1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

رمان شطرنج عشق

شروع موضوع توسط Moh4m4d ‏Feb 15, 2014 در انجمن داستان و رمان

  1. Moh4m4d

    Moh4m4d ,,, " م " مثل محمد !

    167
    86
    239
    واقعا روحيه آرمان قابل تحسين بود صورتش را بوسيدم و گفتم :
    - چشم آقا قول مي دهم از همين امروز در اولين فرصت تمام سعيم را براي اين داداش خوبم انجام دهم.
    - آفرين دختر خوب.
    و بعد در حالي که بلند مي شد ادامه داد :
    - جريان محراب بااميد چيه ؟
    - گفتم اونم از آذين خوشش مي آيد و ميخواست که نظر آذين را بداند ولي خودت که مي داني هيچ فايده اي ندارد.
    در حاي که به طرف در اتاق مي رفت گفت :
    - خوش به حال اميد يک سر دارد و هزار سودا.
    امروز منزل عمو نادر دعوت بوديم به مناسبت سالگرد ازدواجشان جشن گرفته بودند که وقتي فهميدم با خودم گفتم :
    - واقعا عشق عمو نادر و زن عمو ستودني است.
    وقتي به طرف کمد لباسهايم رفتم براي اولين بار در سمت چپ را باز کردم مي خواستم يک لباس شب بپوشم و با خود فکر مي کردم که بايد به خاطر عمو نادر هم که شده امشب به خودم برسم. يک لباس مشکي ساده ولي خوش دوخت را انتخاب کردم که دور کمر و آستينش با چند رديف مرواريد کار شده بود بعد از اينکه دوش گرفتم و موهايم را با سشوار به حالت *** و صاف در آوردم و دورم ريختم ، لباسم را پوشيدم و کفش و کيف نقره اي رنگم را انتخاب کردم و گردنبد مرواريدم را هم به دور گردنم آويزان کردم. وقتي خودم را در آيينه ديدم با خود گفتم اي بدک نيست و بعد بدون اينکه کتابي بردارم از اتاق بيرون آمدم. امشب بايد چهار چشمي مواظب اطرافم باشم ، مي خواهم با مهديس صحبت کنم و از احساس اميد نسبت به او سر در آورم. وقتي از پله ها پايين آمدم پدرم سوتي کشيد و با آن چشمان مهربانش نگاهم کرد و گفت :
    - خبريه ؟
    - گفتم نه پدر چه خبري؟ به خاطر عمو نادر خوشحالم و دلم مي خواست که خوشحاليم را اينطور نشان دهم اشکالي دارد ؟
    پدر – نه بسيار هم عالي است ولي آفاق جان ميدوني در تو يک جذابيت خاصي است که هر چشم ظاهر بيني متوجه آن نمي شه و فقط يک چشم تيز بينه که خود به خود جلب مي شود.
    خنديدم و صورتش را بوسيدم و گفتم :
    - مي دوني چيه پدر با اين همه دختر زيبا که اطرافمون را گرفته اند اگه اين حرف هاي شما نبود من تا به حال دق کرده بودم .
    با دلخوري نگاهم کرد و گفت :
    [B]- آفاق من حقيقت را گفتم .
    [B]- خيلي ممنون نگفتم شما دروغ گفتيد فقط به نظرم کمي غلو کرديد.
    [B]و در حالي که با هم مي خنديديم به طرف ماشين رفتيم و بعد از آنکه مادر و آذين و آرمان آمدند به طرف خانه عمو نادر حرکت کرديم. وقتي رسيديم تقريبا آخرين نفرات بوديم پس از سلام و احوالپرسي صورت عمو نادر را بوسيدم و بهش تبريک گفتم و به طرف زن عمو رفتم و آهسته در گوشش گفتم :
    [B]- زن عمو آرزو دارم اگه ازدواج کردم زندگيم مثل شما هميشه با عشق همراه باشه.
    [B]زن عمو با محبت مرا بغل کرد و گفت :
    [B]- من هميشه تو را يک جور ديگه دوست دارم و آرزومه اگه يک موقع بچه دار شدم مثل تو باشه .
    [B]وقتي از بغل زن عمو بيرون آمدم و حلقه اشک را در چشمانش ديدم خيلي ناراحت شدم و سعي کردم جاي دنجي را پيدا کنم ، دوست داشتم به حرف هاي زن عمو فکر کنم. روي صندلي نشستم و با خود گفتم چرا زن عمو دوست دارد يک دختر مثل من داشته باشد در حالي که من هميشه فکر مي کردم خدا هيچ لطفي به من نداشته. واقعا احمقم چون همين که يک پدر و مادر مهربان ، برادر دلسوز و خواهخري زيبا دارم و همگي سالم هستيم خيلي از لطف خدا بهره برده ام چرا تا به حال اينطوري فکر نکرده بودم. به پدر و مادر نگاه کردم و با خود گفتم به شما قول مي دهم که هميشه باعث افتخارتان باشم.
    [B]احساس کردم کسي کنارم نشست وقتي نگاهم را از پدر و مادرم برگرداندم محمد را کنار خود ديدم که گفت :
    [B]- خوشحالم آفاق خانم که بعد از مدتها شما را سرحال مي بينم.
    [B]لبخندي زدم و گفتم :
    [B]- خيلي ممنون فکر نمي کردم کسي متوجه من باشد ولي بايد يادم مي ماند شما آنقدر مهربانيد که همشه مراقب اطرافيان هستيد.
    [B]محمد – خواهش مي کنم خوشحالم که درباره من انطور فکر مي کنيد راستش خيلي دوست داشتم بدانم نظر شما درباره من چيست.
    [B]- خب معلومه من هم مثل همه درباره شما فکر مي کنم.
    [B]احساس کردم کمي دمغ شد به خاطر اينکه از آن حالت درآيد گفتم :
    [B]- کي فازغ التحصيل مي شويد ؟
    [B]- راستش درسم تمام شده و از حالا به شخصه شما را براي دوهفته ديگه که قرار جشن را گذاشته ايم دعوت مي کنم.
    [B]خوشحال شدم و گفتم :
    [B]- حتما مي آيم .
    [B]محمد بعد از عذرخواهي کوتاهي بلند شد و به طرف آرمان رفت وقتي نگاهم به آرمان افتاد به ياد مامورتيم افتادم و در اطراف به دنبال مهديس و اميد گشتم. مهديس راديدم که لباس زيبايي پوشيده و باعث شده بود زيباتر به نظر برسد. داشت با اميد صحبت مي کرد با اينکه هنوز از اميد واهمه داشتم ولي ديدم بهترين موقعيت است پس به طرفشان رفتم و گفتم :
    [B]- مي توانم بپرسم شما به چي مي خندين چون منهم دوست دارم در شاديتان شريک شوم.
    [B]مهديس در حالي که دستم را مي گرفت گفت :
    [B]-اميد مي گه پس فردا که جمعه است خوبه بريم کوه مي خواهد بفهمد کدام يکي از دخترها از همه کوهنوردتر است و منهم گفتم که هر کي زودتر به قله برسد جايزه اش چيه ؟ مي دوني آفاق اميد خيلي بامزه است و مي گه هر کي زودتر برسه اونو زودتر از اون بالا پرت مي کنم به پايين و تازه دوست داره که من اولين نفر باشم.
    [B]با تعجب به اميد نگاه کردم و متوجه شدم که با دقت نگاهم مي کند گفتم :
    [B]- جدي ! ولي مهديس جان منکه اگر يک نفر همچين پيشنهادي بهم بده مي فهمم که اون حتما با من دشمني دارد و اگر قصد جانم را ندارد حتما برايش فقط يک منبع تفريح هستم که با دست انداختنم ساعات فراغت خود را پر مي کند تازه شايد وقتي از کنارم رفت اين موضوع را براي دوستانش تعريف کند و در جمع دوستانش مرا به تمسخر گيرد. تو چي فکر مي کني ؟
    [B]مهديس به فکر فرو رفت همچنان که او را زير نظر داشتم متوجه شدم که توانستم او را به فکر وادارم ، آنقدر که حالا نسبت به اميد با ديده شک نگاه مي کرد. هنوز مهديس را نگه مي کردم که اميد گفت :
    [B]- مهديس خانم حرف هاي اين آفاق خانم را جدي نگيريد چون ايشون هميشه با ديد منفي به همه اطراف خود نگاه مي کند.
    [B]دوباره به مهديس نگاه کردم و ديدم که با اين حرف اميد از حالت شک و دودلي بيرون آمد گفتم :
    [B]- خوب شايد اميد آقا درست مي گويد و احتمالا مهديس جان ايشون نظر خاصي نسبت به شما دارد و شما داراي خصوصياتي ايده ال ديده و قصد دارد تا در آينده به صورت جدي درباره تو اقدام کند. به نظر من حرف هاي ايشون از دو حالت خارج نيست يا خواسته تو را مسخره کند و يا از روي علاقه خاصي بوده.
    [B]به اميد نگاه کردم در حالي که از صدايش پيدا بود که عصباني شده گفت ک
    [B]- به نظر من که اين حرف ها مزخرف است بهتر مهديس خانم با هم در حياط کمي قدم بزنيم.
    [B]از اينکه مي خواست از اين طريق از زير نگاه پر از سوال و منتظر مهديس فرار کند خونم به جوش آمد وگفتم :
    [B]- بسيار عالي است اتفاقا من هم به دنبال يک همراه براي قدم زدن مي گشتم و حالا خوشحال مي شوم که همراه شما باشم.
    [B]اميد در حالي که احساس مي کردم عصبانيتش به اوج رسيده همراه من و مهديس شد. هنوز چند قدمي راه نرفته بوديم که گفتم :
    [B]- اميد آقا شما با خيلي از دخترها دوست هستيد پس تا به حال حتما به علايق خود پي برده ايد و فهميده ايد که دختر ايده آل شما بايد چه ويژه گي هايي داشته باشد فکر کنم مهديس هم مثل من علاقه مند است که بداند.
    [B]اميد – مطمئن باشيد آن شخص داراي ويژگي هايي که در شما وجود دارد نيست.
    [B]در حالي که از حرفش دلخور شده بودم سعي کردم به روي خود نياورم و گفتم :
    [B]- اين را مطمئن بودم راستش من کنجکاو شده ام که بدانم دختر ايده آل شما بايد چه ويژه گي هايي داشته باشد چون شمارا هر لحظه با دختري مي بينم که با علاقه خاصي با او صحبت مي کنيد تازه اين در جمع ما است حالا حتما در دانشگاه و بيمارستان و در جمع دوستان خودتان هم از اين طرفدار ها به دنبال خود داريد و فکر کنم مهديس جان هم همين سوال را داشته باشد مگر نه ؟
    [B]قبل از اينکه مهديس جواب دهد اميد آلاچيقي که در نزديکمان بود نشان داد و گفت :
    [B]- چطور است کمي روي صندلي هاي زير اين الاچيق بنشينيم .
    [B]وقتي روي صندلي ها نشستيم خواستم دوباره اميد را زير سوال بگيرم که با هوشياري اجازه اين کار را نداد و رو کرد به مهديس و گفت :
    [B]- آندفعه که به منزلتان آمده بودم قهوه اي خوردم که طعم بسيار خوبي داشت بعد فهميدم شما درست کرده ايد.
    [B]مهديس در حالي که از اين تعريف خوشحال شده بود گفت : بله .
    [B]اميد – کاش الان يک فنجان از آن قهوه بود زير اين آلاچيق حيلي مي چسبيد.
    [B]مهديس فوري بلند شد و گفت :
    [B]- اينکه کاري ندارد همين الان برايتان درست مي کنم و مي آورم.
    [B]قبل از اينکه بتوانم جلويش را بگيرم به سوي ساختمان رفت وقتي کمي دور شد اميد با غضب گفت :
    [B]- مثل اينکه تهديد مرا فراموش کرده اي آفاق بدجوري داري مرا عصباني مي کني تا به حال کسي با من اينطوري حرف نزده بود منظورت از اين مزخرفات چيست .
    [B]لبخندي زدم و گفتم :
    [B]- چرا ناراحت مي شوي جواب تمم اين سوالها فقط يک کلمه است ( تو قصد داري با مهديس ازدواجکني يا نه ؟ )
    [B]حالت چهره اش عوض شد و گفت :
    [B]- نکنه حسادت مي کني و نگران ازدواج من هستي و فکر مي کني اگر نظرم نسبت به مهديس عوض شود به طرف تو مي آيم.
    [B]با نفرت نگاهش کردم و گفتم :
    [B]- تو واقعا فکر مي کني آدمي هستي که مورد توجه من قرار مي گيري مي دوني تو شايد بتواني با پوشيدن لباس هاي شيک و ظاهر خوبت باعث فريب اين دخترهاي احمق بشوي ولي مطمئن باش هيچ وقت مرد مورد علاقه من نخواهي بود.
    [B]- پس مرد مورد علاقه تو مشخصاتش بايد برتر از من باشد درسته ؟
    [B]- بله البته به مشخصات ظاهري شما کاري ندارم ولي از نظر باطني بايد با شما کاملا فرق داشته باشد. فکر کنم بهتر است درباره خودمان صحبت نکنيم.
    [B]- پس منظورت از اين مزخرفات چيه ، تو که هميشه از من فراري بودي حالا چه شده علايق من به نظرت مهم آمده نه آفاق به نظر من دروغ مي گويي تو نگران ازدواج من با مهديس هستي و اين موضوع باعث شده بفهمم که به من علاقه داري.
    [B]ديگر نتوانستم نخندم با صداي بلند خنديدم و در حالي که هر لحظه او عصباني تر مي شد بعد از چند ل حظه گفتم :
    [B]- ببخشيد اميد نتوانستم نخندم چون حرفهايت درست بر عکس نظر من بود و به نظر مضحک آم راستش من به خاطر شخصي که به مهديس علاقه دارد مي خواهم بدانم که تو مايل به ازدواج با مهديس هستي يا نه چون از علاقه او به تو خبر داشتم خواستم بدين طريق کمکي به آن شخص کرده باشم تا از بلا تکليفي درآيد.
    [B]اميد مدتي به نقطه اي دور خيره ماند و بعد گفت :
    [B]-نمي دانم آفاق بايد فکر کنم بعد جوابت را مي دهم.
    [B]در همان حال مهديس را ديدم در حالي که سيني محتواي فنجانهاي قهوه را در دست داشت نزديک مي شد . اميد در حالي که قهوه مي خورد مرتب از طعم و مزه آن تعريف مي کرد و مي گفت :
    [B]- خوش به حال کسي که هميشه بتواند از قهوه شما بخورد.
    [B]من حس کردم که مهديس از اين تعريف ها آسمانها را سير مي کند. وقتي به اميد نگه کردم که صحت حرف هايش را از چشمانش بخوانم لبخندي زد و گفت :
    [B]- راستي مهديس خانم مي دانين آفاق خانم اصرار دارد که پس فردا با ما به کوه بيايد.
    [B]مهديس با تعجب نگاهم کرد و گفت :
    [B]-چه خوب آفاق جان تو هم مي آيي ؟
    [B]قبل از اينکه جواب دهم اميد گفت
    [B]- البته چون جواب سوالش در همان کوه است.
    [B]مانده بودم چه بگويم تا به حال به کوه نرفته بودم و از طرفي نمي دانستم چرا اميد قصد دارد حتما من به کوه بروم و کمي از اصرار او به وحشت افتاده بودم آهي کشيدم و گفتم :
    [B]- بله خيلي دوست دارم يکبار به کوهنوردي برم.[/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B]
     
