1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

رمان شطرنج عشق

شروع موضوع توسط Moh4m4d ‏Feb 15, 2014 در انجمن داستان و رمان

  1. Moh4m4d

    Moh4m4d ,,, " م " مثل محمد !

    167
    86
    239
    بلند شدم و به طرف تلفن رفتم و دوباره شمارهٔ علی را گرفتم، ایندفعه خانمش گوشی را برداشت که به زبان انگلیسی به او فهماندم با علی کار دارم و بعد از چند لحظه صدای علی توی گوشی پیچید. آنقدر خوشحال شدم که گفتم:
    - وای علی خودتی، خیلی خوشحالم.
    خندید و گفت:
    - کاش همیشه کارم داشتی و اینطور از شنیدن صدایم خوشحال میشدی.
    - خجالتم نده علی، میدونم دختر عمّه خوبی نبوده ام.
    - شوخی کردم، کارات داره درست میشه ولی فکر کنم دو سه ماهی طول بکشه.
    باز ازش تشکر کردم و بعد از خداحافظی گوشی را گذاشتم و نفسی راحت کشیدم و رو به رضا که نگاهم میکرد گفتم:
    -دارم میرم کانادا.
    با تعجب پرسید:
    - چرا تو که اینجا کارت گرفته، میدونی همه از نقشههای تو تعریف میکنند و من هم پز میدهم که با هم همکلاسی بودیم.
    آهی کشیدم و گفتم:
    همه چیز تموم شد. همهٔ اونها که التماس میکردند برم شرکتشان حالا حاضر نیستند حتی باهام حرف بزنند و از طریق منشیشان جواب ردّ میدهند.
    با تعجب پرسید:
    - چرا؟
    - به خاطر دوست جنابعالی، آقا امید همان بلایی که در دانشگاه به کمک تو سرم آورد دوباره تکرار کرده.
    - آخه مگه مرض داره؟
    - اون که آره، من مدتهاست که میدونم اون بیمار روانیه و به خودش هم بارها گفتهام ولی میدانی حالا چی دلم میخواد، دلم میخواد که ازش انتقام بگیرم خیلی فکر کردم تا راهش را پیدا کردهام ولی فقط تو میتوانی کمکم کنی.
    بلند شد و آمد کنارم نشست و گفت:
    - آفاق از همین حالا تا آخرش باهاتم فقط بگو چطوری؟
    - کلی فکر کردم رضا، اون از اینکه من مورد توجه باشم عصبی میشه یعنی احساس میکنم که دیوانه میشه. این مدت کارم گرفته بود و خیلیها مرا از روی نقشهها و طرحهایم میشناختند و اون همیشه میگفت که نمیگذارم خودی نشان بدهی، حالا که از طریق کار نمیتونم میخواهم از طریق دیگه اونو از میدون به در کنم ولی کسی به نظرم نمیرسه.
    - من یک پسر خاله دارم که از نظر آداب و معاشرت خیلی باکلاس ، همین امشب بهش زنگ میزنم و میگویم با اون ماشین بنزش که توی ایران تکه بیاد تهران.
    با تعجب گفتم:
    - مگه کجاست؟
    - شیراز زندگی میکنه.
    - رضا اون مجرده؟
    - خیالت راحت، هم مجرده هم پسر قابل اطمینان یه،
    - آخه اینجوری خیلی زحمتش میشه، ممکنه مجبور بشه مدتی در تهران بمونه.
    - اون همیشه در سال چند ماهی تهرانه چون شعبه اصلی تجارت خانه ش تهرانه و صادرات فرش داره ولی چون خانوادهاش شیرازه و خودش هم شیراز رو دوست داره بیشتر اونجاست، البته اینجا خونهٔ بسیار بزرگی داره و چند ماهی که برای سرکشی به تهران میاد اونجا اقامت میکنه پس هیچ زحمتی برایش ندارد.
    خیلی خوشحال شدم و تمام غمهایم از یادم رفت و تا ساعتی بعد از شام به نقشه کشیدن برای امید و خندیدن گذشت. حالا که در اتاقم هستم خیلی به نقشهام امیدوارم و دلم میخواد که حرص خوردن امید را زودتر ببینم.
    امروز در حالی که به دروغی که به پدر گفته بودم فکر میکردم، رضا زنگ زد و گفت:
    - آفاق امشب بیا خونهٔ ما، میخواهم با سینا اشنا شوی.
    آنقدر فکرم مشغول پدر بود که متوجه نشدن و پرسیدم:
    - سینا؟
    -ای بابا! یادت رفت، بیچاره توانست ظرف یک هفته کارهایش را در شیراز ردیف کند و خودش را به تهران برسونه آنوقت خانوم میپرسه سینا کیه
     
  2. Moh4m4d

    Moh4m4d ,,, " م " مثل محمد !

    167
    86
    239
    خندیدم و گفتم:
    - ببخشید در فکر پدر بودم.
    - اتفاقی افتاده؟
    - نه فقط خیلی سوال میکرد که چرا سر کار نمیروم آخرش مجبور شدم دروغ بگویم، بهش گفتم چند ماهی مرخصی گرفتهام چون خیلی خسته شدهام ولی همه ش دلشوره دارم و میترسم که امید حرفی بهش زده باشه.
    - ولی من فکر نمیکنم چون در مورد دانشگاه امید هیچ حرفی نزد پس سعی کن اعصاب خودت را ناراحت نکنی چون برای نقش بازی کردن باید آرامش داشته باشی، امید خیلی زیرکه و فوری میفهمه.
    - مثل اینکه تو هم امید را خیلی خوب شناخته ای.
    - خوب اره با اینکه اول از کارش ناراحت بودم ولی بعدا خیلی عذر خواهی کرد و از همون موقع هم اکثرا مییاد سراغم، آفاق متاسفانه اینو فهمیدم که فقط با تو اینجوره ولی با بقیه بسیار مهربان و از خود گذشته است که من هم از این خصوصیات ش خوشم میآید و اگر پای تو وسط نبود حاضر نبودم ناراحتش کنم.
    بعد از کمی صحبت خداحافظی کرد و تاکید نمود که شب زود بروم، وقتی شب به خانهٔ شیوا رفتم از دیدن سینا جا خوردم. پسری بود، با چشم و ابروی مشکی که موهای مشکی خوش حالتش او را جذابتر کرده بود و بسیار شیک پوش بود. بعد از معرفی و احوالپرسی وقتی رضا دربارهٔ نقشهای که کشیده بودیم صحبت میکرد یکدفعه شروع کردم به خندیدن که آنها با تعجب نگاهم کردند.
    شیوا - واه چرا بی خود میخندی، انگار امید خیلی روت اثر گذشته.
    در حالی که هنوز لبخند به لب داشتم گفتم:
    - نه به این فکر میکنم که من و سینا اصلا به هم نمیآییم.
    شیوا با تعجب نگاهی به من و سینا کرد و پرسید:
    - چرا؟
    - خوب خنگه آقا سینا این همه شیک پوشه و اصلا با من که اینقدر ساده میگردم و حتا بیشتر مواقع بد سلیقه لباس میپوشم، مثل شب و روز میمانیم.
    سینا خندید و گفت:
    - اینکه کاری ندارد، در عرضه یک روز میتوانم کاری کنم که خودتان را نشناسید، یک خانمی میشناسم که متخصص این کارهاست.
    با ناراحتی گفتم:
    - ولی من دوست ندارم با ظاهری اجق وجق بگردم حتا به خاطر انتقام از امید.
    سینا - آفاق خانم شما نگران نباشید این خانم فقط به شما پیشنهاد میکنه که چه مدل و چه رنگی بیشتر به شما میآید و شما از قبل میتوانید بگویید که دوست دارید لباسهایتان در عین زیبایی از پوشیدگی کامل برخوردار باشد، مطمئن باشید این خانم شما را فقط راهنمایی میکنه.
    - باشه، پس از فردا خودم را به شما میسپارم که ظاهرم را طوری درست کنید که وقتی با هم راه میرویم مرا مسخره نکنند.
    - چرا اینطوری دربارهٔ خودتان حرف میزنید، شما همین الان هم به نظر من بسیار چشمگیر هستید و خیلی مردها حسرت همین سادگی و متانت تان را دارند.
    رضا وسط حرفش پرید و گفت:
    - از حالا بگویم که آفاق اصلا قصد ازدواج نداره.
    سینا خندید و گفت:
    - ببین کاری کردم که از همین حالا خودتان هم فریب نقش بازی کردن مرا بخورید.
    در حالیکه از حرف آخر سینا دلخور شده بودم ولی همراه بقیه خندیدم و حالا که در اتاقم هستم فکر میکنم کاش همانطور که سینا میگفت بود.

