1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

رمان شطرنج عشق

شروع موضوع توسط Moh4m4d ‏Feb 15, 2014 در انجمن داستان و رمان

  1. Moh4m4d

    Moh4m4d ,,, " م " مثل محمد !

    167
    86
    239
    در بیمارستان هم باز مدتی طولانی معطل شدند تا بالاخره نوبت به او رسید. این بار جک هم با او وارد اطاق شد. او از بیمارستان خوشش نمی آمد. تکنسین برای آنها توضیح داد که سونوگرافی ناراحت کننده و دردناک نیست و بالاخره با مالیدن ژل در محلهای مختلف شکم او آزمایش را آغاز کرد. مدتی با کنجکاوی تصویر را نگاه می کرد و برای اطمینان بیشتر از همکارش کمک خواست و هر دو با دقت تصویر را بررسی می کردند. صندلی بلندی هم در اختیار جک گذاشته بودن تا او هم تصاویر را تماشا کند و به نظر جک آنچه دیده می شد مثل نقشه هوا در آتلانتا بود. تکنسین وسیله مخصوصی را مرتب روی شکم او می مالید و او همکارش مرتب تصویر را نگاه می کردند. آماندا نگران شد که مبادا مسئله مشکوکی پیش آمده است زیرا هردو اخم کرده و نقطه ای را با دقت روی تصویر مشخص می کردند. رزیدنت جدیدی که به او ملحق شده بود خود را معرفی کرد و با توجه به صفحه سونوگرافی خیره شد.
    آماندا پرسید:
    _اتفاقی افتاده؟
    و ترس وجودش را فرا گرفته بود. به راحتی می شد دید که آن دو نسبت به چیزی مشکوک شده اند و در پاسخ به سوال آماندا گفت:
    _نه چیز بدی نیست. فقط می خواهم مطمئن شوم آنچه ما می بینیم درست است. چهار چشم بهتر از دو چشم است ولی مثل اینکه تصویر کاملا مشخص است. آخرین باری که شما رگل شدید چه موقع بود؟ خانم کینگستون؟
    _دو ماه قبل.
    پس حتما مشکل در تخمدان و رحمش وجود داشت شاید مبتلا به سرطان شده است، آماندا نمی توانست به جک نگاه کند ولی رزیدنت سرش را به علامت مثبت تکان داد.
    _این تاریخ درست به نظر می رسد.
    و سپس بار دیگر صحنه را دقیقا زیر نظر گرفت. دکمه ای را فشار داد و علامت سفیدی روی پرده ظاهر شد و نقطه ای را که ضربان داشت مشخص کرد.
    _درست اینجا.
    و با لبخندی به آنها گفت:
    _خودتان این را می بینید؟
    آماندا سرش را تکان داد و بدون آن که متوجه شود به آن خیره شد. مشکل آنجا بود.
    _آقا و خانم واتسون می دانید این چیست؟
    آماندا با صدایی ناراحت پرسید:
    _تومور؟
    و جک از ترس چشمانش را بر هم گذاشت.
    _یک بچه. شما دو ماهه حامله هستید. اگر شما چند دقیقه صبر کنید من می توانم دقیقا روز زایمان را مشخص کنم.
    آماندا بلند شد و نشست
    _چه؟ من چه هستم؟
    و برگشت تا به جک نگاه کند که صدایی از پشت سرش شنید و متوجه شد که جک از روی صندلی به پایین افتاده است. در واقع جک غش کرده بود.
    _اوه خدای من... من او را کشتم... به او کمک کنید. از کنار لباس مخصوصی که بر تن کرده بود پشت عریانش دیده می شد. جک ناله ی مخصوصی می کرد و دست بر سرش می کشید. رزیدنت شاسی اضطراری را به صدا در آورد و فورا گروه کمک پزشکان سر رسیدند. جک بیدار شده بود و آماندا دید که پشت سرش ورم کرده است و در کنار او زانو زد.
    _اوه خدایا... متاسفم... حالت خوب است؟... .
    رزیدنت کمک پزشکان را برگرداند و تکنسین رفت تا کمی یخ بیاورد و جک آرام آرام نشست.
    _من حالم خوب است، فقط سعی کردم خودکشی کنم، چرا جلوی مرا گرفتی؟
    رزیدنت با خوش خلقی گفت:
    _فکر می کنم شما هر دو شگفت زده شدید. گاهی اوقات به خصوص در مورد بچه هایی که دیر به دنیا می آیند پدر و مادرها اصلا انتظار ندارند.
    _دیر.
    آماندا به طرف او چرخید.
    _ من فکر می کردم این نمایش دیگر تمام شده است.
    رزیذنت پرسید:
    _ شما فکر می کردید اینها علائم یائسگی است؟
    و آماندا سرش را به علامت مثبت تکان داد.
    و به جک کمک کرد تا بلند شود و نزدیک میز بیاید و کیسه یخ را در محل تورم قرار داد و با نگرانی پرسید:
    _فکر می کنید ضربه مغزی شده است؟
    دکتر چراغ قوه را در چشم جک انداخت و گفت:
    _اشکالی پیش نیامده است.
    جک به آماندا گفت:
    _ شانس آوردی که من سکته قلبی نکردم؟ چطور این اتفاق افتاد؟
    _نمی توانم باور کنم.
    جک بار دیگر چشمانش را بست. سرش به شدت درد می کرد.
    _من هم همین طور.
    و به نقش تصویر بچه بر روی دستگاه خیره شد. سپس تاریخ دقیق روی پرده تلویزیون ظاهر شد (3 اکتبر) رزیدنت با خوشحالی به آنها گفت که این تاریخ را به خاطر بسپارید و جک دلش می خواست او را بکشد.
     
  2. Moh4m4d

    Moh4m4d ,,, " م " مثل محمد !

