1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

رمان شروع یک داستان تازه قسمت7

شروع موضوع توسط aysha98 ‏Feb 6, 2014 در انجمن داستان و رمان

  1. aysha98

    aysha98

    869
    1,645
    372
    بهزاد- خب نگران بشه بهت زنگ میزنه.
    - نه می خوام خودم زودتر برم که تا نیومده برسم.
    بهزاد- پس واستا برسونمت.
    - نه یه تاکسی برام بگیر می ترسم تا اونجا بریم مامان سر برسه ببینمون.
    بهزاد- خب می برمت سر کوچه پیادت می کنم.
    - وای که تو چقدر لجبازی.
    به سمت تلفن رفتم و یه تاکسی خبر کردم. وسایلم رو برداشتم و از بهزاد و بهنام خداحافظی کردم و اومدم بیرون. با تاکسی برگشتم خونه. مامان هنوز نیومده بود. لباسام رو عوض کردم و یه دوش گرفتم. از حمام که اومدم بیرون مامان برگشته بود. سلام کردم و به اتاقم رفتم. سرم رو خشک کردم و برگشتم توی هال. جلوی تلویزیون نشستم. مامان کمی میوه آورد و کنار من نشست. نگاهی بهش کردم. گفت: حمام بودی این خواستگاره باز زنگ زد. گفتم پس فردا بیان.
    - خوب کردی.
    مامان با تعجب به من نگاه می کرد. لبخندی زدم و روم رو به سمت تلویزیون برگردوندم. مامان همین طور حرف میزد: به دلم افتاده این یکی رو قبول می کنی. نگار جان منم خوشبختیه تو رو می خوام. این که خواستگار بیاد یا نه که برای من سودی نداره.
    - بعله.
    تا موقع صدای زنگ در شنیده شد. بابا بود. سلام و احوال پرسی کردم و به سمت اتاقم رفتم که مامان گفت: نگار جان نرو بیا شام بخوریم.
    - میل ندارم. میوه خوردم.
    دیگه حرفی زده نشد به اتاقم رفتم و دراز کشیدم. چند ساعت بعد خوابم برد.
    چشم به هم زدم پس فردا هم از راه رسید. مامان شور و شوق خاصی داشت. منم شوق خودم رو داشتم. بهزاد قول داده بود فردای این خواستگاری بریم و عقد کنیم. قرار شد بعد از رفتن خواستگارا جریان رو به مامان و بابا بگم. آماده شده بودم و توی هال نشسته بود. این بار بابا هم خونه بود. زنگ رو که زدن به سمت آیفون رفت و در رو باز کرد. منم به آشپزخونه رفتم. شربت رو آماده کرده بودم که مامان اومد و گفت: چکار می کنی؟ بیا دیگه.
    - باشه شما برین منم الان میام.
    مامان رفت و بعد از چند دقیقش من هم رفتم. چند قدم برداشتم و سرم رو آوردم بالا تا خواستگارا رو ببینم ولی خبری از خواستگارا نبود. فقط بهزاد بود که رو مبل نشسته بود. بهت زده به بهزاد و بعد به بابا و مامان نگاه می کردم. مامان هم دست کمی از من نداشت ولی بابا با لبخند بهم نگاه می کرد. منم لبخندی زدم شربت رو دور گردوندم و نشستم. چند لحظه ای سکوت حکم فرما بود. بابا نگاهی به بهزاد و بعد به من کرد و گفت: بهزاد چند روز پیش به من گفته بود می خواد بیاد منم به مامانت چیزی نگفتم. یعنی بهزاد نخواست که بگم. خب می دونید که بین مادر و دختر چیزی پنهون نمی مونه.
    مامان خیره به بابا بود. نگاهی به مامان کردم و لبخند زدم. مامان گفت: تو هم خبر داشتی؟
    - نه به خدا منم نمی دونستم. ولی فکر کنم حرفای دیروزتون درست از آب در اومد.
    - کدوم حرفم؟
    سرم رو به مامان نزدیک کردم و گفتم: همین که به دلتون افتاده بود عروس میشم و میرم.
    مامان سرش رو تکون داد و رو به بهزاد گفت: بخور بهزاد جان گرم شد.
    بهزاد شربتش رو خورد و گفت: منو نگار حرفامونو زدیم. جداییمون اون طوریا هم که به نظر میاد نبوده. ولی خب من جلوی شما بازم از نگار عذرخواهی می کنم. عکس العملم در مورد اون اتفاق درست نبود.
    بابا دستش رو روی دست بهزاد گذاشت و دستش رو فشرد. بهزاد نگاهی به بابا کرد و لبخند زد و بعد ادامه داد: حالا با اجازتون منو نگار تصمیم گرفتیم فردا عقد کنیم.
    مامان با ناراحتی نگاهی به من کرد و گفت: پس همه کاراتونم کردید.
    بابا با آرامش رو به مامان گفت: خانوم! بهزاد و نگار که بچه نیستن. فکر کن یه مدت با هم قهر بودن و حالا میخوان آشتی کنن و برگردن سر زندگیشون. مگه شما غیر از خوشبختی نگار چیزی می خوای؟
    مامان مستاصل به بابا نگاهی کرد و گفت: خب معلومه که خوشبختیشون رو می خوام ولی خب نه به این یه دفعه جدا شدنشون و نه به این یه دفعه آشتی کردنشون. جدا شدن و اینقدر زود پشیمون شدن. نمی خوام برگردن و باز پشیمون برگردن.
    بهزاد- مامان خیالتون راحت باشه. منو نگار به هم عادت کردیم نمی تونیم از هم دور باشیم. میدونم تقصیرات از من بوده. ولی خیالتون راحت منم سرم به سنگ خورده. منم جای پسرتون. رفتارمو ببخشید. منم قول میدم دیگه ناامیدتون نکنم.
    خیره به بهزاد بودم. از خودم خجالت می کشیدم. مامان و بابا از اصل جریان خبر نداشتن. حالا این بهزاد بود که برای کارِ نکردش عذرخواهی می کرد. تا موقع مامان دست من رو گرفت و گفت: امیدوارم خوشبخت بشین.
    بهزاد لبخندی زد و به من که خیره بهش بودم نگاه کرد. بابا گفت: مبارکه.
    صورت بهزاد رو بوسید و شیرینی رو برداشت و به بهزاد تعارف کرد. بعد به طرف من اومد و صورتم رو بوسید. بعد شیرینی رو به سمت منو مامان گرفت. بهزاد چند ساعتی اونجا بود و بعد رفت. قرار شد فردا صبح بیاد دنبالم تا بریم محضر.
    بعد از رفتن بهزاد داشتم وسایل رو جمع می کردم که مامان گفت: که خبر داشتی و به من چیزی نمی گفتی.
    لبخندی زدم و صورت مامان رو بوسیدم و گفتم: نمی دونستم عکس العملتون چیه. بعدم بهزاد گفت فعلا حرفی نزنم.
    - نمیدونم از دست شماها باید چکار کنم. تو برو کاراتو بکن. دیگه از فردا باید بری خونت.
    خنده ای کردم و به اتاقم رفتم. وسایلم رو جمع کردم. چیز زیادی با خودم نیاورده بودم. نگاهی به برگه های ترجمه کردم فقط چند صفحش مونده بود. سرم رو به اونا گرم کرده بودم که گوشیم زنگ خورد. بهزاد بود. گوشی رو جواب دادم: سلام خواستگار عزیز.
    - سلام خانوم. حال شما.
    - من خوبم شما چطوری؟
    - من که عالی هستم. زنگ زدم بگم همه کاراتو بکن. فردا از محضر میریم خونه خودمون.
    - نه فردا نمیام.
    - چرا؟
    - همین طوری می خوام ناز کنم.
    - ای دختر لوس، جون من دیدی چه باحال سوپرایزت کردم. هی میگم بذار این خواستگاره بیاد هی میگه نه.
    - آره دیگه خیالت راحت بود. باید می فهمیدم یه کاسه ای زیر نیم کاسته.
    - حالا که نفهمیدی. راستی دارم میرم خونه بابا اینا.
    - میری بهشون بگی؟
    - آره.
    - خدا رو شکر من به جای تو نیستم.
    - بعله دیگه ناز شما رو باید بکشم، ناز مامانتونو باید بکشم. از همه مهم تر ناز مامان و بابای خودم.
    - اشکال نداره بِکِش نقاشیت خوب میشه.
    - رویی داری نگار.
    - شوخی می کنم. ببخشید که به خاطر من مجبوری اینقدر ناز بکشی.
    - آخی، چه دختر خوبی شدی تو. فدای سرت. برو کاراتو بکن به مامانت اینا هم بگو فردا می برمت خونه.
    - وای زشته بگم.
    - چرا زشته، دوست پسرت که نیستم شوهرتم.
    - نه مامانم اجازه نمیده.
    - نگار اذیت نکن دیگه دختر.
    - اذیت نمی کنم عزیزم باشه، مامان خودش گفت برو وسایلتو جمع کن فردا باید بری خونه خودت. فکر کنم دیگه حوصله منو نداره.
    - چه بهتر.
    - چه بهتر که دیگه حوصله منو نداره؟
    - نه خیر، چه بهتر که خودش گفته کاراتو بکنی که بیای خونه.
    - آهان.
    - باشه، من دیگه رسیدم. برو به کارات برس. فردا صبح زود میام دنبالت. کاری نداری؟
    - نه مواظب خودت باش آرام جون نزنت.
    - پشت سر مادر شوهرت حرف نزن.
