• این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

رمان طلایه (قسمت هشتم)

ارسال ها
3,188
لایک ها
9,923
#1
انگار که اردوان به قصد جانم بالا اومده بود که سوئیچ و موبایل و هم چنین کفشاشو هر کدام به سمتی پرتاب کرده بود از این که چه فکری می کرده و چه شده ناگهان لبخندی روی لبهایم نقش بست که دور از چشم اردوان نموند و گفت: -چیه؟!مسخره می کنید؟!مثلا می خواهید بگید که من خیلی شلخته هستم؟ من که لبخندم پر رنگ تر شده بود گفتم: -نه!اصلا چنین جسارتی نکردم فقط با خودم گفتم((خدا عجب در و تخته رو خوب جور کرده))! اردوان که با شیطنت خاصی نگاهم می کرد و گفت: -اره اون هم چه جوری!... از حرص لب پایینم رو جوییدم و بی انکه حرفی بزنم به سمت اشپز خانه ی اردوان رفتم و بساط چای را اماده می کردم .اردوان که انگار قصد نداشت از دور و برم کنار برود اومد روی صندلی اشپز خانه نشست و با حالت دستوری ولی مهربان گفت: -برای شام لطفا زرشک پلو با مرغ ! من که با اخم نگاهش می کردم ,از پشت اشپز خانه ی اردوان همان پستویی که مخفیانه همان شب کذایی بود یک جارو و خاک انداز برداشتم و در حالی که به دستش می دادم گفتم: -لطفا با دقت!بعد هم وسایل خسارت دیده رو تهیه کنید! انگار خنده ترین جک سال را برایش کفته باشم بلند زد زیر خنده و گفت: -این دفعه رو باشه ولی وظایف یه مرد تو خونه این نیست ها!گفته باشم! من هم که دوست داشتم لجش رو در بیاورم گفتم: -بله واقفم ولی اگر دفعه ی بعدی در کار باشه مثل اینکه من در مورد تصمیمم برای اینده همین چند لحظه ی پیش باهاتون حرف زدم. به یک باره خنده روی لب های خوش ترکیبش ماسید و با لحن سردی گفت: -مثل اینکه این هدف ,هدفی که می کنید بیشتر جواب به خواستگارانه تا درس خواندن چون من بهتون گفتم با خیال راحت می تونید همه جا درس بخونید! من هم که از دیدن رنگ ارغوانی اش تا حرف خواستگار وسط می یومد توی دلم قند اب می کردم؛گفتم: -ولی من هم تمام مشکلات و معضلات سر راه شما و خودم رو برشمردم ! در حالی که چای دم کشیده بود با نهایت دقت و سلیقه توی فنجان ها می ریختم روی میز گذاشتم و خودم هم روی صندلی مقابلش نشستم . اردوان متفکرانه با فنجان چای بازی می کرد ولی من حس می کردم یک جور هایی بی قرار است گفت: -تو اگر نگران من هستی به این چیز ها کار نداشته باش و یه مدت به من مهلت بده من خودم همه چیز رو درست می کنم .در ضمن یک خورده هم به فکر ابروی پدرت باش ,من شنیدم پدرت خیلی ادم محترم و سر شناسیه ,فکر نمی کنم راضی باشی با خودت مهر طلاق موجبات موجب ناراحتی و سر افکندگی شون رو فراهم کنی ! اردوان که جمله ی اخر را با کنایه ی خاصی بیان می کرد انگار فکر مرا خوانده بود که به فکر ابروی پدر و مادرم راضی به هر کاری هستم و انگار که سکوت من نشانه ی قدرت او و نقطه ی ضعف من بود کمی لحن کلامش قدرت گرفت و ادامه داد: -در هر صورت میل خودته اگه اینقدر نگرانه جواب به خواستگارات هستی می تونیم برای طلاق اقدام کنیم ولی اگر به من اعتماد