1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

رمان شطرنج عشق

شروع موضوع توسط Moh4m4d ‏Feb 15, 2014 در انجمن داستان و رمان

  1. Moh4m4d

    Moh4m4d ,,, " م " مثل محمد !

    167
    86
    239
    همچنانچه اشک می ریختم گفتم:
    -بله.
    لبخند زیبایی زد و چشمانش را برای همیشه بست، مرگ برای او عین زندگی و زندگی برای من عین مرگ بود تا مراسمش را آنطور که شایسته بود انجام دادم البته خانواده ام در این مدت یک لحظع تنهایم نگذاشتند ولی چه فایده چون اگر دنیایی را در کنار خود می دیدم با تنها بودم فقط توانستم چند هفته را در خانه رویاهایم بمانم، خانه ای که آرامش را در آن یافته بودم، خانه ای که شاهد زیبایی عشق مردمی بود که سال ها به همسر و فرزندش داشت. پدر بیشتر اجازه ماندن به من نداد و مرا به اجبار به اتاقم آورد،اتاقی که در این چند ماه مانند قفس شده و روز به روز دیوارهایش به سویم می آید طوریکه احساس می کنم دیگر هوایی در این قفس برایم نمانده. حالا به تو فکر می کنم میلادم، به توکه خیلی از شب ها از صدای گریه ات از خواب بیدار می شدم و وقتی آرام در اتاقت را باز می کردم تو را در کنار عکس همسر و دخترت در حالی که شمعی افروخته بودی و ضجه می زدی می دیدم ولی حالا از من می خواهی که زندگی کنم. این چه حکمتی است نمی دانم ولی تورا آنقدر دوست دارم که حس می کنم توانی به پاهایم برگشته تا بلند شوم و به سوی زندی خود بروم باید مانند تو خود را در کار غرق کنم و به تحصیلاتم ادامه دهم، آنقدر ذهنم را پرکنم که شاید یتوانم حتی لحظه های خوب زیستنم را فراموش کنم ولی همیشه بدان با تو عضق به فرزند وفادار به عش را آموختم و با درس تو صبر و تحمل را ازبرشدم و حالا با سفارش تو به سوی زندگی برمی گردم پس برایم دعا کن.
    امروز روز تولد عزیزی است تولد پسرک موچک و زیبایی ، انقدر زیبا که از دیدنش سیر نمی شوم. وقتی پیش آذین بودم و کودکش را اوردند و آذین با عشق او را بغل کرد و بویید و بوسید غرق لذت شدم و در دل گفتم چقدر تورا دوست دارم آذین ، روزی فکر می کردم که به خاطر تو باید دوزخ را تجریه کنم ولی به مدت دوسال در بهشت زندگی کردم. با یاد ان روزها لبخد به لبم آمد و به سوی آذین رفتم و پیشانیش را بوسیدم و به او و همسرش فریبرز که عاشقانه به همسر و فرزندش نگاه می کرد تبریک گفتم و بعد از خداحافظی، آرام از آنجا بیروم آمدم تا خانه به یاد میلاد اشک ریختم که اگر الان در کنارم بود آرامش داشتم با اینکه محبتش همیشه پدارنه بود. حالا هم پدر تا می تواند به من محبت می کند ولی همیشه احساس می کنم که بین محبت تو و پدر خیلی تفاوت است، پدرم از روی غریزه پدارنه مرا دوست دارد ولی محبت تو نشأت گرفته از قلب مهربانت بود. مبلاد جان خوشحالم چون به آخرین وصیتت عمل کردم و حدود یه ماه است که به کاری در شرکتی مشغول هستم و چنان به پشتکار کار می کنم که در عرض این سه ماه توانسته ام خودی نشان دهم، آنقدر که تمام پروژه های ساختمانی حساسشان را به من محول می کنند و دیگر آنکه توانستم بفهمم با خانه و بقیه اموالی که برایم گذاشته بودی چه کنم، همه را وقف کردم، خانه ات را هم خانه سالمندان کردم و بقیه اموال را هم به طریق دیگر به مستمندان بخسیدم چون باید همانطور که خودت باعث خوشحالی و ارامش بودی اموالت هم باعث خوشحالی و آرامش مستمندان می شد.
    امروز شهروز را به اتاقم اورده بودم، با اینکه یه ماه از تولیدش می گذرد اما چنان خوشگل و تپل شده که وقتی می بینمش حاضر نیستم ثانیه ای اورا به کسی بدهم. وقتی که از سرکار به خانه آمدم صدار مادر را شنیدم که گفت:
    -بیا ببین کی آمده، آذین وشهروز.
    با شوق به طرف مادر رفتم و شهروز را گرفتم و غرق بوسه کردم و با خود به اتاقم آوردم و انقدر باهاش بازی کردم که حس کردم خسته و گرسنه شده، برای همین پایین رفتم و در حالی که اورا به آذین می دادم گفتم :
    -گرسنه است.
    آذیم خندید و اورا گرفت و در حالی که شیرش می داد از مادر پرسید:
    -چطور یکدفعه بیخبر برگشت؟
    مادر شانه ای بالا انداخت و گفت:
    -نمی دانم مادر فقط وقتی خانم محمودی تلفن کرد و برای شب جمعه ما را دعوت کرد، گفت که انید برگشته برای همین همه را برای پنجشنبه شب دعوت کرده.
    با دستی که تکانم می داد به خود آمدم و مادر را متعجب دیدم که می پرسید:
    -آفاق چی شده، چرا اینقدر رنگت پریده؟
    آذین دستپاچه خدیجه خانم را صدا زد وگفت:
    -بی زحمت یک لیوان آب قند بیاورید.
    مادر کمک کرد که بنشینم پس از خوردن آب قند در حالی که به مادر و اذین نگاه می کردم که با چشمانی نگران نگاهم می کردند، گفتم:
    -امروز خیلی در شرکت خسته شدم و بعد هم با شهروز بازی کردم، فک رکنم فشارم افتاده بود اما حالا حس می کنم که بهترم.
    مادر آهی کشید و گفت:
    -تو آخر خودت را با این همه کار به کشتن می دهی.
    بعد از مدتی که مطمئن شدند حالم خوبه، آذین از مادر پرسید:
    -راستی زنش هم همراهشه؟
     
  2. Moh4m4d

    Moh4m4d ,,, " م " مثل محمد !