    امروز صبح به آدرسی که سینا داده بود رفتم، یک بوتیک بزرگ بود که وقتی وارد سالن شدم تعجب کردم چون هیچ لباسی ندیدم. خانمی به طرفم آمد و بعد از خوش آمد گوئی خواست که بگویم چه سفارش داده ام، گفتم:
    - شما را یکی از دوستان معرفی کرده.
    - معذرت میخواهم لطفا همراه من تشریف بیاورید.
    با هم به آخر سالن رفتیم، در اتاقی را به صدا در آورد و وارد شد و بعد از لحظهی بیرون آمد و گفت:
    - خانم ستایش منتظر شما هستند، بفرمائید.
    وقتی وارد شدم خانم خوش تیپ و زیبایی که میانسال بود به طرفم آمد و خودش را مرضیه ستایش معرفی کرد که منهم گفتم، صادقی هستم و آقای رحیمی آدرس اینجا را داده.
    لبخندی زد و گفت:
    خوش آمدید خانم مهندس، بله آقا سینا صبح زنگ زد و سفارش شما را کرد، بفرمائید بنشینید تا من خیّاط مان را خبر کنم.
    وقتی خیّاط آمد خانم ستایش ضمن اینکه با دقت نگاهم میکرد به خانم خیّاط که مشغول اندازه گیری بود، در مورد مدل و رنگ بندی لباس به خیّاط سفارش میکرد.
    آخر طاقت نیاوردم و گفتم:
     
  3. Moh4m4d

    Moh4m4d ,,, " م " مثل محمد !

    167
    86
    239
    - خانم ستایش من روی لباس خیلی حساس هستم و همه نوع مدلی را نمیتوانم بپوشم.
    قبل از اینکه ادامه دهم، لبخندی زد و گفت:
    - بله کاملا متوجه هستم، آقا سینا سفارش کامل کرده و گفته لباس باید متناسب با شخصیت یک خانم محترم باشه. آنقدر سفارش رنگ
    بندی و پوشیدگی لباس کرد که خیلی کنجکاو شدم شما را ببینم.
    تشکر کردم. وقتی خیّاط کارش تمام شد و رفت، خانم ستایش گفت:
    - تا دو سه روز دیگر براتون چند دست لباس آماده میکنم و ظرف روزهای آینده بقیه لباسها همراه کیف و کفش آماده است ولی خواستم اجازه دهید جسارتی کنم.
    - خواهش میکنم، بفرمائید.
    - به نظر من شما به آرایشگاه هم یک سر بزنید، اگر کمی مدل به موهایتان بدهید و از این حالت دخترانه خارج شوید فکر کنم از نظر ظاهر خیلی تغییر میکنید.
    کارتی را داد که به آنجا مراجعه کنم، بعد از ظهر به آن آدرس رفتم و وقتی از آریشگاه بیرون آمدم حس میکردم آدم تازهای شده ام. وقتی به خانه رسیدم، مادر از دیدنم تعجب کرد و به طرفم آمد و خوب نگاهم کرد و گونهام را بوسید و گفت:
    - آفاق جان خیلی تغییر کردهای و زیبا شده ای، چرا همیشه به خودت نمیرسی؟
    شب هم رضا تلفن کرد و گفت:
    - برای شنبه شب به خانهٔ سینا دعوت شده ایم و صد البته اول امید را دعوت کردیم و اونهم قبول کرد پس یادت نرود سعی کن کمی دیر به مهمانی برسی، ساعت هشت خوبه چون تا آن موقع حتما امید آمده.
    وقتی تماسمان قطع شد با خود فکر کردم چقدر خوشحالم که دوستان خوبی مثل شیوا و رضا دارم.
    وقتی به خانه سینا رسیدم متوجه شدم از آنچه فکر میکردم ثروتمندتر است، خانهای بزرگ در بهترین نقطه تهران داشت که خیلی زیبا و با سلیقه دکوربندی شده بود. از اتومبیل هایی که در پارکینگ و دم در دیدم متوجه شدم که اکثر مهمانها از سرمایه دارن هستند، در همین فکر بودم که با راهنمایی خانمی وارد سالن شدم و آن خانم با صدأیی تقریبا بلند ورودم را اعلام کرد. راستش از اینکه خودم را یکدفعه در میان افراد زیادی دیدم که اکثرشان را هم نمیشناختم دچار کمی اضطراب شدم ولی بعد سینا را دیدم که به سویم میآید، کت و شلوار شیکی پوشیده بود که خیلی او را برازنده تر کرده بود. ضمن خوش امدگویی گفت:
    - آفاق محشر شدهای فقط نترس، اینها هیچکدام آدمخوار نیستند.
    با این حرف او لبخند به لبم نشست، گفت:
    - آفرین، حالا کمی بهتر شد چون واقعا رنگت پریده بود.
    بعد دستم را گرفت و مرا به سوی مهمانها برد و با تک تک آنها آشنا کرد، در حالیکه من با معرفی آنها هر لحظه دلشورهام بیشتر میشد چون اکثرا اشخاص مهمی بودند که اسمشان را شنیده بودم. وقتی مرا به امید معرفی کرد، امید گفت:
    - به خانم مهندس، میدانید الان چند ماه است که شما را ملاقات نکرده ام.
    با لبخندی گفتم:
    - از این به بعد تمام وقت من آزاد است و قصد دارم که اوقاتم را اینطوری پر کنم، من هم امیدوارم شما را بیشتر ملاقات کنم.
    بعد سینا مرا به طرف بقیه مهمانها برد، بعد از آشنایی با آنها به طرف رضا و شیوا رفتم و نفس راحتی کشیدم و گفتم:
    - وای چقدر سخت بود.
     
