1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

رمان شروع یک داستان تازه قسمت8

شروع موضوع توسط aysha98 ‏Feb 7, 2014 در انجمن داستان و رمان

  1. aysha98

    aysha98

    869
    1,645
    372
    در رو بستم. آبی به دست و صورتم زدم و به آشپزخونه رفتم بهزاد همه چیز گذاشته بود سر میز. صبحونم رو خوردم و میز رو جمع کردم. کمی خونه رو جمع و جور کردم و لباسا رو شستم. ناهار رو درست کردم و رفتم توی اتاق. لباسایی رو که دیشب خریده بودیم برداشتم و مشغول اتو زدنشون شدم. چند دقیقه ای بیشتر نگذشته بود که تلفن زنگ زد. گوشی رو برداشتم: الو
    - سلام خانوم.
    بهزاد بود که طبق معمول داشت خودش رو لوس می کرد.
    - سلام خوبی؟ چی شده؟
    - هیچی گفتم زنگ بزنم ببینم عصر بلاخره چه ساعتی باید بیام؟
    - من فکر می کردم صبح خودم خوابم ولی مثل اینکه شما خواب بودی.
    - خواب نه واسه چی؟
    - داری منو اذیت می کنی یا آلزایمر گرفتی؟
    - من جدی دارم حرف می زنم.
    - آقای نابغه صبح گفتم همون پنج، پنج و نیم بیای خوبه.
    - اِ کِی گفتی؟ راستی تو کی هستی؟
    - بهزاد؟
    - با منی؟ آهان راست میگی من بهزادم میگم این اسم چقدر برام آشناست.
    - داری روزنامه می خونی؟
    - نه من سر کار از این کارای زشت نمی کنم.
    - دیشب فیلم دیدی آره؟
    - دیشب؟ فیلم؟ نمی دونم یادم نمیاد.
    - خدا شفات بِده مردم آزار من کار دارم خداحافظ.
    - چه کاری مهم تر از من داری؟
    - بهزاد تو رو خدا ول کن. خیلی خوشحالی خواهرت داره عروس میشه زده به سرت.
    - وا همچین میگی انگار خواهرم 40 سالش بوده و تو خونه ترشیده. پس ناراحتیت از اینه که خواهر من داره ازدواج می کنه؟ خیلی حسودیا!!
    - آخ بهزاد برو قرصاتو بخور عزیزم.
    - من که قرصی نیستم. شما تو کار قرص و دارو هستی مامان بزرگ.
    - بهزاد قطع کن شماره بهنام رو بگیر اون بیشتر می تونه کمکت کنه.
    - نگار؟ منظورت اینه که من مریضم؟
    - آخ راست میگی الان مشکلی که داری فقط با یه روان پزشک حل میشه نه یه پزشک عمومی.
    - برو دیگه داری بهم توهین می کنی ناراحت میشم.
    - باز خدا رو شکر از یه چیزی ناراحت میشی خداحافظ.
    - لباسامو اتو بزنیا.
    - دستور میدی؟
    - نه عزیزم، خواهش کردم.
    - اتفاقا داره بو میاد. فکر کنم بلوز قشنگی که خریدی سوخت.
    - نه تو رو خدا نگار جان من 45 تومن به اون پول دادم.
    - به من چه خودت زنگ زدی.
    - بابا من زنگ زدم یادآوری کنم لباسامو اتو بزنی.
    - اینو صبح گفته بودی.
    - خب گفتم الان میری به خودت میرسی من که برسم تازه باید بشینم لباسامو اتو بزنم.
    - آخی دلم برات سوخت.
    - قربونت بشم.
    تا موقع صدای همکار بهزاد اومد که داشت صداش می کرد. خندیدم و گفتم: از طرف من به دوستت سلام برسون بگو ایشالا هرچی از خدا می خوای بهت بده که شَرِّ این وروره ی جادو رو از سر من کم کردی خداحافظ.
    - دوستت دارم. اصلا هم بهش نمیگم. خداحافظ.
    گوشی رو گذاشتم. لباسا رو آماده کردم و یه دوش گرفتم. ناهارم رو خوردم و خودمو با مجله سرگرم کردم. ساعت 5 و ربع بود که بهزاد اومد. نگاهی به من کرد و گفت: تو کی هستی تو خونه ی من؟
    - علیک سلام.
    - سلام مادربزرگ تویی؟
    - بهزاد باز زد به سرت؟
    بهزاد خندید و گفت: امروز یه صبحونه مفصل خوردم. از اون روزاس که شکمم تعجب کرده زده به مغزم. حالا شکا به بزرگیت ببخش کارام دست خودم نیست. راستی لباسامو اتو کردی؟
    - نه گذاشتم خودت اتو کنی تا دیگه منو نذاری سرِ کار.
    - نگار؟!
    - بعله؟
    - من میرم حمام. لباسامو اتو کن قول میدم درست بشم.
    - اتو کردم پسرِ لوس.
    - ای وای مرسی.
    - بدو دیر شد.
    - خودت گفتی 5 بیا خوبه.
    - بعله ولی فکر کردم مثل هر روز صبح رفتی حمام.
    - یه پیام بازرگانی ببینی اومدم.
    دیگه آماده شده بودم که بهزاد از حمام اومد بیرون. نگاهی به من کرد و گفت: اِ آماده شدی؟! الان منم حاضر میشم.
    روی تخت نشسته بود. بهزاد داشت موهاشو سشوار می کشید. نگاهی به من که خیره بهش بودم کرد و گفت: چه حس بدی داره تو حاضر شدی منتظر منی. برعکس تو که همیشه از من دیرتر آماده میشی هیچ حس خاصی هم نداری.
    حرفی نزدم و فقط بهزاد رو نگاه می کردم. بهزاد همون طور که لباساشو می پوشید. گفت: فکر کنم الان آرامش قبل از توفانه آره؟
    لبخندی زدم و از جام بلند شدم. بهزاد چشاشو گشاد کرد و گفت: دیدی گفتم. من ازت معذرت می خوام دیگه حاضرم.
    به سمت در رفتم و گفتم: کفشاتو جلوی در گذاشتم بدو.
    بلاخره به راه افتادیم. نیم ساعت بعد جلو خونه پدر بهزاد بودیم. بهزاد نگاهی به اطراف کرد و گفت: خبری نیست. نه هنوز نیومدن.
    - خب در این مورد شانس آوردی.
    زنگ در رو زدیم. در باز شد. خبری از کسی نبود. وارد خونه شدیم که بهنام اومد جلو و گفت: سلام، خوش اومدین.
    سلام و احوال پرسی ای کردیم. بهزاد کمی اطراف رو نگاه کرد و گفت: اینقدر دیر اومدیم؟ عروسی هم کردن و رفتن؟
    بهنام خنده ای کرد و گفت: باز تو دلقک اومدی؟
    بهزاد- تو دیگه حرف نزن که پروندت زیر بغل خودمه. حالا بذار مجلس تموم بشه. این آوا رو بگیرن بعد به حساب تو و این بی آبروییت می رسم.
    بهنام- امروز از اون روزاس که باز حال تو خوب نیست.
    رو به بهنام گفتم: بقیه کجان؟
    بهنام- والا هر کدوم یه جا هستن. منم دقیق نمیدونم.
    تا موقع آرام جون از آشپزخونه اومد بیرون و رو به ما سلام کرد و گفت: صدای این بهزاد رو شنیدم به بهادر گفتم این بهزاده گفت کسی زنگ نزده. بشینید چرا هنوز ایستادین.
    هنوز ننشسته بودیم که باباجون هم اومد. سلام و حوال پرسی کرد و گفت: چه بی سر و صدا اومدین.
    بهنام- نه پدر من شما حواست به مامان پرت بود متوجه نشدی وگرنه این بهزاد خونه رو گذاشته بود رو سرش.
    از جام بلند شدم و به اتاق بابا و آرام جون رفتم لباسام رو عوض کردم و برگشتم. کار بهزاد نشستم. نگاهی به من کرد و گفت: لاغر شدیا!
    - از دیشب تا حالا لاغر شدم؟
    بهزاد- چرا از دیشب تا حالا؟
    - آخه دیشب همین لباس رو پوشیدم گفتی چاق شدی.
    بهزاد- اِ پس همون اثرهای آلزایمرمه.
    خندیدم و روم رو برگردوندم. بهنام که به ما نگاه می کرد لبخندی زد. بهزاد کمی اطراف رو نگاه کرد و گفت: بهارک رو نیاوردی؟
    باباجون- بهارک هم با آوا رفته آماده بشه. دیگه داره یاد می گیره بعد از اوا نوبت اونه.
    بهنام لبخندی زد و با صدای بلند بهارک رو صدا کرد: بهارک بابا عمو بهزاد اومده.
    چند دقیقه بعد بهارک از اتاق آوا اومد بیرون. نگاهی به اطراف کرد و بعد که بهزاد رو دید به سمت بهزاد دویید. سلامی کرد. بهزاد بغلش کرد و گذاشتش روی پاش و گفت: به چه خوشگل کردی خانوم. قراره عروس بشین شما؟
    بهارک خندید و گفت: نه بابا، عمه آوا می خواد عروس بشه.
    بهزاد- اِ من دیدم شما اینقدر خوشگل کردی گفتم حتما شما می خوای عروس بشی. حالا نکنه دوماد بیاد ببینه او از آوا خوشگل تر شدی تو رو بگیره.
    بهارک- خب من هنوز کوچیکم.
    بهزاد- شاید دوماد براش فرقی نکرد. بعد عروس میشی.
    بهارک- بابا بهنام باید اجازه بده.
    بهزاد- من اجازه بابا بهنام رو میگیرم عروس میشی؟
    بهارک- خب من باید فکر کنم.
    بهزاد- خب دوماد که وقت نداره تو فکر کنی.
    بهارک- خب آخه امیر رضا تو مهد کودکمون به من گفته منو دوست داره. من اگه عروسی کنم امیررضا ناراحت میشه.
    همه زده بودیم زیر خنده. بهارک نگاهی به ما کرد و رو به بهزاد گفت: مسخره می کنی؟
    بهزاد- نه عمو جون. قربونت بشم. کِی تو عروس بشی.
    بهزاد بهارک رو بوسید و رو به بهنام گفت: مبارک باشه. بهارک هم که عروس شد. خواستگارم که داره.
