1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

رمان شروع یک داستان تازه قسمت9

شروع موضوع توسط aysha98 ‏Feb 8, 2014 در انجمن داستان و رمان

  1. aysha98

    aysha98

    869
    1,645
    372
    بهزاد- چی شد دکتر؟
    دکتر- به جای یک ضربان دو تا ضربان داره. جای نگرانی نیست.
    بهزاد- یعنی درمان میشه؟
    دکتر- نه.
    - حالا ما باید چکار کنیم؟
    دکتر خندید و گفت: فکر کنم علاوه بر وسایل دخترونه باید وسایل پسرونه هم بخرید.
    - یعنی چی؟
    دکتر- یعنی شما دوقلو بارداری. یک دختر و یک پسر.
    بهت زده به دکتر نگاه می کردم. تازه به خودم اومده بودم. لبخندی زدم و با خوشحالی گفتم: یعنی هیچ مشکلی ندارن؟
    دکتر- نه اصلا نگران نباشید.
    از مطب دکتر اومدیم بیرون. به محضی که توی ماشین نشستیم بهزاد از خوشحالی فریادی زد. اول ترسیدم و بعد زدم زیر خنده و گفتم: چرا داد میزنی ترسیدم.
    - معذرت می خوام خیلی خوشحالم.
    - وای یعنی اولش که گفت بچه پسره می خواستم گریه کنم.
    - منم می خواستم یه مشت بزنم تو دماغش. اینقدر خرید کردیم. اگه پسر بود خسارتمونو ازش می گرفتم. حالا هی می پرسیم چی شده چیه. یعنی چی ضربانش نامنظمه. دیگه حرصمو در آورده بود. همین بود که وقتی فهمیدم دوقلوست اینقدر خوشحال شدم که از این چیزا یادم رفت وگرنه یه دعوای حسابی باهاش می کردم.
    - وای بهزاد.
    - چی شده؟
    - اون اتاق اندازه این دوتا نمیشه. وسایل پسرمونو کجا بذاریم؟
    - غصه نخور وسایل بچه ها رو میذارم تو اتاق بزرگه منو شما میریم تو اتاق کوچیکه.
    - اینقدر وسایل رو چیده بودم.
    - فدای سرت خودم همشو درست می کنم.
    - وای وسایل بچه رو بگو یعنی باید به مامان بگم یه سیسمونی دیگه هم بده؟
    - نه بابا بنده های خدا. خودمون جورش می کنیم. فعلا حرفی بهشون نزن. وسایلش رو که خریدیم بعد میگیم.
    - بهت گفتم اینقدر خرید نکن.
    - نگران نباش. نصف وسایلی که خریدیم به درد هر دوتاشون می خوره. فقط لباس دخترونه ها رو نمیشه تن پسرمون بکنیم. وگرنه ست نوزادی هاش که به درد اینم می خوره.
    - خرجشون رو بگو.
    - حرف خانوم جون خدا بیامرز یادت رفته؟ بچه روزیشو با خودش میاره. معاون شعبه داره بازنشسته میشه یه نفر باید جاشو بگیره. خدا رو چه دیدی شاید معاون شدم.
    - جدی؟
    - گفتم شاید.
    - ایشالا بشی من برات دعا می کنم.
    - مرسی عزیزم. نظرت در مورد جیگر چیه؟
    - جیگر؟
    - آره بریم یه جیگر بزنیم؟
    - آره خیلی خوبه.
    موضوع رو به کسی نگفتیم. خودمون دوتا وسایل پسرمون رو هم جور کردیم. روز تولد بهارک بود. خونواده من هم دعوت شده بودن و البته همکار بهنام همون خانومی که قبلا با بهنام دیده بودیمش. همون موقع بود که بهارک با شیرین زبونیاش کاری کرد تا موضوع لو بره و همه فهمیدن که دوقلو باردارم.
    بهنام- بهزاد داداش اینقدر بچه بچه کردی که خدا یه جا دوتا با هم بهت داد.
    بهزاد- نه بابا به سعید و آوا گفتم برامون دعا کنن. باز خوب شد گفتم یه دو جین بچه که خدا دوتاشو قبول کرده. کمتر می گفتم یه نصفه بچه گیرمون میومد.
    مامان با خوشحالی گفت: پس باید بیام بریم سیسمونی پسرم رو هم بخرم.
    بهزاد- دست شما درد نکنه. ما توقعی نداریم.
    آرام جون- دست شما درد نکنه یه قول رو شما سیسمونی دادین. اجازه بدین این یکی دیگه رو هم منو بهادر جور کنیم.
    مامان- این چه حرفیه آرام خانوم. سیسمونی رو خونواده دختر میدن. وظیفس. ما هم خوشحال میشیم.
    - دست هر دوتون درد نکنه ولی منو بهزاد وسایل بچه رو خریدیم. نخواستیم کسی تو زحمت بیفته.
    بابا- نگار بابا از وسایل دخترت خوشت نیومد که نذاشتی وسایل پسرت رو هم بخریم.
    بهزاد- این چه حرفیه بابا، منو نگار نخواستیم شما تو زحمت بیفتین.
    - دستت درد نکنه بابا. شما لطف کردین سیسمونی من رو دادین. منو بهزاد هم ذوق داشتیم سیسمونی یکی از بچه ها رو خودمون خریدیم.
    باباجون- بهزاد بابا اگه کم و کسری چیزی مونده بگو بلاخره ما که می خوایم برای نَوَمون کادو بیاریم. خب الان یکی از وسایلش رو می خریم.
    بهزاد- دستتون درد نکنه. دیگه همه چیزش رو تکمیل کردیم. منتظر نشستیم که بلاخره بیان.
    یه ماهه دیگه هم گشت 6 ماهه باردار بودم که ویارم شروع شد. حالم حسابی بد شده بود. بهزاد با اینکه نگرانم بود ولی نمی تونست تمام مدت پیشم باشه. ندا سرش به دریسا گرم بود. آرام جون و آوا هم خودشون رو برای عروسی آماده می کردن. تنها کسی که می موند و مشتاق بود تا ازم پرستاری کنم مامان بود. با این حال منو می شناخت که لجباز تر از این حرفام که برم و این مدت رو اونجا بمونم برای همین مامان وسایلش رو جمع کرد و یه ماهی پیش ما موند تا حال من بهتر شد.
    ماه آخرم بود. بهزاد با اینکه ذوق و شوق داشت ولی همیشه نگرانم بود. با اینکه من هیچ مشکلی به جز کمر درد نداشتم. بهزاد سِمت معاوت رو گرفته بود و حسابی کارش زیاد شده بود. بیشتر اوقات صبحا منو پیش مامان میذاشت و عصرا میومد دنبالم. گاهی اوقات هم مامان میومد خونه ما. هفته آخر بارداریم بود که بهزاد به طور کامل مرخصی گرفت و کنارم موند.
    توجه های بهزاد سر ذوقم میاورد. تا جایی که می تونست بهم می رسید. تمام کارهاشو کرده بود. حتی وسایلی که برای روز زایمان لازم بود رو آماده کرده بود و دم دست گذاشته بود. با تخیص دکترم قرار شد چند روز زودتر از زمان زایمانم به بیمارستان برم و سزارین بشم. ولی انگار بچه ها عجول تر از این حرفا بودن. اردیبهشت ماه بود. صبح با دل درد از خواب بیدار شدم. این ماه آخر زیاد پیش میومد که از این اتفاقا برام بیفته ولی این دفعه انگار تمومی نداشت. دردم هر لحظه بیشتر و بیشتر می شد. یک هفته به تولد بچه ها مونده بود. قرار بود دو روز دیگه برای سزارین به بیمارستان برم.
    درد حسابی بی طاقتم کرده بود. بهزاد رو بیدار کردم. کمی بهم نگاه کرد و گفت چی شده؟
    - حالم خوب نیست. فکر کنم بچه هامون یکم عجله دارن.
    - الهی بابا قربونشون بشه.
    بهزاد از جاش بلند شده بود. سراسیمه از یک طرف به طرف دیگه می رفت. می خندید و خوشحال بود. ولی حسابی دست و پاش رو گم کرده بود. انگار باید کاراشو بهش یادآوری می کردم. دست بهزاد رو گرفتم و گفتم: لباسامو برام بیار.
    - الان، الان. اصلا نگران نباش نگار جان. من پیشتم.
    به حرفای بهزاد می خندیدم. با کمک بهزاد آماده شدم. از در داشتیم می رفتیم بیرون که گفتم: وسایل بچه ها رو بردار.
    - باشه. الان میارم. برای یه صندلی آورد و گذاشت دم در و گفت بشین. همین الان میام.
    چند لحظه بعد هراسون اومد و گفت: بریم.
    اینقدر هول شده بودم و درد داشتم که فراموش کردم به بهزاد یادآوری کنم به خونواده من و خودش خبر بده.
    بهزاد توی راه به دکترم زنگ زد. قرار شد دکتر خودش رو به بیمارستان برسونه. چند دقیقه بعد به بیمارستان رسیدیم. من رو به سمت اتاق عمل می بردن بهزاد صورتم رو بوسید و گفت: مواظب خودتو بچه ها باش. بیرون منتظرتم.
    اینقدر درد داشتم که نفهمیدم کی بی هوش شدم. چشمام رو که باز کردم. بهزاد رو بالای سرم دیدم با چشای قرمز شده و صدای گرفته. لبخندی بهم زد و گفت: خوبی؟
    - آره، بچه ها خوبن؟
    - خیالت راحت خوبن.
    - پس کجان؟
    - حالا چه عجله ای داری. یکم استراحت کن. بهتر که شدی با هم میریم می بینیمشون.
    - پس چرا گریه کردی؟
    - گریه خوشحالیه.
    - داری بهم دروغ میگی نه؟ بهزاد تو رو خدا جون نگارت راست بگو بچه ها حالشون خوبه؟
    - به خدا خوبن چرا نگران میشی؟
    - پس بقیه کجان؟ چرا نیومدن؟
    - آخه من بهشون خبر ندادم.
    - بهزاد داری بهم دروغ میگی. حرفاتو باور نمی کنم. تو رو خدا بگو بچه ها رو بیارن ببینم.
    - اونا که هنوز راه نمیرن که بیان تو رو ببینن خودت باید بیای بریم ببینیشون. الان تازه به هوش اومدی حالت خوب نیست.
    - نه من تا نبینمشون آروم نمیشم.
    - آخه خب نگار جان. اصلا یه کاری می کنیم من میرم عکساشون رو میگیرم برات میارم.
    - من می خوام خودشون رو ببینم.
    - آخه بچه ها تو دستگان.
    - تو دستگاه برای چی؟ تو که گفتی حالشون خوبه.
    - خوبن نگارم. فقط چون دوقلو بودن وزنشون کمتر از بقیه بچه هاست یه هفته باید تو دستگاه باشن.
    - تو رو خدا منو ببر ببینمشون. حالم خوبه.
    - ای مامانِ لجباز. باشه صبر کن تا به دکترت بگم.
    بهزاد رفت بیرون. از جام بلند شدم و نشستم. چند دقیقه بعد با یه ویلچر اومد توی اتاق و گفت: اجازه دادن ولی فقط 5 دقیقه.
    با خوشحالی گفتم: باشه، باشه.
    از تخت اومدم پایین. بهزاد به سمتم دویید و گفت: مواظب باش. چه عجله ای داری.
    لبخندی زدم و روی ویلچر نشستم. بهزاد به راه افتاد. همون طور که به طرف اتاق بچه ها می رفتیم بهزاد گفت: اگه ببینیشون. وای نگار دخترمون واقعا نازه. موندم اون موقع تو از کجا فهمیدی.
    - حتما پسرمونم قویه.
    - نه بابا پهلوون پنبست.
    - بهزاد به مامان و آرام جون خبر می دادی. زشته ناراحت میشن.
    - چشم به اونا هم زنگ می زنم. بپر پایین که رسیدیم.
    از جام بلند شدم. جای بخیه هام می سوخت. بهزاد از پشت شیشه دوتا بچه رو نشون داد و گفت: اوناهاشون. الهی بابا فدای آفتا و آفتابش بشه.
    - بهزاد؟!
    - جونم؟
    محو تماشای بچه ها شده بودم. نگاهی به بهزاد کردم و گفتم: بهزاد بچه های منو تو هستن. خدا انگشتاشون رو ببین. وای کی بشه مامان دخترشو عروس کنه. کی برای پسرم زن بگیرم.
    بهزاد به من می خندید. نگاهش کردم و گفتم: نمیشه بریم تو؟
    - منو که بابای دوتا بچه هستم راه ندادن. تو که دیگه خودت بچه ای عمرا بذارن بری تو.
    - حالا تو شدی بابای دو تا بچه و من که دنیاشون آوردم هنوز بچه ام؟
    - بعله خانوم.
    - خیلی رو داری بهزاد.
    - عزیزم جلو بچه ها زشته دعوا نکن. بیا مهربون باشم.
    چند دقیقه ای بچه ها رو دیدیم. ولی کم کم احساس ضعف کردم. بهزاد که رنگ و روم رو دید گفت: بریم دیگه.
    - آخه از دیدنشون سیر نمیشم.
    - مگه من سیر میشم؟ هنوز من 3 تا رو باید ببینم تا سیر بشم. ولی شما که دیگه نو اومده به بازار کهنه شده دل آزار ما رو محل نمیدی.
    - قربونت بشم. مگه میشه بچه ها جای تو رو بگیرن؟
    بهزاد لبخندی زد و من رو به سمت اتاقم برد. برام کمی خوراکی گرفت و به مامان زنگ زد. بهزاد گوشی رو داد دستم. صدای مامان میومد: الو؟
    - سلام مامان.
    - سلام دخترم خوبی؟ هرچی به خونتون زنگ زدم نبودی. دلواپس شدم.
    - آره خونه نبودیم.
    - کجا میری ناسلامتی یکی دو روز دیگه می خوای زایمان کنی. باید مواظب خودت باشی.
    - مواظبم مامانِ خوبم. مامان بزرگ مهربون نمی خوای بیای نوه هاتو ببینی.
    - الهی بگردم. دلم براتون تنگ شده. اتفاقا الان بابات اومده. الان راه می افتیم.
    - باشه مامان ولی نرین خونه ما بیمارستانیم.
    - بیمارستان برای چی مادر؟ چیزی شده؟
    - چیزی که شده ولی مه چیز بدی. راستش نوه هاتون یکم عجله داشتن. امروز دنیا اومدن.
    - چی؟
    - دنیا اومدن مامان خوبم. بهزاد هول شده بود. همه چیز یه دفعه ای شد فراموش کرده بهتون خبر بده.
    - خاک بر سرم. الان خوبی؟ بچه ها خوبن.
    - قربونتون بشم. خوبیم. خیالتون راحت. گوشی رو میدم به بهزاد. خداحافظ.
    - باشه مادر خداحافط.



