1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

رمان شطرنج عشق

شروع موضوع توسط Moh4m4d ‏Feb 15, 2014 در انجمن داستان و رمان

  1. Moh4m4d

    Moh4m4d ,,, " م " مثل محمد !

    167
    86
    239
    - من و آذين پايين منتظرت هستيم زود بيا .
    با درماندگي لباسم را عوض كردم و گفتم خدا لعنتت كند اميد ، هرچه بيشتر باهاش دعواميكنم انگار بيشتر خوشش مي ايدهنوز بيست و چهار ساعت نشده كه گفته ام دست از سرم بردار حالا اينطوريمنو مجبوركرده تا به ديدنش بروم تازه بايد ازش تشكر هم كنم.
    با عصبانيت پايين آمدم كه مادرم پرسيد :*واه آفاق چرا اينقدر اخم كرده اي ؟*
    آرمان كه هنوزاز دستم ناراحت بود گفت :*
    - منكه ديگه دارم از آفاق نااميد ميشم ، تازگي ها اصلا از حركاتشخوشم نمي آيد.
    به طرفماشين رفت و من و اذين هم به دنبالش رفتيم. وقتي پشت ميز نشستيم از ديدن محمد خجالت زده بودم و فكر كردم واقعا انسان وارسته ايست چون اگر خودم چنين بي احترامي مي ديدم حاضر نبودمديگر ببينمش ،*ولي بعد فكركردم شايد او هم مثل من مجبوره اميد و مرتب ببينه به خاطر فاميل بودن خودش رو ملزم به شركت در اين ميهماني مي بينه. با صداي اميد به خودم آمدم كه داشت ازدانشگاه صحبت مي كرد و اينكه بعضي ها وقتي وارددانشگاهمي شوند مخصوصا اگر رشته خوبي هم باشه جايگاه خودشون رو فراموش مي كنند و چنان با تكبر برخورد ميكنند كه نگو و بعد با زدن نيشخندي نگاهم كرد. بدون اينكه حواسم باشد كه در جمع هستيم گفتم :*
    - مطمئن باشيد اميد آقا ، مناصلا اينطور نيستم پس مشخصات خودتون را به من نسبت ندهيد.
    چون هنوز از دستش عصباني بودم همين موضوع در لحنم اثر گذاشته بود ، همه ساكت شده و در فكر بودند كه چرا من با وهين باهاش صحبت كرده ام. ولي اميد كوتاهنيامد و گفت :
    - چه زود حرفم را ثابت كرديد چون هنوز فكر نكنم دانشگاهتون را ديده باشيد و اينطور صحبت مي كنيد حالا چه برسد كه ليسانس هم بگيريد و چند نفر شما را خانم مهندس صدا بزنند.
    جو خيلي بدي بهوجود آمد بود ، به طرفداري محمد كه ديگراميدي نداشتم و آرمان هم كه ازقبل از دستم ناراحت بود و حالا عصباني تر شده بود براي همين ديدم بايد خودم كوتاه بيايم تا اين غائله ختم شود. رو كردم به اميد وگفتم :
    - معذرت مي خواهم اميد آقا ، من منظور بدي نداشتم فقط هميشه فكرمي كردم ظرفيت شما چقدر است كهگفتم امشب امتحانتان كنم ولي خودمونيم خيلي جا خوردم چون ظرفيت شما خيلي كمه ، معمولا آقايون انهم در جمعاگر موردي ازخانمها ديدند كه به مذاقشان خوش نيامد زود از كوره درنمي روند.
    [B]با چشماني كه مي دانستم از خوشحالي وپيروزي برق مي زند خيره نگاهش كردم ، كمي در صندليش تكان خورد و گفت :
    [B]- خواهش مي كنم شما درست مي گوييد.[/B][/B]
     
  2. Moh4m4d

    Moh4m4d ,,, " م " مثل محمد !