    167
    86
    239
    - پس اينطور،همه اين مدت كه داشتي مرا حرص ميدادي يك بازي جديد بود حالا ميخواهي با وجدانت چه كني،نكند باز مي خواهي خودت را غرق كني.
    دوباره نشستم ودستهايم را روي گوشهايم گذاشتم وگفتم:
    - بس كن اميد خسته ام كردي ولي مطمئن باش انتقام ي ازت مي گيرم.
    - دوباره چه كسي را مي خواهي قرباني كني،اين روش بازي ما نبود.
    - نمي دانم فقط مي خواهم فكر كنم،مي خواهم بدانم ايا مي توانم روزي عاشقش شوم و اگر به اطمينان رسيدم به سويش مي روم وتو ميداني كه نميتواني جلوي مرا بگيري.
    -خب من اصلا چنين قصدي را ندارم،نه اينكه توان مبارزه نداشته باشم بلكه متوجه شدم كه تو متعلق به او هستي.وقتي قرار شد سينابراي اوردن تو وغذا به ويلا بيايد نتوانستم تحمل كنم وگفتم،من هم مي ايم كه فوري رضا وشيوا قضيه را فهميدند و از ترس درگيري احتمالي ما گفتند كه همراهمان مي ايند.
    وقتي تو را در ويلا نديديم وفهميديم كه چند ساعتي است كه به ساحل رفته اي، سينا به طرف ساحل امد ومن هم به دنبالش نميدانم چرا دلم شور ميزد،همان طور كه اطراف ساحل را نگاه مي كردم ديدم سينا مثل ديوانه ها صدايت مي زند و در دريا شنا ميكند وبه جلو ميرود.همانطور كه متعجب نگاهش ميكردم ديدم كه تو را بلند كرده وبه طرف ساحل مي ايد،وقتي ديدم انطوري اشك ميريزد وبراي زنده ماندنت تلاش مي كند وتو چطور با مرگ دست وپنجه نرم ميكني از همان موقع حس كردم كه تو متعلق به او هستي.
    راستش از ظهر تا حالا حتي يك لحظه هم تصوير تو را كه بي جان افتاده بودي از جلوي چشمانم دور نمي شود چون وجدان من هم ناراحت است ولي فقط به تو يك نصيحت مي كنم هيچ چيز براي يك مرد از فهميدن اينكه همسرش بيشتر از انكه عاشقش باشد به خاطر دلسوزي با او زندگي مي كند بد نيست پس اگر فهميدي كه نميتواني عاشقش باشي به او رحم كن ودلسوزي برايش نكن.
    بلند شد ودر حالي كه ميخواست به ويلا برود برگشت وگفت:
    -افاق من منتظر تصميم تو ميمانم اگر ازدواج كردي بدان هيچ وقت ديگر مرا نخواهي ديدو براي هميشه تو را راحت مي گذارم ولي اگر ازدواج نكردي باز از ازارهاي من در امان نخواهي بود پس خوب فكر كن.
    وقتي ديدم هوا دارد روشن مي شود از روي تخت بلند شدم و به طرف دريا نگاه كردم ودر همان حال فكر كردم صبح شد ولي هنوز من خوابم نبرده.به طلوع خورشيد نگا كردم و اهي كشيدم،در اين چند ساعت كه نخوابيده بودم به سينا فكر ميكردم واخر با طلوع خورشيد توانستم تصميم نهايي را بگيرم.
    امروز روز سختي را در پيش دارم وبا خود فكر مي كنم اگر مي دانستم در دام خود گرفتار مي شوم ايا حاضر بودم چنين كاري انجام دهم.باز روي وتخت دراز كشيدم وچشمانم را بستم شايد كه بتوانم چند ساعتي را بخوابم ولي دريغ كه هيچ گاه در زندگي ارامش به سويم نمي امد،بعد از مدتي از روي تخت بلند شدم و لباسم را پوشيدم وبه احمد اقا در تهيه صبحانه كمك كردم.
    وقتي بچه ها بيدار شدند همه با هم صبحانه خورديم برنامه ان روز گردش در شهر بود كه همه براي اماده شدن به اتاق هايشان رفتند.
    به سوی سینا رفتم و گفتم:
    - سینا میشه تو نروی تا بتوانیم با هم صحبت کنیم.
    - البته.
    با دلشورهٔ عجیبی منتظر لحظه ای ماندم که بتوانم با سینا صحبت کنم که با صدای سینا به خودم آمدم، کنارم نشست و گفت:
    - خوب آفاق همه رفتند.
    - راستش سینا میخواهم حرفهایی را بگویم که واقعا برایم مشکل است ولی این را حق تو میدانم.
    - اگر در مورد پیشنهادم است میتوانی بیشتر فکر کنی.
    - نه به زمان احتیاج ندارم چون حقیقتی که میگویم گذشت زمان نمیتواند در آن اثری داشته باشد، سینا جان دلم میخواهد تا حرفهایم تمام نشده هیچ حرفی نزنی چون ممکنه نتوانم ادامه دهم. میدانی چرا دیروز آن کار احمقانه را کردم؟
    به خاطر تو چون فکر میکردم که با ندانم کاری خودم تو را به این بازی کشاندم و باعث شدم تو بهم علاقه پیدا کنی، در حالی که من نمیتوانستم جوابگوی احساساتت باشم و دیدیم که فرقی با مهربان ندارم و من هم به صورتی از تو سؤ استفاده کردم و ازخودم بدم آمد، آنقدر که خود را مستحق مرگ میدانستم و چنان ناراحت بودم که اون تصمیم احمقانه را گرفتم.
    راستش من قلبم را به کسی باخته ام و دیگر قلبی ندارم که بتوانم به کسی هدیه کنم پس ازت خواهش میکنم که مرا ببخشی. تو دومین نفر هستی که حقیقت زندگی خود را در برابرت عریان میکنم، من قلبم را به قاتل جانم باخته ام پس میبینی چقدر بدبخت هستم.
    سینا جان باور کن که دائما با خود در حال جدال هستم که از این عشق شوم نجات پیدا کنم حتی تمام کارهایم را انجام داده ام که تا چند وقت دیگر آوارهٔ غربت شوم شاید بتوانم او را فراموش کنم، باور میکنی آنکه عاشقش هستم همین امید که به خون من تشنه است؟
    پس حالا میدانی که من هیچ شانسی برای رسیدن به عشق خود ندارم ولی با تمام اینها نمیتوانستم با احساسات تو بازی کنم پس تو بزرگواری کن و مرا به بخش تا شاید وجدانم آرام شود.
