد هم اومد و شروع کردن به خوندن صیغه عقد ... نیلی جون و یکی از دخترای فامیل آرتان اینا یه حریر سفید رو گرفته بودن روی سرمون و آتوسا با نیش گشاده مشغول قند سابیدن شد ...
    عاقد تذکر داد که کسی دستاشو توی هم گره نکنه ... چه حرفا! اینا همه اش خرافاته ... ولی نمی دونم چرا بی اراده دستامو از هم باز کرد و دیگه تو هم نپیچوندمشون ... دستای آرتانم باز روی پاش بود ...
    ما که می دونستیم قراره یه روز همه چی تموم بشه پس چرا ما هم دستامون رو باز کرده بودیم؟!!!
    بعد از سه بار خودندن خطبه و هر بار جواب دادن آتوسا که عروس رفته برقصه و عروس رفته دور دور و چه می دونم از این مزخرفات بالاخره نوبت بله گفتن من رسید.
    قبل از اینکه فرصت کنم چشممو از روی آیه های سوره نور بردارم و بله رو بگم بنفشه بلند گفت:
    - عروس زیر لفظی می خواد .... خنده ام گرفت.
    قرآنو بستم و به آرتان نگاه کردم انتظار داشتم فراموش کرده باشه و الان ضایع بشه بعد همه براش دست بگیریم بهش بخندیم.
    ولی آرتان در کمال خونسردی دست توی جیب کتش کرد و جعبه ای ازش خارج کرد و به نرمی جعبه مخملی شیک رو توی دست من گذاشت.
    فقط نگاش کردم. باور نمی شد حتی به این چیزا هم فکر کرده باشه ...
    خداییش آرتان بعضی وقتا خیلی آقا می شد.
    جعبه رو توی دستم فشردم و در جواب عاقد که برای بار چهارم داشت می پرسید:
    - عروس خانوم وکیلم؟!
    گفتم:- با اجازه پدرم و روح مادرم ... بله!
    شاید اولین عروسی بودم که از روح مادرش هم اجازه می گرفت و همین باعث شد دوباره همه چهره ها غمگین بشه.
    ولی یه عده هم شروع به هل هلهه و دست زدن کردن که جو رو عوض کنن.
    داشتم به چشم و ابروهای بنفشه و شبنم که برام خط و نشون می کشیدن می خندیدم که یه دفتر گنده گذاشتن روی پام و گفتن امضا کن ...
    لا مصب هر چی امضا می کردم تموم هم نمی شد ... ولی بالاخره تموم شد و دفترو دادن به آرتان ...
    بنفشه و شبنم شیرجه زدن کنارم و در حالی که تند تند بوسم می کردن و تبریک می گفتن ازم خواستن که هدیه آرتانو باز کنم.
    خودمم کنجکاو بودم ... در جعبه رو که باز کردم یه گردنبد داخل جعبه بهم چشمک می زد.
    یه گردنبند ظریف از طلای سفید ... شبنم پلاکش را چنگ زد و گفت:
    - یه چیزی روش نوشته ...شبنم با هیجان گفت:
    - چی نوشته؟ نوشته دوستت دارم؟
    زدم پس کله اشو و گفتم:
    - هیشکی هم نه و آرتان!
    بنفشه یه کم پلاکو عقب جلو کرد تا موفق به خوندن شد و سپس با لب و لوچه ای آویزون گفت:
    - خاک تو گور بی احساسش کنم ...
    - چی نوشته؟!!
    - نوشته قرارمون یادت نره ...دندونامو روی هم فشردم ... لعنتی!
    حتی اینجا هم نیش خودشو زد ... آرتان که از امضاها فارغ شده بود رو به بنفشه گفت:
    - اگه لطف کنین اون زنجیرو بدین تا ببندم دور گردن ترسا ممنون می شم.
    اینقدر مودبانه درخواستشو مطرح کرد که بنفشه لال شد و زنجیرو گذاشت کف دستش.
    آرتان هم بدون حرف دستشو گذاشت دور کمر من و منو چرخوند می خواستم بزنم زیر دستش و بگم هدیه ات ارزونی خودت.
    ولی نه! این کار درست نبود. اونوقت فکر می کرد دل من پیشش گیره و شروع می کرد به آزار دادنم باید نشون می دادم که هیچی برام مهم نیست. قفل زنجیرو که توی گردنم بست سرشو جلو آورد و در گوشم گفت:
    - قرارمون یادت نره خانوم کوچولو ...
    خواستم جوابشو بدم که شبنم دستمو کشید و گفت:
    - پاشو ... پاشو باید برقصیم ...
    - چیو برقصیم؟ یه عالمه آدم وایسادن تو صف به من هدیه بدن ... بذار همه اشو جمع کنم بعد می یام می رقصم.
    - اه زود باش بابا ...با کنار رفتن شبنم سیل هدیه ها به سویم سرازیر شد.
    تبدیل شدم به یه تندیس از طلا ... بعد از گرفتن هدیه ها و دست کردن حلقه ها نوبت به خوردن عسل رسید.
    چقدر برای این عسل نقشه کشیده بودم ...
    نیلی جون با لبخند ظرف عسلو جلوی دست آرتان گرفت و گفت:
    - دهن خانومت شیرین کن مامان جان ...
    آرتان لبخندی به مادرش زد و انگشتشو با ژست خاصی داخل ظرف عسل کرد و آورد سمت دهن من.
    با یه حالت تبدار زل زدم توی چشماش ... و به نرمی مچ دستشو گرفتم و انگشتشو آروم کردم توی دهنم و به جای اینکه گاز بگیرم مک زدم ... چشمای آرتان دیدنی شده بود.
    حالا من داشتم می ترکیدم از خنده آرتان هم خشک شده بود سر جاش.
    یه ذره با همون حالت ناخوشی نگاش کردم که یه دفعه انگشتو کشید بیرون.
    عرق روی پیشونیش سر می خورد.
    حالا چقدر فحش می داد بهم توی دلش ... دلم می خواست برم یه جا از ته دل غش غش بخندم.
    نوبت من شد که عسل بذارم توی دهنش. انگشتمو تا بالا عسلی کردم و محکم چپوندم توی دهنش انتظار داشتم چنان گازی بهم بگیره که روح مامانمو رویت کنم ولی اینکارو نکرد و در عوض خیلی زود عسلارو قورت داد و انگشتمو تف کرد بیرون.
    بعد از اونم به بهونه اینکه دوستش داره صداش می کنه از جا پرید و در رفت.
    بنفشه و شبنم سریع جاشو گرفتن و شروع کردن به سوال کردن که چی شد آرتان یهو سرخ شد.
    با خنده براشون تعریف کردم و هر سه شروع کردیم هر هر خندیدن.
    با شروع یه آهنگ خیلی شادو قشنگ دست دوستامو گرفتم و سه تایی رفتیم وسط ... رقصیدن با لباس عروس خیلی سخت بود برام ولی بازم نمی تونستم از رقص بگذرم.
    رقاصی بودم واسه خودم! دور و برم خیلی شلوغ شده و همه داشتن توی یه حلقه دورم می رقصیدن.
    هر از گاهی هم یکی می یومد جلوم و دوتایی می رقصیدیم. بعد از تموم شدن آهنگ میون دست و سوت بچه ها رفتم نشستم.
    داشتم اطرافو دید می زدم که چشمم افتاد به نیما. تنها سر یه میز نشسته بود و با حالت مغمومی زل زده بود به من.
    دلم براش ریشششش شد. اگه با نیما ازدواج کرده بودم حداقل اینقدر دردسر نداشتم و حرص نمی خوردم.
    ولی دیگه کار از کار گذشته بود و من الان زن آرتان بودم.... زن آرتان!!!! آرتان الان شوهر من بود!!!!
    چه واژه های غریب و بیگانه ای. اصلا حس خوبی نداشتم نسبت به این کلمات.
    نگاه غمگین نیما آتیش به جونم می زد.
    با نگاه دنبال آرتان گشتم سر میز یه خونواده چهار نفری نشسته بود. یه خانوم و آقا بودن با دوتا دختر ...
    یکی از دخترها سن زیادی نداشت ولی اون یکی تقریبا بیست و سه چهار ساله می زد در حد مرگ هم خوشگل و لوند بود ...
    دختره خیلی پکر بود و آرتان داشت باهاش آروم آروم حرف می زد.
    حتی دست دختره توی دستای آرتان بود ... خون به صورتم دوید ... پسره ... خدایا منو بکش از دست این راحت بشم ...
    چرا برام مهم بود؟! خدایا منو نسبت به آرتان مثل سنگ کن بذار همه کاراش برام بی اهمیت باشه ...
    چرا الان باید از دیدنش کنار یه نفر دیگه احساس ضعف کنم؟ چرا باید ناراحت بشم؟ خدایا چرا دارم حسودی می کنم؟ از زور عصبانیت نفس نفس می زدم. آرتان یه لحظه نگاهش توی نگام گره خورد و نمی دونم چی توی نگام دید که پوزخندی زد و اون یکی دست دختره رو هم گرفت.
    سریع از جام بلند شدم و رفتم سمت میز نیما ... من نباید کم می آوردم.
    نیما با دیدن من جا خورد و گفت:- اینجا اومدی واسه چی ترسا؟!
    نشستم کنارش و با مهربونی گفتم:
    - اومدم حال تو رو بپرسم نیمایی ...