    گوشی رو به دست بهزاد دادم. بهزاد آدرس بیمارستان رو به مامان داد و کلی عذرخواهی کرد. بعد هم به آرام جون زنگ زد و خبر داد. نگاهی به بهزاد کردم و گفتم بریم باز بچه ها رو ببینیم.
    - اِ، چه بد شدی تو. مهمون دعوت کردیم می خوای بذاری بری؟
    بهزاد بالای سرم ایستاده بود و بهم نگاه می کرد. بغلش کردم و صورتش رو بوسیدم. اونم صورتم رو بوسید و گفت: احساسات مادرانت زده بالا.
    خودمو ازش جدا کردم و گفتم: نه می خواستم بدونی هنوز کهنه نشدی. خیلی دوستت دارم.
    - ای دختر شیطون. منم دوستت دارم.
    نیم ساعت بعد همه خبر دار شده بودن و به ملاقاتم اومده بودن. مامان و بابا حسابی خوشحال بودن. بهزاد که حالا اطراف منو شلوغ دیده بود به هوای اینکه بهارک می خواد دختر عمو پسر عموش رو ببینه به دیدن بچه ها می رفت. آوا و آرام و فهیمه به سمتم اومدن و تعارف کردن تا شب رو پیشم بمونن. مامان که کنارم ایستاده بود به هوای اینکه امشب خودش پیشم می مونه همه رو فرستاد رفتن. ندا و سروش داشتن می رفتن که به ندا سفارش کردم تا مامان رو هم با خودش ببره. با همه اصرارهایی که مامان کرد بهزاد اجازه نداد بمونه و گفت: خودم پیشش میمونم. فردا صبح هم میریم خونه. بی زحمت شما فردا صبح بیاین پیش نگار یه هفته ای تا بهونه گیری نکنه هی بخواد بیاد بیمارستان تا بچه ها رو ببریم.
    - بهزاد از الان داری واسه من نقشه می کشی؟
    بهزاد- نقشه چیه عزیزم یه هفته خوب استراحت کن تا بچه ها اومدن بتونی نگهشون دار.
    مامان- راست میگه نگار جان. ولی بهزاد پسرم من پیش نگار می مونم دلم آروم نمی گیره. اصلا مگه میذارن شب پیشش بمونی؟
    بهزاد- بله مامان میذارن. اتاقش خصوصیه کاری ندارن. فقط همون فردا صبح زحمتش با شما.
    مامان- باشه مادر. نگار جان مواظب خودت باش مامان.
    بابا صورتم رو بوسید و گفت: فردا می بینمت بابا. مواظب خودت باش. خداحافظ.
    - دستتون درد نکنه خداحافظ.
    ندا صورتم رو بوسید و گفت: نگار جان، هر کاری داشتی تعارف نکن من دریسا رو می ذارم پیش سروش یا می برم خونه مادرشوهرم میام پیشت.
    - قربونت بشم عزیزم. دستت درد نکنه. مامان و بهزاد هستن. ممنون که اومدی.
    سروش- نگار جان به سلامتی ایشالا 3 تاشونو با هم بزرگ کنی با خوشبختی.
    بهزاد- هر کارت بکنم باجناقی دیگه. زحمت کشیدی اومدی. قربانت.
    بهزاد ندا و سروش رو هم بدرقه کرد و برگشت. ویلچر رو آورد جلو و گفت: بریم بچه ها رو ببینیم.
    با ذوق و شوق گفتم: آره، آره بریم.
    نمی دونم اون شب تا صبح چند بار به دیدن بچه ها رفتیم. نزدیک های صبح خوابم برد. با صدای زنگ تلفن بهزاد بیدار شدم. مامان بود می خواست بدونه کی بیاد خونه. بهزاد از اتاق رفت بیرون. از جام بلند شدم به دست و صورتم آبی زدم. بهزاد. وارد اتاق شد و گفت: بلند شدی خانوم؟!
    - مگه نمی خوایم بریم؟
    - نه کی گفته یکی دو روز دیگه هم اینجا هستی.
    - باشه ایرادی نداره.
    - جدی می مونی؟
    - آره، نزدیک بچه هام هم هستم از خدامه. میدونم ببرینم خونه دیگه نمی ذارین بیام بیمارستان.
    - نه عزیزم میارمت قول میدم.
    چند دقیقه بعد دکتر اومد و برگه مرخصیم رو امضا کرد. لباسام رو عوض کردم. یک بار دیگه بچه ها رو دیدم و به خونه رفتم. هنوز لباسام رو عوض نکرده بودم که مامان هم از راه رسید. بهزاد رو به مامان گفت: بی زحمت شما همینو اینجا نگهش دارین. من خودم غذا رو درست می کنم.
    مامان- نه مادر تو بشین نگار رو سرگرم کن. من براش غذا درست می کنم.
    بهزاد- زحمت میشه.
    مامان- این چه حرفیه عزیزم.
    - دستت درد نکنه مامان، جبران می کنم.
    مامان لبخندی زد و گفت: هر بار که بچه هاتو ببینم جبران میشه.
    مامان به آشپزخونه رفت بهزاد نگاهی به من کرد و گفت: چیزی می خوری برات بیارم؟
    - نه عزیزم. راستی به مامانت اینا هم گفتی که امروز مرخص میشم؟
    - آره خانومم نگران نباش بعد از ظهر باز می ریزن اینجا.
    خندیدم و گفتم: پشت سرشون حرف نزن.
    - جوابتو دادم.
    بهزاد از کنارم بلند شد و به سمت اتاق خودمون یعنی همون اتاق کوچیکه رفت و چند لحظه بعد با چندتا برگه و کتاب برگشت. کنارم نشست و گفت: بیا برای بچه هامون اسم انتخاب کنیم که باز پس فردا آوردیمشون خونه من گفتم آفتابه خانوم ناراحت نشی.
    - بس که حسودی.
    بهزاد خندید و کتاب اسامی که چند ماه پیش می خوندمش رو باز کرد و گفت: حالا تو چیا انتخاب کرده بودی خانوم؟
    - نمیگم. مگه خودت سلیقه نداری؟ اسمای که دوست داری انتخاب کن منم انتخاب می کنم رو هر کدوم به توافق رسیدیم همون اسم رو می ذاریم.
    - عجب؟!! گفتم حتما الان گرو کشی می کنی که من اسم دخترمو می ذارم تو اسم پسرتو.
    - الهی بگردوم دوتاشون بچه هام هستن چه فرقی داره. چقدر دلم براشون تنگ شده.
    یهو بغض کردم و زدم به گریه بهزاد که هول شده بود. به من نگاه کرد و گفت: چی شد؟ من ناراحتت کردم؟ نگارم؟
    - دلم بچه هامو می خواد.
    - انگار میگی عروسکاشو گم کرده که گریه می کنه. قربونت بشم چند روز دیگه میان. اینجوری وقتی بیان بیشتر قدرشونو می دونیم. گریه نکن مامانتو صدا می کنم بیاد آبروت میره.
    لبخندی زدم و گفتم: من می خوام اسم دخترمون شبیه من باشه. پسرمونم شبیه تو. اگه شد شبیه هر دوتامون باشه بهتره.
    - باشه عزیزم خیلی خوبه.
    یکی یکی اِسما رو نگاه کردیم. بیشترشون خنده دار بودن. بهزاد یهو گفت: فهمیدم. اسمشون رو میذاریم گندم و جو.
    - دیوونه.