    وقتی ساکت شدم گفت:
    - آفاق، تو اگر از امید میترسی که مزاحمت شود مطمئن باش من میتوانم در مقابلش بایستم.
    - کاش چنین بود چون خودم هم ایمان دارم تنها تو میتوانی در برابر او بایستی ولی امید دیشب با من صحبت کرد و گفت که اگر با تو ازدواج کنم دیگر هیچ آزاری به من نمیرساند و کاری میکند که دیگر او را نبینم و حتی مرا تهدید کرد که اگر با تو ازدواج نکنم دوباره اذیت و ازارهایش را ادامه میدهد.
    او همان دیشب مرا تشویق کرد که به تو جواب مثبت بدهم ولی با تمام اینها نمیتوانم تو را فریب دهم چون آنقدر دوستت دارم و برایت احترام قائلم که به خود اجازه نمیدهم تا برای رهایی خود از تو استفاده کنم، اگر حتی درصدی حدس میزدم که میتوانم عشق او را از قلبم برانم، با تمام وجود به طرفت میآمدم ولی میدانم تنها کاری که از من بر میآید این است که از او فرار کنم، شاید وقتی از او دور باشم بتوانم کمی نفس راحت بکشم.
    به سینا نگاه کردم و گفتم:
    - سینا، مرا میبخشی؟
    سرش را تکان داد و گفت:
    - آفاق جان خوشحال هستم که با تو آشنا شدم اگر چه نتوانستم تو را به دست بیاورم ولی تو خیلی به من کمک کردی، کاری کردی که دیدگاه خود را نسبت به زنها تغییر دهم چون وقتی تو را میبینم که با شجاعت از تمام حقایق زندگیت صحبت میکنی میتوانم امیدوار باشم که روزی زنی مثل تو صادق و مهربان به دست آورم.
    وقتی سینا این حرف را زد احساس کردم باری از روی دوشهایم برداشتند، بلند شدم و با لبخند گفتم:
    - سینا ممنونم، میخواهم وقتی امید برگشت با او به تهران برگردم چون دیگر طاقت ماندن در اینجا را ندارم.
    او فقط سرش را تکان داد و بعد از لحظه ای تامل گفت:
    - آفاق دعا میکنم که خوشبختی خود را پیدا کنی.
    به اتاقم آمدم و چمدانم را بستم و همانجا منتظر آمدن امید ماندم و وقتی بعد از خوردن ناهار به امید گفتم که میخواهم برگردم تهران، مرا میرسانی، با تعجب نگاهم کرد و گفت:
    - آفاق فکرهایت را کرده ای، سینا موقعیت خوبی دارد.
    - خواهش میکنم امید.
    - البته، الان وسایلم را جمع میکنم.
    تا نیمه های راه هر دو ساکت بودیم که ناگهان امید پرسید:
    - چرا آفاق، چرا او را رد کردی او تو را خیلی دوست داشت؟
    - منهم برای خود دلایلی داشتم که وقتی صادقانه به او گفتم راحت قبول کرد.
    بعد از چند لحظه خندید و گفت:
    - حتی تهدید من هم باعث نشد تصمیمات عوض شود.
    لبخندی زدم و گفتم:
    - تو که عددی نیستی تا از تهدیدات بترسم.
    - عجب رویی داری تو، از صبح تا شب جون میکنم و روزی چند جراحی انجام میدهم تا پول بیشتری به دست آورم، میدانی چرا؟ به خدا حتی نمیتوانی حدس هم بزنی. تمام پولهای را که به دست میآورم فقط خرج تو میکنم.
    با تعجب پرسیدم:
    - من؟ برای من چه کرده ای؟
    - هیچی، همهٔ اون پول ها، خرج جاسوسهایی میشه که حرکات تو را وقتی کنارت نیستم به من گزارش میدهند. نمیدانی این رئیس شرکتت چه پولی از من گرفت تا حاضر شد تو را اخراج کند. باور کن اگر بگویم سرت سوت میکشد.
    هنوز حرفش تمام نشده بود آنقدر خندیدم که مجبور شد گوشه ای بایستد و بعد با عصبانیت گفت:
    - بله بخند، فکر کردم شوهر میکنی و از دستت راحت میشوم و حداقل این پولهای که اینقدر برایش زحمت میکشم به باد نمیدهم و دیگر میتوانم شبها بدون دلشوره بخوابم، اما میدانی بد شانسی من در چیست؟
    در این است که از روز اول رقیب خود را یک زن انتخاب کردم، به خدا قسم اگر مردی بود تا حالا صد دفعه گفته بودم که من شکست خوردم و مات شدم و خودم را راحت میکردم ولی نمیتوانم شکستم را نسبت به یک زن تحمل کنم پس فکر کنم هنوز باید به اندازهٔ موهای سرم پول خرج کنم و اعصابم را بهم بریزم.
    - ولی تو که میگفتی بعد از هر حرکت لذت میبری و احساس زنده بودن میکنی.
    شانه ای بالا انداخت و گفت:
    - خدا لعنتت کند آفاق، خوب حالا که خودت خواستی باید برنامهای که برایت در نظر گرفته ام را قبول کنی. ترا به خدا فقط راحت قبول کن و با این ایده های مسخره، نه مرا حرص بده و نه بچهٔ مردم را اذیت کن.
    - از خواب جدیدت بگو.
    - ببین آفاق، تو فقط هدفت اینه به اوج پرواز کنی و این در قدرت تحمل من نیست، رقیب من همیشه باید از من کمتر یا حداقل هم سطح من باشه.
    وقتی بهم خبر دادند کارت آنقدر گرفته که داری کم کم در تمام شرکتها شناخته میشوی، ندانستم چطوری خودم را به ایران رساندم.
    وقتی از نزدیک تحقیق کردم، متوجه شدم که اگر آزادت بگذارم تا چند سال دیگه برای نقشه ها و طرحهایت شرکتها با هم رقابت میکنند پس مجبور شدم اون بلا را سرت بیاورم ولی باور کن با اینکه خیلی خرج روی دستم گذشت زیاد ازش لذت نبردم. آخه دیدم از وقتی بیکار شدی بیشتر به مجالس میری و پاک تغییر قیافه دادی و از همان موقع دوباره افتادم به تلاش کردن، حالا تنها یک راه حل داری اونهم اینکه در شرکتی که من میگویم کار کنی بدون اینکه کسی بدونه اون نقشه ها کار توست.
     