کنی هیچ وقت نه ابروی پدر و مادر شما می ره و مادر من دلش می شکنه! من که خودم بیشتر از اردوان به این شکل زندگی رضایت داشتم و اگر تا اخر عمرم هم وضع به همان صورت می گذشت شکایتی نداشتم در حالی که فکر می کردم گفتم: -پس بهتره حد و حدود هایی برای هم قائل بشیم که هیچ کس از حد خودش تجاوز نکنه و باعث ناراحتی و درد سر دیگران نشه. اردوان که چایش را تمام کرده بود دست هایش را ستون چانه اش کرد و مستقیم به من که رو به رویش نشسته بودم نگاه کرد و گفت: -بفرمایید من سرا پا گوشم برای حفظ ابروی خانواده ام و مخصوصا نارات نشدن مامان فرنگیسم راضی هستم هر کاری بکنم. من که تو دلم می گرفتم اره جون خودت به خاطر انها همین چند ساعته پیش بود که با تحدید گفتی((تکلیفت رو روشن می کنم و دیگه خودت نخواستی))و این حرفا ,حالا واسه من مامان فرنگیس جون شده بیچاره فرنگیس خانوم سال تا سال ,ماه تا ماه حسرت دیدن شازده پسرش رو داشت اردوان خان یک سر نمی زد حالا عزیز شده ولی در این باره چیزی نگفتم.سپس در حالی که سرفه ای می کرد م تا صدایم صاف شود گفتم: -اول اینکه دیگه این نامزد عزیزتون حق نداره به طبقه ی من پا بذاره چون من برای خودم حریم خاصی قائلم و به یک سری چیز ها اعتقاد دارم مثلا روی همان فرشی که ایشون امروز با کفش اومدن و دق و دلشون رو سر وسایل من خالی کردن من نماز می خوندم .دوم اینکه حق ندارید به صرف شنیدن یک سری دروغ و شایعه تحت تاثیر نامزدتون قرار بگیرید و زنگ بزنید به من و تن و بدنم رو مثل امروز بلرزونید .خودتون بید مسائل خصوصیتون رو حل کنید چون اگر یک بار دیگر تکرار بشه من دیگه فکر ابرو و این حرفا رو نمی کنم .سوم این که نه شما به مسائل خصوصی من کاری داشته باشید و نه من به مسائل خصوصی شما کار دارم .چهارم هم اینکه حد اقل برای اینکه خانواده ی من بیشتراز این شک نکنند بعضی مواقع باهاشون تلفنی صحبت بکنید .اخه در تمام این مدت من جلوشون فیلم بازی کردم که مثلا با شما خوشبخت هستم و حضور نداشتن شما هم به خاطر درگیری های شغلی عنوان کردم . لحن صدایم حالت ملتمسانه ای به خود گرفته بود با طمانینه ادامه دادم : -اخه می دونید راستش من خجالت می کشم تنهایی برم پیششون اون ها فکر می کنن شما از این ادم هایی هستید که خیلی خودتون رو گم کردید و اصلتون رو فراموش کردین. من که با این حرفم دوست داشتم حرف دل خودم رو به اردوان زده باشم ته دلم حسابی خنک شد ولی سرم رو زیر انداختم و گفتم : -ببخشید این حرف رو زدم اخه اون ها از شب عروسی به بعد حتی یک بار هم با شما صحبت نکردند ,اقا جونم اینها حرفی نمی زدند که شما چرا نمی رید خونشون ولی خب یک تلفن خشک و خالی که دیگه..... بقیه ی حرفم رو نا تموم گذاشتم و گفتم: -حالا این شرایط منه ,اگه نخواستید و هر چند می دونم که این وضعیت هم چندان دوام نداره بهتره همین الان همه چیز رو تموم کنم یعنی حقیقت اینه که من الان خوب سوژه ای برای .... اردوان که تا ان موقع در نهایت ارامش به حرف هایم گوش داده بود یک دفعه امد وسط حرفم و بعد با لحن طعنه امیزی گفت: -حالا نترس سوژه ی خوبت رو از دست نمیدی ! من که برای خودم کلی نوشابه باز کرده بودم که اردوان عاشقم شده و قید گلاره رو می زنه با این حرفش انگار یه باره همه ی ارزوهایم ویران شده بود که زبانم را کوتاه کردم و پیش خودم گفتم((حالا نکنه اصلا پشیمان بشه ))و سکوت کردم .