    - برو ترسا ... برو یه وقت آرتان خوشش نمی یاد اذیتت می کنه ها
    - نگران نباش اون خودشم تو عشق و حالش غرقه ...
    سرشو زیر انداخت و گفت:
    - آره دیدمش بی لیاقتو ... اگه من جاش بودم ...
    - اگه تو جاش بودی چی می شد؟!
    زل زد توی چشمام و گفت:
    - یه لحظه هم از کنارت تکون نمی خوردم ترسا ... دوست داشتم همینجور توی بغلم بگیرمت و باهات برقصم ...یهو انگار فهمید چی گفته ... عصبی شد و گفت:
    - برو ترسا من حالم خوب نیست برو نذار گناه کنم تو دیگه از امشب شوهر داری ...
    - نیما من که بهت گفتم ...
    - درسته ... درسته همونم منو سر پا نگه داشته ولی بالاخره عقد شما اون بالاها ثبت شده الان نگاه کردن به تو فکرکردن به تو حرف زدن با تو گناهه ترسا ...
    من صبر می کنم تا روزی که ازش جدا شدی ... صبر میکنم برات خانومم .... حالا برو ... بروووووودیدم نیما داره عذاب می کشه.
    برای همینم از جا بلند شدم و دوباره راه افتادم طرف جایگاه عروس داماد وسط راه بودم که شایان پرید جلوم و گفت:
    - عروس خانوم ... حالا که داماد غرق خوشی های خودشه افتخار می دین یه دور با این حقیر برقصین؟!
    نگاهم کشیده شد سمت آرتان ... خدای من سر میز نبود ... نه آرتان و نه اون دختره ...
    شایان که نگاه سرگردانم رو دید گفت:
    - وسط پیست رقصه ...نگاه که کردم دیدم دختره رو گرفته توی بغلش و داره باهاش می رقصه ... چقدر عاشقانه ... چقدر نزدیک ... لعنتی!!!! آشغال ....
    شایان دستمو گرفت و گفت:- توام به من افتخار بده ...سری تکون دادم و باهاش رفتم وسط ...
    چرا وقتی آرتان همین شب اول هم حتی نمی تونه وفادار باشه من باشم؟!
    شایان منو چسبوند به خودش و دوتایی شروع به تکون خوردن کردیم.
    آهنگ ملایم بود و خیلی های دیگه هم داشتن دو نفره می رقصیدن ...
    ولی خیلی مسخره بود! عروس با یه پسر دیگه داماد با یه دختر دیگه!
    شده بودیم مایه مسخرگی مردم!
    شایان گفت:- شنبه می یای دفترم؟!
    - آره حتماً
    - هر کاری از دستم بر بیاد برات انجام می دم ...
    - لطف می کنی ...در همون حین نگاهم افتاد به آرتان.
    یا باب الحوائج! چنان داشت نگام می کرد که سکته کردم.
    چراغا هم خاموش بود و جز برق نگاه عسلیش که خرمن خرمن می سوزاند چیزی مشخص نبود ...
    چش بود که مث سگ به من نگاه می کرد؟!
    عین سگی در کمین طعمه ...
    توی همون تاریکی یهو حس کردم دستم کشیده شد.
    اومدم جیغ بزنم که صدای آتوسا کنار گوشم بلند شد :
    - نترس خره منم ...
    - منو کجا می بری آتوسا؟! سکته کردم به خدا ...
    - بیا حرف نزن داشت به آرتان نزدیک می شد خواستم خودمو عقب بکشم که آتوسا دستمو محکم تر گرفت و تا رسید به آرتان دست آرتانو هم گرفت و از توی بغل اون دختره که حالا راحت تر می تونستم قیافه خوشگلشو ببینم کشید بیرون
    آرتان هم با تعجب نگاه به آتوسا کرد و گفت
    -اتفاقی افتاده آتوسا خانوم؟!
    آتوسا با عصبانیت گفت:
    - خجالت نمی کشین شما دو تا؟ الان یعنی باید با هم برقصین ...
    به دنبال این حرف منو شوت کرد توی بغل آرتان و اگه دست آرتان محکم دور شونه ام حلقه نشده بود پرت شده بودم کف زمین.
    آتوسا تند تند پیست رو خالی کرد و به ارکستر هم دستور یه آهنگ رو داد و خودش هم رفت کنار ...
    آرتان در گوشم غرید:- نیلی کم بود آتوسا هم اضافه شد!غر زدم:
    - می شه یه کم حلقه دستاتو شل کنی؟ دارم له می شم ...
    آرتان پوزخندی زد و منو محکم تر فشار داد که باعث شد ناله خفیف بکنم.
    توی همون لحظه نگاهم افتاد به بنفشه بی شرف و بهراد دوست آرتان! پس دوستاشم بودن!
    چطورراضی شده بود به اونا بگه؟
    اینکه نمی خواست دوستاش بفهمن قضیه رو ... ای آب زیر کاه موذی!
    معلوم نیست چی رفته به دوستاش گفته.
    چند لحظه در سکوت گذشت تا اینکه آرتان با صدای خشنش در گوشم غرید:
    - خوش می گذشت انگار زیادی بهتون ... خواهرت عیشتو به هم زد ؟
    - به شما که بیشتر داشت خوش می گذشت ...
    - حداقل من به یه نفر راضیم ... از سر میز یکی پا نمی شم برم تو بغل یه نفر دیگه ...
    نکبت حواسش به همه کارای منم بوده! تاریکی رو بهونه کارم کرد و پاشنه کفشم رو گذاشتم روی پاش ...
    چشماشو از درد بست و گفت:
    - من موندم وقتی بلد نیستی چه اصراری داری برقصی؟ له کردی پامو ...
    - فدای یه تار موهام ...
    - از زبون کم نیاری ها ...
    - نه نگران نباش ...
    اینبار خنده اش گرفت و فشار دستش ملایم تر شد.
    حتی حرکت آروم دستش روی کمرم رو هم حس می کردم.
    صدای خواننده که بلند شد توی خلسه شیرینی فرو رفتم. به دور از هر کینه و انتقام و تلافی ... چه لحظه قشنگی بود واقعاً ... عاشق آهنگ آرامش بهنام صفوی بودم و اون لحظه این بهترین گزینه بود ... باید از آتوسا تشکر می کردم ...
    - چشات آرامشی داره که تو چشمای هیشکی نیست
    می دونم که توی قلبت به جز من جای هیشکی نیست
    چشات آرامشی داره که دورم می کنه از غم
    یه احساسی بهم میگه دارم عاشق می شم کم کم
    تو با چشمای آرومت بهم خوشبختی بخشیدی خودت خوبی و خوبی رو داری یاد منم می دی
    تو با لبخند شیرینت بهم عشقو نشون دادی
    تو رویای تو بودم که واسه من دست تکون دادی ...
    از بس تو خوبی می خوام باشی تو کل رویاهام
    تا جون می گیرم با تو باشی امید فرداهام
    از بس تو خوب می خوام باشی تو کل رویاهام تا جون می گیرم با تو باشی امید فرداهام
    چشات آرامشی داره که پا بند نگانت می شم
    ببین تو بازی چشمات دوباره کیش و مات می شم
    بمون و زندگیمو با نگاهت آسمانی کن بمون و عاشق من باش بمون و مهربونی کن
    تو با چشمای آرومت بهم خوشبختی بخشیدی
    خودت خوبی و خوبی رو داری یاد منم می دیتو با لبخند شیرینت بهم عشقو نشون دادی
    تو رویای تو بودم که واسه من دست تکون دادی
    از بس تو خوبی می خوام باشی تو کل رویاهام
    تا جون می گیرم با تو باشی امید فرداهام
    چه آهنگ عاشقونه ای بود ...
    دلم نمی خواست آهنگ تموم بشه و من بتونم تا ابد توی آغوش آرتان بمونم ... احساس عجیبی داشتم.
    یه احساس آرامش خاص ... ولی بالاخره آهنگ تموم شد و ما مجبور شدیم دل از آغوش هم بکنیم.
    حس کردم آرتان هم حال منو داره چون قبل از اینکه ولم کنه فشارم داد به خودش و بعد رهام کرد.
    تا نگاش کردم چشماش برق می زد ... برای اولین بار بود که همچین برقی رو داشتم توی نگاش می خوندم.
    صدای دست و سوت کر کننده بود. صدای شبنم و بنفشه کنار گوشم بلند شد:
    - بابا دل بکن ... خوردین همو با نگاه ... حالا خوبه فقط رقصیدین با هم اگه کار دیگه بکنین که دیگه فکر کنم به نگاهاتون چسب قطره ای می زنین که دیگه جدا نشه از هم ...
    خندیدم و گفتم:- خفه شین بابا ...
    هر سه با هم نشستیم روی سه تا صندلی و بنفشه گفت:
    - خوب چطور بود؟
    - چی؟
    - رقصیدن با آرتان خوش تیپ؟
    - خودت چی؟
    رقصیدن با بهراد خوش تیپ چطور بود؟
    گونه های بنفشه رنگ گرفت و سرشو انداخت زیر.
    شبنم گفت:- چه خجالتیم می کشه!
    نبودی ببینی ترسا اون لحظه که بهراد بهش پیشنهاد داد چه جوری نیشش شل شد و دوید وسط ...
    بنفشه مشتی نثار شبنم کرد و گفت:
    - کوفت من کی ذوق کردم
    ؟- من گفتم ذوق کردی؟!