  3. Moh4m4d

    Moh4m4d ,,, " م " مثل محمد !

    167
    86
    239
    باور کن آفاق اگر روزی بفهمم که خواستی خودی نشان بدهی دیگه نمیگذارم کار کنی حتی اگر شده پدرم را سر به نیست کنم و با کمک ثروتش همه رو بخرم.
    بعد دوباره شروع به حرکت کرد، مدتی به پیشنهادش فکر کردم ولی بعد به یاد آوردم که من تا چند وقت دیگر میروم کانادا پس بهتره تا آن موقع بیکار نباشم و پیشنهادش را قبول کنم تا فکر کنه بازی را برده ولی وقتی بفهمه برای گرفتن دکترا به کانادا رفته ام آنوقت بازنده بازی خودشه. با این فکر لبخندی زدم و گفتم: باشه، قبوله.
    برگشت و نگاهم کرد و گفت:
    - ولی این لبخند تو حاکی از یک نقشه جدیده.
    و بعد با حرص دستش را محکم روی فرمان کوبید و گفت:
    -ای لعنت به تو آفاق که باز مرا در مخمصه انداختی، آخه دختر شوهر میکردی میرفتی پی زندگیت، فرصت به این خوبی بهت دادم.
    حالا که در اتاقم هستم و به حرفهای امید فکر میکنم آهی از حسرت میکشم که نتوانستم جوابش را بدم و بگویم، آخه بی انصاف با کدام قلب.
    امروز درست یک ماه از کار کردنم در شرکتی که امید معرفی کرده بود میگذارد، سخت مشغول کار هستم بدون اینکه کسی بفهمد نقشه و طرحها را من میکشم. وقتی کارم را موفق میبینم واقعا از اینکه به نام کس دیگری است دمغ میشوم، ولی چاره ای ندارم چون دیگر توان مبارزه را در خود نمیبینم. صبح وقتی که مشغول کار بودم تلفنم زنگ زد و صدای شیوا را که شنیدم خوشحال شدم، چون مدتی بود که ازش خبر نداشتم. شیوا بعد از مدتی حرف زدن گفت:
    - آفاق خبر خوبی برایت دارم، علی دیشب زنگ زد و گفت کارهایت درست شده و بعد تاکید کرد که حتما باهاش تماس بگیری، خواستم همان دیشب بهت زنگ بزنم ولی رضا نگذاشت و گفت شاید یک موقع خانواده ت متوجه شوند.
    با خوشحالی ازش تشکر کردم و فوری مرخصی گرفتم و از شرکت بیرون آمدم و به مخابرات رفتم ولی چون علی تلفن را جواب نداد، به رستورانی رفتم و نهار خوردم و بعد در پارکی نزدیک مخابرات کمی قدم زدم و فکر کردم که باید از این به بعد چه کنم، اگر پدر موافقت نکند چه؟ ولی بعد به خودم امیدواری دادم که بالاخره راضی شون میکنم و یک دفعه یاد امید افتادم و دچار دلشوره شدم، بعد از مدتی فکر کردن به این نتیجه رسیدم که تا لحظه آخر نباید کسی از رفتنم با خبر شود. بلند شدم و به مخابرات رفتم و دوباره تماس گرفتم که ایندفعه علی خودش گوشی را برداشت و بعد از احوالپرسی گفت:
    - آفاق همه کارهایت درست شده و دو ماه دیگر باید در دانشگاه باشی، برایت پانسیون هم گرفته ام ولی متاسفانه چون تا چند هفتهٔ دیگر ما هم از کانادا میرویم مجبورم که تمام مدارک را برایت پست کنم که وقتی وارد اینجا شدی بتوانی مستقیم به پانسیون و دانشگاه مراجعه کنی.
    - مگه عمه منیژه هم با شما میآید؟
    - بله، راستش آفاق خیلی نگرانت هستم چون آن اوایل با اینکه عمه منیژه ت اینجا بود باز احساس غربت میکردم، حالا تو دیگر واقعا تنها هستی البته تا روز پرواز فرصت داری که پشیمان شوی پس خوب فکرهایت را بکن.
    آدرس شرکت جدید را دادم و بعد از تشکر، خداحافظی کردم و مستقیم به خانه آمدم. حالا چند ساعتی است که در اتاقم هستم و به آینده تاریکم فکر میکنم و نمی دانم میتوانم آنجا دوام بیاورم یا نه، ولی میدانم که دیگر نمیتوانم اینجا بمانم.
    یک هفته ای از تلفن علی میگذارد، در این یک هفته خیلی فکر کردم و آخر به این نتیجه رسیدم که باید بروم چون دیگر تحمل اینجا را ندارم. امروز مادر میگفت که خانم محمودی قصد دارد هر طوری شده امید را وادار به زن گرفتن کند و من چون نمیتوانم شاهد ازدواج او باشم باید به غربت بروم، اینجا هم قلبم در کویر تنهایی اسیر است پس چه اهمیّتی دارد که زیر کدام آسمان نفس بکشم.
    امروز صبح سر آسیمه به مخابرات رفتم چون دیشب یکدفعه یادم آمد که اگر مدارکم به شرکت بیاید ممکن است به گوش امید برسد، ولی وقتی با علی صحبت کردم متوجه شدم آنها را پست کرده. علی گفت:
    - ده روزی از تلفنمان میگذارد، چی شده که نظرت عوض شده، کم کم دارم برایت نگران میشوم. آفاق مگه اونجا چه خبره؟
    - هیچی، اینجا خبری نیست ولی چون دیگر در اون شرکت کار نمیکنم خواستم آدرس دیگری بدهم البته حالا هم طوری نیست میسپارم که وقتی رسید خبرم کنند.
    بعد خداحافظی کردم، وقتی از مخابرات بیرون آمدم در تمام طول مسیر به خودم بد و بیراه میگفتم که چرا این نکته مهمی را فراموش کرده بودم. امروز را هم با دلشوره گذرانده ام ولی آخر به این نتیجه رسیده ام که باید خود را به دست تقدیر بسپارم.
    بعد از بیست روز مدارکم رسید، وقتی آنها را روی میز دیدم خوب پاکت پستی را نگاه کردم و متوجه شدم باز نشده است خیلی خوشحال شدم و فوری آنرا درون کیفم نهادم تا در منزل آنرا باز کنم چون میترسیدم یک موقع کسی وارد شود و نتوانم آنها را پنهان کنم.
     
  4. Moh4m4d

    Moh4m4d ,,, " م " مثل محمد !

    167
    86
    239
    زمانی که همهٔ مدارک را دیدم با خودم گفتم ممنونم علی، همه چیز کامل است فقط باید فردا برای گرفتن بلیت اقدام کنم و کم کم حساب بانکی ام که خوشبختانه در این مدت رقمش چشم گیر شده بود خالی کنم.
    حس کردم خیلی کار دارم، اول تصمیم گرفتم از کارم کناره گیری کنم و در این مدت به کارهایم برسم ولی این کار باعث میشد امید کنجکاو شود پس باید تا لحظه آخر به کارم ادامه می دادم.
    ساعت یک بامداد و مدتی است که از خانهٔ آقای محمودی به منزلمان آماده ایم، راستش از شنیدن خبر نامزدی امید احساس میکردم نفسم بند آماده است ولی سعی کردم کسی متوجه حالم نشود و بارها خدا را شکر کردم که امید در خانه نیست، با اینکه وقتی فهمیدم تعجب کردم.
    مادر از موقع برگشت یکریز دربارهٔ لباسی که باید تهیه کنیم و کادویی که باید برای امید بخریم صحبت میکرد، خیلی به خودم فشار آوردم تا فریاد نزنم و بگویم مادر تمامش کن ولی بعد از مدتی خدا را شکر کردم تا ده روز دیگر که نامزدی امید است من دیگر ایران نیستم چون پس فردا عازم کانادا هستم.
    وارد اتاق شدم و برای اینکه دیگر به امید فکر نکنم با خود گفتم باید وسایلم را جمع کنم، تا لحظه پرواز دو روز بیشتر نمانده بود و پس فردا شب ساعت ۲۳/۴۰ پرواز داشتم.
    به طرف چمدانم رفتم و آنرا از زیر تخت بیرون کشیدم و بعد در اتاقم را قفل کردم و لباسهای که لازم داشتم را از کمدم در آوردم و روی تخت ریختم و بعد به طرف کشوی میز کنار تختم رفتم تا مدارکم را بردارم.
    اما وقتی داخل کشو را دیدم، ماتم برد چون متوجه شدم که مدارکم همه از داخل پاکت در آماده و همینجوری داخل کشو ریخته. احساس دلشوره کردم و با خودم گفتم، اگر پدر یا مادرم دیده بودند حتما تا حالا فهمیده بودم. ساعتی همانطور پای تخت نشستم و به همه کس فکر کردم تا جائی که دیگر قادر به فکر کردن نبودم، بلند شدم و پشت پنجره آمدم و به آسمان نگاه کردم و یک دفعه در همان حال به یاد امید افتادم که امشب در منزلشان نبود. تا به حال سابق نداشت که امید وقتی مهمان دارند در منزلشان نباشد، خانم محمودی همیشه طوری برنامه ریزی میکرد که امید خانه باشد.
    با خود گفتم، نکنه امید از اینکه به شرکت اعلام کردم که تا اطلاع ثانوی نمیآیم متوجه شده ولی باز فکر کردم خوب چه ربطی به کشوی میزم و مدارکم دارد.
    تازه حتی اگر او توانسته باشد یه طوری امشب که کسی منزل نبود به اینجا بیاید پس چرا مدارکم را با خود نبرده، دوباره به طرف کشو رفتم باید مطمئن میشدم که پاسپورت و بلیتم مفقود نشده باشد ولی همه شون بودند، دیگه حوصله هیچ کاری نداشتم، لباسهایم را از روی تخت به زمین ریختم و همانطور که روی تختم میخوابیدم به فردا فکر کردم، فردا همه چیز مشخص میشد.
     
  5. Moh4m4d

    Moh4m4d ,,, " م " مثل محمد !