اما اردوان گفت: -باشه شرایط قبول ولی من هم یه شرطی دارم . من که همه ی وجودم گوش شده بود گفتم: -خب ,چه شرطی؟ اردوان که دوباره نگاهش شیطنت امیز شده بود گفت: -باید مثل همه ی زن ها ی دیگه برام شام و ناهار درست کنی! در حالی که خنده ام گرفته بود گفتم: -ولی من که تو این مدت .... اردوان پرید وسط حرفم و گفت: -اره,درست می کردی ولی فرقش اینه که باید نظر خودم رو هر روز بپرسی نه با سلیقه ی خودت . با تعجب نگاهش می کردم و تو دلم می گفتم((حتما بعضی از غذا ها رو دوست نداشته و تو سطل اشغال می ریخته))ولی از فرنگیس خانوم سوال کرده بودم از این فکر که فرنگیس خانوم با ذائقه ی پسرش اشنا نبوده و اشتباهی حرف زده ناراحت بودم اما اردوان که منو حسابی تو فکر دید گفت: -یعنی اینقدر سخته من چهار تا شرط سخت شما رو پذیرفتم ولی شما.... به خودم امدم و گفتم: -نه اصلا پس قرار داد منعقد شد ؟! اردوان جارو و خاک انداز رو برداشت و گفت: -حالا بنده باید از کجا شروع کنم؟ از شدت خوش حالی لپ هایم گل انداخت و گفتم: -نه نمی خواد شوخی کردم خودم الان می رم درستش می کنم . اردوان به سمت اسانسور رفت و گفت: -ولی انگار ,زرشک پلو با مرغ رو فراموش کردین! انگار بهترین پیشنهاد عمرم رو شنیده بودم با خوش حالی به سمت یخچال اردوان رفتم و وسایل لازم رو برداشتم و دست به کار شدم . وقتی همه چیز را اماده کردم بالا رفتم تا به اردوان کمک کنم عاز این که اردوان اینقدر سریع همه چیز را مرتب کرده بود حسابی تعجب کردم گفتم: -خسته نباشید! به چهره ی مردانه ی او که حسابی عرق کرده بود خیره شده .اردوان هم خندید و گفت: -چیه تا به حال فوتبالیست کارگر ندیده بودی؟! از حرفش خنده ام گرفته بود و گفتم: -نه اخه فکر نمی کردم شما هم .... اومد وسط حرفم و گفت: -مثل اینکه تا قبل از اینکه شما تشریف بیارید من زندگی مجردی داشتم ها! -البته با کمک اقا رحیم! اردوان اخم کرد و گفت: مثل اینکه اون ماهی یک بار هم نمی اومد ها!البته بهتره بگیم اقا رحیم بیشتر نیمکت نشین بود ! همه جا را که مرتب شده بود از نظر گذراندم و گفتم: -حتما اون طوری یه که می گین یعنی نتیجه ی عملتون این رو می گه!اردوان سرشو تکان داد و گفت: -چیز هایی رو هم که خسارت دیدن براتون فردا تهیه می کنم . در حالی که با دمم گردو کشکستم گفتم: -نه نمی خواد لازم نیست! اردوان به چشم هایش حالت خاصی داد سپس اشاره ای به طبقه ی من کرد و گفت: -الوعده وفا بنده کارم رو انجام دادم یعنی نود دقیقه تمام شد ,رفتیم تو دقت اضافه! من که حسابی ذوق زده بودم گفتم: -فقط یه نیم ساعت می خوام که برنج دم بکشه اخه قید زمانی که نداشتیم مگه تایم فوتبال بوده به من نگفتید! اردوان با شیطنت نگاهم کرد و گفت: -حیف نبود که ابن زبان رو همیشه بسته نگه داشته بودی!! و در حالی که دستی به مو های پر پشتش می کشید ادامه داد: -خب پس بین دو نیمه یه دوش بگیرم از این وضعیت در بیام .