    167
    86
    239
    ولي چنا در تن صدايش عصبانيت موج مي زد كهباعث شد تا آخر مهماني سرحال وشاداب بمانم و حتي چند جوك هم من تعريف كنم ، با همه بگو و بخند مي كردم و حتي كنار محمد رفتم و قدم زدم وسعي كردم آنقدر دورش را بگيرم كه اين ناراحتي را از دلش در بياورم وبعد در فرصتي كهباهم تنها شديم گفتم :
    - محمد جان ، شما تا آر عمر برايم مثل آرمان عزيز و محترم هستيد پس خواهش مي كنم اگر ناراحتي از من داريد بگذاريد به حساب شرايط بدي كه آنموقع داشتم.
    با لبخند نگاهم كرد و گفت :
    - راستش ناراحت بودم ولي ازحالا به بعد بيشتر برايت احترام قائل هستم وخيلي دوست دارم هميشه شاهد خوشبختيت باشم.
    موقع برگشت آرمان در حالي كه دستم را مي گرفت گفت :
    - آفاق جانبا اينكه اول خيلي عصبانيم كردي ولي با اون معذرت خواهي و روحيه شادي كه داشتي ، دوست داشتم بگويم هميشه باعث افتخارم هستي.
    در حالي كه با محبت نگاهم مي كرد صداي آذين درآمد و گفت :
    - قرار نشد منو فراموش كنيد ، راستي آرمان تو بهمن هم افتخار مي كني؟
    ارمان برگشت و نگاهش كرد وبا لبخند گفت :
    - من تنها برادري هستم كه يك خواهر به زيبايي تو دارد.
    [B]امروز با دلشوره از خواب بيدار شدم و سعي كردم با كشيدن نفس هاي عميق دلشورهامرا كاهش دهم ولي همين كه به يادم افتاد امروز اولين روز كلاسم مي باشد باز دچار استرس مي شدم. كت وشلوار ساده با رنگي تيره انتخاب كردموپوشيدم ، موهايم را هم پشت سر ساده بستم چون سادگي را بيشتر دوست داشم درضمن وقتي اينطور لباس مي پوشيدم احساس آرامش مي كردم. بعد از خداحافظي به طرف دانشگاه رفتم و چون هنوز رانندگي را ياد نگرفته بودم سوار تاكسي شدم و در همان حال فكر كردم بايد زودتر رانندگي ياد بگيرم چون با اتومبيل خود راحت تر مي توانستم رفت و امد كنم. وقتي به در كلاس رسيدم كمي دير شده بود وهمينبيشتر باعث ناراحتيم شد واحساسكردم پاهايم مي لرزد و درست نمي توانم قدم بردارم ، كمي مردد پشت در كلاس ايستادم ولي بعد با گفتن نامخدا در زدم و وارد شدم. استاد سركلاس بود وليهنوز درس را شروع نكرده بود بعد از عذرخواهي از دير آمدنم ، منتظر اجازهاش بودم كه استاد گفت چون اولين روز است اشكالي نداردولي بعد از ورودم كسي حق داخل شدن به كلاس را ندارد و بعد گفت بفرماييد بنشينيد. آن وقت بود كه نگاهم را از استادگرفتم و به طرف همكلاسي هايم نگاه كردم و با ديدنآنها قلبم فروريخت چون هرچه نگاه كردم پسر بودند، داشتم ازترس پس مي افتادم كه نگاهم به دوتا دختر خورد كه در آخر كلاسنشسته بودند و همين باعث شد كمياحساس آسودگي كنم.به طرف انها رفتم ولي همانطور كه از ميان صندلي ها مي گذشتم زمزمهپسرها را مي شنيدم حتيبعضي از اين زمزمه ها آنقدر بلند بود كه به راحتي گوش مي رسيد يكي گفت اه بازم دختر ، ديگري گفت شايد اشتباه آمده و فكر كرده كلاس پرستاري است و باز شنيدمكسي گفت چه فكري كرده كه اين رشته را انتخاب كرده . وقتي سرجايم در كنار يكي از آن دو دختر نشستم آهسته سلام كردم و گفتم :
    [B]- هميشه بايد ازهمين تونل وحشت بگذريم؟
    [B]با لبخندنگاهم كرد و گفت :
    [B]- اميدوارم بعدا آدم بشوند.
    [B]با صداياستاد به خود آمدم كه مي خواست هركس خود را معرفي كند و معدل ديپلم خود را بگويد ، از همان صندلي اول شروع به معرفي خود كردند. وقتي نوبت به من رسيد كه جلوتر از آن دو دختر بودم با ترس بلند شدم و سعي كردم لرزش در صدايمپيدا نباشد چون بهاندازه كافي مورد تمسخر قرار گرفته بودم.
    [B]- آفاق صادقي هستم ، معدل ديپلم 80/19 .
    [B]يكدفعهكلاس را سكوت فرا گرفت و اين فكر به خاطرم رسيد باز چي شده كه استاد به طرفم امد و گفت : آفرين خانم صادقي معدلبالايي داريد ، در كدام دبيرستان بوده ايد ؟
    [B]بعد ازاينكه اسم دبيرستان را گفتم ، استاد گفت :
    [B]- اميدوارم در دانشگاه هم بامعدل بالايي فرغ التحصيل شويد.
    [B]بعد از تشكر سرجايمنشستم و حس كردم به جاي پاهايم تمام بدنم ي لرزد، بغل دستيم بلند شد و خود را شيوا رحيمي معرفي كرد و بعد از گفتن معدل خود نشست و بعد ان يكي دختركهآخرين فرد كلاس هم بود خود را شهناز رحيمي معرفي كرد. وقتي فاميلي خود را گفت و نشست ، با تعجب پرسيدم : شما خواهريد ؟*
    [B]شيوا خنديد و گفت :
    [B]- نه ولي ازخواهراندوقلو به هم نزديكتر هستيم، ما دخترعمو هستيم و چون هم سن هستيم ازهمان اوايل با همدرسميخوانديم و آخر همتصميم گرفتيم با هم اين رشته را انتخاب كنيم و خوشبختانه حالا هم با هم هستيم.
    [B]- خدارا شكر كه تصميم گرفتيد اين رشته را بخوانيد وگرنه من تنها ميونهاينها چه مي كردم.
    [B]هردوخنديدن و وقتي برگشتم و نگاهم به استاد افتاد ديدم با دقت مرا نگاه ميكند و وقتي ديد ساكت شده ام درسش را شروع كرد. كلاس كه تمام شد ، با شيوا و شهناز به طرف كلاس بعدي رفتيم و هنوز كملا ننشسته بوديم چند پسر كه در كلاس قبلي هم بودند وارد شدند و نزديك ما نشستند. در ميان آنها پسري روبه ما كرد و گفت :
    [B]- كدوم يكي از شما ضعيفه ها معدلش آنقدر بالا بود؟*
    [B]بعد همه آنها با صداي بلند خنديدن و يكي ديگر از آنها گفت :
    [B]- حالا هركدامتان كه بودين ديگه بايد قيد معدل بالا را بزنه چون اين آقا رضاي ما شاگرد اول است متوجه شدين.
    [B]به پسري كه اشاره كرده بود نگاه كردم، پسري بود عينكي ولي از رنگ قرمزش فهميدم كه از صحبت هاي دوستانش خوشحال نيست. سيوا كنار گوشم گفت :
    [B]- اونم معدلش بالا بود فكر كنم خيلي به معدل تو نزديك بود.
    [B]آهسته گفتم : كم محلي كنيم بهتره....
    [B]هنوز حرفم تمام نشده بود كه دوباره همان پسر گفت :
    [B]- اميدوارم كه خوب متوجهشده باشي وگرنه كاري مي كنم كه از زن بودنت پشيمان شوي.
    [B]وقتي اينحرف ها را شنيدم سرم را بلند كردم و ديدم همه اونها به غير ازهمان پسر كه سرشپايين بود به من نگاه مي كنن ، ديگه نتوانستم تحمل كنم و گفتم :*
    [B]- آقايون شما مثل اينكه فراموش كرده ايد اينجا يك محل مقدسيه وما هم براي تحصيل آمده ايم و حتما مي دونيد كه تحصيل مي كنيم شعور و دركمان بيشتر شود ولي نمي دانم شما اينجا چكار مي كنيد چون هنوز درك نكرده ايد كه براي چه به اينجا آمده ايد آنوقت اسم خودتان را هم گذاشته ايد دانشجو ،*يكم فكر كنيدالان فرق شما با لاتهاي سر كوچه كه زورگيري مي كند چيه ؟*در ضمن بايد بگويم همه جا قانون دارد و بايد همه چيزهمينجا تمام بشه وگرنه من ميدانم و شما .
    [B]اول همشون ساكت شدند و با تعجب نگاهم كردند ، با خود فكر كردم حتما انتظار چنين جوابي را نداشته اند و فكر كرده اند الان به التماس مي افتم ، با اين فكر خصمانه تر منتظر ماندم ببينم چه مي گويند كه يكي از آنها گفت :
    [B]- ببين بيخود جيغ جيغ نكن كه مي دونم اگه الان بلندشومفوري بيهوش مي شوي ، اينجا كسي حاضر نيست ناز اون قيافه قناست را بكشه .
    [B]هنوز مي خواست حرف بزند كه بلند شدم ، چنان عصباني بودم كه بدون اينكه به عاقبت عملم فكر كنم به طرفش رفتم و سيلي محكمي به گوشش زدم كه از جا پريد وخواست به طرفم بيايد . رضا كه تا به حال حتي سرش را بلند نكرده بود داد زد و گفت ، بسه و بعد ميان ما پريد و گفت :
    [B]- پرويز ديگه تمومش كن ، منكه گفتم اصلا موافق نيستم.
    [B]- يعنيتو مي خواهي از يك دختر كم بيارم ؟ [/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B]
     
  3. Moh4m4d

    Moh4m4d ,,, " م " مثل محمد !

    167
    86
    239
    باز به سويم حمله كرد ولي قبل از اينكه دستش بهم برسه با صداي فريادي ايستاد و همه برگشتيم و استاد را ديدم كه همراه بقيه بچه ها ناظر دعواي ما بودند.استاد اشاره كرد و گفت :
    - خانم شما و اين چند اقا زود همراه من به دفتر انتظامات بياييد.
    آنقدر پشيمان و ترسيده بودم كه دلم مي خواست گريه كنم ولي به زور خودم را نگه داشتم نبايد جلوي آنها خود را ضعيف نشان مي دادم. شيوا دستم را گرفت و گفت :
    - بريم آفاق جان ، به خودت مسلط باش . در ضمن يكم تند رفتي ولي تقصير تو نبود.
    - شيواجان ممنون كه با حرفهايت آرامم مي كني ولي خودم مي دانم خيلي اشتباه كرده ام ، به قول برادرم تازگي ها خيلي اخلاقم تند شده.
    وقتي به انتظامات رسيديم استاد موضوع را از انجايي كه ناظر بود توضيح داد و بعد برگشت و با تاسف گفت :
    - واقعا اگر همه دانشجوها مثل شما باشند بايد براي اين جامعه متاسف بود.
    از خجالت نمي توانستم سرم را بلند كنم، وقتي از ما توضيح خواستند همان پسري كه باهاش دعوا كرده بودم شروع كرد به صحبت كردن البته خودش را بيشتر محق نشان مي داد و من آنقدر خجالت زده و ناراحت از حركت خودم بودم كه اصلا حوصله اينكه از خود دفاع كنم را نداشتم.پس از تمام شدن حرف هاي پرويز آن آقا از من خواست كه خودم را معرفي كنم و توضيحاتم را بدهم، بعد از معرفي خود گفتم :
    - فقط مي توانم بگويم متاسفم ،*من كار درستي نكردم.
    چنان پاهايم مي لرزيد كه پرسيدم اجازه هست بشينم ، آن آقا اجازه داد و گفت :
    - چون بار اولتان بوده به شما يك فرصت ديگه مي دم ولي اگر به خاطر هر موضوع ديگه اينجا بياييد فورا از دانشگاه اخراج مي شويد.
    سرم را تكان دادم و بلند شدم و گفتم : ديگه تكرار نمي شه .
    ولي قبل از اينكه خارج شوم رضا گفت :
    - خانم صادقي صبركنيد ، شما اصلا از خودتان دفاع نكرديد چرا ؟ همه ما كه اينجا هستيم مي دانيم پرويز همه موضوع را نگفته و حقيقت گفته نشده و من حاضر نيستم زير همچين ديني حتي به خاطر دوستي چندين ساله ام با پرويز بروم.
    بعد تمام ماجرا را مو به مو براي آن آقا توضيح داد همه منتظر مانده بوديم كه مسئول انتظامات گفت :
    - از شما بچه هاي درسخوان ديگر چنين انتظاري نداشتم ولي متاسفانه چون مستقيم از دبيرستان به دانشگاه مي آييد شاهد اين حركات بچگانه شما هستيم. من هميشه اين موضوع يادم مي ماند ، بدون اينكه آن را در پرونده شما وارد كنم ولي ديگه دوست ندارم شما را در اين اتاق به هر علتي ببينم و اگر ببينم بدون هيچ گذشتي با شما رفتار مي كنم حالا مي توانيد برويد.
    وقتي از آنجا خارج شدم روي اولين صندلي در راهرو ديدم نشستم ، تا حالا چنيني برخوردي را تجربه نكرده بودم چنان محو موضوع بودم كه تمام اطراف خود را فراموشكرده بودم. وقتي رضا صدايم زد به خود آمدم و گفت :
    - مي دونم خيلي ناراحت هستيد ولي خواهش مي كنم فراموش كنيد من باز از طرف همه از شما عذرخواهي مي كنم.
    - يك شرط داره ؟
    با تعجب گفت : چه شرطي ؟
    [B]- حاضر شويد يك رقابت سالم با هم داشته باشيم فقط تا آخر همين ترم ،*به خاطر همين دوستتان خواهش مي كنم.
    [B]با صداي بلند خنديد و گفت : حتما.[/B][/B]
     