  4. Moh4m4d

    Moh4m4d ,,, " م " مثل محمد !

    167
    86
    239
    شیوا خندید و پرسید:
    - امید چی؟
    به طرفش نگاه کردم و دیدم با چند خانم سخت مشغول صحبت میباشد، گفتم:
    - شاید باور نکنی همانقدر که ازش متنفرم همانقدر هم به محبتش محتاجم.
    دستم را گرفت و با تأسف نگاهم کرد و پرسید:
    - آفاق! تو اونو دوست داری؟
    وقتی دیدم رضا و سینا به طرفمان میآیند، در حالیکه اشکم را پاک میکردم سرم را تکان دادم و آهسته گفتم:
    - شیوا جان نمیخواهم هیچکس این موضوع را بداند حتی رضا.
    هنوز با تعجب نگاهم میکرد که با صدای سینا به طرفش نگاه کردم گفت: خیلی فرق کرده اید آفاق خانم.
    - حالا باب سلیقه شما هستم؟
    لبخندی زد و گفت:
    - شما را از همان لحظه که دیدم و باهاتون صحبت کردم باب سلیقهام یافتم، احتیاج به این رنگ و لعابها نبود.
    در حالیکه از حرفش میخندیدم، گفتم:
    - سینا خیلی خوب نقش بازی میکنی، کاری نکن که دست آخر یک عاشق روی دستت بماند.
    مرا به گوشهای از سالن که خلوت تر بود کشاند و گفت:
    - اینکه خیلی عالی میشه چون هم از تنهائی در میام و هم از قر زدن مادرم راحت میشوم.
    چنان با جدیّت حرف میزد که باعث تفریحم شده بود و دیگر خود را مثل اول میهمانی غمگین نمیدیدم، سینا در مورد خیلی مسائل حرف زد و چنان خوش صحبت بود که پاک اطراف خود را فراموش کرده بودم و همچنان مشتاق نگاهش میکردم. وقتی امید اجازه خواست تا کنارمان بنشیند، با لبخند بسویش نگاه کردم و فوری صندلی کنار خود را نشان دادم. کنارم نشست و به سینا گفت:
    - آقای رحمتی چنان با خانم صادقی گرم صحبت هستید که بقیه مهمانها را فراموش کردید.
    سینا لبخندی زد و گفت:
    - این آفاق جان، آنقدر مرا مجذوب خود کرده که متاسفانه نتوانستم مهماندار خوبی باشم.
    امید - عجیب است چون من، آفاق را سالهاست میشناسم ولی تا حالا کسی او را اینطور توصیف نکرده بود خیلی به آفاق امیدوار شدم.
    سینا - من که اصلا حرفهای شما را باور نمیکنم ولی از حالا از آفاق جان قول گرفتهام که بتوانم مراتب ایشان را ببینم.
    - مطمئن باشید چون مدتی است که دیگر از کار کردن خسته شدهام و احساس میکنم حالا باید کمی استراحت و تفریح کنم، امید میدونه که من چقدر قبلا کار میکردم و خیلی کم در این مجالس شرکت داشتم.
    امید همچنانکه متفکر به حرفهای ما گوش میداد گفت:
    - بله آفاق درست میگوید ولی از این متعجب هستم که شما در این یک ساعت خیلی با هم صمیمی شده اید.
    خندیدم و گفتم:
    - نمیدانی امید، سینا جان چقدر خوش صحبت و بذله گوست چون در همین یک ساعت توانستم تمام ناراحتیهای این مدت اخیر را فراموش کنم.
    دوباره ادامه دادم:
    - سینا جان قول میدهی هر موقع وقت داشتی من بتونم ترا ببینم، در این مدت خیلی روحیه کسلی داشتم ولی حالا متوجه شدم که با صحبت کردن با تو روحیه تازهای پیدا کردم.
    سینا که به شدت رنگ صورتش سرخ شده بود با لکنت گفت:
    - حتما، حتما خیلی هم خوشحال میشوم.
    در همین زمان یکی از میهمانها صدایش کرد و با اینکه از قبل قرار گذشته بودیم که سینا مرا به هیچ عنوان با امید تنها نگذارد ولی مجبور شد به طرف مهمانش برود. در همان حال که دور شدنش را نگاه میکردم فکر کردم خدایا چقدر خوب نقش بازی میکند حتی تغییر رنگش، ولی متوجه شدم تغییر رنگ ارادی نیست به همین دلیل هم تصمیم گرفتم دیگه اینقدر خودم را به او نزدیک نکنم چون ممکنه باعث ناراحتیش بشم و اون نتونه بگه.
    با صدای امید که پیدا بود خشمگین است ولی سعی میکرد صدایش را آرام نگاه دارد به خودم آمدم، گفت:
    - بسه دیگه آفاق چقدر نگاهش میکنی واقعا که همهٔ دخترها پست هستند، چطوری در عرض یک ساعت شیفته شدهای که نمیتوانی خودت را کنترل کنی.
    نگاهش کردم و با لبخند گفتم:
    - خوب چه عیبی دارد، مگه بده آدم از کسی خوشش بیاد.
    - چطور در این یک ساعت تونستی تشخیص بدهی اون از همه نظر خوبه، به غیر از اینکه از وضع ظاهری و ثروتش خوشت آماده وگرنه در
     
  5. Moh4m4d

    Moh4m4d ,,, " م " مثل محمد !

    167
    86
    239
    به این بازی کشاندم و باعث شدم که اینقدر عصبی بشوی، به نظرم بهتره همین امشب تمامش کنیم و دیگر ادامه ندهیم چون تو روحیه حساسی داری.

    همانطور که متعجب نگاهم میکرد، به سویم آمد و گفت:

    - من فکرهایم را کردم و تا آخرش هستم ولی ازت خواهش میکنم اگر میتوانی تمومش کن چون تو استحقاق یک زندگی آرام و خوشبخت را داری و با ادامه آن فقط باعث بیهوده تلف کردن عمر خودت میشوی.

    در حالی که نمیتوانستم جلوی اشکهایم را بگیرم گفتم:- سینا، سینای خوبم، نمیدانی که دیگه دیر شده؟ من چنان غرق شدهام که هیچ راه نجاتی نیست و حالا به غیر از خودم، تو هم بدان که هیچ وقت رنگ آرامش را به خود نخواهم دید حتی اگر امید دست از این بازی بردارد.

