1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

رمان شطرنج عشق

شروع موضوع توسط Moh4m4d ‏Feb 15, 2014 در انجمن داستان و رمان

  1. Moh4m4d

    Moh4m4d ,,, " م " مثل محمد !

    167
    86
    239
    سرش را تکان داد و گفت:
    - نه، ترتيب همه کارها را مي دهم. دفترچه بانکي را از کيفم در آوردم به طرفش گرفتم و گفتم:
    - وقتي اونجا حساب بانکي باز کردم اين پول را برايم بفرست، فکر کنم تا آخر تحصيلاتم کافي باشد.
    در حالي که به زور لبخند مي زد گفت:
    - وقتي برگشتي ديگه بايد خانم دکتر صدايت کنيم.
    با لبخند گفتم:
    - نه از همين حالا مي تواني صدا کني چون از هفته ديگر کلاسم شروع مي شود. آرمان ساعت پرواز 2,30 دقيقه است، دير نکني.
    دستم را گرفت و صورتم را بوسید و گفت:
    - نه خواهر خوبم، مطئمن باش. در ضمن به خاطر اشتباهاتم از تو نمی خواهم که بگویی چرا مجبور بودی و هستی، مگر اینکه خودت بخواهی.
    - نه آرمان جان، نمی توانم و از اینکه مرا درک می کنی ممنونم.
    در اتاقم تنها هستم و مادر و پدر به خانه خاله مونس رفته اند، می دانم که این مهمانی را آرمان ترتیب داده. موقعی که می خواستند بروند صورت پدر و مادرم را غرق بوسه کردم، پدرم فقط خندید ولی مادر اخمی کرد و گفت:
    - واه آفاق، چقدر لوس بازی درمی آوری بس کن.
    در حالی که از حرفش خنده ام گرفته بود با خود فکر کردم چقدر دلم برایشان تنگ می شود. دفتر خوبم از همه بدتر خداحافظی کردن با تو است، تو که تنها مونسم در این سالها بودی ولی من می خواهم از گذشته خود فرار کنم تا شاید بتوانم عشق و امید را از دلم بیرون کنم و به جای آن نفرت را در قلبم پرورش دهم و می دانم اگر تو همراهم باشی برای اینکه او را به یاد آورم به سویت می آیم. نمی دانم دیگر می توانم روزی صفحات تو را دوباره ورق بزنم یا نه؟ ولی امیدوارم اگر روزی برگشتم و تو را ورق زدم آفاق دیگری باشم، به امید آن روز.
    وقتی دفترم را بستم، آهی از سر تاسف کشیدم و تازه متوجه روشن شدن هوا شدم و خورشید را در وسط آسمان دیدم.
    از جای خود بلند شدم و در همان حال فهمیدم که چرا اینقدر احساس گرسنگی می کنم چون نزدیک ظهر بود و من از دیشب تا آن موقع مشغول مرور خاطراتم بودم، بعد از گرم کردن غذا همانطور که مشغول خوردن بودم به گذشته و حال و آینده فکر کردم و بالاخره مدتی بعد از تمام شدن غذایم توانستم افکارم را کمی سر و سامان دهم.
    بعد از سه سال دوری از وطن، دوری از خانواده و اقوام و از همه مهم تر دوری از امید آخر توانستم او را فراموش کنم و به جای عشق او در قلبم تخم نفرت بکارم و با درد غربت آن را آبیاری کنم، حالا دیگر نفرت از او تمام وجودم را فرا گرفته است. من دیگر آفاق سه سال پیش نیستم که از عشق او می سوختم، بلکه حال انسانی دیگر بودم که می توانستم اگر امید دوباره مرا به مبارزه بطلبد در مقابلش بایستم چون قلبم از سنگ بود، سنگی که هیچ عشقی او را به تپش نمی انداخت.
    اگر چه امید باعث بازگشتم شد ولی دیگر حاضر به ادامه بازی شومش نخواهم بود، مگر اینکه باز او مرا به این بازی بکشاند ولی باید به او ثابت کنم که دیگر آن آفاق ترسو و بزدلی که از او می هراسید نیستم. باید به آینده خود با دید بهتری نگاه کنم و گذشته را به فراموشی بسپارم و دیگر به او اجازه ندهم که برایم تصمیم گیری نماید حتی اگر مجبور باشم تا ابد در خانه بمانم و کار و یا ازدواج نکنم، با این تصمیم یک حس رها شدن و آزادی به وجودم رخنه کرد که باعث آرامشم گردید.
    در حالی که به طرف اتاقم می رفتم فکر کردم با مرور خاطراتم توانستم این پریشانی روحی که باعث شده بود خودم را در این مدت پنهان نمایم از خود دور کنم و قوت قلبی به خود بدهم چون دیگر آنقدر بزرگ شده ام که بتوانم در مقابلش بایستم و از خود دفاع نمایم.
    به در اتاقم رسیده بودم که صدای زنگ تلفن بلند شد، به اتاق پدر و مادر رفتم و گوشی را برداشتم و از صدای آقای جمشیدی که می پرسید منزل آقای صادقی خوشحال شدم و فریاد زدم:
    - آقای جمشیدی، خودتان هستید؟
    خندید و گفت:
    - سلام به دختر بی معرفتم، خوب ما رو با کارت غافلگیر کردی می دانی الیزا به شدت از دستت ناراحته و گفته حاضر نیست باهات صحبت کند.
    با ناراحتی گفتم:
    - ببخشید ولی به خدا مجبور شدم اون طوری برگردم یعنی باید فوری برمی گشتم.
    با نگرانی پرسید:
    - خانواده حالشان خوبه؟
    - بله آنها همه خوب هستند، همانطور که در نامه برایتان نوشتم احساس کردم دیگر نمی توانم بمانم و باید زود برگردم.
    - امیدوارم حدس الیزا درست نباشه، حالا از خودت بگو چکار می کنی؟
    - هنوز هیچی البته پدر پیشنهاد داده که در شرکتشان کار کنم ولی اول می خوام کارهای شما را تمام کنم، تا چند روز دیگه همه را برایتان پست می کنم.
    - آفاق جان خیلی ها مراجعه می کنند و می خواهند تو کارهایشان را انجام دهی در حالی که حتی نمی دانند اسمت چیه، وقتی هم می گم که دیگه کار نمی کنی باور نمی کنند و آدرس جدیدت را می خواهند.
    خندیدم و از خانمش و الیزا پرسیدم و از اینکه آیا مسافرت بهشان خوش گذشته یا نه گفت:
    - خیلی خوب بود ولی وقتی آمدیم و متوجه شدیم که تو به ایران برگشته ای خیلی ناراحت شدیم، دلم می خواهد بدانی هر وقت خواستی می توانی به اینجا برگردی.
    وقتی داشت خداحافظی می کرد گفتم:
    - آقای جمشیدی می توانم سوالی کنم؟
    - البته.
    - در رابطه با حدس الیزا که اول صحبتتان اشاره کردید.
    با صدای بلند خندید و گفت:
    - الیزا از دست من عصبانی بود و می گفت چرا آن آقا را که پسر دوست قدیمم بوده دعوت کرده ام چون فکر می کنه او باعث شده تو به ایران برگردی، حالا که خودت موضوع را مطرح کردی خواستم بدانم واقعا امید باعث برگشت تو بوده.
     