    بهنام به سمت بهارک رفت و بغلش کرد و همون طور که تو هوا می چرخوندش گفت: دخترم یکی یه دونست عروسش نمی کنم. مال خودمه.
    تا موقع آوا از اتاقش اومد بیرون سلامی کرد و کنار آرام جون نشست. بهزاد نگاهی به آوا کرد و گفت: خب مبارکا باشه آوا خانوم. حالا کی هست این دوماد نگون بخت.
    آوا که انگار از همیشه سرحال تر بود گفت: از خداشم باشه.
    بهزاد- اون که صد در صد. تقریبا تمام مردا از خداشونه. مگه نه نگار.
    لبخندی زدم و چیزی نگفتم. بهزاد رو به من گفت: کیفت کجاست؟
    - تو اتاق واسه چی؟
    بهزاد- هیچی.
    بهزاد به سمت اتاق رفت و چند دقیقه بعد با یه پیژامه راه راه سفید و آبی برگشت و گفت: قشنگه آوا.
    آوا خندید و گفت: چیه پیژامتو آوردی شب بمونی؟
    بهزاد- نه بابا برای دوماد آوردم. اگه وصلت شد شب بمونه دیگه.
    بهارک غش کرده بود از خنده. بهزاد رو به بهارک گفت: خوشگل عمو جون؟
    بهارک- هنوز که نپوشیدیش من بگم خوشگله یا نه.
    بهزاد- خب راست میگی عزیزم الان می پوشمش.
    بهزاد پیژامه رو روی شلوارش پوشید و گفت: آره خیلی خوش دوخت و خوش پوشه مگه نه آوا؟
    آوا- تو از اینا پات می کنی من چه میدونم.
    بهزاد- از حالا به بعد باید عادت کنی. شوهرت از اینا می پوشه باید تحملش کنی.
    نگاهی به بهزاد کردم و گفتم: این تو کیف من بود؟
    بهزاد- بعله.
    - کی گذاشتیش تو کیفم؟
    بهزاد- قبل از اینکه برم حمام. قشنگه؟
    - اینو از کجا پیدا کردی؟
    بهزاد- از بانک میومدم دیدم آماده برای فروش گذاشتن منم خریدم.
    بهارک به سمت بهزاد رفت و پیژامه رو کشید. بهزاد گفت: ای وای نکن عمو جون زشته.
    بهارک- با این میای جلوی دوماد؟
    بهزاد- آره عمو جون نگا همه خوششون اومده.
    بهارک می خندید که بهزاد بغلش کرد و همون طور باهاش می رقصید. باباجون که به کارای بهزاد می خندید گفت: این بهزاد هم درست نمیشه.
    تا موقع صدای آیفون بلند شد. بهنام آیفون رو برداشت و گفت: اومدن.
    نگاهی به بهزاد کردم و گفتم: اونو در بیار.
    بهزاد کمی نزدیک شد و گفت: چیو؟
    - بهزاد؟!
    بهزاد خندید و پیژامه رو در آورد و پشت بالشت مبل گذاشت و رو به آوا گفت: اگه دیگه همه چیز اوکی شد بگو من اینو از این پشت در بیارم.



    چند دقیقه بعد خونواده دوماد وارد شدن و نشستن. بهنام به آشپزخونه رفت. بهارک کنار منو بهزاد نشسته بود و به دوماد که اسمش سعید بود نگاه می کرد. بهزاد نگاهی به بهارک کرد و آروم گفت: پسندیدی؟
    بهارک خندید و آروم گفت: نه، من با امیررضا عروسی می کنم.
    بهزاد خندید به آرومی گفت: با داداش کوچیکه دوماد ازدواج می کنی؟
    بهارک خندید و گفت: ای بابا نه دیگه.
    خندیدم و رو به بهزاد گفتم: بهزاد اذیتش نکن.
    تا موقع بهنام و آوا از آشپزخونه اومدن بیرون آوا سلامی کرد و نشست. بهنام چایی ای رو که آورده بود دور گردوند و کنار بهزاد نشست. بهزاد کمی به خونواده سعید نگاه کرد و بعد رو به بهنام گفت: ماشالا خونه داریت دیگه تکمیله داداشم ایشالا پسند کنن تو هم خوشبخت بشی.
    بهنام نگاهی به بهزاد کرد و خندید. بهزاد نگاهی به آوا کرد و گوشه پیژامه رو از پشت سرش در آورد و به آوا نشون داد. آوا خندید و سرش رو انداخت پایین. باباجون و پدر سعید مشغول صحبت شده بودن و بقیه به حرفا گوش می دادن بهنام بلند شد. بهزاد نگاهی بهش کرد و گفت: تو بشین چکار داری من انجام میدم.
    بهنام- نه نه، بشین داداش.
    بهزاد خندید و رو به من گفت: می ترسه خواستگاراش منو پسند کنن این بمونه رو دستمون.
    بهارک ریز و بی صدا خندید. بهزاد بغلش کرد و گذاشتش روی پاش و همون طور که می بوسیدش گفت: خوشت میاد باباتو عروس کنیم.
    بهارک- بابای من که عروس نمیشه. عمه آوا عروس میشه.
    بهنام پذیرایی کرد و نشست. صحبت ها انجام شد و کاغذا رو امضا کردن و قرار عقد رو گذاشتن. بهنام داشت شیرینی رو دور می گردوند که بهزاد رو به آوا گفت: آوا بدم بدیش به سعید؟
    آوا بدون اینکه حرفی بزنه فقط خندید و روش رو برگردوند. بعد از رفتن خونواده سعید، بهزاد کنار بهنام نشست و گفت: خوب پذیرایی می کردی. باور کن پس فردا زنگ میزنن میگن ما بهنام رو پسندیدیم میان میگیرنت.
    بهنام- تو درست نمیشی بهزاد؟ جلو اونا هی حرف میزنی کم مونده بود بزنم به خنده آبروریزی بشه.
    بهزاد- بابا من خودمو کنترل کردم. نگار کلی سفارش کرده. تعهد دادم بعد منو با خودش آورده.
    تا آخر شب اونجا بودیم باباجون هممون رو واسه شام نگه داشت. بهزاد از بیرون شام گرفت. بعد از شام آماده شدم و رو به بهزاد گفتم: بهزاد جان بریم؟
    بهزاد- بریم عزیزم.
    بهزاد بلند شد و رو به بهنام گفت: تو هستی؟
    بهنام بهارک رو که خوابش برده بود گذاشت روی مبل و گفت: نه دیگه ما هم میریم. آوا جان یه تاکسی برای ما خبر می کنی؟
    بهزاد- تاکسی برای چی؟ اینقدر زیاد شدین که تو ماشینت جا نمی شین؟
    بهنام- نه بابا ماشینم تعمیرگاس.
    بهزاد- تصادف کردی؟
    بهنام- نه، صبحی هرکار کردم روشن نشد. زنگ زدم اومدن بردنش.
    بهزاد- باتری نداشت؟
    بهنام- نه مشکل استارتش بود.
    بهزاد- خب بیا با ما بریم.
    بهنام- نه دیگه راهتون دور میشه. تاکسی میگیرم.
    بهزاد- آخه می خوای تعارف کنی یه چیزی بگو که من خندم نگیره. مسیرمون که یکیه.
    بهنام- نه داداش دستت درد نکنه.
    بهزاد- می خوای پول بدی؟ بیا بریم پولشو ازت میگیرم چرا بدی به غریبه؟ چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است.
    بهنام خندید و گفت: از دست تو و این زبونت.
    بعد بهارک رو بغل کرد. از همه خداحافظی کردیم هنوز از در نیومده بودیم بیرون که بهزاد برگشت و گفت: آخ آخ پیژامم داشت جا می موند. خب خداحافظ.
    منو بهنام و بهارک توی حیاط بودیم که بهزاد اومد و گفت: بریم.
    سوار شدیم و به راه افتادیم. بهنام عقب نشسته بود و بهارک رو توی بغلش گرفته بود. چند دقیقه ای سکوت بود که بهزاد از آینه نگاهی به بهنام کرد و گفت: حالا بی آبرویی می کنی؟
    بهنام- بی آبرویی؟
    بهزاد- سه نفری میرین طرقبه.
    بهنام- سه نفری؟
    بهزاد- منو نپیچون. دوتایی دیدیمتون. حیف بهارک خوابه.
    بهنام همون طور که به بهارک نگاه می کرد موهاشو نوازش می کرد.
    بهزاد- حالا خجالت نکش. گفتم ازت آمار بگیرم اگه دیگه قطعی شده به فکر باشیم. ما که داریم میریم برای مجلس آوا لباس بگیریم همونو دوتا بگیریم.
    بهنام نگاهی به من و بعد به بهزاد کرد و گفت: نه بابا، هنوز اونقدرا جدی نشده.
    بهزاد- اون چیزی که ما دیدیم من که گفتم الان دیگه شب می بریش خونه.
    بهنام چشاشو گرد کرد و با عصبانیت به بهزاد نگاه کرد.
    بهزاد- منظورم خونه دختره بود. گفتم حتما با پیرژامه میری دیگه می مونی.
    بهنام- خدا خفت نکنه بهزاد.
    بهزاد- حالا کی هست؟
    بهنام- یکی از همکارامه، یکی از دوستام معرفیش کرد. شرایطش رو گفت. حالا فعلا داریم صحبت می کنیم. اون بچه نداره. شاید راضی نشه.
    بهزاد- داداش برو بهش بگو من بچه دارم 4، 5 سالشم هست. اینطوری دستمون تو زندگی جلوس. دیگه حتما راضی میشه.
    چند دقیقه بعد رو به روی خونه بهنام بودیم. بهنام پیاده شد و گفت: میومدین تو.
    بهزاد- خب تو که نگفتی بیاین تو.
    بهنام- خب بفرمایین.
    بهزاد- باشه حالا خیلی اصرار می کنی روتو زمین نمیندازم.
    - بهزاد؟ نصفه شبه.
    بهزاد- خب آره اینم حرفیه. این بهنام هم خبر داره نصفه شبه ما رو تعارف می کنه.
    بهنام- عجب آدمی هستی. حالا یه روز دعوتت می کنم وای به حالت نیای.
    بهزاد- قربونت داداش. برو بچه رو دستته خسته میشی.
    بهنام- دستت درد نکنه. خداحافظ.