    - اِ چون مادرشوهرمه آره؟ حالا اگه مامان خودم بود چی؟
    - خب اون دیگه مامان توست، من نمی تونم در مورد مامان خودت بهت حرفی بزنم.
    - خیلی پررویی.
    - قربون شما، زیر دست شما بزرگ شدم.
    - باشه، برو دیگه حوصلتو ندارم.
    - بی ادب، خداحافظ.
    - خداحافظ.
    - دوستت دارم نگار خداحافظ.
    قبل از اینکه حرفی بزنم تلفن قطع شد. وسایلمو جمع کردم. یه دوش گرفتم. مامان صدام کرد. شام رو خوردم و خیلی زود به اتاقم برگشتم. کلی فکر و خیالات کردم. نزدیکای صبح بود که خوابم برد.
    صبح با صدای گوشیم از خواب بیدار شدم. بهزاد بود گوشی رو برداشتم. با صدای خواب آلودی گفتم: الو
    - سلام تنبل، هنوز خوابی؟ من تو راهم.
    با هراس از جام بلند شدم و گفتم: مگه ساعت چنده؟
    - هشت و نیم.
    - وای دیر شده؟
    - تقریبا بعله 9 باید محضر باشیم.
    - من دیر خوابیدم. واسه همین خواب موندم. الان حاضر میشم.
    - باشه، بدو خداحافظ.
    گوشی رو قطع کردم. آبی به دست و صورتم زدم و حاضر شدم. مامان و بابا زودتر از من بیدار شدن. من رو که دیدن خندیدن. مامان گفت: خواب موندی؟
    - بعله، چرا بیدارم نکردین.
    مامان- من که ساعت رفتنت رو نمی دونستم.
    وسایلم رو که یه ساک کوچیک بیشتر نبود برداشتم. مامان قرآن آورد و منو از زیر قرآن رد کرد. صورتمو بوسید و گفت: امیدوارم خوشبخت بشی.
    لبخندی زدم بابا به طرفم اومد صورتم رو بوسید و گفت: برو به سلامت دخترم ایشالا خوشبخت بشی.
    - این مدت خیلی اذیتتون کردم.
    بابا- این چه حرفیه میزنی دخترم.
    تا موقع گوشیم زنگ خورد: بله
    - من دم درم نگار خانوم دیر شد به خدا.
    - اومدم، اومدم.
    گوشی رو قطع کردم و وسایلم رو برداشتم. همین طور که به سمت در میرفتم گفتم: خداحافظ.
    از در اومدم بیرون. بهزاد لباسای تمیز و اتو کشیده ای تنش بود. همون طور که می خندیدم سوار شدم و گفتم: سلام، چه تیپی زدی.
    بهزاد راه افتاد و گفت: ببخشید که روز دومادیمه. اصلا تقصیر منه واسه شما کلاس گذاشتم.
    - عزیزم.
    بهزاد نگاهی به من کرد و خندید. چند دقیقه ای نگذشته بود که به محضر رسیدیم. کارمون نیم ساعت بیشتر طول نکشید. از محضر اومدیم بیرون سوار ماشین شدیم. بهزاد داشت به من نگاه می کرد. گفتم: چیه؟
    - هیچی.
    خم شد و صورتم رو بوسید و ماشین رو روشن کرد. نگاهش کردم. بدون اینکه روش رو برگردونه می خندید. به راه افتادیم. نگاهی به بهزاد کردم و گفتم: کجا میریم؟
    - اول بریم اطراف حرم. یه دور بزنیم. مشهدی جماعت خودشه و حرم. دنیا میاد حرم میره دوماد میشه حرم میره می میره بازم حرم میره. از حرم بهتر سراغ داری؟
    - نه خیلی خوبه.
    به راه افتادیم. اطراف حرم حسابی شلوغ بود. از دور سلامی دادیم و برگشتیم. بهزاد رو به من گفت: ناهار دعوتیم.
    - ناهار؟ کجا؟
    - خونه پدر شوهرت.
    - جدی؟ راستی دیشب چی شد؟
    - هیچی رفتم گفتم. خوشحال شدن. آرام جون دستور فرمودن عقد که کردین ناهار رو بیاین اونجا.
    - وای یه جوریم.
    - چه جوری؟
    - نمی دونم. فکر کردم مامانت اینا مخالفت کنن.
    - چرا مخالفت کنن. زنمی.
    - نه فکر می کردم با عقدمون مخالفت کنن.
    - نه بابا کسی مخالف نبود، بیشتر مشتاق بودن.
    - آوا چی؟
    - مگه آوا نظرم میده؟
    خندیدم. دیگه حرفی بینمون رد و بدل نشد تا رسیدیم به خونه پدر بهزاد.



    از ماشین پیاده شدم. زنگ رو زدیم. در باز شد. بهزاد دستم رو گرفت و باهم وارد شدیم.از در ورودی رفتیم تو آرام جون، باباجون و بهنام و بهارک منتظر ما دم در ایستاده بودن. باباجون و آرام جون به سمتمون اومدن و باهامون روبوسی کردن. بعد از اونا بهنام اومد جلو و بهزاد رو بغل کرد و رو به من گفت: مبارک باشه زن داداش.
    لبخندی زدم و گفتم: ممنون.
    وارد شدیم. رو یه مبل نشستم. بهزاد اومد و کنارم نشست. بابا و آرام جون و بهنام به آشپزخونه رفتن چند دقیقه بعد آوا و بهارک از اتاق اومدن بیرون آوا رو به ما سلام سردی کرد و به آشپزخونه رفت بهارک به سمت بهزاد و من اومد. سرمون به بهارک گرم بود که بقیه با شیرینی و میوه و شربت اومدن. بهنام نگاهی به من کرد و گفت: بچه چطوره؟
    آرام جون و باباجون با تعجب به ما نگاه می کردن. بهزاد خندید و گفت: بچه خوب و شیطونیه.
    آرام جون همون طور که به من نگاه می کرد گفت: نگار حامله ای؟
    خندیدم و گفتم: نه مامان این بازیه بهزاد و بهنامه. خدا بیامرزه خانوم جون رو برای اینکه متوجه نشه منو بهزاد از هم جدا شده بودیم گفتم من حامله ام حالم خوب نیست زیاد نمی تونم برم دیدنشون.
    باباجون خندید و گفت: از دست شما پسرا، ولی دیگه باید به فکر بچه باشید.
    بهزاد خندید و گفت: بابا ما تازه چند ساعته عقد کردیم. هنوز می خوایم بریم ماه عسل یه چند سال خودمون دوتا زندگی بکنیم بعد.
    آرام جون- بهزاد تو بزرگ نمیشی مامان.
    بهزاد- آره مادرم با اینکه من زیاد گوشت میخورم ولی خب تاثیری نداره همین قدی موندم.
    بهارک همون طور که داشت به بهزاد نگاه می کرد خندید و گفت: بابام به منم میگه گوشت بخور بزرگ بشی. خب منم گوشت دوست ندارم. ولی همیشه می خوردم که بزرگ بشم.
    بعد رو به بهنام ادامه داد: بابا بهنام دیدی گوشت آدمو بزرگ نمی کنه من دیگه گوشت نمی خورم.
    بهنام بهارک رو از روی پای بهزاد برداشت و همون طور که بهش نگاه می کرد گفت: پس این عمو بهزادت چی خورده که اینقدر شده.
    بهزاد گفت: کتک.
    بهارک زد زیر خنده و گفت: بابا بهنام منو نمیزنه، من نمی خوام بزرگ بشم.
    بهنام- دیدی بهارک خانوم. شما هم یا باید گوشت بخوری یا کتک.
    بهارک- هیچ کدومش.
    بهنام لپ بهارک رو گاز گرفت و گفت: به جاش من گوشت زیاد دوست دارم یه روز می پزمت و می خورمت.
    بهارک لپشو گرفت و به سمت بهزاد رفت و گفت: اصلا من دیگه خونه نمیام. تو می خوای منو بخوری میرم خونه عمو بهزاد.
    باباجون با خنده به بهارک گفت: بهارک جون بابایی شوخی می کنه.
    بهارک کنار منو بهزاد نشسته بود. بهزاد گفت: بهارک عمو ساعت داری؟
    بهارک- نه ندارم.
    بهزاد- ساعت می خوای؟
    بهارک- آره.
    بهزاد- دستتو بده.
    بهزاد دست بهارک رو گرفت و گاز گرفت. بهارک جیغی کشید و زد به گریه. بهزاد همون طور که می خندید گفت: عمو برات ساعت کشیدم.
    بهنام به سمت بهارک رفت و گفت: ای عموی بد. دختر خوشگلمو اذیت کردی. بهارک بابا بیا پیش خودم.
    بهارک که از دست بهنام هم ناراحت بود بیشتر جیغ کشید و بغل بهنام نرفت. بهارک رو بغل کردم و گفتم: اشکالی نداره بهارک جونم. دیگه نمیذارم اذیتت کنن.
    از کیفم یه شکلات بهش دادم. بهارک خیره به دستش که جای دندونای بهزاد روش بود نگاه کرد و گفت: این که ساعت نیست.
    با این حرفش همه زدن زیر خنده. از کیفم یه خودکار در آوردم و روی دستش یه ساعت نقاشی کردم و گفتم: حالا دیگه ساعت شد.
    بهارک که حسابی خوشحال شده بود. خودکار رو از من گرفت و به سمت بهزاد رفت و گفت: عمو بهزاد ساعت داری؟
    بهزاد گفت: آره عمو جون دارم تو هم داری؟
    بهارک دستشو نشون داد و گفت: آره دارم نگاه کن. حالا ساعتت رو به من بده.