    بهزاد چشمکی زد. سرم رو به شونه بهزاد تکیه دادم. همه اسما رو خوندیم. من قبلا اسمام رو انتخاب کرده بودم. اسم مهرنگار برای دخترمون و مهرزاد برای پسرمون. بهزاد کمی به اسما نگاه کرد و گفت: از نظر من بهترین اسم واسه دخترمون مهرنگاره. من خیلی خوشم اومد.
    تا موقع مامان اومد و گفت: اسم انتخاب می کنید؟
    بهزاد نگاهی به مامان کرد و گفت: خسته نباشین مامان. بعله. مامان اسم مهرنگار قشنگه نه؟ برای دخترمون انتخاب کردیم.
    مامان- مهرنگار؟ خیلی قشنگه من تا حالا نشنیده بودم چقدر خوب به اسمتم میاد نگار. حالا معنیش چی هست؟
    لبخندی زدم و گفتم: یعنی معشوق خورشید.
    مامان- قشنگه مامان جان مبارک باشه. واسه پسرم چی انتخاب کردیم؟
    بهزاد- فعلا که هیچی، کتب رو یه دور دیگه بکنیم پیدا میشه.
    مامان- باشه من برم براتون چیزی بیارم بخورید.
    بهزاد- زحمت نکشید مامان. من الان خودم میام. نگار جان تا تو یه دور دیگه بکنی من اومدم چندتا خوشگلشو برای پسرم پیدا کن.
    بهزاد به آشپزخونه رفت و چند دقیقه بعد با چندتا لیوان و آب میوه و شیرینی برگشت. کنارم نشست و گفت: شما بخور من می خونم خوب بود سرتو بده پایین بد بود بده بالا.
    - بهزاد من اسم مهرنگار و مهرزاد رو از قبل انتخاب کرده بودم چون هم به هم میان و هم به اسم منو تو میاد.
    - مهرزاد هم خیلی قشنگه یعنی چی؟
    - معنیشو خیلی دوست دارم یعنی زاییده ی مهربانی و محبت. ولی اگه خوشت نمیاد بگو بازم می گردیم.
    - اسم به این قشنگی چرا خوشم نیاد عزیزم؟ عالیه. به اسم باباشم میاد.
    بهزاد شیرینی رو جلوی من گرفت و گفت: بخور که دیگه این خوردن داره. فردا میرم براشون شناسنامه می گیرم.
    بهزاد به سمت آشپزخونه رفت و شیرینی رو به سمت مامان گرفت و گفت: این به افتخار مهرنگار و مهرزاده.
    مامان- انتخاب کردین؟ خیلی قشنگن. مبارک باشه. خدا براتون نگهشون داره.
    بهزاد- ممنونم. خدا سایه شما رو هم از سر ما کم نکنه.
    مامان- مرسی پسرم.
    ساعت 1 بود که بابا هم اومد و همگی ناهار خوردیم. بعد از ناهار بهزاد من رو به اتاقمن برد تا استراحت کنم. ولی هنوز چشامو نبسته بودم که زدم به گریه. بهزاد منو تو بغلش گرفت و گفت: چرا گریه می کنی عزیزم؟
    - بهزاد تو رو خدا پاشو بریم پیش بچه ها.
    - اینطوری نگو دلم براشون یه ذره میشه. نگار جان اینطوری بخوای هر روز اذیت کنی مجبورم ببرمت پیش یه روانشناسی چیزی. داری نگرانم می کنی. می ترسم افسردگی بعد از زایمان گرفته باشی.
    خندیدم و گفتم: اطلاعات عمومیت رفته بالا؟!
    - اینقدر منو مسخره کردی که به همه همکارام گفتم برام کتاب جور کنن. کلی کتاب خوندم.
    - چه بابای خوبی؟ چه با اطلاعات.
    - عزیزم یکم استراحت کن. بعد میریم بیمارستان.
    صورت بهزاد رو بوسیدم و گفتم: باشه ولی تو رو خدا نزنی زیرش.
    - نه قول میدم. بخواب خودم یه ساعت دیگه بیدارت می کنم.
    - باشه.
    بهزاد از اتاق رفت بیرون. کم کم چشام سنگین شد و خوابم برد.
    نمی دونم چقدر خوابیده بودم که از درد و سوزش بخیه هام بیدار شدم.
    از جام بلند شدم و از اتاق اومدم بیرون. بابا و بهزاد داشتن تلویزیون می دیدن و مامان توی آشپزخونه بود. چند قدم برداشتم تا موقع بهزاد برگشت و گفت: بیدار شدی؟
    - آره بریم دیگه.
    - باشه عزیزم.
    به سمت آشپزخونه رفتم. مامان داشت برام عصاره گوشت درست می کرد. کمی نگاهش کردم و گفتم: قربون مامان خوبم بشم.
    - خدا نکنه دخترم.
    صورت مامان رو بوسیدم و گفتم: امروز خیلی اذیتتون کردم.
    - تا باشه از این اذیتا باشه.
    تا موقع بهزاد اومد دم آشپزخونه و گفت: مامان دستتون درد نکنه حسابی خستتون کردیم.
    مامان- نه مادر خستگی چیه؟ اینقدر ذوق و شوق دارم که نمی فهمم خستگی چیه.
    بهزاد- دستتون درد نکنه. منو نگار می خوایم بریم بیمارستان اگه میاین که بیاین بریم.
    مامان- نمی دونم مادر.
    بهزاد- بابا گفتن شما بیاین اینشون هم میان.
    مامان- باشه پس بریم. منم دلم برای بچه ها تنگ شده.
    چند دقیقه بعد به راه افتادیم. وقتی رسیدیم. جلوتر از همه به سمت بچه ها رفتم. مهرنگار خواب بود و مهرزاد داشت گریه می کرد. زن پرستاری به سمتش رفت و بلندش کرد در اتاق رو باز کردم نگاهی به من کرد و گفت: بله خانومم؟