    به راه افتادیم و چند دقیقه بعد خونه بودیم. حسابی خسته شده بودم. از در رفتم تو و رو به بهزاد گفتم: کارات خیلی زشت بود. طفلک آوا.
    - اوه خانوم مدافع آوا شدن؟!
    - هرچی فرقی نداره. خودمو میذارم جای اون.
    - حالا جون من همین جا باش نرو جای آوا می خوام برات این پیژامه رو بپوشم.
    - آره خیلی خوبه. خوشگل هم بود. من لباسام رو عوش می کنم تو هم تا موقع بپوشش.
    به اتاق رفتم و دوربین رو برداشتم و برگشتم بهزاد داشت پیژامه رو نگاه می کرد و من داشتم ازش فیلم می گرفتم. بهزاد برگشت رو به من و گفت: اوه، خوب شد پیژامه جدیدمو پوشیدم. بد بود تو فیلم شلوار کهنه پام باشه.
    چند دقیقه ای بهزاد مسخره بازی در آورد کلی خندیدیم. تا موقع صدای زنگ در بلند شد. بهزاد نگاهی به من کرد و گفت: کیه این وقت شب؟
    - اینقدر سر و صدا کردی همسایه ها شاکی شدن.
    بهزاد داشت به سمت در می رفت که رفتم جلو و گفتم: با این نری جلوی در آبرومون میره. تو بیا برو من باز می کنم.
    در آپارتمان رو باز کردم. مدیر ساختمون بود. یه برگه رو داد دستم و گفت: دیروز هم اومدم نبودین، امروز هم اومدم. الان دیگه صداتون رو شنیدم. گفتم تا بیدارین براتون بیارم. پول شارژ ساختمون رو نوشتم.
    - بعله، ممنون. به بهزاد میگم بیاد پیشتون.
    - شرمنده بد موقع مزاحم شدم. شب شما بخیر. خداحافظ.
    - خواهش می کنم. خداحافظ.
    در رو بستم. داشتم برگه رو نگاه می کردم. بهزاد گفت: کی بود.
    - آقای رحمتی. پول شارژ ساختمون.
    برگه رو دادم به دست بهزاد و رفتم توی اتاق لباسام رو عوض کردم و دراز کشیدم. بهزاد وارد اتاق شد و گفت: خوابیدی؟
    - آره خسته شدم. خوابم میاد. شب بخیر.
    بهزاد چراغ رو خاموش کرد و کنارم دراز کشید صورتم رو بوسید و گفت: خوب بخوابی.
    - خواب پیژامتو ببینی.
    - ممنون، تو هم همین طور.
    چشامو بستم و خیلی زود خوابم برد.
    چند روز بعد همگی رفتیم حرم و محضر برای عقد آوا و سعید. بهزاد مرخصی گرفته بود. زودتر رفته بودیم و یه گوشه نشسته بودیم. بهزاد داشت خاطرات روز عقد خودمون رو تعریف می کرد. یه ربعی نشستیم که بهنام و بهارک هم اومدن. سلام و احوال پرسی کردیم. بهزاد با دیدن بهارک به سمتش رفت و بغلش کرد و گفت: وای خانوم شما هم چادر سرت کردی؟
    بهارک خندید و گفت: آره من دیگه بزرگ شدم.
    خیلی نگذشت که بقیه هم اومدن. آوا و سعید نشستن. بهزاد نزدیکشون شد و گفت: واسه این بهنام هم دعا کنید ترشی شده دیگه.
    سعید خندید و گفت: خب تبعیض قائل نمی شیم شما هم یه آرزویی بگو برای شما هم دعا کنیم.
    بهزاد- نه خوشم اومد. با سیاستیا!!
    سعید- قربونِ شما.
    آوا خندید و گفت: بهزاد یکی مثل خودت پیدا کردی.
    بهزاد- کی؟ من؟ من که زنش نشدم. شما پیدا کردی.
    سعید- نگار خانوم این آقا بهزاد که نگفت چی می خواد. شما بگید. خونواده ای یه آرزو میرسه.
    لبخندی زدم و گفتم: عروس و دوماد خودشون هزارتا آرزو دارن.
    بهزاد- کوتاه نیا نگار جان. سعید جان برای ما دعا کن خدا یه جین بچه بهمون بده.
    - یه جین بهزاد؟
    بهزاد- کمه عزیزم؟
    سعید خندید و گفت: چشم حتما دعا می کنم.
    بعد از حرم به محضر رفتیم و بعد رفتیم خونه پدر بهزاد. کمی اونجا بودیم و بعد برگشتیم خونه. وارد که شدیم بهزاد روی مبل نشست و گفت: جای خانوم جون حسابی خالی بود.
    - آره، طفلکی همش به آوا می گفت ازدواج کن. میترسم عروسیتو نبینم و بمیرم.
    کنار بهزاد نشستم و گفتم: تا موقع مجلس آوا حتما بهنام هم ازدواج می کنه.
    - بگردم بابامو، هرکی بود گیر می داد می گفت بذار سالگرد مادرم بشه بعد جشن و عروسی هاتون رو بگیرین.
    - مجلس آوا هم همون بعد از سالگرد خانوم جون میشه دیگه.
    - آره ولی خیلیا همین عقد محضر رو هم انجام نمیدن.
    - آره. وای خوابم میاد.
    - خب بخواب دخترِ لوس.
    سرم رو روی شونه بهزاد گذاشتم و چشامو بستم. با اینکه صبحونه خورده بودم ولی احساس گرسنگی می کردم. چشامو باز کردم و گفتم: گشنمه.
    - آره منم گشنمه تخم مرغ می خوری؟
    - آره خیلی خوبه.
    - باشه پس من تا لباسامو عوض می کنم تو درست کن.
    - باشه.
    بهزاد صورتمو بوسید و گفت: خوابالو، خودتو نسوزونی.
    مانتوم رو روی مبل گذاشتم. چندتا تخم مرغ درست کردم. بهزاد از اتاق اومد بیرون. نشستم سر میز هنوز یه لقمه درست کردم نزدیک دهنم که بردمش. حالت تهوع بهم دست داد. به سمت دستشویی دویید. بهزاد مات و مبهوت من رو نگاه می کرد. دست و صورتمو آبی زدم و اومدم بیرون. رنگ بهزاد سفید شده بود و خیره به من نگاه می کرد. لبخندی زدم و گفتم: نترس چیزی نیست.
    - حاضر شو بریم دکتر.
    - سخت نگیر چیزی نیست.
    - میدونم چیزی نیست فقط واسه این که خیالمون راحت بشه.
    حاضر شدم و به بیمارستان رفتیم. برعکس بهزاد من زیاد نگران نبودم. پزشکم نبود. بهنام هم هنوز نیومده بود. پیش یه دکتر دیگه رفتیم. معاینم کرد و برام چندتا آزمایش نوشت. آزمایشا رو انجام دادم و برگشتیم خونه. بهزاد گفت: چی می خوری برات درست کنم؟ تو برو استراحت کن.
    - حالم خوبه بهزاد جان تو هم دیگه برو مگه نگفتی فقط چند ساعت مرخصی گرفتی؟
    - زنگ میزنم میگم امروز نمیام.
    - نمیشه که هی مرخصی میگیری. آخر اخراجت می کنن بدبخت می شیم.
    - اگه تو یه کاریت بشه بدبخت نمی شیم؟
    صورت بهزاد رو بوسیدم و گفتم: باور کن حالم خوبه. تو برو اگه حالم بد شد بهت زنگ میزنم.
    بهزاد نگاهی به من کرد و گفت: پس برو استراحت کن. ظهر برات غذا میگیرم میارم خونه.
    - نمی خواد بیای خونه. خودم زنگ میزنم غذا سفارش میدم.
    بهزاد وسایلشو برداشت. کمی به من نگاه کرد و گفت: مواظب خودت باش. حالت هم بد شد به من زنگ بزن.
    - خیالت راحت. خداحافظ.
    - خداحافظ.
    بهزاد رفت. حالم بد نبود. برای خودم غذا درست کردم. داشتم لباسامون رو می شستم که تلفن زنگ خورد. مامان بود گوشی رو برداشتم: سلام
    - سلام نگار جان. خوبی مامان؟
    - ممنون شما خوبین؟ بابا چطوره؟
    - همه خوبیم. چه خبر؟ رفتین حرم؟
    - آره رفتیم. دیگه آوا هم عروس شد.
    - بهتر دیگه کمتر تو زندگی تو دخالت می کنه.
    - آوا فقط موقعی که منو بهزاد از هم جدا بودیم تو زندگیمون دخالت می کرد. بقیه وقتا که براش فرقی نداره. البته از روزی که بحث ازدواج پیش اومده اخلاقش خیلی فرق کرده.
    - اِ، خب خدا کنه.
    - چه خبر از ندا؟
    - دیروز اینجا بودن. دریسا اینقدر شیطون شده.
    - الهی قربونش بشم. دلم براش یه ذره شده.
    - ندا می گفت می خواد برای درسا و نکیسا جشن تولد بگیره.
    - وا مگه تولدشون یکیه؟
    - نه می خواد خرجش یکی بشه.
    - حالا کی هست؟
    - امشب.
    - امشب؟
    - آره مگه چیه؟
    - هیچی. فکر کردم یه ماه دیگه که تولد درساس تولد می گیره.
    - منم بهش همینو گفتم. خودش می گفت اگه روز تولد یکیشون باشه اون یکی دعوا راه میندازه.
    - خودش بچه هاشو بهتر می شناسه. شما رو دعوت کرده؟
    - آره دیشب که اومده بود دعوتمون کرد. گفت به تو هم زنگ میزنه.
    - آهان باشه. پس باید برم یه کادویی چیزی هم براشون بگیرم.
    - منو بابات که همون سر راه میریم یه چیزی می گیریم.
    - حالا ببینم چی میشه شاید ما هم همین کارو کردیم.
    - باشه مادر برو به کارات برس. کاری نداری؟
    - نه قربونت به بابا سلام برسون.
    - تو هم سلام برسون. خداحافظ.
    - خداحافظ.
    گوشی رو قطع کردم. لباسام رو پوشیدم و به سمت آزمایشگاه رفتم. چند وقتی بود که شک کرده بودم حامله باشم. هفته پیش اومدم و آزمایش دادم. امروز صبح هم قرار بود جوابش رو بگیرم که عقد آوا افتاد امروز. دعا دعا می کردم که یه وقت نبسته باشه. وارد شدم. نبسته بود ولی حسابی خلوت بود. آزمایش رو به دستم داد و گفت: تبریک میگم خانوم مثبته.