    گفتم نیشت شل شد ...
    پس معلومه ذوقم کردی!
    من و شبنم می خندیدیم و بنفشه حرص می خورد. گفتم:
    - خوب حالا حرص نخور ... بگو ببینم چطور بود؟!
    چی می گفت؟!
    - زر می زد ...
    - یعنی چی؟ چه زری؟
    - شمارشو داد ...
    - اووووووو پس تمومه دیگه ...
    - اههههه گمشو ... نخیرم گفتم باید فکر کنم
    - فکر کردن نداره که جواب تو از الان معلومه ...
    - خیلی بی شرفین شما دو تا !
    هر سه خندیدم و بعد یهو بنفشه گفت:
    - ترسا به خدا این آرتان داره جرقه می زنه ...
    - یعنی چی؟!
    - من امشب اینو گذاشته بودم لای میکروسکوپ تا لایه های درونشو هم کاویدم ...
    - خب که چی؟!
    - اون لحظه که تو آرایشگاه دیدیمت و ریختیم سرت تو اصلا لحظه اول قیافه آرتانو دیدی؟!
    - نهههههه
    - ولی من خوب تو نخش بودم نمی دونی چه جوری ماتش برده رو صورتت ... بعدم از رو صورتت اومد روی سینه هات و اومد تا پایین ...
    استغفرالله ولی بد هیزیههههه حواستو امشب حسابی جمع کن ...
    - برو بابا توهم زدی! این اصلا حواسش به من نبود ...
    - تو ندیدی خرهههههه من دیدم
    - خب حالا که چی؟!
    - حلقه که کرد توی دستت یه جور عجیبی نگات کرد...
    اونوقتم که عسل گذاشتی دهنش داشت پس می افتاد ......
    - بعدم پا شد رفت سر میز اون دختره ...
    - آمار اونو هم درآوردم ... دختر خاله اشه ... ولی رابطشونو نتونستم کشف کنم ...
    - مطمئن باش یه رابطه عاشقانه است ...
    - برو بابا! اگه رابطه عاشقانه بود که اون لحظه که تو رفتی نشستی سر میز نیما قیافه اش اینجوری نمی شد.
    دستای دختره رو ول کرد و یه لحظه خیز گرفت بیاد بپره روی سرت ...
    ولی خب نمی دونم چی شد که یهو پشیمون شد و نشست سر جاش ...
    بعدم فکر کنم از لج تو بود که دست دختره رو گرفت و بلندش کرد که برن وسط برقصن ...
    توام که قربونت برم نه گذاشتی نه برداشتی زرت با شایان پریدی وسط ...
    دیگه اون موقع من وحشت کردم از دیدن قیافه آرتان ...
    البته خودمم درگیر درخواست اون یکی بهراد بودممممم حسابی ...
    خندیدم وگفتم:
    - اینایی که گفت همه اش توهمه من نمی خوام از هیچ حرکت آرتان برای خودم چیز خاصی تعبیر بکنم چون هدفم اصلا آرتان و داشتن اون نیست ... هدف من رفتن از ایرانه ... تمام!
    - از بس خری ...
    - لطف داری تو ...
    بهراد بنفشه رو صدا کرد و اون هم با شادی از ما عذر خواهی کرد و رفت سمت شایان.
    من و شبنم نگاهی به هم کردیم و غش غش خندیدیم.
    خنده امان که ته کشید رو به شبنم گفتم:
    - راستی نگفتی کوه چه خبر؟! خوش گذشت؟!
    - نه اصلا ...
    - چرا؟!!!!- برعکس اون همه اصراری که کرد برای رفتنمون اونجا مثل سگ شده بود ... اصلا محل نمی ذاشت ... منم از اون بدتر ...
    - نشونه خوبیه ...
    - یعنی چی؟!
    - اون خواست تو بری تا با له کردن غرور تو غرور له شده خودشو ترمیم کنه دیگه خره ... چرا نمی فهمی؟
    - یعنی دلیلش فقط همین بود؟!
    - آره ... اگه تو جلوش کم می آوردی اون به هدفش می رسید و دوباره واسه تو طاقچه بالا می ذاشت کم که نیاوردی؟
    - نه بابا یه بارم نگاش نکردم ... تازه هی هم غر می زدم به مامانم که برگردیم من درس دارم.
    آخرم ما زودتر از همه برگشتیم. اون لحظه خداییش قیافه اردلان خیلی عجیب شده بود ... انگار خیلی عصبی بود ...
    - دیگه آخرای عمرشه ...
    - ا خدا نکنه ...
    - غرورشو می گم بوزینههههه
    - عروس شدی هنوز بیشعوری
    - مگه لباس عروس رو با شعور می فروشن؟ پس این تقلبیه لابد چون چیزی روش نداشت ...
    دوتایی غش غش خندیدیم و با شروع آهنگ شاد بعدی دوباره رفتیم وسط و مشغول رقص و پایکوبی شدیم.
    انگار نه انگار که عروسی خودمه ... درست مثل اینکه منم اونجا مهمون بودم می خندیدم و شادی می کردم.
    وقت خوردن شام که شد نیلی جون با شادی اومد سمتم و گفت:
    - ترسا جون میز غذای تو و آرتانم آماده است آرتان منتظر توئه گلم ... بدو منتظرش نذار ...گونه اشو محکم بوسیدم و گفتم:
    - به روی چشمام نیلی جووووووون همراه نیلی جون رفتم به سمت اونجایی که آرتان ایستاده بود.
    با دیدن ما قدمی به سمتمون اومد و در حالی که زل زده بود توی چشمای من گفت:
    - کجایی عشق من؟!!! نمی گی این همه وقت شوهرتو می ذاری می ری ترسای خونش می یاد پایین یه بلایی سرش می یاد؟!
    نیلی جون ... یه کم عروستو دعوا کن بگو منو تنها نذاره ...
    نیلی جون به دفاع از من گفت:
    - حالا نیست تو خیلی هم تنها بودی؟ همه اش یا داشتی به درد و دلای طرلان گوش می کردی یا توی جمع دوستات بودی ...
    بمیرم واسه عروسم که یعنی شوهر کرده! پسر تو نمی فهمی دختر ناز داره؟ اون که نباید بیاد طرف تو ... تو باید بری طرفش ...
    در کسری از ثانیه آرتان منو کشید تو بغلش و رو به مامانش گفت:
    - نیلی جون من ... ترسای من با همه دخترا فرق داره ... نه به من شک داره ... نه نیازی داره به اینکه من نازشو بکشم ...
    نیلی جون با دیدن گونه های گل انداخته من خندید و از ما فاصله گرفت.
    سریع از تو بغل آرتان اومدم بیرون و خیلی خونسرد گفتم:
    - میز شام ما کجاست؟ مردم از گشنگی ...
    - با اون همه ورجه وورجه که تو کردی باید هم گرسنه باشی ...
    - به شما مربوط نیست میزو نشون بده ...
    - مگه من گارسونتم؟ این چه طرز حرف زدنه زیر چشمی که نگاش کردم دیدم کارد بزنی خونش در نمی یاد ...
    لبخند موذیانه ای زدم و گفتم:- یه کم شبیه هستی ... ولی نه کاملا ...
    - خیر ! شما دندتون می خاره ...
    نگاش کردم و اغواگرانه براش چشمک زدم که خنده اش گرفت و در سالن رو برام باز کرد.
    یکی از اتاقای داخل ساختمون رو دیزاین کرده بودن برای عروس و داماد ... غر غر کردم:
    - من جلوی فیلمبردارا غذا زهرمارم می شه ... بگو گم شن بیرون ...بدون حرف رفت نشست سر جاش ...
    لجم گرفت و منم رفتم نشستم.
    اینقدر گشنه ام بود که نمی تونستم لج کنم هیچی نخورم. بعدش لج کنم که چی بشه؟
    نیست که براش خیلی هم مهمه من حتما غذا بخورم؟!!!
    فیلمبردار دوباره وارد شد و دستورات مسخره اش شروع شد:
    - آقای داماد غذا رو یواش ببرین سمت دهن عروس خانوم ...
    - عروس خانوم شما یه کم ناز کنین هی سرتون رو ببرین عقب ...
    - آقای داماد شما دستتون رو بکشین روی صورت عروس خانوم و نوازشش کنین تا دهنشو باز کنه ..
    .حالم واقعا دیگه داشت بد می شد. نمی ذاشتن آدم یه لقمه غذا رو درست کوفت کنه.
    اینقدر رفتارای من و آرتان مصنوعی بود که خودم خنده ام گرفته بود.
    بالاخره بعد از دو ساعت اینوری کن و اونوری کن گفتن دست از سر ما برداشت و رفت بیرون تا ما تونستیم راحت غذامون رو بخوریم.
    وسط خوردن پرسیدم:
    - چی شد که به دوستات گفتی؟
    یه تکه از ژیگو رو زد سر چنگالش و گفت:
    - چرا نباید می گفتم؟!
    - اون شب که بهت گفتم بیا بریم پاتوق ...
    - اون موقع دلیلی نداشت بفهمن ... من به همه اشون دیشب گفتم.
    - چرااااااااا؟!فقط نگام کرد و هیچی نگفت.
    این یعنی فوضولی بی جا ممنوع لال مرگ بگیر اینقدرم حرف نزن بذار غذامونو کوفت کنیم.
    شانه ای بالا انداختم و مشغول خوردن شدم.