  2. Moh4m4d

    Moh4m4d ,,, " م " مثل محمد !

    167
    86
    239
    آهی کشیدم و گفتم:
    - نه آقای جمشیدی، به الیزا و خانمتان سلام برسانید.
    بعد از خداحافظی تماس را قطع کردم و در حالی که به اتاقم می رفتم در فکر تلفن آقای جمشیدی بودم، روی تختم دراز کشیدم و به یاد الیزا که اولین و صمیمی ترین دوستم در کانادا بود افتادم بعد از مدتی که از اقامتم در کانادا می گذشت روزی در دانشگاه با الیزا آشنا شدم، باعث آشنائیمان چهره شرقی او بود که مرا به سوی خود کشاند.
    وقتی فهمیدم پدرش ایرانی است خیلی خوشحال شدم و از همان موقع دوستی ما روز به روز صمیمی تر می شد تا روزی که الیزا گفت پدر و مادرم دوست دارند تو را ببینند، بعد از کلاس با هم به منزل ما می رویم. از اینکه با آقای جمشیدی و همسرش آشنا شدم واقعا خوشحال بودم چون خانواده گرم و صمیمی بودند، آقای جمشیدی گفت:
    - از الیزا شنیده ام که دکترای معماری را می گذرانید و از او خواستم که حتما ما را با هم آشنا کند، راستش من یک شرکت ساختمانی دارم و دوست دارم برایم کار کنی چون خیلی از پروژه و طرح هایت تعریف شنیده ام.
    - البته من در کنار دانشگاه، دکوراتوری هم می روم در هفته شاید بتوانم دو روزی را پیش شما بیایم چون در اینجا احساس غربت می کنم و خیلی دوست دارم تمام اوقات فراغتم را پر کنم.
    - عالیه پس از همین حالا تو یکی از کارمندان شرکت من هستی.
    گفتم:
    - خوشحال می شوم ولی باید درباره مسائلی با خودتان صحبت کنم.
    و بعد قرار گذاشتیم که او را در شرکتش ملاقات کنم. روزی که به دیدنش رفتم و شرایطم را گفتم از حالت صورت و نگاهش به خنده افتادم، وقتی خنده ام را دید گفت:
     
  3. Moh4m4d

    Moh4m4d ,,, " م " مثل محمد !