  2. Moh4m4d

    Moh4m4d ,,, " م " مثل محمد !

    167
    86
    239
    قسمت هشتم

    امروز صبح با صدای آرمان از خواب بیدار شدم و چراغ خواب را روشن کردم ،تازه ساعت 5/4 بح بود. با عصبانیت فکر کردم آخه آدم عاقل از خواب نازش میزنه و پا میشه می ره کوه که دوباره صدای آرمان را شنیدم ، سرش را از دراتاق داخل کرد و گفت :
    - ببین آفاق ما همیشه سر ساعت 5 سر قرار آماده هستیم و هرکی آخر برسه بایدناهار بده تا حالا مجبور نشدم که نهار بدم ولی ببینم این تنبلی تو آخر میتونه کار دست ما بده یا نه ؟ در ضمن لباس گرم و کفش مناسب یادت نرود، زودباش.
    زود دست و صورتم را شستم و شلوار لی با بلوزی لیمویی رنگ پوشیدم و ژاکتیبرای احتیاط برداشتم کفش ورزشیم را هم از داخل کمد برداشته و به طرف پلهها رفتم ، وقتی پایین رسیدم آرمان یک لقمه ساندویچی به همراه شیشه شیردستم داد و گفت :
    - اینا رو دیگه توی راه بخور وقت نداریم برو بریم.
    وقتی به حیاط آمدم از دیدن آذین تعجب کردم و پرسیدم مگر تو هم می آیی که هم زمان آرمان و آذین شروع به خندیدن کردند و آذین گفت :
    - ترا به خدا خواهر منو ببین تا به حال متوجه نشده که من همیشه همراهآرمان و بقیه به کوه می روم ، می ترسم این کتاب ها آخرش کار دستت بدهد.
    سوار اتومبیل شدیم و به طرف مقصدی که قرار گذاشته بودند حرکت کردیم هنوزخوابم می آمد چون شب قبل بیش از سه ساعت نتوانسته بودم بخوابم و به امیدفکر می کردم که امروز چه جوابی می خواهد بدهد و چون نمی دانستم به آرمانهنوز حرفی نزده بودم. در همین افکار بودم که به محل قرار رسیدیم به غیر ازمحمد همه آمده بودند ، آرمان وقتی فهمید نفس راحتی کشید و گفت :
    - از نهار دادن جستم.
    - آرمان تو اینقدر خسیس بودی و ما نمی دانستیم.
    - اگر به خاطر شما دوتا نبود من از دیشب می آمدم هم اینجا که بتوانم چند ساعتی با خیال راحت بخوابم.
    من و آذین در حالی که می خندیدیم به بقیه ملحق شدیم و تازه سلام کرده وبدیم که محمد هم رسید و سلام کردو گفت :
    -ایندفعه رو دیگه عمدا دیر آمدم .
    وقتی همه پرسیدند چرا ؟ گفت :
    -چون فهمیدم آفاق هم می آید گفتم نهار را حتما من به افتخار افاق بدهم.
    همه شروع کردند به دست زدن و من هم در حالی که می خندیدم نگاهم را از محمدبرگرداندم تا ببینم از کدام طرف باید حرکت کنیم که امید را دیدم با چشمانیکه از سر عصبانیت سرخ شده بود به محمد نگاه می کرد ، در حالی که با خودفکر می کردم اول صبحی امید از چه اینقدر عصبانی است همراه بقیه به راهافتادم. اول همراه بقیه قدم بر می داشتم ولی کم کم از بقیه عقب افتادم وآرمان مجبور شد که بایستد تا من برسم وقتی به آرمان رسیدم گفت :
    - اینقدر تنبلی و یکجا می نشینی و سرت فقط توی کتابه که هنوز چهار قدم راه نرفته ای خسته شده ای ببین همه جلو افتاده اند.
    [B]- من دفعه اولمه فکر کنم شما هم دفعه اول مثل من بودید.
    [B]- زود باش الکی نمی خواد بهانه بیاوری.
    [B]چند قدمی بشتر نرفته بودیم ، امید را دیدیم که بر می گردد ، آرمان با تعجب پرسید : پس چرا برگشتی ؟
    [B]- قمقمه ام داخل ماشین جا مونده اینطوری که آفاق می رود من تا برم و برگردم شما بیست قدم راه نرفته اید .
    [B]آرمان – پس من جلوتر می روم وقتی برگشتی مواظب آفاق باش.
    [B]امید گفت باشه و به طرف پایین رفت ، دست آرمان را گرفتم و گفتم :
    [B]- تو می خواهی منو دست این دیوونه بسپاری و بری ؟
    [B]- منظورت چیه آفاق ؟
    [B]من از امید خیلی بدم می آید به خدا اگر به خاطر تو نبود محال بود امروز بهکوه بیام. اون مهمونی ها کم به خاطر پدر می آیم حالا مونده تو کوه هم بااین امید دیوونه تنها باشم.
    [B]ایستاد و با تعجب نگاهم کرد و پرسید :
    [B]- به خاطر من ؟ یعنی چی ؟
    [B]مجبور شدم موضوع رو بهش بگم، خندید و گفت :
    [B]- پس حالا که اینطوره دیگه لازم شد که با امید بیایی تا زودتر تکلیف منروشن شود . باور کن آفاق درباره امید اشتباه می کنی ، من از چشم های خودمبه امید بیشتر اطمینان دارم و فکر نکن که بی غیرت هستم. من تازگی ها بهخاطر شراکت کوچکی که راه انداخته ایم خیلی امید رو می بینم باور کن اونپسره پاکیه و اصلا اونطور که تو فکر می کنی به دخترهانظر نداره. به خدا دراین مدت شاهد بودم که چقدردخترای جور واجور می آن طرفش ولی او انگار نمیبینه حتی یکدفعه که ازش علت رو پرسیدم می دونی چی گفت ؟ گفت از هرچی دخترهحالش بهم می خوره ، پس بی خود نترس و زودتر از زبونش بکش تا من هم تکلیفخودم رو بدونم.
    [B]بعد قدم هایش را تند کرد و رفت اول با ترس نگاهش کردم که دور می شد بعدفکر کردم من هم قدم هایم را تندتر کنم تا امید برنگشته به بقیه برسم و سعیکردم که تند بروم. آنقدر خسته شده بودم که احساس می کردم دیگه نمی تونمنفس بکشم ولی وقتی فکر می کردم که صدای پای امید می آد سعی کردم تندتربروم با اینکه حالم بدتر می شد ولی قدم هایم را بلندتر بر می داشتم و درهمان حال فکر کردم عجب زهر چشمی این امید ازمن گرفته حتی از عزراییل هماینقدر نمی ترسم که یکدفعه احسس کردم واقعا نمی توانم نفس بکشم و دردشدیدی در قفسه سینه ام پیچید که باعث شد تعادلم را از دست بدهم و به طرفپایین پرت شوم. یک لحظه فقط فهمیدم محکم به کسی خوردم و او مرا نگه داشتوقتی بعد از مدتی توانستم چشمانم را باز کنم امید را دیدم ولی آن دردلعنتی حسی در بدنم نگذاشته بود که واکنشی نشان دهم. آهسته همانطور کهمراقبم بود کمک کرد تا روز زمین نشستم و پرسید :
    [B]- آفاق جان چی شده ؟ چرا اینجوری شدی؟
    [B]و بعد سر قمقمه اش را روی لبم احساس کردم و صدایش را شنیدم که مرتب می گفت :
    [B]- یکم بخور خواهش می کنم عزیزم ، فقط یکم.
    [B]وقتی کمی حالم جا آمد نفس عمیقی کشیدم و همان موقع فکر کردم این نفسمهمراه درد نبود ، کمی آب خوردم و بعد از چند لحظه که درد آرام شد چشمانمرا باز کردم و باز خودم را در آن جنگل سبز اسیر دیدم. به سختی خودم راکنار کشیدم ، آنقدر خجالت زده بودم که نمی توانستم حتی حرف بزنم. آرام گفت:
    [B]- آفاق جان حالت بهتر شده ؟
    [B]هیچوقت او را چنین مهربان ندیده بودم همیشه رفتارش با من خشن و ستیزه جو بود، با صدایش به خود آمدم که با اصرار پرسید :
    [B]- بهتر شدی ؟
    [B]در حالی که سعی می کردم نگاهش نکنم گفتم :
    [B]- بله بهتر شدم ، نمی دونم چرا نفسم گرفت و سینه ام اینقدر درد داشت وباعث شد نتوانم خودم را نگه دارم و افتادم، ببخشید نزدیک بود شما را همبیاندازم.
    [B]- خوب آرومتر می رفتی ، کسی که اینطوری کوهنوردی نمی کنه اونم تو که دفعهاولت بود. یک لحظه از دور که دیدیم اینجوری تند می روی فکر کردم کسیدنبالت کرده و به خاطر این من هم قدمهایم را سریع کردم. باز خدارا شکر اگرمی افتادی آنوقت من چکار می کردم؟
    [B]آنقدر از حرفش تعجب کردم که یادم رفت از خجالت هنوز سرم پایین است موهایمرا که توی صورتم ریخته بود کنار زدم و نگاهش کردم و پرسیدم :
    [B]- یعنی چه ؟[/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B]
     
  3. Moh4m4d

    Moh4m4d ,,, " م " مثل محمد !