    بعد از تمام شدن غذا نیلی جون اومد دنبالمون و گفت:
    - بچه ها راه بیفتین دیگه ...
    همه توی ماشیناشون منتظر نشستن تا دنبال ماشین شما بوق بوق راه بندازن ...
    آرتان سرشو فشرد و بدون حرف رفت به سمت پارکینگ ماشینا.
    منم به کمک نیلی جون دنبالش راه افتادیم.
    همه هنوز راه نیفتاده چراغ کنتاک ها رو روشن کرده و داشتن بوق می زدن.
    از کل مراسم عروسی فقط عاشق عروس کشونش بودم ... خداییش خیلی خوش می گذشت.
    فقط اگه این عنقو خان به من اجازه خوش بودن رو می داد و گازشو نمی گرفت زرت بره خونه.
    لباسمو جمع کردم و سوار ماشین شدم.
    نشسته بود پشت فرمون و اخماش هم حسابی تو هم بود ...
    ترجیح دادم حرفی نزنم ... قبل از اینکه راه بیفته بنفشه از شیشه خم شد تو و یه سی دی انداخت روی پامو و رو به آرتان گفت:
    - ورژن جدیده ... گوش کنین حال کنین ...اینو گفت و رفت.
    با شادی ضبط رو روشن کردم و سی دی رو چپوندم توی ضبط ...
    آرتان هم بی توجه به حرکات من راه افتاد ... سیل ماشین ها دنبالمان روان شدند ...
    صدای تتلو که پیچید توی ماشین بی اراده شروع کردم به بالا و پایین کردن هیکلم و بشکن زدن ...
    آرتان از گوشه چشم نگام کرد و سری به نشانه تاسف تکون داد.
    بی توجه بهش صدای ضبط رو بلندتر کردم و دستمو هم از شیشه بیرون بردم ....
    سرعت ماشینو بیشتر کرد و شیشه رو هم داد بالا ...
    اعتراض کردم و گفتم:
    - شیشه رو واسه چی دادی بالا؟ می خواستم دستم بیرون باشه ...
    - سرعت ماشین بالاست ... این فک و فامیلمون که هیچ کدوم حالت طبیعی ندارن ... یه موقع می خوان از راست سبقت بگیرن دستت بیرون که باشه یهو به خودت می یای می بینی دیگه دست نداری ..
    - اااااا خدا نکنه ...
    - همینه دیگه ...چنان با سرعت از بین ماشینا لایی می کشید که هیجانم رفته بود روی دویست .... عاشق سرعت بودم.
    یهو گفتم:- آرتاااااااااااااااااااااا ااان ....
    در همون حالت که اخم هم روی پیشونیش بود گفت:- بله؟
    - می شه بذاری من بشینم؟!!!!
    - چی؟!!!!!
    - بذار من بشینم پشت فرمون ...
    پوزخندی زد و گفت:- دیگه چی؟!!!
    - پیچ پیچی ... خب بذار دیگه ... هوس رانندگی کردم خفنننننن
    - تو اصلا تو عمرت تا حالا پشت فرمونن فراری نشستی؟ از پرشیا بیشتر که سوار نشدی ...
    بهم برخورد. انگار داشت ثروتشو به رخم می کشید.
    همه هیجانم فروکش کرد. ساکت نشستم سر جام ... کاش می شد با یه چیزی بخوابونم توی صورتش تا عقده هام خالی بشه ...
    یه دفعه سرعت ماشین کم شد ... کم و کمتر تا اینکه ایستاد. با تعجب نگاش کردم که گفت:
    - بپر پایین ...
    - چی؟!!!
    - مگه نمی خواستی بشینی پشت فرمون؟ خب بیا بشین دیگه چقدر لفتش می دی ...
    می خواستم بگم دیگه نمی خوام ولی نمی شد. بدجوووووور هوس رانندگی کرده بودم.
    با ذوق پریدم پایین و نشستم پشت فرمون دنده اتوماتیکم واسه خودش صفایی داشتاااااا ...
    ماشین که راه افتاد دیگه سرعتم دست خودم نبود. آرتان هم خونسرد نشسته بود کنار دستم انگار اصلا براش مهم نبود که سرعت من هی داره می ره بالاتر ... یه کم که گذشت گره کرواتش رو شل کرد و گفت:
    - این ماشینو هر چی گاز بدی می ره ... ولی دلیل نمی شه که تو هی گاز بدیا ...
    یه خش به ماشین من بیفته مجبوری همه چیزتو بدی بابت خسارتش ...
    هیجان و سرعت باعث شده بود قیافه ام بدجنسانه بشه با نیش باز گفتم:
    - فدا تار تار موهام ....و سرعتو بازم بیشتر کردم
    . دیگه کسی به گرد پامون هم نمی رسید ... تتلو هنوزم داشت عربده می کشید ...
    یه کم تو اتوبانا چرخیدیم تا بالاخره تصمیم گرفتم برم سمت خونه. خوابم گرفته بود و حسابی خسته بودم.
    پرسیدم:- خونه ات تو کدوم خیابونه؟!
    - بالاخره خسته شدین از دور دور؟
    - هر چیزی فقط یه مدت برای آدم جالبه ... بعدش آدمو خسته می کنه ...
    - از این حرفا هم بلدی؟!!!
    - نه فقط تو بلدی .... پرسیدم خونه ات کجاست؟
    با پوزخند گفت:- یعنی میخوای بگی نمی دونی؟!
    - نه
    - یعنی برات نگفتن خواهرت اینا؟
    - نه
    - یعنی باور کنم که تو تا حالا پاتو هم نذاشتی اونجا؟
    - می خوای باور کن می خوای نکن ... ولی من هیچی راجع به خونه تو نمی دونم.
    - برو الهیه ...
    فکم افتاد ... ولی به روی خودم نیاوردم و رفتم سمت الهیه هنوز هم تک و توک ماشین ها دنبالمون بودن .... از جمله ماشین بابا و مانی و بابای آرتان و شایان ... از روی آدرسی که آرتان داد رفتم و جلوی یه ساختمون بیست طبقه ایستادم.
    چه جایی هم بود خونه اش! گفتم:
    - برم توی پارکینگ؟!
    - نه لازم نیست نگهبان خودش پارک می کنه ...توی دلم گفتم بابا کلاس!!!!!
    همه از ماشیناشون پیاده شده بودن و می خواستن ما رو بدرقه کنن.
    عزیز دیگه گریه نمی کرد ... انگار خیلی با خودش کلنجار رفته بود.
    دست منو گرفت و رو به آرتان گفت:
    - این دسته گلو از امشب می سپارمش دست تو پسرم ... این گل من مادر نداره مواظب باش دلشو نسوزونی ..
    .آرتان متواضعانه برای عزیز سر خم کرد و گفت:
    - عزیز خانوم مثل جفت چشمام مراقبشم ...
    بعد از عزیز نوبت به آتوسا رسید. منو محکم بغل کرد و در گوشم گفت:
    - من تا صبح بیدارم اگه مشکلی برات پیش اومد حتما خبرم کن ...
    هر چند که توام عین خودمی بعید می دونم مشکلی واست پیش بیاد.
    به دنبال این حرف چشمکی زد و اونم منو سپرد به آرتان و عقب رفت شبنم و بنفشه هم کلی کرم ریختن و با حرفای عجق وجق و شرم آورشون خجالتم دادن.
    بعد از اون بابا اومد جلو و دستمو گرفت دست آرتانو هم گرفت و گفت:
    - پسرم من در حق این دختر کوچولوم خیلی ظلم کردم حالا از تو فقط یه چیز می خوام ... دوستش داشته باش اونقدر که لایقشه ... و خوشبختش کن.
    حرف بابا آرتانو یه جور عجیبی کرد. هیچی نگفت فقط به بابا نگاه کرد و بعدم سر تکون داد.
    بابا هم دستی سر شونه ارتان زد و بعد از اینکه دستمو گذاشت توی دستای یخ زده آرتان پیشونی هر دومون رو بوسید و رفت سریع سوار ماشین شد.
    انگار نمی خواست شکستن بغضش رو ببینیم.
    بابای آرتان هم آرتانو به من سپرد و بعد از بوسیدن و تبریک گفتن به هردومون عقب نشینی کرد ...
    نیلی جون عزیزم از زور هق هق نمی تونست حتی حرف بزنه.
    آرتان پنج دقیقه تموم مامانشو عین یه جوجه کوچولو گرفته بود توی بغلش در گوشش حرف می زد
    . خداییش اشک منم داشت در می یومد.
    بالاخره نیلی جون از تو بغل آرتان اومد بیرونو و بعد از اینکه صورت پسرشو غرق بوسه کرد با گریه منو بغل کرد و در گوشم التماسم کرد آرتانشو دوست داشته باشم و مثل یه پسر کوچولو هواشو داشته باشم.
    داشت از خودم بدم می یومد مطمئن بودم آرتان هم همین حسو داره ...
    این همه اشک و بیتابی همه اش به خاطر یه ازدواج صوری بود که تازه بعد از به هم خوردنش همه رو بیشتر از الان حتی داغون می کرد ...
    بعد از اینکه همه ما دو تا رو به هم سپردن آرتان دستمو گرفت و با صدای بم شده گفت:
    - بهتره بریم تو تا اینا هم دلشون بیاد برن ...
