1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

رمان شطرنج عشق

شروع موضوع توسط Moh4m4d ‏Feb 15, 2014 در انجمن داستان و رمان

  1. Moh4m4d

    Moh4m4d ,,, " م " مثل محمد !

    167
    86
    239
    بعد از گرفتن فرم ها همراه آقایی که به دم در آمده بود به طرفی که مرا راهنمایی می کرد رفتم،با کلیدی در اتاقی را باز کرد و رفت.
    وقتی وارد اتاق شدم از تعجب دهانم باز ماند،اتاقی بزرگ بود که به مراتب زیباتر از اتاق آقای نجفی دکوربندی شده بود.
    در حالیکه از پدر ممنون بودم زود کارم را شروع کردم و به قدری مشغول کار بودم که زمان را فراموش کردم،با صدای در به خود آمدم و بعد از دادن اجازه ورود مستخدم شرکت وارد شد و پرسید:
    ـ ناهارتان را به اینجا بیاورم و یا به سالن ناهارخوری می رویم.
    ـ ممنون می شوم اگر نهارم را به همین جا بیاورید.
    با اینکه اصلا اشتهایی نداشتم ولی می دانستم حتما برای ادامه کار به تجدید قوا احتیاج دارم،بعد از خوردن ناهار دوباره به کار مشغول شدم.وقتی تلفن به صدا درآمد متوجه شدم که غروب شده،تلفن را برداشتم و صدای پدرم را شنیدم که گفت:
    ـ آفاق جان موقع رفتن است.
    ـ خواهش می کنم پدر،من هنوز چند ساعت دیگر اینجا کار دارم و بعد خودم با تاکسی می آیم.
    ـ پس می سپارم آقا رحمت،راننده شرکت تو را برساند.وقتی خواستی بیایی به نگهبانی زنگ بزن تا به او بگوید،در ضمن خودت را در این روز اول کاری زیاد خسته نکن.
    گفتم چشم و دوباره سخت مشغول کار شدم،نقشه راحتی بود ولی می خواستم تمام تلاشم را بکنم تا بهترین طرح را ارائه دهم تا آقای نجفی را از این حالت دو دلی و شک خارج کنم.تا ساعت نه شب در شرکت ماندم و بعد به خانه رفتم و بعد از خوردن شام،شب به خیر گفتم و چون خیلی احساس خستگی می کردم زود به اتاقم رفتم.
    سه روز متوالی را سخت مشغول بودم و از اتاقم فقط موقعی خارج می شدم که قصد داشتم به خانه بروم،احساس می کردم این آزمایشی است برای سنجیدن صحت گفته های من و پدرم که در این مدت در غیاب من خیلی ازم تعریف کرده بود.
    روز چهارم طرح آماده شده را به اتاق آقای نجفی برده و تحویل دادم که او گفت بررسی می کند و بعد درباره آن با من صحبت می کند ولی تا طرح را بررسی نکند کار دیگری نمی تواند به من بدهد،پس می توانم امروز به منزل بروم.
     
  2. Moh4m4d

    Moh4m4d ,,, " م " مثل محمد !