    167
    86
    239
    خوب من همیشه وقتی تو را ناراحت و عصبانی می کنم لذت می برم و تا چند روزانرژی دارم ، اگر می افتادی و می مردی خب دیگه نمی دانستم چطور می توانمحرص کسی را در آورم و خودم را سرگرم کنم.
    با عصبانیت گفتم :
    - با عزراییل .
    بلند شد و خود را تکان داد و گفت :
    - خودم هم می دونم چون فقط تو شبیه عزراییل هستی ، حالا بلند شو که خیلی دیر شده .
    دستش را پس زدم و با خشم گفتم :
    - خودم می تونم بیام.
    خم شد و با قدرت بلندم کرد که دوباره با عصبانیت نگاهش کردم ولی نزدیکیصورت هایمان باعث شد که دوباره ضربان قلبم تند شود و احساس کردم که پاهایماصلا جانی ندارند به خاطر همین دوباره نتوانستم خودم را کنترل کنم و خودبه خود همراه هم روی زمین نشستیم، هنوز نگاهش می کردم که پرسید:
    - آفاق جان تو خوبی ؟ چرا اینجوری شدی ؟ اگر از حرفم ناراحت شدی شوخی کردمفقط می خواستم کمی عصبانی شوی قصد ناراحتی دوباره ات را نداشتم.
    با صدایی که به زور از دهانم خارج می شد گفتم :
    - نمی توانم امید دیگه نمی تونم بیام بالا تو برو کمی که بهتر شدم خودم بر می گردم.
    دستش را زیر چانه ام برد و سرم را بالا آورد و گفت :
    - خوب نگاه کن ، درسته که من همیشه با تو خیلی بداخلاق هستم و حرف هایخیلی تندی بهت زده ام البته بیشترش حقیقت بوده ولی خوب نگاه کن و بگواینقدر نامرد به نظر می رسم که با این حال تو را تنها رها کنم و برم. حالایکم استراحت کن بعد آرام آرام با هم می ریم پایین و دیگه حق نداری به کوهبیایی ، دختر تو که به قله نرسیده از همین پایین کوه داشتی می افتادی پسمن پطور تا قله ببرم و بعد بیندازمت پایین.
    [B]- خوب افتادن افتادنه دیگه چه فرقی داره چه از اون بالا چه از این پایین.الانم هیچ کس نیست و تو راحت می تونی از شرم خلاص بشی می دونم که چقدر ازممتنفر هستی.
    [B]- تو که نمی دونی از اون بالا انداختن چه لذتی داره آنقدر صبر می کنم کهبه قله برسی حتی اگه سال ها هم طول بکشه ، آنوقت می اندازمت پایین آخههمانقدر که برای من لذتش بیشتره برای تو زجرش بیشتر اینو صادقانه می گم ویه روزی در آینده بهت ثابت می کنم.
    [B]بعد بلند شد و باز گفت :
    [B]- اگر خستگیت بر طرف شد بهتره کم کم بریم پایین .
    [B]در حالی که حرف هایش ترس عجیبی به جانم ریخته بود خود به خود بلند شدم و وقتی خواستم برم گفت :
    [B]- آفاق لج بازی نکن پایین رفتن به اندازه بالا رفتن سخت است شاید هم بیشترپس بذار کمکت کنم چون به نفع هردوی ماست و ممکنه منم بیندازی.
    [B]بدون اینکه عس العملی نشان دهم در حالی که آرام به طرف پایین حرکت میکردیم تمام راه با خود فکر می کردم آخر از دست این امید دیوانه می شوم ،هر ثانیه یک رنگ است و به هیچ عنوان نمی شود او را شناخت وقتی احساس میکنی چقدر مهربان است یکدفعه حرکتی می کند که فکر می کنی یک جانی به تمامعیار است و باز تا می خواهی فکر کنی چه آدم خبیثیه کاری می کند که فکر کنیمهربان تر از خودش کسی نیست. هنوز به امید فکر می کردم که به کنار اتومبیلها رسیدیم، روی تخته سنگی مرا نشاند و به طرف اتومبیلش رفت و بعد از چندلحظه با چای شیرین آمد و گفت :
    [B]- این را بخور هم خیلی تو این هوا می چسبه و هم برایت خوبه رنگت خیلی پریده.
    [B]از لحن مهربانی که در صدایش موج می زد با تعجب نگاهش کردم تا چند لحظه ازخنده ریسه رفت و بعد در حالی که سعی می کرد جلوی خنده خود را بگیرد گفت :
    [B]- این همه به کوه می آیم ولی تا به حال اینقدر بهم خوش نگذشته بود.
    [B]بدون اینکه حرفی بزنم منتظر بقیه ماندم ، او هم به طرف اتومبیلش رفت و گفت :
    [B]- من کمی دراز می کشم تو هم اگر خواستی برو توی اتومبیل آرمان دراز بکش درش باز است.
    [B]ئلی من همانجا نشستم و به حرف های امید فکر کردم و پیش خود گفتم جرا امیددوست داد منو از قله بیندازد و البته همان موقع فهمیدم که منظور او قلهکوه نیست بلکه قله زندگی است و حالا می دانستم فهمیده خیلی بلند پروازهستم و آرزوهای دور و درازی برای خودم دارم و خیلی دوست دارم آنقدر پیشرفتکنم و زحمت بکشم تا تمام سنگلاخ های زندگی را پشت سر بگذارم و به قلهموفقیت و پیروزی برسم. دوست داشتم به عنوانی زنی موفق همیشه مطرح باشمولی او چرا از چنین موضوعی ناراحت است ، چرا دوست دارد مرا از قلهآرزوهایم به زیر بکشه و در اصل چرا زمین خوردن من برایش لذت بخش است کهحتی به خاطرش سال ها صبر کنه. وقتی نتوانستم نتیجه ای بگیرم فکر کردمممکنه فقط خواسته باشه منو بترسونه چون دیده بودم که وقتی ترس رو در نگاهممی بینه چقدر لذت می بره. ساعتی همانطور نشسته و به کوه خیره شده بودم.بچه ها را دیدم که از پشت بلندی پیدا شدند بلند شدم و برایشان دست تکاندادم. وقتی به نزدیکم رسیدند آرمان جلو آمد و پرسید :
    [B]- چی شده آفاق ؟ هر چی منتظر شدیم نیامدید ، نگران شدم و به بچه ها گفتم زودتر برگردیم.
    [B]- نتوانستم بالا بیایم و خواستم برگردم که امید هم مجبور شد به خاطر اینکه توی بیابون تنها نباشم باهام برگرده.
    [B]آرمان – بس که تنبلی تو ، اما حالا باید یک تصمیم جدی بگیری آخه زندگی که همش توی اون کتاب ها و اتاقت خلاصه نمیشه.
    [B]محمد- همه چیز که کوه و گردش نیست به نظر من آفاق راه خودش را پیدا کرده وراهش هم درسته پس بهتره آرمان جان الکی برای خواهرت تصمیم نگیری.
    [B]به صدای امید به طرفش برگشتم که گفت :
    [B]- ولی به نظر من همه حرف های آرمان درسته شما که نبودید تا ببینید چقدرآفاق خانم دست و پا چلفتی است درست مثل یک بچه پنج ساله که فقط از نظر سنیرشد کرده و نه از نظر عقلی ، داشت می افتاد ولی حاضر نبود که کمکش کنم تابتونه حداقل اون یرازیری رو راحت پایین بیاد.
    [B]محمد با خشم نگاهش کرد و گفت :
    [B]- ولی به نظر من افاق برعکس شما که اعتقاد دارید عقلش رشد نکرده از خیلی از ماها بیشتر می فهمه.
    [B]آذین – بسه بابا امروز عجب کوهی آمدیم بهتر دیگه در این باره صحبت نکنیم و آفاق هم بهتره کوه ها رو توی کتابهایش نگاه کنه.
    [B]از حرف آذین ناراحت شده بودم ولی چون باعث شده بود که میان امید و محمدبحث بالا نگیرد دعایش کردم، متوجه بودم که چطور با خشم همدیگر را نگاه میکنند.
    [B]چند لحظه بعد صدای محمد را شنیدم که می گفت :
    [B]- بچه ها یک رستوران خوب سراغ دارم که غذاش محشره ولی راهش کمی دوره اگه موافقین بریم اونجا.
