1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

رمان شطرنج عشق

شروع موضوع توسط Moh4m4d ‏Feb 15, 2014 در انجمن داستان و رمان

  1. Moh4m4d

    Moh4m4d ,,, " م " مثل محمد !

    167
    86
    239
    ـ بله به مقداربی نهایت.
    ــ حال که این را می دانی پس دیگرنگران آینده ای که برایت برنامه ریزی کرده ام نیستم چون تو جلو جلو خباثت مرا حتی میزان هم کرده ای. ــ امید می دونی بعضی ها آنقدر میزان خباثتشان زیاد است که حتی خودشان هم در آن غرق می شوند.
    ــ بله یکی ازآنها خود من هستم چون با این فکرخبیثی که برایت دارم از حالا خودم هم در آن غرق هستم.
    با تعجب نگاهش کردم و گفتم:
    ــ کنجکاو اما حالا علاقمند شدم زودتربدانم آخه اگربدانم حتی دارم می میرم ولی تو هم حال و روز مرا داری،دیگر زجر نمی کشم.
    آهی کشید و گفت:
    ــ خوب من دربارۀ آذین خیلی فکرکردم و به این نتیجه رسیدم که واقعاً باعث بدبختی اون تو هستی چون اگرمن با پریسا ازدواج کرده بودم شاید تا حالا اوهم به یکی ازاین خواستگارانش جواب مثبت داده بود ودیگردل به سراب نمی سپرد و آخر به این نتیجه رسیدم که باید من ازدواج کنم و تا من ازدواج نکنم آذین به هیچ عنوان کوتاه نمی آید،ولی تواون کسی را که می خواستم ازدستم گرفتی. بگذریم، می دانی که عموی من درآمریکاست و از خیلی وقت پیش پدرم مصربود که با دخترش ازدواج کنم ولی من موافق نبودم اما دراین مدت مدارکم را فرستادم و ازدانشگاه آنجا تأیید یه گرفتم ومی توانم به آنجا بروم و تحصیلات خودم را تا مقطع فوق تخصص ادامه دهم پس ازایران دور می شوم ولی این دورشدن کافی نیست چون می دانم آذین منتظر می ماند تا برگردم برای همین هم من در آمریکا ازدواج می کنم، خبر و عکس ازدواجم را که آذین ببیند دیگرازصرافت من می افته و به خودش می آد. شاید بتونه ازدواج موفقی هم داشته باشه و منهم قول می دهم تا لحظه ای که آذین ازدواج نکنه به ایران برنگردم،چطوره؟
    نگاهش کردم وبا خوشحالی گفتم:
    ــ عالیه امید! واقعاً ممنونم با اینکه دلم می خواست با آذین ازدواج کنی ولی وقتی می گی هیچ احساسی نسبت به او نداری، خب فکرکنم بهترین راه را انتخاب کرده ای.
    خندید و گفت:
    ــ بله ولی فکرنکردی اونوقت خیلی خوش به حال تو می شه چون من دیگه ازت دور هستم و تو می توانی زندگی راحتی داشته باشی.
    با دلگیری گفتم:
    ــ به خدا اصلاً به این فکرنبودم و همه اش به فکرآذین بودم ولی خوب حالا که ازاین نظربه موضوع نگاه می کنم عالی ترشد، راستش واقعاً بازی مسخره ای بود.
    ــ بله واین وسط تو فکرنمی کنی فقط من مغموم شده باقی می مونم.
    ــ نه آذین هم به راحتی نمی تواند تو را فراموش کند.
    فریاد زد:
    ــ من منظورم آذین نیست این مشکل خودشه که آنقدرنفهمه در این چند سال نفهمیده عشق یک طرفه هیچ موقع ثمرنمی دهد،من منظورم به توست که به خاطر خواهرجنابعالی باید ترک وطن کرده و خودم را مجبوربه ازدواج با دختر عمویم کنم آنوقت توفکرمی کنی راحت ازاین مخصه رها می شوی و یک مدت دیگریکی مثل استاد پناهی پیدا می کنی و بدون دغدغه زندگی می کنی. نخیر، بگذار حالا بگویم من که دورازوطن هستم و رنج می کشم تو باید چطور رنج بکشی البته این فکرمدتهاست که در ذهن منه ولی تا توانستم اون شخص را راضی کنم ماه ها طول کشید ولی حالا دیگه همه چی آماده است وفقط مانده رضایت تو که از همین الان می گویم می توانی خیلی راحت قبول
    نکنی ولی بدان من هیچ وقت ازدواج نمی کنم و خواهرت مثل آینه دق همیشه جلوته و سایه شوم خودم هم بالای سرت چون توهم حق ازدواج نداری پس دیگرخود دانی.
    ساکت شد،در حالی که سعی می کردم خونسرد باشم گفتم:
    بگومن گوش می کنم.
    ــ رئیس شرکت را که می شناسی، آقای میلاد بهنوشیان.
    سرم را تکان دادم و او ادامه داد:
    ــ این آقا چندین سال پیش همسر و دخترش را درتصادف ازدست داد. چنان عاشق زن و دخترش بود که مدتها دربیمارستان بستری شد و بعد ازحدود دوسال توانست از افسردگی شدیدی که داشت نجات پیدا کند، البته در ظرف این دو سال یکبارهم دست به خود کشی زد. من مدتهاست که می شناسمش، فامیل یکی ازاستادهای ماست. وقتی که از بیمارستان مرخص شد سخت مشغول به کارکردن شد و می شه گفت که تمام زندگیش شده کار، الان چهارده سال از فوت دختر و همسرش می گذرد ولی به هیچ عنوان از عشقش به همسرش کم نشده و هنوزشب های جمعه برسرمزار دختر و همسرش می رود بدون اینکه حتی یک روزپنجشنبه را فراموش کرده باشد. خلاصه بگویم تمام زندگیش هنوز همسر و دخترش است که اگردخترش زنده بود شاید فقط دو سه سالی از تو کوچکتر بود. حالا این آقا میلاد را راضی کرده ام که ازدواج کند، البته به کمک استادم و حالا با چه حرف هایی و دروغ هایی بماند فقط مهم راضی کردن اون بود که چند روزپیش رضایتش را اعلام کرد و حالا من اینجا هستم که رضایت عروس خانم را بگیرم.
    یکدفعه صورت آقای بهنوشیان در نظرم آمد، صورتی داشت معمولی ولی در چشمانش مهربانی خاصی می دیدم و دراین مدت همیشه مرا دخترم صدا می زد،موهایی کاملاً سفید داشت و از پدرم پیرترنشان می داد با اینکه می دانستم حداقل چند سالی از پدرکوچکتر است. مردی آرام است که دراین مدت فقط صحبتش با من دربارۀ مسائل کاری بود و همیشه اولین نفربود که به شرکت می آمد و آخرین نفر بود که از شرکت می رفت. من فقط می دانستم که خودش تنها زندگی می کند ولی هیچ وقت کنجکاوی نکرده بودم که چرا؟ و حالا با حرف های امید ازاینکه اوهمسرم بشود احساس چندش کردم چون درتمام این مدت او را مثل پدرم می دانستم واین وحشتناک بود، چطور می توانستم به عقد کسی درآیم که احساس پدرودختری نسبت بهم داشتیم.
    به شدت سرم را تکان دادم تا فکرش را ازذهنم خارج کنم،خود به خود از جایم بلند شدم ودر حالی راه می رفتم گفتم، نه حقیقت نداره اون مثل پدرم است و بازسرم را تکان دادم ولی فکرش ازذهنم حارج نمی شد. کم کم احساس می کردم همه اطرافم درحال چرخش است که ازسرما و خیسی صورتم به خود آمدم وچشمان نگران امید را دیدم، در حالی که آب به صورتم می پاشید نگاهم می کرد. وقتی به خود آمدم و دیدم به زمین افتاده ام ازجای خود بلند شدم و به طرف اتومبیل رفتم و در را بازکردم و روی صندلی نشستم، هنوز احساس گیجی می کردم. مدتی گذشت تا اینکه امید کنارم پشت رٌل نشست و پرسید:
    ــ حالت بهترشد؟
    سرم را تکان دادم وگفتم:
     