    - جدی؟ وای ممنونم.
    وسایلم رو برداشتم سر راه از یک قنادی شیرینی گرفتم و برگشتم خونه. در رو که باز کردم تلفن داشت زنگ می خورد.بهزاد بود. سریع گوشی رو برداشتم: الو
    - الو، کجایی تو دختر؟
    - سلام، ببخشید. داشتم خونه رو تمیز می کردم. سیم تلفن قطع شده بود.
    - نصفه عمرم کردی. من بهت گفتم برو استراحت کن تو رفتی داری خونه رو تمیز می کنی؟
    - معذرت می خوام. حالم خیلی خوبه. واقعا خوبم. خیالت راحت.
    - باشه. یادت نره برای خودت ناهار بگیری.
    - غذا درست کردم.
    - خیلی ممنون که اینقدر به سفارش های من عمل کردی.
    - دوستت دارم. راستی شب خونه ندا اینا دعوتیم.
    - اِ، چه عجب این باجناق دلش رضا داد یه لقمه نون به ما بده. حالا چه خبر هست؟
    - تولد درسا و نکیسا.
    - اوه، اینا با هم متولد شدن؟!
    - نه خواسته کمتر خرج کنه یکی گرفته.
    - باز این چقدر خسیسه بعد از سالی یه تولد می خواد بگیره اونم دوتایی با هم.
    - بهزاد؟ بذار خودمون بچه دار بشیم. اگه براش هر سال تولد گرفتی بعد بگو.
    - باشه خانوم خانوما. برو استراحت کن.
    - چشم.
    - آره جونِ خودت چشم.
    - خداحافظ.
    گوشی رو گذاشتم. حسابی گرسنم شده بود ناهارم رو خوردم و نشستم جلوی تلویزیون چند دقیقه ای بیشتر نگذشته بود که تلفن زنگ خورد. ندا بود واسه شام دعوتمون کرد و حسابی سفارش کرد که زود برم. گوشی رو که قطع کردم به فکرم افتاد حالا که باردارم بهتره وسایل بچه رو بنویسم.
    یه کاغذ و قلم برداشتم و شروع کردم به نوشتن. داشتم به این فکر می کردم که چه جوری به بهزاد بگم که از خوشحالی پس نیفته. کتاب اسامی بچه رو گذاشته بودم جلوم و برای بچه اسم انتخاب می کردم. سرم اینقدر گرم شده بود که نفهمیدم زمان چطوری گذشت. صدای چرخیدن کلید توی در منو به خودم آورد. سریع وسایل و کاغذا رو جمع کردم و گذاشتم زیر مبل. روم رو که برگردوندم بهزاد خیره به من ایستاده بود. لبخندی زدم و گفتم: سلام.
    - سلام. چی قایم کردی زیر مبل؟
    - هیچی؟
    بهزاد چشاشو گرد کرد و گفت: معلوم میشه.
    داشت به سمتم میومد. می دونستم می خواد کاغذا رو برداره. سریع کتاب و برگه ها رو برداشتم و به سمت اتاق دوییدم. بهزاد هم سریع دنبالم دویید و منو گرفت. برگه ها رو توی دستم مچاله کردم تا نتونه ازم بگیره. ولی بهزاد ول کن نبود. اینقدر قلقلکم داد تا مجبور شدم کاغذا رو بهش بدم. برگه ها رو برداشت و نشست روی مبل. وسایلی رو که نوشته بودم رو خوند نگاهی به کتاب کرد و بعد برگشت و با تعجب به من خیره شد.
    خندیدم و حرفی نزدم. بهزاد دوباره برگه ها رو نگاه کرد تا مطمئن بشه اشتباه ندیده بعد گفت: اینا برای چیه؟
    - واسه بچه.
    - کدوم بچه؟
    - بچه ی من.
    - بچه ی تو؟!!
    - آره دیگه یه پسر دارم اسمش بهزاده. واسه بچم می خوام شیشه پستونک بگیرم.
    - نگار؟!
    خندیدم و رو به روش نشستم. بهزاد چشاشو ریز کرده بود همون طور که لبخند زده بود به من نگاه می کرد. بلند شدم و به سمت آشپزخونه رفتم. بهزاد دستم رو گرفت و گفت: جواب منو ندادی.
    - دیدم تصمیم جدی برای بچه دار شدن گرفتیم. گفتم بذار یه چندتا اسم و خرج احتمالی بچه رو بدست بیارم همین. می دونستم گیر میدی قایمش کردم که نبینی.
    به سمت آشپزخونه رفتم. دوتا چایی ریختم. برگه های آزمایش رو گذاشتم زیر لباسم و برگشتم. بهزاد همون طور که چاییشو می خورد با شک و تردید بهم نگاه می کرد. چند دقیقه ای گذشت که گفت: نگار جون بهزاد راستشو گفتی؟
    نشستم کنارش و گفتم: به جون بهزاد راستشو نگفتم.
    بهزاد دهنش باز مونده بود و منو نگاه می کرد. برگه ها رو در آوردم و دادم دستش. لبخندش محو شد و خیره به برگه ها موند و گفت: اینا چیه؟
    - نتیجه آزمایشم.
    - به همین زودی نتیجش اومد تو هم رفتی گرفتی؟!
    - نه این آزمایش رو خودم تنها رفته بودم. سونوگرافیه.
    - نگار، حامله ای.
    - اوهوم.
    - نه!!
    - آره.
    - الهی من قربونت بشم. خب چرا نمیگی. الهی بمیرم اینقدر قلقلکت دادم. بچم سیاه و کبود شد. وای تو حامله بودی و امروز این همه کار کردی؟ از فردا مرخصی می گیرم می مونم پیشت تا بچه دنیا بیاد.
    - چیو مرخصی می گیری؟ از همین الان شروع نکنا!! من مواظب خودمو بچه هستم. شما بهتره به فکر خورد و خوراک زن و بچت باشی.
    - فدای زن و بچم بشم.
    - خدا نکنه.
    بهزاد منو تو بغلش گرفت و بوسید و گفت: کو این لیستی که نوشته بودی. همین الان میریم همشو می خریم.
    - چیو می خری؟ نصف اینا رو باید مامانم بخره منو تو یکم خرت و پرت براش می گیریم.
    چاییمو مزه مزه می کردم که بهزاد گفت: خب همون خرده ریزاشو بریم بخریم.
    - وای بهزاد.
    - چی شد؟ لگد زد؟
    - چیو لگد زد؟ هنوز یه ماهمه پاهاش کجا بود که لگد بزنه؟
    - اگه به من رفته باشه الان برات اون تو می رقصه.
    خندیدم و گفتم: پاشو حاضر شو.
    - بریم خریداشو بکنیم؟
    - وای نه بهزاد تو رو خدا از الان دیوونه نشو. می خوایم بریم خونه ندا اینا.
    - آهان تولد!
    - بعله بدو حاضر شو. اصلا هواسم به ساعت نبود. هنوز کادو هم نخریدیم.
    - می خریم جوش نزن برای بچه خوب نیست.
    - اَه تو رو خدا این چیزا رو نگو چندشم میشه.
    - چرا؟!
    - از الان اینقدر منو لوس نکن. حالا کو تا این بخواد شروع کنه به اذیت کردن.
    - از الان منو کشته. جیگرِ بابا. حالا نگار بچه چی هست؟ الان وسیله براش دخترونه بگیریم یا پسرونه؟
    - بهزاد میگم یه ماهشه تو میگی پسره یا دختر؟!
    - خب چکار کنم. مگه چند بار بابا شدم که بدونم؟
    صورت بهزاد رو بوسیدم و به اتاق رفتم. لباسام رو عوض کردم و به راه افتادیم. بهزاد رو به روی یه اسباب بازی فروشی نگه داشت. نگاهی به من کرد و گفت: بیا بریم.
    - نه دیگه خودت برو یه ماشین و یه عروسک بگیر بریم.
    - پس بچه خودمون چی؟
    - حالا بذار دنیا بیاد.
    - نه اصلا من زن باردار رو تو ماشین تنها نمیذارم.
    از ماشین پیاده شدم و گفتم: بهزاد دیر شد.
    - فوقش می رسیم میگن مجلس تموم شده. خودم می برمت بیرون بهت غذا میدم.
    وارد مغازه شدیم. بهزاد کمی به اطراف نگاه کرد و داشت دور می زد که من یه ماشین و یه عروسک انتخاب کردم. بهزاد نگاهی به من کرد و گفت: نگار این گوسفنده خوبه.
    - من برداشتم. حساب کن بریم.
    - چه عجله ای داری؟!
    - بهزاد، ندا به من سفارش کرد زود برم کمکش دست تنهاس. خونواده شوهرشم میان.
    - خب خدا رو شکر دیگه خواهر شوهراش هستن.
    - لج کردی؟
    بهزاد لبخندی زد و گفت: نه خیر شما تا نرسی اونجا آروم نمی گیری.
    - بهزاد برای آریا و دریسا هم یه چیزی بگیریم؟
    - رو داری نگار. واسه بچه خودم نمیذاری بخرم بعد برای دریسا و آریا بگیرم؟
    - بهزاد؟! خب اون گوسفنده رو هم برای بچمون برمی داریم.
    - باشه یه چیزی هم برای اونا بردار.
    یه لباس برای دریسا و یه ماشین هم برای آریا برداشتم. بهزاد اسباب بازی ها رو حساب کرد و دوباره به راه افتادیم. خیلی نگذشته بود که بهزاد از آینه نگاهی به گوسفندی که خریده بود کرد و گفت: قربون نی نیِ بابا بشم.
    - دیگه بچه من شده گوسفند؟
    - خدا نکنه دور از جونش. ایشالا آهو بشه، طاووس بشه طوطی بشه.
    - لوس.
    بهزاد خندید و دیگه حرفی نزد. چند دقیقه بعد رو به روی خونه ندا اینا بودیم. کادو ها رو برداشتم و از ماشین پیاده شدم. بهزاد زنگ رو زد و گفت: نگار نری کار کنیا!!
    - چرا؟!
    - خب زن باردار که کار نمی کنه.
    - واسه همین چیزات بود که نمی خواستم بهت بگم.
    - خب مگه بده مواظبتم؟!
    - نه ولی...