    167
    86
    239
    از ضربه ای به در اتاقم بیدار شدم و صدای خدیجه خانم را شنیدم که گفت:
    - آفاق خانم تلفن دارید چرا در را قفل کردید، تا حالا دوبار آماده ام و در را باز نکردید.
    همانطور از پشت در پرسیدم کی تلفن کرده، گفت:
    - آقا امید، یک ساعت پیش زنگ زد که من گفتم خوابیدید ولی حالا گفت دیگه بیدارش کنید.
    - باشه خدیجه خانم الان میایم پائین.
    فوری بلند شدم و تمام لباس ها را همینجور داخل کمد ریختم و چمدان را زیر تخت کردم و بعد به طرف طبقهٔ پائین رفتم و در حالی که دستهایم میلرزید گوشی را برداشتم و گفتم:
    - بله.
    صدای امید را شنیدم که بدون سلام گفت:
    - آفاق تا نیم ساعت دیگه بیا سر خیابان، اونجا منتظرت هستم.
    - برای چی؟
    - بعدا میفهمی، دیر نکنی.
    تماس را قطع کرد، با تنی لرزان لباس پوشیدم. وقتی میخواستم از خانه خارج شوم از خدیجه خانم پرسیدم:
    - مادر کجاست؟
    - برای خرید رفته اند.
    - شاید دیر بیایم نگران نشوید.
    چنان دلشوره داشتم که نمیدانم چطور خود را تا سر خیابان رساندم، اتومبیل امید را که دیدم سوار شدم و سلام کردم ولی جوابی نشنیدم. نگاهش کردم، رنگ صورتش از عصبانیت به سیاهی میزد، اتومبیل را به حرکت در آورد و با چنان سرعتی میراند که چشمانم را بستم و با خود فکر کردم خدایا رحم کن چون تا به حال او را اینقدر عصبانی ندیده بودمش برای همین هم به شدت ترسیده بودم و قدرت صحبت کردن نداشتم.
    بعد از مدتی متوجه شدم در جادهٔ آبعلی هستیم، وقتی به آنجا رسیدیم کنار رستورانی نگاه داشت و بدون حرف پیاده شد و به طرف میز و صندلی که در زیر درخت بزرگی بود رفت و نشست. با خود فکر کردم عجب جای زیبایی را انتخاب کرده و بعد به طرفش رفتم و رو به رویش نشستم، سفارش چای داد و بعد از اینکه چای را آوردند هنوز همانطور به نقطه ای دور نگاه میکرد ولی دیگر رنگش به آن سیاهی نبود و فهمیدم کمی آرام شده. در حالی که چای میخوردم با خود گفتم پس کی حرف میزند، دارم دق میکنم چون نمیدانستم چه خیالی برایم دارد و بهتر دیدم که من شروع کنم باید از موضع قدرت با او برخورد میکردم شاید اینطوری میتوانستم نتیجه بگیرم.
    - امید واقعا تو خجالت نمیکشی؟ حالا دیگه مثل دزد وارد خانهٔ مردم میشوی و آنجا را مورد تفتیش قرار میدهی، خیلی تنزل کرده ای، فکر نمیکنی این کارها شایستهٔ تو نیست.
    با خشم فریاد زد:
    - خفه شو، تازگیها خیلی خودسر شده ای.
    - امید مواظب حرف زدنت باش، من دیگه یک دختر کم سن و سال نیستم که از این ژستهای تو بترسم بلکه آنقدر عقل و بالغ شده ام که بتوانم برای خودم تصمیم بگیرم، دیگه حالم از تو و از این مسخره بازیهات بهم میخوره و از این به بعد هر کاری که دلم بخواهد انجام میدهم.
    با عصبانیت بلند شد و گفت: بسه آفاق، و شروع کرد به راه رفتن، بعد از مدتی که راه رفت دوباره سر جایش نشست و گفت:
    - از دیشب تا حال چشم روی هم نگذشته ام حتی به منزلمان نرفتم، آنوقت خانم تا حالا خواب بوده و تازه به زور بیدار شده.
    - امید نمیدونم چرا ناراحتی ولی میدانم آنقدر ناراحتی که داری چرت و پرت میگوی، خوب تو نخوابیدی چون میخواستی دزدکی وارد خانهٔ مردم بشوی اما منکه همچین قصدی نداشتم راحت خوابیدم.
    با دو دست موهایش را عصبی بالا زد و پرسید:
    - چرا آفاق؟ چرا داری میروی؟
    - فکر نکنم احتیاجی به گفتن من باشد، تو که همه مدارکم را دیده ای و میدانی برای تحصیل میروم.
    - آفاق خدا لعنتت کند، تا کی میخواهی تحصیل کنی؟ مگه حالا چیزی کم داری؟
    - اگر گذاشته بودی حالا یک کار خوب و یک زندگی راحت داشتم و مجبور نبودم که غربت را تحمل کنم ولی فکر کن تو چی برایم گذاشتی، من حتی نمیتوانم کارهای خودم را به اسم خودم تحویل دهم و با دیگران
    معاشرت داشته باشم چون هر لحظه میترسم که یک موقع شما هوس کنید و باعث آبرو ریزیم شوید چون ممکنه کسی از کارم یا از خودم تعریف کند. حالا که اینجا هیچ کاری نتوانستم بکنم گفتم حد اقل تحصیل کنم (با لبخند اضافه کردم) میخواهم همانطور که تو را صدا میزنند، مرا هم صدا بزنند ولی بدان دکترای من ارزشش از مال تو بیشتر است.
    - آفاق به خدا ارزش ندارد برای رقابت با من چند سال عمر خودت را آنجا بگذرانی، من چند سال آنطرف بودم، به خدا هر ثانیه ش برای کسانی مثل ما به اندازهٔ یک سال طول میکشه و این در توان تو نیست.
    داد زدم و گفتم:
     
  6. Moh4m4d

    Moh4m4d ,,, " م " مثل محمد !