  4. Moh4m4d

    Moh4m4d ,,, " م " مثل محمد !

    167
    86
    239
    قسمت دوازدهم

    امروز روز زيبايي بود ، روزي كه برادر عزيزم را در لباس دامادي مي ديدم. حدودا دوماه از دانشگاه رفتنم مي گذرد و امشب ،شب نامزدي آرمان و مهديس بود.وقتي آنها را در كنار هم ديدم غرق خوشحالي شدم چقدر برازنده هم بودند، هردعاشقانه دست هم را گرفته بودند و از ميان فاميل و دوستان مي گذشتند و از آمدنشان تشكر مي كردند. همانطور كه به آنها نگاه مي كردم با خود فكر مي كردم آرمان در آينده باز هم در مشكلات كنارم خواهد بود ، ولي بعد از چند لحظه دوباره به خود گفتم بايد اين افكار را از خود دور كنم چون آرمان هميشه خوب و مهربان است و به ياد خواهد داشت كه چقدر به پشت گرمي او احتياج دارم. با صداي اميد به خود آمدم كه گفت :
    - چطوري خانم مهندس، چي شد بعد از دوماه شما را ديديم ؟*
    - خوبم خيلي ممنون ،اين چند ماه خيلي گرفتار بودم.
    - بله خبر گرفتاري شمارا همه در دانشگاه مي دانند.
    با اينكه هردو در يك دانشگاه بوديم ،*منتها به علت رشته تحصيليمان ساختمانها جدا بودند و تا حالا او را دردانشگاه نديده بودم. با خود فكر كردم منظورش چيست و از فكري كه به ذهنم آمد دلشوره گرفتم و با نگراني پرسيدم : منظورت چيست ؟
    - حتما انتظار داري موضوع روزاول دانشگاهت رامن نشنيده باشم مي داني بهچه اسمس معروف شده اي همه به تو مي گويند دختر بزن و بهادر .
    - بس كن اميد اون فقط يك سوء تفاهم بود و حالا ما با هم هيچ مشكلي نداريم.
    - آه بله درست است ، توي گوش پرويز سلطاني كه خودش را يك پاموكل همه دانشگاه مي داند زدي و حالا مي گي فقط يك سوء تفاهم بود ولي بايد براي اطلاع شما بگويم خبر از همه اتفاق هاي افتاده دارم و مي دونم خطر از كنار گوشت گذشت چون همان روز اول نزديك بود ازدانشگاه بيرونت كنند.
    باخودم فكر كردم عجب بدشانسي ، كاش شهرستان قبول شده بودم چون اينطوري نمي تونست سر از كارهايم در بياورد اما حالا بهانه اي به دست آورده كه جلوي همه مرا مسخره كند.
     
  5. Moh4m4d

    Moh4m4d ,,, " م " مثل محمد !

    167
    86
    239
    به چي فكر مي كني كه اينقدر اخم هايتتو هم رفته و حالا بايد خوشحال باشي چون براي رسيدن اون دوتا بهم خيلي زحمت كشيديم.
    نگاهم به سوي آرمانو مهديس كشيده شد و ازديدن زيبايي آنها خود به خود لبخند زدم و گفتم :
    - اميد ، ميبيني چقدر به هم مي آيند.
    - به نظرت هردونفري كه بهم بيايند خوشبخت مي شوند؟*
    - اميد تو امشب نمي شود از اين حرفها نزني اصلا خوشم نمي آيد ، امشب براي من شب زيبايي است و ترا به خدا با اين حرفهايت شبم را خراب نكن.
    - نترس ،من موضوع دانشگاه را به كسي نمي گويم ولي اين مسابقه اي كهبا رضاسروري راه انداخته اي ديگه چيه؟*تو كه همون روز اول كاري كردي همه تو را در دانشگاه بشناسند بس نبود كه اينطور مي خواهي خودت را در دانشگاه مطرح كني .
    - اون ديگه به خودم مربوطه .
    - نه ديگه بهمن هم مربوطه ، چون من دوست آرمانم و بايد حق دوستي را درست ادا كنم.
    - اون موقع دوستش حرف بدي زد و من هم عصباني شدم و عكس العمل نشان دادم ولي حالا مثل يك دانشجوي خوب فقط به دروسم توجه دارم و هيچ كاري كه باعث ناراحتي آرمان شود انجام نمي دهم،*شما هم بهتر است اينطور دنبال بهانه اي براي خرابكردن من پيش آرمان نگردي چون هميشه نا اميد خواهي بود.
    - ولي من فكر مي كنم با اين خودنمايي ها هدف داري و به دنباليك محمدديگه دردانشگاه مي گردي.
    از عصبانيت لحظاتي چشمانم را محكم به هم فشار دادم و با خودمرتبتكرار مي كردم نبايد عصباني شوم چون او فقط همين را ميخواهد. وقتي احساس كردم كمي آرام شده ام ، چشمانم را باز كردم و ديدم با دقت نگاهم مي كند ،*به رويش لبخند زدم و گفتم :
    - فكر كنم براي امشب كافي باشد و اگر شما آزار دادنتان به تمام وكمال نرسيده متاسفم.
    به سوي آرمان رفتم تا با او عكس بگيرم و بعد از چند بار عكس گرفتن با آرمان و مهديس و حتي پدرم خسته و عرق كرده به حياط رفتم كه در هوايخنك كمي استراحت كنم و دوباره به مراسم برگردم كه متوجه شدم اميدروي يكي از صندلي ها نشسته .
    خواستم برگردم كه صدايم زد به خود لعنتي فرستادم و به طرفش رفتم. صندلي را نشانداد و گفت :
    -مي دونم گرمت شده پس بيا بشين.
    وقتي نشستم ، گفتم :
    - مي بينيد شانس مرا ، هر كجا مي روم شما جلويم سبز مي شويد.
    - راستش من هم خسته شدم و ديدم اينجا خلوت استو طوري كهكسي نبيند به اينجا آمدم.
    - بلهمتوجه بودمكه در ميان دختران زيادي بودي و هر دقيقهبا يك دختر زيبا بودن خستگي هم دارد.
    [B]با پوزخندي گفت :
    [B]-كاش فقط همين بود و ديگرانتظار نداشتن كه مرتب تعريفشان كنم ، مي دوني آفاق ديگه داره حالم از هر چي دختره بهم مي خورد.
    [B]با تغير نگاهش كردم و گفتم :
    [B]- من هم دختر هستم كه روبرويت نشسته ام و براياطلاع شما به دنبالتان نيامده ام بلكه هميشه سعي مي كنم ازت دوري كنم.
    [B]خنديد و گفت : [/B][/B][/B][/B][/B]
     
  6. Moh4m4d

    Moh4m4d ,,, " م " مثل محمد !