    167
    86
    239
    - پس شوخی می کردی؟
    - نه باور کنید، فقط اینطور حاضر به همکاری هستم.
    - ولی من اصلا سر در نمی آورم، مگر چه مشکلی داری که می خواهی هیچ کس از وجود تو آگاه نشود و طرح هایت به اسم گمنام ارائه بشه.
    - مشکل خاصی نیست، باور کنید برای شما هم مشکلی به وجود نمی آید فقط من اینطور راحت هستم.
    بالاخره آقای جمشیدی قبول کرد و کارمان را با هم شروع کردیم، کم کم رفت و آمدم را به شرکت کمتر کردم و فقط برای تحویل کار و یا گرفتن کار جدید به آنجا می رفتم که در این اواخر چون خیلی ها می خواستند از هویتم آگاه شوند خود آقای جمشیدی به خانه ام می آمد و کارها را تحویل می گرفت، تا روزی که به جشن تولد الیزا دعوت شدم و چون تازه کلاس گل آرایی را گذرانده بودم از الیزا خواستم تزئین آنجا را به عهده من بگذارد.
    سه ساعتی زودتر رفتم و همین که گل ها رسیدند مشغول تزئین آنجا شدم و از الیزا خواستم به کار خودش برسد.
    در حالی که تقریبا کارم تمام شده بود با صدای آقای جمشیدی به خود آمدم که در کت و شلوار زیبایش بسیار برازنده شده بود، خندید و گفت:
    - با اینکه الیزا گفته بود کسی وارد نشود ولی دیگر طاقت نیاوردم، در ضمن خواستم بگویم کم کم میهمانها می رسند.
    در حالی که به رویش لبخند می زدم به اطراف نگاه کردم و گفتم:
    - کارم دیگر تمام شد.
    - آفاق تو واقعا بی نظیری، گل آرایی را کی یاد گرفتی؟
    - از وقتی که کلاس دکوراتوری تمام شد به کلاس گل آرایی رفتم چون دانشگاه هم نمی رفتم.
    آهسته گفت:
    - این هم باید پنهان بماند و کسی نفهمه کار توئه؟
    با لبخند گفتم:
    - خانواده شما که باید بدانند چون این کادوی من به الیزاست ولی دوست ندارم میهمانها بفهمند.
    دستم را گرفت و به طرف مبلمان کشید، وقتی نشستیم گفت:
    - بعد از این همه مدت هنوز نمی خواهی توضیح دهی که چه رازی داری.
    - این راز سال هاست که که آزارم می دهد، نه خود راز بلکه کسی که مرا مجبور کرده همیشه پشت نقاب بمانم.
     
  4. Moh4m4d

    Moh4m4d ,,, " م " مثل محمد !

    167
    86
    239
    - کاش می توانستم کمکت کنم.
    - فقط خودم می توانم به خودم کمک کنم و به خاطر همین که سه سال است به اینجا آمده ام، ولی حالا حس می کنم اون آرامش را پیدا کرده ام و امیدوارم که فقط خاکستری روی آتش نباشد.
    در همان زمان الیزا جیغی کشید و گفت:
    - اینجا چقدر زیبا شده.
    به سویم آمد و صورتم را بوسید، منهم او را بوسیدم و گفتم:
    - امیدوارم از هدیه ام خوشت آمده باشد.
    خندید و گفت:
    - عالیه، دلم می خواهد به همه دوستان بگویم که کار توئه.
    دستش را گرفتم و گفتم:
    - نه الیزا جان این فقط بین ما می مونه، دوست ندارم کسی بدونه.
    شانه ای بالا انداخت و گفت:
    - هر طور دوست داری.
    بعد به سوی دوستانی که تازه وارد می شدند شتافت. در حالی که با یادآوری گذشته احساس می کردم غمی در سینه ام سنگینی می کند سعی کردم خود را شاد و خوشحال نشان دهم.
    در اواسط میهمانی بود که وقتی کنار الیزا و دوستانش بودم، با صدایی که مرا به نام می خواند برگشتم و در کمال ناباوری امید را دیدم.
    در حالی که می خندید گفت:
    - ببین کی اینجاست، خانم دکتر می دانی چند وقت است که تو را ندیده ام.
    چند لحظه طول کشید تا به خود آمدم، در حالی که سعی می کردم خونسرد باشم او را به الیزا و دوستانش به عنوان پسر یکی از صمیمی ترین دوستان پدرم معرفی کردم و بعد با امید به طرف دیگر سالن که خلوتر بود رفتیم.
    وقتی مطمئن شدم کسی صدایم را نمی شنود، فریاد زدم و گفتم:
    - تو اینجا چه می کنی! مرا چطور پیدا کردی؟
    - مودب باش خانم دکتر بگذار یکی یکی جواب دهم، اولا من تو را گم نکرده بودم که پیدایت کنم و اگر در این مدت مرا ندیدی به خاطر این که کاری انجام ندادی که مجبور باشم خودم را نشانت دهم، دوما اینجا منزل یکی از دوستان قدیمی پدرم است. واقعا خوشحالم که تو در این مدت با خانواده آقای جمشیدی دوست بودی.
    احساس می کردم دیگر هوایی برای تنفس در سالن نیست، بدون اینکه به امید نگاه کنم به طرف الیزا رفتم و باز تولدش را تبریک گفتم و ازش عذرخواهی نمودم و خستگی را بهانه کردم و بعد از خداحافظی منزلشان را ترک کردم.
    همانطور پیاده به راه افتادم، در حالی که با خود فکر می کردم کاش به آژانس تلفن کرده بودم که اتومبیلی با سرعت در کنار پایم ترمز کرد و صدای امید را شنیدم که می خواست سوار شوم.
    آنقدر افکارم پریشان بود که بدون هیچ مقاومتی کنارش نشستم و هر دو ساکت به فضای بیرون نگاه کردیم، به امید فکر می کردم که چطور مرا پیدا کرده و حالا از من چه می خواهد یعنی واقعا این مدت مرا تحت نظر داشته.
    وقتی اتومبیل از حرکت ایستاد متوجه اطرافم شدم و خود را مقابل آپارتمانم دیدم، با دهانی باز از تعجب نگاهم به سوی امید برگشت و او را دیدم که با لبخند نگاهم می کند. وقتی نگاه متعجم را دید گفت:
    - مگر پیاده نمی شوی؟
     