    [B]همه قبول کردند و سوار اتومبیل ها شدیم و به طرف رستوران حرکت کردیم وقتیرسیدیم آذین زود پیاده شد و به طرف امید رفت . آرمان کنارم آمد و پرسید :
    [B]- چی شد آفاق ، امید حرفی نزد؟
    [B]- منکه گفتم این دیوونه است آنوقت تو ازش طرفداری می کنی اصلا انگار یادش رفته چه قولی داده .
    [B]- هنوز که وقت هست من امید را خوب می شناسم یادش نرفته حتما بهت میگه.
    [B]وقتی به سالن رستوران رفتیم فوری محمد از آن طرف میز بلند شد و در حالی که روی صندلی کنارم می نشست گفت :
    [B]- آفاق اینجا چلو جوجه اش محشره ، به نظر من شما آن را سفارش بدهید مندارم به خاطر شما به همه اینها غذا میدهم پس دوست دارم که بهترین غذایاینجا را بخورید.
    [B]- خیلی ممنون ، هم به خاطر پیشنهادتون و هم به خاطر اینکه این همه تو خرج انداختمتون.
    [B]در حالی که جواب لبخندم را می داد به چشمانم خیره شد و گفت :
    [B]- اینها که قابل شما را ندارد.
    [B]داشتم به رمز نگاهش فکر می کردم صدای همه بلند شد که غذا می خواستند محمد به خود آمد و گفت :
    [B]- هرکی هرچه دوست داره انتخاب کنه .
    [B]همه بعد از اینکه لیست غذاها را دیدند اکثرا چلو کباب انتخاب کردند درحالی که نوبت انتخاب من رسیده بود به محمد نگاه کردم و با لبخند گفتم :
    [B]- من چلو با جوجه دوست دارم.
    [B]محمد چشم بلندی گفت و یادداشت کرد و برای خودش هم چلو با جوجه سفارش داددر حالی که منتظر غذا بودیم بچه ها شروع کرده بودند به صحبت های متفرقه کهآذین به امید گفت :
    [B]- حیف شد تا بالا نیومدین ، خیلی هوایش خوب و لطیف بود.
    [B]امبد لبخندی زد و گفت :
    [B]- آذین خانم دفعه دیگه قرار نیست این آفاق خانم بیاد و بشه وبال گردنم،تازه اگف دفعه دیگه اومدن دست شما را می گیرم و زدتر از همه به بالای کوهمی رویم حتی اگه کفش هایم را یادم رفته باشه بپوشم.
    [B]صدای خنده همه بلند شد ، دلم می خواست سرش داد بزنم ولی وقتی نگاهم بهنگهش افتاد جا خوردم و حس کردم خیلی ناراحت و خشمگینه چنان که رنگ سفیدصورتش به سیاهی می زد. فوری سرم را پایین انداختم و به زور آب دهانم رافرو دادم و با خود فکر کردم باز چکار کرده ام که مثل عزراییل داره نگاهممی کنه خدایا الانه که این غذا را کوفتم کنه. هنوز در فکر بودم دوباره بانیشی که در کلامش بود گفت :
    [B]- آرمان جان به نظر من حرف هایی که درباره آفاق خانم زدی درسته من عقیدهدارم آفاق حد و حدود توانایی هایش را نمی داند و دست و پای الکی می زندرفتارهایش مرا به یاد آن مثلی می اندازد که کلاغه اومد اره رفتن کبک و یادبگیره راه رفتن خودش یادش رفت. به جای اینکه با این کتاب ها عمرش رابیهوده تلف کنه خانه داری بشور و بپزی یاد بگیره شاید حداقل در این راهاستعدادی داشته باشه . بابا دانشگاه جای امثال من و تو محمدآقاست نه جایشیرین عقلی مثل این.
    [B]و بعد همه به قهقهه خندید، اکثر بچه ها چون تا به حال توهینی از امیدندیده بودند فکر کردند که او فقط قصد شوخی داشته با او خندیدند. وقتینگاهم به آذین افتاد که از همه بلندتر می خندید دلم بدجوری سوخت بعد فوریبه آرمان نگاه کردم که دیدم رگ های گردنش بیرون زده و چنان با غضب به امیدنگاه می کرد که دانستم الان حرف تندی به او می زند دستش را گرفتم و فشاردادم و مجبورش کردم که نگاهم کند و با نگاه التماس کردم چیزی نگوید کهصدای محمد بلند شد و گفت :
    [B]- امید تو فکر نمی کنی داری خیلی پر حرفی می کنی.
    [B]فوری به سمت محمد برگشتم و با التماس آهسته گفتم :
    [B]- محمد ترا به خدا قسم به خاطر من چیزی نگو.
    [B]سرش را تکان داد و کمی آب برای خودش ریخت با سکوت او تقریبا جو بدی بهوجود آمد . همانطور که به لیوان محمد نگاه می کردم فکر کردم منهم بایدکمی آب بخورم شاید بتواند این بغض لعنتی را که در گلویم گیر کرده بود و هرثانیه بزرگتر می شد و راه تنفسم را می بست با آن فرو دهم. باز صدای امیدبلند شد و کفت :
    [B]- محمد آقا بقیه حرفتان را نزدید؟
    [B]محمد – هیچی بابا حرفم بقیه نداشت.
    [B]در همان لحظه غذا را آوردند وقتی کمی از آب لیوان خوردم و نفسم بالا آمدبه خاطر محمد سعی کردم به زور هم شده از اون غذایی که اینقدر با شوق و ذوقتعریفش را می کرد بخورم تا بیشتر از این ناراحت نشود. در حالی که غذایم رامی خوردم سرم پایین بود و با خود فکر می کردم چه دنیای عجیبی است و چقدرآدم ها با هم فرق دارند چرا یکی مثل محمد اینقدر مهربان است و چرا یکی مثلامید اینقدر ظالم! وقتی توانستم نصف بیشتر غذایم را بخورم بلند شدم وگفتم:
    [B]- محمد واقعا خوشمزه بود تا به حال غذایی به این خوشمزگی نخورده بودم.
    [B]زود به طرف اتومبیل ها رفتم چون می ترسیدم امید دوباره حرفی بزند که باعث شود دیگر نتوانم جلوی محمد و آرمان را بگیرم.
    [B]به ماشین تکیه دادم و بعد از لحظاتی احساس کردم کسی کنارم ایستاد، با ترس برگشتم ولی وقتی مهدیس را دیدم نفس راحتی کشیدم و گفتم :
    [B]- آخ مردم از ترس فکر کردم امید.
    [B]با ناراحتی سرش را تکان داد و گفت :
    [B]- آفاق خیلی ناراحت شدم چون احساس می کنم با تو شوخی نمی کنه و حرف هایشهمانطور که شاد ی گفت جدیه یعنی همیشه در هر فرصتی همین ایرادها را از تومی گیره و این برام سوال برانگیز شده مگر تو اذیتش کرده ای چون اصلا امیدبا هیچ کس اینطور نیست حتی بعضی وقت ها دیدم که خیلی عصبانی میشه امااینطور عکس العمل نشان نمی دهد.
    [B]- مهدیس جان چه اذیتی اصلا تو تا حالا دیدی من با او طرف صحبت بشم. من فقطبعضی مواقع جواب حرف هایش را می دهم ولی به نظر من امید از نظر روحیبیماره....
    [B]یکدفعه زبانم از ترس بند آمد ، مهدیس که مرا نگاه می کرد با تعجب مسیرنگاهم را دنبال کرد و وقتی امد را دید که به طرفمان می آید او هم ساکتمنتظر ماند. وقتی امید کنارمان ایستاد گفت :
    [B]- با محمد موافقم من امروز خیلی تند رفتم ولی به نظر من یک مسائلی حقیقتمحضه آفاق خانم به جای اینکه تمام فکر و ذهنشان متوجه دانشکاه رفتن باشهبهتره به خیلی موضوع های دیگر هم فکر کنه و برایش اهمیت داشته باشه.
    [B]مهدیس که به خاطر عذرخواهی غیر مستقیم امید نظرش نسبت به او عوض شده بود گفت :
    [B]- من هم با نظر شما موافقم و دوست دارم به جای دانشگاه رفتن یک زن خانهدار خوب برای همسرم و یک مادر مهربان برای فرزاندنم باشم و هر موقع همسرمبه خانه می آید به پیشوازش بروم و با مهربانی هر کاری می توانم برایشانجام دهم تا خستگی را از تنش درآورم.[/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B]
     