    167
    86
    239
    درجوابش گفتم:
    ـ نه همینجا هستم،هر موقع لازم بود صدایم کنید.
    ساعت نزدیک پنج بعدازظهر بود ولی هنوز از آقای نجفی خبری نشده بود،در حالی که کم کم مایوس می شدم وسایلم را جمع کردم به خانه بروم که صدای زنگ تلفن بلند شد.گوشی را که برداشتم آقای نجفی از پشت تلفن خواست تا به اتاقش بروم،وقتی وارد اتاقش شدم بلند شد و خواهش کرد که بنشینم.
    بعد از مدتی که در فکر بود گفت:
    ـ خانم دکتر راستش طرح بسیار جالبی است،به گونه ای که نشان می دهد طراح آن خلاقیت بسیاری نشان داده.
    درحالیکه با ناراحتی فکر می کردم چرا اینطوری صحبت می کند مثل اینکه از شخص دیگری دارد تعریف می کند،افزود:
    ـ خانم دکتر حقیقتا می دانم تعریف های پدرتان موجب شده که شما مجبور به این شوید ولی به نظر من شما هنوز جوان هستید و راه طولانی را در پیش دارید و می توانید با کار تجربه به دست آورید و در آینده ای نزدیک چنین خلاقیت هایی داشته باشید،یعنی چطور بگویم همیشه که نمی توانید از کسی کمک بگیرید بلکه بعضی مواقع مجبور می شوید که به خودتان تکیه کنید.
    با ناراحتی بلند شدم و گفتم:
    ـ من که نمی فهمم شما چه می گویید یعنی شما منظورتان این است که این طرح کار من نیست و من به عنوان کار خود طرح شخص دیگری را تحویل شما داده ام.
    آهی کشید و گفت:
    ـ بله متاسفانه از قبل به من گفته شده بود،وقتی من طرح شما را دیدم فهمیدم شما جوانتر از آن هستید که چنین نقشه ای را بکشید.
    از فشار ناراحتی حس می کردم نمی توانم صحبت کنم که دوباره ادامه داد و گفت:
    ـ ببینید خانم صادقی،شما شاید بتوانید به عنوان دختر موسس شرکت پست مهمی را بگیرید ولی باید بدانید که فقط پست اهمیت ندارد بلکه وظایفی را که به عهده می گیرید مهم است و اگر این وظایف از حیطه قدرتتان خارج باشد شما هم باعث ضرر و زیان به شرکت می شوید و هم خوشنامی شرکت را زیر سوال می رود و آن وقت شما بیشتر ضرر می کنید چون این شرکت تقریبا مال خود شماست پس به سود دهی و خوشنام ماندن آن باید بیشتر اهمیت دهید.
    با ناراحتی گفتم:
    ـ لطفا تمامش کنید آقای نجفی حالا که با این طرح نتوانستم کاردانی خود را به شما ثابت کنم،فردا صبح در اتاقتان هستم و از شما کار جدیدی می خواهم و پیش خود شما همه ی آنها را مو به مو انجام می دهم و تا تمام نشود به منزل نمی روم.
    در ضمن از طرف دختر رئیس به شما پیشنهاد می کنم از فردا حداقل تا چند روز قید خانه را بزنید تا در کنارتان کار را انجام داده و تحویلتان دهم فقط با این کار است که می توانم از توهینی که به من کرده اید به پدر حرفی نزنم.
    به طرف در اتاق رفتم ولی قبل از خارج شدن دوباره به سویش نگاه کردم که هنوز با تعجب نگاهم می کرد و گفتم:
    ـ خواهش می کنم تا آخر این آزمایش موضوع فقط بین من و شما بماند،هیچ کس نباید از این موضوع باخبر شود مخصوصا پدر و آن کسی که از قبل به شما گفته من توانایی انجام کار را ندارم،فردا صبح ساعت هفت پشت همین در منتظر شما هستم.
    از اتاق خارج شدم و در حالی که هنوز تمام بدنم می لرزید بدون اینکه منتظر پدر بمانم بسوی خانه آمدم،وقتی به مادر سلام کردم اظهار سر درد نمودم و بعد یک مسکن خوردم و خواهش کردم مرا تا صبح بیدار نکند چون اصلا گرسنه نیستم.
    مادر با نگرانی گفت:
    ـ اتفاقی افتاده،از موضوعی ناراحت هستی؟
    ـ نه مادر،من که گفتم فقط سر درد دارم و اگر بخوابم تا صبح خوب می شوم.
    شب به خیر گفتم و به طرف اتاقم آمدم و بعد از تعویض لباس خود به خود بسوی کشو رفتم و دفترم را خارج کردم هنوز دستهایم می لرزید،با خود فکر کردم چه زود به تو احتیاج پیدا کردم و دفتر را باز کردم و در حالیکه اشک می ریختم قلم را به دست گرفتم.
    بعد از سالها باز به سویت آمدم،امشب دلم بدجوری شکست و احساس کردم غرور خرد شده ام را نمی توانم به هیچ صورت جمع کنم.
    وای امید چقدر نفرت انگیز هستی هنوز یک ماه از برگشتم نگذشته که زشتی حرکاتت را به من یادآوری کردی،منکه برای صلح و دادن دست دوستی به تو آمده بودم ولی حالا با این کارت بیشتر از آنکه از تو ناراحت باشم از خود ناراحت هستم که چطور من روزی عاشق تو بودم و کارهایت را تحمل می کردم.
    حالا به تنها کاری که می اندیشم خنثی کردن نقشه جدیدت است با اینکه می دانم با این کارت مرا دوباره به بازی می خوانی ولی دیگر نمی توانم از غرورم بگذرم،چون ارزش غرورم بالاتر از ارزش عشق تو بوده و به همین دلیل هم بهت ثابت می کنم که بازنده این بازی تو هستی.
    امروز صبح قبل از پدر از منزل خارج شدم و یک ربع مانده به هفت پشت در اتاق آقای نجفی بودم و مدتی منتظر ماندم تا آمد،وقتی مرا منتظر دید گفت:
    ـ فکر نمی کردم که بیاید.
    پوزخندی زدم و گفتم:
    ـ آقای مهندس،شما را عاقل تر از این می دانستم که به این راحتی بازیچه قرار گیرید اما در آخر که نتیجه ی کارم را دیدید متوجه خواهید شد.
     