  5. Moh4m4d

    Moh4m4d ,,, " م " مثل محمد !

    167
    86
    239
    در حالی که پیاده می شدم گفت:
    - آفاق دیگه موقع برگشت تو به ایرانه، دانشگاهت را مدتی است که تمام کرده ای. وقتی دیدم خیال برگشت نداری مجبور شدم که این همه راه را بیایم و این را به تو گوشزد کنم در ضمن تا موقعی که برنگردی من اینجا می مانم و اگر خیال ماندن داشته باشی آنوقت باید طور دیگری عمل کنم.
    او که رفت تا پاسی از شب به حرف هایش فکر کردم و دانستم که واقعا در این مدت مرا تحت نظر داشته چون بدون دادن آدرس مرا به منزل رسانده بود، تا چند روز خود را در خانه زندانی کردم ولی آخر به این نتیجه رسیدم که باید برگردم.
    وسایلم را جمع کردم و ظرف سه روز به ایران برگشتم و چون آقای جمشیدی با خانواده اش به سفر رفته بودند برای الیزا و آقای جمشیدی نامه نوشتم و بدین طریق از آنها خداحافظی کردم و در صندوق پستی منزلشان انداختم.
    در حالی که هنوز به الیزا و پدرش فکر می کردم به خواب رفتم و صبح وقتی چشمانم را باز کردم دیدم خورشید طلوع کرده، بعد از آن خواب طولانی احساس کردم که خیلی سرحال هستم به طرف آشپزخانه رفتم و چای درست کردم و در حال خوردن صبحانه بودم که پدر وارد شد.
     
  6. Moh4m4d

    Moh4m4d ,,, " م " مثل محمد !