  4. Moh4m4d

    Moh4m4d ,,, " م " مثل محمد !

    167
    86
    239
    امید پوزخندی زد و با تمسخر گفت :
    - تا حالا نمی دانستم همچین عقیده ای دارید ، اگه من گفتم آفاق خانم بهدانشگاه نره به خاطر اینه که همه هدف زندگیش شده دانشگاه رفتن ولی بایدببخشید که خیلی رک حرفم را می زنم ، مهدیس خانم راستش من از زن هایی کهفکر می کنند فقط برای آسایش مردها آفریده شده اند و مثل یک کنیز همیشه دستبه خدمت شوهرانشان باید باشند حالم بهم می خوره و اگه بمیرم هم حاضر نیستمبا زنی با افکار شما ازدواج کنم.
    چنان از حرف های امید شوکه شده بودم که فقط توانستم ناظر اشک های مهدیس ودویدنش به سوی باغی که جلوی رستوران بود باشم حتی قدرت نداشتم حرفی بزنمیا حرکتی کنم که کمی مرهم دلش شود چون می دانستم با آن قلب مهربان و روحیهحساس طاقت چنین حرف هایی را ندارد. با صدای امید که اسمم را صدا میزد بهطرفش برگشتم ، چنان غمی در صدایش بود که سرم را بلند کردم و به چشمانشخیره شدم و آن جنگل سرسبز را بارانی دیدم. در حالی که اشک هایش را با دستشتند تند پاک می کرد گفت :
    - ماموریتم را خوب انجام دادم حالادیگه درباره ازدواج با من فکر نمی کنه ،به آرمان بگو همیشه مراقبش باشه چون مهدیس قلب مهربانی داره که می تونه هرمردی را خوشبخت کند.
    در حالی که تعجب کرده بودم چطور متوجه علاقه آرمان به مهدیس شده پرسیدم :
    - تو از کجا فهمیدی که آرمان....
    قبل از اینکه حرفم تمام شود گفت :
    - آفاق خانم من یک مرد هستم و از نگاه مردی به زنی می دونم چه احساسی نسبتبه اون داره ، نگاه آرمان به مهدیس مدتهاست که عاشقانه است.
    - پس تو به خاطر آرمان از مهدیس گذشتی ؟
    - آفاق با اینکه همیشه فکر می کردم خیلی زیرکی ولی بعضی وقت ها خیلی خنگبازی در می آوری این را بدان که من اگه از زنی خوشم بیاد که فکر نکنم تاآخر عمر ازاین موجودات عجیب دوپا خوشم بیاید به هیچ عنوان اجازه نمی دهمکسی اونو از من بگیره .
    بعد برگشت و رفت ، آنقدر از حرکات ضد و نقیض امید در تعجب بوودم که فکرکردم مغزم د اره منفجر میشه. وقتی آرمان با گام های بلند به طرفم آمد و باتغییر پرسید باز امید حرفی بهت زد باید می گذاشتی همان چند لحظه پیش سرمیز غذا جلوی همه حالش را بگیرم، وسط حرفش گفتم نه آرمان او فقط جوابسوالم را داد و مطمئن باش کاری کرد که از همین حالا میتونی مهدیس را مالخودت بدونی. اول با تعجب نگاهم کرد و بعد صورت قشنگش با لبخندی زیبا شکفتو گفت :
    [B]- می دونستم که امید مهدیس رو نمی خواد ولی فکر نمی کردم کاری کنه که اونوبه ا ین زود یاز خودش نا امید کنه ، با اینکه از دستش هنوز به خاطر توعصبانی هستم ولی خیلی ازش خوشم می آید.
    [B]همه بعد از خداحافظی سوار اتومبیل شدیم و به طرف خانه حرکت کردیم، اما منهنوز با خود کلنجار می رفتم و رفتارهای امید برایم معمایی شده بود. اونلحظه جلوی مهدیس خودش را چنان مظلوم نشان داد که دلم می خواست قدرت داشتمو کتک مفصلی به او میزدم ولی وقتی اشکش را دیدم فهمیدم زیر ظاهر خشنش یکقلب مهربانه که تلاش میکنه اونو پنهان کنه ولی چرا؟حالا با اینکه چیزی بهنیمه شب نمانده اما هنوز جواب چرایم را پیدا نکرده ام.[/B][/B]
     
  5. Moh4m4d

    Moh4m4d ,,, " م " مثل محمد !

    167
    86
    239
    قسمت نهم

    امشب جشن فارغ التحصيلي محمد است که چند وقت پيش خودش مرا دعوت کرد،با رضايت خاطر براي اين جشن لحظه شماري ميکردم و نميدانم چرا دلم مي خواست که هر چه زودتر محمد را ببينم.احساس کردم که دلم برايش تنگ شده،در اين مدت قيافه مهربان و توجه اي که به من نشان ميداد لحظه اي از جلوي چشمانم دور نميشد وقلبم وقتي به يادش مي افتاد ميلرزيد.با لبخندي به طرف کمد رفتم ودر سمت چپ را باز کردم،مي خواستم امشب بهتر از هميشه ظاهر شوم حتي به اذين گفتم براي درست کردن موهايم با او به ارايشگاه ميايم واز نگاه متعجب او خنديدم.
    وقتي از آرايشگاه برگشتم و خودم را در آينه نگاه کردم ، از مدلي که موهايم را درست کرده بودند لذت بردم و بعد با وسواس عجيبي به لباسها نگاه کردم و براي اولين بار آرزو کردم اي کاش يک لباس تازه خريده بودم که مدلش جديدتر باشد. آخر با کلي گشتن لباس مناسبي را پيدا کردم، لباسي کرم رنگ با بالا تنهاي چسبان از جنس ساتن که از زير سينه به پايين حرير بود و حالت ترک پيدا مي کرد البته بدون آستين بود که مي توانستم از شال زيبايي که داشت استفاده کنم ، شالش حرير بود که سنگ هاي کوچک نقره اي و فيروزه اي در آن به کار برده شده بود که باز از اين سنگ ها در دامن لباس هم استفاده شده بود ولي به مقدار کمتر. وقتي لباس را پوشيدم از زيبايي آن غرق لذت شدم و فکر کردم چرا تا به حال هيچ وقت به لباسم اهميت نمي دادم؟ با اينکه سعي مي کردم از اين فکر فرار کنم ولي در ذهنم کسي فرياد مي زد چون حالا دوست داري به نظر محمد بهتر از هميشه جلوه کني. وقتي آماده شدم و پايين رفتم همه را آماده و منتظرخود ديدم.وقتي متوجه من شدند سه جفت چشم حيرت زده ديدم که مات نگاهم مي کنند و ايندفعه مادر بود که گفت :
    - واي آفاق اين خودت هستي ؟ چقدر اين لباس و مدل مو بهت مي آد، چقدر تغيير کرده اي . مي بيني ناصر اين آفاق خانم وقتي بخواهد چقدر زيبا مي شود.
    پدر – خانم شما ديگر چه مادري هستيد. من تا حالا چند دفعه به خودش گفتم جذابيت خاصي دارد که فقط چشمان زيرک و تيزبيني مي خواهد تا اورا ببيند.
    بلند خنديدم و گفتم : خب يکباره بگوييد يک عينک جادويي مي خواهد که همه زشتي ها را زيبا ببيند.
    پدر با عصبانيت برگشت و گفت :
    - اصلا با بچه هاي امروزه نمي شه حرف زد و به طرف حياط رفت.
    زود به دنبالش دويدم و آنقدر صورتش را بوسيدم که آخر مجبور شد بخندد و بگويد خفه ام کرديباشه ترا بخشيدم. سر راه از پدر خواهش کردم بايشتد تا دسته گلي براي محمد بگيرم ولي چون پدر و مادر براي محمد به عنوان کادو ساعت خريده بودند مادر گفت :
    - ما که کادو خريديم ديگه گل لازم نيست.
     