    167
    86
    239
    من كه تو را نگفتم بعضي مواقع اصلا يادم مي رود كه تو هم يك دختر هستي ، حالا چرا ازمن فرار مي كني ؟*
    - از اونجايي كه هر هر ثانيه كه شما را مي بينم با الفاظ زيبايي مرا غرق لذت ميكنيد.
    با صداي بلند خنديد و گفت :
    - اين همش يه بازيه ، مي دوني آفاق بايد حقيقتي را به تو بگويم . روزهاي اول در مهماني ها فقط ميدانستم كه تو هم دختر آقاي صادقي هستي ، آذين آنقدر زيباست كه اگرتوجه اي هم به تو مي كردم براي مقايسه بود كه چطور شما دو خواهر هستيد البته دارم درباره نظر آن موقع خود صحبت ميكنم ، كم كم كه با آذين هم صحبت شدم ديدم در پس آنظاهر زيبايش يك آدم خيلي معمولي وجود دارد و پيش خودم گفتم خوبحتما در اين زمينه شبيه هم هستيد و همين باعث شد كه بيشتر به تو دقت كنم البته بايد بگويم اين خصوصيت من يك عادتاست كه از دوران كودكي برايم مانده و هميشه در هر جمعي همه را موشكافانه بررسي كنم. از دور زير نظرت گرفتم و ديدم سعي مي كني كه در جمع خيلي كم ظاهر شوي و اگر ظاهر هم مي شدي بيشترشنونده بوديتا سخنگو ، پس مجبور شدمكه راه ديگري انتخاب كنم تا بفهمم در پس ظاهرت چطور آدمي هستي . سعي كردم تو را وادار به صحبت كنم تو كه هميشه در حال فرار بودي ولي بايد بگويم نتيجه گرفتم ، تو و آذين دو قطب مخالفهستيد كه هيچ شباهتي نداريد نه از نظر ظاهري و نه از نظر اخلاقي البته نمي خواهم بگويم كه تو ظاهرتبد است و اخلاقت خوب يا ظاهرآذين زيباست و اخلاقش بد ، راستش اينبررسي ها برايم شده بود يك سرگرمي كه خود رامشغول مي كردم. الان هم خيليدوست دارمنظرواقعيم رابهت بگويم.
    - راحت باش ،*تا حالا كه هر چي دلت خواسته گفتي *، بقيه اش راهم بگو.
    - همين اخلاقت باعث مي شه بااينكه زياد ازت خوشم نمي آيد ولي دوست داشته باشم باهات جر وبحث كنم،*ببين آفاق خواهش ميكنم منطقي باش و از حرفهايم ناراحت نشو چون دوست دارم صادقانه افكارم را نسبت به تو بگويم. تو تو دختر زيبايي نيستي كه به واسطه زيبايي خود همه را به طرف خود جلب كني البته بايد بگويم زشت هم نيستي، تو ويژگي هاي منحصر به فردي داري كه شايد در آينده بتواني همسر مناسبي برايخودت پيدا كني ولي اون اخلاقته كه باعث جلب توجه من شده و اينكه به جنس مخالف اصلا توجهي نداري.در اين مدت تنها توجهت به محمد بود كه آن هم سطحي بود چون خيلي زود فراموشت شد يعني يه جورهايي درخودت غرق هستي ،*آن هم بدون توجه به اطرافيانت ولي اون واكنشهاي تودر برابر حرفهايم باعث تفريح من شده. از روزي كه خودت را به كودني زدي و همين حيله ات حواسم راپرت كرد و بازي شطرنج را بردي حسكردمرقيب واقعي شطرنج خود را پيدا كرده ام مي داني من خيلي به بازي شطرنج علاقه دارمو كلا زندگي را خلاصه در صفحه شطرنج مي بينم. در ضمن وقتي تو را مي بينم احساس مي كنم كه رقيب شطرنج بازم هستي و آنوقت دوست دارم با حزف هايم تو را تحريك كنم ، با اينكه خيلي مواقع فرار مي كني ولي بيشتر مواقع هم در تله من گير مي افتي و جواب هاي تند و تيزي ميدهي و آن موقع است كه احساس مي كنم بازي شروع شده و درخيالخود همانطور كه مراقب مهره هاي خود هستم دوست دارم دانه دانه مهره هايت را بسوزانم. حالا اين حرف ها را برايت ميزنم كه متوجه شوي تو فقط يك رقيب براي بازي شطرنج من هستي و چون خيلي جوانمرد هستم خود را موظف مي دانستم كه تو رامتوجه كنم چون آفاق خانم تازه بازي شروع شده ومطمئن باش كه به اين راحتي نمي تواني ازدستم رها شوي ، تا دانه دانه مهره هايت را نسوزانم و مات كاملت نكنم نمي گذارم زندگي راحتي داشته باشي.
    چنان عصباني شدم كه دلم مي خواست با ناخن هايم چشمايش را از كاسه در بياورم ، باغضب نگاهش كردم و گفتم :
    - اميد آقا بايد به عرضتان برسانم كه اگه دلتان به حال خودتان مي سوزد بساطتان را زودتر جمع كنيد ، مطمئن باشيد شمارا شكست مي دهم.
    با لذت خنديد و گفت :
    - تو!آفاق وقتي مهره هايت را تكان مي دهي خودت حتي متوجه نيستي مثل همين الان ، توانستم چنان تو را عصباني كنم كه ازكوره در بروي وهمين برايم لذتبخش است.
    - شما نظرتان را صادقانه گفتيد پس حالا بگذاريد من هم نظرم را نسبت به شما صادقانه بگويم ،*شمايك رواني هستيد كه ازتون به شدت متنفرم.
     
  7. Moh4m4d

    Moh4m4d ,,, " م " مثل محمد !