    167
    86
    239
    از ضربه اي به در اتاقم بيدار شدم و صداي خديجه خانم را شنيدم که گفت:
    - آفاق خانم تلفن داريد چرا در را قفل کرديد، تا حالا دوبار آماده ام و در را باز نکرديد.
    همانطور از پشت در پرسيدم کي تلفن کرده، گفت:
    - آقا اميد، يک ساعت پيش زنگ زد که من گفتم خوابيديد ولي حالا گفت ديگه بيدارش کنيد.
    - باشه خديجه خانم الان ميايم پائين.
    فوري بلند شدم و تمام لباس ها را همينجور داخل کمد ريختم و چمدان را زير تخت کردم و بعد به طرف طبقهٔ پائين رفتم و در حالي که دستهايم ميلرزيد گوشي را برداشتم و گفتم:
    - بله.
    صداي اميد را شنيدم که بدون سلام گفت:
    - آفاق تا نيم ساعت ديگه بيا سر خيابان، اونجا منتظرت هستم.
    - براي چي؟
    - بعدا ميفهمي، دير نکني.
    تماس را قطع کرد، با تني لرزان لباس پوشيدم. وقتي ميخواستم از خانه خارج شوم از خديجه خانم پرسيدم:
    - مادر کجاست؟
    - براي خريد رفته اند.
    - شايد دير بيايم نگران نشويد.
    چنان دلشوره داشتم که نميدانم چطور خود را تا سر خيابان رساندم، اتومبيل اميد را که ديدم سوار شدم و سلام کردم ولي جوابي نشنيدم. نگاهش کردم، رنگ صورتش از عصبانيت به سياهي ميزد، اتومبيل را به حرکت در آورد و با چنان سرعتي ميراند که چشمانم را بستم و با خود فکر کردم خدايا رحم کن چون تا به حال او را اينقدر عصباني نديده بودمش براي همين هم به شدت ترسيده بودم و قدرت صحبت کردن نداشتم.
    بعد از مدتي متوجه شدم در جادهٔ آبعلي هستيم، وقتي به آنجا رسيديم کنار رستوراني نگاه داشت و بدون حرف پياده شد و به طرف ميز و صندلي که در زير درخت بزرگي بود رفت و نشست. با خود فکر کردم عجب جاي زيبايي را انتخاب کرده و بعد به طرفش رفتم و رو به رويش نشستم، سفارش چاي داد و بعد از اينکه چاي را آوردند هنوز همانطور به نقطه اي دور نگاه ميکرد ولي ديگر رنگش به آن سياهي نبود و فهميدم کمي آرام شده. در حالي که چاي ميخوردم با خود گفتم پس کي حرف ميزند، دارم دق ميکنم چون نميدانستم چه خيالي برايم دارد و بهتر ديدم که من شروع کنم بايد از موضع قدرت با او برخورد ميکردم شايد اينطوري ميتوانستم نتيجه بگيرم.
    - اميد واقعا تو خجالت نميکشي؟ حالا ديگه مثل دزد وارد خانهٔ مردم ميشوي و آنجا را مورد تفتيش قرار ميدهي، خيلي تنزل کرده اي، فکر نميکني اين کارها شايستهٔ تو نيست.
    با خشم فرياد زد:
    - خفه شو، تازگيها خيلي خودسر شده اي.
    - اميد مواظب حرف زدنت باش، من ديگه يک دختر کم سن و سال نيستم که از اين ژستهاي تو بترسم بلکه آنقدر عقل و بالغ شده ام که بتوانم براي خودم تصميم بگيرم، ديگه حالم از تو و از اين مسخره بازيهات بهم ميخوره و از اين به بعد هر کاري که دلم بخواهد انجام ميدهم.
    با عصبانيت بلند شد و گفت: بسه آفاق، و شروع کرد به راه رفتن، بعد از مدتي که راه رفت دوباره سر جايش نشست و گفت:
    - از ديشب تا حال چشم روي هم نگذشته ام حتي به منزلمان نرفتم، آنوقت خانم تا حالا خواب بوده و تازه به زور بيدار شده.
    - اميد نميدونم چرا ناراحتي ولي ميدانم آنقدر ناراحتي که داري چرت و پرت ميگوي، خوب تو نخوابيدي چون ميخواستي دزدکي وارد خانهٔ مردم بشوي اما منکه همچين قصدي نداشتم راحت خوابيدم.
    با دو دست موهايش را عصبي بالا زد و پرسيد:
    - چرا آفاق؟ چرا داري ميروي؟
    - فکر نکنم احتياجي به گفتن من باشد، تو که همه مدارکم را ديده اي و ميداني براي تحصيل ميروم.
    - آفاق خدا لعنتت کند، تا کي ميخواهي تحصيل کني؟ مگه حالا چيزي کم داري؟
    - اگر گذاشته بودي حالا يک کار خوب و يک زندگي راحت داشتم و مجبور نبودم که غربت را تحمل کنم ولي فکر کن تو چي برايم گذاشتي، من حتي نميتوانم کارهاي خودم را به اسم خودم تحويل دهم و با ديگران
    معاشرت داشته باشم چون هر لحظه ميترسم که يک موقع شما هوس کنيد و باعث آبرو ريزيم شويد چون ممکنه کسي از کارم يا از خودم تعريف کند. حالا که اينجا هيچ کاري نتوانستم بکنم گفتم حد اقل تحصيل کنم (با لبخند اضافه کردم) ميخواهم همانطور که تو را صدا ميزنند، مرا هم صدا بزنند ولي بدان دکتراي من ارزشش از مال تو بيشتر است.
    - آفاق به خدا ارزش ندارد براي رقابت با من چند سال عمر خودت را آنجا بگذراني، من چند سال آنطرف بودم، به خدا هر ثانيه ش براي کساني مثل ما به اندازهٔ يک سال طول ميکشه و اين در توان تو نيست.
    داد زدم و گفتم:
     
  7. Moh4m4d

    Moh4m4d ,,, " م " مثل محمد !