  2. Moh4m4d

    Moh4m4d ,,, " م " مثل محمد !

    167
    86
    239
    ــ بله حالم خوبه.
    بعد ازمدتی که هردوساکت بودیم پرسیدم:
    ــ پس من باید همسریکی مثل پدرم بشوم، درسته؟ این همان خوابی است که برایم دیده ای و تو اونو با زجری که ازوطن دورمی شوی هم اندازه می دانی، واقعاً انصاف توهمین است.
    ــ آفاق این تنها یک پیشنهاد بود وهیچ اجباری درپذیرش اون نداری، تو کاملاً مختاری.
    با پوزخندی گفتم:
    ــ می دانی که من حالا نمی توانم فکرکنم، تو اختیارات مرا بگو چون خود نمی دانم.
    ــ تومثل همیشه زندگی می کنی شاید دراین میان خواهرت هم بعد ازمدتی تصمیم بگیره که به جای من با کس دیگری ازدواج کند و هردو راحت می شویم ولی این را بدان که تا وقتی من ازدواج نکنم نمی گذارم توازدواج کنی. تازه فقط ازدواج نیست، توشاید ماه ها مرا نبینی و شاید هم هروز مرا ببینی و آنقدرآزارت دهم که آرزوی مرگ کنی.
    ــ امید، توچیزی را فراموش نکرده ای؟ من آدم بی کس وکاری نیستم و می توانم از آرمان و پدرم وحتی پدرتو کمک بگیرم، به نظرم توباید دریک بیمارستان روانی بستری بشوی.
    ــ کاش مرا درک می کردی آفاق،تو چوب همین حرفت را می خوری چون ندانسته تخم تنفررا در وجودم کاشتی و هرروزبا این حرف هایت آن را آبیاری کردی. من کسی بودم که همه برایم احترام قائل بودند و همیشه مورد تحسین قرار می گرفتم، ولی در برابرتو از روز اول بیماربودم. اینقدرخودت را به مظلومیت نزن، توظالمی هستی که حتی نخواستی بدانی چطور روح مرا شکستی و مرا درخودم خرد کردی. حالا هم خوب فکرهایت را بکن، اگرتمام عالم را به کمک بگیری فقط بدان مصیبت خودت را بیشترمی کنی چون هیچ دیگربقیه خانواده ات را قاطی ماجرا نکن. می دانم که به حرف هایم ایمان داری، این بازی از روز اول فقط بین خودمان بوده پس بهتراست حالا هم همانطوربماند. خوب می دانی که من به این آسانی حاضربه کنار کشیدن نیستم وممکن است اتفاق هایی بین خانواده هایمان به وجود آید که پشیمان شوی، پس این ریسک را نکن.
    وقتی اتومبیل از حرکت ایستاد به خود آمدم و خود را جلوی منزلمان دیدم، پیاده شدم ودر خانه را باز کردم ومستقیم به اتاقم آمدم وحالا هنوزگیج و سردرگم ساعت هاست که روی تختم نشسته ام.
    یک هفته ازحرف های امید گذشته اما هرچه می کنم نمی توانم پیشنهادش را بپذیرم، دراین یک هفته از خانه خارج نشده ام و به همه موارد فکر کرده ام و به این نتیجه رسیده ام که اگربتوانم آذین را مجبوربه فراموش کردن امید کنم بیشتر مسائلم حل می شود و دیگربرایم مهم نیست که درآینده امید چه خواب وخیالی برایم داشته باشد و شاید هم در آینده دریچه ای کوچک برای رهایی ازامید پیدا کنم. دوهفته ای است که مرتب با آذین صحبت می کنم به عناوین مختلف امید را به او شناسانده ام حتی از دکترروان شناسی هم کمک گرفتم، ولی آذین حاضرنشد بیش ازدوباربه مشاوره برود. امروز هم به اتاقم آمد و گفت:
    ــ آفاق خانم این مدت مانده بودم که توچرا می خواهی مرا از امید دلسرد کنی ولی وقتی دیروزامید را دیدم و اون از تو پرسید،گفتم مدتی است که سعی می کنی دیدگاه من را نسبت به اوتغییردهی. می دانی او چه گفت، حرفی زد که حتی نمی توانستم تصورش را بکنم گفت که خیلی وقت است آفاق هر کس را که می بینه نسبت به من گرایش دارد به عناوین مختلف از من دور می کنه ولی برایم مهم نیست از طرف من به او بگوعشق به زوربه دست نمی آید، من ازهمان اوایل گفتم که هیچ تمایلی نسبت به آفاق ندارم پس خودتان یکجور راضیش کنید.
    ــ آذین، توحرفش را قبول کردی؟
    ــ خب تا حدودی بله، چون همیشه به قول خودش توبد اونو می گی.
    ــ تو همه اینها را گفتی، اون گفت که به توعلاقه داره؟
    ــ نه، وقتی می داند که تو هم اونو دوست داری نمی تواند اقدام کند برای همین منتظرکه تو اول تکلیف خودت را معلوم کنی تا اوهم به خواستگاری من بیاید.
     