    اینقدر حالم گرفته بود که سری تکان دادم و هر دو دوشادوش هم وارد ساختمون شدیم
    .مثل جوجه که دنبال مامانش راه می افته دنبالش می رفتم لابی ساختمون خیلی خیلی شیک و مدرن بود و اتاقک نگهبان خودش برای خودش یه واحد کامل بود.
    آرتان سوئیچ ماشینشو به دست نگهبان که یه مرد سی چهل ساله بود داد و سفارشات لازمو کرد.
    نگهبان با شادی گفت:- تبریک می گم آقای دکتر ... پس از امشب واحد شما هم دو نفره شد ...
    به شما هم تبریک می گم خانوم دکتر ... این آقای دکتر ما گل پسریه واسه خودش ... قدرشو بدونین ...
    قبل از اینکه من فرصت کنم حرفی بزنم آرتان با اخم تشکر کرد و رو به من گفت:
    - بیا از این طرف ...لبخندی به نگهبان مهربون زدم و دنبالش راه افتادم.
    از یه راهرو پیچید و جلوی در زرشکی رنگ آسانسور ایستاد.
    بی اختیار از لقبی که نگهبان بهم داده بود لبخند نشسته بود روی لبم. خانوم دکتر! عین خر تیتاب خورده کیف کرده بودم.
    در آسانسور که باز شد هر دو وارد شدیم و آرتان دکمه بیست رو فشار داد.
    اولالا! پنت هاوس هم خونه داشتن آقای دکتر.
    آرتان با دیدن لبخند من که هنوز اثراتش باقی بود گفت:
    - به چی می خندی؟ تو الان باید گریه کنی ...
    صادقانه نیشمو باز تر کردم و گفتم
    :- به این می خندم که از امشب شدم خانوم دکتر ...اول لبخند زد ولی بعد دوباره بی رحم شد و گفت:
    - از الان تا روزی که می ری می تونی با این لقب کیف کنی ... ولی زیاد بهش دل نبند چون موندگار نیست.
    آخ آرتان چه لذتی می بردم اگه می شد چشاتو با ناخنم بکشم بیرون.
    شانه ای بالا انداختم و گفتم
    :- الان چندان لذتی هم نداره ... اونوقتی ازش لذت می برم که خودم مدرک دکترامو از بهترین دانشگاه کانادا بگیرم آقای دکتر ...
    - اوه ... بله ... هر چند که بعید می دونم تو به جایی برسی ... به محض اینکه بری اونور همه چی یادت می ره.
    - تنها چیزی که با رفتن من اونور یادم می ره تویی آقایی دکتر ...
    - دوباره تو از این حرفا زدی ترسا؟ نمی گی قلبم وایمیسه؟!به دنبال این حرف غش غش خندید.
    با اخم گفتم:- مردم خیارشور تشریف دارن ... خودشون جوک می گن خودشونم می خندن ...
    - از جوک من خنده دار تر قیافه توئه ...
    لعنتی! آسانسور ایستاد و آرتان در حالی که با لبخند کلیدش را در دست می چرخاند پیاده شد.
    دلم می خواست از پشت یه لگد بزنم توی ماتحتش که هم نونش بشه هم آبش ...
    جلوی واحد صد و ده ایستاد و با کلیدش درو باز کرد و رفت تو ... قبل از اینکه وارد خونه بشم یه نگاهی به شماره واحد کردم و زیر لب گفتم:
    - یا علی!سپس آروم پا به خونه آرتان گذاشتم.
    از در که وارد می شدی جلوت یه راهرو باریک سه چهار متری بود که کفش پارکت بود و یه قالیچه دست بافت ترکمن دراز و یه جا کفشی هم کنارش بود و به دیوارهاش هم چند تا قاب خوشگل زده شده بود.
    بدون در آوردن کفشام راهرو رو طی کردم و رسیدم به نشیمن که یه سالن گرد بود و تلویزیون ال ای دی پنجاه اینچ یه گوشه اش بود نیم ست بنفش منم جلوش به صورت نیم دایره چیده شده بود.
    جون می داد بیفتی روی این کاناپه آبمیوه بخوری تی وی ببینی ...
    یه قالیچه گرد خوش رنگ یاسی هم جلوی نیم ست روی زمین انداخته شده بود
    . سه تا عکس بزرگ و گنده هم از آرتان به دیوار های نشیمن بود که همه اش با لباس اسپرت بود و قشنگیش اینجا بود که هر سه تا عکسش با لباس بنفش بود
    . توی یکی یه کلاه لبه دار کج گذاشته بود روی سرش به رنگ قهوه ای سوخته و یه پیراهن اسپرت بنفش چسبون با یه شلوار مخمل کبریتی همرنگ کلاهش ...
    طبق معمولم یقه تا روی شکم باززززز خودشیفتگی داشت اینماااااا ....
    حسابی عاشق هیکل خودش بود .... توی یکی دیگه یه سوئی شرت بنفش تنش بود با شلوار کتون سورمه ای ....
    دستشو هم با علامت لاو نگه داشته بود کنار صورتش ... توی اون یکی یه شلوار جین خاکستری پوشیده بود با یه پلیور خاکستری ... یه دونه شال اسپرت هم به رنگ بنفش انداخته بود دور گردنش ...
    خلاصه که تو هر سه تا عکس داشت دلبری می کرد خفن ... من مونده بودم این عکسا رو کی گرفته بود که با رنگ جهیزیه من ست شده بود ...
    حق با آتوسا بود منم باید چند تا عکس بگیرم روی این بشرو کم کنم.
    آشپزخونه شیکش همون جا کنار پذیرایی بود اوپنش ام دی اف مشکیو و قرمز بود و وسایل داخلش هم همه به رنگ مشکی و قرمز بودن ...
    تمام وسایل برقیم مثل ساید گاز ماشین ظرف شویی لباس شویی ماکروفر همه به رنگ مشکی بودن و چیزای دیگه مثل ظرف و ظروف قاشق چنگال روکش صندلی های میز نهار خوری و ... به رنگ قرمز بود.
    خوبه آتوسا تو این چیزا سلیقه داشت. آرتان سر یخچال رفت و یه بطری آب خارج کرد تا آب بخوره.
    منم بیخیال رفتم سمت پذیرایی که با یه راهرو از نشمین جدا می شد.
    پذیرایی مستطیل شکل بود و با یه قالیچه شش متری سورمه ای مفروش شده بود ...
    مبل های استیل سلطنتی هم با رنگ کله اردکی دور تا دور به شکل قشنگی چیده شده بود یه ویترین پر از ظروف نقره هم کنار پذیرایی قرار داشت. اینجا هم پر بود از عکسای آرتان ولی دیگه نه با لباس اسپرت.
    بلکه با لباس رسمی و کت شلوار و کروات ... جالبی کار اینجا بود که رنگ یه تیکه از لباساش توی هر کدوم از عکسا آبی بود و با رنگ پذیرایی ست شده بود ...
    حالا یا پیراهنش یا کرواتش یا دستمال گردنش ... عجب جلبی بود این بشر!!!!
    بعد از پذیرایی به اتاق خواب سرک کشیدم .... وای که چه اتاقی بود .... تخت بزرگ دو نفره آخر اتاق قرار داشت و همه وسایل اتاق اعم از رو تختی قالیچه دمپایی های راحتی کنار تخت وسایل تزئینی روی میز توالت و ... به رنگ طلایی و سبز روشن بود ...
    خوب یادمه روزی که می خواستیم وسایل اتاق خواب رو بخریم من دیگه حوصله خرید نداشتم و اینقدر غر زدم تا دست آخر آتوسا عصبی شد و گفت خودش با آرتان قرار می ذاره تا دو تایی برن بخرن.
    منم قبول کردم برای همینم اطلاعی از رنگ اتاق خوابم نداشتم ... حالا تازه داشتم می دیدمشون ...
    درست همرنگ چشمای من و آرتان بود! یعنی این نظر آتوسا بوده یا آرتان؟!!!!
    محاله آرتان چنین نظری داده باشه ... کار آتوساست ... وارد اتاق که شدم با دیدن عکس رو دیوار سر جا خشک شدم ....
    آرتااااااااااااااااااااان بر پدرت لعنت! یه عکس از بالا تنه برهنه اش زده بود صاف جلوی تخت .... لعنتی!
    حالا هر شب باید چشم بدوزم به هیکل دختر کشش و بگیرم بخوابم. اینجوری که تا صبح خوابای ناجور می دیدم.
    از همین اول کار شمشیرو از رو بستی آرتان؟ باشه حالا که اینطور شد منم بلدم از این کارا بکنم ...
    حالا وایسا ببین چی کارت می کنم آقاااااااا ... با صدای تق در پریدم بالا ...
    آرتان اومده بود تو و در اتاقو بسته بود. توی چشماش برق خاصی وجود داشت که آدمو می ترسوند.
    همونجا به در تکیه داد ... کرواتش رو در آورد کامل و پرت کرد روی تخت ...
    منم بدون اینکه کم بیارم همینطور که زل زده بودم توی چشماش نیم تاجمو در آوردم و پرت کردم روی میز آرایش ...
    لبخندی نشست کنج لبش شروع کرد دونه دونه دکمه های پیراهنش رو باز کردن. می دونستم میخواد من بترسم و به التماس بیفتم برای همینم زدم به سیم آخر ...
    داشتم با دم شیر بازی می کردم ولی برام مهم نبود ... رفتم وایسادم جلوش ...
    دستش از حرکت ایستاد و زل زد بهم .