    تا موقع صدای سروش پشت آیفون پیچید: بله؟
    بهزاد به آرومی گفت: چار دست و پات نعله.
    سروش برای بار دوم پرسید: بله؟
    - باز کن باجناق.
    در باز شد. وارد شدیم. ندا و سروش طبقه دوم یه آپارتمان زندگی می کردن. به سمت پله ها رفتم که بهزاد دستم رو گرفت و به سمت آسانسور برد. نگاهی بهش کردم و گفتم: طبقه دومن!
    - طبقه اول هم بودن منو شما با آسانسور می رفتیم.
    - آسانسور ندیده.
    - ندیده نیستم. نیست خودمون طبقه اولیم عقده ای شدم.
    وارد آسانسور شدیم. بهزاد به خودش نگاه می کرد و موهاشو درست می کرد. خندیدم و گفتم: باشه بابا، خوبی.
    - قربونت تو هم خوبی. ولی من بهترم. یعنی الان تو آسمونا هستم.
    در آسانسور باز شد. سروش دم در ساختمون منتظرمون بود. وارد شدیم. همه اومده بودن به جز خونواده سروش. سلام و احوال پرسی کردیم و نشستیم. بهزاد سرش رو به من نزدیک کرد و گفت: دیدی اینقدر عجله کردی؟ هنوز هیچ کس نیومده.
    نگاهی به بهزاد کردم و چیزی نگفتم. تا موقع بچه ها اومدن. آریا هم خیره شده بود به بهزاد که داشت کادوها رو به نکیسا و درسا می داد.
    - آریا عمه جون بیا پیشِ من کارت دارم.
    آریا به سمتم اومد. صورتش رو بوسیدم و گفتم: برای شما هم یه کادو خریدیم.
    آریا- برای من؟
    - بعله.
    آریا- خب من که تولدم نیست.
    - خب ایرادی نداره. من چون تو رو مثل درسا و نکیسا دوست دارم برای تو هم کادو گرفتم.
    بهزاد که حالا حواسش به منو آریا جمع شده بود. کادو آریا رو به دستش داد و گفت: بفرمایید.
    آریا با خوشحالی کادو رو گرفت و گفت: مرسی.
    فهیمه که داشت به ما نگاه می کرد گفت: چرا زحمت کشیدین؟ دست شما درد نکنه.
    - قابلی نداشت عزیزم.
    بهزاد- ما دیگه هیچ کس رو از قلم ننداختیم. حتی برای بچه خودمون هم که دنیا نیومده خریدیم.
    تا موقع سروش دریسا رو که تازه از خواب بیدار شده بود از اتاق آورد و گفت: دستتون درد نکنه ولی دریسا رو از قلم انداختین.
    بهزاد خندید و گفت: از کجا میدونی؟
    - آقا سروش دریسا رو بدین به من.
    دریسا رو گرفتم و لباسی که براش خریده بودیم رو جلوش گرفتم و گفتم: بهزاد اندازشه.
    ندا که توی آشپزخونه بود با سینی چایی اومد بیرون و گفت: وای چقدر قشنگه نگار. دستت درد نکنه.
    سروش سینی چایی رو از ندا گرفت و همون طور که دور می گردوند گفت: اینا چون هنوز خودشون بچه ندارن از این کارا می کنن. بچه که داشته باشین مثل ما از این طور مراسم فرار می کنید چه برسه به کادو خریدن برای همه بچه های فامیل. با این حال دستت درد نکنه. خدا بهت بیشتر بده تو هم برای بچه های من بخری.
    مامان- ایشالا واسه بچه خودشون جبران می کنیم.
    بهزاد نگاهی به من کرد و گفت: ایشالا.
    - آره دیگه مامان کم کم پولاتو بذار کنار که باید سیسمونی بدی.
    بابا کمی به ما نگاه کرد و گفت: باز دارین فیل هوا می کنین یا نه این دفعه دیگه خبری شده؟
    بهزاد خندید و گفت: نه دیگه این دفعه واقعیه.
    مامان با شوق به من نگاه کرد و گفت: آره نگار؟
    به بهزاد نگاه کردم و خندیدم. سروش گفت: نه بابا این طور که بوش میاد اینا ما رو گذاشتن سرِکار.
    بهزاد- نه به خدا جدی میگم. امروز جواب آزمایشو گرفتیم. مثبته.
    مامان- به سلامتی. مبارک باشه.
    وحید- مبارک باشه.
    بهزاد- قربون شما.
    سروش- بهزاد بلاخره نمردی و بچت رو هم دیدی.
    فهمیه- مبارک باشه نگار جون.
    - مرسی عزیزم.
    بابا- ندا جان بابا اون شیرینی رو بیار که الان خوردن داره.
    ندا- چشم بابا.
    ندا داشت شیرینی رو دور می گردوند که صدای آیفون بلند شد. چند دقیقه بعد خونواده سروش هم وارد شدن و مجلس حسابی گرم شد. تا آخر شب 10 تا نسخه مامان پیچ برام نوشتن که چی بخور بچت خوشگل بشه چی بخور بچت باهوش بشه. اینو بخور زایمانت راحت بشه. بعد از شام خداحافظی کردیم و برگشتیم خونه. لباسم رو عوض کردم و دراز کشیدم بهزاد کنارم نشست و گفت: دیدی دکتر نرفته هم میشه بچه دار شد؟
    - از فردا باید برم دکتر.
    - مگه مشکلی داری؟
    - نه.
    - خب پس چی؟
    - اطلاعاتت در مورد زنان و زایمان خیلی پایینه عزیزم.

    بهزاد دراز کشید و گفت: خب آخه من زن بودم؟ زایمان داشتم؟ تا حالا بچه دار شدم؟ خب از کجا باید بدونم خانوم؟
    صورت بهزاد رو بوسیدم و گفتم: عزیزم. اشکال نداره.
    - نمی دونی چقدر خوشحالم نگار.
    - چرا می دونم. از کارای امشبت مشخص بود.
    بهزاد خندید، صورتم رو بوسید و گفت: شب بخیر. پسرِ بابا خوب بخوابی.
    - چی شد؟
    - چی، چی شد عزیزم؟
    - پسرِ بابا چی بود گفتی؟
    - خب شاید پسر بود.
    - شایدم دختر بود.
    - بعله شاید.
    - پس چرا گفتی پسر؟
    - همین طوری گفتم عزیزم.
    - نه خیر همین طوری نگفتی. از الان پسر پسر نکن. من دختر دوست دارم.
    - نگار؟ همین خودت نبودی می گفتی فرقی نداره؟
    - بهزاد؟ همین خودت نبودی می گفتی فرقی نداره؟
    - ادای منو در میاری؟
    - نه خیر آقا بهزاد. حرفای خودت یادت رفته.
    - خب معذرت می خوام. هر چی بود مهم نیست. ولی پسر باشه بهتره.
    - بهزاد؟!
    - عزیزم چرا ناراحت میشی؟ جوش نزن برای بچه خوب نیست.
    - اینقدر پسر پسر نکن تا جوش نزنم.
    - چشم ولی خب پسر باشه که بهتره.
    - می خوای لج منو در بیاری نه؟
    - نه بابا لج چیه. هم خودت فکر کن پس فردا بچمون دختر باشه بچه بهنام هم دختره نسل ما منقرض میشه.
    - خب دخترم نسلته دیگه چه فرقی داره؟
    - خب دختر که اسم پدرشو ادامه نمیده.
    - خب به یکی شوهرش میدیم که فامیلش با فامیل شما یکی باشه.
    - کم نمیاری نگار.
    - نه که تو کم میاری.
    - باشه بگیر بخواب که فردا کلی کار داریم.
    - چه کار داریم؟
    - باید اون اتاق رو خالی کنیم برای بچه، همه وسایلتو باید بیاری اینجا.
    - آره دیگه نو که اومد به بازار کهنه میشه دل آزار.
    بهزاد زد زیر خنده. نگاهش می کردم. صورتمو بوسید و منو تو بغلش گرفت و گفت: خیلی دوستت دارم. هیچ کس جای تو رو نمی گیره.
    سرمو روی سینه بهزاد گذاشتم و خوابیدم. صبح با جا به جا شدن سرم بیدار شدم. بهزاد نگاهی به من کرد لبش رو گاز گرفت و به آرومی گفت: ببخشید.
    - حالا چرا آروم حرف میزنی؟
    - آخه بچه خوابه.
    - عاشق همین توهماتم بهزاد.
    - بخواب عزیزم. صبحونه رو آماده می کنم بیدار شدی مفصل می خوری دست به سیاه و سفید هم نمی زنی. ظهر میام 3 تایی با هم ناهار بخوریم.
    - باشه من ناهار درست می کنم تا تو بیای.
    - نگار به خدا از این کارا بکنی مرخصی میگیرم می شینم کنارت تا وقتی که بچه دنیا بیاد.
    - بهزاد من دوست ندارم همش استراحت کنم.
    - تو دوست نداری بچم که دوست داره.
    - بچمون.
    - اوه معذرت می خوام بچمون. من میرم. تو هم بخواب هنوز زوده.
    - مواظب خودت باش.
    - تو هم مواظب خودت و بچمون باش. خداحافظ.
    - خداحافظ.
    سعی کردم بخوابم ولی خوابم نمی برد. از جام بلند شدم دست و صورتم رو آبی زدم و صبحونه مفصلی که بهزاد برام چیده بود رو خوردم. وسایل صبحونه رو جمع می کردم که تلفن زنگ خورد. نگاهی به شماره کردم. مامان بود. گوشی رو برداشتم: سلام مامان.
    - سلام نگار جان خوبی مامان؟
    - ممنونم شما خوبین؟ بابا خوبه؟
    - قربونت. چکار می کردی؟
    - هیچ کار تازه صبحونه خوردم داشتم وسایل رو جمع می کردم.
    - کاری چیزی نداری؟
    - کار برای چی؟
    - واسه بچه.
    - آره خب بچه همش بی تابی می کنه همش گریه می کنه. فکر کنم دل درد شده.
    - وا!
    - خب مامانِ خوبِ من، بچه ای که دنیا نیومده به من چکار داره.
    - ای دختر لجباز. یه وقت تنهایی نری کار سنگینی چیزی انجام بدی. هر کار داشتی بگو خودم میام برات انجام میدم.
    - مرسی. فعلا که هیچ کاری ندارم. کاری هم باشه بهزاد هست. دستت درد نکنه.