    167
    86
    239
    بعد از اظهار خوشحالی با عذرخواهی برای تعویض لباس به اتاقم آمدم و متوجه لباسهای آذین شدم و فهمیدم با ورود میهمانها،آذین از امشب با من هم اتاق می شود.وقتی لباسم را عوض کردم برای کمک به مادر به آشپزخانه رفتم که با وجود خانم محمودی و خانم دوستشان دیگر کاری برایم نمانده بود پس به سالن پذیرایی آمدم و نزدیک ایمان نشستم.ایمان که خیلی خوش رو بود شروع به صحبت درباره رشته تحصیلی اش و چون علایق مشترکی داشتیم چنان غرق صحبت بودیم که گذشت زمان را احساس نمی کردیم،تا اینکه با صدای آذین و افسون که همراه امید بودند متوجه ورودشان شدم و با تعجب از گذشت زمان به طرف آنها برگشتم ویک لحظه نگاهم به امید افتاد و متوجه شدم که عصبانی است.در حالیکه عصبانیت امید فکرم را مشغول کرده بود صدای مادر را شنیدم که می خواست میز نهار را آماده کنیم،با خوردن نهار برای استراحت به اتاقمان رفته و بعد از کمی استراحت به پیشنهاد پدر برای دیدن شهر همه با هم بیرون رفتیم و بعد از اینکه شام در رستورانی خوردیم به ویلا برگشتیم.در این مدت بیشتر با افسون آشنا شده و متوجه شدم که او هم مانند بقیه خانواده اش بسیار گرم و خودمانی رفتار می کند.همان شب به پیشنهاد آرمان به طرف ساحل رفتیم،آرمان و مهدیس همچنان که دست هم را گرفته بودند جلوتر از همه راه می رفتند و پشت سر آنها من و آذین همراه امید و ایمان و افسون صحبت کنان پیش می رفتیم.از افسون که همراه خود تار آورده بود پرسیدم:
    ـ حتما خوب تار می زنید،از حالا مشتاق شنیدنش هستم.
    خندید و گفت:
    ـ ای بد نمی زنم ولی ایمان از من بهتر می زند.
    وقتی به ارمان و مهدیس که کنار ساحل ایستاده بودند رسیدیم به پیشنهاد آذین آتشی درست کردیم و همه دور آن نشستیم و از افسون خواستیم که آهنگی با تارش بزند،او مشتاقانه قبول کرد و آهنگ زیبایی نواخت که واقعا لذت بردم.وقتی آهنگش تمام شد گفتم:
    ـ من هم خیلی دوست دارم که یاد بگیرم.
    ایمان ـ پس حالا که از صدای تار خوشتان می آید من هم یه آهنگ دیگه می زنم.
    چنان زیبا شروع به نواختن کرد که مرا همراه آهنگ عاشقانه و غمگینش به دنیای رویاهایم برد،آنقدر صدای نوایش دلنشین بود که با خود فکر کردم ای کاش در این مدت من هم به موسیقی پناه می آوردم چون واقعا از شنیدن صدای تار احساس آرامش می کردم.وقتی آهنگ به پایان رسید به خود آمدم و همراه دیگران او را تشویق کردم،آرمان و مهدیس برای قدم زدن در ساحل از ما دور شدند و در همان لحظه صدای امید را شنیدم که از افسون می خواست همراهش قدم بزند و بعد آن دو هم به همراه یکدیگر از ما دور شدند.حس کردم که آذین کمی ناراحت است پس برای اینکه او را از ناراحتی دربیاورم از ایمان خواهش کردم تا آهنگ دیگری بزند که ایمان قبول کرد و آهنگی را نواخت و همراه آن خواند،احساس کردم که آذین روحیه اش بهتر شد و امید و افسون را فراموش کرد.همچنان که آذین را نگاه می کردم در دل از خدا میخواستم که مهر آذین عزیزم را به دل امید بیفتد چون او را به شدت بی قرار می دیدم.آخر شب هنگام برگشت وقتی امید و افسون دست در دست هم از کنارمان گذشتند و به طرف ویلا رفتند واقعا نگران آذین شدم و شب با صدای گریه ی او از خواب بیدار شدم و در سکوت خود همراه او اشک ریختم،درحالی که در خود توانی نمی دیدم او را دلداری دهم.بعد از مدتی آذین به خواب رفت ولی من هنوز نتوانسته ام بخوابم و به آینده مبهم او با نگرانی فکر می کنم چون واقعا امید غیرقابل اطمینان است و به عشق یکطرفه آذین هیچ خوشبین نیستم.
    امروز وقتی چشمهایم را باز کردم با دیدن ساعت که یازده صبح را نشان می داد از جای خود پریدم،به علت بی خوابی دیشب امروز خواب مانده بودم.زود دوش گرفتم و لباس مناسب پوشیدم و بعد پایین آمدم و متوجه شدم هیچ کس در سالن نیست به طرف آشپزخانه رفتم آنجا هم کسی نبود،کمی صبحانه خوردم و فکر کردم حتما همه با هم به طرف ساحل رفته اند پس بهتر دیدم که به دنبالشان بروم.وقتی کنار ساحل رسیدم فقط ایمان را دیدم و با تعجب پرسیدم:
    ـ پس بقیه کجا هستند؟
    خندید و پرسید:
    ـ شما همیشه اینقدر می خوابید؟
    ـ نه دیشب کمی بد خواب شدم و تا نزدیکی صبح بیدار بودم.
    ـ همه به طرف جنگل رفته اند،پدرتان می خواست آنها را به کلبه ببرد،مثل اینکه شما آدرسش را می دانید.
    ـ بله آنجا یک کلبه زیباست که متعلق به عمونادر است،پس شما چرا نرفتید؟
    ـ من باید حتما به فرانسه زنگ می زدم و به خاطر شما یک نفر باید می ماند،پس قرعه به نام من افتاد.
    با تاسف گفتم:
    ـ ببخشید شما را معطل خود کردم ولی مادر باید مرا بیدار می کرد که شما اینطور تنها نمانید.
    ـ راستش من به دنبال یک فرصت می گشتم که با شما تنها صحبت کنم و دیدم این بهترین فرصت است،پس خودتان را ناراحت نکنید.
    کنارش نشستم و از فکر اینکه او چه صحبتی با من دارد کمی دلشوره گرفتم و با نگرانی گفتم:
    ـ خواهش می کنم اگه می شه زودتر بگویید چون خیلی کنجکاو شدم.
    در چهره ایمان حالت نگرانی و تشویش موج می زد انگار مردد بود که حرفش را بزند یا نه،اما بالاخره با صدایی که از هیجان به لرزه افتاده بود گفت:
    ـ موردی برای ناراحتی نیست بلکه می خواهم با شما مشورت کنم،راستش از لحظه ای که خواهر شما را دیدم از او خیلی خوشم آمد و بهتر دیدم اول با شما صحبت کنم.نمی دانم چرا ولی با شما خیلی احساس راحتی می کنم،به نظرتان او می تواند جوابگوی احساس من باشد.
    وای که در آن لحظه چقدر احساس عجز می کردم چون در این مدت فهمیده بودم که ایمان واقعا پسری خوب و مناسب است ولی وقتی یاد گریه های آذین در شب قبل افتادم،آهی کشیدم و با هزار زحمت لب به سخن گشودم و گفتم:
    ـ حقیقتا ایمان جان،آذین مدتهاست که دلباخته کسی است و به همین خاطر تمام خواستگاران خود را رد می کند.
    در دل امید را لعنت کردم با اینکه می دانست آذین،او را عاشقانه دوست دارد نمی دانم چرا زودتر تکلیفش را مشخص نمی کرد.نگاهم به ایمان افتاد،اون حالت اضطراب و نگرانی حالا جای خودش را به یاس و ناامیدی داده بود آنقدر که حس کردم صدای شکستن دلش را شنیدم.ایمان سکوت کرده بود و به دریا خیره شده بود،ولی بعد از مدتی که خیلی طولانی به نظر رسید توانست کمی به خودش مسلط بشه.لبخندی بهش زدم و گفتم:
    ـ همسر شما حتما زن خوشبختی خواهد بود.
    با تاسف فقط سرش را تکان داد و گفت:
    ـ بهتره تا همه نگران نشده اند،بریم.
    وقتی به کلبه رسیدیم آنقدر از دست امید ناراحت بودم و برای اینکه حرف یا حرکت ناجوری نکنم سعی کردم نزدیکش نشوم و حتی تا موقع برگشت نگاهش هم نکردم.وقتی برگشتیم برای تهیه ی شام به کمک مادر رفتم و بعد از شام شستن ظرفها را به عهده گرفتم،می خواستم خودم را با کار مشغول کنم تا مجبور نباشم به بقیه ملحق شوم.بعد از شستن ظرفها آرام از در پشتی آشپزخانه به حیاط رفته و به طرف ساحل به راه افتادم،ساعتی را همانطور به صدای امواج دریا گوش می دادم و به آذین فکر می کردم که سرنوشتش چه می شود،حدود دو سالی می شد که به امید دل بسته بود و من نگران ناامیدیش بودم.با صدای پایی به عقب برگشتم و از دیدن امید جا خوردم و بدون اینکه حرفی بزنم سرم را برگرداندم و از خدا خواستم که امید حرفی نزند و راهش را بگیرد و برود،ولی او کنارم نشست و گفت:
    ـ خانم مهندس تازگی ها خیلی کم پیدا شده اند،نکنه جو دانشگاه حسابی رویت اثر گذاشته.
    دندانهایم را از خشم بهم فشرده و با خود مرتب تکرار می کردم که نباید جوابش را بدهم،دوباره صدایش را شنیدم که گفت:
    ـ اوه خانم حالا نه حاضر است نیم نگاهی به ما کند و نه حتی بگوید تو با کی داری حرف می زنی.اگر به جای من ایمان بود چنان باهاش خوش و بش می کردی که انگار ایمان حلقه به دست منتظرش است،راستی تو کی آدم می شوی که اینطور دنبال شوهر ندوی.
    بدون اینکه متوجه باشم که می خواستم هر چه بگویم جوابش را ندهم گفتم:
    ـ برو گمشو امید،تو نفرت انگیزترین مرد روی زمینی.
    خندید و گفت:
    ـ مثل اینکه از وقتی ایمان را دیده ای نفرتت از من بیشتر شده.
    ـ اگر یک حرف راست در تمام عمرت زده باشی همین است،واقعا وقتی یاد ایمان می افتم از تو بیشتر بدم می آید.
     