    167
    86
    239
    سلام کردم و گفتم:
    - پدر جان صبحانه آماده است.
    لبخندی زد و گفت:
    - آفرین امروز خیلی زرنگ شده ای!
    - پدر تازه اولشه، می خواهم از هفته دیگر در شرکتتان مشغول به کار شوم و آنوقت است که شما می فهمید چه دختر زرنگی دارید.
    ابرویی بالا انداخت و گونه ام را بوسید و گفت:
    - آفاق سالهاست که تو را با این روحیه ندیده بودم، خبری شده؟
    کمی فکر کردم و گفتم:
    - بله، خیلی فکر کردم و فهمیدم که من همیشه به خود سخت می گرفتم ولی دیگه می دانم زندگی آنقدر ارزش ندارد که بخواهی تمام لحظاتت را با دلشوره فردا سر کنی باید فقط در زمان حال زندگی کرد و غم ها را برای همان موقع که به سراغمان آمد بگذاریم. وقتی با این نگاه به زندگی نگریستم احساس خوبی پیدا کردم حالا شما کمکم می کنید تا بتوانم پرهایم را باز کنم و به اوج پرواز کنم.
    لبخندی زد و گفت:
    - آفرین دخترم، هر طور که بتوانم کمکت می کنم.
    - پدر می توانم بدانم در شرکت شما چه سمتی دارم؟ البته برایم مقدار حقوق و مزایا مهم نیست حتی انتظار مسئولیت رده بالایی را ندارم ولی خیلی دوست دارم که کارهایم را به نام خودم ارائه دهم چون دیگه دوست ندارم با نام گمنام و یا شخص دیگری طرح هایم را تحویل بدهم، خواهش می کنم پدر مرا درک کنید اگر غیر از این باشد ترجیح می دهم در جای دیگری مشغول به کار شوم.
    همانطور که با لیوان چایم بازی می کردم منتظر جواب پدر بودم و بعد از مدتی پدر را ساکت دیدم سرم را بلند کردم و نگاهش کردم، او در حالی که لقمه ای در دست داشت متعجب مرا نگاه می کرد.
    وقتی متوجه نگاهم شد، به خود آمد و پرسید:
    - تو چی گفتی آفاق؟ درست متوجه منظورت نشدم یعنی تو فکر می کنی در شرکت تو را مجبور می کنم که کارهایت را به نام کسی دیگر تحویل بدهی.
    واقعا تو درباره من چه فکری کرده ای؟ از روزی که برگشته ای من به عنوان مختلف در شرکت از تو صحبت کرده ام و مرتب ازت تعریف و تمجید نموده ام، تازه از روزی که این شرکت را تاسیس کرده ام همیشه در فکر تو بوده ام که روزی در کنارم مشغول به کار می شوی. تو را باعث افتخارم دانسته ام و همیشه در هر جمعی از کاردانی تو تعریف کرده ام، چنان با غرور از تو صحبت می کنم که همه از مدتها قبل در شرکت می دانند من دختری دارم که دکترا می خواند حتی به آقای نجفی گوشزد کرده ام که تو جانشین او سرپرست مهندسین آنجاست خواهی شد. حالا از حرفهای تو اینطور فهمیدم که درباره من برداشت غلطی داری، واقعا برای خودم متاسفم.
    با شنیدن حرف های پدر که از روی دلخوری بود ناراحت شدم و تازه فهمیدم بدون اینکه متوجه باشم چه اشتباهی کرده ام، صورتش را بوسیدم و در حالی که سعی می کردم بغضم در صدایم مشخص نباشد گفتم:
    - نه پدر، من قصد بدی نداشتم فقط درست نتوانستم منظور خود را برسانم.
     
  7. Moh4m4d

    Moh4m4d ,,, " م " مثل محمد !