    می تونم بیام تو؟
    - اینجا فقط مادر بچه ها با لباس مخصوص میتونن بیان تو خانوم.
    - خب منم مامان همون فسقلی ای هستم که دستتونه.
    - کجایی پس مامان مهربون.
    - به من گفتن نمیذارن بیام اینجا.
    - مادر بچه ها برای شیر دادن و مراقب کردنشون می تونن بیان.
    - الان می تونم بیام تو.
    - آره فقط از اون سمت لباس مخصوص رو بپوشید بعد. بهزاد و مامان و بابا داشت از بیرون بهم نگاه می کردن.
    لباس ها رو پوشیدم. مهرزاد رو به بغلم داد. بغض کرده بودم و با شوق بهش نگاه می کردم. صورتش رو بوسیدم و گفتم: قربونت بشم پسرم.
    بهزاد از پشت شیشه بال و پر می زد تا بچه رو نزدیک شیشه بیارمش. نزدیک شیشه شدم. مامان آروم اشک می ریخت. بهزاد لبخندی زد و از منو مهرزاد عکس گرفت.
    به سمت زن پرستار رفتم و گفتم: میشه دخترم رو هم بغل کنم؟
    - آره، حتما.
    مهرزاد رو ازم گرفت و توی تخت کوچولوش گذاشت. مهرنگار هنوز خواب بود. اینقدر معصومانه خوابیده بود که از دیدنش سیر نمی شدم. پرستار مهرنگار رو داد بغلم. مهرنگار چند لحظه چشاشو باز کرد و باز خوابید. بوسیدمش و بعد به سمت شیشه بردمش. بهزاد از پشت شیشه دلقک بازی در می آورد. خندم گرفته بود. بچه رو به زن دادم و گفتم: کی بیام شیرشون بدم؟
    - هر وقت گرسنشون شد.
    - خب کی گرسنشون میشه.
    زن لبخندی زد و گفت: اولین بارته؟
    - بعله.
    - هر وقت اینجا باشی گرسنشون بشه میتونی بیای شیرشون بدی. کلا هر وقت بخوای می تونی بیای.
    لبخندی زدم و از پرستار تشکر کردم. لباسام رو عوض کردم و از اتاق اومدم بیرون.
    بهزاد- تو چطوری رفتی تو دختر؟ منو راه نمیدن؟
    - نه فقط مادرش، خدا بگم چکارت کنه کل دیروز رو میتونستم بیام اینجا پیششون.
    بهزاد- پس بهتر نفهمیدی. اون وقت دیگه منو محل نمی دادی.
    - حسود. گفت هر وقت بخوام می تونم بیام.
    بهزاد- آهان، الان دیگه یعنی نمیای خونه؟!
    لبخندی زدم و چیزی نگفتم. بهزاد گفت: آخه تو هنوز خودت خوب نشدی.
    - من که خوبم. پیش بچه ها باشم بهترم.
    بهزاد رو به مامان که با شوق به من نگاه می کرد گفت: مامان شما یه چیزی بهش بگین.
    مامان- من چی بگم پسرم. خودمم مادرم. اذیتش نکن. ولی نگار جان باید حواست به خودتم باشه. باید به خودت برسی که بتونی از بچه ها مراقبت کنی.
    - چشم، چشم، چشم.
    بابا- این طوری که بوش میاد شما که موندگار شدین. پس منو شما بریم خانوم.
    مامان- بریم. فقط بهزاد جان برای نگار عصاره گوشت درست کردم. همون غذاها رو براش بیار.
    بهزاد- چشم. دست شما درد نکنه زحمت کشیدین.
    بابا- مواظب خودتون و بچه ها باشین. خداحافظ.
    - دستتون درد نکنه. خداحافظ.
    بهزاد مامان و بابا رو بدرقه کرد و برگشت. نگاهی به من کرد و گفت: نمیشه منم بیام تو.
    - چرا میشه به شرطی که یه شکم بزایی.
    بهزاد زد زیر خنده و گفت: خدا بگم چکارت کنه نگار.
    همون طور که از پشت شیشه به بچه ها نگاه می کردم گفتم: من چطوری 5 روز دیگه تحمل کنم.
    - همون طور که اون 9 ماه رو تحمل کردی.
    - اونجا که هنوز ندیده بودمشون.
    یک ساعتی جلوی شیشه بودیم. نزدیک عوض شدن شیفت ها بود. خانوم پرستاری که مهرزاد و مهرنگار رو بهم داده بود از اتاق اومد بیرون و گفت: همین طوری می خوای اینجا واستی؟ برو تو.
    - باشه ممنونم.
    پرستار خداحافظی کرد و رفت. صدای گریه نوزادی بلند شد. برگشتم مهرنگار گریه می کرد.
    سریع به بهزاد نگاه کردم و گفتم: من میرم تو خداحافظ.
    بهزاد همون طوری که می خندید گفت: بدو بچت رو گازه. داخل شدم. پیر زن دیگه ای که داخل اتاق بود نگاهی به من کرد و گفت: لباس اون سمته.
    لبخندی زدم و سرم رو تکون دادم. لباسم رو پوشیدم و به سمت مهرنگار رفتم. خودم از توی تختش برداشتمش. پیرزن نگاهی به من کرد و گفت: چرا نگاهش می کنی؟ مگه مادرش نیستی؟
    - چرا مامانشم.
    - خب بیا برو اون پشت شیرش بده.
    - شیرش بدم؟!
    - بعله.
    نگاهی به بهزاد کردم و شکم مهرنگار رو شون دادم. بهزاد سرشو تکون داد و خندید. رفتم و یه گوشه روی صندلی ها نشستم. پیرزن که فهمیده بود دست پاچه شدم. نگاهی به من کرد و گفت: سر بچه رو اینطوری نگیر. اینطوری شیرش بدی خفش می کنی.
    بچه رو توی دستم جا به جا کرد و گفت: حالا شیرش بده.
    نگاهم به مهرنگار کوچولو بود که دیگه گریه نمی کرد. دستش رو با انگشتام گرفته بودم و بهش نگاه می کردم. محکم انگشتم رو گرفت. از کارش خندم گرفت. پیرزن بهم نزدیک شد و گفت: شیر دخترتو دادی، پسرتم شیر بده برو. شوهرت بنده خدا معطله.
    - باز کی بیام؟
    - اینا الان که غذا بخورن تا شب دیگه سیرن. تنشونم چرب کن.
    - تنشونو؟ با چی؟
    تا موقع زن دیگه ای وارد شد و با پیرزن سلام و احوال پرسی کرد به سمت بچه ای رفت و بغلش کرد. کمی دورتر از من نشست و مشغول چرب کردن بدن بچش شد. نگاهی به مهرنگار کردم که خوابیده بود و دیگه شیر نمی خورد. صورتش رو بوسیدم. پیرزن مهرزاد رو به سمت من آورد. مهرنگار رو ازم گرفت. زنی که نزدیکم بود گفت: دوقلو داری؟
    - بعله.
    - زایمان چندمته؟
    - اول.
    - وای چه سخت. آدم بچه اولش هیچی بلد نیست. حالا دو تا هم که باشن. البته بدخو نباشن مشکلی نداری.
    لبخندی زدم و موهای ریز روی سر مهرزاد رو صاف کردم. بعد از اینکه شیرشون دادم به سمت شیشه رفتم. بهزاد روی صندلی نشسته بود. دلم براش سوخت. نگاهی به پیرزن کردم و گفتم: میشه شوهرم بیاد جلو در بچه ها رو فقط بغل کن فقط 5 دقیقه.
    - اونم باید لباس بپوشه. زیادم نباید طولش بدین.
    - چشم.
    از پشت شیشه به بهزاد اشاره کردم تا بیاد جلوی در. در رو باز کردم و گفتم: بیا تو.
    - مگه اجازه میدن. آره صحبت کردم. صبر کن همین جا.
    برای بهزاد لباس آوردم. بهزاد تنش کرد. مهرزاد رو که بغلم بود به سمتش گرفتم و گفتم بیا بغلش کن.
    - نیفته.
    - نه مواظب باش.
    مهرزاد رو بغل کرد و گفت: وای خدا، تو چه کوچولویی پسرم.
    صورتش رو بوسید و گفت: حالا فهمیدم بابا شدن چیه.
    خندیدم و گفتم: بِده بچه رو تا مهرنگار رو بیارم.
    مهرزاد رو گرفتم و به تختش بردم. مهرنگار رو بغل کردم و به سمت بهزاد که با شوق منو بچه رو نگاه می کرد بردم. بچه رو بغل کرد و خیره بهش مونده بود. مهرنگار انگشت بهزاد رو محکم گرفت. بهزاد رو به من گفت: انگشتم رو گرفته.
    - انگشت منم گرفته بود.
    پیرزن به سمت ما اومد. بهزاد نگاهی به پیرزن کرد و گفت: سلام دست شما درد نکنه.
    پیرزن سری تکون داد و به سمت دیگه ای رفت. کمی که دور شد. بهزاد گفت: داشتی میومدی یه مژدگونی هم به این بنده خدا بده.
    - باشه.
    بعد از اینکه بچه ها رو از بهزاد گرفتم. با کمک پیرزن تنشون رو چرب کردم. یه مژدگونی به پیرزن دادم و با بهزاد به خونه برگشتیم.