  8. Moh4m4d

    Moh4m4d ,,, " م " مثل محمد !

    167
    86
    239
    با عصبانیت بلند شد و گفت:
    ـ ببین آفاق،به تو گفته بودم که نمی گذارم زندگی راحتی داشته باشی پس فکر ایمان را از سرت دور کن.
    در همان حال سنگی را برداشت و با عصبانیت به طرف دریا پرتاپ کرد و دوباره گفت:
    ـ مطمئن باش اگر بفهمم فکر ایمان را هم به خودت مشغول کرده ای توی همین دریا خفه ات می کنم.
    در حالی او با عصبانیت قدم میزد با خود فکر کردم خدای من،او فکر کرده ایمان به من علاقه دارد در صورتی که وقتی من گفتم به خاطر ایمان از او نفرتم بیشتر شده برای آذین بود.خواستم او را از اشتباه بیرون آورم ولی بعد پشیمان شدم و با خود گفتم،نمی دانم چه خوابی برایم دیده که اینطور از علاقه ایمان ناراحت است ولی بگذار حداقل اینطوری انتقام آذین را ازش بگیرم حتی اگر مرا به قول خودش در دریا غرق کند.
    از این فکر احساس آرامش کردم و دیدم حالا که می توانم او را ناراحت کنم چقدر خوشحالم،او را همانطور که قدم زنان دور می شد نگاه کردم درست بود که فردا بعد ازظهر به تهران برمی گشتیم ولی فردا را وقت داشتم حسابی حرصش را درآورم،با این فکر خوشحال بلند شدم و به ویلا آمدم و از حالا چقدر برای فردا بی قرارم.
    امروز زودتر از هر روز از خواب بیدار شدم و دوشی گرفتم و موهای خود را با سشوار صاف و *** کردم،بعد بلوز و شلوار شکلاتی رنگی که خیلی رنگش به پوستم می آمد پوشیدم و موهایم را دور شانه ریختم و کلاه افتاب گیر زیبایی انتخاب کردم و به سر گذاشتم البته نمی خواستم خود را اینطوری زیبا کنم ولی می دانستم نباید مثل هر روز ساده باشم چون باید امید احساس می کرد که امروز خیلی به خودم رسیده ام.عینک آفتابیم را برداشتم و پایین آمدم،پدر و مادر و آقای محمودی و خانمش بیدار بودند ولی بقیه هنوز در خواب بودند.کمی پکر شدم ولی بعد فکر کردم تا بیدار شدن بقیه به باغ کوچک جلوی ویلا بروم،مدتی را در باغ روی تاب گذراندم که با صدای ایمان به خود آمدم و با خوشحالی به طرفش رفتم و بعد از سلام گفتم:
    ـ آقا ایمان،امروز می توانم شما را ایمان جان صدا بزنم؟
    با تعجب لبخندی زد و گفت:
    ـ شما همیشه می توانید چون من هم شما را مثل افسون دوست دارم و به شما احترام می گذارم.
    ـ پس امروز تا بعدازظهر که می رویم می خواهم تمام توجه تان به من باشد تا یک روز خاطرانگیز برایمان به یادگار بماند.
    ـ چشم آفاق جان حالا خوب شروع کردم؟
    ـ عالیه،صبحانه خورده اید؟
    ـ نه بیاید از صبحانه شروع کنیم،موافق هستید؟
    ـ البته.
    بعد از خوردن صبحانه دوباره به باغ برگشتیم،درحالی که از بیدار شدن امید مطمئن بودم چون او را پشت پنجره دیده بودم به ایمان گفتم:
    ـ خیلی دوست دارم تاب سواری کنم،می شهکمی تاب را هل دهید.
    خلاصه بدون توجه به اطراف کمی تاب بازی کردیم و بعد مشغول بازی تنیس شدیم،امید و افسون با هم به حیاط آمدند و امید چنان به افسون توجه نشان می داد که باعث شد آذین عصبانی شود و به ساختمان برگردد.در حالیکه ناراحت آذین بودم سعی کردم بیشتر با ایمان گرم بگیرم و با صدایی که امید بشنود گفتم:
    ـ ایمان جان می شه تارت را بیاوری و برایم از اون آهنگی که دوست دارم بزنی و کمی هم بخوانی.
    ایمان قبول کرد و در حالیکه با صدای زیبایی تارش را می نواخت و خودش هم می خواند،امید را دیدم که دست افسون را رها کرد و به طرف ساحل رفت.بعد از مدتی چون امید را تماشاگر خود ندیدم به ایمان پیشنهاد کردم کمی غذا برای نهار برداریم و با قایق پدر به دریا برویم.وقتی با قایق از کنار امید که در دریا شنا می کرد گذشتیم با لبخند گفتم:
    ـ امید به مادر و پدرم بگو من و ایمان جان تا موقع رفتن برمی گردیم،نهارمان را هم همراهمان برده ایم حتما بگو تا نگران نشوند.
    در حالیکه دور می شدیم هنوز چشمانش که قرمز شده بود و چهره اش از عصبانیت به کبودی می زد را به خاطر داشتم،خودبه خود لبخند زدم و به ایمان گفتم:
    ـقایقرانی واقعا لذت بخش است.
    بعد در دل خدا را شکر کردم که امید آنقدر با خانواده دوست پدرش رودربایستی داشت که نمی توانست حرف بدی به ایمان بزند.
    بعدازظهر در اتاقم لباسهایم را جمع می کردم که آرمان عصبانی به اتاقم آمد و گفت:
    ـ آفاق تا الان با این پسره تنها کجا رفته بودی؟
    به آرمان نگاه کردم و به طرفش رفتم،در حالیکه اشک دید چشمانم را تار کرده بود گفتم:
    ـ آرمان جان درباره من فکر بد نکن،خواهش می کنم.
    ـ آخه چه جوری،می دونی چند ساعت است که تنها با هم رفته اید.
    ـ آرمان به جان خودت که می دانی چقدر دوستت دارم برای اذیت کردن امید اینکار را کردم،به خدا ایمان پسر خیلی خوبی است و تازه آذین را هم خیلی دوست دارد ولی خودت که می دونی تا این امید تکلیفش را روشن نکند به هیچ خواستگاری جواب نمی دهد،به خدا من دست از پا خطا نکرده ام و همون افاق پاک تو هستم.
    در حالیکه دستم را می گرفت گفت:
    ـ عزیزم،ما همه به تو اطمینان داریم ولی نمی دونی این امید چقدر در این مدت که نبودی حرف بی خود می زد و خونم را به جوش آورد،متاسفم که اینجور باهات برخورد کردم.
    ـ نه،همه را می دانم و چون از دست امید عصبانی بودم خواستم کمی تلافی کنم برای همین هم با ایمان رفتم.
    صورتم را بوسید و گفت:
    ـ باز هم معذرت می خواهم،می دانم که تو همیشه خواهر مهربان و پاک خودم هستی.
    وقتی چمدانها را داخل اتومبیل می گذاشتم در فرصتی که تنها بودم امید کنارم آمد و گفت:
    ـ آفاق امروز بدکاری کردی،منتظر باش در آینده ای نزدیک بلایی سرت می آورم که از زنده بودن خودت پشیمان باشی.
    حالا در اتاقم هستم و به حرفهای امید فکر می کنم،در مسیر بازگشت چنان از ناراحتی امید شاد بودم که عمق گفته اش را درست درک نکردم و حالا می ترسم و از یک چیز مطمئن هستم که ناخواسته به این بازی کشانده شده ام بدون اینکه متاسف باشم فقط نگران حرکت بعدی امید هستم.
    امروز به دانشگاه رفتم و خوشحال برگشتم چون فهمیدم که توانسته ام گوی سبقت را از رضا بربایم و شاگرد اول کلاس شوم.با خوشحالی واحدهای ترم بعدی را انتخاب کردم و حالا منتظر ترم جدید هستم ولی دیگر دوست ندارم به این رقابت ادامه بدهم و دلم می خواهد که درسم را خوب بخوانم آن هم برای بهتر فهمیدن،نه برای شاگرد اول شدن.
    امروز روز غم انگیزی برایم بود،روزی که غرور و شرافتم لگدمال شد طوری که بیشتر از چند ساعت نتوانستم در دانشگاه بمانم و به خانه آمدم.امروز اولین روز کلاس ترم جدیدم بود،وقتی با خوشحالی به دانشگاه رفتم اصلا فکر نمی کردم چنین لگد مال شده و مغموم به خانه برگردم،با تاسف متوجه شدم در تمام دانشگاه شایعه شده که من به واسطه استادان توانسته ام با معدل بالا شاگرد اول شوم که با سکوت استادان این شایعه تایید شده به نظر می رسید.اول فکر کردم ممکن است کار رضا و دوستانش باشد ولی بعد دانستم که آنها چنین نفوذی بر استادان دانشگاه برای لکه دار شدن شرافتم نداشتند و بعداز مدتی متوجه شدم پشت پرده سایه شوم امید است که تقریبا با تمام استادان دوست و آشنا می باشد،انوقت بود که بودنم را در دانشگاه بیهوده دیدم.امید چقدر ناجوانمردانه از من انتقام گرفته بود،احساس می کنم با این حرکت امید در بازیش مات شدم و شکست خوردم.حالا ناامید به آینده خود فکر می کنم که با یک بازی کوچک شروع شد و به جایی رسیذ که فرو ریختن کاخ آرزوهایم را دیدم،دیگر نه دوست دارم به دانشگاه بروم نه روی رفتن را دارم.حالا که به آسمان نگاه می کنم نه ستاره ها زیبا هستند و نه ماه،چرا
    شبهای گذشته همیشه پر بود از ستاره های زیبا که به ماه دلفریب لبخند می زدند اما دیگر زیبا نیستند؟
    ده روز است که به دانشگاه نرفته ام و به شدت افسرده و ناراحتم البته بیشتر ناراحتیم به خاطر پدر و مادر است که جوابی برای توجیه افسردگی خود ندارم،که به آنها بگویم یعنی دوست ندارم از حقیقت آگاه شوند،از فکر اینکه زمانی درباره من بد قضاوت کنند حالم بدتر می شود و سعی می کنم که بیشتر خودم را در اتاقم زندانی کنم.آرمان امروز خیلی اصرار داشت بداند ناراحتیم چیست که حتی نمی توانم به دانشگاه بروم،آنقدر اصرار کرد که دیگر نتوانستم تحمل کنم و تا چند ساعت فقط گریه کردم و با خود فکر کردم اگر بگویم آرمان باور می کند که بی گناهم؟
    پانزده روز بود که به دانشگاه نرفته بودم،افسرده و مغموم مجله ای را می خواندم که در اتاقم به صدا درآمد،وقتی گفتم بفرمایید افسون و ایمان وارد شدند اما از شدت بهت حتی نتوانستم سلام کنم .به طرفم امدند و افسون گفت:
    ـ آفاق جان چرا اینقدر تعجب کرده ای؟
    فوری به خود آمدم و از روی تخت بلند شدم و از سر و وضعی که داشتم معذرت خواستم که افسون گفت:
    ـ ما برای خداحافظی آمده ایم چون قرار شده زودتر برگردیم،مامان و بابا هم پایین توی سالن پذیرایی منتظر هستند که تو را ببینند.
     