    بهزاد ساعتش رو در آورد و به بهارک داد. بهارک ساعت رو تو کیف کوچیکی که همراهش بود گذاشت و گفت: حالا دیگه ساعت نداری ساعت می خوای؟
    بهزاد که می دونست بهارک می خواد براش ساعت بکشه دستش رو به سمت بهارک گرفت. بهنام رو به بهزاد گفت: بچمو ببین چه خلاقه زود یاد گرفت.
    تا موقع صدای داد بهزاد بلند شد. بهارک دست بهزاد رو گاز گرفته بود. بهزاد دستش رو کشید و گفت: چکار می کنی عمو جون؟
    بهارک- دارم برات ساعت می کشم. دستتو چرا بردی؟ بِدِش.
    دوباره دست بهزاد رو گرفت و با خودکار براش ساعت کشید و گفت: این ساعتت خوشگل تره.
    بهزاد نگاهی به بهنام کرد و گفت: که بچت خلاقه دیگه آره؟
    بهنام زد به خنده و گفت: آره مگه خلاق نیست ببین چه قشنگم برات کشیده. حالا هی ساعتت رو نگاه کن کیف کن.
    بهارک به سمت بهنام رفت و گفت: بابا قشنگ کشیدم؟
    بهنام- آره بابایی خیلی قشنگه
    بهارک خندید و گفت: بابا ساعتت رو یده.
    بهنام که دیگه فهمیده گفت: نه بابا جون ساعتمو لازم دارم.
    بهارک- باشه اون دستت ساعت نداره اون دستت رو بده.
    بهنام- بابایی ساعت نمی خوام ممنون.
    بهارک- ای بابا خب مگه خوشت نیومده بود می خوام برات ساعت بکشم. ببین مال من چقدر خوشگله.
    بهنام که دیگه حریف بهارک نمی شد. دستش رو به بهارک داد. بهارک هم یه گاز محکم گرفت و داد بهنام رو در آورد. همگی به کارای بهارک می خندیدیم. بهارک نقاشیش رو هم کشید و گفت: بابا بهنام مال شما رو محکم تر گاز گرفتم خوشگل تر شد.
    بهنام- آره بابایی خیلی خوشگل شد. برو یکی هم برای زن عمو نگار بکش که اینو بهت یاد داد.
    بهزاد- آره عمو برای زن عمو نگارم بکش.
    نگاهی به بهزاد کردم و گفتم: من فقط نقاشیشو بهش یاد دادم بهتره برای خودت 4، 5 تا دیگه ساعت بکشه تا دیگه گازش نگیری.
    بلاخره اون روز بهارک برای همه ساعت کشید. ناهار رو خوردیم. تا عصر اونجا بودیم. عصر برگشتیم خونمون. از در رفتم تو وسایل رو بردم تو اتاق. لباسام رو عوض کردم و اومدم توی هال بهزاد تو آشپزخونه بود. وارد آشپزخونه شدم. بهزاد داشت چایی درست می کرد. نگاهی به من کرد و گفت: اجازه می دادی یه پاگشایی چیزی بهت بدم بعد لباساتو عوض می کردی.
    - لوس. راستی حلقمو بهم ندادی.
    - آخ، آخ پاک یادم رفته بود. الان برات میارمش.
    بهزاد به سمت اتاق رفت. تا موقع 2تا چایی ریختم و رفتم توی هال. چند دقیقه ای گذشت. از جام بلند شدم تا برم دنبال بهزاد تو راهرو بودم که بهزاد در اتاق رو باز کرد. لباساشو عوض کرده بود و حلقه دستش بود. نگاهی به من کرد و گفت: کجا میری؟
    - داشتم میومدم دنبال تو.
    بهزاد بغلم کرد. نگاهی بهش کردم و گفتم: باز پدر مهربون شدی!
    منو گذاشت روی مبل و خودش هم نشست بعد رو به من گفت: باز لوس شدی نگار؟ هم به من میاد بابای تو باشم؟
    - نه میاد بابا بزرگم باشی.
    - خب به تو هم میاد جد بزرگ من باشی.
    - خیلی خوبه. پس حسابی به هم میایم.
    - آخ دوربین یادم رفت بشین تا بیام.
    بهزاد رفت تو اتاق و چند دقیقه بعد با دوربین و پایش برگشت. دوربین رو تنظیم کرد و به سمت من اومد و گفت: حالا دستت رو بیار.
    بهزاد انگشتر رو دستم کرد و صورتم رو بوسید و گفت مبارکت باشه عزیزم.
    - ممنون، خیلی خوشگله، دوسش دارم.
    - پس من چی؟
    - تو رو که دوست ندارم، عاشقتم.
    - آخی، عزیزم ممنون.
    بهزاد رو بوسیدم و از جام بلند شدم. گفت: کجا؟
    به سمت دوربین رفتم و خاموشش کردم. بهزاد گفت: چرا خاموشش می کنی؟ داریم لحظات زیبای زندگیمونو ثبت می کنیم.
    - بعدا ثبت کن. چایی ریختم آب سرد شد.
    - فدای سرت میرم دوباره میریزم.
    - نه دیگه همین خوبه.
    - آره بذار بخورم ببینم هنوزم خوب چایی میریزی یا یادت رفته.
    چایی رو خوردیم پای تلویزیون نشسته بودیم. دراز کشیدم و سرم رو روی پای بهزاد گذاشتم بهزاد نگاهی بهم کرد و گفت: این مدت خیلی تنها بودم.
    - دیگه قول میدم تنهات نذارم.
    - قبلا هم قول داده بودی.
    - بهزاد؟!
    - ببخشید. خواستم شوخی بکنم. شام چی بخوریم؟
    - من که سیرم.
    - باز شروع شد.
    - خب سیرم دیگه.
    - پس منم جیگر تو رو میخورم که سیر بشم.
    و بعد شروع کرد به قلقلک دادن من. از دستش فرار کردم و روی مبل کناری نشستم و گفتم: کشتیم.
    - خب دارم دنبال جیگرت می گردم.
    - جیگر ندارم.
    - باشه، اصلا من جیگر دوست ندارم.
    - شام چی درست کنم؟
    - می خوای شام درست کنی؟
    - اوهوم.
    - نمی خوام درست کنی. بیا بشین همین جا بهتره.
    دوباره برگشتم کنار بهزاد و سرمو روی پاش گذاشتم. چشمام رو بستم. بهزاد آروم گفت: نگار خوابیدی؟
    جوابشو ندادم. دوباره گفت: نگار خیلی بدی اگه خوابیده باشی. من کارت دارم امشب.
    چشام رو باز کردم و گفتم: چکارم داری؟
    - ای شیطون. الان بهت نشون میدم چکارت دارم.
    بهزاد منو بغل کرد و به اتاق خواب برد.
    نمی دونم ساعت چند بود که از خواب بیدار شدم. سرم روی بازوی بهزاد بود. از جام بلند شدم. نگاهی به بهزاد کردم. معلوم بود خیلی وقته بیدار شده. لبخندی بهم زد و گفت: بلاخره بیدار شدی خوابالو.
    - ببخشید. خیلی خوابم میومد. راستی تو نمی خواستی بری سر کار؟
    - نه گفتم زن گرفتم می خوایم بریم ماه عسل.
    - مگه اونا می دونستن که طلاق گرفتیم؟
    - نه بابا شوخی می کنم. مرخصی گرفتم.
    - ساعت چنده؟
    - 11
    - وای چقدر خوابیدم خب بیدارم می کردی.
    - کی دلش میاد؟! وقتی خوابی مثل یه دختر بچه کوچولو می مونی. آدم دوست داره یه هفته بشینه و نگاهت کنه.
    - لوسم نکن دیگه.
    - واقعیتو میگم، وقتی بیداری، اینقدر حرف میزنی و غر می زنی که وقتی می خوابی دوست ندارم دیگه بیدار بشی.
    - بهزاد؟!
    بهزاد بلند شد. صورتم رو بوسید و رفت توی حمام. هنوز داشتم نگاهش می کردم. در حمام رو باز کرد و گفت: شوخی کردم.
    - خیلی دیوونه ای بهزاد.
    بهزاد که در حال آواز خوندن بود. سکوت کرد و بعد گفت: تو هم همین طور.
    از جام بلند شدم. به دست و صورتم آبی زدم و به آشپزخونه رفتم. چایی رو آماده کردم. رفتم سراغ یخچال توقع داشتم هیچی توش نباشه ولی انگار بهزاد همه چیز رو آماده کرده بود. میز رو چیدم و خودم هم نشستم. داشتم چاییمو می خوردم که بهزاد اومد. نگاهی به من کرد و گفت: به به، صبحونه جمعه وارانه.
    - یعنی بقیه روزای هفته همچین صبحونه ای نمی خوری نه؟
    - نه بابا، یا تو خوابی، یا من خواب می مونم. بقیه روزا هم که بیدار میشی یه لقمه نون و پنیر میدی دستم میگی برو دیگه چقدر می خوری.
    - وای وای وای، هرکی ندونه میگه من چه عذابی میدم تو رو.
    - آخه عذابتم شیرینه.
    بهزاد لقمه رو گذاشت توی دهنش و گفت: وای که چقدر گشنمه.
    - حالا یه دیشب رو شام نخوردیا!!
    - دیشب که شام نخوردیم هیچی، الانم که تا ظهر خواب بودیم، الان دیگه وقته ناهاره نه صبحونه خانوم خانوما، به غیر از اونم این چند ماهی که نبودی من که چیزی نمی خوردم بیخوده اینقدی شدم؟
    - دروغ نگو. تو چاق ترم شدی.