    لباسام رو عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم. مثل آدمی که عاشق شده باشه و دیگه هیچ کاری ازش بر نیاد شده بودم. بهزاد در اتاق رو باز کرد نگاهی به من کرد و گفت: خوبی؟
    - نمی دونم.
    - یعنی حالت خوب نیست؟
    - نه، خیلی خوبم.
    - منو گذاشتی سرِکار؟
    - نه به خدا یه حال عجیبیم. تا حالا اینطوری نبودم.
    - دروغ چرا منم یه جوریم که تا حالا نبودم.
    - دلم یه دوش آب سرد می خواد.
    - حتما با همین بخیه هات.
    - خب فکر کردی برای چی تا الان نرفتم؟!!
    کمی سکوت کردم و بعد گفتم: راستی مامانت اینا می خوان بیان اینجا؟!
    - نمی دونم برای چی؟
    - دیروز گفتی عصر حمله می کنن اینجا.
    - حالا من گفتم تو چرا تکرار می کنی.
    - باشه ببخشید، حالا میان یا نه؟
    - نمی دونم. ولی فکر نکنم. احتمالا همون روزی که بچه ها رو بیاریم میان.
    - امیدوارم همین طوری باشه.
    - اینقدر از خونواده من بدت اومده؟
    - نه، منظورم خونواده تو نیست کلا مهمون رو گفتم. اصلا حوصله ندارم.
    - میدونم عزیزم. غذاتو بیارم اینجا یا میای آشپزخونه.
    - نه میام.
    آبی به دست و صورتم زدم و به آشپزخونه رفتم. مامان کلی غذا درست کرده بود. بهزاد غذاها رو گرم کرد و خوردیم. گوشی بهزاد رو برداشتم و عکس مهرزاد و مهرنگار رو نگاه می کردم. رو به بهزاد گفتم: بهزاد بچه هامون خیلی کوچولو نیستن؟
    - ببخشید که نوزاده 1 روزه هستن.
    - خب باشه دریسا اینقدر نبود. الام مهرزاد و مهرنگار رو بذاری کنار هم میشم دریسا در روزی که دنیا اومده بود.
    - خب این بر می گرده به ظرفیت دیگه.
    - یعنی چی؟
    - شما اینم بسنج که خواهر گرامی 2 برابر شما سایز دارن. خب جای بیشتری بوده بچه بیشتر رشد کرده. حالا تو نصف ندا که هستی هنوز دوقلو هم که بودن. الان باید نصف چیزی که هستن می بودن. بر خداتم شکر کن.
    خندیدم و گفتم: الان همه اینا رو گفتی که به من بفهمونی ندا چاقه؟
    - نه خوب اونم بر می گرده به ظرفیت.
    - الان می خوای گیر بدی به مامانم؟
    - اِ نه دیگه. این بر می گرده به شوهرش. سروش به خودش نگاه می کنه ندا رو تشویق می کنه چاق بشه.
    - الانم به سروش گیر دادی دیگه.
    - نه بابا منظورم اینه اون ظرفیتش بالاست. من ظرفیتم همین قدر بیشتر نیست دیگه. بچه هام نصفه دنیا میان زنم نصف زنه اونه. البته ما در یک مورد از اونا بهتریم.
    - چی؟
    - اینکه اونا در هر نوبت زاد و ولد یک بچه میارن ما 2 تا.
    - تو هم دلت به همین چیزا خوشه دیگه.
    با دست روی بخیه هام رو گرفتم. بهزاد نگاهی به من کرد و گفت: خوبی؟
    - آره.
    - برات مسکن بیارم؟
    - نه.
    - متحول شدی؟!!
    - نه، بابا. بچه ها رو شیر میدم دیگه نباید هرچی، هرچی بخورم.
    - وای وای وای، مامان کوچولو.
    خیره به عکس بچه ها بودم. بهزاد کنارم ایستاد و گفت: قربون دخترم بشم. نانازیه باباس. اینم که پسر کچلِ باباس.
    گوشی تو دستم زنگ خورد. مامان بود. بهزاد خندید و گفت: بردار باز مامان جونت نگرانت شده.
    - لوس، الو.
    صدای مامان پشت خط پیچید: سلام نگار جان خوبی مامان؟
    - سلام، خوبم ممنون.
    - هنوز بیمارستانید؟
    - نه یه ساعتی میشه خونه ایم.
    - آها زنگ زدم بگم بهزاد سر راه بیارت اینجا.
    - ممنون مامان، اومدم خونه دیگه.
    - خب پس من میام اونجا. نمیشه که تنها بمونی.
    - نه مامانِ خوبم. منو بهزاد هی میریم بیمارستان و میایم. بهزاد که مرخصی گرفته پیشمه. راضی به زحمت شما نیستیم.
    - تعارف می کنی؟ ندا که بچه سومش بود و حالش هم از تو بهتر بود یه هفته نگهش داشتم بعد تو دختر لجباز راضی نمیشی یه روز هم بیای اینجا.
    - قربونت بشم مامانِ خوبم. ندا دوتا بچه داشت. سروش هم پیشش نبود. نمی تونست 3 تا بچه رو با هم نگه داره.
    - باشه الان لجبازی کن بچه ها رو که بیاری خونه خودم میام پیشت.
    - باشه. راستی مامان غذاها خیلی خوشمزه بود دستت درد نکنه.
    - نوش جونتون. باشه مادر من برم کارامو بکنم. احتمالا فردا میام بیمارستان بچه ها رو ببینم.
    - دستت درد نکنه. میاین اونجا معطل میشین.
    - حداقل تو و بچه ها رو که می بینم. باشه مامان برو استراحت کن. کاری چیزی داشتی بهم زنگ بزن.
    - حتما، ممنون خداحافظ.
    - خداحافظ.
    گوشی رو قطع کردم و گفتم: این مامان هم حسابی خودشو درگیر کرده.
    - نگرانه دیگه مادره. تو که باید درک کنی. خودت دختر داری عزیزم.
    - لوس.
    - مگه دروغ میگم.
    زنگ تلفن حرف بهزاد رو قطع کرد. گوشی رو برداشتم و نگاهی به شماره کردم و خندیدم. گوشی رو به سمت بهزاد گرفتم و گفتم: مامان جونت نگرانت شده.
    لبخندی زد و گوشی رو گرفت. مشغول صحبت بود که به اتاق بچه ها رفتم. نگاهی به کمد لباساشون کردم. چندتا از لباساشون رو آوردم روی تخت چیدم. تا موقع در اتاق باز شد بهزاد نگاهی به من کرد و گفت: بیداری؟ مامان می خواست احوالتو بپرسه گفتم خوابیدی.
    سرم رو به تخت تکیه دادم. بهزاد بهم نزدیک شد و گفت: حالت خوبه؟
    - خوبم.
    بهزاد دستام رو گرفت و گفت: چرا دستات یخ کرده؟ گرسنته.
    - نه سیرم.
    بهزاد از اتاق رفت بیرون و چند دقیقه بعد با یه لیوان آب قند کنارم نشست. به زور آب قند رو به خوردم داد. دستای منو بین دستاش گرفته بود و خیره شده بود به چشام. سرم رو گذاشتم روی شونش. اشکام بی اختیار جاری شد.
    - باز دلت واسه بچه ها تنگ شده؟
    - نمی دونم.
    - نمی دونی یعنی آره دیگه. پاشو بریم منم دلم واسشون تنگ شده.
    از جام بلند شدم و به اتاقم رفتم. چند لحظه بعد آماده شده بودم. با بهزاد به سمت بیمارستان رفتیم. بیمارستان شلوغ تز از همیشه بود. به سمت اتاق بچه ها رفتیم. از پشت شیشه نگاهشون کردم. هر دوشون خواب بودن. بهزاد نزدیکم شد و گفت: برو تو من همین جا می شینم. هر وقتم خواستی بیا. از طرف منم دوتاشون رو ببوس.
    لبخندی زدم و گفتم: باشه.
    به سمت اتاق رفتم. در رو باز کردم. زن تقریبا جوونی اومد جلو و گفت: کجا خانوم؟
    - اومدم بچه هامو ببینم.
    - نمیشه.
    - چرا؟
    - شیفتا می خواد عوض بشه منتظر بمونید شیف بعدی.
    - شیفت بعدی چه ساعتی میشه؟
    - یه ساعت دیگه.
    - خب من تا اون موقع میام بیرون.
    - نمیشه خانوم، تشریف ببرین همون موقع بیاین.
    به ناچار از اتاق اومدم بیرون. از پشت شیشه نگاهی به بچه ها کردم. بهزاد اومد کنارم و گفت: چی شد؟ چرا نرفتی تو؟
    - نمی ذاره. شیفت یه ساعت دیگه می خواد عوض بشه از الان قُرُق کرده کسی نره تو.
    - بیا بریم تو محوطه بشینیم. اینجا هواش گرفتس. یه ساعت دیگه می یایم.
    با بهزاد به راه افتادم. روی یه نیمکت تو محوطه نشستیم. بهزاد گفت: همین جا باش تا بیام.
    - کجا؟
    - الان میام.
    چند لحظه بعد با دو لیوان چایی برگشت کنارم نشست و گفت: چاییِ بدنم اومده بود پایین.
    - پس معتاد شدی؟
    - آره دیگه معتاد تو، مهرزاد، مهرنگار.
    - کی بشه ببریمشون خونه.
    - می برم عجله نکن. خدا منو تو رو خیلی دوست داشته. واسمون پارتی بازی کرده. یه هفته بیشتر مجردی زندگی می کنیم.
    - عاشق همین دید خوبتم دیگه.
    نسیم خنکی میومد. هوا کم کم تاریک می شد ولی هنوز مردم نگرون و درمونده از این طرف به اون طرف می دوییدن. خدایا شکرت. مشکل من در برابر اینا اصلا مشکل به حساب نمی اومد.
    بهزاد دستش رو روی شونم گذاشت و گفت: سردت نیست؟
    - نه هوا خوبه. بریم دیگه یه ساعت شد نه؟
    - بریم عزیزم.
    با هم به سمت اتاق بچه ها رفتیم. نگاهی به داخل کردم چراغ اتاق خاموش بود و تنها چراغ هر تخت روشن بود. نزدیک در شدم. دستم روی دستگیره در بود که. خانومی در رو باز کرد و گفت: چیزی شده؟
    - سلام می خواستم بچم رو ببینم.
    - الان که دیگه نمیشه خانومم برو فردا بیا.
    - به من گفتن باید صبر کنم تا شیفت عوض بشه حالا میگین برم؟
    - خانومم برای ما ساعت مشخص کردن اجازه نداریم مادر ها رو راه بدیم. فقط بچه شما که نیست.
    اشک تو چشام حلقه زد. بهزاد نزدیکم شد و گفت: نگار جان فردا میایم عزیزم.
    بدون اینکه حرفی بزنم پشت شیشه ایستادم. اینقدر آروم خوابیده بودن که از دیدنشون سیر نمی شدم. بهزاد دستم رو گرفت و بوسید. حسابی خشته شده بودم. جای بخیه هام بیشتر از قبل اذیت می کرد. بهزاد نگاهی به من کرد و گفت: هنوزم می سوزه؟
    - چیزی نیست. بریم.
    - بیا تا اینجا هستیم بخیه هاتو به یه دکتر نشون بده.
    - خب سوزشش طبیعیه. الان بریم بهمون می خندن.
    - حداقل یه چیزی میده که سوزشش رو کم کنه.
    مخالفتی نکردم. تنها دکتری که سرش خلوت بود دکتر عمومی بود. بخیه هامو نگاه کرد و برام یه پماد نوشت. پماد رو از داروخونه بیمارستان گرفتیم و به راه افتادیم. کمی از راه رو رفتیم که بهزاد گفت: من که دلم نمی خواد الان برم خونه. بیا دونفری بریم طرقبه. خدا رو چه دیدی شاید باز بهنام رو هم دیدیم.
    - البته اگه این بار ببینیمش فکر نکنم همچین نگران هم بشه. با آوردنش به تولد بهارک به همه اعلام کرد که می خواد باهاش ازدواج کنه.
    - آره خب. راست میگی. اصلا بهنام رو ولش کن. یه جا بگو بریم. دم غروبی دوست ندارم برم تو خونه. شام هم مهمون من.
    - باز دست و دلبازی می کنی.
    - دارم از آخرین لحظات باهم بودنمون لذت می برم.
    - آخرین لحظات یعنی چی؟
    - منظورم لحظات دوتایی بودنمونه. البته بعدش تو میشی 3 تا منم میشم یکی.
    - نه خیر من و تو دوتایی با همیم اون دو تا هم با همن. اصلا بچه ای که از یه روزگیش بیرون از خونه بخوابه بچه خوبی نیست. باید هوای تو رو داشته باشم.
    - آره دیگه میدونی پیر و کوریت نزدیکه دنبال یه هم پا می گردی.
    - پیر و کور خودتی.
    - هرچی دوست داری دعوا کن. فحش هم آزاده از 2شنبه که بچه ها میان خونه دیگه نمی تونی حرفی بزنی.
    - اونا رو می خوابونم بعد میام. حرفامو بهت میزنم.
    - از اونجایی که بچه ها رو می خوابونی و بعد میای مشخصه کارت حرف زدن نیست. فحشی، کتکی چیزیه!!
    - می ترسی؟
    - کی؟ من؟ هم منو میگی؟ اینو نگا. هم من؟ مثلِ سگ.
    زدم زیر خنده. بهزاد نگاهی به من کرد و لبخند زد. تو اولین رستورانی که دیدیم شاممون رو خوردیم. بهزاد هنوز می خواست دور بزنه ولی من که حسابی بی حوصله بودم بهش گفتم برگرده خونه.
    نیم ساعت بعد خونه بودیم. لباسام رو عوض کردم. اینقدر خسته بودم که به رخت خواب رفتم. فکر و خیال نمی ذاشت بخوابم. بهزاد وارد اتاق شد و گفت: ای تنبل خوابیدی؟
    لبخندی زدم و بهش خیره شدم. پماد رو نشونم داد و گفت: از این زدی؟
    - نه.
    - خوب شدی؟ نمی سوزه؟!
    - چرا.
    - یعنی چی؟ یعنی من بزنم؟
    - هوم.
    - من دل ندارم به جنازه سوسک نگاه کنم چه برسه به گوشتای تیکه پاره ی تو. می بینم تا صبح میزنم به گریه. اون وقت علاوه بر سوزش بخیه سوزش دل هم پیدا می کنی.
    - آره راست میگی. پس من می خوابم واقعا خسته ام.
    - خوب بخوابی.
    چشام رو بستم و نفهمیدم چطوری خوابم برد.
    روزها پشت سر هم می گذشت و من هر روز بی تاب تر از قبل می شدم. تو خونه که بودم یا بهونه می گرفتم و یا می زدم زیر گریه. مامان هم که منو شناخته بود صبح به صبح میومد غذا رو برام رو به راه می کرد و می رفت منم از صبح می رفتم پیش بچه ها. ظهر بر می گشتم خونه بعد از ظهرا هم اینقدر بهونه گیری می کردم که بهزاد طفلک مجبور می شد منو ببره بیرون.
    یه هفته به هر سختی ای که بود گشت. صبح دوش گرفتم. برای بچه ها لباس و حتی اسباب بازی هم برداشتم. مامان طبق معمول همه روزا خونه بود. نگاهی به من کرد و گفت: شما برین مادر من همه کارا رو می کنم تا برگردین.
    - مرسی مامان. جبران می کنم. خیلی خوبی.
    - برو مامان جان، خدا به همرات.
    با بهزاد به سمت بیمارستان رفتیم. بهزاد رفت تا کارای ترخیص رو انجام بده من هم به اتاق بچه ها رفتم. لباساشون رو تنشون کردم. بهزاد به کمکم اومد. مهرزاد رو لای پتوش پیچیدم و دادم بغل بهزاد. مهرنگار رو هم خودم بغل کردم. نشستم توی ماشین مهرنگارو روی پام گذاشتم. مهرزاد رو هم از بهزاد گرفتم و گذاشتم کنار مهرنگار. دوتاشون بی خیال خوابیده بودن. نمی فهمیدن مامان و باباشون تو این یه هفته چقدر اذیت شدن.
    نیم ساعت بعد خونه بودیم. بهزاد برای بچه ها گوسفند گرفته بود. گوسفند رو که کشتن وارد خونه شدیم. مامان اسپند دود کرد و روی سر من و بهزاد و بچه ها چرخوند.
    بچه ها رو روی مبل گذاشتم و رو به بهزاد گفتم: بهزاد تو بشین همین جا تا من بیام.
    به اتاق رفتم لباسامو عوض کردم. از اتاق بچه ها براشون بالش و رخت خوابشون رو آوردم. روی مبل دو نفره براشون جا انداختم و روی همون مبل خوابوندمشون. بهزاد همون طور که به من نگاه می کرد گفت: من برم کیک و شیرینی بگیرم میام.
    - کیک و شیرینی برای چی؟
    - همه خبردار شدن بچه ها رو امروز میاریم. گفتن عصر میان اینجا. خب تولد بچه هامونه.
    لبخندی زدم و گفتم: باشه برو. زود برگردیا!!
    - مامان که پیشته خانوم. بابا هم الاناس که بیاد.
    - باشه، مواظب خودت باش.
    همون طور که به بچه ها نگاه می کرد گفت: شما هم مواظب خودتون باشین.
    بهزاد از مامان خداحافظی کرد و رفت. یه ساعت بد هم بابا اومد. حسابی گرسنم شده بود. به بهزاد زنگ زدم تا ببینم کجاس که گوشی رو قطع کرد. بلافاصله صدای زنگ در بلند شد. به سمت در رفتم.
    بهزاد با دستای پر اومد تو و گفت: سلام.
    چندتا از پلاستیک ها رو از بهزاد گرفتم و به آشپزخونه بردم. بهزاد سلام و احوال پرسی ای کرد و گفت: ناهار خوردین؟
    - نه منتظر تو بودیم.
    بهزاد- اِ شرمنده تو رو خدا بازار میوه شلوغ بود.