    نمی دونست چه کاری می خوام بکنم و برای چی رفتم وایسادم جلوش ...
    با ملایمت دستشو پس زدم و خودم شروع کردم به باز کردن بقیه دکمه هاش ...
    چشماش از تعجب چهارتا شده بود.
    تیریپ شجاعت برداشته بودم ولی هی توی دلم دعا می کردم کار دستم نده یه وقت ...
    همه دکمه ها که باز شد دستمو زد عقب و با یه حرکت پیراهنشو در آورد پرت کرد روی تخت ...
    باید چشمامو می بستم تا نبینمش ولی مگه می شد اون بدن برنزه و اون هیکلو ندیددددددد؟!!!!!!
    زمزمه کرد:
    - عزیزم بچرخ تا زیپ لباستو باز کنم برات ...یا باب الحوائج!
    کار داشت بیخ پیدا می کرد. خدایا خودمو سپردم به خودت.
    باید کارمو تا ته ادامه می دادم. باید منو اونو می ترسوندم نه اون منو ....
    با عشوه رفتم چسبیدم بهش و گفتم:- عزیززززززم لباسم زیپش کنارشه ....
    خودم می تونم درش بیارم .... در بیارم؟!!!
    می خوای بری بیرون من موهامو باز کنم لباس خوابمو هم بپوشم بعد بیای تو ...کف دستمو چسبوندم روی سینه اش.
    قدم تا روی سینه اش بود از همون جا سرمو گرفتم بالا و زل زدم توی چشمای سرخ شده اش ...
    پیدا بود که داره کم می یاره .... چشمامو خمار کردم و چند بار پلک زدم.
    یه دفعه منو هل داد عقب و سریع در اتاقو باز کرد و پرید بیرون.
    منم از فرصت استفاده کردم در اتاقو قفل کردم و غش غش زدم زیر خنده.
    از ته دل می خندیدم. این می خواست منو بترسونه .... فکرشم نمی کرد من اینجوری بذارم توی کاسه اش ...
    لباس عروسو از تنم در آوردم یه دست لباس راحت پوشیدم و موهامو باز کردم و شیرجه زدم توی تخت گرم و نرممون ...
    می دونستم که این تخت حالا حالاها مال خودم تنهاست ... سرم روی بالش نرسیده خوابم برد ..
    .صبح از سر و صدای بیرون بیدار شدم ...- والا آتوسا من که هر کاریش کردم بیدار نشد ...
    - ساعت یک ظهره ... چه خبره اینقدر می خوابه؟!!!!
    - تو برو ببین شاید تونستی بیدارش کنی ...
    ای آرتان مارموز نگاه کن چه جوری خودشو تبرئه می کنه! تو کی خواستی منو بیدار کنی؟!!!!
    یهو یادم افتاد در اتاق قفله اگه آتوسا می فهمید در قفله خیلی بد می شد نفهمیدم چه جوری از تخت پریدم پایین و قفل درو بی صدا باز کردم و بعد دوباره شیرجه رفتم توی تخت.
    به نفس نفس افتاده بودم. تازه لحافو کشیده بودم روی خودم که در اتاق باز شد و آتوسا پرید تو ...
    با دیدن چشمای باز من نیشش باز شد و گفت:
    - ا تو که بیداری ... پاشو بیا بیرون عروس خانوم ... برات کاچی آوردم ...گونه هام گل انداخت ...
    آش نخورده و دهن سوخته ... آتوسا پرید روی تخت و گفت:
    - الهی قربونت برم آبجی کوچولو تو خجالتم بلدی بکشی؟!!!!
    - ا آتوسااااا
    - خیلی خب بابا پاشو باید این ملافه رو ببریم بشوریم ...
    وا ملافه که تمیز بود ... ای خدااااا الان من جلوی این بشر لو می رم اونوقت دیگه کل تهران می فهمن کجا چه خبره ....
    از جا بلند شدم و به ناچار گفتم:
    - ملافه تمیزه دنبال آثارش نگرد ....
    - یعنی چی؟!!!!
    - آرتان دوست نداشت روی ملافه کثیف بخوابیم همون شبونه ملافه ها رو جمع کرد و عوض کرد ...
    - اووووه چه جونییییی داره این آرتان ....دوباره گونه هام از شرم رنگ گرفت ....
    صدای مانی بلند شد:- خانوم ... تو رفتی ترسا رو بیدار کنی خودتم گرفتی خوابیدی؟!!!!
    آتوسا با خنده گفت:- اومدیم بابا ...
    جلوی آینه ایستادم دستی توی موهایم کشیدم و بقایای آرایش دیشب را که توی صورتم پخش شده بود را با شیرپاکن به کمک آتوسا تمیز کردم. خواستم از اتاق خارج شوم که آتوسا گفت:
    - این چه وضعشه؟ این جوری می خوای بری جلوی شوهرت؟
    یه لباس مناسب تر بپوش یه کمم آرایش کن ...
    قبل از اینکه آتوسا بتونه جلومو بگیره از اتاق زدم بیرون و گفتم:
    - بیخیال آتوسا ...
    مانی و آرتان روی کاناپه جلوی تی وی نشسته بودن و صمیمانه عین دو تا دوست چندین و چند ساله مشغول گپ زدن بودن.
    مانی اول متوجه من شد از جا برخاست و با صمیمت گفت:
    - به سلام عروس خوابالو ...
    باهاش دست دادم و گفتم:- سلام ... این خواب منم خار شده رفته تو چشم شماها ...
    خو خوابم می یومد ...
    با احساس نگاه آرتان روی خودم نگاش کردم و برای حفظ ظاهر جلوی آتوسا و مانی نشستم کنارش روی کاناپه و گفتم:
    - سلام ... صبحت بخیر عزیزم ...دست انداخت دور شونه ام و گفت:
    - سلام به روی ماه نشسته ات خانوم گل ...
    - الان یعنی منظورت این بود که من برم صورتمو بشورم ؟
    آرتان منو به خودش فشرد و گفت:- نه عزیزم ... تو همه جوری واسه من عین گل می مونی ...
    آتوسا دستمو کشید و گفت:- آرتان لوسش نکن در هر صورت باید بره دست و صورتشو بشوره و بیاد ...
    منو کشان کشان برد سمت دستشویی و در همون حالت گفت:
    - خوش به حالت ترسا چه شوهر ماهی داری ...
    پوزخندی نشست گوشه لبم و بی حرف رفتم توی دستشویی دست و صورتمو شستم و در سوال ترسا که پرسید:
    - الان حالت خوبه ؟ درد نداری؟ مطمئن باشم؟گفتم:
    - آره بابا ... توپ توپم به خدا ...
    - خیلی نگرانت بودم دیشب ... حیف که خجالت می کشیدم وگرنه شب همین جا می موندم
    - دیگه چی؟!
    - آرتان خوبه؟ راضی هستی؟!
    - معلومه که خوبه ...آتوسا لبخند زد و با موذی گری گفت:
    - آره کاملا ازش پیداست چه قدرتی داره ...
    دست و صورتمو خشک کردم و در حالی که می خواستم بحث رو عوض کنم گفتم:
    - صبحونه آوردی برامون؟
    - آره ... آرتانم نخورد گفت صبر می کنه تا تو بیدار بشی ... کاچی هم آوردم براتون
    - دستت درد نکنه عزیز نمی یاد اینجا؟
    - دلش که انجا بود بدجووووورررر ولی گفت باشه واسه یه روز دیگه می دونی که ...
    عزیز عقاید خاص خودشو داره ...آهی کشیدم و گفتم:
    - باید می رفتیم مادرزن سلام ...
    - خوب برین ...
    - کجا؟!
    - به جای یه جا باید دو جا برین ... اول برین بهشت زهرا سر خاک مامان بعدم برین خونه دیدن عزیز ...
    عزیز کم از مادر نیست برای من و تو ...
    گونه اشو بوسیدم و گفتم:- قربونت برم ... تو راست می گی.
    دستشو گذاشت روی گونه اش و گفت:
    - چه مهربون شدی! آرتان روت اثر مثبت گذاشته ...
    خندیدم و با پوزخند گفتم:- آره ... خیلی ...صبحونه رو همراه آرتان و با شوخی های آتوسا و مانی خوردیم ...
    بعد از اینکه همه کاچی رو هم کردن توی حلق ما دو تا ... که البته من با خجالت می خوردم ولی آرتان با خونسردی و یه لبخند مرموز گوشه لبش ... پا شدن که برن.
    آرتان خیلی اصرار کرد که برای نهار بمونن ولی قبول نکردن.
    فکر می کردن ما دو تا نیاز داریم بازم با هم تنها باشیم دیگه خبر نداشتن که هر دومون از هم فراری هستیم و اصلا دوست نداریم با هم باشیم. بعد از رفتن اونا آرتان خیلی خونسرد نشست پای تی وی و یه فیلم هالیوودی چپوند توی دستگاه دی وی دی و نشست به نگاه کردن.
    خیلی دلم می خواست منم بشینم تماشا کنم ...
    ولی حیف که نمی خواستم بشینم کنار دست اون ...
    بعد از این همه مدت تازه وقت کردم برم یه سر بزنم به گوشیم ... اووووووووه این همه میس کال و اس ام اس کجا بود؟!!!!!
    10 بار بنفشه زنگ زده بود 8 بار شبنم .... 4 بار آتوسا .... اس ام اسارو که باز کردم دیدم از دیشب که ازشون جدا شدم همه اشون بهم اس ام اس داده بودن.