    - شکمم رو میگی؟ این غمباده به جون بچم.
    - خدا این بچتو از تو نگیره.
    - خدا برای منو مامانش ببخشش. راستی حالش خوبه؟
    - کی؟
    - بچمون، پاره تنمون.
    - خیلی لوسی.
    - نه به اندازه تو.
    صدای تلفن بلند شد. بهزاد گوشی رو از روی اپن برداشت و جواب داد: بله؟ سلام مامان، حال شما خوبه؟ بله بیداره گوشی.
    بهزاد گوشی رو به سمت من گرفت و گفت: مامانته.
    گوشی رو ازش گرفتم: سلام مامان.
    مامان- سلام نگار جان. خوبی مامان؟
    - ممنون خوبم. شما خوبین؟
    مامان- آره مامان جون خوبیم. زنگ زدم ببینم مشکلی چیزی پیش نیومده باشه.
    - نه خیالتون راحت.
    مامان- باشه خدا رو شکر. میگم ناهار رو بیاین اینجا منو باباتم تنهاییم.
    - نه مامان ممنون.
    مامان- تعارف می کنی؟ خب بیاین اینجا دور همیم.
    - نه منو بهزاد برنامه داریم می خوایم بریم بیرون.
    بهزاد با تعجب خیره به من شده بود. لبخندی زدم و با دست بهش اشاره کردم تا حرفی نزنه.
    مامان- باشه هر جور راحتی. نگار مشکلی چیزی داشتین حتما بهم بگیا!
    - خیالتون راحت.
    مامان- مواظب خودتون باشین. خداحافظ.
    - به بابا سلام برسونید خداحافظ.
    گوشی رو قطع کردم. بهزاد چشاشو ریز کرده بود و به من نگاه می کرد. لبخندی زدم و گفتم: چیه؟
    - که منو شما برنامه داریم می خوایم بریم بیرون؟ حالا کجا می خوایم بریم من بی خبرم؟
    - حالا برنامشو می ریزیم. یه جا میریم دیگه.
    - حالا این برنامه کی قراره اجرا بشه؟
    - واسه ناهار دیگه.
    - یعنی مامانت ما رو ناهار دعوت کرده بود؟
    - آره
    - تو هم گفتی نه؟
    - خب آره.
    - وای نگار از دست تو. خب می رفتیم اونجا اینطوری دستمون تو زندگی اندازه یه ناهار جلو بود.
    - خسیس.
    - خسیس چیه؟ آخه آدم مادر زنش دعوتش می کنه نمیره مهمونی؟ حالا از دست من ناراحت میشه فکر می کنه من گفتم نریم. با منم که بد شده اساسی دیگه بدتر شد.
    - یهو بگو مامان گودزیلاست دیگه.
    بهزاد زد به خنده و منم زل زده بودم بهش. خوب خندید آخرم گفت: خیلی باحالی نگار.
    - چون به مامانم میگم گودزیلا دیگه آره.
    بهزاد باز زد به خنده. به حدی که اشک از چشاش سرازیر شد. من که حرصم در اومده بود از سر میز بلند شدم و وسایل میز رو جمع کردم. چند دقیقه بعد که خنده های بهزاد تموم شد از جاش بلند شد و همون طور که به من کمک می کرد گفت: ببخشید ناراحت شدی؟
    - نه خیلی هم خوشحال شدم.
    بهزاد بغلم کرد. صورتم رو بوسید و گفت: معذرت می خوام دیگه.
    زل زدم بهش و حرفی نزدم. اونم گفت: به تلافیش ناهار میریم بیرون.
    لبخندی زدم و گفتم: باشه.
    - ای نامرد فقط می خواستی ناهار رو نقد کنی؟
    - به نظرت من مامان خودمو گودزیلا می کنم که یه ناهار برام بخری.
    بهزاد برای بار سوم زد به خنده و نشست کف آشپزخونه. از خندش منم خندم گرفته بود. یه لیوان آب برداشتم و کنارش نشستم و گفتم: بیا بخور امروز زده به سرت حسابی. بخور میترسم از زور خنده بمیری.
    بهزاد آب رو خورد و به سمت تلویزیون رفت و مشغول دیدن تلویزیون شد. منم به سمت اتاق رفتم و خودمو مشغول چند برگ آخر ترجمه ها کردم. دیگه آخراش بود که بهزاد در رو باز کرد و رو به من گفت: هنوز اینا تموم نشده؟
    - اینا مال رویاست خودش که نتونست تمومشون کنه، افتاد گردن من.
    - ای وای نه دیگه. بابا من از پول خودم میدم برو بده بیرون ترجمش کنن تموم بشه.
    - دیگه تموم شده پاراگراف آخرشه.
    - آره جون خودت. باز فردا یه دسته برگه دیگه میگیری دستت میای میگی بقیشه.
    خندیدم و گفتم: نه بهت قول میدم.
    - کارت تموم شد بیا بیرون پیش من. نه اصلا خودم همین جا می شینم تموم که شد با چشای خودم ببینم تا باورم بشه.
    حرفی نزدم پاراگراف آخر رو هم ترجمه کردم.برگه ها رو مرتب کردم و گفتم: دیگه تموم شد.
    بهزاد اومد جلو و باهام دست داد و روبوسی کرد و گفت: من واقعا به تو افتخار می کنم عزیزم. خسته نباشی.
    - مسخره می کنی؟
    - نه بابا مسخره چیه عزیز من. دارم جدی میگم.
    لبخندی زدم و گفتم: ممنونم.
    - بریم ناهار گرسنمه من.
    - مگه ساعت چنده؟
    - نزدیک 2.
    - باشه الان حاضر میشم بریم.
    لباسام رو عوض کردم. با بهزاد به یه رستوران رفتیم و ناهار خوردیم. بعدش رفتیم یه دوری تو خیابون زدیم. ساعتای 5 بود که به بهزاد گفتم: بریم خونه رویا اینا؟
    - خونه رویا اینا چه خبره؟
    - هم اینکه بهش بگم ما آشتی کردیم. هم اینکه برگه ها رو بهش بدم و هم اینکه ببینمش از وقتی رفته خونه خودش ما که نرفتیم خونشون. حالا بریم چه ایرادی داره؟
    - آها خب دلایل زیادی داشت حتما میری. برگه ها رو برداشتی؟
    - بعله.
    - پس همچین بیراه هم به مامانت نگفتی. واقعا شما برنامه ریزی هاتو کرده بودی.
    لبخندی زدم. بهزاد به راه افتاد. کمی که رفتیم جلو یه قنادی به بهزاد گفتم: نگه دار.
    - چرا؟
    - اولین باره میریم خونشون دست خالی که زشته.
    - بعله حق با شماست.
    بهزاد پیاده شد و یه جعبه شیرینی خرید و برگشت. یه ربع بعد رو به روی خونه رویا و حسام بودیم.
    بهزاد- حالا مطمئنی خونه هستن؟ کاش یه خبر بهشون می دادیم.
    گوشیم رو در آوردم و شماره رویا رو گرفتم. بهزاد همون طور که بهم نگاه می کرد گفت: داری بهش زنگ میزنی؟ الان؟
    - بله صبر کن.
    بعد از چند تا بوق تلفن رو جواب داد: الو؟
    - سلام رویا خانوم.
    رویا- سلام چه عجب تو یادت افتاد یه خبری از من بگیری.
    - نه بابا معرفتم گل نکرده باهات کار داشتم.
    رویا- گفتم از این عادتا نداشتی. خب حالا چه کار داشتی؟
    - می خواستم ترجمه ها رو برات بیارم.
    رویا- وای تموم شد؟ آخ آخ تازه می خواستم بیام ازت بگیرمشون.
    - خسته نباشی. حالا خونه هستی؟
    رویا- آره خونه ام بیا.
    - حسامم هست؟
    رویا- آره خونس.
    - باشه پس در رو باز کن منو بهزاد الان میایم بالا.
    رویا- تو و بهزاد؟!!
    - باز کن میام بالا بهت میگم.
    گوشی رو قطع کردم با بهزاد رفتیم بالا. رویا و حسام از دیدن ما دو تا با هم شوکه شده بودن. بهزاد رو به حسام گفت: حالا بد نیست ما رو راه بدین تو بعد شوکه بشین ما رو نگاه کنین.

    نمی دونم ساعت چند بود که از خواب بیدار شدم. سرم روی بازوی بهزاد بود. از جام بلند شدم. نگاهی به بهزاد کردم. معلوم بود خیلی وقته بیدار شده. لبخندی بهم زد و گفت: بلاخره بیدار شدی خوابالو.
    - ببخشید. خیلی خوابم میومد. راستی تو نمی خواستی بری سر کار؟
    - نه گفتم زن گرفتم می خوایم بریم ماه عسل.
    - مگه اونا می دونستن که طلاق گرفتیم؟
    - نه بابا شوخی می کنم. مرخصی گرفتم.
    - ساعت چنده؟
    - 11
    - وای چقدر خوابیدم خب بیدارم می کردی.
    - کی دلش میاد؟! وقتی خوابی مثل یه دختر بچه کوچولو می مونی. آدم دوست داره یه هفته بشینه و نگاهت کنه.
    - لوسم نکن دیگه.
    - واقعیتو میگم، وقتی بیداری، اینقدر حرف میزنی و غر می زنی که وقتی می خوابی دوست ندارم دیگه بیدار بشی.
    - بهزاد؟!