    167
    86
    239
    من هم به شما افتخار می کنم و خوشحالم که همچین پدری دارم، من فقط منظورم این بود که آنجا برای کارهایم هیچ محدودیتی نداشته باشم چون بعد از سال ها تحصیل حالا حس می کنم که آماده کارهای بزرگ هستم. فقط خواستم بفهمم که به من اطمینان دارید یا نه؟
    پدرم شانه ای بالا انداخت و گفت:
    - بله کاملا همانطور که گفتم پست مهمی هم برایت در نظر دارم ولی شاید یک یا دو ماهی مجبور باشی با آقای نجفی همکاری کنی تا از امور شرکت مطلع شوی حتی از مدتی قبل اتاقی که برایت در نظر گرفته بودم و تا به حال خالی بود دادم مبلمان کردند، آن طوری که لیاقت دختر گلم را داشته باشد. حالا که این حرف ها پیش آمد بگذار مطلبی را بگویم، من حتی قصد دارم تا چند سال آینده تو را جانشین خود کنم چون حس می کنم کم کم سنم بالا می رود و تنها تو هستی که می توانی جانشینم باشی البته آرمان و امید هم هستند. آرمان مسئول کارهای تدارکاتی و نظارت بر اجرای کارهاست و امید که نصف سهام شرکت از آن اوست و در هفته یک یا دو باری در جلساتی که به خاطر بررسی کارهای تاسیساتی و مالی شرکت تشکیل می شود شرکت می کنند، پس می بینی که مسئولیت تو در آینده از آن دو بیشتر خواهد بود و تقریبا می توان گفت در آینده شرکت با کاردانی تو اداره می شود.
    این همه رویاهایی است که برای تو در سر دارم پس بهتر است که دیدگاهت را نسبت به من عوض کنی چون من با هیچ کس کاری که تو گفتی انجام نمی دهم چه برسد که آن شخص آفاق عزیزم باشد، آرمان و امید هم از تمام نظریاتم آگاه هستند و می دانند حق هیچ مخالفتی را به آنها نمی دهم.
    با شنیدن حرف های پدر بیشتر احساس گناه کردم چون فکر می کردم شاید امید او را تحت تاثیر قرار داده باشد و مرا دوباره مجبور کند که پشت نقاب مشغول به کار شوم ولی فهمیدم که از این به بعد به پشتیبانی پدر آینده کارم تضمین شده می باشد. در حالی که اشک هایم را پاک می کردم به روی پدر لبخند زدم و گفتم:
    - ممنونم پدر از اینکه درباره من چنین فکر می کنید، خوشحالم و قول می دهم که با جان و دل برایتان کار کنم.
    خندید و گفت:
    - بله مطمئن هستم که دخترم همیشه برایم بهترین خواهد بود حتی آرمان و امید هم می دانند و امید چند باری به شوخی گفته تو کاری می کنی که خیلی زود مرا وادار به بازنشستگی کنی.
    بعد در حالی که می خندید بلند شد و از آشپزخانه بیرون رفت، حرف های پدر باعث خوشحالیم شده بود، به امید فکر کردم که می خواسته فکر پدر را نسبت به من با این حرف ها تغییر دهد پس تصمیم گرفتم زودتر کارهای نیمه تمام را در این چند روزه تمام کنم و برای آقای جمشیدی پست کنم و تا شب جمعه که مادر همه را دعوت کرده برای کار در شرکت پدر آماده شوم برای همین هم به مادر گفتم چون باید زودتر طرح هایم را تمام کنم خواهش می کنم این چند روز مرا راحت بگذارد.
    چنان روزها غرق در کار بودم که حتی احساس گرسنگی نمی کردم و با صدا زدن مادر به خود می آمدم و آنوقت بود که می فهمیدم موقع غذا خوردن است، روز سوم تا آخر شب کار کردم تا توانستم آنها را تمام کنم و بعد با خیال راحت به رختخواب رفتم. صبح ساعت نه بود که بیدار شدم و برای پست کردن آنها از خانه خارج شدم و بعد از اینکه از اداره پست بیرون آمدم احساس کردم دوست دارم در شهرم کمی گردش کنم، بعد از ظهر وقتی در حال برگشت به خانه بودم تازه فهمیدم که چقدر دلتنگ وطنم بوده ام و با خود عهد کردم نگذارم هیچ عاملی مرا وادار به ترک اینجا کند.
    وقتی وارد خانه شدم از دیدن آرمان و مهدیس خوشحال شدم بعد از مدتها احساس بودن در خانواده چقدر برایم لذت بخش بود، تا آخر شب ساعات خوشی را با آنها گذراندم.
    وقتی چشمانم را باز کردم تازه یادم آمد امشب همه دوستان و اقوامم را خواهم دید، با اینکه تقریبا بیست روزی از برگشتم می گذشت اما هنوز نتوانسته بودم خود را قانع کنم که به دیدار کسی بروم.
    همانطور که بلند می شدم با خود فکر کردم از حالا باید اول به خود ثابت کنم که تغییر کرده ام و آفاق گذشته نیستم تا به دیگران هم ثابت شود، پس با عزمی راسخ لباس پوشیدم و در آشپزخانه همانطور که صبحانه می خوردم فکر کردم برای خرید لباس بیرون بروم و سری هم به آرایشگاه بزنم چون دوست داشتم امشب مرتب و زیبا به نظر آیم، بعد از خداحافظی از مادر از خانه خارج شدم و زودتر از بعد از ظهر نتوانستم برگردم.
    وقتی به خانه رسیدم مادر با دیدنم گفت:
    - چه خوب شده ای آفاق جان ولی دیگر داشتم نگران می شدم، حالا زودتر برو آماده شو که الات مهمانها می رسند.
    اول به حمام رفتم و دوشی گرفتم و موهایم را خشک کردم و لباس جدیدم را پوشیدم کمی آرایش کردم و بعد به طرف طبقه پایین رفتم که متوجه شدم عمو نادر آمده است، به سویش رفتم و با صدایی ذوق زده سلام کردم و در آغوشش جای گرفتم و هنوز با زن عمو مشغول احوالپرسی بودم که عمه ناهید و خاله مونس همزمان رسیدند و با دیدن اقوام فهمیدم که چقدر دلتنگشان بودم.
    در حالیکه شادی و محراب سر به سرم می گذاشتند که دیگر دختر ترشیده ام با صدای شیوا به خود آمدم و به سویش رفتم و او را محکم در آغوش گرفتم، آنقدر از دیدنش خوشحال شدم که نمی توانستم جلوی اشک هایم را بگیرم.
    بعد از مدتی با صدای رضا که گفت آفاق به سویش نگاه کردم و او را دیدم که دختر کوچک زیبایی را در آغوش داشت، وقتی تعجب مرا دید خندید و گفت:
    - با دختر زیبایم رامش، آشنا شو.
    در حالیکه او را از آغوش رضا در می آوردم به گونه اش بوسه زدم و گفتم:
    - پس چرا نگفته بودید که یک کوچولوی زیبا دارید؟
    رضا خندید و گفت:
    - چون می خواستم برایت سورپریز شود، تازه یک سورپرایز دیگر هم برایت داریم.
    - یعنی یکی دیگه هم؟
     
  8. Moh4m4d

    Moh4m4d ,,, " م " مثل محمد !