    بعد از ساعتی که در باغ گردش کرده و از همه جای آن دیدن کردیم به سالن مهمانی برگشتیم، دیگه حوصلهٔ نقش بازی کردن در آن شب را نداشتم پس موقع شام برای خود غذا کشیدم و از سینا خواستم کمی تنهایم بگذرد. گوشهای دنج و تاریک را انتخاب کردم و نشستم، خیلی دلم گرفته بود و همان طور که غذایم را میخوردم به امید نگاه میکردم، چنان با دختر زیبائی گرم گرفته بود که اصلا متوجه اطرافش نبود، با خود فکر کردم چقدر سخت است که انسان قلبش را به عزرائیل جانش ببازد. بعد از شام وقتی کم کم مهمانها رفتند و مهمانی حالت خصوصی به خود گرفت، سینا همه را به سکوت دعوت کرد و گفت:

    - از دوستان عزیزم، همین حالا دعوت میکنم که دو شب دیگه به اینجا بیایند چون قصد دارم جشن تولد شیوا خانم را هم اینجا بگیرم و کادوی تولدشان را همین حالا الام میکنم چون به بقیه هم ارتباد پیدا میکند. از روز سه شنبه بعد از زهر همهٔ شما به ویلای من در شمال دعوت هستید. میتوانیم چند روز آخر هفته را همه با هم در آنجا خوش بگذرانیم و خاطره آاش را تا تولد سال دیگه شیوا جان برای خود حفظ کنیم.

    وقتی حرف سینا تمام شد، همه برایش دست زدند و با خوشحالی الام کردند که حتما به شمال میآیند. همانطور که داشتم به جمعه نگاه میکردم امید صدایم کرد و وقتی برگشتم او را پشت سر خود دیدم که پرسید:

    - آفاق تو هم به شمال میروی؟

    شانهای بالا انداختم و گفتم:

    - خوب نمیتوانم به تو دروغ بگویم، چون مدتی است که کارم را از دست دادهام و بیکارم و فکر کنم اوقاتم را اینجوری میتوانم پر کنم. امید بعد از کمی فکر گفت:

    - من هم میایام، پس با من میآیی و با من هم بر میگردی یعنی هر موقع که خواستم.

    - امید دست بردار، در این مدت اینقدر فشار روحی تحمل کردهام که دیگه حوصله تو را ندارم.

    در حالی که دندانهاهایش را به هم میفشرد گفت:

    - میدانی که من کاری به حوصله تو ندارم، هر وقت دیدم صلاح نیست اونجا بمونی باید همراهم برگردی فهمیدی.

    با صدای سینا که میگفت اینجا چه خبره، رهایم کرد و گفت:

    - آفاق جان پس حالا که ماشین آوردهای من میروم.

    از سینا تشکر و خداحافظی کرد و همراه دختری که بیشتر وقتش را کنارش گذرانده بود از خانه بیرون رفت، سینا پرسید:

    - امشب خوب بود؟

    در حالی که سعی میکردم خودم را خوشحال نشان دهم گفتم:

    - عالی بود واقعا دیگه داری مرا شرمنده خودت میکنی، حالا خرجش به کنار ولی اینهمه مهمان را چند روز در ویلایت پذیرائی کردن خیلی سخت است.

    خندید و گفت:

    - اینها که چیزی نیست، تو جان به خواه ببین چطور فوری تقدیم میکنم.

    همانطور که میخندید صدای رضا را شنیدم که نزدیک شد و گفت:

    - سینا به تو اخطار کرده بودم، مثل اینکه یادت رفت.

    سینا در حالیکه هنوز میخندید گفت:

    - رضا باور کن فکر کردم هنوز تو نقشم و یادم رفت که امید نیست.

    بعد از تشکر و خداحافظی به خانه آمدم، وقتی به اتفاقهای امشب فکر میکنم احساس میکنم به جای اینکه من امید را حرص دهم خودم بیشتر حرص خوردم چون نسبت به معاشرت امید با خانمها حساس شدهام و وقتی میبینم برای امید چنین دلبری میکنند حرصم در میآید. حالا باید دعا کنم علی زودتر کارهایم را درست کند چون با زیرکی امید میدانم خیلی زود دستم را میخواند و آنوقت است که فاتحهام خوانده است.

    امشب وقتی خودم را در آینه دیدم به جان خانم ستایش و آرایشگر دعا کردم چون واقعا تغییر کردهام و خیلی زیبا شده ام. لحظههای همانطور به خودم در آینه نگاه میکردم، به تو نمیتوانم دروغ بگویم حس میکردم از خودم خوشم آماده و بعد در حالی که به سختی دلا از آینه کندم پایین آمدم. وقتی تعجب را در نگاه پدر و مادر دیدم به سویشان رفتم و هر دو را بوسیدم، مادرم پرسید:

    - تو برای عروسی شیوا اینقدر به خودت نرسیدی حالا چی شده که برای تولدش اینقدر شیک کردی؟ میدانی آفاق میخواهم بلند شوم و برایت اسفند دود کنم چون واقعا به نظرم زیبا شده ای.

    بعد به آشپز خانه رفت، پدر چشمکی زد و پرسید:

    - آفاق جون خبریه؟

    با اخم گفتم:

    - پدر یعنی من اگر یک کم به خودم برسم باید خبری باشه؟

    - خوب تقصیر خودته، آخه هیچ وقت اینطور نمیگشتی.

    - اینهم موقتی است چون اینجوری زیاد راحت نیستم، در ضمن مادر به شما گفت فردا با دوستانم به شمال میرویم.

    پدر - بله، هم مادرت گفت و هم امید تلفن کرد و مرا مطمئن نمود که مراقب تو هست.

    پوزخنی زدم و گفتم:

    - خیلی خوش خیالید، اگر امید نیاید فکر کنم جان من کمتر در مرض خطر باشد.

    پدر که فکر میکرد شوخی میکنم، خندید و گفت:

    - یادم باشه حتما به امید بگویم، حالا برو چون میترسم دیر برسی.

    با آهی خداحافظی کردم و سوار اتومبیلم شدم و به طرف منزل سینا راندم، وقتی به آنجا رسیدم سینا با اشتیاق به سویم آمد و بعد از خوش آمد گویی آهسته کنار گوشم گفت:

    - آفاق محشر شده ای، حالا احساس میکنم که من نباید کنارت راه
     
  6. Moh4m4d

    Moh4m4d ,,, " م " مثل محمد !