    167
    86
    239
    -نمی دونم.
    -تا کی اینجاست.
    از سوال های آذین دچار دلشوره شدم و با نگرانی نگاهش کردم و با خود فکر کردم یعنی هنووز امید دوست داره که باز صدای مادر را شنیدم که گفت:
    -اونم نمی دونم، پس فردا شب که رفتیم می فهمیم.
    حالا نیمه شب است و بعد از چند سال باز از اینکه امید را در نزدیکی خود حس می کنم وحشت کرده ام، خدایا کمکم کن چون خودت می دانی من دیگر خسته تر از آنم که بتوانم حرکاتش را تحمل کنم.
    امروز قبل از اینکه پدر و مادرم بیدار شوند از خانه بیرون آمدم و مدتی را با اتومبیلم در خیابان های اطرف محل کارم دور زدم تا ساعت کاریم شروع شود، قصد داشتم خودم را چنان مشغول کنم که حتی فرصتی نیابم به امید فکر کنم چون حالا فهمیده ام چقدر تا به حال ناشکر بوده ام و قدر لحظات بدون دلشوره و نگرانی که می گذراندم را ندانسته ام. دو شب استکه تا وارد اتاق خوابم می شوم فوری قرص خواب آوری می خورم تا کمتر به ایمد فکر کنم، چون دیگر می دانم روحیه گذشته را ندارم و تازه چند ماهی است که با کارکردن توانسته ام از افسردگی خود را نجات دهم. پس باید از این به بعد ساعات کاری خود را افزایش دهم. در همین افکار بودم که تلفن زنگ زد، وقتی صدای مادر را شنیدم آهی کشیدم چون می دانستم چه می خواهد بگوید.
    -افاق ، مگه می خواستی کله پاچه بخوری که صبح به اون زودی از خونه رفتی. من زود بلند شدم که درباره مهمانی امشب به تو سفارش کنم ولی وقتی آمدم اتاقت نبودی، تو کی رفتی؟
    -مادر، امروز کارم خیلی زیاده برای همین زود آمدم.
    - عصر قبل از اینکه شب بشه برگرد چون امشب باید برویم منزل آقای محمودی
    -مادر ببخشید ولی من نمی توانم بیایم چون تا دیروقت اینجا هستم و از هفته پیش هم به شیوا قول دادم برم خونشون و اونهم به خاطر من از خیلی از دوستانمان دعوت کرده، پس از طرف من معذرت خواهی کنید.
    مادر باز می خواست شروع کند که به اصرار گفتم:
    -مادر جان معذرت می خواهم امان من الان باید برم جلسه دارم، فعلا ً خداحافظ.
    تماس را قطع کردم و نفس راحتی کشیدم و خود به خود لبخند زدم و با خود گفتم، از این یکی که فرار کردم ولی باید یک فکر اساسی کنم البته باید بفهمم امید تا کی اینجا می ماند. تا غروب کار کردم و بعد به منزل شیوا رفتم، شیوا در حالی که خیلی تعجب کرده بود پرسید:
    -پی شده خانم ایندفعه بدون ناز کردن اومدی خونه ما؟
    خندیدم و گفتم:
    -به خاطر ترس، فرار کردم اودم خونتون.
    با دست به شانه ام زد و گفن:
    -می دونستم که همین جوری پا نمشی بیایی، بیا بنشین تا من چای میریزیم بگو ببینم کی دنبالت کرده؟
    در حالی که با هم وارد آشپزخانه می شدیم روی صندلی پشت میز نشستم و گفتم : امید.
    با تعجب برگشت و بدون اینکه چای بریزد پرسید:
    -امید؟ مگه اون برگشته؟
    -بله متأسفانه، نمی دانم چرا و تا کی می مونه.
    کمی فکر کرد و بعد پرسید:
    -خوب حالا تو چرا ترسیدی، تو به خاطر خواهرت باهاش بد بودی که اونم دیگه شوهر کرد پس حالا دیگه از چی می ترسی یعنی ممکنه آذین دوباره فیلش یاد هندوستان کنه؟
    -نه به خاطر آذین نمی ترسم، می دونی من به خاطر آذین خیلی باهاش درگیر شدم و حالا می ترسم که هنوز یادش نرفته باشه.
    در حالی که بلند می شد گفت:
    -بیخودی می ترسی، می دونی چند سال گذشته حالا شاید بچه اش بزرگ دشه باشد و اصلا ً تو را یادش نباشه.
    بعد چای را جلویم گذاشت و گفت:
    -بخور تا سرد نشده، امشب یک شام خوشمزه دارم و الانه که دیگه رضا هم بیاد.
    در حالی که چای را می خوردم با خود فکر کردم یعنی واقعا ً می شهرک صنعتی شهید سلیمی که امید مرا فراموش کرده باشه و بعد فکر کردم یعنی زنش چه شکلی است که با صدای در به خود آمدم. وقتی رضا مرادید خیلی خوشحال شد و گفت:
    -چه عجب یاد فقیر فقرا افتادی،امروز عجب روزیست چون اول صبحی امید امد و حالا همتو.
    آنقدر تعجب کردم که حتی یادم رفت جواب سلامش را بدهم، صادی شیوا بلند شد و پرسید: امید اومده بود پیش تو چکار؟
    -چه میدونم خودش گفت که می خواسته به دوستان قدیمیش سربزنه حتی وقتی پرسیدم از کجا آدرس محل کارم را داشتی، خندید و گفت « درسته اینجا نبودم ولی از حال همه شما باخبر بودم» راستش هر کاری کردم آخر نفهمیدم که از کجا فهمیده.
    وقتی رضا برای تعویض لباس از آشپزخانه بیرون رفت، شیوا با صدای بلند خندید و گفت:
    -ما را بگو او رضا را فراموش نکرده تازه آدرس محل کارش را هم می دونسته در حالی که ما فکر کردیم تورا فراموش کرده پس دیگه مطمئن باش که می آد سراغت.
    -ترا به خدا بش کن شیوا، من همینطوری هم دارم از ترس می میرم دیگه احتیاج نیست تو بیشترش کنی.
    -دست بردار مگه اون کیه یا چه کاری از دستش برمی آد، پاشو خودت را جمع وجور کن که قیافت حسابی خنده دار شده انگاز عزرائیل قرار بیاد سراغش، محلش نده خودش خسته می شه می ره .
    در دل گفتم حق داری این حرف را بزنی تو که امید را نمی شناسی حتما ً فهمیده میلاد از دنیا رفته خواب و خیال تازه ای برایم دیده، بعد فکر کردم اگر خواب و خیالش مثل میلاد باشه که ضرری نداره پس چرا اینقدر خود را باختم، بذار هر غلطی می خواد بکنه.
    بعد از شام به شیوا گفتم :
    -من اصلا ً حوصله رفتن به خونه رو ندارم، میرم بخوابم ساعت یازده یا دوازده به ماردم تلفن کن و بگو خسته بودم و خوابیدم و فردا می آم خونه.
    صبح وقتی بیدار شدم و به خانه رفتم مادر اول کم غر زد ولی کم کم فراموش کرد، خیلی دلم می خواست از امید بپرسم ولی نمی دانستم چطور شروع کنم که مادرم گفت:
    -دیشب امید سراغت را می گرفت، نمی دونم از کجا فهمیده بود که تو چند ماه تو خونه بستری بودی شاید مادرش گفته.
    -همسرش چطور بود؟
    خندید و گفت:
    -کدوم زن آقا گفت بعد از چند ماه که نامزد بودیم فهمیدم سارا به دردم نمی خوره و از خیر ازدواج گذشتم ولی به بابا سفارش کردم به همه بگوید زن گرفتم چون حوصله نداشتم مادر هر دقیقه زنگ بزنه و یکی را بهم پیشنهاد کنه.
    -حالا کی برمیگرده؟
    -اون دیگه برنمی گرده، می گفت خسته شده ام و آمدم که بمونم می دونیآفاق فکر کنم کمی قاطی کرده.
    در حالی که از فکر ماد خنده ام گرفته بود پرسیدم :
     
  3. Moh4m4d

    Moh4m4d ,,, " م " مثل محمد !