    167
    86
    239
    شیوا به بازویم زد و گفت:
    - دست بردار آفاق هنوز رامش خیلی بچه است، از حالا برای ماه دیگه به عروسی شهناز دعوت هستی.
    با تعجب پرسیدم:
    - آخر قبول کرد تا ازدواج کند؟
    رضا گفت:
    - بله وقتی این همه سال صبر کرد تا آن کسی را که دوست داشت به خواستگاریش آمد چرا ازدواج نکند، تازه شانس آورد پرویز آخر قبول کرد که ازدواج کند.
    شیوا با تغییر گفت:
    - رضا؟ پرویز خیلی هم از خداش باشه که شهناز حاضر شده اونو قبول کنه.
    با تعجب پرسیدم:
    - یعنی در تمام این سال ها شهناز از پرویز خوشش می آمد؟
    شیوا در حالیکه سعی می کرد خود را دلخور نشان دهد گفت:
    - آفاق تو هم؟ خودت که می دانی شهناز قصد ازدواج نداشت ولی وقتی پرویز به خواستگاریش آمد ترسید به پرویز نه بگوید، هر کس او را نشناسه تو که می شناسی.
    بعد هر سه خندیدیم و شیوا گفت:
    - شهناز تاکید کرده که ما زودتر بیایم و به تو بگوییم چون نمی خواهد شاهد تعجبت باشد و گفته که دیگر سربه سر پرویز نگذاری، دیگه الانه که اونها هم برسند.
    در همان حال محمد را دیدم که با خانمی زیبا داشت به طرفم می آمد، در حالیکه دسته گل زیبایی را که آورده بودند را از دستشان می گرفتم تشکر کردم و محمد هم همسرش را معرفی کرد، مشغول تبریک و صحبت با آنها بودم که شهناز و پرویز را دیدم که وارد شدند.
    بعد از عذرخواهی از آن دو به طرف شهناز رفتم و او را در آغوش گرفتم و بعد از تبریک گفتم:
    - شهناز معلومه که از ترس ترشیدگی پرویز را قبول کردی.
    در حالیکه او می خندید شیوا گفت:
    - آفاق خوبه این همه سفارش کردم.
    امید را دیدم با سبد گل زیبایی که در دست داشت به طرفم آمد و سلام کرد، با تکان دست شیوا به خود آمدم و نگاهم را از چشمان امید دزدیدم و به سبد گل نگاه کردم و با تشکر آن را گرفتم و خیلی رسمی با او برخورد کردم.
    در حالیکه می خواستم حال پدر و مادرش را بپرسم آنها را دیدم که وارد شدند، به طرفشان رفتم و خانم محمودی را در آغوش گرفتم و بوسیدم و بعد با آقای محمودی احوالپرسی کردم و منتظر ورود همسر امید ماندم ولی بعد از مدتی متوجه شدم که کس دیگری همراهشان نیست.
     
  9. Moh4m4d

    Moh4m4d ,,, " م " مثل محمد !

    167
    86
    239
    وقتی از خانم محمودی پرسیدم پس همسر آقا امید کجاست، دستم را گرفت و به سمتی کشاند و آهسته گفت:
    - چه همسری آفاق جان، مگه مادرت برایت نگفته نامزدیشون فقط چهار ماه طول کشید. نمی دانم این امید چکار کرد که دختره از خیر ازدواج گذشت و الان با کسی دیگری ازدواج کرده و یک بچه هم دارد.
    باور کن دیگه نمی دانم از دستش چکار کنم، سال هاست که آرزو داریم ازدواج کند ولی همیشه بهانه می گیره و دیگه داره کم کم پیر می شه و می ترسم آخرش آرزو به دل بمیرم.
    در همان لحظه امید کنارمان ایستاد و گفت:
    - مادر باز شروع کردی، ببین آفاق با اینکه دختره اما هنوز شوهر نکرده در حالی که داره کم کم سی سالش می شه، آنوقت تو اینقدر نگران من هستی.
    در حالی که متوجه نیش کنایه امید بودم خندیدم و گفتم:
    - درسته خانم محمودی هنوز آقا امید خیلی وقت دارد ولی به شما قول می دهم که چند تا دختر خوب برایشان پیدا کنم که از بین اونها یکی را انتخاب کند.
    خانم محمودی گونه ام را بوسید و گفت:
    - قربون تو دختر خوبم برم.
    وقتی خانم محمودی ما را تنها گذاشت، امید گفت:
    - آفاق واقعا می خواهی مرا داماد کنی؟
    خندیدم و گفتم:
    - باور کن یکی از آرزوهای بزرگ من داماد شدن توئه.
    ابرویی بالا انداخت و گفت:
    - به عروسی که کنارم می ایسته فکر کرده ای.
    - هنوز نه ولی از امشب بهش فکر می کنم و یکی که لایقت باشد پیدا می کنم، می دونی امید احساس می کنم حالا دو برادر دارم پس همان طور که به آرمان کمک کردم حالا می خواهم به تو کمک کنم.
    - جالبه، حالا دیگه احساس می کنی که خواهر من هستی.
    بعد کنار گوشم آهسته گفت:
    - ولی من تو را به عنوان خواهر قبول ندارم، باید چکار کنم؟
    - باید تحمل کنی چون دیگه باید باور کنی که گذشته ها گذشته و همه ما بزرگ شدیم و عاقلانه فکر می کنیم، پس دیگر قید اون حرکات را بزن.
    بعد به طرف دایی اکبر رفتم و تا آخر شب هر لحظه کنار کسی بودم و از دیدنشان سیر نمی شدم، دیگر امید و تا آخر مهمانی که خداحافظی کرد در اطراف خود ندیدم.
    در حالی که کفش هایم را از پا در آورده بودم و با تنی خسته به سوی اتاقم می رفتم فکر کردم فردا را باید کاملا استراحت کنم چون از پس فردا باید با پدر سرکار بروم، روز جمعه را به طور کامل در کنار پدر و مادر گذراندم.
    صبح قبل از پدرم آماده شدم و او وقتی مرا آماده دید، خندید و گفت:
    - می بینم کارمند وقت شناسی دارم.
    بعد از مدتی با هم به سوی شرکت رفتیم، وقتی شرکت پدر را دیدم با لبخند گفتم:
    - تبریک می گویم شرکت بزرگی دارید.
     