  3. Moh4m4d

    Moh4m4d ,,, " م " مثل محمد !

    167
    86
    239
    ـ اینها روامید به تو گفت؟
    ــ نه خودم حدس زدم، آفاق به نظرمن هیچ شانسی نداری پس خودت را کوچک نکن.
    با تأسف سرم را تکان دادم و با خود گفتم، آدم وقتی یک خواهراحمق داره باید منتظراین بلا ها هم باشه.
    دو روز ازتماسم با امید می گذشت. دراین دو روزبه دانشگاه می رفتم ولی هنوزنتوانسته ام به شرکت بروم، راستش از آقای بهنوشیان خجالت می کشیدم. تازه از دانشگاه آمده بودم ودرس هایم را مرور می کردم که پدر بدون در زدن وارد شد و با عصبانیت نزدیکم آمد، چنان خشمگین بود که تا حالا اورا چنین ندیده بودم گفت:
    ــ آفاق این حرف ها چیست، بگو دروغه چون من باورمی کنم که توبخواهی همسرمردی به سن پدرت بشوی. آخر تو عاشق چی اون شدی، مردک مزخرف تا امید به من گفت فوری آرمان را فرستادم و ازشرکت بیرونش کردم.
    بلند شدم و گفتم:
    ــ شما کار درستی نکردید، من دیگر بزرگ شده ام و با این شخص می خواهم ازدواج کنم و شما باید تا آخرهمین ماه ترتیب همه کارها را بدهید.
    پدرچنان سیلی محکمی به گوشم زد که به غیرازگوشم که صدا می داد تمام دهانم پرازخون شده بود و حس کردم که از بینیم خون می آید. وقتی با چشمان اشک آلود پدررا نگاه کردم فقط گفت آفاق و بعد به روی زمین افتاد،به کمک مادردکترخبر کردیم و پدرازخطرسکته نجات پیداکرد ولی حکم کرد که تا آخرماه در اتاقم بمانم تا وقتی که به منزل بهنوشیان بروم.
    امروز دوران محکومیتم تمام شد و بعد از ظهر آرمان به اتاقم آمد و بدون اینکه جواب سلام مرا بدهد گفت: لباس بپوش و هرچی لازم داری بردارچون از راه محضربه خانه شوهرت می روی و دیگه حق برگشت به این خانه را نداری، توی اتومبیلم منتظرت هستم.
     
  4. Moh4m4d

    Moh4m4d ,,, " م " مثل محمد !

    167
    86
    239
    لباس پوشیدم وچمدانم را برداشتم لباس هایم را جمع کنم ولی پشیمان شدم وفکرکردم من ازاین خانه رانده شده ام پس هیچ چیز نمی خواهم.
    وقتی پائین آمدم و مادرو آذین را گریان دم دردیدم، هردورا درآغوش گرفتم و بوسیدم و به مادرگفتم:
    ــ از طرف من ازپدربخواهید که حلالم کند، من همینطوربدون آه پدرومادر بدبخت هستم چه برسد که آه شما و پدرهم دنبالم باشد.
    بعد به طرف اتومبیل آرمان رفتم و تا محضربرسیم آرمان کلامی با من حرف نزد، درمحضر آقای بهنوشیان با سری افکنده ایستاده بود و امید هم درکنارش بود. آرمان بعد از تحویل شناسنامه و رضایت نامه پدر محضر را ترک کرد و من درحضور امید به عقد آقای بهنوشیان در آمدم.
    وقتی همراه هم ازمحضربیرون آمدیم، امید با خنده گفت:
    ــ حالا شام عروسی را کجا بخوریم؟
    با نفرت نگاهش کردم و روبه آقای بهنوشیان کردم گفتم:
    ــ میلاد جان، من خیلی خسته هستم می شه زودتر برویم خانه چون خیلی دوست دارم خانه جدیدم را ببینم و با هم تنها صحبت کنیم.
    بعد دستم را زیربازوی میلاد انداختم و با لبخند گفتم:
    ــ خداحافظ امید آقا، راستی شما کی عازم هستید؟
    با حرص نگاهم کرد و گفت:
    ــ سه روز دیگر.
    ــ امیدوارم آنقدربه شما خوش بگذرد که دیگر وطنتان یادتان برود.
    همچنان که بازوی میلاد را گرفته بودم او را به طرف اتومبیل کشاندم و درهمان حال فکر کردم، خدای من حال میلاد که از من بدتر است
    ولی خوشحال بودم چون درلحظه ای که سوار اتومبیل می شدیم چشمان امید ازخشم چنان قرمزشده بود که احساس کردم من پیروز این میدانم بدون اینکه بدانم چطور.
    حدود دو ماه است که به خانه جدیدم آمده ام وهیچ غمی به غیرازدوری خانواده ام ندارم، روزی که برای اولین باروارد این خانه شدم کمی تعجب کردم چون خانه ای بزرگ و تمیز بود که به سادگی تزئین شده بود.
    میلاد مرا به طبقه بالا برد و گفت:
    ــ این طبقه ازامروز به تو تعلق داره، چکی نوشته ام که فردا می روی وهرطوردوست داری برای این جا خرید می کنی و به سلیقه خودت
    تزئین می کنی. در ضمن می
     
  5. Moh4m4d

    Moh4m4d ,,, " م " مثل محمد !