    با کمک مامان میز رو چیدیم و ناهار رو خوردیم. بعد از ناهار بابا و بهزاد گرم صحبت با هم شدن و من و مامان وسایل رو برای بعد از ظهر آماده کردیم. چیزی نگذشته بود که صدای گریه مهرزاد بلند شد و به دنبال اون مهرنگار هم بیدار شد و گریه کرد. من و بهزاد بالای سر بچه ها ایستاده بودیم و با تعجب نگاهشون می کردیم. بابا یه کارامون می خندید. مامان نزدیک شد و گفت: خب چرا نگاهشون می کنی حتما گشنشونه.
    - دوتاشون با هم گشنشون میشه؟
    مامان- والا منم تا حالا دوقلو نداشتم نمی دونم.
    مهرنگار رو برداشتم و به سمت اتاق رفتم. بهزاد هم مهرزاد رو برداشت و دنبالم اومد. کمی شیر به مهرنگار دادم. معلوم بود حسابی گرسنش شده. بهزاد، مهرزادو روی دستاش گرفته و بود و باهاش حرف میزد. مهرزاد هم هر از گاهی غرغر می کرد و ساکت می شد. نگاهی به بهزاد کردم و گفتم: وارد شدیا!!
    - وارد شدن رو موقع پوشک عوض کردن بهت میگم.
    - اوه یعنی اینقدر وارد شدی که میتونی پوشک عوض کنی؟
    - کم نمیاری که. ولی مامان بودن خیلی بهت میاد.
    - پس خودتو ندیدی.
    مهرزادو روی تختمون گذاشت و گفت: چیه بابایی؟ حسودیت شده؟ می خوای دلت بیشتر بسوزه؟
    بهزاد صورتمو بوسید و گفت: بابایی خیلی دلت سوخت.
    مهرنگار رو گذاشتم روی تخت و مهرزاد رو که گریه می کرد برداشتم. صورتش رو بوسیدم و گفتم: جونم مامانی. باباییت حسوده می خواد لج تو رو در بیاره. پسرِ خوشگلِ خودم.
    بهزاد کنار مهرنگار دراز کشیده بود و با انگشتاش دستاشو نوازش می کرد. شیر مهرزاد رو هم دادم و گفتم: مهرنگار رو بردار بیار اتاقش.
    بهزاد پشت سرم راه افتاد. مامان نگاهی به من کرد و گفت: خوابیدن.
    - آره.
    وارد اتاق شدم. بهزاد همون طور که با بچه دور میزد گفت: اینجا اتاقتونه. ما بودجه نداشتیم 2 تا اتاق بهتون بدیم. باید با هم بسازین. دعوا هم نکنید. وقتی هم منو مامان خوابیدیم سر و صدا نکنید. اسباب بازی هاتونم نبینم وسط اتاق ولو باشه که ناراحت میشم.
    همون طور که مهرزاد رو تو تختش میذاشتم گفتم: نه واقعا بابا شدی! خوبه مهرنگار رو هم بذار تو تختش خودتم بشین اینجا براشون خط و نشون بکش.
    - خب باید بدونن اینا همه پول خورده. الان کل این اتاق اندازه کل خونمون پولشه.
    - خب باشه. نوشِ جون بچه ها.
    - اون که 100% ولی وسایلشون رو خراب بکنن دست به کمربند میشم.
    - بله؟!
    - کمربندمو سفت می کنم که با بچه ها اتاق رو جمع کنیم.
    - خدا شفات بده.
    روی بچه ها رو پوشوندم و بوسیدمشون و به سمت در رفتم. بهزاد نگاهی به من کرد و گفت: از خودت یادت رفته؟ تا امروز صبح حالت طبیعی نداشتی حالا من مریض شدم؟
    در اتاق رو باز کردم و اومدم بیرون بهزاد هم پشت سرم اومد. یکم تمیز کاری کردم و وسایل عصر رو گذاشتم روی میز. ساعت حدود 4 بود که صدای گریه بچه ها بلند شد. با ذوق و شوق به اتاقشون رفتم. گریه کردناشون و مراقب های من حس مادر بودن بهم میداد. مهرزاد رو بغل کردم و گفتم: چیه مامانی؟ گریه نکن مهرنگار بیدار میشه.
    مامان وارد اتاق شد نگاهی به من کرد و گفت: چی شده؟
    - نمی دونم.
    - نمی دونم چیه. بچه یا گشنشه، یا خودشو کثیف کرده، یا خستس و خوابش میاد. اگه اینا نباشه دل درد یا گوش درده.
    مهرزاد رو ازم گرفت و گفت: قربون نوه ی خوشگلم بشم. چی شده پسرم خودتو کثیف کردی.
    داشتم به مامان نگاه می کردم که گفت: کو وسایلش؟ بیار عوضش کن.
    - من عوضش کنم؟
    - بیار خودم عوضش می کنم.
    وسایلش رو گذاشتم روی زمین. مامان همون طور که مهرزاد رو عوض می کرد گفت: دیگه پوشک هم آموزش می خواد؟ تنبلی دیگه دختر. بیا تموم شد. لباساشو تنش کن تا من دستامو بشورم.
    صورت بهزاد رو بوسیدم. از کمدش چندتا لباس قشنگ در آوردم و لباساشو عوض کردم. مامان برگشت نگاهی به من کرد و گفت: چیه خوشگل کردی پسرمو چشم می زنن.
    - نه خیر این پسر کچلو کی چشم میزنه؟
    - برو مهرنگار رو عوض کن.
    - اون که گریه نمی کنه.
    - شاید اون مظلوم بود تو هم دیگه هیچ وقت نمیری چک کنه خودشو کثیف کرده یا نه؟ اینطوری که بچه رو می کشی.
    مهرنگار رو بغل کردم و کمی بوش کردم و گفتم: بو نمیده.
    - نگار منو اذیت می کنی؟
    خندیدم و بچه رو عوض کردم. لباسای عصرش رو هم تنش کردم و گذاشتمش توی تختش.
    یک ساعت بعد مهمونا هم رسیدن. منو بهزاد پذیرایی کردیم و بعد نشستیم. بهزاد گفت: خیلی خوش اومدین.
    باباجون- بهزاد بابا نمی خوای نوه های ما رو بیاری ببینیم؟
    بهزاد- بچه ها تو اتاقشونن دیگه بازی می کنن سرشون گرمه نمیان.
    آرام جون- خب اشکال نداره ما میرم که اتاقشون رو هم ببینیم.
    - بفرمایین.