    167
    86
    239
    با آهی خداحافظی کردم و سوار اتومبیلم شدم و به طرف منزل سینا راندم، وقتی به آنجا رسیدم سینا با اشتیاق به سویم آمد و بعد از خوش آمد گویی آهسته کنار گوشم گفت:
    - آفاق محشر شده ای، حالا احساس میکنم که من نباید کنارت راه بيايم.
    با لبخند نگاهش كردم و گفتم:
    -فريب اين رنگ و لعاب رو نخوريد شما هنوز هم از من سرتر هستيد.
    -ولي من از همان لحظه اي كه ديدمت متوجه شدم كه از من سرتر هستي،حالا بگو چه كار كنم كه باور كني؟
    و چنان منتظر نگاهم كرد كه خنديدم و گفتم:
    -فرصت بدهيد فكر كنم.
    صداي اميد را شنيدم كه گفت:
    -درباره چه فرصت ميخواهي كه فكر كني؟
    قبل از اينكه من جواب دهم سينا گفت:
    -الان يه موضوع خصوصيه ولي وقتي افاق جان جوابشو داد به همه اعلام ميكنم.
    از حرف سينا دلخور شدم چون ميدانستم الان اميد چه فكري ميكنه،فوري وسط حرف سينا پريدم و گفتم:
    -راستي فردا كي حركت ميكنيم؟
    سينا گفت:
    -قراره ساعت سه بعداز ظهر همه بيرون شهر همديگه رو ببينيم و بعد حركت كنيم ولي شما ساعت دو اماده باشيد چون هم ميخواهم بيام دنبالتان و هم با خانواده تان اشنا شوم.
    -شما زحمت نكشيد پدر افاق،اونو به من سپرده و قراره با هم بريم وبرگرديم.
    -ولي اينجوري من خيلي تنها ميمونم چون شكيلا مي خواهد با شما بيايد.راستي اقا اميد،شكيلا در اين چند روز خيلي سراغ شما را ميگرفت طوريكه كلافه ام كرد.
    امید-چون من به پدر افاق قول داده ام نميتوانم شكيلا خانم را همراهم ببرم البته اگر شكيلا خواست با شما بيايد ولي اگر دوست داشت حتما همراه من باشد انوقت شما ناچار هستيد در اتومبيلتان تنها باشيد.
    از حرف اميد عصباني شدم و گفتم:
    -اولا مثل اينكه من ادم هستم و خودم بايد نظر بدم كه با كي همراه باشم،در ضمن اميد خان ميدانيد كه پدر هيچ ايرادي از من نميگيرد و من دوست دارم سينا با پدر و مادرم اشنا شود و هم اينكه همراه ايشون به شمال بيايم،حتي اگر در اتومبيلشان تنها نباشند من يكي از مسافران ايشان هستم.
    بعد از يك عذرخواهي به طرف شيوا رفتم و فكر كردم چه سفري ميشود،وقتي كنار شيوا رسيدم صورتش را بوسيدم و تولدش را تبريك گفتم وگردن اويزي را كه كادو گرفته بودم به گردنش اويختم و گفتم:
    -نميداني شيوا از همين اول بسم ا...انگار وارد ميدان جنگ شده بودم،اين اميد واقعا ادم و ديوونه ميكنه،همچين نظر مي ده كه تا حالا پدرم اينطور نظرشو به من تحميل نكرده.
    -بيچاره مثل اينكه خودت هنوز هم باور نداري كه مثل موم تو دست هاي اين اميد هستي و به هر صورتي كه ميلش بكشه تو را در مي اورد.
    سينا كنارم امد وگفت:
    -افاق جان خوب جوابش رو دادي،اگر كمي ديگر پافشاري مي كرد باور كن نقش و مشق يادم ميرفت و چنان به دهنش ميكوبيدم كه كيف كنه.
    شيوا با صداي بلند خنديد و گفت:
    -چه شود از فردا بايد دو دسته شويم ومرتب تو واميد را از هم جدا كنيم.
    -نه اميد اينطوري نيست اون هيچ وقت دشمني خودش را علني نشان نمي دهد و هميشه زير زيركي كارهايش را انجام ميدهد،به عنوان پيشنهاد پيشم مي ايد و ميگويد ميتواني قبول نكني و بعد از چند روز كه فكر ميكنم متوجه ميشوم كه هيچ راهي برايم باقي نگذاشته و اين شگرد اوست نه اينكه اينجوري وارد ميدان بشه.شما نميدانيد من با چه كسي دام رقابت ميكنم،انقدر باهوش و زيركه كه اصلا هيچ درصدي براي موفقيت خود نميبينم.
     
  7. Moh4m4d

    Moh4m4d ,,, " م " مثل محمد !

    167
    86
    239
    سينا-افاق بيا برويم به جاي كمي خلوت تر.
    با سينا همراه شدم و در گوشه اي ايستادم،سينا به خاطر اينكه فكر اميد را از سرم بيرون كند شروع به صحبت از كار خودش و مسائل ديگر كرد و كم كم مرا به حرف گرفت،زماني به خود امدم كه داشتم از ارزوهاي كاريم برايش صحبت ميكردم و تا موقع شام به كل اميد را فراموش كردم.
    وقتي اخر شب موقع خداحافظي به سينا گفتم:
    -واقعا ساعات خوبي را در كنارت گذراندم و متشكرم.برگشتم و اميد را با چشماني غضبناك ديدم كه او هم مشغول خداحافظي بود همزمان با هم به حياط امده و به طرف اتومبيل هايمان ميرفتيم كه اميد گفت:
    -دختر، تو عجب ادمي هستي از هر طرف تو را به زمين ميزنم از طرف ديگر با قدرت بيشتري از جا بلند ميشوي.
    ايستاد،من هم مجبور شدم بايستم و او ادامه داد:
    -خيلي از بازي كردن با تو روحيه مي گيرم،ميداني در اين مدتي كه به ايران امده ام بعد از ساعاتي كه كارم تمام مي شود فقط تو در نظرم هستي وهمش به اين فكر ميكنم كه با تو چكار كنم،هنوز چند روزي نبود از پيروزي خود لذت ميبردم كه اين برنامه پيش امد.امشب مرا انقدر حرص دادي كه مطمئن باش تا صبح نميتونم بخوابم و وقتي هم بيدار باشم مجبورم به تو فكر كنم و برايت نقشه جديد بكشم،افاق تا حالا فكر مي كردم كارت را ازت گرفته ام و پيروز شدم ولي حالا فكر ميكنم اگر كار داشتي و مشغول بودي ديگه اينجا نبودي، ميبيني چطور مرا مشغول كرده اي حالا ديگه مطمئن باش هيچ وقت رهايت نميكنم.
    سپس به طرف اتومبيلش رفت،حالا كه فكر ميكنم واقعا خوشحالم چون از همين حالا ميدانم در فكر است كه چطور مرا دوباره به سر كار برگرداند.
    وبه قول خودش من هم از اين بازي احساس شادابي مي كنم ولذت ميبرم.
    امروز صبح قبل از اينكه پدر از خانه خارج شود پائين امدم وكنارش نشستم،پدر نگاهم كرد وگفت:
    -زود بيدار شدي.
    لبخندي زدم وپرسيدم:پدر؟ميشه ازتون خواهش كنم امروز زودتر بيايد اخه ميخواهم شما را با كسي اشنا كنم.
    پدر ابرويي بالا انداخت وگفت:
    -هموني كه انقدر به خاطرش تغيير كرده اي؟
    -نميدانم ولي اين را ميدانم كه دوست دارم شما هم او را ببينيد يعني خودش ديشب پيشنهاد كرد كه قبل از سفر با شما ومادر اشنا شود،قراره ساعت دو بعداز ظهر كه به دنبالم مي ايد شما را ببيند.
    در حالي كه بلند مي شد گفت:
    -مطمئن باش من خيلي مشتاق تر هستم پس حتما زودتر مي ايم.
    بعد خداحافظي كرد و رفت،وقتي ساعت دو صداي زنگ در بلند شد چمدانم را برداشتم و در حالي كه از پله ها پايين مي امدم صداي سينا را شنيدم كه مشغول صحبت با پدر ومادر بود.
    به كنارشان كه رسيدم،ديدم پدر خنديد و گفت:
    -نه من به افاق اعتماد خاصي دارم و حالا كه دوست دارد همسفر شما شود از نظر من ايرادي ندارد.
    بعد از كمي صحبت همراه سينا راه افتاديم،وقتي به جايگاه قرار رسيديم هنوز بعضي ها نيامده بودند.
    شيوا-از اميد چه خبر،شايد به خاطر اينكه همراه سينا هستي نيايد.
    -نه حتما ميايد
    -افاق ديشب وقتي برميگشتيم رضا مي گفت فكر كنم سينا اينقدر در نقشش جا افتاده كه ديگه نقش بازي نميكنه و به تو علاقه پيدا كرده.
    دست بردار،تو ديگه چرا اين حرف وميزني مگه استاد پناهي يادت رفته
     