    - باشه مادر. در هر حال به خودت فشار نیار.
    - چشم.
    - راستی هر وقت دوست داشتی بگو که با هم بریم وسایل بچه رو بخریم.
    - الان؟
    - آره خب چه ایرادی داره؟ الان سبک تری اذیت نمیشی.
    - آخه هنوز خیلی زوده باشه بفهمیم بچه چیه بعد.
    - باشه مادر. فرقی نداره. راستی خونواده بهزاد هم خبر دارن؟
    - نه هنوز. تازه دیروز جواب آزمایش رو گرفتم.
    - باشه وقت کردی به اونا هم خبر بده یه وقت ناراحت نشن.
    - نه بابا اونا الان سرشون حسابی به آوا گرمه.
    - بازم تو بگو یه وقت اوقات تلخی به وجود نیاد.
    - چشم میگم.
    - خب دیگه مواظب خودت باش. کاری نداری نگار جان؟
    - نه مامان ممنون زنگ زدین. سلام برسونین.
    - قربونت عزیزم. خداحافظ.
    - خداحافظ.
    گوشی رو قطع کردم. به اتاق خودم رفتم. این اتاق کوچیک تر از اتاق خواب بود ولی برای سیسمونی بچه مناسب بود. وسایل زیادی نداشت فقط کتابا و اتو و چرخ خیاطی و میز و لب تابم بود. روی صندلی نشستم و گفتم: می بینی فسقلی هنوز نیومدی برات یه اتاق جدا میذاریم کنار. آخه همین درسته؟ منو بابا بریم تو یه اتاق توی فسقلی تو یه اتاق؟
    نگاهی به گوسفندی که بهزاد خریده بود کردم و گفتم: مامانی ببین این چه چاقه؟ باید مثل این تپلی بشی.
    کمی از کتابام رو برداشتم و به اتاق خواب بردم. سرم رو به چیدن کتابا گرم کرده بودم. چشمم به یه کتاب قدیمی افتاد که فکر می کردم گمش کردم. شروع کردم به خوندن و زمان رو از یاد بردم. صدای زنگ در توجهمو جلب کرد. به سمت در رفتم و در رو باز کردم. بهزاد بود. لبخندی زد و گفت: کجایی؟ خسته شدم.
    نگاهی به دستاش کردم که پر بود.

    بده به من، اینا چیه خریدی؟
    - نه نه سنگینه خودم میذارم آشپزخونه.
    وارد آشپزخونه شدم. داشتم به چیزایی که خریده بود نگاه می کردم. لبخندی زد و گفت: کوچولوی بابا چطوره؟
    - خوبه. ولی مثل اینکه بابای کوچولو زیاد خوب نیست. از قحطی در رفتی؟
    - قحطی چیه خانوم؟ رفتم کلی خوراکی خریدم بخوری هم خودت جون بگیری، هم بچه.
    - یعنی همه اینا رو من باید بخورم؟
    - بعله.
    - اینا رو بخورم که سایزِ شتر میشم.
    بهزاد خندید و گفت: خب منم شتر دوست دارم دیگه.
    - یادم باشه حتما برات بخرم.
    بهزاد کمی به اطراف نگاه کرد و گفت: چه حرف گوش کن شدی! با خودم گفتم الان که برم خونه می بینم نگار کل دکوراسیون خونه رو عوض کرده که فقط با من لج کنه.
    - خب زود اومدی وگرنه همین قصد رو داشتم.
    - زود کجا بوده؟ ساعت 1 بعد از ظهره ها!!
    - یک؟! برو بابا، لوس.
    - برم بابا؟! بیا اینم ساعت نگاه کن.
    ساعت یک ربع به یک بود. لبم رو گاز گرفتم و گفتم: وای حواسم به کتابا پرت شد یادم رفت غذا درست کنم.
    - بهتر. خودم غذا گرفتم. بشین بخوریم که حسابی گرسنم شده.
    ناهار رو خوردم و از جام بلند شدم. میوه ها رو برداشتم تا بشورم که بهزاد گفت: بذار زمین. من از الان تا شب بیکار چکار کنم؟ می خوام میوه بشورم.
    - خب پس من چکار کنم؟
    - شما بشین دستور بده.
    - دستورِ چی بدم؟
    - همه زنا از خداشونه مردا نازشون رو بکشن لوسشون کنن. تو چرا برعکسی؟
    - بر عکس نیستم.
    - پس یعنی خوشت میاد دیگه آره؟
    - آره خوشم میاد که به فکرمی ولی خب دیگه نه تا این حد. اینطوری خجالت می کشم.
    - چرا خجالت بکشی؟ مگه کار بدی می کنی؟
    - بهزاد؟!
    - بهزاد بهزاد نکن. چند تا لباس خوشگل دیدم برات خریدم. برو بپوش ببینم خوبه یا نه؟
    - لباس؟
    - آره بدو. تا اینجا ذوق مرگ شدم بس که نگاهشون کردم و تو رو با این لباسا تصور کردم.
    بهزاد یه پلاستیک بزرگ رو از بین خریداش برداشت و دست منو گرفت و آورد بیرون روی مبل نشستم. پلاستیک رو گذاشت جلوم و گفت: اینا رو نگاه کن تا من بیام.
    بهزاد به آشپزخونه رفت. نگاهی به داخل پلاستیک کردم که پر بود از کلی لباس و عروسک. چندتا لباس بارداری برای من خریده بود اینقدر گشاد بود که روی لباسم پوشیدم و رفتم توی آشپزخونه و گفتم: بهزاد منو ببین.
    بهزاد برگشت نگاهی به من کرد و زد زیر خنده و گفت: چرا رو لباسات پوشیدی؟
    - آخه اینا مال 5، 6 ماهگی به بعده نه الان.
    - خب از الان بپوش عادت کنی. الانم شکم داری.
    - شکم دارم؟ کو؟ چرا دروغ میگی.
    - آدم خودش که نمی فهمه من دارم می بینمت می فهمم.
    - اِ پس اگه فهمیده بودی چرا نفهمیدی که حامله ام؟
    - فکر کردم دوباره زنم شدی خوشحالی چاق شدی.
    خندیدم و گفتم: ولی اصلا هم شکم ندارم.
    برگستم و از توی پلاستیک چندتا لباس بچه در آوردم و گفتم: بهزاد رفتی لباس دخترونه خریدی؟
    - آره، پسرونشم خریدم. کفش هم داره.
    لباسا رو یکی یکی در می آوردم و با ذوق تموم نگاهشون می کردم. بهزاد هم خیره به کارای من شده بود. سرم به لباسا و عروسکا گرم بود که بهزاد اومد و رو به روم نشست و گفت: دیدی چشم به هم زدی همه وسایل رو جمع کردم.
    - مرسی بهزاد.
    - مرسی از خودت عزیزم.
    - من برای چی؟
    - خب این 9 ماه تو باید بچه رو حمل کنی دیگه. قول میده دنیا که اومد تا 9 ماه خودم بغلش کنم.
    - آره دیگه بعدم راه میفته خودش راه میره.
    - 9 ماهگی راه میره؟
    - 9 ماه رو نمی دونم ولی یکی از همسایه هامون بود بچش 10 ماهه بود راه می رفت.
    - چه خوب. حالا منو تو تلاش می کنیم که همون 9 ماهگی راه بره که اون یه ماه بینمون دعوا به وجود نیاد.
    - حالا چی شد که یهو رفتی این همه چیزی خریدی؟
    - رفتم فروشگاه این خوراکی ها رو گرفتم. بعد چشمم به عروسکا افتاد رفتم دیدم لباس بچه و این چیزا هم داره منم خودمو خفه کردم.
    - بهزاد اینطوری که تو خرج می کنی احتمالا موقع دنیا اومدن بچه کاملا بی پول می شیم بعد من باید بچه رو تو خونه دنیا بیارم.
    - نترس، مگه من مُردم؟ خودم کار می کنم. پول خودمون 3 تا رو میدم.
    - باز بلند پروازی نکن.
    - بلند پروازی چیه؟ چرا میزنی تو ذوقم؟ یعنی پول ندم دیگه؟
    - شوخی می کنم عزیزم.
    - راستی امروز به بهنام زنگ زدم. گفتم خودش برامون یه وقت از دکتر بگیره که بریم پیشش.
    - بهش گفتی حامله ام؟
    - پس نه گفتم خودم حامله ام؟
    - تو هم حامله بشی بد نیستا؟!!
    - جدی؟ خوبه؟ می خوای اقدام کنم منم یکی داشته باشم که یهو دوتاشون باهم دنیا بیان و با هم بزرگ بشن. خوبه؟
    لبخندی زدم و پلاستیک وسایل رو برداشتم تا به اتاق ببرم. بهزاد نزدیکم شد و گفت: کمکت کنم خانوم.
    - نه خودم می برم.
    - چه جراتا؟!! شما بشین. از بچه مراقبت کن گریه نکنه تا من بیام. بهزاد به سمت اتاق رفت و منم پشت سرش به راه افتادم و همون طور براش اتفاقات صبح رو تعریف می کردم: صبح مامان زنگ زده بود احوال منو بچه رو بپرسه منم گفتم بچه بی تابی می کنه فکر کنم دل درده.
    - ای نامرد. من فکر می کردم فقط منو میذاری سرِکار. دیگه به مامانتم رحم نمی کنی؟
    بهزاد نگاهی به اتاق کرد و گفت: باید همه وسایل رو ببریم اون اتاق. سر این میزو بگیر ببریم اون اتاق.
    - سر میز رو بگیرم؟!!
    - آره بگیر دیگه تنبل.
    با تعجب به بهزاد نگاه می کردم و بهزاد جدی یک طرف میز رو گرفته بود. خیره شدم تو چشاش. کمی منو نگاه کرد و بعد زد به خنده.
    - خیلی لوسی بهزاد.
    - بیا بریم. از الان اینا رو ببریم اتاق خودمون جامون تنگ میشه باشه همون وقتی که وسایلش رو خریدیم.
    - نمی خوای بری؟
    - کجا برم؟ مرخصی رد کردم اومدم.
    - از فردا هم می خوای همین کارو بکنی؟
    - آره خیلی خوب بود به من که خوش گذشت. شما چطور خانوم؟
    - خوش گذشت؟! پر رو نشو از فردا درست برو سرکارت از الان می خوای این کارا رو بکنی تا یه ماه دیگه اخراجت می کنن.