    بهزاد بلند شد. صورتم رو بوسید و رفت توی حمام. هنوز داشتم نگاهش می کردم. در حمام رو باز کرد و گفت: شوخی کردم.
    - خیلی دیوونه ای بهزاد.
    بهزاد که در حال آواز خوندن بود. سکوت کرد و بعد گفت: تو هم همین طور.
    از جام بلند شدم. به دست و صورتم آبی زدم و به آشپزخونه رفتم. چایی رو آماده کردم. رفتم سراغ یخچال توقع داشتم هیچی توش نباشه ولی انگار بهزاد همه چیز رو آماده کرده بود. میز رو چیدم و خودم هم نشستم. داشتم چاییمو می خوردم که بهزاد اومد. نگاهی به من کرد و گفت: به به، صبحونه جمعه وارانه.
    - یعنی بقیه روزای هفته همچین صبحونه ای نمی خوری نه؟
    - نه بابا، یا تو خوابی، یا من خواب می مونم. بقیه روزا هم که بیدار میشی یه لقمه نون و پنیر میدی دستم میگی برو دیگه چقدر می خوری.
    - وای وای وای، هرکی ندونه میگه من چه عذابی میدم تو رو.
    - آخه عذابتم شیرینه.
    بهزاد لقمه رو گذاشت توی دهنش و گفت: وای که چقدر گشنمه.
    - حالا یه دیشب رو شام نخوردیا!!
    - دیشب که شام نخوردیم هیچی، الانم که تا ظهر خواب بودیم، الان دیگه وقته ناهاره نه صبحونه خانوم خانوما، به غیر از اونم این چند ماهی که نبودی من که چیزی نمی خوردم بیخوده اینقدی شدم؟
    - دروغ نگو. تو چاق ترم شدی.
    - شکمم رو میگی؟ این غمباده به جون بچم.
    - خدا این بچتو از تو نگیره.
    - خدا برای منو مامانش ببخشش. راستی حالش خوبه؟
    - کی؟
    - بچمون، پاره تنمون.
    - خیلی لوسی.
    - نه به اندازه تو.
    صدای تلفن بلند شد. بهزاد گوشی رو از روی اپن برداشت و جواب داد: بله؟ سلام مامان، حال شما خوبه؟ بله بیداره گوشی.
    بهزاد گوشی رو به سمت من گرفت و گفت: مامانته.
    گوشی رو ازش گرفتم: سلام مامان.
    مامان- سلام نگار جان. خوبی مامان؟
    - ممنون خوبم. شما خوبین؟
    مامان- آره مامان جون خوبیم. زنگ زدم ببینم مشکلی چیزی پیش نیومده باشه.
    - نه خیالتون راحت.
    مامان- باشه خدا رو شکر. میگم ناهار رو بیاین اینجا منو باباتم تنهاییم.
    - نه مامان ممنون.
    مامان- تعارف می کنی؟ خب بیاین اینجا دور همیم.
    - نه منو بهزاد برنامه داریم می خوایم بریم بیرون.
    بهزاد با تعجب خیره به من شده بود. لبخندی زدم و با دست بهش اشاره کردم تا حرفی نزنه.
    مامان- باشه هر جور راحتی. نگار مشکلی چیزی داشتین حتما بهم بگیا!
    - خیالتون راحت.
    مامان- مواظب خودتون باشین. خداحافظ.
    - به بابا سلام برسونید خداحافظ.
    گوشی رو قطع کردم. بهزاد چشاشو ریز کرده بود و به من نگاه می کرد. لبخندی زدم و گفتم: چیه؟
    - که منو شما برنامه داریم می خوایم بریم بیرون؟ حالا کجا می خوایم بریم من بی خبرم؟
    - حالا برنامشو می ریزیم. یه جا میریم دیگه.
    - حالا این برنامه کی قراره اجرا بشه؟
    - واسه ناهار دیگه.
    - یعنی مامانت ما رو ناهار دعوت کرده بود؟
    - آره
    - تو هم گفتی نه؟
    - خب آره.
    - وای نگار از دست تو. خب می رفتیم اونجا اینطوری دستمون تو زندگی اندازه یه ناهار جلو بود.
    - خسیس.
    - خسیس چیه؟ آخه آدم مادر زنش دعوتش می کنه نمیره مهمونی؟ حالا از دست من ناراحت میشه فکر می کنه من گفتم نریم. با منم که بد شده اساسی دیگه بدتر شد.
    - یهو بگو مامان گودزیلاست دیگه.
    بهزاد زد به خنده و منم زل زده بودم بهش. خوب خندید آخرم گفت: خیلی باحالی نگار.
    - چون به مامانم میگم گودزیلا دیگه آره.
    بهزاد باز زد به خنده. به حدی که اشک از چشاش سرازیر شد. من که حرصم در اومده بود از سر میز بلند شدم و وسایل میز رو جمع کردم. چند دقیقه بعد که خنده های بهزاد تموم شد از جاش بلند شد و همون طور که به من کمک می کرد گفت: ببخشید ناراحت شدی؟
    - نه خیلی هم خوشحال شدم.
    بهزاد بغلم کرد. صورتم رو بوسید و گفت: معذرت می خوام دیگه.
    زل زدم بهش و حرفی نزدم. اونم گفت: به تلافیش ناهار میریم بیرون.
    لبخندی زدم و گفتم: باشه.
    - ای نامرد فقط می خواستی ناهار رو نقد کنی؟
    - به نظرت من مامان خودمو گودزیلا می کنم که یه ناهار برام بخری.
    بهزاد برای بار سوم زد به خنده و نشست کف آشپزخونه. از خندش منم خندم گرفته بود. یه لیوان آب برداشتم و کنارش نشستم و گفتم: بیا بخور امروز زده به سرت حسابی. بخور میترسم از زور خنده بمیری.
    بهزاد آب رو خورد و به سمت تلویزیون رفت و مشغول دیدن تلویزیون شد. منم به سمت اتاق رفتم و خودمو مشغول چند برگ آخر ترجمه ها کردم. دیگه آخراش بود که بهزاد در رو باز کرد و رو به من گفت: هنوز اینا تموم نشده؟
    - اینا مال رویاست خودش که نتونست تمومشون کنه، افتاد گردن من.
    - ای وای نه دیگه. بابا من از پول خودم میدم برو بده بیرون ترجمش کنن تموم بشه.
    - دیگه تموم شده پاراگراف آخرشه.
    - آره جون خودت. باز فردا یه دسته برگه دیگه میگیری دستت میای میگی بقیشه.
    خندیدم و گفتم: نه بهت قول میدم.
    - کارت تموم شد بیا بیرون پیش من. نه اصلا خودم همین جا می شینم تموم که شد با چشای خودم ببینم تا باورم بشه.
    حرفی نزدم پاراگراف آخر رو هم ترجمه کردم.برگه ها رو مرتب کردم و گفتم: دیگه تموم شد.
    بهزاد اومد جلو و باهام دست داد و روبوسی کرد و گفت: من واقعا به تو افتخار می کنم عزیزم. خسته نباشی.
    - مسخره می کنی؟
    - نه بابا مسخره چیه عزیز من. دارم جدی میگم.
    لبخندی زدم و گفتم: ممنونم.
    - بریم ناهار گرسنمه من.
    - مگه ساعت چنده؟
    - نزدیک 2.
    - باشه الان حاضر میشم بریم.
    لباسام رو عوض کردم. با بهزاد به یه رستوران رفتیم و ناهار خوردیم. بعدش رفتیم یه دوری تو خیابون زدیم. ساعتای 5 بود که به بهزاد گفتم: بریم خونه رویا اینا؟
    - خونه رویا اینا چه خبره؟
    - هم اینکه بهش بگم ما آشتی کردیم. هم اینکه برگه ها رو بهش بدم و هم اینکه ببینمش از وقتی رفته خونه خودش ما که نرفتیم خونشون. حالا بریم چه ایرادی داره؟
    - آها خب دلایل زیادی داشت حتما میری. برگه ها رو برداشتی؟
    - بعله.
    - پس همچین بیراه هم به مامانت نگفتی. واقعا شما برنامه ریزی هاتو کرده بودی.
    لبخندی زدم. بهزاد به راه افتاد. کمی که رفتیم جلو یه قنادی به بهزاد گفتم: نگه دار.
    - چرا؟
    - اولین باره میریم خونشون دست خالی که زشته.
    - بعله حق با شماست.
    بهزاد پیاده شد و یه جعبه شیرینی خرید و برگشت. یه ربع بعد رو به روی خونه رویا و حسام بودیم.
    بهزاد- حالا مطمئنی خونه هستن؟ کاش یه خبر بهشون می دادیم.
    گوشیم رو در آوردم و شماره رویا رو گرفتم. بهزاد همون طور که بهم نگاه می کرد گفت: داری بهش زنگ میزنی؟ الان؟
    - بله صبر کن.
    بعد از چند تا بوق تلفن رو جواب داد: الو؟
    - سلام رویا خانوم.
    رویا- سلام چه عجب تو یادت افتاد یه خبری از من بگیری.
    - نه بابا معرفتم گل نکرده باهات کار داشتم.
    رویا- گفتم از این عادتا نداشتی. خب حالا چه کار داشتی؟
    - می خواستم ترجمه ها رو برات بیارم.
    رویا- وای تموم شد؟ آخ آخ تازه می خواستم بیام ازت بگیرمشون.
    - خسته نباشی. حالا خونه هستی؟
    رویا- آره خونه ام بیا.
    - حسامم هست؟
    رویا- آره خونس.
    - باشه پس در رو باز کن منو بهزاد الان میایم بالا.