  3. Moh4m4d

    Moh4m4d ,,, " م " مثل محمد !

    167
    86
    239
    درجوابش گفتم:
    ـ نه همينجا هستم،هر موقع لازم بود صدايم کنيد.
    ساعت نزديک پنج بعدازظهر بود ولي هنوز از آقاي نجفي خبري نشده بود،در حالي که کم کم مايوس مي شدم وسايلم را جمع کردم به خانه بروم که صداي زنگ تلفن بلند شد.گوشي را که برداشتم آقاي نجفي از پشت تلفن خواست تا به اتاقش بروم،وقتي وارد اتاقش شدم بلند شد و خواهش کرد که بنشينم.
    بعد از مدتي که در فکر بود گفت:
    ـ خانم دکتر راستش طرح بسيار جالبي است،به گونه اي که نشان مي دهد طراح آن خلاقيت بسياري نشان داده.
    درحاليکه با ناراحتي فکر مي کردم چرا اينطوري صحبت مي کند مثل اينکه از شخص ديگري دارد تعريف مي کند،افزود:
    ـ خانم دکتر حقيقتا مي دانم تعريف هاي پدرتان موجب شده که شما مجبور به اين شويد ولي به نظر من شما هنوز جوان هستيد و راه طولاني را در پيش داريد و مي توانيد با کار تجربه به دست آوريد و در آينده اي نزديک چنين خلاقيت هايي داشته باشيد،يعني چطور بگويم هميشه که نمي توانيد از کسي کمک بگيريد بلکه بعضي مواقع مجبور مي شويد که به خودتان تکيه کنيد.
    با ناراحتي بلند شدم و گفتم:
    ـ من که نمي فهمم شما چه مي گوييد يعني شما منظورتان اين است که اين طرح کار من نيست و من به عنوان کار خود طرح شخص ديگري را تحويل شما داده ام.
    آهي کشيد و گفت:
    ـ بله متاسفانه از قبل به من گفته شده بود،وقتي من طرح شما را ديدم فهميدم شما جوانتر از آن هستيد که چنين نقشه اي را بکشيد.
    از فشار ناراحتي حس مي کردم نمي توانم صحبت کنم که دوباره ادامه داد و گفت:
    ـ ببينيد خانم صادقي،شما شايد بتوانيد به عنوان دختر موسس شرکت پست مهمي را بگيريد ولي بايد بدانيد که فقط پست اهميت ندارد بلکه وظايفي را که به عهده مي گيريد مهم است و اگر اين وظايف از حيطه قدرتتان خارج باشد شما هم باعث ضرر و زيان به شرکت مي شويد و هم خوشنامي شرکت را زير سوال مي رود و آن وقت شما بيشتر ضرر مي کنيد چون اين شرکت تقريبا مال خود شماست پس به سود دهي و خوشنام ماندن آن بايد بيشتر اهميت دهيد.
    با ناراحتي گفتم:
    ـ لطفا تمامش کنيد آقاي نجفي حالا که با اين طرح نتوانستم کارداني خود را به شما ثابت کنم،فردا صبح در اتاقتان هستم و از شما کار جديدي مي خواهم و پيش خود شما همه ي آنها را مو به مو انجام مي دهم و تا تمام نشود به منزل نمي روم.