  8. Moh4m4d

    Moh4m4d ,,, " م " مثل محمد !

    167
    86
    239
    همه مشغول صحبت و گفتگو بودند كه شكيلا گفت،اقا سينا،شنيدم خوب پيانو مي زنيد و به پيانويي كه گوشه سالن بود اشاره كرد.متاسفانه من از گيتار زدن خوشم مي ايد و قول مي دهم فردا كنار ساحل حتما برايتان گيتار بزنم.
    شكيلا اين بار رو به اميد كرد و گفت:
    -اميد جان،شما گفتيد پيانو زدن را دوست داريد،يك كم برايمان ميزنيد؟
    اميد لبخندي زد وگفت:حتما عزيزم.
    بعد بلند شد و دست شكيلا را گرفت و گفت:
    -به شرطي كه تو هم بيايي و روبرويم بنشيني.
    اميد اهنگ زيباي عاشقانه اي مينواخت و هر چند لحظه با لبخند به شكيلا نگاه مي كرد و من در هر نگاه او به شكيلا،دردي را در قلبم احساس مي كردم.
    بعد از لحظاتي چشمانم را روي هم نهادم و با خودم گفتم افاق اين يك عشق ممنوعه است،اذين را به خاطر بياور كه هيچ سودي از عشق يك طرفه اش نبرد و چطور سرخورده شد پس بايد با احساس خود بجنگي.
    وقتي چشمانم را باز كردم سعي كردم اميد را فراموش كنم و به بقيه نگاه كنم،همه انها در سكوت به اميد نگاه مي كردند و در چشمانشان برق تحسين را مي ديدم.همان طور كه تك تك انها را از نظر مي گذراندم چشمم به سينا افتاد كه به نقطه اي خيره مانده بود،حلقه اشكي را در چشمان غمگينش ديدم و دلم از غم چشمانش لرزيد.
    بلند شدم وبه سويش رفتم و ارام كنار گوشش گفتم:سينا جان مي دانم خسته هستي ولي تا كنار ساحل مرا همراهي ميكني.
    نگاهم كرد وارام بلند شد در حالي كه اميد هنوز اميد مي نواخت از ويلا بيرون امديم وبا سكوت به طرف ساحل رفتيم براي مدتي همچنان در بينمان سكوت حكم فرما بود،ميدانستم كه غمگين است پس بايد به او فرصت ميدادم تا ارام شود،در حالي كه به شدت كنجكاو بودم راز ان نگاه غمگين را بدانم چون در اين مدت ان قدر شاداب بود كه فكر نمي كردم غمي در دل داشته باشد.بعد از يك ساعتي كه در تاريكي به دريا خيره مانده بود تازه به خود امد ومتوجه من شد،به طرفم برگشت و گفت:
    -متاسفم افاق،هميشه با صداي پيانو اينچنين مي شوم و خوشحالم كه مرا از ان محيط دور كردي و با سكوتت باعث شدي كه ارامش خود را به دست بياورم.
    -با ديدن چشم هاي غمگينت ناراحت شدم،مي داني در اين مدت فكر نميكردم موضوعي تو را رنج دهد چون روحيه خوبي داشتي.
    لبخند زد وگفت:حاضري قدم بزنيم،مي خواهم كمي برايت درد دل كنم.
    بلند شدم و با هم در ساحل شروع به قدم زدن كرديم كه سينا گفت
    -يك سال پس از نامزديم روزي يكي از دوستانم پيشم امد وگفت سينا خانواده اي ميشناسم كه خيلي محتاج هستند وچون خانواده بسيار محترمي هستند نميتوانيم به عنوان كمك پولي به انها بدهيم ولي از تو خواهشي دارم چون پدر خانواده بيمارشده وتوان كار كردن ندارد و هرچه كه اندوخته داشته اند خرج بيمارستان و دكتر كرده اند اگر بشه دخترشان را به تو معرفي كنم تا در محل كارت به او كاري محول كني با يك حقوق خوب تا كمكي به اين خانواده باشد،حقوق اين خانم هم با من.
    -محمود اين چه حرفيه كه ميزني من از اين كارها استقبال ميكنم فردا بگو بيايد.
    اين شد كه پاي مهربان به محل كارم باز شد،روز اول چشمان معصوم او باعث جلب نظرم شد و بعد از مدتي كه بيشتر او را ديدم زيباييش مرا به طرف خود كشيد وتا به خود امدم فهميدم كه عاشقش شده ام براي همين هم به عناوين مختلف سعي ميكردم كه از نظر مالي انها را تامين كنم،كم كم حقوقش را اضافه كردم وبه مناسبت هاي مختلف پاداش هاي زيادي را برايش در نظر گرفتم طوريكه زندگيشان رو به راه شد.
    مهربان كم كم عوض شد،بيشتر به ظاهر ولباس خود ميرسيد وروز به روز زيباتر مي شد ودراين بين من سعي ميكردم كه با او صميمي تر شوم.
    روزي فهميدم كه خيلي به موسيقي علاقه داشته و قبل از اينكه پدرش بيمار شود مرتب به كلاس موسيقي ميرفته وتمرين پيانو ميكرده،براي همين هم اسم او را در كلاس موسيقي نوشتم كه مثل سابق تمرين كند وپيانويي هم برايش خريدم.نميداني چقدر قشنگ مينواخت،شبي كه به عيادت پدرش رفته بودم برايم اهنگ زيبايي نواخت وهمان شب متوجه شدم كه ديگر بدن او نميتوانم زندگي كنم پس با پدر و مادرم مشورت كردم و به خواستگاريش رفتيم و در عرض كمتر از يك ماه به نامزدي هم در امديم با اينكه به او گفتم ديگر احتياجي به امدن او به شركت نيست ولي خودش دوست داشت كه هنوز كار كند،وضع من خوب بود واز هر نظر به او ميرسيدم و بهترين لباس ها را برايش ميخريدم،اتومبيل مدل بالايي به او هديه دادم وحتي خانه بزرگي برايشان خريدم وانها به انجا نقل مكان كردند.
    دنيا به كامم بود،هم وضع ماليم روز به روز بهتر مي شد وهم عاشقتر شدم كه اشتباه من از همان زمان شروع شد چون انقدر او را در رفاه قرار دادم و ازاد گذاشتم كه بيش از ظرفيتش بود و با اينكه مي ديدم كم كم رفتارش تغيير مي كند و ديگر ان مهربان معصومي كه تازه به شركتم امده بو نبود اما باز به خود نيامدم.
    با هر كس كه دوست داشت بدون اجازه رفت وامد ميكرد ،در همان زمان دوستي داشتم به نام سروش كه در تهران زندگي مي كرد ولي چون خانواده اش در شيراز بودند مدام به شيراز رفت وامد داشت والبته در اين اواخر مرتب او شيراز بود.مدتي ميشد كه مهربان را كمتر ميديدم،وقتي ازش سوال كردم گفت كه براي عروسيمان كارهاي زيادي براي انجام دادن مانده كه وقتش را پر كرده،خود هم حسابي درگير كارهايم بودم وچند روز بود كه اصلا ازش خبر نداشتم وبراي ديدنش به خانه شان رفتم كه پدر ومادرش گفند به خانه يكي از دوستانش رفته و تا شب برنمي گرد.خيلي تعجب كردم چون قبلا پيش نيامده بود كه مهربان شب را بيرون از خانه بماند،فرداي ان روز باز وقتي از پدر ومادرش جواب سربالا شنيدم سراغش را از همه دوستانش گرفتم و هر جا كه فكرميكردم ممكنه رفته باشد سر زدم ولي بي فايده بود .
     