    بنفشه نوشته بود:
    - خدا پشت و پناهت مادر ...شبنم نوشته بود :
    - مراقب خودت باش چشمای آرتان خبیث شده بود ...
    آتوسا هم چند تا پیشنهاد شرم آور ولی خواهرانه کرده بود بهم.
    اس ام اسی که اشکمو در آورد اس ام اس نیما بود ... حدودای ساعت دو نوشته بود:
    - من بیدارم ... تا صبح نمی تونم چشم روی هم بذارم ... مراقب خودت باش ... کوچک ترین خطری حس کردی باهام تماس بگیر ... نزدیکتم زود می رسم بهت ...
    خدایا چقدر این بشر خوب و مهربون بود .... کاش می تونستم عاشقش بشم ...
    کاش می تونستم اونجور که لایقشه دوسش داشته باشم ولی حیف ... کاری نداشتم بکنم لب تاپمو باز کردم روی پام و خواستم وصل شم به اینترنت و بشینم چت کنم که دیدم رمز عبورو نمی دونم ...
    به ناچار لب تاپو بستم و طاق باز دراز کشیدم ...
    غرورم اجازه نمی داد برم رمزو ازش بپرسم ... رفتم و به دو تا اتاق دیگه سرک کشیدم ...
    هر دو تا اتاق تخت خواب یه نفره داشتن و مشخص بود که اتاق مهمانه ... از ملافه های به هم ریخته یکی از تخت ها متوجه شدم که آرتان شب قبل اینجا خوابیده.
    اتاق دکوراسیون زرشکی رنگ داشت و یه کتابخونه هم گوشه اش بود از دیدن کتابام داخل کتابخونه خوشحال شدم و سریع یکی از کتاب های رمانم رو برداشتم و دوباره برگشتم سمت اتاق خواب ...
    آرتان حسابی غرق فیلم بود و یه فنجون قهوه هم دستش بود ...
    کثافت چرا واسه من نریخته بود؟ بدجور هوس قهوه کردم بیخیال اتاق خواب شدم و رفتم سمت آشپزخونه و قهوه جوش رو گذاشتم روی گاز و مشغول درست کردن قهوه شدم.
    قهوه داشت آماده می شد شروع کردم به گشتن دنبال فنجون ...
    فنجون ها توی کابینت های بالایی بودن خواستم یکیشونو بردارم که دسته اش گرفت به فنجون پشت سری و قبل از اینکه بتونم فنجونه رو بگیرم افتاد کف آشپزخونه و هزار تیکه شد.
    نمی دونم چی شد که خودمم ترسیدم و جیغ کشیدم ...
    یهو آرتان پرید توی آشپزخونه و با دیدن من که دستمو گذاشته بودم روی سینه ام و چسبیده بودم به کابینت گفت:
    - چی شده؟ چیزیت شد؟!قبل از اینکه من حرفی بزنم نگاش افتاد به تکه های فنجون ...
    سری تکان داد و گفت:- دست و پا چلفتی هستی دیگه ... نکرده کار گر کار کند همین می شه ...
    روز اولی زدی جهاز خودتو ناقص کردی ..
    .بی توجه به حرفاش خم شدم که خورده ها رو جمع کنم ولی اینقدر دستم می لرزید که درست نمی تونستم.
    آرتان اومد جلو و با ملایمت شونه هامو گرفت و گفت
    :- پاشو تو نمی خواد جمع کنی ... حالا تازه می زنی دستتو می بری کار منو بیشتر می کنی ...
    لجم گرفت از جا بلند شدم. خدا رو شکر دمپایی پوشیده بودم ...
    یه فنجون دیگه برداشتم و قهوه مو ریختم و بدون تشکر کردن از آرتان بابت اینکه می خواست خرده های فنجونو جمع کنه از آشپزخونه زدم بیرون فیلمو بدون اینکه پاز کنه ول کرده بود دویده بود تو آشپزخونه از رفتارش خنده ام گرفت.
    اومد بیرون و رفت توی یکی از اتاق خوابا لحظاتی بعد با جارو برقی برگشت و بدون نگاه کردن به من تمام آشپزخونه رو جارو کشید.
    منم راحت یه لم انداختم روی کاناپه و فیلم رو زدم از اول ... اسم فیلمش به فارسی می شد تاوان ...
    زبون اصلی بود زیر نویسم نداشت. زبانم بد نبود ولی دیگه نه تا این حد ...!
    کارش که تموم شد جارو رو برگردوند سر جاش و اومد نشست روی کاناپه کنار من ...
    ولی با فاصله و گفت:- فیلمش قشنگه؟!!!
    با اعتماد به نفس تیکه اشو نا دیده گرفتم و گفتم:
    - تازه اولشه ...
    - اصلا چیزی ازش می فهمی؟!کم نیاوردم و گفتم:
    - پ ن پ فقط تو می فهمی ...کنترل دی وی رو برداشت و با لبخند فیلمو پاز کرد و گفت:
    - اینجا چی گفت این دختر کوچولوئه؟!!!لعنتی! می خواست مچ بگیره ...
    ولی خدارو شکر دقیقا جایی نگهش داشت که من متوجه شده بودم.
    با اعتماد به نفس براش ترجمه کردم و گفتم:
    - ببین عزیزم اگه یه کم دقت کنی خودت می فهمی چی می گن ... دیگه نیازی نیست از من خواهش کنی برات ترجمه کنم.
    لجش گرفت از جا بلند شد و رفت سمت تلفن. منم بیخیال مشغول تماشای ادامه فیلم شدم.
    یه لحظه حواسم جمع مکالمه تلفنی آرتان شد:
    - یه پرس جوجه کباب با مخلفات بیارین به اشتراک نهصد و هشت ... تهرانی ... ممنون.
    و تلفن رو قطع کرد. بیشعووووووووووووور! یه پرس سفارش داد
    . این یعنی که تو این خونه هر کی باید به فکر خودش باشه بیخیال فیلم شد و خیلی راحت از جا بلند شدم و رفتم توی آشپزخونه باید یه چیز خوشمزه بو دار برای خودم درست می کردم.
    خوبه عزیز بهم آشپزی یاد داده بود ... یه لحظه یه فکر به ذهنم خطور کرد که باعث شد لبخندی شیطانی بزنم.
    سریع تلفن توی آشپزخونه رو برداشتم و شماره نیلی جون رو گرفتم.
    با سومین بوق صدای گرفته نیلی جون توی گوشی پیچید:
    - جانم ...
    - سلام نیلی جوووووونم
    - سلام عزیز دلم ... سلام به روی ماهت عروس گلم ... خوبی مامان؟ آرتان خوبه؟!
    - آره نیلی جوووون خوبیم هر دوتامون ... آرتان هم اینجاست بهتون سلام می رسونه.
    - ببخش عزیزم من زنگ نزدم از زور سر درد دیشب نتونستم بخوابم صبح تازه تونستم یه کم بخوابم ...
    - الهی بمیرم .... نیلی جون تو رو خدا اینقدر خودتوتو اذیت نکنین ... من عذاب وجدان می گیرم.
    - نه دخترم مقصر تو نیستی ... منم از جدایی آرتان نالان نشدم ... آرتان چهار پنج ساله که از ما جدا شده و فقط آخر هفته ها بهمون سر می زنه ... اشک من اشک شوق بود چون دیگه از ازدواج آرتان نا امید شده بودم.
    حالا خیلی خوشحالم دخترم ... خیلی زیاد ...
    - مرسی نیلی جون ...
    - حالا حال هر دوتون خوبه؟ راحتین با هم؟
    - آره نیلی جان ما خیلی خوبیم به خدا
    - نمی خواین برین ماه عسل؟!دروغی رو که آماده کرده بودم تحویلش دادم:
    - راستش نیلی جون آرتان یه کم گرفتاری کاری داره گفته الان نمی تونیم بریم ولی قول داده حتما در آینده نزدیک بریم ...
    - آره عزیزم حتما برین ماه عسل یه زن و شوهرو به هم نزدیک تر می کنه.
    - باشه چشم ... راستش زنگ زدم هم حالتون رو بپرسم هم ازتون یه سوال بپرسم ...
    - جانم دخترم ... چیزی شده؟
    - نه راستش ما چون دیر صبحونه خوردیم حالا تازه می خوایم ناهار بخوریم ... خواستم بپرسم غذای مورد علاقه آرتان چیه؟!
    - الهی قربونت برم عروسم می خوای واسه آرتانم غذا بپزی؟
    - آره دیگه نیلی جون ... اگه نپزم که گشنگی می خوریم ...خندید و گفت:
    - راستش می ترسیدم آشپزی بلد نباشی ...منم خندیدم و گفتم:
    - دستتون درد نکنه ...
    - ببخش دیگه گلم ... راستش آرتان سه تا غذا رو تا حد مرگ دوست داره ... یکی خورش فسنجونه ولی شیرین نباشه ها ... ترششو دوست داره ... یکی لازانیاست ... با پنیر پیتزای فراوووووون .... یکی هم خورش قیمه است ... البته به شرطی که ربش زیاد باشه لیموشم فراووووون ... سیب زمینی سرخ کرده هم کنارش باشه حتماً ....
    خندیدم و گفتم:- مرسی بابت اطلاعات مفیدتون نیلی جون از خودش که هر چی می پرسم می گه من همه چی دوست دارم ...-
    - نمی خواد تو رو توی زحمت بندازه عزیزم آرتان من خیلی دوستت داره ...