    رویا- تو و بهزاد؟!!
    - باز کن میام بالا بهت میگم.
    گوشی رو قطع کردم با بهزاد رفتیم بالا. رویا و حسام از دیدن ما دو تا با هم شوکه شده بودن. بهزاد رو به حسام گفت: حالا بد نیست ما رو راه بدین تو بعد شوکه بشین ما رو نگاه کنین.
    حسام خندید و با بهزاد روبوسی کرد و رفتیم تو. جعبه شیرینی رو به رویا دادم و گفتم: ببخشید دیگه یه دفعه ای قرار شد بیایم.
    رویا- نه عزیزم این چه حرفیه بیا بشین.
    کنار بهزاد نشستم. حسام و رویا از ما عذرخواهی کردن و به آشپزخونه رفتن. چند دقیقه ای گذشت. بهزاد رو به من گفت: کجا رفتن اینا؟ کار بدی کردیم سر زده اومدیم.
    - نه بابا اینا تازه کارَن. اَولشه هول شدن براشون مهمون اومده. از خودمون دو تا یادت رفته؟
    مشغول صحبت بودیم که رویا و حسام هم اومدن. حسام عذرخواهی کرد و همون طور که شربت رو به ما تعارف می کرد گفت: ببخشید دیگه واسه ما زیاد مهمون نمیاد. همچین دست و پایی نیستیم.
    بهزاد- اشکالی نداره اینایی که میگی برای ما خاطرس.
    بعد از پذیرایی حسام نگاهی به بهزاد کرد و گفت: جریان از چه قراره دوتایی اومدین؟ همه کاراتون یهوییه؟ یهو سر زده اومدین اونم دوتایی!
    بهزاد خندید و گفت: خب زن و شوهر با هم میرن جایی دیگه.
    حسام و رویا با تعجب به ما نگاه می کردن. بهزاد نگاهی به من کرد و گفت: معرفی می کنم همسرم نگار. منم همسرش هستم بهزاد.
    حسام و رویا هنوز ساکت بودن که گفتم: دیروز عقد کردیم.
    حسام- جدی؟ آره بهزاد؟
    بهزاد- مگه تا حالا از نگار دروغ شنیدی؟
    رویا- نگار؟ دیگه من اینقدر غریبه شدم؟
    - همش تقصیر خود بهزاده. مامان و بابامم شبی که فرداش می خواستیم بریم عقد کنیم فهمیدن.
    بهزاد- آره دیگه از طرف خانوما همیشه ما آقایون تقصیر کاریم.
    حسام- در این مورد که مشخصه تقصیر کار جنابعالی هستین. حالا کو شیرینیت؟
    بهزاد- پس اونی که دادیم به رویا خانوم چی بود؟
    حسام- اون که خونه نوییمون بود.
    بهزاد- نه دیگه ما از دستی شیرینی گرفتیم که همش یه جا باشه.
    حسام- فکر نکن من کوتاه میام. حالا بپیچون به موقعش ازت شیرینیشو میگیرم. کار و بار چه جوری پیش میره؟
    بهزاد و حسام مشغول حرف زدن شدن. رویا به من نزدیک شد و گفت: بعدا به حسابت می رسم. حالا واسه من پنهون کاری می کنی؟
    - من که گفتم تقصیر بهزاد بود.
    رویا- تقصیرا رو ننداز گردن اون. اگه می خواستی بگی کارش یه تلفن زدن بود. پس همچین دروغم نگفتم. شب عروسی ما یه چیزایی شده بود.
    خندیدم و برگه ها رو از کیفم در آوردم و رو به رویا گرفتم و گفتم: تموم شد. یه برگه هم گذاشتم روش واسه تقدیماتش.
    رویا- پس همه کاراتو کردی. وای وای حسابی شرمندت شدم.
    - این چه حرفیه. تو همه کاراشو کردی. من فقط نشستم تو خونه و ترجمش کردم.
    رویا- ایشالا جبران می کنم. رفتی خونه خودت؟
    - پس نه هنوز می خوایم یکی دو سال تو عقد بمونیم.
    همگی گرم حرف زدن شده بودیم. سر شب بود که بهزاد گفت: خب حسام جان حسابی زحمتت دادیم. حالا حاضر شید باهم تا یه طرقبه شاندیزی بریم.
    حسام- طرقبه، شاندیز چه خبره؟
    بهزاد- می خوام شیرینی عروسیمونو بهتون بدم دیگه. من که می دونم ولم نمی کنی.
    حسام- اِ پس اگه اینطوریه که حتما میایم.
    رویا نگاهی به حسام و بعد به بهزاد کرد و گفت: حسام شوخی می کنه راضی به زحمت نیستیم.
    بهزاد- زحمتی نیست. وظیفس. بلاخره آدم تو زندگیش 2 بار که بیشتر ازدواج نمی کنه.
    به بهزاد نگاه کردم و لبخندی زدم. رویا و حسام آماده شدن و همگی با هم رفتیم بیرون. شام خوردیم و برگشتیم آخر شب بود. رویا و حسام رو گذاشتیم خونشون و برگشتیم خونه.
    چند هفته ای گذشته بود که آرام جون به خونمون زنگ زد و ما رو برای مجلس خواستگاری آوا دعوت کرد. عصر که بهزاد اومد بهش گفتم: بهم مژدگانی بده که می خوام بهت خبر خوش بدم.
    - چه خبر خوشی؟
    - مژدگونیمو بده بعد.
    بهزاد صورتمو بوسید و گفت: اینم مژدگونیت حالا بگو.
    - آرام جون زنگ زد ما رو برای خواستگاری آوا دعوت کرد.
    - آوا؟ جدی؟ چه عجب خانوم رضایت دادن. حالا کی هست؟
    - من چیزی نپرسیدم. آرام جون فقط گفت می خوان خونواده ها با هم آشنا بشن کاغذاشونم رد و بدل کنن.
    - کِی هست؟
    - شب جمعه همین هفته.
    - پس یه عروسی افتادیم.
    - خواهشا دیگه اونجا جلو دومادتون شوخی نکن ضایع بازی در نیار.
    - نه دیگه اونجا که حرفی نمی زنم تا عقدش کنن. عقد که کردن کار از کار میگذره.
    - عجب مارمولکی هستی تو.
    - مارمولک دوست داری؟ یه دونه به عنوان بچه بگیریم بزرگ کنیم. تمساح که شد تحویل جامعه بدیم.
    خندیدم و گفتم: نه دیگه تو هستی. من تو رو بزرگ کنم کار کردم.
    بهزاد صورتم رو بوسید و گفت: غذا چی داریم بده بخوریم که کلی کار داریم.
    - الان چه وقت غذا خوردنه؟
    - آخه بوی فسنجون میاد دلم داره ضعف میره.
    - شکمو. خب بیا بخوریم.
    غذا رو کشیدم. خودم ناهار نخورده بودم و حسابی گرسنم بود. ولی بهزاد چند نصف غذاشو خورد و کشید کنار. نگاهی بهش کردم و گفتم: چی شد؟ نخوردی؟
    - سیر شدم. ناهار هم پر و پیمون خوردم. شما که نمی خواستی چرا همشو خوردی؟
    - آخه من ناهار نخورده بودم.
    - نگار؟! باز شروع کردی؟
    - صبحونه دیر خوردم سیر بودم.
    - آره دیگه تو 24 ساعته تو دوران مجردی سیر می کنی. تو وقت اضافه یه غذایی هم درست می کنی.
    - پس فسنجون رو تو وقت اضافه درست می کنن آره؟ دفعه بعدی خودت درست کن. اگه اینقدر سریع بود یه فست فود می زنیم. فقط هم فسنجون می دیم.
    - من از فسنجون فقط خوردنشو بلدم.
    بهزاد از سر میز بلند شد و گفت: همشو نخوری شکمو. من باز شبم میخورم.
    از جام بلند شدم و همون طور که وسایل رو جمع می کردم گفتم: نترس بقیش باشه واسه خودت.
    - راستی نگار اگه کار نداری حاضر شو بریم خونه سروش اینا.
    - خونه سروش و ندا؟
    - چندتا سروش داریم تو فامیل؟ هرچند باجناق فامیل نمیشه. ولی خب همین سروش رو میگم.
    - خونه اونا چه خبره؟ بریم بچشونو ببینم من ندیدمش. اسمش چی بود؟
    - دریسا.
    - آهان همین رو میگم بریم ببینیمش.
    - بری اونجا باید یه شیرینی هم به اون بدی. می شناسیش که.
    - بعله میدونم فکر می کنی این مدتی که قهر بودیم چکار می کردم؟ تمام مدت اضافه کاری بودم چون می دونستم بعد از عقدمون اندازه یه عروسی باید شیرینی بدم. می خوای اصلا یه عروسی بگیریم؟
    - خیلی خوب میشه.
    - باشه زنگ بزن همه رو خبر کن بگو عروسیمونه.
    - حالا من یه شوخی می کنم تو چرا جدی میگیری؟
    - می خواستم ببینم چقدر پایه هستی.
    - حالا چقدر پایه ام؟
    - چهار پایه ای هستی واسه خودت.
    ظرفا رو می شستم که بهزاد کنارم ایستاد و گفت: ولی جدی همه رو خبر کنیم خونمون بفهمن آشتی کردیم.
    - نترس تا الان مامان به گوش همه رسونده. بذار یه زنگ به مامان میزنم ببینم ندا اونجا نیست بریم دریسا رو ببینی منم خیلی وقته ندیدمش.
    - آره ببین اگه میشه که کلاً شام رو بریم اونجا.