    - قول میدم اخراجم نکنن حالا میذاری بیام؟
    - نه.
    - خب من می خوام پیش زن و بچم باشم.
    - همون بعد از ظهرا پیش زن و بچت باش.
    از اتاق اومدم بیرون نشستم پای تلویزیون. بهزاد هم یکم میوه آورد و نشست کنارم. یه سیب پوست کند و گفت: بیا بخور که اینا رو مامانت توصیه کرده.
    - آره دیگه تو هم که خاله زنک یاد گرفتی.
    سیب رو خوردم. بهزاد یه پرتقال داد دستم و گفت: بیا بخور.
    - نمی خوام تازه غذا خوردیم.
    - لج بازی نکن خوبه بخور یه وقت سرما نخوری.
    - الان تو تابستون؟
    - چه فرقی داره. مگه میکروب تابستون و زمستون می شناسه؟
    به زور بهزاد میوه رو گذاشتم توی دهنم. به زور قورتش دادم و بقیشو گذاشتم کنار ظرف میوه. بهزاد نگاهی به من کرد و گفت: نگار چرا نخوردی؟
    - نمی خوام. حالم بد میشه.
    - خودتو لوس نکن از الان حالت بد میشه؟
    - چطور موقعی که حامله نبودم ویار داشتم حالا که دیگه جدی حامله ام.
    - نگار منو نپیچون بخور.
    به زور بقیه پرتقال رو گذاشتم توی دهنم. هنوز قورتش نداده بودم که حس کردم دارم بالا میارم. به سمت دستشویی رفتم و بالاش آوردم. دست و صورتم رو شستم و اومدم بیرون. بهزاد داشت به من نگاه می کرد. گفتم: چیه؟
    - خوبی؟
    - آره.
    - می خوای بریم دکتر؟
    - از حالا به بعد هر دفعه من حالم به هم خورد بخوایم بریم دکتر که همش باید تو بیمارستان باشیم.
    - چیزی می خوای واست بیارم بخوری؟
    - نه چیزی نمی خوام. مرسی عزیزم.
    دوباره نشستم پای تلویزیون و سرم رو گذاشتم روی پای بهزاد. چیزی نگذشت که چشام سنگین شد و خوابم برد. نفهمیدم چقدر گذشت که چشامو باز کردم تلویزیون خاموش بود. بهزاد سرش رو به مبل تکیه داده بود و خواب بود. از جام بلند شدم و به آشپزخونه رفتم. واسه شب کتلت درست کردم. دیگه داشت تموم می شد که صدای بهزاد رو شنیدم: نگار؟!
    - بعله؟
    - تو کی بیدار شدی؟ کی اومدی غذا درست کردی؟
    خندیدم و حرفی نزدم. بهزاد نزدیکم شد و گفت: نباید یه لحظه هم ازت غافل شد. وای چقدر هوس کرده بودم. جون چه بویی هم داره.
    تا موقع صدای زنگ در بلند شد. بهزاد به سمت در رفت. دستام رو شستم. داشتم گاز رو خاموش می کردم که صدای آرام جون به گوشم خورد: چکار می کنی دختر؟
    - سلام، خوش اومدین.
    آرام جون- سلام دخترم خوبی؟ مبارک باشه.
    - ممنونم.
    چیزی نگذشت که آوا و سعید و بهنام و بهارک و باباجون هم اومدن تو.
    هرکس وارد می شد، سلامی می کرد و تبریک می گفت. نگاهی به بهنام کردم که با خنده گفت: شرمنده من نمی تونم چیزی رو پیش خودم نگه دارم.
    - ایرادی نداره خوش اومدی.
    به آشپزخونه رفتم و چایی ریختم. بهزاد میوه ها رو ظرف کرد. صدای باباجون بلند شد: بابا نگار بیا بشین نیومدیم که به زحمت بندازیمت. الان دیگه باید استراحت کنی.
    سینی چایی رو برداشتم. بهزاد که داشت ظرفا رو آماده می کرد گفت: بذار من می برم تو برو بشین.
    - این سبکه. بقیشو خودت بیار.
    از در اومدم بیرون و گفتم: خیلی خوش اومدین.
    بهنام سینی رو از من گرفت و گفت: تو بشین.
    - ممنون.
    کنار بهارک نشستم. نگاهی به گل و شیرینی ای که روی اپن بود کردم و گفتم: چرا زحمت کشیدین؟
    باباجون- چه زحمتی دخترم.
    بهنام چایی رو دور گردوند و نشست. تا موقع بهزاد اومد نشست و گفت: چه عجب خونه فقیر فقرا تشریف آوردین.
    بهنام- دیگه دیدیم به آرزوت رسیدی. چند وقت دیگه بچت هم دنیا میاد زشته نیومدیم خونت.
    بهارک- عمو بهزاد، بابام میگه زن عمو نگار می خواد برام دختر عمو بیاره.
    بهزاد بهارک رو گذاشت روی پاش و گفت: شاید هم پسر عمو بود بهارک جونم.
    بهارک- ولی من دوست دارم دختر عمو باشه.
    بهنام- بهارک بابا بیا اینجا عمو رو اذیت نکن.
    بهارک به سمت بهنام رفت و کنارش نشست.
    آوا- بهزاد ما اومدیم اینجا شیرینی بچه دار شدنتو بخوریم.
    بهزاد- بچه دار شدن که شیرینی نداره. کلی خرج رو دست آدم میذاره.
    آوا- واسه همین از روزی که ازدواج کردی هی بچه بچه می کنی آره؟
    بهزاد- من به خاطر نگار می گفتم وگرنه واسه من که همون دوتایی زندگی کنیم بهتره.
    آوا- آره جون بچت.
    بهزاد- به بچم چکار داری؟ هنوز دنیا نیومده جونشو تعارف می کنی؟
    چند ساعتی گذشت که باباجون گفت: بهنام بریم بابا؟
    بهنام- بریم.
    - کجا باباجون؟ شام تشریف داشته باشین.
    باباجون- نه بابا دیگه میریم. مزاحمتونم شدیم. بهنام خبر داد خوشحال شدیم گفتیم بیایم هم تبریکی گفته باشیم هم احوالتو بپرسیم.
    - لطف کردین.
    بهزاد- بابا نگار شام درست کرده. زیادم هست. فهمیده 3 تا شدیم ولخرجی کرده. شام رو همین جا بمونید. مامان شما یه چیزی به بابا بگین.
    آرام جون- درست نیست. اومدیم یه سر بهتون بزنیم.
    بهزاد- بابا سعید دفعه اولشه اومده خونه ما همین طوری خشک و خالی بذاریم بره؟
    سعید- لطف کردی آقا بهزاد. منم فردا باید برم سرکار بهتره زودتر بریم.
    بهزاد- خوب منم می خوام برم. اصلا بمون پیژامه راحت هم داریم. شب رو همین حا بمونید. به محل کارت هم نزدیکه.
    بهارک- عمو بهزاد همون پیژامه راه راهه؟
    بهزاد- آره عمو جون همون رو میگم. دوستش داری؟ می خوای بدمش واسه بابا بهنام تو خونه برات بپوشه؟
    بهارک می خندید و بهزاد بیشتر باهاش شوخی می کرد. همه تشکر کردن و رفتن آخر هم باباجون به سمت بهزاد اومد و گفت: بابا بهزاد پولی چیزی خواستی تعارف نکنی.
    بهزاد- قربونت بابا. هست دستت درد نکنه.
    باباجون- نگار جان بابا مواظب خودت و این دوتا بچه های ما باش.
    بهزاد- بابا قابله هم بودی و نمی گفتی؟ از کجا فهمیدی 2 تان؟
    باباجون- یکی که هنوز دنیا نیومده یکی هم شمایی که بزرگ نمیشی.
    بهزاد- دست شما درد نکنه.
    باباجون با دست به پشت بهزاد زد و خداحافظی کرد و رفت بیرون.
    داشتم با بهارک خداحافظی می کردم که بهنام گفت: راستی براتون وقت گرفتم. چهارشنبه هفته دیگه.
    - دستت درد نکنه بهنام جان.
    بهنام- خواهش می کنم. دست شما درد نکنه.
    بهزاد- از این نظر که زحمت بچه رو می کشه.
    بهنام خندید و گفت: نه از این جهت که تو رو تحمل می کنه.
    بهزاد- باز یه چیزی میگی که مسئله طرقبه و ساعت 12 شب رو بکشم وسط.
    بهنام- باشه بابا تسلیم. با تو نمی شه حرف زد.
    بهزاد- تو مواظب آتو های خودت باش تا نخواد تسلیم بشی.
    بهنام- از دست تو بهزاد. نگار جان دستت درد نکنه. بهارک بابا بریم. خداحافظ.
    چند دقیقه بعد همه رفتن. وسایل رو جمع و جور کردیم. شام رو خوردیم. بهزاد هنوز سر میز شام بود که گفتم: شب بخیر من میرم بخوابم. داری میای بخوابی کولر رو خاموش نکن.
    - سرما می خوریم؟!
    - هوا گرمه بهزاد جان. دیشب تا صبح عرق ریختم.
    - باشه برو بخواب.
    - ظرفا رو نشور خودم صبح می شورم.
    - شما کار نداشته باش برو بخواب.
    به اتاق رفتم. قبل از اینکه بهزاد بیاد خوابم برد.
    چند ماهی گذشت. تو این مدت بهزاد حسابی هوامو داشت. سه ماهم شده بود و بهزاد هر روز اصرار می کرد که بریم سونوگرافی تا بفهمیم بچه چیه. عصر که به خونه اومد بهم گفت فردا صبح رو مرخصی گرفته تا بریم سونوگرافی. مخالفتی نکردم. صبح اینقدر ذوق و شوق داشتم که زودتر از بهزاد بیدار شدم. داشتم صبحونه رو آماده می کردم. که بهزاد از اتاق اومد بیرون نگاهی به من کرد و گفت: تو خواب نداری؟
    - سلام صبح بخیر. منم تازه بیدار شدم. بیا صبحونه رو بخور که بریم.
    صبحونه رو خوردیم و سریع به راه افتادیم. هنو خبری از دکترم نبود. منتظر بودیم. دکتر که اومد بهزاد رو به من گفت: خب بیا بریم کارمونو انجام بدیم.
    - تو هم کاری داری؟ می خوای سونوگرافی انجام بدی؟
    - نه من می خوام تو رو همراهی کنم.