    167
    86
    239
    تزئین می کنی. در ضمن می خواستم دربارۀ مسائلی با هم صحبت کنیم البته اگرزیاد خسته نیستی ترجیح می دهم همین امشب حرف بزنیم.
    دچاردلشوره غریبی شدم و سرم را به علامت مثبت تکان دادم وبا هم پائین آمدیم و به اتاق کارش رفتیم،روی مبل نشستم و اواز اتاق خارج شد.
    و با دو فنجان قهوه برگشت و گفت:
    ــ راستش من ازعلاقه شما هیچ نمی دانم ولی چون خودم قهوه دوست دارم برای شما هم قهوه آوردم، امیدوارم خوشتان بیاید.
    بعد در حالی که کمی ازقهوه اش را می خورد گفت:
    ــ دراین مدت من همیشه تو را دخترم صدا زده ام وبه خدا قسم الان که به عقد هم در آمدیم به غیرازهمان دخترم نظردیگری به تو ندارم، تازه فکر کنم با این صیغه محرمیت راحت ترمی توانی در خانه بگردی. از حالا تا هرموقع که منزنده هستم مرا پدرخودت بدان چون من به امید هم گفته ام که بعد ازمرگ همسرم تمام وجودم با اودفن شده واز من فقط همین جسم مانده. دوست ندارم دربارۀ دلایلی که امید برای این ازدواج آورد و گفت که آینده شما درخطراست صحبت کنم ولی ازهمین الان شما کاملاً آزاد هستید ومی توانید تا هرچند سال که بخواهید به
    درستان ادامه بدهید و چون می دانستم به کارکردن چقدر علاقه دارید دردو محل برایتان کار پیدا کرده ام، یکی در همان شرکت جدیدی که خودم کارمی کنم و یکی در شرکت یکی از دوستانم که انتخاب اون هم مانده به میل خودتان چون برایم هیچ فرقی ندارد. دفترحساب بانکی در اتاق خوابتان هست که حساب مشترک است و هردو می توانیم از آن برداشت کنیم. فکرکنم، این حساب می تواند مایحتاج شما را برآورده کند ولی به من قول بدهید اگرکم بود حتماً به من بگویید فوری تهیه می کنم. از نظرآشپزی وکارهای خانه همآشپزی دارم که سالهاست آشپزی می کند و شما می توانید ازهرغذایی که میل دارید به لیست غذا اضافه کنید فقط یک خواهش دارم و آن هم به خاطراین است که احساس مسئولیت می کنم، اگرخواستید دیربیایید در دفتر یادداشتی که پیش تلفن هست یک یادداشت برایم بگذارید فقط محض احتیاط که اگرخدای نکرده احتیاج به کمک داشته باشید بدانم باید کجا بیایم و یا بدانم تا چه موقع اگربیرون ماندید نباید نگران شوم. می بخشید خسته بودید و من با حرف هایم شما را خسته تر کردم، فردا را مرخصی گرفتم که اگرخواستید درخرید کمکتان کنم. بعد بلند شد شب به خیر گفت و رفت، تا ساعتی همانطوربهت زده مانده بودم چون اصلاً انتظارشنیدن چنین حرف هایی را نداشتم، اما کم کم به خود آمدم و با خوشحالی لبخند زدم و به اتاقم رفتم. صبح با هم به خرید رفتیم و او مرا به بهترین مکان ها برد و درخریدهایم هیچ دخالتی نکرد، بعدازتهیه تخت و میزتحریر و مبلمان مرا برای خرید لباس برد و بعدازظهر خسته به خانه برگشتیم. وقتی به سوی اتاقش می رفت، صدایش زدم و گفتم:
    ــ دوست دارم در شرکتی که خودتان کارمی کنید کارکنم.
    ــ باشه ولی خواهشی دارم، من شما را به عنوان خانومی که متأهل است.
     
  6. Moh4m4d

    Moh4m4d ,,, " م " مثل محمد !

    167
    86
    239
    تعجب کردم چون خانه ای بزرگ و تمیزبود که به سادگی تزئین شده بود میلاد مرا به طبقه بالا برد و گفت:
    - این طبقه از امروز به توتعلق داره، چکی نوشته ام که فردا می روی و هر طور دوست داری برای این جا خرید می کنی و به سلیقه خودت تزئین می کنی . در ضمن می خواستم درباره مسائلی با هم صحبت کنیم البته اگر زیاد خسته نیستی ترجیح می دهم همین امشب حرف بزنیم.
    دچار دلشوره غریبی شدم و سرم را به علامت مثبت تکان دادم و با هم پایین آمدیم و به اتاق کارش رفتیم، روی مبل نشستیم و او از اتاق خارج شد و با دو فنجان قهوه برگشت و گفت:
    - راستش من از علاقه شما هیج نمی دانم ولی چون خودم قهوه دوست دارم برای شما هم قهوه آوردم ، امیدوارم خوشتان بیاید.
    بعد در حالی که کمی از قهوه اش را خود گفت:
    -در این مدت من همیشه تورا دخترم صدا زده ام به خدا قسم الان که به عقد هم درآمدیم به غیراز همان دخترم نظر دیگری به توندارم، تازه فکر کنم با این صیغه محرمیت راحت تر می توانی در خانه بگردی. از حالا تا هر موقه که من زنده هستم مرا پدر خودت بدان چون من به امید هم گفته ام که بعد از مرگ همسرم تمام وجودم با اودفن شده و از من فقط همین جسم مانده. دوست ندارم درباره دلایلی که امید برای این ازدواج آورد و گفت که آینده شما در خطر است صحبت کنم ولی از همین الان شما کاملا ً آزاد هستید و می توانید تا هر چند سال بخواهید به درستان ادامه بدهید و چون می دانستم به کار کردن چقدر علاقه دارید در دو محل برایتان کار پیدا کرده ام یکی در همان شرکت جدیدی که خودم کار می کنم و یکی در شرکت یکی از دوستانم که انتخاب اون هم مانده به میلیون ريال خودتان چون برایم هیچ فرقی ندارد. دفتر حساب بانکی در اتاق خوابتان هست که حساب مشترک است و هر دو می توانیم از ان برداشت کنیم فکر کنم این حساب می تواند مایحتاج شما را برآورده کند ولی به من قول بدهید اگر کم بود حتما ً به من بگویید فوری تهیه می کنم. از نظر آشپزی و کارهای خانه هم اصلا ً نگرانی نداشته باشید چون که هر روز کسی برای تمیز کردن خانه می آید و آشپزی دارم که سالهاست آشپزی می کند و شما می توانید از هر غذایی که میلیون ريال دارید به لیست غذا اضافه کنید فقط یک خواهش دارم و آن هم به خاطر این است که احساس مسئولیت می کنم، اگر خواستید دیر بیایید در دفتر یادداشتی که پیش تلفن هست یک یادداشت برایم بگذارید فقط محض احتیاط که اگر خدای نکرده نیاز به کمک داشته باشید بدانم باید کجا بیایم و یا بدانم تاچه موقع اگر بیرون ماندید نباید نگران شوم. می بخشید خسته بودید و من با حرف هایم شما را خسته تر کردم فردا را مرخصی گرفتم که اگر خواستید در خرید کمکتان کنم.
    بعد بلد شد وشب به خیر گفت و رفت، تا ساعتی همانطور بهت زده مانده بودم چون اصلا ً انتظار شنیدن چنین حرف هایی را نداشتم ، اما کم کم به خود آمدم و با خوشحالی لبخند زدم و به اتاقم رفتم. صبح با هم به خرید رفتیم و او مرا به بهترین مکان ها برد و در خرید هایم هیچ دخالتی نکرد، بعد از تهیه تخت و میز تحریر و مبلمان مرا برای خرید لباس برد و بعد از ظهر خسته به خانه برگشتم. وقتی به سوی اتاقش می رفت، صادیش زدم و گفتم:
    -دوست دارم در شرکتی که خودتان کار می کنید کار کنم.
    -باشد ولی خواهش دارم، من شمارا خانمی که متأهل است معرفی می کنم ولی دوست ندارم هیچ کس متوجه شود که من و شما رابطه ای داریم، البته باور کنید اکر ترس از خواستگار احتمالی نبود شما را مجرد معرفی می کردم ولی ایمد تهدید کرده که چنانچه از هم جدا شوم برای تصویه حساب با شما به ایران می آید چون تا آنجا که من می دانم کسانی را مأمور کرده خبرها را به گوشش برسانند، شما که اعتراضی ندارید.
    با خوشحالی گفتم
     