  6. Moh4m4d

    Moh4m4d ,,, " م " مثل محمد !

    167
    86
    239
    امید با صدای بلندتر گفت :
    - ولی برای آینده ات مهم است که بشنوی ، چون امشب متوجه شدم تو فریب خورده ای و من وظیفه خود می دانم به شما تاکید کنم که ع شق را با احساس دلسوزی اشتباه نگیرید. خوب فکر کن آفاق ، به نظر من آدم اگر هرگز ازدواج نکند خیلی بهتر است که احساس کند شریک زندگیش به خاطر دلسوزی و بی تفاوتی او با هرکس احساس کند شریک زندگیش به خاطر دلسوزی و بی تفاوتی او با هرکس دیگر داره باهاش زندگی می کنه.
    حس کردم کاخ رویاهایم که در این چند روز در ذهنم ساخته بودم در حال خراب شدن به روی خودم است و زیر سنگینی آن دارم له می شوم و فقط به این فکر می کردم که من چقدر بدبخت هستم و چرا باید خواهری زیبا و افسونگر داشته باشم که بعد از سالها هنوز احساس کنم سایه اش نمی گذارد نور آفتاب به منم بتابه و منو گرم کنه تا پژمرده نشوم . بعد از مدتی متوجه لیوان آبی که به طرفم گرفته شده بود شدم و سرم را بلند کردم و امید را دیدم که موشکافانه مرا زیر نظر دارد ، چقدر ناراحت بودم چون جلوی تنها کسی که دوست نداشتم شکستم را ببیند شکسته شده بودم. آب را گرفتم و آن را تا ته لیوان سر کشیدم، عجب احساس عطش می کردم ، به امید گفتم :
    - خواهش می کنم مرا تنها بگذارید.
    - باشه ولی برای چیزی که ارزش ندارد ناراحت نباش.
    وقتی از آنجا دور شد ، به اشک هایم اجازه دادم که از قفس چشمانم رها شوند و صورتم را آبیاری کنند. اه کاش خودم هم مثل این اشک ها می توانستم از قفس زندگی رها شوم ، به شدت احساس سرماخوردگی می کردم. آن شب تا موقع شام در حیاط بودم و وقتی محمد را دیدم که در حیاط به دنبالم می گردد اهسته بلند شدم و خودم را پشت درختی پنهان کردم و تا مطمئن نشدم که به ساختمان برگشته آنجا ماندم. بعد از او فوری وارد ساختمان شدم و مستقیم به طرف آرمان رفتم و گفتم :
    - آرمان جان ، من زیاد حالم خوب نیست پس امشب منو تنها نگذار.
    با نگرانی نگاهم کرد و پرسید :
    - خدای من ، چرا اینطوری شدی ؟
    - احساس خستگی می کنم و ازت می خواهم از کنارم دور نشوی.
    بعد دستش را محکم گرفتم که با تعجب نگاهم کرد و پرسید :
    - می خواهی من و تو زودتر برگردیم؟
    عاجزانه گفتم :
    - آره آرمان خیلی دلم می خواهد الان توی اتاقم باشم و بخوابم ولی با چه بهانه ای برویم چون دوست ندارم کسی بفهمد که حالم خوب نیست.
    - تو ناراحت نباش ، اول می روم و زنگ می زنم به آژانس . بعد به پدر می گویم خودم سرم به شدت درد می کند و همراه تو به خانه می رویم.
    سرم را تکان دادم و گفتم : خوبه .
    [B]وقتی می خواست برود نگاهم کرد و گفت :
    [B]- آفاق جان دستم را ول کن ، زود بر می گردم.
    [B]در حالی که دستش را محکم می فشردم گفتم :
    [B]- نه هر جا رفتی با هم می رویم.
    [B]نمی دانم چطور توانستم خداحافظی کنم و یادم هم نمی آید ، فقط وقتی ارمان پرسید که با همین لباس می خوابی گفتم بله چون حاضر نبودم حتی یک لحظه دستش را رها کنم و لباسم را عوض کنم. به طرف تختم رفتم و بعد از خوردن قرص خواب آوری که آرمان به من داد ، در حالی که هنوز دستش را گرفته بودم به خواب رفتم فقط درآن لحظه فکر کردم چرا آرمان چنین هراسان نگاهم می کند.[/B][/B][/B][/B][/B]
     
  7. Moh4m4d

    Moh4m4d ,,, " م " مثل محمد !

    167
    86
    239
    قسمت دهم

    ده روز از ماجراي فازغ التحصيلي محمد مي گذرد و چند روز است لا انقدر خوب شده كه از اتاقم بيرون مي آيم . آن شب وقتي با آرمان برگشتيم و به خواب رفتم دچار تب و لرز شديد شده و هذيان مي گفتم.صبح بعد از اينكه پزشك مرا معاينه كرد چندين آمپول آرام بخش برايم نوشت به دبيرستان بروم و بيشتر اوقاتم را در اتاقم به سر مي بردم.در اين مدت ارمان خيلي سعي مي كرد به طريق مختلف مرا مجبور به حرف زدن بكند كه شايد علت ناراحتي ان شبم را بداند ولي من هميشه طفره مي رفتم، وقتي آذين را مي ديدم خود به خود بغض در گلويم جمع مي شد و حس مي كردم از او بدم مي آيد . امروز وقتي كه در حياط كنار استخر نشسته بودم و به خودم فكر مي كردم، آذين در حالي كه ليواي آب پرتقالدر دست داشت به طرفم امد و گفت :
    -آفاق جون بيا بخور ، مي دوني اين چند روزه با اينكه خيلي افسرده ستي ولي از اينكه تو را بيشتر مي بينم خوشحالم.
    با تعجب نگاهش كردم كه ادامه داد :
    -با اينكه مي دونم از اخلاق و رفتار و طرز فكر من خوشت نمي آيد ولي هميشه دلم مي خواست مثل همه خواهرها با هم صميمي باشيم ، وقتي دوست هايم از صميميت خودشون با خواهراشون حرف مي زنند خيلي حسرت مي خورم.
    وقتي آذين ساكت شد به حرف هايش فكر كردم و خيلي از خودم بدم آمد ، او را بغل كردم و گفتم :
    -ولي آذين جون من تو را دوست دارم و اگه تا به حال فكر كردي با هم صميمي نيستيم به خاطر همان اختلاف سليقه و تفكراتمون است. ما با هم خيلي فرق داريم ، تو از رفت و آمد و گردش و موسيقي و خريد خوشت مي آيدولي من در عالم ديگري هستم واصلا اينها را دوست ندارم و بيشتر دوست دارم كه سطح معلومات خودم را بالا ببرم و به خاطر همينه كه اكثرا در اتاقم هستم ولي به نظر من با اين همه اختلاف سليقه باز ما با هم همخون هستيم و همديگر را دوست داريم ، به نظر تو اين تفاوتها مي تونه دوتا خواهر و كلا از همه دور كنه. شايد ما نتونيم با صميميت با هم به گردش يا خريد برويم ولي در مشكلات و خوشي هايي كه به همديگر مربوط مي شود شريك هستيم ، مگه نه ؟
    نگاهم كرد و گفت :
    -خب راستش به نظرم تو درست مي گويي.
    خم شدم و دوباره صورتش را بوسيدم ، به رويم لبخند زد و به طرف در حياط دويد. من كه همچنان داشتم به حرفهاي او فكر ميكردم بعد از مدتي با خود عهد كردم كه هرگز به خاطر هيچ چيز به آذين حسادت نكنم و هيچ وقت نگذارم عاملي باعث جدايي من از خانواده ام شود و بعد تصميم گرفتم از اين به بعد فقط به فكر تحصيلو رسيدن به هدف هاي دور و درازم باشم و با خود عهد بستم كه دور قلبم را حصاري بكشم و ان را قفل كنم و كليدش را در درياي وجودم پنهان نمايم.
    امروز امتحان كنكور را دادم و بسيار راضي هستم ، فكر كنم خيلي راحت قبول شوم . تقريبا دو ماه و نيم مي شودكه خود رادر اتاقم زنداني كرده و از مادر و پدر خواسته بودم كه اين فرصت را به من بدهند. پدر خوشحال بود كه ديگر حرف مدرسه نرفتن را نمي زنم و مي خواهم به دروسم بيشتر بپردازم ، با كمال ميل قبول كرد ولي راستش الان كمي دلتنگ فاميل شده ام. درهمين فكر ها بودم كه مادر وارد اتاقم شد و بعد از كمي مقدمه چيني گفت :
    -افاق جون چند وقتي كه يك خواستگار خوب داري ، پدرت گفته بود تا تو كنكور نداده اي صحبتش را نكنيم ولي الان كه خداروشكر امتحانت رو دادي.
    فوري تو حرف مادر پريدم و گفتم :
    -ولي مادر ، من نمي خواهم حالا ازدواج كنم اينو قبلاهم گفته بودم ولي مثل اينكه شما فراموش كرده ايد.
    مادر با دلخوري گفت :
    -تو بذار حرف من تموم بشه آخه شايد اگر اسمش را بگويم تو تغيير عقيده بدهي، تازه او تاكيد كرده كه نه تنها با ادامه تحصيلت مخالف نيست بلكه كمكت هم مي كنه.
    -من نه دوست دارم بدونم اون كيه و نه مي خواهم ازدواج كنم.
    مادر بلند شد وگفت :
    [B]-آفاق تازگي ها خيلي اخلاقت عوض شده ، قبلا حداقل احترام ما را نگه مي داشتي ولي حالا نمي گذاري من حرفم را حتي تمام كنم.
    [B]-معذرت مي خواهم مادر.
    [B]با دلخوري نگاهم كرد و گفت :
    [B]-محمد ازت خواستگاري كرده ، اميدوارمآنقدر عقل تو كله ات باشه كه بهش فكر كني چون به نظرمن وپدرت مورد خيلي خوبيه و واقعا حيفه كه بگيم نه، شانس يكدفعه در خانه آدم را مي زنه البته اگه آدم عقل داشته باشه و در و باز كنه ولي با اين اخلاق كه تو تازگي ها پيدا كرده اي فكر نكنم عقلي تو اون كله ات مونده باشه.
    [B]مادر همانطور حرف مي زد ولي من فقط به دهانش خيره شده بودم و فكر مي كردم چرا اينقدر تند تند تكان مي خورد و سعي كردم صدايي كه در ذهنم مي پيچيد را از خود دور كنم « به خاطر دلسوزي تو را مي خواهد» رويم را به طرف پنجره گرداندم كه باز صدايي در ذهنم فرياد زد « به خاطر آذين ، تو را مي خواهد » به طرف كمد برگشتم كه باز همان صدا در ذهنم فرياد زد « تو برايش با بقيه تفاوت نداري» سعي كردم آنقدر سرم را تكان دهم تا صداها از ذهنم خارج شوند و بعد گفتم :
    [B]-نه محمد من تو را نمي خواهم . محمد مرا رها كن. محمد من دلسوزي تو را نمي خواهم .
    [B]با دست هاي قويي كه بازويم را گرفته و تكانم مي داد به خود آمدم ، هنوز فرياد مي زدم كه پدر سيلي محكمي به گوشم زد و با صداي فريادش كه مرتب مي پرسيد :
    [B]-آفاق چي شده ؟ چرا اينطوري مي كني ؟
    [B]خودم را در آغوشش انداختم و با التماس گفتم :
    [B]-نه پدر خواهش مي كنم من محمد را نمي خواهم.
    [B]موهايم را نوازش كرد و گفت :
    [B]-باشه قبوله .
    [B]-من ، من اصلا دوست ندارم حرف ازدواجم را بزنيد با هيچ كس .[/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B]
     