    167
    86
    239
    - چرا؟
    - نمي دونم يه حرف هايي بهم زد كه سر در نياوردم و و قتي گفتم چرا بر نمي گردي، گفت خانم صادقي من سال هاست كه به بازي شطرنج علاقه دارم اما هر چي اونجا گشتم يك همبازي خوب پيدا نكردم و ديدم ديگه وقتشه كه بيام ايران، مي دانيد هيچكس نمي تواند مثل ايراني هاي خودمان شطرنج بازي كند.
    هر كلمه اي كه مادرم مي گفت احساس مي كردم بند بند وجودم را مي كشند و حتي احساس درد مي كردم. هنوز حرف مادر كاملاً تمام نشده بود كه با ناله گفتم:
    - واي چقدر بدنم درد مي كنه.
    مادرم با تعجب نگاهم كرد و گفت:
    - تو كه تا حالا خوب بودي؟
    ولي از حالت نگرانش دانستم حالم بدتر از آن است كه فكر مي كنم، مادرم فوري پدرم را صدا زد و به كمك پدرم به اتاقم آمدم و بعد از خوردن يك مسكن و آرام بخش در تختم دراز كشيدم و هنوز به پيغام اميد فكر مي كنم بايد كاري مي كردم در اين چند سال تازه معني آرامش را فهميده ام و ديگر نمي خواهم اميد دوباره باعث بهم خوردن آرامشم شود، در حالي كه پلك هايم سنگين مي شود به اميد فكر مي كنم و به لذت بازي كردن با او.
    امروز در اتاقم سخت مشغول كار بودم، بعد از چند روز دل نگراني متوجه شدم كه اميد واقعاً مرا فراموش كرده چون حدود يك ماهي از برگشتن او مي گذشت بدون اينكه تلاشي براي ديدن من بكند حتي هفته پيش كه مادر به مناسبت برگشت اميد همه را دعوت كرده بود او در مهماني شركت نكرد و مادرش گفت كمي كسالت داشت و از طرف او عذر خواهي كرد.
    از همان روز حس كردم كه حالم خوب شده است و ديگر مي توانم مثل قديم به سر كار خود برگردم چون بعد از شنيدن پيغامي كه به وسيله مادرم برايم فرستاده بود چنان ترسيدم كه تا يك هفته اصلاً به سر كار نرفتم ولي با تلفن هاي مكرري كه از طرف رئيس شركت مي شد براي تمام كردن نقشه اي كه در دست داشتم به شركت برگشتم، البته نه مثل قبل فقط چند ساعتي براي مشاوره و تحويل قسمتي از كارم مي رفتم و زود به خانه برمي گشتم و اكثراً كارهايم را در خانه انجام مي دادم. دلم مي خواست با كار زياد خود را از فكر اميد نجات دهم، پيشرفتم بيشتر شده بود و به همين دليل ديگر رئيسم ايرادي نمي گرفت ولي وقتي اميد حتي در ميهماني منزلمان شركت نكرد تمام وسايلم را به اتاقم در شركت برگرداندم. امروز هم طبق معمول از صبح زود مشغول بودم كه صداي در بر خواست، طرحي را كه انجام مي دادم آنقدر احتياج به دقت داشت كه بدون اينكه سرم را بلند كنم گفتم بفرماييد و بعد همانطور كه مشغول بودم منتظر ماندم بدانم چكارم دارند اما وقتي هيچ صدايي نيامد از بوي ادكلن خوشبويي كه برايم تازگي داشت سرم را خود به خود بلند كردم و اميد را ديدم كه با دقت نگاهم مي كند، از پشت ميز نقشه كشي بلند شدم آنقدر غافلگير شده بودم كه حتي سلام هم نكردم و همانطور به او خيره ماندم. بالاخره بعد از لحظاتي به خود آمدم و چشم از آن جنگل سبز بر گرفتم و گفتم:
    - سلام اميد خوش آمدي، بيا بشين.
    در حالي كه مي نشستم با خود فكر كردم قدرت اينطور خونسردانه برخورد كردن با او را از كجا آورده ام كه با صداي او دوباره نگاهم به سويش پرواز كرد، احساس مي كردم مانند خاك تشنه اي كه سال ها آب به خود نديده به آسمان چشمانش خيره شد و منتظر بارشم. با خودم گفتم خدايا، اين عطش براي چيست كه ديدم ابروهايش را بهم آورد و پرسيد:
    - چي گفتي آفاق، درست شنيدم گفتي اين عطش براي چيست؛ آره؟
     
  4. Moh4m4d

    Moh4m4d ,,, " م " مثل محمد !

    167
    86
    239
    خود به خود سرم را به علامت مثبت تكان دادم، از اينكه فكرم را بلند گفته بودم هنوز شوكه بودم كه دوباره گفت:
    - خب شايد امروز يك غذايي خورده اي كه برايت عطش آورده.
    بعد با صداي بلند خنديد و گفت:
    - ببين بعد از چند سال كه همديگر را ديديم به جاي احوال پرسي داريم درباره عطش تو صحبت مي كنيم.
    مرتب با خود تكرار مي كردم مسلط باش، مسط باش آفاق، نفس بلندي كشيدم و گفتم:
    - اين چند سال چطور گذشت اونجا راحت بودي، شنيده ام كه دختر عمويت را هم نگرفته اي يعني در تمام دنيا فقط همان پريسا براي تو مناسب بود.
    - آفاق انتظار نداشتم كه حمله را به اين زودي آغاز كني هنوز يك ربع نشده كه همديگر را ديده ايم و تو يكدفعه در برابرم موضع گرفتي، حالا كه خودت دوست داري باشه ولي امروز نه چون دوست دارم حرف هاي قشنگ به تو بزنم.
    پوزخندي زدم . پرسيدم"
    - حرف هاي قشنگ اونهم از تو، بهتر است اين مزخرفات را براي خودت نگه داري.
    - ولي من فكر مي كنم تو مي خواهي مرا عصباني كني تا زودتر از اينجا بروم اما نمي تواني چون از اين لحظه تا آخر شب وقتت مال من است.
    بلند شدم و در حالي كه به طرف ميز نقشه كشي ام مي رفتم گفتم:
    - بيخود از اين وعده ها به خودت نده، من خيلي كار عقب افتاده دارم كه بايد انجام دهم
    - بله اطلاع دارم كه از ترس من خودت را در خانه زنداني كرده بودي و تا مطمئن نشدي كه سراغت نمي آيم از خانه بيرون نيامدي ولي تو كه در همان خانه كارهايت را خوب انجام داده اي پس الكي براي اينكه منو از سر خودت باز كني بهانه نياور. من از چيزهايي خبر دارم كه اگر بگم از تعجب خشكت مي زنه پس بهتر است زودتر آماده بشي و با اون تلفن مرخصي امروزت را رديف كني، اميدوارم كه روحيات مرا فراموش نكرده باشي.
    در حالي كه مستأصل نگاهش مي كردم با خود گفتم هيچ فرقي نكرده، به طرف تلفن رفتم و مرخصي گرفتم و مانند يك كودك حرف گوش كن به دنبالش راه افتادم. وقتي از شركت بيرون آمديم، دستش را به طرفم دراز كرد و گفت:
    - كليد اتومبيلت را بده.
    از توي كيفم كليد را در آوردم و در همان حال فكر كردم خوبه مي خواد خودش رانندگي كنه چون منكه با اين حالم اصلاً حوصله رانندگي را ندارم. كليد را به دستش دادم ديدم به كسي علامت داد و آقايي به طرفمان آمد، كليد را به او داد و گفت:
    - اتومبيل خانم مهندس را ببر به منزلشان و بگو به مأموريت رفته و تا شب بر نمي گرده.
    همچنان كه از تعجب دهانم باز بود و به حركات او نگاه مي كردم گفتم:
    - تو چه خيالي داري؟
    همان لحظه در اتومبيلش را برايم باز كرد و اشاره كرد كه بنشينم و بعد اتومبيل را دور زد و خودش پشت رل نشست و در حالي كه اتومبيل را به حركت در مي آورد، برگشت و با لبخند گفت:
    - خيال دارم امروز را با آفاق باشم و لحظه هاي خوبي را با او بگذرانم، باشه؟
    - لحظات خوب آن هم من و تو، فكر كنم دچار فراموشي شده اي چون تا حالا ما هر وقت بهم رسيديم حرف از تحقير كردن و تهديد و توهين بوده و فقط قدرتمان را بهم نشان داده ايم و تو حالا مي خواهي خوش بگذراني آن هم با من، لطفاً نگه دار چون اشتباه گرفته اي.
    به چشمانم نگاه كرد و گفت:
    - خواهش مي كنم آفاق همين يك روز آتش بس بده، دلم مي خواهد حسابي از اين مدت كه همديگررا نديديم حرف بزنيم و درباره اتفاق هايي كه افتاده مثل دو تا دوست صحبت كنيم.
    - آفاق با توام قبول مي كني؟
     