    167
    86
    239
    - حالا تو بس کن امید، همهٔ اختیاراتم را از من گرفته ای در حالی که خودت آزاد هستی که هر کاری انجام دهی حالا هم که داری ازدواج میکنی پس دیگر بازی را تمام کن بگذار من هم به سوی سرنوشت خودم بروم، داره عمرم همین طوری میگذرد و من هیچی نیستم جز یک بازیچه.
    بعد برای اینکه اشکم سرازیر نشود نفس عمیقی کشیدم و به کوههای اطراف خیره ماندم، سکوت بینمان مدتی طول کشید، تا اینکه با صدای امید شکست و گفت:
    - من و تو شرایطمان مثل همدیگر است، هر دو با زندگی هم بازی کرده ایم و هر دو خیلی موقعیتهایمان را از دست داده ایم.
    به چشمانش نگاه کردم و گفتم:
    - پس به نظرت بهتر نیست در همین نقطه تمام شود؟
    با عجزی که در چشمانش موج میزد گفت:
    - نمیتوانم آفاق، نمیتوانم تمامش کنم این بازی کم کم همهٔ وجودم را گرفته و فکر میکنم اگر از دستش بدهم دیگر بهانه ای برای زنده ماندنم ندارم.
    بعد بلند شد و به طرف اتومبیلش رفت، دیدم که سیگاری روشن کرد و به اتومبیل تکیه داد و به فکر فرو رفت.
    وقتی او را به این حالت دیدم و به یاد نگاه غمگین ش افتادم احساس کردم که کم کم عزم رفتنم را از دست میدهم، دلم میخواست به طرفش بروم و بگویم باشه نمیرم ولی وقتی یادم افتاد که اگر بمانم باید شاهد ازدواجش باشم، پشیمان شدم و باز تنها راه باقی مانده را در رفتن خود دیدم.
    وقتی دوباره رو به رویم نشست به خودم و نگاهش کردم، احساس کردم کمی آرام شده گفت:
    - آفاق میخواهم از تو چند سوال بپرسم، قول میدهی حقیقت را بگویی؟
    آهی کشیدم و گفتم: بله.
    - تو فقط برای ادامهٔ تحصیل به آنجا میروی؟
    سرم را تکان دادم و گفتم: بله.
    - یعنی باور کنم که نمیخواهی برای فرار از دست من به آنجا بروی و قصد نداری همانجا ازدواج کنی؟
    - امید منظورت چیه؟ من فقط به قصد ادامه تحصیل میروم و هیچ کس را برای ازدواج در نظر ندارم، راستش وقتی تو را میبینم از تمام مردها متنفر میشوم و از اینکه ممکنه با مردی ازدواج کنم که حتی یک درصد از خصوصیات تو را داشته باشه از ازدواج پشیمان میشوم چون تو بلایی به سرم آوردی که تا حالا قید همهٔ مردها را زده ام، ولی نمیدانم در آینده چه میشود شاید توانستم روزی تو را فراموش کرده و ازدواج کنم.
    در ضمن تو که قبلا اجازه ازدواج مرا با سینا دادی حالا چه فرقی میکند که من ازدواج کنم یا نه؟
    لبخند تلخی زد و گفت:
    سینا فرق میکنه و به قول خودت من اجازه دادم، مثل قبل که تو را مجبور به ازدواج کردم. من دوست ندارم تو بدون اجازه من کاری انجام دهی حتی ازدواج. با اینکه میتوانم همین حالا هم جلوی رفتنت را بگیرم، باشه برو اما به محض تمام شدن درست باید برگردی و بدانی که در آنجا همین شرایط را داری، نه باید فکر ازدواج به سرت بزند و نه فکر اینکه از نظر کاری خودت را مطرح نمأیی البته میتوانی کار کنی ولی مثل همینجا و مطمئن باش تمام تلاشم را میکنم که همیشه از تو خبر داشته باشم.
    وقتی سکوت کرد با خود فکر کردم گیر عجب دیوانه ای افتاده ام، گفتم:
    - امید بیا به حرفم گوش کن، به خدا قصدم فقط خیر خواهی توست درسته که خودم هم رنج میبرم ولی این گره تنها به دست تو باز میشه، بیا برو پیش یک روانپزشک. اون موقع به حرفهایم اعتقادی نداشتم ولی حالا دیگر مطمئن هستم که تو مشکل روانی داری البته نمیخواهم بگویم دیوانه هستی ولی باور کن اگر خودت به حرکاتت دقت کنی متوجه میشوی که این حرکات از یک آدم عادی سر نمیزند، شاید با چند جلسه بتوانی آرامشت را به دست آوری.
    پوزخندی زد و گفت:
    - دیگه توصیه ای نداری چون این حرفها برایم کهنه شده، تو از روز اول مرا روانی خطاب کردی و من هم خواستم همانطور با تو رفتار کنم حالا میگویی به پزشک مراجعه کنم، نخیر خانم من حالم خوبه.
    آهی کشیدم و گفتم:
    - بله تو خوبی ولی فقط نسبت به من مثل روانیها هستی، در ضمن بهتره دیگه در این مورد صحبت نکیم چون فایده ای ندارد. راستی امید تو چرا به اتاقم آمدی، چه چیز تو را کنجکاو کرده بود؟
    - با اینکه این از رموز کارم است و ممکنه به تو کمک کنه و خودت میدانی که آدم نباید به رقیب بازیش رموزش را لو بدهد ولی دلم میخواهد بگویم، خودت میدانی که دربارهٔ تمام کارها و نامه هایت از شرکت بهم گزارش میدهند چند وقت پیش بهم تلفن کردند و گفتند پاکت نامهٔ بزرگی از کانادا برایت آماده و چکار کنیم که کمی فکر کردم و یادم آمد عمه ت اونجاست و پیش خود گفتم حتما نامهٔ عمه ت است برای همین گفتم اشکالی ندارد روی میز بگذارید ولی مدتی بعد متوجه شدم که مرخصیهایت روز به روز بیشتر میشود، گاهی یکی دو ساعت و گاهی تمام روز.
    کنجکاو شدم و مجبور شدم دوباره برایت مأمور بگذارم، کم کم فهمیدم که پاسپورتت را تمدید کرده ای به آژنس مسافرتی رفته ای و بلیت تهیه کرده ای و حساب بانکیت را خالی کرده و حسابی به نام آرمان باز کرده ای و پولهایت را به آن حساب ریخته ای.
    وقتی اینها را کنار هم چیدم متوجه شدم که تو نقشه ای داری ولی هر چه کردم از آن آژانس نتوانستم اطلاعات بگیرم فقط میدانستم که برای خارج از کشور بلیت تهیه کرده ای، یکم طول کشید تا یک آشنا پیدا کردم و از طریق او توانستم بفهمم که تو بلیت یک سره به مقصد کانادا گرفته ای. حسابی بهم ریخته بودم چون احساس کردم مهره هایت را تکان داده ای و دارم مات میشوم، باور کن آنقدر در فکر کارهایت بودم که اصلا متوجه خودم نبودم و یک دفعه به خودم آمدم و دیدم بدون اینکه حواسم باشه مجوز خواستگاری و ازدواج را به مادر داده ام، حالا میفهمی چرا اینقدر عصبانی هستم چون تو با زرنگی برنامهٔ سفرت را جور کردی و چنان مرا مشغول برنامه های خودت کردی که متوجه نشدم در چه چاهی افتاده ام.
     
  8. Moh4m4d

    Moh4m4d ,,, " م " مثل محمد !

    167
    86
    239
    خنده ام گرفت و با صدای بلند شروع به خنده کردم بعد از مدتی که توانستم خودم را نگاه دارم و نخندم، به چشمان غضبناکش نگاه کردم و گفتم:
    - خوب تو رسم بازی را فراموش کردی چون همه توجه ت به حرکت حریف بود و از خود غافل شدی، در حالی که خیلی ادعا داری به رموز بازی وارد هستی.
    - بله بخند حالا همه چیز به وفق مرادت است ولی بدان که همیشه این جور نمیماند و نوبت من هم میرسد.
    - دوستش نداری امید؟
    - دست بردار تا به حال وقتی برایم نگذاشتی که بهش فکر کنم چه برسه که بفهمم دوستش دارم یا نه.
    - حالا که نمیتوانم شام عروسی ت را بخورم به جاش یک نهار بهم میدی؟
    برای اولین بار در آن روز خندید و گفت:
    - چشم، نهار هم برات سفارش میدهم.
    بعد برای سفارش غذا به داخل رستوران رفت، همانطور که رفتنش را نگاه میکردم، فکر کردم چطور میتوانم فراموشش کنم چون میدانم حتی برای آزارها و اذیتهایش دلم تنگ میشود چه برسد برای دیدنش.
    با خوردن نهار مدتی در اطراف رستوران قدم زدیم و بعد به سمت خانه آمدیم نزدیک منزلمان گفت:
    - آفاق حرفهایم یادت نرود اینها شرایط ماندنت بود ولی اگر بفهمم که میخواهی غیر از آن عمل کنی مطمئن باش فوری خودم را میرسانم.
    بدون اینکه حرفی بزنم سکوت کردم تا به منزل رسیدیم، در حالی که میخواستم پیاده شوم گفتم:
    - خداحافظ امید و به یاد قدیمها میگویم امیدوارم دیگر تو را نبینم
     
  9. Moh4m4d

    Moh4m4d ,,, " م " مثل محمد !