  7. Moh4m4d

    Moh4m4d ,,, " م " مثل محمد !

    167
    86
    239
    -نه میلاد جان
    از فردادی همان روز به کار نیمه وقتی در آن شرکت مشغول شدم البته شرکت بزرگی بود که هر دو در یک قسمت آن کار نمی کردیم، بعد از چند روز که مرا موقع برگشت به خانه می رساند برایم اتومبیلی خرید که دیگر با هم برنگردیم تا باعث سوء ظن شود تا یک ماه دیگر درسم تمام می شود اما از همین حالا به فکر ادامه تحصیل هستم و بعد از اینکه از سرکار برمی گردم تا نیمه های شب درس می خوانم، دوست دارم فوق لیسانس قبول شوم. خدایا، کمکم می کنی؟
    دو ماه از فارغ التحصیلیم می گذرد و نتایج قبولی فوق لیسانس را اعلام کردند و با خوشحالی متوجه شدم که جزو قبول شدگان هستم، وقتی با تلفن به میلاد خبر دادم با خوشحالی بهم تبریک گفت و شب که به خانه آمد همراه خود دسته گل و کیکی آورد که بسیار خوشحال شدم. وقتی کیک را تعارفش کردم با خجالت بسته کوچکی به دستم داد، بستته را بازکردم و حلقه ساده ای را در آن دیدم، وقتی تعجیم را دید با شرمساری گفت:
    -با اینکه نو را به رئیس شرکت به عنوان زنی متأهل معرفی کرده بودم ولی تو انقدر ساده می گردی که این شبهه ایجاد شده بود مجرد هستی، چند روز پیش یکی از کارکنان آنجا که فهمیده بود تو با من آشنای نزدیک هستی و به خیال اینکه فامیل هستیم پیشم آمد و از تو خواستگاری کرد راستش خیلی عصبانی شدم و با او بدین وسیله برخورد کردم نه به خاطر خواستگاریش بلکه برای اینکه اورا فرد مناسبی برای دختر خوبم نمی دانستم. او گفت نمی دانسته شما متأهل هستید چون مانند دختران می گردید و حتی حلقه به انگشت ندارید برای همین به فکرافتادم که جسارتی کنم و برایت حلقه ای بخرم، می بخشی آفاق جان باور کن تو را مثل پری دخترم دوست دارم و هیچ قصدی به جز این برای خرید حلقه نداشتم.
    در حالی که اشک در چشمانم جمع شده بود به سویش رفتم و گونه اش را بوسیدم و گفتم:
    -دوست دارم حالا هر طور که شما بخواهید چه به عنوان دختر ، یک دوست یا یک همسر تا آخر همر دوستتان خواهم داشت.
    بعد به اتاقم آمدم و به صفای دل او فکر کردم، خدایا می دانم مرا خیلی دوست داری که چنین مردی را سرراهم قراردادی.
    امروز وقتی از سرکار برگشتم زری خانم که برایمان کار می کند گفت: دو خانم به دیدنتان امده اند و حدود نیم ساعتی است که منتظرتان هستند.
    وارد پذیرایی شدم و از دیدن خانه مونس و زن عمو، ذوق زده به سویشان رفتم و همانطور که اشک می ریختم توی بغلشان گرفتم و آنها را غرق بوسه کردمو بعد از مدتی که آرام شدم، خاله مونس گفت:
    -کار بدی کردی آفاق، الان شش ماه است که هیچ خبری از خانواده ات نمی گیری.
    -ولی خانه مونس، اونها منوبیرون کردند و گفتند دیگر آنجا جایی ندارم.
    -آخه دلشان می سوخت بالاخره پدر و مادر هستند، می دانی چقدر در این مدت دلتنگ بودند. از یک طرف تو که اونارو راها کردی و رفتی و از طرف دیگر آذین تا چند ماه مریض بود ولی حالا برایت خبر خوبی دارم، آخر هفته عروسی خواهرت است.
    با خوشحالی جیغ کوتاهی کشیدم و خاله گفت:
    -آذین خیلی شانس آورد چون یک پسر هم چیز تمامه، حالا پدر و مادرت مار را فرستانده اند که این کدورت ها رفع بشه.
    -همین فردا می آم خونه و بهشون سر می زنم.
    خاله مونس گفت: عزیزم حتما ً اینکار را بکن.
    بعد از ساعتی رفتند و وقتی میلاد به خانه برگشت و من درباره آمدن زنوعمو و خاله و عروسی آذین صحبت کردم خیلی خوشحال شد ولی بعد پرسید:
    -آفاق جان اگر من همراهت نیایم ناراحت می شوی؟
    -چرا؟ نترس هیچ کس حق ندارد به شما توهینی کند چون می داند که دیگر به سراغشان نمی روم.
    -به خاطر این نیست خوردن اینطور راحتم ولی اگر می دانی که باعث ناراحتی می شه حرفی ندارم.
    دستش را گرفتم و گفتم:
     
  8. Moh4m4d

    Moh4m4d ,,, " م " مثل محمد !