  5. Moh4m4d

    Moh4m4d ,,, " م " مثل محمد !

    167
    86
    239
    بعد از لحظه اي گفت:
    - آفاق ترا به خدا بس كن هنوز تو حالت شوكي، بابا باور كن من يك روي ديگه هم دارم كه تا حالا فقط تو آن را نديده بودي و امروز مي خواهم همانطور كه با بقيه هستم با تو هم باشم ، اينكه اينقدر تعجب نداره عزيزم.
    با چشماني خندان منتظر جوابم ماند، در حالي كه از طرز حرف زدنش احساس كردم چيزي در قلبم فرو ريخت گفتم:
    - باشه بذار ما هم آرزو به دل نمانيم و بدانيم اين اميدي كه همه مي گويند مهربان و خوشرو هست چه شكليه، ولي نمي ترسي بد عادت شوم و ازت خوشم بياد و آنوقت من هم به صف عاشقانت بپيوندم.
    با خواهش گفت:
    - آفاق فقط همين امروز را با هم اينجوري حرف نزنيم، تو فكر كن اصلاً من كسي ديگر هستم مثلاً رضا يا اون پرويز كه باهاش اونجوري مي خنديدي يا چه مي دانم همين همكاراي شركت كه سخت طرفدار خودت كردي و اكثرشون را به جمع خاطر خواهانت در آوردي.
    - ببين اميد، تو خودت هم نمي تواني با من مثل بقيه صحبت كني حتي حالا كه اصرار داري مثل بقيه باشيم با حرف هات به من توهين مي كني، من كي خاطرخواه در شركت داشتم كه خودم خبر ندارم.
    گفت كه تو از خيلي چيزها خبر نداري و بعد افزود بگذريم با اينكه به قول خودت سخته ولي بذار اينجا شروع كنيم و بعد در حالي كه صدايش را نازك كرده بود با تمسخر گفت:
    - از لحظه اي كه به ميلاد گفتي دوست دارم خانه جديدم را زودتر ببينم.
    وقتي اسم ميلاد را آورد ديگر نتوانستم جلوي خود را بگيرم، در حالي كه اشك مي ريختم از روي تخت بلند شدم و فرياد زدم:
    - اميد اگر بخواهي يكدفعه ديگه اسم ميلاد را به زبون بياوري و او را هم به تمسخر بگيري به خداي يگانه قسم كه خودم تو را مي كشم، تو حتي لياقت نداري اسم او را به زبان بياوري چه برسه كه بخواهي درباره ي او حرف بزني. در آن دو سال من از خانواده خود كه آنقدر دوستشان داشتم بريدم چون فقط مي دانستم از ميلاد خوششان نمي آيد حالا مگه از روي نعش من رد شوي كه بتواني اسم او را به زبان بياوري.
    در حالي كه هق هق گريه ام تواني برايم نگذاشته بود به سمت پايين كوه مي دويدم و همچنان زار مي زدم كه ديدم اميد به دنبالم مي آيد.
    - آفاق قول شرف مي دهم كه ديگر اسم او را نياورم، متأسفم نمي دانستم هنوز يادش تو را ناراحت مي كند.
    با فرياد گفتم:
    - اميد فقط اين را بدان ميلاد تنها مرد جوانمردي بود كه در دنيا وجود داشت، هيچ گاه خاطراتش را فراموش نمي كنم حتي تا لحظه مرگ. در ضمن هيج مردي نمي تواند به جايگاهي كه او در قلبم دارد نزديك شود، چه رسد كه جايش را بگيرد. از همين الان تا لحظه مرگ اگر توهيني به ميلاد بكني اگر نتوانم ترا بكشم حتم بدان خود را خواهم كشت.
    وقتي نگاهش كردم از ديدن اشك هايش متعجب شدم، وقتي ديد كه نگاهش مي كنم اشك هايش را پاك كرد و گفت:
    - آفاق، من اگه اونو آدم محترمي نمي دانستم كه تو را به او نمي سپردم و حالا از اين احساس تو نسبت به او دانستم همانطور كه فكر كردم بوده يا شايد هم برتر. راستش خيلي دوست دارم روزي زني برايم اينچنين فرياد بزند و اشك بريزد، ميلاد اگر زجر كشيد ولي داراي خوشبختي هايي بود كه كمتر كسي آنها را دارد.
    در همين حال غذايمان را آوردند كه هر دو در سكوت خورديم و اميد پس از پرداخت صورت حساب، دستش را دوباره به سويم گرفت و گفت:
    - پاشو تنبل يكم راه بريم.
    بدون گرفتن دستش بلند شدم، خنديد و گفت:
    - نه آفاق مثل دو تا دوست، الان بيشتر از نصف روز گذشته ولي ما هنوز نتوانستيم جمله اي حرف دوستانه بزنيم حداقل دستم را رد نمي كردي تا فكر كنم اولين قدم را برداشته ايم.
    - اميد جان حتماً كه نبايد دستت را بگيرم تا حس كنيم مثل دو دوست هستيم، همين گفتن اميد جان را اولين قدم از طرف من بدان.
    در همان حال با خود گفتم، منكه ديگه جرأت ندارم دستت را بگيرم.
    - آفاق در اين چند سال خيلي سختي كشيدم و از همه چيز دور شده بودم، از خانواده و دوستانم و همه اقوام. باور كن وقتي به طبيعت آنجا هم نگاه مي كردم دلم مي گرفت، با اينكه از اينجا خيلي قشنگتر بود ولي آدم هاش سرد و بي احساس بودند.
    خنديدم و پرسيدم:
    - حتي نسبت به تو؟ حتماً بي سليقه بودند.
    با صداي بلند خنديد و گفت:
     
  6. Moh4m4d

    Moh4m4d ,,, " م " مثل محمد !