  8. Moh4m4d

    Moh4m4d ,,, " م " مثل محمد !

    167
    86
    239
    سرم را بلند كرد و گفت :
    -نگاهم كن آفاق .
    به چشمانش نگاه كردم و او گفت :
    -تا وقتي كه من زنده هستم تو هيچ اجباري براي ازدواج نداري ، متوجه مي شي عزيزم.
    سرم را تكان دادم ، صورتم را بوسيد و باز سرم را روي سينه اش گذاشت و آرام زمزمه كرد:
    -هيچ وقت نگذار مشكلات آنقدر بهت فشار وارد كنه كه به اين حال بيفتي . انسان بعضي مواقع بايد براي كسي درد دل كند و خودش را تخليه كنه ، تو الان چند ماهاست كه ناراحتي و حالا فهميدم به اين موضوع ارتباط داره. دوست دارم هر وقت خواستي بياييو با من صحبت كني، باشه عزيزم.
    -پدر من اگر شما را نداشتم چكار مي كردم.
    مرا كمي از خود دور كرد و دستش را زير چانه ام گذاشت و سرم را بلند كرد و گفت : ديگه زبون نريز ، من بيشتر دوست داشتم همان موقع كه ناراحت بودي و بيمار شدي راحت به من مي گفتي كهاز چي ناراحتي.
    -نه پدر خواهش مي كنم حالا نه شايد بعدا بتوانم براتون درباره اش صحبت كنم.
    دوباره بوسه اي به پيشانيم زد و كمك كرد كه روي تخت دراز بكشم . ملافه را رويم كشيد و گفت :
    -خوب بخوابي فقط به چيزهاي خوب فكر كن.
    بعد دست مادر را كه هنوز اشك مي ريخت و بانگراني نگاهم مي كرد گرفت و چراغ اتاق را خاموش كرد و از اتاق رفتند ، در حالي كه چشمانم را مي بستم فكر كردم خدا چقدر مرا دوست دارد كه يك پدر و مادر خوب نصيبم كرده.
    امروز وقتي چشمانم را باز كردم ارمان را بالاي سرم ديدم ، تا ديد بيدارم خنديد و گفت :
    -سلام خانم كوچولو ، شنيدم كه ديشب باز زده بود به سرت .
    [B]خنديدم و پرسيدم :
    [B]-ازكي ؟
    [B]-وقتيمن و اذين از سينما برگشتيم و ديديم مادر و پدر توي هال نشستهاند از اينكههنوز بيدار بودند تعجب كرديم ، وقتي علت را پرسيديم پدر همه چيز را گفت ولي خودمانيم تازگي ها خيلي مرموز شده اي چون ديگه نمي تونم فكرت را بخوانم و بفهمم توي كله ات چي مي گذرد.در ضمن قبل از اينكه برم خواستم بگم فردا به دستور پدر به مدت يك هفته براي تغيير روحيه اين دختر ناز نازي كه تازگي ها رفتارهاي عجيب و غريبي ازش مي بينم ، مي خواهيم بريم به ويلاي شمال پس آماده باش.
    [B]امروز برايم بهترين روز زندگيم بود روزي كه زحماتم نتيجه داد . روزي كه خوشحاليم بيشتر به خاطر پدر و مادرم بود زيرا با ديدن برق تحسين و افتخاري كه در چشمانشان بود احساس غرور و سرافرازي ميكنم.پدر و مادر به تمام فاميل تلفن زدند و ضمن دادن خبر قبوليم انها را براي چند شب ديگر كهشب جمعه است دعوت كردند ، خدايا توفيقم ده كه هميشه بتوانم دلهاي عزيزانم را شاد گردانم.
    [B]امروز مي توانم بگويم بگويم تقريبا روز فوق العادهاي برايم بود ، لباس نباتي رنگ زيبايي كه هديه مادر بود پوشيدم وموهايم را به صورت شنيون درست كردم و به طبقه پايين رفتم پدر پيشانيم رابوسيد گفت :
    [B]-باز هم مي گويم تو جذابيت خاصي داري ، از حالا من به آن مردي كه صاحب قلب تو مي شود تبرك مي گويم.
    [B]-پدر جان به نظرمن شما زبان خوبي داريد كه با آن مي توانيد نااميدترين دختر زمين را به جايي برسانيدكه فكر كند يك پرنسس است.
    [B]پدر اخمي كرد و گفت :
    [B]-من هيچ حرف مبالغه آميزي نزدم.
    [B]صورتش را بوسيدم و گفتم :
    [B]-مي دونم شما مثل همه پدر و مادرها فرزندان خود رازيبا مي بينيد.[/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B]
     
  9. Moh4m4d

    Moh4m4d ,,, " م " مثل محمد !

    167
    86
    239
    قسمت يازدهم

    بعد با هم به استقبال اولين مهمانهايي كه وارد مي شدند رفتيم، در آن جشن همه قبوليم را تبريك گفتند حتي محمد لحظه اي به كنارم آمد و همانطور كه با نگاه غمگينش نگاهم مي كرد گفت :
    - تبريك مي گويم دختردايي عزيزم كه حتي مرا لايق ندانستي تا بپرسم چرا دوستم نداري و يا نخواستي حتي دليل نخواستنت را بدانم ، مي دونيهنوز ازخود مي پرسم چهايرادي داشتم كه آفاق حار نشد حتي يك لحظه با من صحبت كند.
    چنان لحنش غمگين و صادقانه بود كه با تعجب به چشمانش خيره شدم و از برق عشقي كه در چشمانش بود تمام تنم لرزيد و به سختي گفتم متاسفم و به طرف ديگر سالن رفتم و در همان حال فكر كردم آيا من اشتباه كردم. آنقدر از اميد مطمئن بودم كه حرف هايش را تمام و كمال قبول كنم،چنان شك و دودلي به جانم ريخته بود كه احساس كردم بايد تنها باشم.
    آرام به طرف اتاق خودم رفتم و وقتي رويتخت نشستم به محمد فكر كردم و اميد به يادم آمد ، اميد هميشه با من در جدل بود و بارها مرا تهديد كرده بود پس من چطور آن شب حرفش را بدون ذره اي ترديد قبول كردم در حالي كه در تمام اين سالها مي دانستم محمد انساني استصادق و مومن كه به خاطر خواسته هاي خود حاضر به بازي گرفتن احساس ديگري نمي شد. حالا فهميده ام كه اشتباه كرده ام و افسوس خوردم كه چرا چنين خامحرفهاي اميد شدم ، من غرور محمد را جريحه دار كرده بودم و نمي دانستم بيشتر براي غرور او ناراحت باشم يا براي خودم كه كسي محمد را از دست دادم. در حالي كه اشك خود را پاك مي كردم با خود عهد بستم كه ديگر هيچ وقت به اميد اطمينان نكنم و هميشه با فكر براي آينده خود تصميم پس حالا بايد سرنوشت خود را بپذيرم چون چاره اي غير از آن ندارم ، بعد از چند نفس عميق از اتاق خارج شدم و به سالن پيش مهمانها برگشتم و سعي كردم خودم را شاد نشان دهم. درهمين حال آرمانبه طرفم آمد و گفت :
    -خانم مهندس خوب امشب با همه بگو و بخند داري .
    -بله امشب ديگر نمي تواني بگويي يك دختر منزوي هستم.
    -البته كه نمي توانم بگويم ولي كسي ديگر را در اين ش منزوي ديدم كه راستش كممانده از تعجب گوش هايم دراز شود.
    خنديدم و پرسيدم :
    - كيه ، من حاضرم باهاش صحبت كنم تا از آن حالت در ايد چون در جشن خانم مهندس كسي نبايد منزوي و ناراحت باشه.
    ارمان – آه هنوز هيچي نشده چقدر خودشم تحويل ميگيره ، بابا بذار سر دردانشگاه را ببيني بعد اينطور دور ور دار.
    در حالي كه سعي مي كردم از دستش نيشگاني بگيرم گفتم : حالا مي گي اون كيه يا نه ؟
    - نه بايد بيايي و خودم نشانت بدهم آخه مي خواهم بدانم وقتي گوشهاي تو هم دراز مي شه چه شكلي ميشي.
    بعد مرا به طرف حياط برد و در پشت ميزي متوجه كسي شدم كه پشتش به ما بود و نمي دانستم كيست ولي هر چه نزديكتر مي شدماز بوي ادكلنش قلبم تندتر مي زد و خدا خدا مي كردم كه خودش نباشد چون بسيار از دستش ناراحت بودم،*دلم مي خواست آرمان دستم را رها كند تا از آنجا فرار كنم. با صداي ارمان به خود آمدم كه پرسيد :
    -اميد چرا تنها نشستي ، الاندوساعتي است كه اينجا نشسته اي و فقط چند لحظه در جمع بودي، بيا ببينچه كسي را به ديدنت اوردم.
    با خشم نگاهش كردم ولي آنقدر چهره اش غمگين بود كه جاخوردم ، چند لحظهنگاهم كرد و گفت :
    -چنان دورتان شلوغ بود كه نتوانستم تبريك بگويم.
    - ارمان توتا حالا اميد اقا را اينقدر خجالتي ديده بودي ؟
    [B]آرمان با تعجب گفت :
    [B]- راستش نه ، ولي احساس مي كنم امشب زياد حالش خوب نيست. اميد فوري از سر درد ناليد و گفت :
    [B]- فكر كنم سرما خورده ام.
    [B]- پس اگر در خانه مي مانديد به نظرم خيلي بهتر بودچون شما در هرمحفلي كه نباشيد فكر كنم همه از دست شيطان در امان هستند.
    [B]آرمان – آفاق معلوم هست چه مي گويي ؟
    [B]-آرمان جان تو ناراحت نباش من و اميد اقا هميشه با هم اينطور صحبت مي كنيم وبه نظر من بهتر است يك مسكن با ليواني اب بياوري تا ايشان بهتر شوند.
    [B]وقتي ارمان رفت ، چشمانم را ريز كردم وادامه دادم :
    [B]- فكر كنم شما امشب به جاي بيمار بودن بيشتر در رنج هستيد البته اون رنج هم حاصل بيماري شماست ولي نه يك بيماري معمولي ، از اون بيماريهاي كه احتياج به روانپزشك دارد. [/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B]
     