    167
    86
    239
    -نه میلاد جان هر طور راحتی همان کار را بکن.
    امروز صبح اول به آرایشگاه رفتم چون می خواستم از آن حالت دخترانه خارج شوم تا مورد سوال قرار نگیرم، ابروهایم را برای اولین بار درست کردم و بعد موهایم را به حالت قشنگی کوتاه کردم و آن را رنگ کردم. وقتی در آینه خود را نگاه کردم تعجب کردم، خانم آرایشگر خندید و گفت: پس خودت هم مثل ما تعجب کردی، خانم خیلی تغییر کرده و زیبا شده اید.
    تشکر کردم و به خانه آمدم و لباس زیبایی انتخاب کردم و پوشیدم و به سوی منزلمان رفتم، دیدن پدر و مادرم و آذین و آرمان بعد از شش ماه واقعا ً هیجان زده ام کرده بود طوری که ساعت ها در آغوششان اشک ریختم. آن روز فهمیدم که آرمان ازدواج کرده بدون اینکه به من خبر دهد، خیلی ناراحت شدم ولی به روی خود نیاوردم و سعی کردم حالا که مرا بین خودشان پذیرفته اند از تمام لحظه هایم لذت ببرم . آنها در تمام مدتی که کنارشان بودم یک کلام از میلاد صحبت نکردند با اینکه بارها از اینکه در این شش ماه تغییر کرده وسرحال و شادب تر شده ام صحبت کردند، حتی پدر گفت:
    -آفاق خیلی زیبا شده ای، اول که دیدمت باور نکردم تویی.
    بعد از شما مدتی کنارشان بودم و با اینکه اصرار داشتند که بمانم ولی می دانستم در خانه خود راحت تر هستم و خانه اصلی من همان خانه میلادم است، پس هر چه اصرار کردند نماندم و بعد از خداحافظی به حیاط آمدم.
    اذین به دنبالم دوید و گفت:
    -آفاق جون خواستم حرفی بزنم ولی نگران هستم که ناراحت شوی. صورتش را بوسیدم و گفتم :
    -نه عزیزم راحت باش، توهمیشه خواهر عزیزم هستی.
    با کمی تردید گفت:
    -آخر هفته که عروسیم است دوست دارم تنها بیایی چون ما از قبل گفتیم که شوهرت رفته خارج، راستش دوست ندارم آنها مرا درباره شوهرت سوال پیج کنند.
    با این حرفش قلبم شکست، در حالی که سعی می کردم جلوی اشک هایم را بگیرم گفتم:
    -باشد آذین جون ولی این را بدان میلاد یک مرد واقعی است و اگر بخواهیم در دنیا بهترین را انتخاب کنیم اون میلاد من است، میلاد روح بزرگی داره که از درک شما به دوره حتی حالا پیش من از آرمان و پدر غزیزتر است چون با وجود او من عشق حقیقی پدر به فرزند و همسر را شناختم و به عشق ایمان آوردم.
    بعد از خداحافظی به طرف اتومبیلم رفتم ولی هنوز چند قدم نرفته بودم که به طرف آذین برگشتم و گفتم:
    -آذین بهتره بگی منهم برای عروسیت نتوانستم از خارج برگردم.
    سوار شدم و به سوی میلادم راندم و تا منزل اشک ریختم. وقتی رسیدم میلاد هنوز بیدار بود و کتاب حافظ را می خواند،به سویش رفتم و صورتش را بوسیدم و گفتم: میلاد خیلی دوستت دارم.
    و بعد بهطرف اتاقم دویدم و تا لحظه ای چشمانم سنگین شد اشک ریختم.
    امروز بعد از اینکه میلاد برگشت به طرفش رفتم و دستش را گرفتم و به طرف مبلی کشاندم، وقتی هر دو نشستیم گفتم:
    -میلاد خیلی دوست داریم با هم مسافرت بروم، خواهش می کنم به خاطر من قبول کن با هم به شمال برویم.
    خندید و گفت: راستش من ویلایی در شمال دارم که سالهاست به آنجا نرفته ام، فردا به سرایدار زنگ می زنم و می گویم آنجا را مرتب کد ولی اول باید به شرکت بروم و مرخصی بگیریم.
    با خوشحالی گونه اش را بوسیدم ومیز شام را آماده کردم و تا موقع خواب درباه کار و مسافرت فردا صحبت کردیم. وقتی به طرف اتاقم میرفتم صدایم زد و گفت:
    -آفاق مگه عروسی آذین چند روز دیگر نیست، بهتر بعد از عروسی برویم.
    چشمکی زدم و گفتم:
    -من چون در سفر خارج هستم به عروسی آذین نمی روم.
    با ناراحتی به طرفم آمد و گفت:
    -آفاق این کار درستی نیست، تو همین یک خواهر را داری و اگر به خاطر من است حاضرم هر طور تو صلاح می دانی رفتار کنم، اگر خواستی با هم شرکت می کنیم و اگر صلاح ندانستی خودت تنها شرکت کن ولی بدان درست نیست که تو در مراسم عروسی خواهرت نباشی.
    دستش را گرفتم و گفتم :
    -تو چقدر خوبی میلاد جان که به فکر همه هستی ولی اگر وجود من در عروسی آرمان لزومی نداشت پس در عروسی آذین هم لزومی ندارد.
     
  9. Moh4m4d

    Moh4m4d ,,, " م " مثل محمد !