    در ضمن از طرف دختر رئيس به شما پيشنهاد مي کنم از فردا حداقل تا چند روز قيد خانه را بزنيد تا در کنارتان کار را انجام داده و تحويلتان دهم فقط با اين کار است که مي توانم از توهيني که به من کرده ايد به پدر حرفي نزنم.
    به طرف در اتاق رفتم ولي قبل از خارج شدن دوباره به سويش نگاه کردم که هنوز با تعجب نگاهم مي کرد و گفتم:
    ـ خواهش مي کنم تا آخر اين آزمايش موضوع فقط بين من و شما بماند،هيچ کس نبايد از اين موضوع باخبر شود مخصوصا پدر و آن کسي که از قبل به شما گفته من توانايي انجام کار را ندارم،فردا صبح ساعت هفت پشت همين در منتظر شما هستم.
    از اتاق خارج شدم و در حالي که هنوز تمام بدنم مي لرزيد بدون اينکه منتظر پدر بمانم بسوي خانه آمدم،وقتي به مادر سلام کردم اظهار سر درد نمودم و بعد يک مسکن خوردم و خواهش کردم مرا تا صبح بيدار نکند چون اصلا گرسنه نيستم.
    مادر با نگراني گفت:
    ـ اتفاقي افتاده،از موضوعي ناراحت هستي؟
    ـ نه مادر،من که گفتم فقط سر درد دارم و اگر بخوابم تا صبح خوب مي شوم.
    شب به خير گفتم و به طرف اتاقم آمدم و بعد از تعويض لباس خود به خود بسوي کشو رفتم و دفترم را خارج کردم هنوز دستهايم مي لرزيد،با خود فکر کردم چه زود به تو احتياج پيدا کردم و دفتر را باز کردم و در حاليکه اشک مي ريختم قلم را به دست گرفتم.
    بعد از سالها باز به سويت آمدم،امشب دلم بدجوري شکست و احساس کردم غرور خرد شده ام را نمي توانم به هيچ صورت جمع کنم.
    واي اميد چقدر نفرت انگيز هستي هنوز يک ماه از برگشتم نگذشته که زشتي حرکاتت را به من يادآوري کردي،منکه براي صلح و دادن دست دوستي به تو آمده بودم ولي حالا با اين کارت بيشتر از آنکه از تو ناراحت باشم از خود ناراحت هستم که چطور من روزي عاشق تو بودم و کارهايت را تحمل مي کردم.
    حالا به تنها کاري که مي انديشم خنثي کردن نقشه جديدت است با اينکه مي دانم با اين کارت مرا دوباره به بازي مي خواني ولي ديگر نمي توانم از غرورم بگذرم،چون ارزش غرورم بالاتر از ارزش عشق تو بوده و به همين دليل هم بهت ثابت مي کنم که بازنده اين بازي تو هستي.
    امروز صبح قبل از پدر از منزل خارج شدم و يک ربع مانده به هفت پشت در اتاق آقاي نجفي بودم و مدتي منتظر ماندم تا آمد،وقتي مرا منتظر ديد گفت:
    ـ فکر نمي کردم که بيايد.
    پوزخندي زدم و گفتم:
    ـ آقاي مهندس،شما را عاقل تر از اين مي دانستم که به اين راحتي بازيچه قرار گيريد اما در آخر که نتيجه ي کارم را ديديد متوجه خواهيد شد.
     
  4. Moh4m4d

    Moh4m4d ,,, " م " مثل محمد !