  9. Moh4m4d

    Moh4m4d ,,, " م " مثل محمد !

    167
    86
    239
    فوری گفتم:
    ـ الان لباسم را می پوشم و می آیم.
    وقتی رفتند روی صندلی نشستم و به بخت بد خود لعنت فرستادم و با خود گفتم اگر می دانستم زودتر از خانه بیرون رفته بودم.از روی اجبار بلند شدم و لباسم را عوض کردم و به سان پذیرایی رفتم،با دیدن خانواده محمودی جا خوردم چون فکر می کردم ایمان و افسون همراه پدر و مادرشان تنها آمده اند.سعی کردم هر طور شده به خود مسلط باشم،به طرفشان رفتم و بعد از دست دادن و احوال پرسی کنار افسون و ایمان نشستم.با صدای خانم محمودی به طرفش نگاه کردم که گفت:
    ـ آفاق جان چرا اینقدر لاغر شده ای،رنگت هم پریده،بیمار هستی عزیزم؟
    با دستپاچگی گفتم:
    ـ نه فقط نمی دونم چرا حال و حوصله هیچ کاری را ندارم.
    در همان حال یعب کردم به امید نگاه نکنم،ایمان گفت:
    ـ به نظر من شما خیلی افسرده هستید و این از چشمهایتان کاملا پیدا است،من فکر کنم اگر به یک مسافرت بروید حتما روحیه تان عوض می شود.
    افسون با شادی گفت:
    ـ افاق جان ما هفته دیگر برمیگردیم به فرانسه،پدر آشنایی دارد که می تواند کمکت کند با ما بیایی حتی اگه خوشت آمد همانجا ادامه تحصیل بده.
    با اینکه امید بلایی به سرم اورده بود که دیگر حال و حوصله مبارزه با او را نداشتم ولی از این موقعیت استفاده کردم و گفتم:
    ـ من همیشه دوست داشتم ایران درس بخوانم و اگر خواستم برای ادامه تحصیل به خارج بروم کانادا را مد نظر داشتم چون عمه منیژه و علی آقا آنجا هستند ولی فکر کنم نظر شما هم بد نباشد،راستش خودم هم از ایران دیگر خوشم نمی آید.
    بعد رو کردم به پدرم و گفتم:
    ـ نظرتون چیه؟
    پدر که اصلا انتظارنداشت من فوری تصمیم بگیرم و از او نظرخواهی کنم مانده بود که چه بگوید،بعد از چند لحظه ای که ساکت بود رو به مادر کرد و گفت:
    ـ نمی دانم چه بگویم،نظر تو چیه محبت جان؟
    مادر مستاصل نگاهم کرد وگفت:
    ـ وقتی اینطور افاق را افسرده می بینم واقعا ناراحت می شوم اگه آفاق فکر می کند که به نفعش است،من حرفی ندارم و فکر نمی کنم پدرت هم مخالف باشد.
    پدر با سکوتش رضایتش را اعلام کرد و ایمان فوری گفت:
    ـ عالی می شه،آفاق خانم با نمرات خوبی که دارید می توانید در همان دانشگاه ثبت نام کنید و با هم درس بخوانیم،تازه من یک کلاس دکوراتوری هم کنار کلاسهای دانشگاهیم می روم که فکر کنم برای تو هم جالب باشد.
    بعد با خوشحالی از کلاس دکوراتوری داخلی ساختمان صحبت کرد،حدود یک ساعتی با هم صحبت کردیم که با صدای امید به خود آمده و به سویش برگشتیم.همانطور با غضب نگاهم می کرد گفت:
    ـ ایمان پاشو،اینقدر سرگرم هستی که متوجه نیستی همه سرپا هستیم.ایمان در حالیکه بلند می شد گفت:
    ـ ما چند روز به اصفهان می رویم شما کارهایتان را انجام دهید.ما هم به آشنای پدر سفارش می کنیم که همزهمان با ما برایت بلیط بگیره و تا هر موقعه که خواستی می توانی در خانه ما زندگی کنی،آخه خانه بزرگی داریم و تو اونجا می تونی راحت استقلال داشته باشی.
    بعد خداحافظی کرد و رفت و من مانده بودم که چرا امید همچنان بدون حرف زدن نگاهم می کند،گفتم:
    ـ امید آقا تازگی ها شاخ درآوردم؟
    ـ نه،ولی به نظرم شبیه دراز گوش ها هستی،توی احمق می خواهی همراه اینها بروی آنسوی دنیا؟
    ـ بله و فکر کنم به شما ارتباطی ندارد حداقل آنجا از دست کارهای دیوانه وارت راحت می شوم.
    پوزخندی زد و گفت:اشتباه نکن آفاق،تا وقتی که خودم بخواهم راحتت نمی گذارم و تا آنسوی دنیا هم که بروی به دنبالت هستم ولی خودمانیم خیلی پررو هستی هنوز می بینم از ضربه ای که خورده ای نای بلند شدن نداری ولی از اون زبونت کم نمی آوری.
    بعد بدون خداحافظی بسوی حیاط رفت و حالا که فکر می کنم می بینم واقعا دلم می خواهد اذیتش کنم چون حس کردم از رفتنم خوشش نمی آید و می دانستم از طریق آرمان از تمام اطلاعات مربوط به من اگاه می شود تصمیم گرفتم به طور ظاهری خود را در رفتن مصر نشان دهم و کارهای لازم را انجام دهم تا همه فکر کنند که می خواهم بروم،با این فکر جان دوباره ای گرفتم و با شوق لبخند زدم و احساس کردم که از به بازی گرفتن امید واقعا لذت می برم.در این سه روز تمام کارهای مربوط به تمدید پاسپورت را انجام داده و با کمک آشنای پدر ایمان بلیطم را هم تهیه کردم و با خوشحالی به همه اعضای خانواده ام نشان دادم،البته در این چند روز است از رفت و آمدم خودشان همه موضوع را حدس زده بودند.
    امروز پنج روز از روزی که ایمان و خانواده اش به منزلمان امده اند می گذرد و روز خوبی برایم است چون احساس می کنم که امید شکست خورده و عقب نشینی کرده است،چون برخلاف میلش که از نرفتنم به دانشگاه خوشحال بود تمام کارهای برگشتم را مرتب کرد.امروز شیوا وشهناز با نامه ای که از طرف دانشگاه همراه داشتند به منزلمان آمدند،وقتی نامه را دیدم خیلی خوشحال شدم چون در آن قید شده بود که بنابراعتراف آقای رضا سروری مبنی بر تهمت و افترا به شما ضمن عذرخواهی از شما دانشجوی ساعی که چنین مورد اتهام قرار گرفتید به اطلاع می رسانیم چنانچه هنوز خواستار ادامه تحصیل می باشید خوشحال می شویم که در این دانشگاه ادامه تحصیل دهید.وقتی نامه را خواندم شیوا و شهناز را در آغوش گرفتم و بوسیدم و آنها هم از شادی من خوشحال بودند.
    شیواـ نمی دانی آفاق جان در این مدت چقدر رضا ناراحت بود،راستش دلم می خواهد او را ببینی که به چه حالی افتاده.هفته پیش که دیدمش خواستم زود به طرف دیگر بروم چون من و شهناز جواب سلامش را هم نمی دهیم ولی او صدایمان زد و گفت که از طرف من از آفاق خانم عذرخواهی کنید و به او بگویید اگر به دانشگاه برنگردد مطمئن باشد من هم ترک تحصیل می کنم چون در این مدت خیلی عذاب وجدان داشتم و حتی شبها هم نمی توانم راحت بخوابم.من هم به او گفتم چرا نمی روی پیش رئیس دانشگاه و تمام حقیقت را بگویی که سرش را پایین انداخت و گفت چون نمی توانم تمام حقیقت را بگویم،برای اینکه پای چند نفر دیگر هم وسط می آید.اون موقع آفاق جان حرفش را باور نکردم ولی حالا دیگر باور دارم چون دیروز که از همه خداحافظی کرد خیلی برایت خوشحال بود و چند دفعه گفت که به خانم صادقی بگویید مرا حلال کنید و این اخراج حق من است.
     