    از همه جلوتر بهارک و درسا به سمت اتاق دوییدن. باباجون نگاهی به ما کرد و گفت: ما هم که بیایم بچه ها کمبود اکسیژن میگیرن. دیدنتون تموم شد همون نوه های ما رو هم بیارین ببینیمشون.
    بهزاد- بابا من اینا رو می برم اونجا سرشون رو به وسایل گرم می کنم بچه ها رو هم میارم اینجا پیش خودمون.
    بهارک و درسا رفته بودن جلو و بچه ها رو نگاه می کردن. بهارک رو به بهزاد گفت: عمو کدومشون دختره؟
    قبل از اینکه بهزاد بخواد جواب بده گفت: اونی که کنارش عروسکه تختش دخترونس.
    بهارک- خب شاید برعکس خوابیده باشن.
    درسا- لباساشم دخترونس.
    بهارک- ولی صورتی نیست.
    بهزاد بهارک رو بغل کرد و گفت: دفعه بعدی قول میدم صورتی تنش کنم خوبه؟
    بهارک رو بوسید و گذاشت زمین. مهر نگار رو بغل کرد و نشست روز زمین کنار بهارک و درسا. بهارک گفت: اینکه خیلی خوچولوئه.
    بهزاد اداشو در آورد و گفت: خوچولوئه؟ خب بعدا بزرگ میشه.
    درسا- خواهر منم کوچیکه. مامانم میگه زود بزرگ میشه ولی اصلا هم زود بزرگ نمیشه. از وقتی دنیا اومده همون قدی هست.
    بهارک- وای یعنی دیگه بزرگ نمیشه؟!
    درسا- فکر نکنم.
    بهزاد از حرفای بچه ها به خنده افتاده بود. آرام جون مهرنگار رو از دستش گرفت و گفت: الان بچه رو میندازی بدش به من ببینم این خانوم کوچولو رو.
    آرام جون و آوا بچه ها رو برداشتن و از اتاق رفتن بیرون. نگاهی به بهزاد کردم و گفتم: تو نشستی؟
    - نه دیگه بچه هامو بردن بشینم برای چی.
    درسا و بهارک مشغول بازی با عروسکا شده بودن. منو بهزاد هم به دنبال بقیه از اتاق اومدیم بیرون. بهزاد داشت می رفت بشینه که دستشو گرفتم و گفتم: کجا میری بیا تو آشپزخونه کارت دارم.
    به سمت آشپزخونه رفتم. بهزاد رو به روم ایستاد و گفت: اینقدر خوشم میاد خصوصی کارم داری.
    - الان که بگم چکار دارم دیگه خوشت نمیاد.
    - مگه چکار داری؟
    - بی زحمت کیک رو بردار بریم ببریم بیرون. مثلا تولده.
    - اوه بعله. یادم رفته بود.
    بهزاد یه شمع 0 خریده بود. همون طور که شمع رو روی کیک می ذاشت گفت: این شمع رو برداشتم فروشنده گفت آقا اشتباه کردی اون عدد دیگشو برنداشتی. گفتم نه آقا همین درسته بچه های ما تازه دنیا اومدن یه سالشون هم نیست. مرده کلی خندید گفت خوبه این عدد صفر رو جدا می فروشن.
    - یارو با خودش گفته این چه بچه ندیده ایه.
    - آره به خدا. خب هستم دیگه. جون به لبم کردی تا باردار شدی. 9 ماه صبر کردیم. بعدم یه هفته که خودش یه سال شد.
    - ولی از امشب پیش خودمونن. اینقدر اذیتمون می کنن که دیگه خودت پشیمون میشی.
    - تو پشیمون نشی من نمیشم.
    - حالا می بینیم. بردار کیک رو ببر منم بشقابا رو میارم.
    - باشه.
    بهزاد کیک رو برداشت و از آشپزخونه رفت بیرون منم پشت سرش رفتم. بشقابا رو روی میز گذاشتم و نشستم. سروش نگاهی به کیک و شمع کرد و گفت: شمع دیگش کو؟ تولد توست؟ بلاخره 50 ساله شدی؟
    بهزاد خندید و همین طور که مهرزاد رو از از باباجون می گرفت گفت: نه خیر تولد مهرزاد و مهرنگارمه.
    آرام جون- اسم براشون گذاشتین؟
    بهزاد- آره دیگه این یه هفته سر نگار رو به هرچی شما بگین گرم کردم که سراغ بچه ها رو نگیره.
    باباجون- چه اسمای قشنگی سلیقه کدومتون بوده؟
    - سلیقه هر دومون.
    بهزاد- البته با تقلب از روی کتاب.
    وحید همون طور که مهرنگار رو می بوسید گفت: ولی نگار دخترت به خودت رفته.
    بهزاد- دخترا به باباشون میرن این الان کوچیکه خودشو لوس کرده وگرنه بزرگ بشه شکل من میشه.
    بهزاد کنارم نشست. وحید مهرنگار رو بغلم داد و گفت: بهزاد دوربینتونم بیار.
    بهزاد- آها الان میارم.
    بهزاد دوربین رو آورد و دوباره کنار من نشست. مهرزاد بیدار شده بود و اخم آلود بقیه رو نگاه می کرد. وحید همون طور که فیلم می گرفت گفت: این از اون بد اخلاقاس.
    بهزاد- میگن بچه حلال زاده به داییش میره. اخلاقشم به شما رفته دیگه وحید جان.
    آریا و نکیسا شعر تولد می خوندن که درسا و بهارک هم اومدن. بهزاد شمع رو فوت کرد و گفت: نَفَسِ بچمو دیدی؟
    سروش- آره بابا طوفان به پا کرد. خانوم رو دریسا رو بپوشون سرما نخوره.
    بهزاد- باجناقی دیگه.
    سروش- حالا شمعاتو فوت کردی آرزوتو کردی؟ آرزو می کردی قیمت پوشک بالا نره وگرنه با دوتا بچه آه از نهادت بلند میشه.
    بهزاد- تو که یکی داری چرا می نالی؟
    سروش- آخه من قبلا از این پولا ندادم واسه این یکی خرج کردم به یاد گذشته ها می سوزم.
    مجلس با شوخی و بگو بخند بقیه می گذشت. مامان به سمتم اومد و یه جعبه رو به سمتم گرفت و گفت: قابل نداره.
    - وای مامان چرا زحمت کشیدین.
    بهزاد- دست شما درد نکنه، بابا دست شما هم درد نکنه خجالت دادین. این چند روزه حسابی تو زحمت افتادین. دیگه این کار را چیه.
    بابا- ناقابله، گفتیم یه چیز کوچیک برای بچه ها بگیریم.
    در جعبه رو باز کردم. 2 تا پلاک کوچولو بود.
    - خیلی قشنگه، دستتون درد نکنه.
    حرفم تموم نشده بود که آوا به سمتمون اومد یه جعبه کوچیک و بعد یه جعبه بزرگ رو دستم داد و گفت: این از طرف مامان و باباس. این یکی هم از طرف من و سعید.
    - وای ما حسابی شرمنده شدیم. به خدا راضی به زحمتتون نبودیم.
    بهزاد- دست شما درد نکنه. آوا جان آقا سعید لطف کردین.
    آرام جون و بابا برام یه النگو گرفته بودن و آوا هم یه ست لباس آورده بود.
    تا موقع درسا جلو اومد و یه کادو به سمتم گرفت و گفت: بفرمایید خاله. اینا رو منو نکیسا انتخاب کردیم. مامان بابام هم خریدن.
    - مرسی خاله جون. دست شما درد نکنه آقا سروش، لطف کردین. ندا جان ممنون آبجی.
    سروش- قابل شما و بچه ها رو نداره.
    بهزاد- ای بابا، خجالت زده کردی باجناق.
    سروش- واسه تو که نیاوردم خجالت می کشی. برای بچه هاست.
    بهزاد- هرچی دیگه دستت درد نکنه.
    آریا و بهارک هم کادو هایی رو آوردن. که یا عروسک و اسباب بازی یا لباس نوزادی بود. آوا نگاهی به بهزاد کرد و گفت: بهزاد، پس تو چی؟
    - من که خودم بابای بچه هستم. همین پول پوک اینا رو بدم تا آخر عمرشون باید ازم تشکر کنن.
    آرام جون- منظوره آوا، نگاره.
    - من باید چیزی می خریدم؟
    آوا خندید و گفت: بهزاد برای نگار چیزی نگرفتی؟
    بهزاد- آهان از اون جهت. نه دیگه قبول زحمت کردم یکی از بچه ها رو من بزرگ می کنم. خودش کادوی بزرگیه. مگه نه نگار.
    - بعله.
    باباجون- خب نگار بابا، ساده ای بهزاد هم سو استفاده می کنه.
    بهزاد- حالا یه کاری بکنید منو و نگار رو امشب به دعوا بندازید. باشه بابا الان میارم.
    ندا- بهزاد خشکه حساب نکنیا!! باید براش یه چیزی بخری.
    مهرزاد که بغل بهزاد بود. گریه کرد. بهزاد همون طور که آرومش می کرد گفت: بیا اینقدر گفتین بچه به حال باباش گریه می کنه. نترس بابا جون من اینا رو می شناختم که برای مامانی چیزی خریدم.