    167
    86
    239
    کاری که آقای نجفی به عهده من گذاشت بسیار مشکل بود، با تعجب نگاهش کردم اما وقتی دیدم با لبخند نگاهم می کند من هم به رویش لبخند زدم و گفتم:
    ـ فکر کنم این کار برج هایی باشد که تا به حال فقط خودتان در شرکت می توانستید انجام دهید،درسته؟
    سرش را تکان داد و گفت:
    ـ برای شما فرقی دارد؟
    ـ نه اتفاقا شبیه این را چند وقت پیش انجام دادم و پول خوبی گیرم آمد ولی از حالا بگویم این کار احتیاج به دقت فراوان دارد پس خودتان پدر را یک طوری متوجه کنید که باید شبانه روز به مدت چندین روز هر دو اینجا باشیم،راستی جای خواب چی؟چون دوست ندارم شما فکر کنید شبها به جای خوابیدن به دنبال اطلاعات می روم تا در کشیدن این طرح کمکم کنند.
    گفت،خودم روی کاناپه در همین اتاق می خوابم و بعد به طرف دیگر اتاق رفت و در آن را باز کرد و گفت:
    ـ من چون میگرن دارم همیشه اتاقی را انتخاب می کنم که جایی برای استراحت داشته باشد،شما هم می توانید شبها روی تخت این اتاق استراحت کنید.
    بلند شدم و اتاق را دیدم،اتاق کوچکی بود که دارای تخت و یک یخچال بود.
    لبخندی زدم و گفتم:
    پس وضع من بهتر است.
    دیگر منتظر جواب نماندم و بسوی میز رفتم و کارم را شروع کردم،بعد از دو روز به کنارم آمد و گفت:
    ـ می توانم طرح راببینم و از پیشرفت کار آگاه شوم.
    ـ نه آقای مهندس چون در پایان کار ممکنه ادعا کنید خودتان در طی کار کمک کرده اید.
    عصبانی شد و گفت:
    ـ شما درباره ی من چه فکر می کنید.
    ـ فعلا درباره شما فکر نمی کنم بلکه درباره ی کسی که توانسته شما را نسبت به من بدبین کند فکر می کنم و همه تلاشم را اینکه شما بفهمید آن شخص چه موجودی است و از این به بعد بدانید بعضی مواقع چقدر انسان ها خبیث می شوند،البته سالهاست که ایشون با من چنین رفتاری دارد و من شما را گنهکار نمی دانم چون به نظر من گناه شما تنها سادگیتان است و آن هم به خاطر اینکه شناختی از من ندارید ولی باید نصیحتی را از طرف خواهر کوچکتان بپذیرید و آن هم اینکه همیشه سعی کنید اگر می خواهید کسی را متهم کنید با چشم باز متهم کنید.
    بعد دوباره شروع به کار کردم البته به خاطر اینکه بتوانم ضرب شستی نشان امید دهم سعی می کردم خیلی در کارم دقت داشته باشم و می توانم قسم بخورم تا به حال کاری اینقدر برایم مهم نبود.
    بالاخره روز ششم کارم را تحویل آقای نجفی دادم و با هم شروع به بررسی آن کردیم و تمام نقاط را برایش توضیح دادم،از طرح برجهایی که در شرکت آقای جمشیدی کشیده بودم استفاده کرده بودم.
    بعد از چند ساعت توضیح و پرسش،آقای نجفی بالاخره سرش را بلند کرد و گفت:
    ـ خانم صادقی،من فردا استعفایم را به آقای صادقی تحویل می دهم و آرزو دارم روزی کسی مثل شما شریک کاریم شود ولی سوالی از شما دارم،چرا آقای دکتر اینقدر نسبت به شما بدبین است؟
    آهی کشیدم و گفتم:
    ـ سالهاست که خودم به دنبال این جواب هستم و در مورد استعفا خواهش می کنم این کار را نکنید چون هنوز سخت به شما محتاجم،شما که نمی خواهید مرا در مقابل دکتر تنها بگذارید.
     
  5. Moh4m4d

    Moh4m4d ,,, " م " مثل محمد !