    - چه رویی داری تو.
    - من میرم دوش بگیرم.
    به مامان زنگ زدم. چندتا بوق خورد تا گوشی رو برداشت: الو؟
    - سلام مامان خانوم خوبی؟
    - سلام مامان جان خوبی دخترم؟ چه خبر؟
    - خبری نیست. شما چه خبر؟ بابا خوبه؟
    - خوبیم مامان، بهزاد خوبه؟ با هم مشکلی که ندارین نه؟
    - خوبه، نه هیچ مشکلی هم نداریم. چه خبر از ندا و بچه؟ خوبن؟ دلم براشون تنگ شده.
    - خوبن، اتفاقا امشب شام میان اینجا. شما هم بیاین.
    - بهزاد می خواست دریسا رو ببینه. گفتم اونا همش خونه شما هستن ببینم اگه اونجا نیستن بعد زنگ بزنم خونشون.
    - نه می خوان بیان اینجا شما هم بیاین.
    - باشه پس میایم اونجا می بینیمشون.
    - باشه مادر منتظرم. کاری نداری؟
    - نه مامان، قربونت. خداحافظ
    - خداحافظ.



    گوشی رو قطع کردم. بهزاد از حمام اومده بود بیرون و داشت سرش رو خشک می کرد. نگاهش کردم و گفتم: به چه تمیز شدی؟!
    - وای تو هم چقدر کثیف شدی؟ باید با خودم می بردم می شستمت.
    - کثیف خودتی صبح حمام بودم.
    - شوخی کردم چه به خودشم می گیره. چی شد؟ زنگ زدی؟
    - آره طبق معمول اونجا شام دعوتن.
    - خب؟ شام رو افتادیم؟
    - بعله.
    - چه خوب. فسنجونا رو هم من فردا با خودم می برم.
    - پس من فردا چی بخورم؟
    - دو روز یه غذای تکراری نخور خوب نیست. غذا درست کن تازه به تازه بهتره.
    - موجودِ عجیب.
    - مارمولک هستم.
    - زبون نریز لباساتو بپوش بریم.
    نیم ساعت بعد رسیدیم. سر راه یه جعبه شیرینی گرفتیم. ندا و سروش قبل از ما رسیده بودن. سروش نگاهی به ما کرد و گفت: به به عروس و دوماد خوش اومدین.
    سروش به گرمی با بهزاد احوالپرسی کرد. به سمت ندا رفتم و باهاش روبوسی کردم. تا موقع مامان هم از آشپزخونه اومد بیرون. نگاهی به من کرد و گفت: من نمی دونم این چه ویروسیه که تا میری خونه خودت دیگه بیرون نمیای.
    جعبه شیرینی رو به مامان دادم و گفتم: ببخشید.
    مامان صورتم رو بوسید و گفت: خوشبخت باش نیومدی پیش ما هم نیومدی.
    به سمت دریسا رفتم و بغلش کردم. کنار بهزاد نشستم و گفتم: اینم دریسا.
    بهزاد دریسا رو بغل کرد و گفت: وای کوچولو تو که بزرگ هم شدی.
    سروش- بهزاد دیگه واقعا بهت میاد.
    بهزاد- جدی؟ باشه پس ما دریسا رو با خودمون می بریم.
    سروش- نه بابا، میدونی تا الان چقدر پول پوشک دادم براش؟
    بهزاد خندید و گفت: همه خرجاشو حساب کن می بریمش، ارزون حساب کن مشتری بشیم.
    سروش حندید و گفت: بگو هرچی داری میدم. من دخترمو بهت نمیدم.
    بهزاد دریسا رو بوسید و گفت: خدا براتون نگهش داره. ولی سروش این یکی دیگه به خودت رفته.
    سروش- جانِ ما راست میگی؟ هی میگم این شکل منه ندا میگه به همین خیال باش. تحویل بگیر ندا خانوم.
    ندا- حالا بذار تا کوچیکه شبیه تو باشه. بزرگ که بشه مثل نکیسا و درسا شکل خودم میشه.
    نکیسا و درسا از اتاق اومدن بیرون. نکیسا بهزاد رو دید و گفت: سلام عمو بهزاد.
    بهزاد دریسا رو دادا بغل من و نکیسا رو بغل کرد و گفت: کجا بودی تو؟ دلم برات تنگ شده بود.
    نکیسا- من که همین جا بودم شما نبودین.
    بهزاد- کو بیا یه کشتی بزنیم ببینم هنوزم قوی هستی یا نه؟
    نکیسا- من که هنوز قوی هستم. بیا بریم عمو بهزاد.
    سروش نگاهی به بهزاد و بعد به من کرد و گفت: این پسر ما که بزرگ شد ولی مثل اینکه پسر شما بزرگ بشو نیست.
    خندیدم و گفتم: مگه بَده سر زندس.
    سروش- بعله دیگه در آستانه 50 سالگی خوب سر زندس.
    بهزاد که داشت با نکیسا کشتی می گرفت رو به سروش گفت: چی میگی باجناق؟
    سروش- هیچی بهزاد جان به کشتیت برس الان پسرم ضربه فنیت می کنه.
    تا موقع صدای زنگ در بلند شد. نگاهی به مامان کردم و گفتم: وحید رو هم دعوت کردی؟
    بابا همین طور که به سمت آیفون می رفت گفت: آره دیگه حتما خودشون هستن.
    چند لحظه بعد فهیمه و وحید وارد شدن. فهیمه با دیدن بهزاد جا خورد. بعد از سلام و احوال پرسی کنار من نشست و گفت: آشتی کردین؟
    - آره.
    - چه بی خبر؟
    - مامان که به همه خبر داده بود؟!
    مامان- به وحید گفته بودم فهیمه جان.
    فهیمه- آره وحید خبر داشتی و به من نگفتی؟
    وحید- آره خبر داشتم. صحبت نشد که چیزی بگم عزیزم.
    تا آخر شب اونجا بودیم. شام رو که خوردیم. ظرفا رو با فهیمه شستیم. بعد از رفتن همه منو بهزاد هم بلند شدیم تا بریم. بابا به بهزاد نزدیک شد و گفت: کجا میرین بابا؟ شب رو همین جا بمونید.
    بهزاد- قربونتون بابا من فردا باید برم سرکار. نگار جان تو می خوای بمونی؟
    - نه منم میام. فردا کلی کار داریم.
    مامان- چکار داری؟
    - خونواده بهزاد ما رو دعوت کردن. مراسم خواستگاری آواست.
    مامان رو به بهزاد گفت: مبارک باشه. ایشالا خوشبخت بشن.
    بهزاد- ممنونم.
    بابا- مبارک باشه. برین به سلامت. بهزاد جان سلام مخصوص برسون.
    بهزاد- بزرگیتون رو می رسونم. بریم نگار جان؟
    - بریم من حاضرم. مامان دستت درد نکنه خیلی زحمت دادیم.
    بهزاد- دست شما درد نکنه. خیلی خوش گذشت.
    بابا- به ما هم خوش گذشت پسرم.
    مامان- باز بیکار بودین بیاین این طرفا.
    بهزاد- بی زحمت نمی ذاریم. با اجازتون. خداحافظ.
    از مامان و بابا خداحافظی کردیم و به سمت خونه به راه افتادیم. سرم رو به صندلی تکیه دادم و چشام رو بستم. بهزاد گفت: خوابیدی؟
    - آره.
    - بخوابی من می ذارمت تو پارکینگ میرم بالا.
    - دلت نمیاد.
    - دلم هم نیاد زورم نمیرسه بغلت کنم ببرمت تو خونه.
    - آخه تو چه جور بابایی هستی؟ بچتو میذاری تو ماشین و میری؟
    - بچم رو نه ولی زنمو چرا.
    - نامرده بچه ندیده.
    بهزاد خندید. چشام رو باز کردم و نگاهی به اطراف کردم و گفتم: کجاییم؟
    - دارم میرم سر به نیستت کنم.
    - جدی کجا داری میری؟
    - یهو هوس دوغ کردم. تو هم که می خوری؟
    - داری میری طرقبه؟ خیلی کله خرابی. الان می گیرنمون.
    - چرا؟ مگه شک داری زنمی؟
    - نه دوغا رو می خوری از حالت طبیعی خارج میشی می گیرنمون.
    - منم میگم تو به زور سوار ماشینم شدی بگیرنت.
    - نامرد.
    - مرد بودن رو بعد بهت نشون میدم.
    بهزاد ماشین رو یه جا پارک کرد. رفت تا دوغ بگیره. داشتم اطراف رو نگا می کردم که چشمم به یه دختر بچه شبیه بهارک افتاد. درست می دیدم. بهارک بود که کنار بهنام و یه زن جوون ایستاده بود. تا موقع بهزاد سوار شد و گفت: بخور باز بگو مشهد جای بدیه.
    - بهزاد؟
    - هوم؟
    - نگفته بودی دست بهنام رو هم بند کردین.
    - چی؟
    - بهنام.
    - مگه چی شده؟
    - اون طرف رو نگاه کن.
    بهزاد کمی نگاه کرد و بعد گفت: این کیه؟
    - یعنی تو خبر نداشتی؟
    - نه به خدا. نکنه این یواشکی ازدواج کرده. عجب موجودیه این. بذار برم یکم ضایعش کنم.
    - بشین دیوونه بخور بریم. تابلو نکن.
    - بابا پایه باش نگار. بیا بریم. یکم مسخرش کنیم. این خیلی بد شده.
    - چکار کرده بنده خدا. با بهارک هم هست.