در ضمن شما هم قید زمانی رو به جا بیارین! شپش برای دومین بار با اسانسور شیشه ای پایین رفتیم .من که احساس می کردم شاید دارم ان شب بهترین شب زندگیم رو می گذرونم چند بار خودم رو نیشگون گرفتم که خواب نباشم ! وقتی اردوان با حوله ی سفید رنگش بیرون امد .تازه به یاد اوردم که چند وقت پیش از دیدنش به همین حالت در کنار گلاره چقدر حسرت خورده بودم ولی باید حد و حدود خودم رو می دونستم تا وقتی می توانستیم زیر یک سقف بمانیم که اردوان متوجه گذشته ی من نشه و این تا زمانی که حریم بین ما حفظ می شد میسر بود کاملا طبق قرار داد عمل کنم . در همین افکار بودم و داشتم با سلیقه ی خاصی سالاد کاهو درست می کردم که اردوان وارد اشپز خانه شد و دماغش را به حالت بو کشیدن عمیقی بالا کشید و گفت: -انگار بوی غذا وقتی در حال درست کردنش برسی بیشتر اشتها رو تحریک می کنه ,تا دیدن غذای اماذه توی یخچال ! متوجه مقصودش شده بودم بنا بر این گفتم: -ولی قرار داد فقط غذای اماده طبق نظر شماست نه چیز دیگه ای! اردوان به حالت تفکر سرش کمی سرش را تکان داد و خاراند و گفت: -ببخشید من اشتباه کردم پس باید این رو هم اضافه کنم! یکی از ابروهامو بالا بردم و گفتم : -نه اصلا ,نه شرطی اضافه می شه و نه شرطی کم درسته قرار داد غیر کتبی بود ولی محکمه پس هیچ دخل و تصرفی جایز نیست ! اردوان باز هم لبخند روی صورتش نشست و گفت: -نه واقعا هر چی می گذره بیشتر پی می برم چقدر حیف شد ه تو این مدت خاموش بودین! من که کی خندیدم گفتم: -البته امشب شام رو به مناسبت عقد قرار دادمون با هم صرف می کنیم ولی من بعد طبق قرار داد عمل می کنیم . اردوان هم خندید و گفت: -انگار جدی جدی ما شدیم یه شوهر قرار دادی تمام عیار ! دوباره با خنده ادامه داد: -تا حالا فوتبالیست قرار دادی بودیم زندگیمون دست خودمون نبود وای به حال اینکه شوهر قرار دادی هم بشیم! با لبخند گفتم: -امید وارم تمام بند های قرار داد رو به خوبی اجرا کنیدوالا فسخ قرار داد فسخ عقد نامه هم هست! اردوان اخم کرده و گفت: -انگار قضیه ی اون تنفره که اول گفتی چندان هم غیر واقعی نیست ,من رو بگو همش خودم رو نوید می دادم که همش از سزر ناراحتی زیاده . از اینکه اردوان تمام حرف های من رو یادش مونده اون هم کلمه ی ازت متنفرم رو خجالت کشیده و سکوت کردم و خودم رو مشغول چیندن میز شام نشان دادم .اردوان هم که انگار حسابی پکر شده بود به اتاقش رفت و بعد در حالی که یک شلوارک و تی شرت پوشیده بود ,بی توجه به من تلویزیون را روشن کرده و حواسش را از من پرت نشان می داد .من که از حرف خودم تا حدی پشیمان شده بودم ولی چون نمی توانستم از حد مجازم فراتر بروم بی توجه به بحثی که دقایق پیش بین ما بود .بلند گفتم:
 
بالا