    167
    86
    239
    به تو نمي توانم دروغ بگويم، دختر هاشون وقتي مرا مي ديدند اكثراً به طرفم جلب مي شدند و اوايل چون قيافه هاشون برام تازگي داشت خوشم مي آمد و من هم جواب رد نمي دادم ولي با هر كدومشون كه مدتي رفت و آمد مي كردم باور كن آفاق احساس بدي نسبت بهشون پيدا مي كردم و از حركاتشون بدم مي آمد. مي دوني وقتي فكر مي كردم كه ممكنه اين همسرم بشه و هميشه همين رفتار را داشته باشه حالا من با يا بقيه چندشم مي شد، البته نمي گويم كه جلف بودند چون اونهايي هم كه من احساس مي كردم جلف هستند از نظر خودشان خوب بودند يعني فرهنگشان همين بود. البته بودن اشخاصي كه همان رفتار از نظر من جلف را هم نداشتند و من تا روزي كه بيام باهاشون دوست بودم ولي فقط دوست، در اين چند سال هيچ كدومشون كه بتونه چند تا از خصوصياتي كه باعث لرزش قلبم بشه را نداشتند و اين شد كه به قول مادرم يالقوز برگشتم.
    هر دو به حرفش خنديدم و من پرسيدم:
    - پس دختر عمويت چي؟
    - اونكه قبل از اينكه برم مي دانستم نامزد داره و مدتي بعد هم ازدواج مي كنه، هنوز سه ماه از رفتنم نگذشته بود كه عروسي كرد و حالا يك دختر خوشگل داره و از زندگيش هم راضيه.
    - پس به من درباره ازدواجت دروغ گفتي؟
    - اونهم يك بازي بود ولي به خاطر آذين مجبور بودم، راستي آذين و شوهرش و اون پسر خوشگلش را ديدم و خيلي خوشحال شدم ولي مي داني وقتي شهروز را ديدم كه اونقدر بامزه و خوشگله يك لحظه حسرت خوردم چون شهروز مي تونست حالا بچه ي من باشه.
    با تعجب نگاهش كردم و گفتم:
    - اميد تو از اين احساس ها هم داري؟
    خنديد و گفت: چي شد، قرار بود كه امروز به عنوان دوست مرا فقط اميد جان صدا كني.
    خنديدم و گفتم: شدي عين بچه ها، باشه اميد جان از همين احساسي كه به شهروز گفتي برام حرف بزن چون خيلي مشتاق شنيدنم.
    - تو راستي راستي فكر مي كني من آدم نيستم، من هم عشق و تجربه كردم و بچه ها را هم دوست دارم و دلم مي خواد كه حداقل دو تا بچه داشته باشم.
    - اميد جان، تو گفتي عشق را تجربه كردي يعني هنوز پريسا را يادت نرفته.
    آهي كشيد و گفت: نه پريسا را يادم نرفته.
    با ناراحتي گفتم:
    - متأسفم، نمي دونستم اينقدر عاشقي.
    - اشتباه نكن، من اونو دوست داشتم و براي تكامل خود مناسب مي ديدم و تا حالا هم مثل او پيدا نكرده ام والا فوري باهاش ازدواج مي كردم ولي عاشق اون نبودم بلكه عاشق كسي بودم كه هيچ وقت مرا دوست نداشت.
    از تعجب بر جاي خود ماندم، برگشت و به دهان باز از تعجبم خنديد و گفت:
    - چرا اينقدر تعجب كردي؟
    - اون چه لعبتي بوده كه ترا نخواسته؟
    پوزخندي زد و پرسيد:
    - از نظر تو لعبت چيه؟
     
  7. Moh4m4d

    Moh4m4d ,,, " م " مثل محمد !

    167
    86
    239
    خوب با اين همه خاطرخواه كه تو داشتي و بدبختي كه من از دست يكي از اون خاطر خواهات كشيدم بايد بگويم بسيار زيبا، با تحصيلات بالا از خانواده بسيار متشخص و چه مي دونم هزار تا امتياز ديگه.
    - اشتباه مي كني من هميشه مورد توجه همه نبوده ام كه حالا حتماً يك همچين آدمي با اين مشخصات مرا نخواهد، مثلاً براي ثانيه اي مورد توجهت قرار داشته ام نه، چون از همان اول مورد نفرتت بودم و اگر علاقه اي به اينكه حرصت را در آورم نداشتم و به طرفت نمي آمدم صد سال حاضر نبودي مرا ببيني پس آفاق جان شايد خيلي امتياز داشته باشم ولي وقتي اون خصوصيتي را كه معشوقم مي خواست نداشتم از نظر خودم هيچي نيستم.
    هنوز غرق در گفته هايش بودم و راستش دلم يك جورهايي برايش مي سوخت، او را خيلي شبيه خود مي ديدم چون اكثر جوانهاي فاميل و دوست و آشنا توانسته بودند جفت خود را پيدا كنند ولي ما هر دو هنوز تنها بوديم. درسته دو موقعيت داشتم كه برايم مناسب بود ولي توجه آنها به من، مرا به سويشان كشيد نه اينكه خودم به سويشان جلب شوم.
    همانطور كه در فكر بودم صداي اميد را شنيدم و وقتي برگشتم ديدم او روي تختي نشسته و من بدون توجه دور شده ام، به سويش رفتم و وقتي به كنارش رسيدم و به چشمان منتظرش نگاه كردم و در يك لحظه برق آن نگاه مرا به خود گرفت و احساس كردم كه در آنها غرق شدم، در همان حال كه سعي مي كردم نگاهم را از قفل نگاهش نجات دهم در ذهن خود هم در جدال بودم و نمي خواستم باور كنم كه سال ها قبل همين چشم ها مرا مجذوب خود كرده بود اما وقتي شانسي براي خود نديدم با تمام وجود سعي در فرار از آنها كردم.
    اميد صدايم زد و گفت: آفاق حالت خوبه؟
    بعد مرا مجبور كرد بنشينم و گفت:
    - چرا يكدفعه اين رنگي شدي، داري مي لرزي؟
    در حالي كه نمي توانستم جلوي لرزيدن خود را بگيرم گفتم:
    - چند وقتي است كه بعضي مواقع اين حالت بهم دست مي دهد، خواهش مي كنم يك قرص آرامبخش از توي كيفم بهم بده.
    در حالي كه براي آوردن آب مي دويد گفتم:
    - خدايا حالا همه چيز ما شبيه هم است، او عاشق كسي بوده كه او را نخواسته و من حالا فهميده ام سال هاست عاشق كسي هستم كه فقط از او آزار و اذيت ديده ام، كسي كه دوست دارد مرا شكست خورده و خرد شده ببيند.
    اميد در حالي كه ليواني آب و پتويي در دست داشت به كنارم آمد و گفت:
    - اين پتو را از قهوه خانه گرفتم، بگير دورت.
    بعد از داخل كيفم آرام بخش در آورد و بخوردم داد و اصرار كرد تا كمي دراز بكشم، پتو را به دور خود كشيدم و آنقدر به خودم و اميد فكر كردم تا اينكه پلك هايم سنگين شد و بخواب رفتم. با تكان دستي بيدار شدم و نگاه به چشمان اميد افتاد كه خندان گفت:
    - امروز چه گردشي كردم، انگار من لَلِه شده ام و بايد از تو پرستاري كنم آخر مي خواهي كاري كني كه از خير همين يك روز دوستي با تو هم بگذرم. پاشو بابا، دو ساعته بالاي سرت نشسته ام كه خانم در آرامش استراحت كنه.
    در يك لحظه آن چشمان خندان به چشماني دلخور تبديل شد كه همين باعث شد با صداي بلند بخندم، بعد بلند شدم و گفتم:
    - براي اينكه جبران كنم حاضرم پتويم را بدهم به تو و دو ساعت هم من بنشينم نگاهت كنم تا در آرامش بخوابي.
    با لبخند گفت:
    - حالا نه، ولي امشب تا صبح حاضري همين كار را كني.
    از فكر اينكه باز مسخره بازيش گل كرده داد زدم:
    - بس كن اميد اينجا ايران است و از اون دخترها كه اطرافت بودند خبري نيست، تازه آنهم من كه حاضر نيستم سر به تنت باشه.
    با اشاره دستش ساكتم كرد و گفت:
    - خواهش مي كنم آفاق هنوز امروز تمام نشده، باور كن منظورم اين نبود كه از در توهين در آيم ولي اگه اينطور فكر كردي معذرت مي خواهم. اين حرفم را هم فقط يك آرزو بدان، باشه؟
    از جمله آخرش از تپش قلبم شديد شد و قبل از اينكه به خود اجازه دهم كه درباره ي حرفش فكر كنم، بلند شدم و با لبخند گفتم:
    - خوب اميد جان، ديگه چه برنامه اي براي امروز داري؟
    با صورتي كه از خوشحالي مي درخشيد گفت:
    - اول مي خواهم بريم روي اون كوه، راه زيادي نيست و بعد با هم شاهد غروب آفتاب باشيم قبوله؟
    حرفش خيلي به دلم نشست و همانطور به طرفي كه اشاره كرده بود راه افتادم گفتم: آرزومه.
    به دنبالم آمد و گفت:
    - آفاق جان خيلي دوست دارم همه ي آرزوهايت را بدانم.
    - امروز كه نميشه!
     