    167
    86
    239
    خندید و گفت:
    - ساعت حرکت را میدانم، فردا شب آنجا هستم.
    بعد اتومبیلش را به حرکت در آورد و رفت و در همان حال که دور میشد با خود گفتم، از این لحظه باید سعی کنم که به جای عشق، مانند قدیم تخم نفرت را در دلم بکارم پس از حالا میگویم از تو متنفرم امید.
    امروز اول صبح از خانه بیرون آمدم و به طرف شرکت آرمان رفتم، وقتی به آنجا رسیدم خاطرات گذشته به یادم آمد که سعی کردم آنها را فراموش کنم ولی میدانستم هر چه را فراموش کنم نمیتوانم جای خالی میلاد را در اینجا ببینم و به خود بگویم فراموش کن. در حالی که احساس میکردم کم کم بغض در گلویم بزرگتر میشود به طرف اتاق آرمان رفتم و در زدم و وارد شدم، وقتی مرا دید چنان متحیر ماند که تا چند لحظه بدون گفتن کلمه ای نگاهم کرد ولی بعد یک دفعه به خود آمد و با سرعت به طرفم قدم برداشت و گفت:
    - آفاق جان خوش آمدی.
    دستم را گرفت و در را بست، وقتی روی مبل نشستم رو به رویم نشست و تا چند لحظه همانطور مرا نگاه کرد و بعد گفت:
    - میدانی آفاق خیلی بی وفا هستی، چند سال است مرا فراموش کرده ای، خیلی وقتها به این فکر میکنم که چرا آفاق همه را بخشید اما هنوز از من بدش میآید.
    در حالی که سعی میکردم اشکم سرازیر نشود، گفتم:
    - چون گناه تو از همه بیشتر بود.
    با تعجب پرسید:
    چرا آفاق، بیا بعد از این همه سال مرا از این برزخ نجات بده و بگو چرا هنوز مرا نبخشیده ای در حالی که همیشه فکر میکردم مرا بیشتر از همه دوست داری.
    - به همان دلیل، به خاطر اینکه به قول خودت ترا بیشتر از همه دوست داشتم و بعضی مواقع فکر میکردم حتی تو را از مادر و پدر هم بیشتر دوست دارم ولی تو رسم دوست داشتن را به جا نیاوردی و من به خاطر همان رسم نتوانستم هرگز تو را ببخشم. من از همه انتظار خشم و غضب و دوری از خودم را داشتم و خود را آماده کرده بودم ولی در برابر تو نه، برای همین، کار تو دلم را سوزاند اما تو هیچ وقت نخواستی بشنوی که چرا؟
    در حالی که اگر میخواستی و واقعا دوستم داشتی بدون اینکه بخواهی از زبان من بشنوی خودت میتوانستی بفهمی ولی حالا به تو میگویم. من نه با خواست خود بلکه به اجبار همسر میلاد شدم اما تو هیچ وقت نتوانستی بفهمی که در آن موقع در چه برزخی بودم چون احساس من نسبت به میلاد مثل احساسم نسبت به پدرم بود ولی به دلایلی مجبور به اینکار شدم. وقتی بدون هیچ حرفی مرا آنطور از خانهٔ پدر به محضر بردی و بدتر از آن مرا تنها در محضر رها کردی و حتی لحظه ای برنگشتی و دقت نکردی تا ببینی دختری که سالها در یک خانه کنارت بوده، دختری که تو را مثل یک بت میپرستید در چه حال و روزی است.
    رفتی و دیگر حتی نخواستی به حرمت همان دوست داشتن از دور ببینی من چه کار میکنم و چطور زندگی میکنم و البته میدانم چرا؟
    چون ازدواج من برایت موجب سر شکستگی بود و غرور خود را از دست رفته میدیدی و فهمیدی که دیگر به حرفات گوش نمیکنم، میبینی همه ش خودت مطرح بودی حتی یک ثانیه از خودت نگذاشتی که اگر گذشته بودی به عمق ایثاری که به خاطر خواهرم کردم پی میبردی و میفهمیدی که من حقم چنین مجازاتی نبود. من اون موقع یک مرهم میخواستم و فقط به تو امید داشتم ولی تو نه تنها مرهم نشدی بلکه به صورت نمکی در آمدی و روی زخم قرار گرفتی و من سال هاست که سوزش آن را احساس میکنم ولی حالا بدان من آن موقع نمیدانستم که خدا در چه رحمتی را برایم باز کرده، میلاد از همان لحظه ای که او را در این شرکت دیدم مرا به چشم دخترش نگاه کرد و تا لحظهٔ مرگش در بیمارستان مرا به اسم دخترم صدا زد.
    من شوهر نکردم بلکه فقط دختر او شدم و او تمام محبت هایی که در این چند سال ذخیره کرده بود نثارم کرد، من در آن دو سال معنی محبت واقعی را چشیدم و سیراب شدم آنقدر که دیگر احتیاجی به محبت دروغی تو نداشتم.
    آرمان همانطور که اشک در چشمانش بود گفت:
    - یعنی آفاق او هیچ وقت تو را به عنوان همسر نپذیرفت؟
     
  10. Moh4m4d

    Moh4m4d ,,, " م " مثل محمد !

    167
    86
    239
    لبخندی زدم و گفتم:
    - نه آرمان، او تا لحظهٔ مرگ فقط مرا دختر خودش میدانست و من عنوان همسر را فقط در محضر حس کردم ولی وقتی از آنجا بیرون آمدیم در اولین فرصت بهم گفت که نمیتواند مانند یک همسر مرا نگاه کند و مثل قبل دخترش هستم البته باید بگویم او به خاطر من و آینده ام حاضر به قبول این کار شد ولی خوشحالم چون موقع مرگش گفت که در این دو سال توانسته ام جای دخترش را بگیرم.
    دیگر نتوانستم خود را نگاه دارم و اشکهایم سرازیر شد آنقدر گریه کردم که آرمان خواهش میکرد دیگر گریه نکنم، لیوان آبی را که به طرفم گرفته بود از دستش گرفتم و آب را خوردم و سرم را به مبل تکیه دادم،...
    حوصله حرف زدن نداشتم ولی بعد از مدتی به اجبار پرسیدم:
    - آرمان آمده ام که کمکم کنی، آیا می توانم امیدوار باشم؟
    با خوشحالی گفت:
    - هر چه بخواهی آفاق، با حرفهایت از خودم بدم آمده و دلم می خواهد هر طور شده جبران کنم پس هر چه می خواهی بگو.
    از توی کیفم پاکت نامه را در آوردم و گفتم:
    - این را امشب بعد از اینکه مرا به فرودگاه بردی و برگشتی به پدر و مادر بده، من امشب برای تحصیل به کانادا می روم و تا حالا هیچ کس از این موضوع به غیر از تو چیزی نمی داند و قبل از هر چی می خواهم بدانی که ایندفعه هم مجبور هستم و از روی اجبار چنین تصمیمی گرفته ام و فکر کنم به نفعم باشد، از دانشگاه پذیرش شدم و پانسیونی هم گرفته ام.
    پاکت دیگری از کیفم درآوردم که اسم و آدرس دانشگاه و پانسیون را در آن نوشته بودم و گفتم:
    - به محض اینکه رسیدم و فرصت کردم هم تلفن می کنم و هم نامه می نویسم.
    - نه آفاق اینکار را نکن، عمه منیژه و علی هم از آنجا رفته اند و تو آنجا تنها هستی.
    - آرمان خواهش می کنم، همینطور که گفتم مجبورم باور کن برای خوشی نمی روم ولی برای خودم لازم می دانم که این محکومیت اجباری را بپذیرم حرف هایم را باور کن.
    سرش را تکان داد و گفت:
    - باشه آفاق ولی کاش می توانستم کمکت کنم که نروی، البته هر طور خودت می دانی بهتر است همان کار را بکن.
    - آرمان من چمدانم را بسته ام و می خواهم امشب به بهانه ای پدر و مادر را از خانه دور کنی تا من بتوانم به فرودگاه بروم و بعد بقیه زحمت ها می افته گردن تو، می دانم سخته و ممکن است پدر از دستت عصبانی شود ولی فقط فکرم به تو رسید اگر می دانی نمی توانی من سعی می کنم تا شب راه حل دیگری پیدا کنم.