    حرفی نزدم و وارد اتاق شدم. بهزاد کنارم ایستاده بود. دکتر شروع کرد. چند لحظه بعد گفت: اینم دختر کوچولوتون.
    بهزاد با دقت خیره به مانیتور شده بود. سرش رو به من نزدیک کرد و به آرومی گفت: الان بچه کدومه؟
    از حرفش خندم گرفت. انگار دکترم صداشو شنیده بود که صورت و دست و پاهای بچه رو به ما نشون داد. حسابی ذوق کرده بودم. رو به بهزاد گفتم: بهزاد خیلی نازه نه؟
    - نگار جان عزیزم. این تو که چیزی معلوم نیست.
    - بابای بی ذوق.
    کارمون که تموم شد از مطب دکتر اومدیم بیرون. بهزاد تو فکر بود نگاهی بهش کردم و گفتم: ناراحتی نه؟
    - ناراحت واسه چی؟
    - واسه اینکه بچه دختره.
    - نه چه فرقی داره فوقش بچه دوممون میشه پسر.
    - ولی بهزاد خیلی ناز بود دستای کوچولو. چقدر ملوس بود. دختر خوشگل خودم.
    - آخه خب تو این عکسا بچه به زور معلومه ناز بودنشو تو کجا دیدی؟
    - نه خیر الان اگه پسر بود میگفتی دیدی بچم چه خوشگله چه قویه، چه شجاع بود، اصلا مشخص بود باهوشه. ولی حالا چون دختر شده خورده تو ذوقت. مهم نیست دنیا که بیاد ازش خوشت میاد.
    - آخه خب ما منقرض شدیم.
    - دایناسورها که دایناسور بودن، منقرض شدن نگفتن ما با این قدمت و هیکل و قدرت منقرض شدیم. بعد تو نگران خودتون هستی؟ نترس حتما پسر عموهات پسر میارن که منقرض نشین.
    - حالا ما شدیم دایناسور؟
    خندیدم و دست بهزاد رو گرفتم و گفتم: بهزاد ناراحت نباش. حالا بازم میام سونوگرافی شایدم اشتباه کرده باشه. آخه به قول تو چیزی مشخص نبود که.
    بهزاد خندید و گفت: آره، احتمالا اشتباه کرده چون چیزی که من دیدم بیشتر شبیه پسرا بود.
    با این حرف بهزاد رو تو عالم فکر و خیالات خودش بردم. بهزاد منو گذاشت پیش مامان و خودش رفت. از در رفتم تو. مامان نگاهی به من کرد و گفت: چه عجب!
    - سلام مامان بزرگ مهربون.
    - سلام دخترم. خوش اومدی بیا تو.
    همون طور که از پله ها بالا می رفتم گفتم: دیگه از این دختر و نَوَت خبر نمی گیری! این دختر من دلش برای مامان بزرگش تنگ شده بود اومدم که مامان بزرگش رو ببینه.
    - دختر؟!
    - بعله دختر. تا الان با بهزاد سونوگرافی بودیم.
    - خدا رو شکر. پس دیگه معلوم شد چیه.
    - بعله. دیگه هر وقت دوست داشتی بیا با هم بریم خرید.
    - خب بعد از ظهر که بهزاد اومد میریم. بابات بنده خدا از روزی که فهمیده پول داده دست من که هر وقت تو گفتی بریم خرید.
    - خونه نیست؟ دلم براش تنگ شده. دخترمم همین طور.
    مامان قربون صدقم می رفت و من بیشتر خودم رو لوس می کردم. ظهر بابا هم اومد و خبرا رو فهمید. عصر وقتی بهزاد اومد دنبالم فهمید که قراره بریم خرید. حرفی نزد. مامان و بابا رفتن تا آماده بشن. بهزاد رو به من گفت: خب الان دفعه اولیه که رفتیم سونوگرافی مگه نگفتی شاید اشتباه کرده باشن. حالا می خوای بری وسایل بخری؟
    - فوقش بازم میریم میگن پسره اینا رو نگه می داریم برای دخترمون. من به مامان اینا گفتم الان نمی تونم بگم نمیام.
    بهزاد دستم رو فشار داد و دیگه حرفی نزد. مامان و بابا که آماده شدن به راه افتادیم. اول رفتیم دنبال تخت و کمد بچه. با دیدن وسایل حسابی سر ذوق اومده بودم. بهزاد هم دست کمی از من نداشت. چندتا سرویس دخترونه رو نگاه کردیم. با اینکه بابا می گفت برای قیمتش نگران نباشم و هرچی رو که دوست دارم انتخاب کنم ولی من دلم نمی یومد که بابا رو بندازم توی خرج. یه سرویس قشنگ و ساده انتخاب کردم. بهزاد که از همه بیشتر ذوق می زد هر حا برای خرید می رفتیم. از بابا کم نمی آورد و حسابی خرید می کرد.
    بابا- بهزاد بابا جان فهمیدی بچت دختره داری سیسمونیشو آماده می کنی؟
    بهزاد- بابا بچه اوله ذوق و شوق داریم. بعدم نمی شه که همش شما تو زحمت بیفتیم.
    بابا- این چه حرفیه پسرم. من همون طور که برای بچه ندا سیسمونی آماده کردم برای نگار هم می کنم. هنوز نگار ته تغاریه فرق داره.
    بهزاد نگاهی به من کرد و خندید. اینقدر از خرید ها به ذوق اومده بودم که بابا رو بوسیدم و ازش تشکر کردم. مامان و بابا هم چیزی کم و کسر نمی ذاشتن. بعد از کلی خرید به رستوان رفتیم و شام خوردیم. بعد هم مامان و بابا رو رسوندیم و خودمون برگشتیم خونه. به جز سرویس چوب بچه که قرار بود فردا برامون بفرستن همه خرید ها رو آورده بودیم. بهزاد خرید ها رو گذاشت توی اتاق بچه و با خستگی به اتاق خواب رفت من هم کمی آب خوردم و خوابیدم.
    صبح که بیدار شدم بهزاد رفته بود. وارد اتاق بچه شدم و وسایل رو جا به جا کردم تا جا وقتی کمد ها رو میارن دست و پای کارگرا رو نگیره.
    ساعت 10 بود که سرویس چوب رو آوردن. بعد از رفتنشون. وارد اتاق شدم و سرم رو به چیدن وسایل بچه گرم کردم. ساعت 11 بود که تلفن خونه زد خورد. نگاهی به شماره کردم. طبق معمول هر روز بهزاد بود تا حالم رو بپرسه و مطمئن بشه که غذامو خوردم. گوشی رو برداشتم: سلام بابای مهربون.
    - سلام مامان کوچولو. خوبی؟ دخترمون خوبه؟
    - هر دومون خوبیم عزیزم.
    - چوبا رو آوردن؟
    - بعله یه ساعتی میشه.
    - صبحونتو خوردی؟
    - بعله.
    - ناهارم درست کردی؟
    - هنوز که خیلی زوده. الان میرم درست می کنم.
    - اِ می خوای سر منو کلاه بذاری؟ من که میدونم سرت به وسایل دخترت گرم شده از همه چیز یادت رفته. معلومه صبحونه هم نخوردی مامان بی خیال.
    - چرا خوردم.
    - جلو بچه دروغ نگو زشته. اگه خورده بودی می دیدی که برات غذا درست کردم.
    - غذا درست کردی؟
    - بعله، صبح زودتر بیدار شدم یه چیزی واست درست کردم.
    به سمت آشپزخونه رفتم و غذاها رو دیدم و گفتم: وای جدی درست کردی. الهی بمیرم.
    - خدا نکنه خانومم. برو غذاتو بخور. صبحونه هم نخوردی به فکر خودت نیستی به فکر دختر کوچولومون باش.
    - دیگه جدی باورت شد دختره؟
    - با این خریدایی که دیشب کردیم امیدوارم دختر باشه. الان اگه بیان بگن پسره ناراحت میشم.
    - ای خسیس.
    - برو غذاتو بخور. یه وقت کمد اینا رو جا به جا نکنی.
    - نه خودم به کارگرا گفتم همون جایی که می خواستم گذاشتن.
    - آهان باشه. برو عزیزم. عصر می بینمت کاری چیزی داشتی بهم زنگ بزن.
    - باشه حتما. خداحافظ.
    - مواظب خودت باش خداحافظ.
    یه ماه دیگه هم گذشت. پزشکم برام سونوگرافی نوشته بود. بهزاد کنارم ایستاده بود. سرش رو به صورتم نزدیک کرد و گفت: خوب دقت کن ببین بچمون شکل من شده یا تو.
    - تو هم نگاه کن ببین بلاخره می فهمی نازه یا نه.
    - بچه منو تو باشه نازه دیگه.
    دکتر بهم نزدیک شد و کارش رو شروع کرد. تصویر بچمون که از دفعه قبلی بزرگ تر شده بود روی مانیتور بود. دکتر نگاهی به مانیتور کرد و گفت: می خواین صدای قلبش رو بشنوین.
    - وای آره.
    چند لحظه بعد صدای تند تند قلبی به گوشمون خورد. بهزاد نگاهی به من کرد و گفت: فکر کنم بچمون ترسیده چقدم قلبش تند تند میزنه.
    دکتر نگاهی به مانیتور کرد و گفت: اون دفعه که اومدین گفتم بچه دختره درسته؟
    - بعله.
    - ولی الان پسره.
    منو بهزاد وا رفتیم. با تعجب به دکتر نگاه می کردیم.
    بهزاد- خانوم دکتر مطمئنید؟
    دکتر- چیزی که الان داره نشون میده اینه.
    نگاهی به بهزاد کردم و گفتم: اینقدر گفتی که پسر شد.
    دکتر- فکر نکنم پسر شده باشه.
    بهزاد- پس یعنی همون دختره؟
    دکتر- نه.
    - خب پس چی؟
    دکتر- به صدای قلبش گوش کن. نامنظمه.
    - یعنی چی؟ بچمون مشکلی داره؟
    دکتر خندید و بدون اینکه حرفی بزنه مشغول کارش شد. بهزاد دستم رو گرفته بود. با نگرانی نگاهی به بهزاد کردم. بهزاد هم دست کمی از من نداشت. با این حال لبخندی زد و گفت: نترس، ایشالا چیزی نیست.
     
    setareh از این پست تشکر کرده است.