  8. Moh4m4d

    Moh4m4d ,,, " م " مثل محمد !

    167
    86
    239
    با تعجب پرسيد: چرا؟
    - خوب امروز قرار گذاشتيم دوستانه صحبت كنيم در صورتيكه آرزوهايم همه غير دوستانه است.
    در حاليكه دمغ شده بود گفت:
    - حدس مي زدم. به نظرت، تنفر من و تو از كدام نقطه شروع شده؟
    از نقطه اي به نام شطرنج، از اون عشق ديوانه وار تو به بازي شطرنج. از زمانيكه به جاي مهره هاي بي جان افتادي به جان لحظه هاي عمر من و آنها را به بازي گرفتي و مرا هم به اين راه كشاندي، اول برايم اين بازي كمي غريب بود ولي بعد متأسفانه شدم عين خودت و همانطور كه مي خواستي با هر شكستي از تو فكر انتقام توأم با هوشياري در من برانگيخته مي شد. مي داني اميد به نظر من هيچ بازي مثل بازي شطرنج نيست، در اين بازي انسان بايد مواظب حركت حريف باشه چون بعضي مواقع حركتي از حريفت مي بيني كه فكر مي كني حتما مي بري در حاليكه همان حركت باعث شكستت مي شود مثل شوهر دادن من كه آن را يك شكست كامل مي دانستم ولي اميد بايد بهت بگويم تو شكست خوردي چون بهترين لحظات عمرم را به دست آوردم، ميلاد چنان مرا در محبت خود غرق كرد كه بعضي مواقع حتي برايت دعا مي كردم. در آن مدت خيلي از ديدگاه هاي من عوض شد و فهميدم خيلي از محبت ها تا زماني است كه به مراد دل آنها رفتار كني مثل محبت آرمان، وقتي مرا از خانه ي پدري بيرون آورد و در محضر رها كرد و بعد ديگر سراغي هم ازم نگرفت فهميدم آرمان محبتش تا وقتي بود كه به مراد او عمل مي كردم. از آن زمان خيلي گذشته ولي هنوز دلم باهاش صاف نشده و شايد باور نكني مني كه اينقدر با آرمان صميمي بودم حالا سعي مي كنم كمترين ملاقات را با او داشته
    باشم و هميشه از جمعي که او در آن حضور دارد فراري هستم، برعکس به آذين نزديکتر شده ام و احساس مي کنم حالا که آذين از اون حالت بچگي درآمده عمق محبتش به خاطر اين نيست که به خواسته دل او عمل کنم بلکه به خاطر اين است که خواهرش هستم.
    آنقدر حرف زده بودم که متوجه نشدم از چه وقت بالاي کوه ايستاده ايم. اميد گفت نگاه کن خورشيد چقدر از اينجا زيباست، من در حالي که محو خورشيد آسمان و خورشيدي که کنارم بود شده بودم با خود فکر کردم خدايا اين ديگر چه سرنوشت جديدي است و از اين به بعد با اين احساس چه کنم، تا حالا که مي دانست ازش نفرت دارم چنين مرا مي دواند اگر بفهمد که دوستش دارم چه به روزگار من خواهد آورد بايد از او فرار کنم تا اين احساس فراموشم شود. حالا که در اتاقم هستم هنوز به روزي که گذرانده ام فکر مي کنم،روزي عجيب،روزي لذت بخش همراه با احساسي جديد که بيشتر موجب وحشتم مي شد.
    امروز به خانه خاله مونس رفتم و در فرصتي مناسب شماره تلفن علي را از دفتر تلفنشان به دست آوردم و يادداشت کردم چون بعد از دو روز فکر کردن تصميم خود را گرفته بودم و در اين راه فقط علي مي توانست کمکم کند چون وقتي براي ادامه تحصيل به کانادا پيش عمه منيژه رفت بعد از مدتي در دانشگاه عاشق يکي از همکلاسي هايش شد و عليرغم مخالفت شديد خاله مونس و همسرش آخر با همان دختر ازدواج کرد و همين کارش باعث شد تا از خانواده اش طرد شده و همانجا ماندگار شود، مي خواستم مدارکم را برايش بفرستم تا از دانشگاه آنجا برايم پذيرش بگيرد و وقتي کارهايم تمام شد آنوقت به خانواده ام بگويم و آنها را در مقابل عمل انجام شده قرار دهم و اينطوري فرصت مخالفت را به هيچ کس ندهم فقط اميدوارم علي قبول کند که به طور مخفيانه به من کمک کند.
    امروز صبح به مخابرات رفتم و توانستم بعد از ساعتي با علي تماس برقرار کنم، علي که از اين تماس خيلي تعجب کرده بود مرتب احوال همه را مي پرسيد. وقتي او را مطمئن کردم که همه حالشان خوب است، موضوع را به او گفتم و تاکيد کردم که نمي خواهم حتي عمه منيژه بفهمد چون ممکن است به پدر خبر دهد. بعد از لحظاتي که ساکت بود و من مي دانستم به حرف هايم فکر مي کند گفت:
    من حاضرم به تو کمک کنم ولي قبل از آن بايد از مشکلاتي که در اين جا برايت پيش مي آيد صحبت کنم، اول اينکه سارا ازدواج کرده و همراه همسرش تا چند روز ديگر عازم آمريکا هستند و مي خواهند همانجا بمانند. من و سوفيا هم تصميم گرفته ايم که همين کار را انجام دهيم و الان سخت به دنبال کارهاي اقامت خودمان هستيم و مي توانم بگويم تقريباً نود درصد کار انجام شده و تا چند ماه ديگر ما هم به آمريکا مي رويم، عمه منيژه شما هم با اينکه دوست ندارد ولي مي دانم به محض اينکه چند ماه از رفتن سارا بگذرد او هم برخلاف ميلش به ما مي پيوندد و انوقت تو اينجا واقعا تنها مي ماني. يک دختر تنها در يک کشور بيگانه خيلي مشکلات دارد البته مي تواني به پانسيون بروي ولي خب درد غربت خيلي اذيتت خواهد کرد، به نظر من بهتر است يک مدت درباره ي تصميمت دوباره فکر کني.
    آهي کشيدم و گفتم:
    - علي جان، هيچ راهي غيراز رفتن از ايران ندارم حتي اگر تو هم حاضر به کمک نشوي من هر جوري شده از ايران خارج مي شوم.
     