  9. Moh4m4d

    Moh4m4d ,,, " م " مثل محمد !

    167
    86
    239
    وقتي از پيدا كردنش نااميد شدم و دوباره سراغ پدر و مادرش رفتم وبا التماس خواستم كه بگويند چرا مهربان خود را از من پنهان ميكند،پدر مهربان كه در ين روزها انگار شكسته تر شده بود در حالي كه قطره اشكي چشمهايش را مرطوب كرده بود از من خواست كه مهربان را براي هميشه فراموش كنم و گفت كه او عاشق سروش شده وبا هم از ايران خارج شده اند.
    از شنيدن اين خبر شوكه شدم و براي مدتها كارم را فراموش كردم ولي به كمك خانواده ام كم كم به خود امدم و سعي كردم هميشه خيانت مهربان را به ياد اورم تا بتوانم به جاي عشق او كينه را در قلبم بكارم ولي مدتها طول كشيد تا توانستم فراموشش كنم اما ديگر نتوانستم به هيچ زني اعتماد كنم.
    به سويم برگشت وگفت:
    -ناراحتت كردم؟
    -ناراحت شدم ولي از اين خوشحالم كه با من درد و دل كردي،سينا جان اين را بدان او لياقت تو را نداشت وچه بهتر كه زود خود را نشان داد.تو خيلي فرصت داري و با اون قلب مهربانت حتما روزي دوباره عاشق ميشوي و من به تو اطمينان ميدهم كه همه زنها مثل هم نيستند.
    -افاق از همان روزي كه تو را ديدم نظرم نسبت به همه زنها عوض شد.
    با اين حرفش دلم را لرزاند،پس براي اينكه ديگر ادامه ندهد گفتم:
    -بهتره برگرديم چون خيلي دير وقته.
    باز در سكوت تا ويلا امديم،وقتي شب به خير گفتم وخواستم به طرف پله ها بروم گفت:
    -افاق شايد الان با اين مشكلاتي كه داري وقت مناسبي نباشه ولي مي خوام بدوني كه من زن زندگيم رو پيدا كردم من تو را پيدا كرده ام واگر منو قبول داشته باشي قول ميدهم هميشه پشتيبانت باشم ونگذارم هيچ كس به تو گزندي بزند.قول مي دهم انقدر به تو محبت كنم كه روزي عاشقم شوي،درباره من فكر كن.
    بعد شب به خير گفت و به طرف اتاقش رفت از حرف هاي سينا شوكه شده بودم وبه زور خودم را به اتاقم رساندم.نميدانم چرا دلم مي خواست ساعتها گريه كنم ولي از ترس اينكه هم اتاقي خو را بيدار كنم قرص خوابي خوردم ودراز كشيدم وانقدر به سينا فكر كردم كه خوابم برد.
    صبح وقتي از خواب بيدار شدم خورشيد را در وسط اسمان ديدم،زود از جاي بلند شدم ودوشي گرفتم و لباس پوشيدم وبه طبقه پايين رفتم ولي هر جا را نگاه كردم كسي را نديدم وبا خود فكر كردم يعني كجا هستند وچرا مرا بيدار نكردند.
    به اشپزخانه رفتم وبه احمد اقا سلام كردم در حالي كه ميخنديد جواب سلامم را داد وگفت:
    -خانم همه بيدار شدند به غير از شما،فكر كردم واقعا پنهاني فرار كرديد،وقتي از اقا پرسيدم گفت:
    -ديشب دير خوابيديد هنوز خواب هستيد.
    در حالي كه از حرف احمد اقا خنده ام گرفته بود گفتم:
    -عجب افتضاحي شد،من مهماندار بودم اما بعد از همه بيدار شدم.
    -خانم ناراحت نباشيد از خود اقا دستور غذا را گرفتم.
    بعد صندلي را از پشت ميز بيرون كشيد وگفت:
    -بفرماييد بنشينيد تا صبحانه را بياورم.
    -نه احمد اقا الان نزديك ظهره.
    ليواني شير جلويم نهاد وگفت:
    -اين شير را با كمي كيك بخوريد تا مهمانها برگردند.
    -در حالي كه شير را ميخوردم پرسيدم:
     
  10. Moh4m4d

    Moh4m4d ,,, " م " مثل محمد !