    - منم خیلی دوسش دارم نیلی جون ... حالا که گفتین چ دوست داره اونایی رو هم که دوست نداره رو بگین تا یه وقت براش نپزم ...چقدر مارمولک بودم من!
    نیلی جون فکری کرد و گفت:- از خورش بامیه و خورش کرفس و مرصع پلو و ماهی هم به شدت بدش می یاد.
    - واس دستتون درد نکنه نیلی جون ... خیلی لطف کردین.
    راستی شب تشریف بیارین اینجا دور هم باشیم ...
    - نه دیگه عزیزم امشب که دیره می شه تا ما بیایم ولی انشالله فردا شب حتما یه سری بهتون می زنیم.
    - باشه منتظریمااااا ... قدم رو چشم ما می ذارین ...
    - زحمت می دیم حتما دختر گلم.بعد از خداحافظی با نیلی جون تند تند مشغول آماده کردن وسایل پخت لازانیا شدم ...
    خودمم لازانیا خیلی دوست داشتم ...
    حالا خوبه همه چیزش رو آماده داشتیم ... آرتان چند بار به بهونه خوردن آب یا برداشتن میوه اومد توی آشپزخونه می دونستم می خواد بفهمه من دارم چی کار می کنم.
    منم از عمد همه چیرو یه جوری چیده بودم روی میز تا بفهمه دارم چی درست می کنم.
    لازانیا رو به اندازه یه نفر آماده کردم و گذاشتم توی فر و فرو روشن کردم و درشو بستم. بعدم نشستم و مشغول خوندن همون رمانی شدم که از توی اتاق برداشته بودم و گذاشته بودمش روی میز آشپزخونه یه ربع که گذشت صدای فر بلند شد ...
    با خوشحالی از جا بلند شدم اول سرکی توی حال کشیدم و آرتان را دیدم که ظرف جوجه کباب رو گذاشته جلوش و داره نگاش می کنه.
    اصلا متوجه نشدم غذاشو کی آوردن ... خنده ام گرفت و در حالی که ظرف لازانیا رو از توی فر می کشیدم بیرون زمزمه وار گفتم:
    - بشین جوجه تو تنهایی سق بزن ... عمرا اگه یه لقمه از لازانیامو بدم بهت ...
    قربون خدا برم که شما مردا رو شکم پرست آفریده و ما زنا می تونیم از راه شکم شما هم حالتونو بگیریم هم وارد قلبتون بشیم ...
    ولی من راه اولو بیشتر دوست دارم
    . غذامو برداشتم و نشستم همونجا سر میز ... چه لازانیایی شده بود اینقدر پنیر داشت که روش کامل سفید شده بود ...
    آرتان دوباره اومد توی آشپزخونه منم یه تیکه از لازانیا رو بریدم و با ولع بردم سمت دهنم آرتان خیره شده بود به چنگال و اون لقمه پر از پنیر ... هنوز چنگال نرفته بود توی دهنم که چنگالو روی هوا زد و کرد توی دهنش ... با عصبانیت گفتم:
    - اااااا .... اونی که شما خوردی مال من بود ...
    خندید و گفت:- پس چرا داشت به من چشمک می زد؟!!!
    ظرفو کشیدم کامل جلوی خودم و گفتم:
    - جلوی تو غذا هم نمی شه خورد ...یه لیوان نوشابه از داخل یخچال برداشت و گفت:
    - راحت باش ... فقط می خواستم ببینم دست پختت چه جوریه که دیدم افتضاحههههه!
    ازحالت نگاهم خنده اش گرفت و رفت بیرون. به آشپزی من می گه افتضاح!!!!
    بلند هوار کشیدم:- خدا از ته دلت بشنوههههههه...به دنبالش خندیدم تا بیشتر حرصش بدم.
    بقیه لازانیا رو با ولع و حرص خوردم. کلا این آرتان سادیسم داشت باید اول خودشو درمان می کرد.
    بعد از خوردن غذام طرفا رو گذاشتم توی ظرف شویی و شستم. کارم که تموم شد خواستم برم توی اتاقم که آرتان صدام زد و گفت:
    - بیا بشین اینجا کارت دارم ...زیر لب خودمو به خدا سپردم.
    ظرف غذاش نصفه بود و پیدا بود نتونسته کامل غذاشو بخوره. مگه می تونست لازانیا رو ببینه و بشینه جوجه کباب بخوره؟
    روی یه صندلی جدا نشستم و خونسردانه نگاش کردم. پاشو انداخت روی پاش و گفت:
    - ببین ترسا من و تو از امشب با هم هم خونه شدیم ...
    نفسمو با صدا بیرون دادم که یعنی حالم از این وضع به هم می خوره و دوباره نگاش کردم.
    چپ چپ نگام کرد و ادامه داد:- این خونه قوانین خاص خودشو داره ...
    غش غش خندیدم و گفتم:- لابد باید شبا ساعت نه بخوابم صبحها هم شش صبح بیدار باش می زنی ... کفشامو باید داخل خونه در بیارم و پشت در نذارم روزی به بار بیشتر نمی تونم برم حموم ...
    داشتم همینطور پشت سر هم اینا رو می گفتم که یهو گفت:- اههههه دیوونه ام کردی یه دقیقه ساکت شو بذار حرفمو بزنم ...همینطور که می خندیدم ساکت شدم و نگاش کردم.
    نفس عمیقی کشید و گفت:- من و دوستام هر هفته مهمونی می گیریم ....
    هر دو ماه یه بار مهمونی توی خونه من برگزار می شه جز بهراد و فربد و آرسام کسی از ازدواج من و تو خبر نداره منظورم همکارامه ... که اکثرشون هم متاهل هستن ...
    وقتی این مهمونی تو خونه من برگزار می شه ... تو باید بری چون نمی خوام کسی از جریان بویی ببره ...
    حوصله حرفای بعدشو ندارم ... من توی زندگیم همیشه طالب آرامش بودم نمی خوام حضور تو این آرامشو از من بگیره ...
    پس همیشه این نکته یادت باشه ... کاری نکن که آبروی من زیر سوال بره یا اینکه تشنج توی زندگیم درست بشه ...
    من از امشب توی اون اتاق ته سالن می خوابم ...
    وسایلم رو هم می برم اونجا از وسایل تو اونجا هیچی نیست جز یه کتابخونه که اونو هم توی یه فرصت مناسب می ذارمش توی اون یکی اتاق ...
    پس خواهشا دیگه پاتو اونجا نذار اونجا حریم خصوصی منه همینطور که من پامو نمی ذارم توی حریم خصوصی تو توام دیگه پاتو اونجا نذار ... خواستی دوستاتو دعوت کنی اینجا از یکی دو روز قبلش به من خبر بده تا من خونه نیام ...
    دوست ندارم بیام وسط سه چهارتا دختر ... مهمونی های فامیلی رو هم تا اونجایی که می تونی کنسل کن چون من حوصله نقش بازی کردن رو واقعا ندارم نمی خوام تو پیش خودت برداشت بیخود بکنی این نزدیکیهامون ممکنه باعث وابستگی تو بشه ...
    که هم واسه من بد می شه هم واسه خودت و هدف آینده ات ...
    پس تا جایی که می تونی کنسل کن این مسخره بازیا رو ولی اگه نتونستی بازم از چند روز قبلش به من خبر بده ....
    من همه کارام برنامه ریزی شده است ... نمی تونم یه دفعه ای کاری رو انجام بدم ...
    در ضمن طرلان دختر خاله ام بعضی وقتا می یاد اینجا که من قبلش به تو می گم تا بری هر جایی که می دونی دوست دارم وقتی می یاد اینجا راحت باشه و حضور تو معذبش میکنه ...
    حرفاش داشت دوونه ام می کرد. ولی خونسردانه وسط حرفاش خیلی راحت پلکامو چند بار به هم زدم و چند تا خمیازه کشدار کشیدم.
    حرفشو قطع کرد و فقط نگام کرد منم شونه ای بالا انداختم و گفتم:
    - خو چی کار کنم؟ حرفات خسته کننده بود ...
    با عصبانیت گفت:- پاشو برو توی اتاقت ...پاشدم و گفتم:
    - می خوام برم دشوری ...برای اونم باید اجازه بگیرم؟!!!!
    - هر جا می خوای بری برو فقط جلوی چشم من نباش ...
    - لیاقت نداری ...اینو گفتم و رفتم توی دستشویی.
    چقدر حرفاش واسم گرون تموم شده بود.
    به من می گه نمی خوام بچسبم بهت چون این نزدیکیها باعث وابستگی می شهههههههه! ای الهی بگم چی بشه.
    الهی برسه روزی که تو وابسته من بشی و من خیلی قشنگ پامو بذارم روی دلت و رد بشم و بهت هر هر بخندم.
    خدایا برسون اون روزو. کثافت واسه هرزگیاش منو مزاحم می دونه و می خواد دکم کنه ... پارتی می گیره دختر خاله آشغالشو دعوت می کنه اینجا ... باید یه برنامه ریزی کنم ...
    یه جوری باید آرامششو ازش بگیرم ... خودش بهم نقطه ضعف داد پس منم باید ازش استفاده کنم.


    ادامه دارد ...
     

کلمات جستجو شده:

  1. کونی کندی دوتا خواهرمو میخوام