  10. Moh4m4d

    Moh4m4d ,,, " م " مثل محمد !

    167
    86
    239
    پوزخندي زد و در چشمانش حالت ستيزه جوييش را ديدم گفت :
    -مثل اينكه هنوز مهندسي خود را نگرفته وفقط با قبولي در اين رشته خودتان را از حالا گم كرده ايد، البته من ازاول حدس مي زدم وبراي اين مخالف دختراني هستمكه دانشگاه مي روند.
    - خيلي خوشحال هستمكه در زمره همچين دختراني هستم نه به خاطر قبولي بلكه به خاطر همان مخالفت شما ، ولي بايد بگويم كهقبوليم را مطمئن بودم و غير ممكن نمي دانستم كه حالا از خشحالي جايگاه خود را فراموش كنم، ولي بايد به اطلاع شما برسانم كه با اين كار جايگاه خود را به ادم هايي مثل شما ثابت كردم.من نمي دانم چرا شما اينقدر نگران دانشگاه رفتن دخترها هستيد ولي اينطور حدسم مي زنم از اينكه دختري بتواند همراهتان گام بردارد وحشت داريد ، پس بزار بگويم كه ديگر راحت نخوابيد چون قصد دارم بهخاطر همان نفرت شما به ليسانس تنها بسنده نكنم و آنقدر ادامه دهم كه مرا هم مثل شما دكتر خطاب كنند و از حالا لذت مي برم چون مي دانم مي توانم شما را پشت سر خود جا بگذارم و براي ديدن شما هميشه به پشت سرم نگاه كنم.ميدانم كه ان روز روزمرگ آدمايي مثل شماست ، امروز فهميدم چقدر نفرت انگيز هستي.
    دستش را بالا آورد و روي دهانم نگهداشت و با لذت خنديد و بعد گفت :
    - چي شده چنان سواره مي تازيد كه حتي فرصت نه تنها دفاع نمي دهيد بلكه نمي گذاريد نفس بكشم.
    در همين لحظه آرمان همراه قرص آمد و آن را با ليوان آب به طرف اميد گرفت، اميد كه هنوز مي خنديد گفت :
    - ارمان جان تو با آوردن آفاق خانم به اينجا باعث شدي حالم خوب شود حالا احساس مي كنم انرژي گرفته ام.
    آرمان باتعجب و اخم پرسيد :
    - چياميد ؟
    - آفاق خانم بسيار خوب صحبت مي كند ، اينو كه خودت حتما مي داني و همين صحبت ها مرا سرحال آورد .
    با عصبانيت برگشتم وبه طرف ساختمان رفتم و پيشخود گفتم بايد ميدانستم اين اميد بيدي نيست كه با اين بادها بلرزد، ناراحتش كه نكردم هيچ تازه باعث تفريحش هم شدم. بعد از مدتي مادر همه را براي صرف شام دعوت كرد ، در پشت ميز شام اميد روبرويم قرار گرفته بود كه سعي كردم اصلا نگاهش نكنم ولي چند باري كه ناخودآگاه نگاهم بهش افتادديدم كاملا حواسش به من است وقتي ديد نگاهش مي كنم لبخندي زد كه باعث عصبانيت روي خودرا از او برگرداندم. وقتي شام تمام شد قبل از ترك ميز ، پدر جلوي همه سوئيچ اتومبيلي را به عنوان هديه به من داد كه با صداي سوت و هوراي بچه ها با خوشحالي به طرف پدر رفتم و صورتش را بوسيدم وبعد به طرف پاركينگ رفتم چون دوست داشتم اتومبيل مرا ببينم . داشتم به اتومبيلم كه يك اپل سفيد رنگ بود با لذت نگاهمي كردم كه از صداي اميد از جاي خود پريدم و با صداي بلند گفتم :
    - ترسيدم ، هميشه مثل دزد پشت سر آدم پيداتان مي شود.
    [B]صداي قهقهه خنده اش بلند شد ، گفتم :
    [B]- مثل اينكه امروز شدم دلقك شما.
    [B]همانطور كه ميخنديد گفت :
    [B]- نه به خدا ، ولي وقتي شما را اينطور عصباني مي بينم خنده ام مي گيرد.
    [B]- حالا كاري داشتيد كه اينطوري اينجا پيدايتان شده ؟
    [B]- راستش كنجكاوم ، مي خواهم بدونم چرا اينقدر از دستم عصباني هستيچون بعد از مدتها فرار شما هرچه فكر مي كنم نمي دانم از كدام حرفم ناراحت هستيد.
    [B]- حرف هايتان را كه مي شود يكجوري تحمل كرد ولي اين نيت شماست كه نه تنها عصباني بلكه باعث شده از شما متنفر شوم.
    [B]اخمي كرد و پرسيد :
    [B]- مي شه توضيح دهي ؟
    [B]- بله از اينكه با دروغ هاتون منو نسبت به محمد بدبين كرديد،*راستش نمي دانم ازخودم بيشتر ناراحت هستم يا از شما اخه چطور توانستم به حرف هاي شما اطمينان كنم؟
    [B]- شما از كجا مي دونيد كه اون حرفها دروغ بوده ؟
    [B]داد زدم : بس كن اميد امروز با شنيدن حرفهاي محمد صداقتش را باوركردم و به ياد اوردم كه او چطور آدميه ، آخ كه موندم چطور احمق شدم و حرف شما را گوش كردم.
    [B]با پوزخند گفت :
    [B]- يعني اينقدر دلت مي خواهد كه شوهر كني ؟
    [B]- ديگه داري حوصله ام را سر مي بري نخير براي شوهر كردن نيست بلكه براي رفتار بد خودمه كه باعث شدم غرور او خرد بشه اگه كمي منطقي رفتار مي كردم و خودم يك بهانه اي مي آوردم و جواب رد بهش مي دادم او اينهمه ناراحت نمي شد. حالا مي شهخواهش كنم ديگه دست از سرم برداري، من كه كاري با تو ندارم پس چرا تو در هر كاري كه به من مربوط مي شوددخالت مي كني.
    [B]شانه اي بالا انداخت و گفت :
    [B]- من حقيقت را از نظرخودم بهت گفتم وگرنه مگه تو تحفه اي كه بخواهم بهت دروغ بگم.
    [B]بعد برگشت ورفت ،وقتي پيش بقيه برگشتمپدر را بوسيدم و دوبارهازش تشكر كردم ولي قبل از رفتن مهمانها اميدهمه جوانها را جمع كرد و با صداي بلند گفت :
    [B]- به افتخار آفاق خانمكه اولين زن در اين جمع است كه به دانشگاه قبول شده همه شما فردا شام مهمان من دربند.
    [B]بچه ها همه باهورا و دست زدندعوتش را قبول ردند و تا رفتن آخرين مهمان من هنوز از حركت اميد مات زده بودم.
    [B]امروز بعد از ظهر وقتي آرمان به اتاقم آمد و ديد كه اماده نيستم گفت : دير مي شه ، همه بايد ساعت شش توي ميدون دربند باشيم.
    [B]- آرمان جان من حوصله ندارم خودتان برويد.
    [B]با عصبانيت گفت : آخه به افتخار تو شام داده آنوقت خودت نمي آيي، پاشوآفاق كه حوصله مسخره بازي هايت را ندارم.
    [B]در حالي كه از اتاق خارج مي شددوباره گفت : [/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B][/B]