    167
    86
    239
    خواست دوباره صبحت کند که که دستم را روی دهانش گذاشتم و گفتم :
    -میلاد خواهش می کنم من اینجوری راحت تر هستم اما اگه تو اصرار داری به خاطر تو می روم حالا هر چه تو بگویی.
    لبخد تلخی زد و گفت:
    -نمی دانم چی بین شما گذشته ولی واقعا ً متأسفم ، من فقط راحتی تو را می خواهم.
    امروز از شما برگشتیم ، در این دو هفته بسیار به من خوش گذشت و ساعات رویایی را در کنار میلاد سپری کردم و درباره همه چیز صحبت کردیم. بعد از مدتها روزی میلاد از همسرش و عشق عمیقی که هنوز به او دارد گفت و از اینکه مدتهاست آرزویش رفتن هر چه زودتر به سوی آنهاست. وقتی اشک را در چشمانم دید گفت:
    -نه دخترم، من طاقت اشک تو را ندارم و در ایت مدت همیشه سعی کردم که گل لبخند را به لبانت بنشانم چون با وجود تو خلاء پری دخترم را احساس نکردم. پس بدان اشک تو قلب ترک خورده ام را می شکند و این قلب طاقت شکستن را ندارد برای همین همیشه بخند تا از خنده های تو احساس زنده بودن کنم.
    حرفش به دلم نشست و در همان لحظه در دل دعا کردم که خدا طول عمرش را زیاد کند. چون وقتی اورا کنار خود می دیدم احساس می کردم دنیا مال من است. حالا که به آسمان نگاه می کنم آن را به بزرگی قلب مهربان میلادم میبینم و این ماه مرا به یاد باطن زیبای میلاد می اندازد که وجودش در این مدت باعث شد عشق را بشناسم و بدانم عشق راستین چقدر بزرگ و زیباست که حتی مرگ هم نمی تواد ذره ای از آن را کم کند و جقدر به همسر میلاد رشک میرم که گرچه عمر کوتاهی داشت ولی در کنار مرد بزرگی زیست.
    امروز که به سراغت آمدم، متوجه شدم چنان در مشغله زندگی راحت خود غرق بودم که تورا از یاد رفته بودی ولی بدان بهترین لحظات زندگیم را در این دو سالی که کنار میلاد بودم گذراندم. البته در این مدت خیلی از خانواده ام دور شدم چون متوجه شدم که آنها میلاد را نمی توانند بپذیرند حتی بعضی مواقع تصمیم می گرفتم که پیش پدر بروم و به او بگویم،پدر جان اگر دیگر سراغت نمی آیم فقط به خاطر غفلتی است که از دخترت کرده ای. تو هیچ گاه در این مدت نخواستی بدانی چطور زندگی می کنم تا برات بگویم من یک پدر دیگر پیدا کرده ام، پدری که فقط تشنه محبت کردن به دخترش است. او چنان عطشی برای محبت کردن دارد که من خود را در دریایی از محبت انباشته شده چندین ساله او شناور می بینم چنانچه حتی شما را فراموش کرده ام ولی بعد فکر کردم که چه احتیاج هست که آنها بدانند من در این دریای محبت شنا می کنم، مگر به خاطر آنها نبود که به خیال خود جهنم را انتخاب کردم ولی به بهشت رسیدم، پس بگذار در این آرامش غوطه ور باشم چون بعد از سالها که غم هایم را در خود دفن کردم خود را مستحق این محبت می بینم و دوست دارم از شادیم فقز خودم خبر داشته باشم.
    امشب وقتی تلویزیون نگاه می کردم متوجه شدم که حالت میلاد مثل همیشه نیست، بلند شدم کنارش نشستم و پرسیدم:
    -میلاد جان امروز یک جور دیگر هستی حالت خوبه؟
    خندید و گفت:
    -از همیشه بهترم، می خواهم خواهشی ازت کنم می شهرک صنعتی شهید سلیمی از این به بعد در خانه مرا پدر صدا کنی.
    با تعجب نگاهش کردم و پرسیدم:
    -چرا؟
    -عزیزم چون منهم می خواهم هروقت خانه هستم تورا دخترم صدا کنم، می دانم دلم برایت تنگ می شود.
    بعد از مدتها دوباره دچار دلشوره شدم و پرسیدم:
    -اتفاقی افتاده؟
    -نه فقط دیشب خواب همسرم و پری را دیدم که با دسته گل زیبایی به دیدنم آمده بودند، گفتند دیگر دوره جدایی به سرآمده و بعد من از خواب بیدار شدم.
     
  10. Moh4m4d

    Moh4m4d ,,, " م " مثل محمد !