  10. Moh4m4d

    Moh4m4d ,,, " م " مثل محمد !

    167
    86
    239
    - بله و با این پشتکاری که از تو سراغ دارم مطمئن هستم به زودی تمام امور را به دست می گیری و کاری می کنی که من احساس کنم باید بازنشسته شوم.
    با دلخوری گفتم:
    - اگر اینجوری فکر می کنید همین الان برمی گردم.
    دستم را گرفت و به طرف اتاقش کشاند و گفت:
    - بله و با این پشتکاری که از تو سراغ دارم مطمئن هستم به زودی تمام امور را به دست می گیری و کاری می کنی که من احساس کنم باید بازنشسته شوم.
    با دلخوری گفتم:
    - اگر اینجوری فکر می کنید همین الان برمی گردم.
    دستم را گرفت و به طرف اتاقش کشاند و گفت:
    - عزیزم، اگر چنین اتفاقی بیفته، نه تنها باعث ناراحتیم نمی شوی بلکه باعث افتخار است پس خواهش می کنم همه تلاشت را بکن.
    وقتی وارد اتاق پدر شدیم چندین نفر را در انتظارمان دیدم که پدر بعد از معرفی من آنها را معرفی کرد، پنج مهندس بودند که کارهای نقشه کشی و طراحی و اجرایی را انجام می دادند.
    پدر، آقای نجفی را که مردی میانسال بود به عنوان رئیس آنها معرفی کرد و گفت:
    - مدتی تو با آقای نجفی همکار هستی که بنابر خواهش من، قبول کرد که مدتی اینجا بماند تا بتوانیم کسی را برای جانشینی ایشان انتخاب کنیم.
    وقتی من و پدر تنها شدیم، پدر گفت:
    - سعی کن زودتر به همه کارهای شرکت به کمک آقای نجفی آشنا شوی چون از چند وقت پیش تو را برای جانشینی او مد نظر داشتم که تنها آقای نجفی در جریان است.
    به طرف اتاق آقای مهندس نجفی رفتم و وقتی اجازه ورود داد وارد
    اتاقش شدم، با لبخندی که بر لب داشت از پشت میز بلند شد و مبلی را تعارف کرد و خودش روبه رویم نشست و گفت:
    ـ خانم دکتر خیلی دوست دارم که شما زودتر با همه کارهای شرکت آشنا شوید پس در این مدت خیلی تلاش کنید.
    ـ مطمئن باشید چون من سالهاست که همراه با تحصیل ،کار می کنم.
    ـ می توانید چند تا از نمونه کارهایتان را بگویید و یا طرح هایتان را ببینم.
    با تاسف سرم را تکان دادم و گفتم:
    ـ نه آقای نجفی،طرحی به نام من وجود ندارد ولی از این به بعد می توانم طرح هایم را به همه نشان دهم.
    با تعجب پرسید:
    ـ ولی شما گفتید سابقه کاری زیادی دارید،همانطور که می دانید اینجا شرکت بزرگ و معتبری است البته درسته که شما از نظر مدرک تحصیلی در رده بالایی هستید ولی تجربه کاری ضروری می باشد.
    ـ شما درست می فرمایید،خواهش می کنم به من اطمینان کنید.
    بلند شد و فرم هایی را آورد و گفت:
    ـ خانم دکتر می خواهم طرح اینها را به شما بسپارم،بعد از اتمام کار آن را اول به من نشان می دهید.
    بعد زنگی را فشار داد و گفت:الان شما را به اتاقتان راهنمایی می کنند،از همین امروز شروع کنید چون وقت زیادی برای این مناقصه نداریم.