    بهزاد به اتاق رفت و بعد از چند لحظه با یه جعبه کوچولو اومد و گفت: نمیذارید که گفتم تو تنهایی خودمون کادو رو بهش بدم رمانتیک باشه. برنامه های آدم رو بهم می ریزید.
    با تعجب به بهزاد نگاه می کردم. بهزاد خندید و مهرزاد رو به بغل بهنام داد و از تو جعبه یه گردنبند ظریف و خوشگل رو در آورد که طرح یه زن و یه بچه توی بغلش بود. بهزاد همون طور که گردنبند رو دور گردنم می بست گفت: قابلتو نداره.
    مونده بودم به بهزاد چی بگم بهش نگاه می کردم و لبم و رو گاز می گرفتم. نگاهی به بقیه کردم و بعد رو به بهزاد گفتم: خیلی خجالت کشیدم.
    بهزاد- چرا؟!
    آوا نگاهی به من کرد و گفت: نگار این چیزا رو بهش نگو.
    - دستت درد نکنه.
    - قابلتو نداشت عزیزم.
    بعد از کادو ها کیک رو خوردیم. بچه ها حسابی خسته شده بودن و گریه می کردن. مامان رو به من گفت: تو برو بچه ها رو بخوابون من و ندا سفره شام رو میندازیم.
    - دستتون درد نکنه. بچه ها رو با بهزاد به اتاقشون بردم. مهرزاد رو شیر میدادم. بهزاد هم با مهرنگار روی زمین دراز کشیده بود و براش ادا در می آورد.
    - نگار، جدی مهرنگار شبیه توست.
    - نوزاد هزارتا شکل عوض می کنه تا بزرگ بشه. بعد هم باشه چه ایرادی داره تو حسودیت می شه؟
    - اینقدر حسود حسود کردی که جدی به خودم شک کردم.
    مهرنگار گریه می کرد و بهزاد باهاش صحبت می کرد. که در اتاق باز شد. آوا نگاهی به ما کرد و گفت: شام رو کشیدن خودتون نمیاین؟
    بهزاد مهرنگار رو بغل کرد و گفت: مگه بچه ها رو گشنه بذاریم بیایم خودمون رو سیر کنیم.
    آوا لبخندی زد و به سمت بهزاد رفت. صورت مهرنگار رو ناز کرد و گفت: قربون اون دهن کوچولوت بشم. گشنت شده عمه؟
    بهزاد- به عمه آوا بگو. عمه جون تا یه ماه دیگه بزرگ میشم میام عروسیت می رقصم.
    مهرنگار فقط گریه می کرد. مهرزاد رو که خوابش برده بود توی تختش گذاشتم و مهرنگار رو از بهزاد گرفتم: جونم مامان، گشنت شده؟ خانومی، شکموی مامان.
    آوا- من میرم. شما هم بیاین غذا سرد میشه.
    - باشه عزیزم. شما برو.
    نگاهی به بهزاد کردم و گفتم: تو برو زشته مهمونا رو تنها گذاشتیم.
    - برم اونجا هم بهم میگن چرا خانومتو تنها گذاشتی.
    - پاشو برو تو چقدر لوس شدی؟
    - جوش نزن. شیرت می جوشه. دهن بچه می سوزه. زود بیای من رفتم.
    چند دقیقه بعد من هم پیش مهمونا رفتم. شب خوبی بود. بعد از شام مهونا یکی یکی رفتن. مامان و ندا کمکم کردن تا وسایل رو جمع و جور کنم و ظرفا رو بشورم. با اینکه مامان اصرار زیادی داشت که شب رو پیش من بمونه ولی قبول نکردم.
    خداحافظی کردم و در خونه رو بستم بهزاد جلوی روم واستاده بود و با خنده بهم نگاه می کرد. ابروهامو دادم بالا و گفتم: چیه؟
    بغلم کرد و صورتمو بود و گفت: آخیش چند روزِ تنها نبودیم دلم برات تنگ شده بود.
    - الانم تنها نیستیم.
    - آخی آره نی نی های بابا هستن ولی خوابن.
    - اِ؟!
    - آره. بهزاد نگاهی به شکمم کرد و گفت: تو هنوز تپلی. نکنه یکی دیگه این تو جا مونده. کو بذار ببینم.
    بهزاد قلقلکم می داد و من می خندیدم و همزمان با خنده جای بخیه هام می سوخت.
    - آخ، آخ نکن تو رو خدا دلم درد گرفت.
    - وای معذرت می خوام. یادم رفته بود. ولی خیالت راحت دیگه چیزی نیست همین 2 تا بودن.
    - پس قابله شدی.
    - از دست تو همه چیز شدم.
    - از خداتم باشه.
    صورتم رو بوسید و گفت: اصلا من میرم پیش بچه هام تو خیلی ناز می کنی. لوس شدی.
    بهزاد به سمت اتاق بچه ها رفت منم از پشت سر بغلش کردم و باهاش به اتاق رفتم. توی اتاق برگشت و گفت: نترس فرار نمی کنم.
    یه مشت به شکمش زدم و سمت تخت مهرزاد رفتم.
    - خب چرا می زنی؟ حسودیت میشه خودت چاق شدی من خوشتیپم.
    - هیس، داد نزن بیدار میشن.
    - خب این که خیلی خوبه. عقده ای شدم. هنوز درست ندیدمشون.
    - نترس موقع بیداریشون هم می رسه.
    مهرزاد رو بغل کردم. بهزاد با تعجب نگام کرد و گفت: به بچه چکار داری؟
    - می خوام عوضش کنم.
    - بچه ی خواب رو چکار داری خانوم. اگه خودشو کثیف کرده باشه گریه می کنه.
    - منم همینو به مامانم گفتم که جوابشو فهمیدم.
    - بعله پس آموزش های مادر زنمه.
    مهرزاد رو عوض کردم و دادمش بغل بهزاد.
    - بذارش تو تختش. مهرنگار رو هم بده به من.
    - یهو ببریمشون اتاق خودمون دیگه که دست به دست می کنیمشون.
    - اتاق خودمون چه خبره؟
    - خب پش مامان و بابا بخوابن دیگه.
    - نه خیر باید تو تختشون بخوابن.
    - اینقدر مستقل شدن؟
    مهرنگار رو هم عوض کردم. دستام رو شستم. داشتم مسواک میزدم که بهزاد در دستشویی رو باز کرد و گفت: جدی بچه ها رو نبرم اتاقمون؟
    ابروهامو دادم بالا. دهنم رو شستم و گفتم: من میرم اتاق بچه ها می خوابم تو هم برو تو اتاق خودمون بخواب.
    - از الان دیگه قشنگ منو گذاشتی کنار نه؟
    - واسه خودت گفتم. بچه تا صبح کلی بیدار میشه و می خوابه. گریه می کنه. نمیذاره بخوابی.
    - خب اگه این کارا رو نکنه که بهش نمیگن بچه. اگه قرار بود تا صبح بخوابه که تو بودی دیگه. هنوز اینقدم خرج زایمان و وسایل و این چیزا نداشتیم.
    - باز شب شد تو خُل شدی. بیا به من کمک کن بالش و پتو ببریم اتاق بچه ها بخوابیم.
    - میگم چطوره از فردا تخت خودمونو بذاریم وسط تخت بچه ها نظرت چیه؟
    - خب بعد این اتاق چی؟
    - خب راست میگی میتونیم بچه ها رو هم بیاریم این اتاق.
    - خوشحالیم دیگه.
    در جا رختخوابی رو باز کردم. 2 تا پتو برداشتم و دادم دست بهزاد و گفتم: اینارو ببر منم بالش میارم.
    - پتو برای چی؟ هوا که خوبه!
    - پس چی بندازیم زیرمون؟ رو فرشا می خوابی؟
    - خب تشک میارم.
    بالشامون رو برداشتم و به اتاق بچه ها رفتم. تا موقع بهزاد با تشکایی که از موقع عروسیمون تا حالا دست نخورده بودن اومد و پرتشون کرد وسط اتاق. مهرزاد زد به گریه همون طور که به سمت مهرزاد می رفتم تا بغلش کنم گفتم: بمبی، خمپاره ای چیز دیگه ای پیدا کردی بیار اینجا بزن. آزمایشه مقاوت بچه ها در برابر صداهای گوناگون.
    بهزاد همون طور که می خندید گفت: بابا اینا وسط اون سر و صدا ها خواب بودن. حالا یه تشک گذاشتم زمین هواش خورد به صورت بچه بیدار شد؟!
    سرمو تکون دادم و مهرزاد رو بغل کردم. آروم تکونش می دادم تا آروم بشه. ولی انگاری تازه راه نفسش باز شده بود.
    - جونم مامان، جونم.
    هرچی سعی می کردم آرومش کنم فایده ای نداشت. با گریه های مهرزاد، مهرنگار هم بیدار شد. بهزاد نگاهی به من کرد و مهرنگار رو برداشت. و گفت: الان عوضشون کردی حتما گشنشونه.
    سعی کردم به مهرزاد شیر بدم ولی همون طور گریه می کرد. داشتم لباساشو در می آوردم که بهزاد گفت: چکارش می کنی؟
    - می خوام ببینم چیزی تو جونش نرفته باشه.
    لباساشو در آورده بودم ولی هنوز گریه می کرد.
    - خب پوشکشو باز کن.
    پوشکشو باز کردم. مهرزاد آروم شد. بهزاد گفت: چی شده؟ چیزی رفته بود تو جونش؟
    - نه بابا خودشو خیس کرده.
    - چی؟ الان عوضش کردی.
    - خب اون موقع که عوضش کرده بودم مال قبل بود. خواب بوده گریه نکرده. البته بعید هم نیست با این صدایی که شما ایجاد کردی از ترس خودشو خیس کرده باشه.
    - وا؟ نگار؟
    خندیدم و به مهرنگار نگاه کردم که آروم شده بود.
     
    آیلار-77 از این پست تشکر کرده است.
  2. آیلار-77

    آیلار-77 خاص دیگه چیه؟؟مشتی باش!!

    1,118
    2,741
    413
    دست شما درد نکنه ولی چشام بدجور کور شد
     
    aysha98 از این پست تشکر کرده است.