    167
    86
    239
    تاخواستم حرفی بزنم گفت:
    -نه دخترم تا حرفم تمام نشده حرف نزن، من فقط حدس می زنم شاید این یک خواب باشد ولی دوست دارم درباره مسائلی با تو صحبت کنم. اگر من رفتم هر وقت دلت گرفت به یادت بیاور که من سال هاست که دلم می خواهد به سوی آنها بروم، با اینکه تو در این دو سال مانند نوری قلب تاریک مرا روشن کردی ولی عشق من به آنها از سالها قبل از تو وجود داشته و این سینه را به تپش می انداخته پس چه در کنارت باشم و چه نباشم باید بدانی آرامش حقیقی من وقتی است که به آرزوی دیرینهام برسم. روزی که امید پیشنهاد ازدواج با تو را به من داد خیلی عصبانی شدم و حتی خواستم کتکش بزن چون او از گذشته ام خبر داشت و من همچنین انتظاری از او نداشتم ولی قبا از اینکه دستم بهش برسه گفت« مگه تو همیشه به افاق نمی گی دخترم، خب حالا این دختر به کمک تو احتیاج داره» وقتی این حرف را زدپاهایم سست شد و نشستم و منتظر حرفش ماندم چون از روز اول که تو را دیدم یاد پری دخترم را در من زنده کردی و من ناراحتی تو را ناراحتی پری می دیدم، گفت که آینده تو در خطره و از من قول گرفت که حتی به خودت هم نگویم ولی حالا احساس می کنم باید بگویم چون از همان اول می دانستم که پشت حرف های امید رازی نهفته است. او از اینکه خواهر کوچکتری داری که به واسطه زیبایی چشمگیرش خواستگاران زیادی دارد و دیگر خانواده ات تو را مجبورکرده اند با پسری لاابالی ازدواج کنی که هم از نظر اخلاقی ایراد دارد وهم دست بزن دارد و اگر با او ازدواج کنی نمی توانی دوام بیاوری و ممکن است خودت را ازبین ببری گفت و در آخر اضافه کرد که حداقل با ازدواج ما جان تو در امان است. وقتی گفتم آخه چطوری در حالی کع من، همسرم را هنوز نتوانسته ام فراموش کنم واز همه مهم تر تو را مثل دخترم دوست دارم لبخندی زد و گفت« انسان بعضی وقت ها برای کمک باید از خودش گذشت نشان بدهد شاید بعدا ً توانستی طوری دیگری به او نگاه کنی و دیگر او را مثل دخترت نبینی» عصبانی شدم و از آنجا بیرون آمدم ولی امید مدتها با من صحبت کرد و من فقط به یک شرط حاضر شدم ، آن هم اینکه تو هیچ وقت اداره کل حفاظت محیط زیست استان من انتظار همسر بودن را نداشته باشی. می دانی آفاق در آن لحظه برق عجیبی در نگاهش دیدم و اون نفس راحتی که مشید حاکی از عشق بود، من اون لحظه فهمیدم که تو را دوست دارد و اینطوری می خواهد تو را به دست آدم مطمئنی بسپارد ولی خودش هنوز شک داشت اما حرف های مرا که شنید با خاطری آسوده نگاهم کرد.
    با این حرف ها که ازمیلاد شندیم دلشوره خود را فراموش کردم و دیگر نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم و تا چند لحظه با صدای بلند خندیدم و گفتم :
    -میلاد جان اشتباه کردی و با این حرفهایت که درباره امید زدی دلشوره ام هم از بین رفت و فهمیدم آن فقط یک خواب بوده چون واقعا ً احساس کردم می خواهی مرا تنها بگذاری.
    -نه،من چون عاشقم برق عشق را خوب می شناسم.
    دوباره خندید و جدالهایی که با همداشتسم صحبت کردم، از تمام موقعیت های ازدواجی که از هم گرفته بودیم و اینکه روی زندگی هم شرط بندی کرده ایم و هر کدام منتظرشکست نهایی همدیگر نشسته ایم.
    میلاد در حالی که در فکر فرورفته بود بعد از مدتی گفت:
    -ولی به نظر من میان عشق و نفرت فقط به اندازه تار مویی فاصله است، شما خودتان هم نمی دانید که در کدام طرف این موی ایستاده اید اما امیدوارم روزی متوجه شوید.
    حالا که به حرف های میلاد فکر می کنم با اینکه اصلا ً حرف هایش را قبول ندارم ولی نمی توانم آنها را از ذهنم دور کنم.
    شش ماه از مرگ زندگی کوتاه و رویائیم می گذرد و شش ماه است که احساس می کنم قلبم سنگ شده، سنگی که تپش دارد ولی خودش هم از تپش شرمسار است.
    در این مدت ثانیه ای وجود نداشته که از اوگله نکنم که چرا می تپی؟ نمی دانم چرا امروز دوباره به طرفت امدم چون حتی از تو هم فرار می کردم برای اینکه می دانستم اگر قلم به دست گیرم و صفحه ای از تو را سیاه کنم، آن صفحه برروی چند صفحه کوچک خوشبختم که از میلاد نوشته بودم قرار می گیرد. در حالی که می خواستم این چند صفحه که شاهد زندگی زیبایم بود، سنگینی هیچ چیز را برخود حسن نکند ولی چه کنم که تو باز تنها مونس تنهاییم یافتم. مونس شب های غمبار زندگیم، شی هایی که هیچ ستاره ای ندارد و از نور زیبای ماه محروم است شاید اگر دیشب خواب میلادم را نمی دیدم هیچ گاه دوباره به سویت نمی آمدم. دیشب میلاد صدایم زد و گفت دخترم ازت دلگیرم، در حالی که گریه می کردم و سعی داشتم دشتانش را بگیرم با ناله پرسیدم چرا، گفت، تا وقتی که زنده هستی باید زندگی کنی همانطور که من شانزده سال زندگی کردم و بعد در غباری از نور گم شد و من همچنان دستانم به سویش دراز بود که از خواب پریدم و از آن موقع تا ساعت ها به در چشم دوختم ساید که در باز شود و او بیاید ولی حالا می دانم او به نور پیوسته و این من هستم که در تنهایی بایدراه تاریک خود را بپیمایم شاید روزنه نور را بیابم. ساعتی است که تو را در دستانم دارم و با یاد میلاد قدرت یافتم تو را باز کنم و لحظه ای با شتاب از صفحات زندگی ام بگذرم و به صفخات میلادم برسم ولی دانستم مجبور هستم که از ان هم بگذرم، مثل لحظه ها که در گذر هستند. اول چند صفحه خوشبختی خود را ارام ورق زدم وبعد به سفیدی رویت نگاه کردم و قلم را برداشتم تا بتوانم از لحظات غمبار این شش ماه بگویم تا شاید این هم بگذرد و روح میلادم را خوشحال کنم . از آن دوشنبه شوم شروع می کنم که در اتاق کارم مشغول فکر کردن روی نقشه ای بودن که زنگ تلفن به صدا درآمد و از آن سو شندیم که کسی پرسید، خانم مهندس صادقی و در جواب مثبت من گفت:
    -متأسفانه حال آقای بهنوشیان بهم خورد و به بیمارستان اتقال داده شده و چون شنیدیم که شما از بستگانشان هستید وظیفه خود دانستیم که به اطلاعتان برسانیم، البته چند تا از همکاران همراه ایشان رفته اند.
    آدرس بیمارستان را گرفتم و خود را به آنجا رساندم و سراغ میلاد را گرفتم وقتی اسم مرا پرسیدند و جواب گفتم، پرستار از پشت پیشخوان بیرون آمد و دستم را گرفت و به طرف بخش مراقبت های ویژه برد. وقتی رسیدیم آرام صحبتی با پرستار دیگر کرد و بعد مرا به سوی تحتی کشاند و گفت:
    -مرتب اسم شما را صدا می کند، با اینکه نباید ملاقاتی داشته باشد ولی شما می توانید چند لحظه ببینیدش.
    وقتی کنار میلاد رسیدم و دستش را گرفتم چشمان مهربانش را باز کرد، برق عجیبی در چشمانش دیدم که تمام بدنم را لرزاند.با صدای آرامی گفت :
    -آمدی دخترم. می دونی لحظهای که سال ها منتظرش بودم رسیده ولی تا تو را نمی دیدم نمی توانستم راحت بروم فقط خواستم بگویم در این دو سال من زندگی دوباره ای کردم و حالاتنها خواهشم از تواین است که اگر مرا دوست داری خودت را بعد از من عذاب ندهی، همیشه فکر کن که این لحظه آرزویم بوده و از شادی من شادباش. هرچه را که داشتن به نام تو دختر خوبم کردم،به کار و تحصیلاتت ادامه بده چون خوشبهتی در انتظار توسط فقط باید صبور باشی تا به سویت بیاید.
    بعد به دستانم فشاری داد و پرسید:
    -قول می دهی؟