    167
    86
    239
    -حالا كجا هستند؟
    -همه با هم رفتند بيرون واقا هم سفارش كرد شما را بيدار نكنم.
    تشكر كردم و بلند شدم وگفتم:
    -احمد اقا پس من به ساحل مي روم وتا انها برگردند كمي قدم ميزنم.
    ساعتي را كنار ساحل نشستم وهمين طور كه به امواج چشم دوخته بودم به حرف هاي سينا فكر مي كردم،ميدانستم كه منها سينا ميتواند در برابر اميد از من حمايت كند در اين مدت با اخلاق سينا خوب اشنا شده بودم وتنها راه فرار از عشق اميد را ازدواج با سينا ميديدم،ولي لحظه اي كه چهره مهربان سينا در نظرم امد از فكر خود بدم امد من نبايد از او به عنوان پلي براي عبور از اميد استفاده مي كردم در حالي كه فقط دوستش داشتم او لايق ان بود كه همسرش عاشقش باشد،اگر اين كار را مي كردم ديگر چه تفاوتي بين من ومهربان وجود داشت در صورتي كه به او گفته بودم همه زنها مثل هم نيستند.
    بعد به عشق خود فكر كردم كه هيچ اميدي در ان نبود،يك عشق بيهوده ،واقعا احساس بد بختي ميكردم،شايد اگر قلبم چنين اسير اميد نبود راحتتر مي توانستم به سوي سينا بروم وهم خودم را از اين برزخ نجات دهم وهم مرهمي بر قلب شكست خورده سينا باشم.
    از فكر اينكه سينا در مقابل جواب ردم ناراحت شود حس بدي داشتم،وقتي محبت و دل نگرانيش را نسبت به خود ياد اوردم خود را ادمي ناسپاس ديدم كه ناجي خود را با قساوت عذاب مي دهد،دچار پوچي شده بودم و دوست نداشتم ديگر زنده بمانم.
    وقتي به خود امدم در دريا بودم وحس مي كردم او مرا به خود مي خواند،هر چه جلوتر مي رفتم بيشتر چهره سيناي مهربان در نظرم مي امد ولي نميتوانستم جوابگوي احساسش باشم همچنين چهره اميد نا مهربان كه با قساوت تمام به وجودم چنگ انداخته بود و قلبم را شكسته بود وازارم مي داد،طوريكه ياس ونا اميدي تمام وجودم را گرفته بود وبا خود تكرار مي كردم كه ادامه زندگي بيهوده است و همچنان پيش مي رفتم وخود را به دست امواج پر فروغ مي سپردم با ينكه صداي سينا در گوشم زنگ مي زد ومرا به نام صدا ميزد در حالي كه نفسي برايم نمانده بود گفتم خداحافظ سيناي مهربان كه هنوز مرا به زندگي فرا مي خواني و خداحافظ اميد كه از روز اول قلب عاشقم را به بازي گرفتي وبا غرورت ان را شكستي.
    وقتي چشمانم را باز كردم از ديدن سينا و شيوا و رضا واميد كه دراطرافم بودند متعجب بودم كه سينا فرياد زد:
    -چرا افاق؟چرا اين كار را كردي؟
    در حالي كه اشك چشمان مهربانش را پر كرده بود بلند شد ورويش را برگرداند.شيوا هم در حالي كه گريه مي كرد پرسيد:
    -حالت خوبه افاق جان؟
    سرم را تكان دادم وبا صدايي كه به زحمت از گلويم خارج ميشد گفتم
    -بله
    رضا- واقعا كه افاق از تو انتظار نداشتم،تو براي من يكي هميشه الگوي مقاومت در برابر مشكلات بودي حالا چرا اينطور احمقانه رفتار كردي؟
    -رضا حالا موقع اين حرفا نيست كمك كن افاق را به ويلا ببريم.
    در همان زمان نگاهم به اميد افتاد كه در نگاهش وحشت موج ميزد وهمانطور ساكت ايستاده بود،به كمك رضا وشيوا به ويلا رفتم و وقتي ديدم كسي نيست خوشحال شدم چون در تمام طو راه فكر ميكردم با چه رويي به بقيه نگاه كنم.با كمك شيوا به اتاقشان رفتم وپس از تعويض لباس روي تخت دراز كشيدم وچشمانم را بستم وبه خواب رفتم وقتي چشمانم را باز كردم شيوا را ديدم كه با نگراني نگاهم ميكند.
    لبخندي زدم وگفتم:
    -ببخش شيوا جان،نگرانت كردم اين مدت خيلي تحت فشار بودم،از يكسو ازارهاي اميد وعشقي كه از او به دل دارم واز سوي ديگر سينا كه فكر كردم من باعث شدم كه احساسش به بازي گرفته شود.
    اهي كشيد وگفت:
    -اگر حالت خوبه بهتره بلند بشي، بچه ها برگشته اند.
    وقتي با هم پيش بچه ها رفتيم سعي كردم به اتفاق ان روز فكر نكنم وتمام مدت بعد از شام را بين بچه ها گشتم وبا همه انها خوش وبش مي كردم واز نگاه متعجب سينا وشيوا ورضا مي گريختم،به اميد اصلا فكر نمي كردم.بعد از شام شيلا گفت:
    -اقا سينا گيتارتان را برداريد برويم به ساحل.
    بعد بقيه بچه ها هم اصرار كردند اما من خسته بودن را بهانه كردم چون ديگر توان ديدن ساحل ودريا را نداشتم،بعد از رفتن همه به حياط رفتم وروي تابي كه كنار استخر بود نشستم به خود فكر مي كردم كه يك دفعه متوجه شدم اميد كنارم نشست وبا عصبانيت گفت:
    -افاق توضيح بده
    خودم را به ندانستن زدم وگفتم:
    -متوجه نميشم.
    -بسه افاق در اين مدت به اندازه كافي حرص خوردم وديگه طاقت ندارم،براي چي اين كار را كردي؟
    همچنان ساكت ماندم چطور مي توانستم برايش توضيح دهم،بعد از مدتي كه از حرف زدن من نااميد شد گفت:
    -خوب تو چيزي نگو بگذار من حرف بزنم.من قبول كردم كه تو شكست خوردي چون تنها از يك ادم شكست خورده چنين عملي بر مي ايد پس بازي ديگه به نفع من تمام شد واز اين لحظه نه من به تو مي انديشم نه تو به من.
    درست همان نتيجه اي را كه انتظار داشتم،يعني انقدر تو ر درمانده كردم كه فهميدي ياراي مقابله با مرا نداري و تصميم گرفتي خودت را بكشي.
    نتوانستم تحمل كنم وفرياد زدم:
    -من به خاطر شكست از تو اين كار را نكردم.
    با پوزخند گفت:
    -افاق بسه ديگه بازي تمام شد،ديگه نمي خواهد از خودت دفاع كني چون با اين كارت حقارت خود را نشان مي دهي.راستش من درباره تو اشتباه كردم و فكر نمي كردم اينطور در مقابل شكست حقير وناچيز مي شوي،حالم ازت به هم مي خورد.
    -خفه شو،حقير وناچيز تويي نه من.اگر من اين كار را كردم به خاطر انسان بيگناهي بود كه وسط اين بازي احساساتش به بازي گرفته شد،بله از خودم بدم امد چون خود را زن كثيفي ديدم كه براي انتقام از تو از سينا استفاده كردم واصلا متوجه نبودم كه ممكن است در اين وسط از توجهي كه به او نشان مي دهم به من علاقمند شود،حالا پاشو گورت را گم كن.