  9. Moh4m4d

    Moh4m4d ,,, " م " مثل محمد !

    167
    86
    239
    با نگراني پرسيد:
    - آفاق کسي در آنجا نمي تواند کمکت کند؟
    - نه.
    - اگه مي داني کاري ازم برمي آيد حاضرم فوري بيايم ايران.
    - نه علي جان تنها کاري که از تو برمي آيد اين است که زودتر کارهايم را رديف کني، باور کن تا آخر عمر اين کمکت را فراموش نمي کنم.
    - باشه حالا که نظرت اينه اشکالي نداره،ولي تو مي تواني به جاي کانادا به آمريکا بيايي حداقل ما آنجا هستيم.
    کمي فکر کردم و يکدفعه ياد اميد افتادم که مي توانست راحت به دنبالم بيايد،گفتم:
    - نه همان کانادا بهتر است.
    - باشه مدارکت را به آدرسم بفرست و شماره تلفن بده که بتوانم بهت خبر دهم.
    آدرسش را ياد داشت کردم و تلفن منزل شيوا دادم و باز هم از او تشکر کردم.
    سه هفته اي از پست کردن مدارکم مي گذرد و من هنوز منتظر جواب علي هستم، در محل کارم اوضاع خيلي تغيير کرده و نمي دانم چرا؟چند وقتي است نامه هايي به دستم مي رسد که خود را از همکارانم معرفي مي کنند و در آن نامه حرف هاي عاشقانه مي زنند و پيشنهادهايي مي دهند که اعصابم را بهم مي ريزد. به غير از نامه ها از چند تا از همکاراني که تا به حال هميشه نسبت به من با احترام رفتار مي کردند حرکاتي مي بينم که به خود شک کرده و بارها به لباسم نگاه مي کنم، مثل هميشه کت و شلوار ساده و تيره اي به تن داشتم و هيچگاه هم از لوازم آرايش استفاده نمي کردم. هرچه فکر مي کنم نه رفتارم تغيير کرده و نه طرز لباس پوشيدنم ولي نمي دانم چرا با من چنين رفتار مي کنند، جلو رويم با هم حرف هاي زننده اي مي زنند که واقعاً بعضي از مواقع از شرم خيس عرق مي شوم و با اينکه سعي مي کنم کمتر در جمع باشم و بيشتر در اتاقم بمانم ولي بعضي مواقع لازم است که در جمع باشم و اين شده برايم يک کابوس. نمي دانم حالا که اميد مرا رها کرده و هيچ سراغي ازم نمي گيرد چرا آرامشم اينطوري بهم خورده، خدايا خودت کمکم کن.
    مدتي است که کمتر به من پروژه اي محول مي شه وحتي احساس مي کنم که رفتار رئيس شرکت هم با من عوض شده، در نگاهش بيشتر تحقير مي بينم و اين نگاه عذابم مي دهد.
    بعد از يک ماه و نيم هنوز از جو به وجود آمده در شرکت گيج بودم که با تلفن به اتاق رئيس احضار شدم، وقتي وارد شدم رئيس با دست اشاره اي به مبل کرد و گفت:
    ـ بفرماييد خانم صادقي، در اين مدت اينقدر براي شرکت خوب کار کرده ايد و متين و محجوب بوديد که هميشه شما را از بهترين مهندسين شرکتم مي دانستم ولي نمي دانم چه مشکلي برايتان پيش آمده که هم از نظر کاري افت کرده ايد و هم از نظر اخلاقي از شما ناراضيم. مدتي بود که شايعاتي درباره ي سوء رفتار شما مي شنيدم ولي با سابقه اي که داشتيد نمي توانستم باور کنم ولي ديروز نامه هايي به دستم رسيد که واقعا از شما نااميد شدم، يعني من خواسته بودم نامه هايي که به آدرس شما به شرکت مي آيد به اتاقم بياورند و آنهم به دليل حرفهايي بود که شنيده بودم. ديروز چند تا از نامه ها را باز کردم که حالا هم از خواندن آنها احساس شرم مي کنم، واقعاً متأسفم چون هميشه شما را الگويي از متانت و نجابت و
    کارداني مي دانستم و بايد بگويم که از امروز شما از کار برکنار مي شويد،الان هم مي توانيد به حسابداري برويد و تصويه حساب کنيد.
    همانطور مات زده به رئيسم که سرش پائين بود نگاه مي کردم و بعد از مدتي ليواني آب از روي ميز براي خود ريختم تا توانستم بغضم را فرو دهم و بعد گفتم:
    ـ شما چطور توانستيد اين شايعات را درباره ي من باور کنيد،سرتان را بالا بگيريد و مرا ببينيد و بگوييد آيا تغييري در من مي بينيد.اين همه مدت براي شما صادقانه کار کردم و همانطور که خودتان مي دانيد چند تا از شرکتهاي رقيبتان از من خواستند که با حقوق بيشتر به استخدام شرکتشان در بيايم و مي دانم که از همه ي آنها با خبر هستيد ولي من ماندم چون اعتقاد داشتم بايد در همان شرکتي کار کنم که به من کمک کرده تا به اوج برسم، تمام نقشه هاي حساس و پول سازتان را به من واگذار مي کرديد و هميشه از من راضي بوديد ولي حالا با چند تا نامه و شايعه اينطور مرا زير سؤال مي بريد. شما حتي يک لحظه فکر نکرديد شايد کسي بخواهد با اين کارها مرا مجبور به ترک اينجا کند، نه براي من متأسف نباشيد بلکه براي خودتان متأسف باشيد که حتي به اعتقادهاي خودتان هم پايبند نيستيد.
    از جاي خود بلند شدم و از اتاق بيرون آمدم و به اتاقم رفتم، وسايل شخصيم را جمع کردم و به خانه آمدم و حالا که نيمه شب است چشمهايم از گريه اي طولاني باز نمي شود و احساس مي کنم که قلبم تکه تکه شده است. درست در موقعي که فکر مي کردم ممکن است اميد نظرش نسبت به من عوض شده باشد متوجه شدم که در اين مدت در خفا مشغول بازي وحشتناکي با من بوده که تا لحظه آخر نتوانسته بودم بفهمم فقط موقعي فهميدم که در اتاق رئيسم نشسته بودم و خود را چنين مورد اتهام مي ديدم و اين ماجرا لحظه اي مرا به گذشته برد، لحظه اي که رضا همين اتهام را در دانشگاه به من زد. آه اميد با من چه کردي، به غير از اينکه مرا در اين بازي شکست دادي قلبم را هم شکستي. کاش مي دانستي که از آن روز تا به حال چقدر نهال عشقت در وجودم رشد کرده بود يا شايد بهتر که ندانستي چون قصد دارم تا مورد تمسخر تو قرار نگرفته ام اين نهال را از ريشه بکنم و به دست طوفان بسپارم.
    امروز بعد از سه روز خود را در اتاق زنداني کردن و فکر کردن به اين نتيجه رسيدم که نبايد خيلي راحت شکست را بپذيرم و خانه نشين شوم بايد تلاش کنم، همان کاري که اميد نمي خواست. با شرکتي که قبلاً مصر در استخدام من بودند تماس گرفتم و خودم را به منشي معرفي کردم و گفتم که قبلاً اين شماره را به من داده اند تا اگر خواستم براي استخدام تماس بگيرم، منشي شرکت از پشت تلفن گفت:
    ـ لحظه اي منتظر بمانيد تا با خود رئيس صحبت کنيد.
    بعد از لحظاتي که يک عمر برايم گذشت همان منشي از پشت تلفن گفت که آقاي رئيس گفتند، متأسفانه فعلاً احتياجي به شما نداريم. وقتي به شرکت بعدي زنگ زدم و منشي آن شرکت هم همين جواب را داد، خونم به جوش آمد و گفتم:
    ـ لطفا به رئيستان بگوييد مي خواهم حتماً با ايشان صحبت کنم و اگر همين الان با من صحبت نکنند به دفترشان مي آيم و تا وقتي که حرفهايم را نشنوند همانجا مي نشينم.
    بعد از لحظاتي صداي آقايي را از پشت تلفن شنيدم که گفت بفرماييد، وقتي متوجه شدم که رئيس شرکت است از او خواستم که صادقانه دليل ...
     