  10. Moh4m4d

    Moh4m4d ,,, " م " مثل محمد !

    167
    86
    239
    چند روز از رفت و آمدم خودشان همه موضوع را حدس زده بودند.
    امروز پنج روز از روزی که ایمان و خانواده اش به منزلمان آمده اند میگذرد و روز خوبی برایم است چون احساس میکنم که امید شکست خورده و عقب نشینی کرده است، چون برخلاف میلش که از نرفتنم به دانشگاه خوشحال بود تمام کارهای برگشتم را مرتب کرد. امروز شیوا و شهناز با نامه ای که طرف دانشگاه همراه داشتند به منزلمان آمدند، وقتی نامه را دیدم خیلی خوشحال شدم چون در آن قدی شده بود که بنابر اعتراف آقای رضا سروری مبنی بر تهمت و افترا به شما ضمن عذرخواهی از شما دانشجوی ساعی که چنین مورد اتهام قرار گرفتید به اطلاع میرسانیم چنانچه هنوز خواستار ادامه تحصیل میباشید خوشحال میشویم که در این دانشگاه ادامه تحصیل دهید. وقتی نامه را خواندم شیوا و شهنار را در آغوش گرفتم و بوسیدم و آنها هم از شادی من خوشحال بودند.
    شیوا_نمیدانی آفاق جان در این مدت چقدر رضا ناراحت بود، راستش دلم میخواهد او را ببینی که به چه حالی افتاده. هفته پیش که دیدمش خواستم زود به طرف دیگر بروم چون من و شهناز جواب سلامش را هم نمیدهمی ولی او صدایمان زد و گفت که از طرف من ازآفاق خانم عذرخواهی کنید و به او بگویید اگر به دانشگاه برنگردد مطمئن باشد من هم ترک تحصیل میکنم چون در این مدت خیلی عذاب وجدان داشتم و حتی شب ها هم نمیتوانم راحت بخوابم. من هم به او گفتم چرا نمیروی پیش رئیس دانشگاه و تمام حقیقت را بگویی که سرش را پایین انداخت و گفت چون نمیتوانم تمام حقیقت را بگویم، برای اینکه پای چند نفر دیگر هم وسط می آید. اون موقع آفاق جان حرفش را باور نکردم ولی حالا دیگر باور دارم چون دیروز که از همه خداحافظی کرد خیلی برایت خوشحال بود و چند دفعه گفت که به خانم صادقی بگویید مرا حلال کنید و این اخراج حق من است.
    - ولی من به هیچ عنوان حاضر نیستم که او از دانشگاه اخراج شود و میدانک چه کسی او را تحریک کرده و حتی کمکش کرده که برای من پاپوش درست بهش و از نظر من رضا بی تقصیره، همین فردا برمیگردم و کاری میکنم که رضا هم به دانشگاه برگردد. البته به شرطی که کمکم کند به درس های عقب افتاده ام برسم.
    حالا که تنها نیستم به امید فکر میکنم، نمیدانم کدام یکی از مهره هایش را سوزاندم ولی بسیار شاد هستم و این دشمنی بین ما و یا به قول خودش بازی شطرنج برایم جالب شدهاست.
    دوماهی از برگشتم به دانشگاه میگذرد، در همان روزهای اول شماره تماس رضا را از پرویز گرفتم وبه او گفتم که حتماً به دانشگاه بیاید و بعد با هم پیش رئیس دانشگاه رفتیم و خلاصه با کمی صحبت و امضایی که او از ما گرفت رضا هم به دانشگاه برگشت. از همان موقع تا به حال دوستی ما عمیق تر شده است و تمام دورس و نقشه ها و پروژه هایمان را با هم انجام میدهیم. پرویز هم کم کم قبول کرد که دخترها از پسرها کمتر نیستند و از در دوستی در آمد، در این مدت به کلاس رانندگی رفته و گواهینامه ام را گرفتم و حالا دیگر با اتومبیل خودم رفت و آمد میکنم. امروز صبح وقتی میخواستم سوار شوم متوجه شدم که اتومبیل پنجر است و چون دیرم شده بود از آرمان که او هم میخواست به سر کلاسش برود خواهش کردم که مرا هم برساند. وقتی به کلاس رسیدم متوجه استاد شدم که قبل از من آمده بود، میدانستم استاد پناهی بسیار سخت گیر است و کمتر پیش.