    شیشه رو به دست بهزاد دادم و گفتم: برو اینا رو پس بده بیا بریم.
    - کجا بریم؟ از اینجا بهتر بذار ببینیم آخرش وصلت جور میشه یا نه؟
    - بهزاد می بینمون بده. بدو بریم.
    بهزاد شیشه ها رو پس داد و برگشت. به راه افتادیم. بهزاد همین طور که داشت نگاهشون می کرد گفت: چه دل و قلوه ای هم به هم میدن. دختره هم بد نیست.

    - بهزاد؟!
    - البته به پای شما نمیرسه خانوم. خیلی بده آدم اینقدر با جاریش بد باشه.
    - بهزاد دیوونه.
    - ساعت چنده نگار؟
    - یازده و نیم.
    - چه زشت. تا این وقت شب با هم بیرونن. نگار بذار واستم ببینم یه وقت نبرش خونش.
    - بهزاد؟ برو تو چقدر فضول شدی.
    - اِ اِ، یادت رفته؟ من تو رو آورده بودم خونه چه کارا کرد؟
    - بَده مواظبته؟
    - آره دیگه حالا طرف داری برادر شوهرتو بکن.
    - برو دیگه مگه فردا نمی خوای بری سرکار؟ خواب بمونی به من ربطی نداره.
    بهزاد به راه افتاد. به خونه که رسیدم یک راست به اتاق رفتم و لباسام رو عوض کردم. به سمت آشپزخونه رفتم تا یکم آب بخورم. بهزاد روی مبل نشسته بود و گوشی دم گوشش بود. کمی نگاهش کردم و گفتم: به کی زنگ میزنی؟
    - هیس.
    کمی آب خوردم و رفتم کنارش نشستم. بهزاد گوشی رو زد روی آیفون. صدای بهنام بلند شد که گفت: سلام، تو هنوز بیداری؟ فردا مدرسه داری کوچولو برو بخواب.
    - علیک سلام. نه که شما الان خواب هفت پادشاه بودین.
    - من دارم بچمو می خوابونم. نگار رو خبر کن بگو واست لالایی بگه بگیری بخوابی. نصف شبی مزاحم مردم نشی.
    - باشه میگم. زنگ زدم نگرانت بودم یه وقت سرما نخورده باشی.
    - واسه چی سرما بخورم؟
    - امشب طرفای طرقبه هوا یکم سرد بود. نگرانت شدم.
    - چی؟
    - کوچه علی چپ بی بسته داداش.
    - چی میگی تو؟
    - هیچی مزاحم لالایی گفتنت نمیشم. کار نداری؟
    - قرصاتو نشسته خوردی داداشم. فردا یه سر بیا بیمارستان نگرانتم.
    - باشه میام. نگار رفته خوابیده داره صدام می کنه.
    - آره می خواد برات لالایی بگه.
    - آره شما هم شیر بچتو دادی بخواب.
    - خدا خفت کنه بهزاد برو گمشو.
    - خداحافظ.
    - شب بخیر کوچولو.
    بهزاد گوشی رو قطع کرد. نگاهی به بهزاد کردم. بهزاد زد به خنده و گفت: چه قشنگ هم خودشو میزنه به اون راه.
    - خیلی بد شدی بهزاد. پاشو بریم بخوابیم.
    - داری توصیه برادر شوهرتو گوش میدی؟ می خوای لالایی برام بگی؟
    - پاشو لوس نشو.
    بهزاد همون طور که به سمت اتاق می رفت گفت: فردا باید یه سر بریم خونه بهنام ببینم جریان از چه قرار بوده.
    دراز کشیدم و گفتم: تو درست نمیشی.
    - خب خراب نشدم که درست بشم.
    چشام رو بستم و دیگه حرفی نزدم. بهزاد صورتم رو بوسید و خوابید.

    فردا صبح بهزاد داشت آماده می شد که بیدار شدم. نگاهی بهش کردم و گفتم: هنوز نرفتی؟
    - نه سقّه سیاهی دیگه دختر.
    - چرا؟
    - اینقدر گفتی خواب می مونی، خواب می مونی که جدی جدی خواب موندم.
    - ایرادی نداره.
    - پس فردا که اخراجم کردن از گرسنگی داشتیم می مردیم می بینم بازم میگی ایرادی نداره یا نه.
    صورت بهزاد رو بوسیدم و از اتاق رفتم بیرون. یه لقمه نون و حلوا ارده درست کردم و دادم به دست بهزاد و گفتم: یکم پول به من بده می خوام برم خرید.
    - تنهایی میری؟
    - اوهوم.
    - عصر میام با هم میریم، البته نه فردا میریم. امشب باید بریم خونه بهنام.
    - جدی جدی دیوونه شدیا بهزاد. به اون بدبخت چکار داری؟
    - باید به حسابش برسم. من میرم دیرم شد. بابت ساندویچ ممنون.
    - خداحافظ. فسنجونا رو هم خودم می خورم.
    بهزاد که داشت ساندویچ رو گاز می زد. کمی به من نگاه کرد و گفت: خیلی نامردی اگه بخوریشون.
    و بعد همون طور که از پله ها پایین می رفت گفت: اگه فسنجونا رو نخوری میام میریم خرید وگرنه عمرا بریم.
    - برو خودتو تهدید کن.
    بهزاد روی آخرین پله ایستاد و گفت: مواظب خودت باش، خداحافظ.
    - خداحافظ.
    غذا رو درست کردم و تا عصر که بهزاد اومد نشستم پای تلویزیون. عصر صدای کلید که توی در می چرخید رو شنیدم از جام بلند شدم و پشت در ایستادم. بهزاد نگاهی به من کرد و گفت: به سلام.
    - سلام.
    - چی شده؟
    - هیچی؟ از صبح اینقدر تلویزیون نگاه کردم دیوونه شدم.
    - چقدر خوب. حالا ناهار چی خوردی؟
    - ناهار؟
    - فسنجون که نخوردی نه؟!
    - آخی الهی.
    - من ناهار نخوردم که بیام فسنجونا رو بخورم. اگه خورده باشی شیرمو حلالت نمی کنم نگار.
    - نخوردم شکمو بیا برات گرمش کنم بخور دیگه خیالت راحت بشه.
    - پس ناهار چی خوردی؟
    - یه چیزی خوردم دیگه.
    - تخم مرغ؟
    - نه دیگه تا این حد.
    - آهان املت بوده.
    - اصلا تو غذاتو بخور به من چکار داری؟
    بهزاد دست و صورتش رو شست و همون طور که داشت غذاشو می خورد گفت: حالا جدی فسنجونا رو نخوردی که ببرمت خرید؟
    - یعنی نمی خوای ببری؟!
    - چرا عزیزم می برمت چرا عصبانی میشی؟ حالا چی می خوای بخری؟
    - لباس.
    - لباس مجلسی؟ بابا حالا تو چرا جدی گرفتی؟ این بهنام با این خانومه فقط دوسته. حالا کو تا عروسی.
    - واسه بهنام نگفتم واسه آوا میگم.
    - این پسره هم بیاد آوا رو ببینه میذاره میره؟
    - اَه بهزاد.
    - عصبی شدیا!! پس فردا بچه دیوونه تحویل جامعه میدی.
    - باشه. من میرم حاضر میشم.
    - برو عزیزم. منم تا موقع سعی می کنم فرار کنم.
    - تو جرات داری فرار کن.
    با بهزاد رفتیم بازار کمی خرید کردیم و داشتیم بر می گشتیم.
    بهزاد- بریم خونه بهنام؟
    - نه.
    - چرا؟
    - باشه فردا شب می بینیش.
    - فردا شب جمعس؟
    - بعله.
    - فردا هم بریم ببینیم بلاخره میان این خواهر منزوی ما رو بگیرن بره از دستش راحت بشیم یا نه.
    - مگه خرجشو تو میدی که ناراحتی؟
    - نه بابا عروس بشه بره این مامان و بابا هم نفسی بکشن.
    - اصلا کاش ببرش یه شهره دیگه.
    - نه بابا پس بلدی عروس بازی هم در بیاری؟!
    - آدم که نباید همه چیزش رو نشون بده اینا استعدادهای بالقوه ی منه.
    - خدا کنه بالفعل نشه که بدبخت میشم.
    به خونه که رسیدیم بدون اینکه چیزی بخورم خوابیدم.
    صبح با صدای بهزاد بیدار شدم. بالای سرم ایستاده بود لباساشو پوشیده بود. نشستم و گفتم: چی شده؟
    - هیچی عزیزم من دارم میرم دیشب سپردی قبل از رفتنم بیدارت کنم کاراتو انجام بدی.
    - آها، آره دستت درد نکنه.
    - من دیگه میرم.
    - صبحونه خوردی؟
    - آره عزیزم یه چیزی خوردم. بقیشم رو میزه تو هم صبحونه بخور دیشب شام نخوردی.
    - باشه ممنون.
    - خداحافظ.
    قبل از اینکه جوابشو بدم برگشت و گفت: راستی لباسای شب منم اتو بزن.
    - باشه خداحافظ.
    باهاش تا دم در رفتم. داشتم در رو می بستم که برگشت و گفت: بهم زنگ بزن بگو چه ساعتی بیام خونه.
    - همون پنج، پنج و نیم که همیشه میای خوبه. برو دیگه خداحافظ.
    - خداحافظ.
     
    Mehdi 3 از این پست تشکر کرده است.
  2. Mehdi 3

    Mehdi 3 مستر نون ^-^

    3,853
    9,773
    4,005
    توپ
     
    aysha98 از این پست تشکر کرده است.