  10. Moh4m4d

    Moh4m4d ,,, " م " مثل محمد !

    167
    86
    239
    با عذر خواهی تماس را قطع کردم و متوجه شدم که امید تمام راهها را به رویم بسته، به فکر افتادم که دیگر به شرکتهای معروف و معتبر مراجعه نکنم، میتوانستم به شرکتهای کوچک مراجعه کنم و با دستمزد کمتر کارم را شروع کنم. به سرعت لباس پوشیدم و از خانه بیرون آمدم هنوز مقدار زیادی از راه را طی نکرده بودم که فکر کردم وقتی امید بتواند چنین راحت به شرکتهای معتبر نفوذ کند، پس خیلی راحتتر میتواند مرا از هر کار در شرکت کوچکی محروم کند. مستاصل در کنار خیابان پارک کردم و به فکر فرو رفتم، به امید فکر میکردم چون حالا دیگر کار کردن برایم مهم نبود بلکه باید همانطور که مرا به بازی گرفته بود او را به بازی میگرفتم. بعد از مدتی که فکر کردم و به نتیجه نرسیدم به طرف خانهٔ شیوا حرکت کردم و وقتی از او در مورد تلفن پرسیدم، او گفت تلفن نداشتهای و بعد گفت چرا خودت تماس نمیگیری.
    به سوی تلفن رفتم و شمارهٔ علی را گرفتم ولی نتوانستم صحبت کنم چون کسی گوشی را بر نمیداشت، دیگر رمق اینکه به خانه برگردم را نداشتم و مانده بودم چه کنم که شیوا صدایم کرد و گفت:
    - آفاق دلم نمیخواد در کارت دخالت کنم ولی آنقدر پریشان هستی که دیگر نمیتوانم حرفی نزنم، اتفاقی افتاده؟
    آهی کشیدم و گفتم:
    - تو دانشگاه را یادت میاد یعنی آن موضوع که باعث شد مدتی دانشگاه را ترک کنم.
    شیوا با تأسف سرش را تکان داد و گفت:
    - اره یادم هست، حالا چرا یاد آن موقع افتادی؟
    - یادت هست که گفتم این کارها از رضا بر نمیآید و کسی پشت این ماجرا هست، حالا همان شخص عزمش را جزم کرده و مرا بیکار کرده، باز هم درست از همان راه و من میدانم که هیچ شانسی برای کار کردن ندارم.
    با ناراحتی نگاهم کرد و پرسید:
    - منظورت امید است؟
    سرم را تکان دادم و گفتم: تو از کجا میدانی؟
    رضا برایم تعریف کرده و هنوز متاسف که به حرفهاش گوش داده، ولی حالا چطور توانسته؟
    - نمیدانم، چیزی که برایم مهم است این نیست که چطور توانسته بلکه این است که حالا باید چه کنم چون خیلی دوست دارم تلافی کنم.
    شانهای بالا انداخت و گفت:
    -من که نمیدانم، ولی اگر به جای تو بودم یک اسلحه گیر می اوردم و او را می کشتم.
    چنان جدی حرف میزد که مرا به خنده انداخت، گفتم:
    - نمیتوانم.
    -آخر چرا نمیگذارد تو راحت زندگی بکنی، از تو چه میخواهد؟
    شانهام را بالا انداختم و گفتم:
    - چه میدانم، میگوید تا زنده هستم باید این بازی را تحمل کنم اما چیزی که تو نمیدانی اینکه حتی اجازه شوهر کردن من هم دست ایشان است. استاد پناهی را یادت است؟ او خواستگار من بود و درست در همان موقعی که دیگر میخواستم جواب مثبت بدهم مرا با تهدید مجبور کرد به او جواب رد بدهم، یا ازدواجم با میلاد که باز او تصمیم گرفت من باید ازدواج کنم آنهم با شخصی که او میخواهد یعنی میخواهد تمام کارهایم با اجازه او باشد.
    با تعجب نگاهم کرد و پرسید:
    - شما دیوانه هستید؟
    - آره، آنهم از نوع عجیب و غریبش.
    بلند شد و گفت:
    - برم غذا درست کنم، الان رضا میآید، میدانی از حرفهایت سرم درد گرفت.
    وقتی تنها شدم باز به انتقام از امید فکر کردم و آنقدر در فکر بودم که متوجه آمدن رضا نشدم، وقتی صدایم کرد سرم را بلند کردم و با دیدنش لبخند زدم و گفتم: کی آمدی؟
    - چند لحظهای است، چی شده کشتیهایت غرق شده که اینقدر در فکر هستی؟
    - آره چه جور هم.