    167
    86
    239
    کمی فکر کرد وگفت:
    ـ نه تنهایتان نمی گذارم.
    حال که اینها را می نویسم هنوز از برق تحسین نگاه آقای نجفی سر مستم.
    امروز صبح آقای نجفی با خوشحالی وارد اتاقم شد و گفت:
    ـ خانم دکتر باور می کنید طرح شما یک مناقصه بود که من برای امتحان همین جوری به شما دادم ولی بعدا هر چه فکر کردم دیدم بهتر از این نمی شود،به خاطر همین طرح شما را در مناقصه شرکت دادم که با قیمت بالا برنده شدیم.
    امروز مرا خواستند و گفتند طرح بسیار جالبی است و یک کار جدید هم پیشنهاد کردند،تا به حال فقط یکی دو مورد بوده که با چنین قیمت بالایی آن را انتخاب کرده اند.
    واقعا پدرتان حق داشت و من از حالا به شما اطمینان می دهم در آینده ای نزدیک بهترین ساختمانها را به ما پیشنهاد دهند.
    ـ واقعا خوشحالم آقای نجفی،چون امروز بعد از سالها توانستم طرحم را با اسم خود ارائه دهم.
    با تعجب نگاهم کرد و گفت:
    ـ من حدس می زدم که شما رازی دارید پس شما کارهای بزرگ را هم قبلا انجام داده اید،ولی چرا کسی نمی داند؟
    ـ می توانم به راز داری شما مطمئن باشم؟
    ـ البته،من احترام خاصی نسبت به شما پیدا کرده ام.
    ـ نظر لطفتان است،موقعی که دانشجوی دوره ی لیسانس بودم مشغول به کار نیمه وقت شدم آنهم به خاطر علاقه ام به کار و همین علاقه باعث پیشرفتم شد ولی بعد از مدتی مرا مجبور به ترک کارم کردند فقط به شرطی توانستم کار کنم که به صورت گمنام باشد واسمی از من برده نشود بعد از سالها این اولین کار من است که به نام خودم ارائه شده.
    مدتی همانطور با تعجب نگاهم کرد و بعد گفت:
    ـ نمی دانم شما را چطور مجبور کرده اند ولی می توانم حدس بزنم چه کسی پشت این قضیه است،خانم صادقی این را بدانید از این لحظه به بعد من همیشه حاضر هستم در هر شرایطی به شما کمک کنم،مرا دوست واقعی خود بدانید.
    در حالیکه اشک در چشمانم جمع شده بود گفتم:
    ـ آقای نجفی می شود از این به بعد مرا به اسم کوچک صدا کنید چون اینجوری احساس می کنم که همیشه دوستم هستید.
    ـ البته،تازه خوشحال هم می شوم.
    حالا که این سطرها را می نویسم از شکست امید احساس لذت می کنم.
    هشت ماهی است که در شرکت پدر کار می کنم با اینکه آقای نجفی قصد داشت برای خود شرکت جدید تاسیس کند ولی با سرمایه اش تعدادی سهم در شرکت پدر خرید و حالا جز سهامداران شرکت است.
    البته مقدار سهامش زیاد نیست ولی خب از اینکه او سهامدار شرکت شده و دیگر از اینجا نمی رود خوشحالم،با اینکه اصرار داشت بنابر خواست قبلی پدر جانشین او شوم ولی قبول نکردم و از او خواستم تا در کنارش کار کنم.
    مدتی است که وضع شرکت دارد روز به روز بهتر می شود و پدر همه را از چشم من می بیند و می گوید هم پا قدمت خوب بوده و هم با کارهای خوبت باعث شدی که کارهای جدید و بهتری به شرکت پیشنهاد شود.
    احساس می کنم امید دیگر کنار کشیده است و خوشحال هستم که مثل سابق مرا اذیت نمی کند ولی حسی به من می گوید که باید منتظر طوفانی باشم چون همیشه امید می گفت شاید ماه ها طرفت نیایم و شاید هر روز با آزاری جدید،کنارت باشم.
    خدایا از این حس می ترسم پس خودت مرا یاری ده.
    امروز یکی از مشتریان قدیمی ما پیشنهاد مجتمع بزرگی را در دبی داد،وقتی آقای نجفی بهم گفت که باید من روی آن کار کنم،راستش چون کمی ترسیدم از این پیشنهاد استقبال نکردم.
    وقتی علت را پرسید و به او گفتم می ترسم،با تعجب پرسید:
    ـ از چه؟
    ـ این پیشنهاد بزرگی است و ممکن باعث تحریک دکتر شود.