1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

رمان شروع یک داستان تازه قسمت6

شروع موضوع توسط aysha98 ‏Feb 5, 2014 در انجمن داستان و رمان

  1. aysha98

    aysha98

    869
    1,645
    372
    بلاخره بعد از یک هفته تلفنم زنگ خورد ولی بازم بهزاد نبود. بهنام بود. جوابش رو ندادم. چند باری زنگ زد و بعد پیام داد که باهام کار واجبی داره. دنیا داشت دور سرم می چرخید هزار جور فکر تو سرم اومد و فقط دعا کردم که نگه برای بهزاد اتفاقی افتاده. بهش زنگ زدم. بعد از چند تا زنگ بلاخره برداشت: الو، نگار؟
    - سلام.
    - سلام خوبی؟
    - خوبم مرسی، چی شده؟
    - نگار می تونی یه سر بیای بیمارستان.
    - بیمارستان چرا؟
    - چیزی نشده نگران نباش.
    - پس چرا بیام بیمارستان.
    - یه هفته ای هست که خانوم جون تو بیمارستان بستریه، یه چند روزه همش سراغ تو رو میگیره. می دونی که ما در مورد جدایی تو و بهزاد بهش چیزی نگفتیم. گفتم اگه بتونی و بیای خیلی خوب میشه.
    - الان حالش چطوره؟
    - تو سی سی یو بستریه، حالش نسبت به روز اول بهتره ولی خب در کل تعریفی نداره.
    - باشه، من الان میام بیمارستان.
    - ممنون.
    نفهمیدم چطوری حاضر شدم. از اتاق اومدم بیرون مامان نگاهی به من کرد و گفت: کجا؟
    - خانوم جون بیمارستان بستریه میرم دیدنش.
    - خانوم جون؟ چرا مگه چیش شده؟
    - نمی دونم، بهنام زنگ زد گفت: تو بیمارستان بستریه.
    - خب واستا منم باهات بیام.
    - نه شما نیای بهتره.
    - چرا؟
    - مامان، خودمم اگه میرم فقط برای خانوم جونه. خواهش می کنم شما دیگه نیا.
    - هرچی شد به منم خبرشو بده.
    - باشه، خداحافظ.
    از خونه اومدم بیرون خیلی زود خودمو به بیمارستان رسوندم. به سمت بخش سی سی یو رفتم. نزدیک در باباجون و بهزاد ایستاده بودن. چند قدمی جلوتر نرفته بودم که بهزاد منو دید. خیره بهش موندم. حسابی خسته و نامرتب بود. به سمت بابا جون رفتم. باباجون من رو که دید از جاش بلند شد و بغلم کرد. نگاهی بهش کردم و گفتم: حال خانوم جون چطوره؟
    باباجون- نگران نباش بابا، خوبه.
    چند لحظه ای گذشت که بهنام پیداش شد. منو که دید سلام و احوالپرسی کرد و گفت: الان می تونید برید تو. فقط 2 نفر بیشتر راه نمیدن. نگاهی به باباجون کردم. لبخندی به من زد و گفت: بابا بهزاد، تو و نگار برین من تازه پیشش بودم. برید دلتنگ هردوتون بود.
    بهزاد نگاهی به من کرد و جلوتر رفت. نگاهی به بهنام کردم. لبخندی زد. پشت سر بهزاد رفتم.از در بخش که رفتیم تو بهزاد دست منو گرفت و گفت: هیچی به روی خودت نیار.
    خیره مونده بودم به چشماش انگار خیلی وقت بود که ندیده بودمش. نزدیک تخت که شدیم بهزاد برگشت رو به من با لبخند گفت: لبخند بزن خیلی مصنوعی شدی.
    از حرفش خندم گرفت. نزدیک تخت خانوم جون شدیم. دست بهزاد و ول کردم و نزدیک تخت شدم و گفتم: سلام خانوم جون.
    خانوم جون لبخندی زد و با صدای گرفته ای گفت: سلام مادر اومدی؟
    - شرمنده خانوم جون حسابی گرفتار بودم.
    خانوم جون- بهزاد بهم جریان رو گفت، مبارک باشه.
    نگاهی به بهزاد کردم و گفتم: کدوم جریان؟
    بهزاد پرید تو حرفم و گفت: من به خانوم جون گفتم که این چند روزه به خاطر ویارت حالت خوب نبوده.
    با تعجب به بهزاد نگاه کردم که خانوم جون گفت: چی شد مادر ناراحت شدی که به من گفته؟
    لبخندی زدم و سرم رو انداختم پایین. بهزاد دست خانوم جون رو گرفت و گفت: خانوم جون نگار یکم خجالتیه. قول داده بودم به کسی چیزی نگم ولی خب شما فرق دارید.
    نگاهی به بهزاد کردم که هی زبون می ریخت، انگار تازه خوشش اومده بود. خانوم جون دست منو گرفت و گفت: خوشحالم که دارین بچه دار میشین. خیلی دوست داشتم بچه بهزادمو ببینم ولی انگار قسمت نیست.
    - این چه حرفیه خانوم جون من رو شما برای بزرگ کردن بچم حساب باز کردم. چرا زود خودتونو می کشید کنار.
    بهزاد- خانوم جون دیدی چه زن تنبلی دارم. دیدی گفتم نگار به پای شما نمی رسه.
    خانوم جون- یه هفته که ازت دور باشه قدرشو میدونی حالا هرچی می خوای بگو.
    بهزاد نگاهی به من کرد و گفت: راست میگی خانوم جون.
    نگامو از بهزاد گرفتم و گفتم: خانوم جون ایشالا زودتر خوب بشید من بازم میام دیدنتون.
    خانوم جون- نه مادر راضی نیستم با این حالت بیای.
    - خانوم جون اونقدرا هم حالم بد نیست که نتونم بیام. خودمم دلم براتون تنگ میشه.
    بهزاد- خانوم جون منم بهش میگم نیاد برای بچه خوب نیست ولی خب خودش اصرار داشت شما رو ببینه.
    خانوم جون دستم رو فشار داد و گفت: برو مادر، برو نگرانم اینجایی، خدایی نکرده بچه طوری نشه.
    لبخندی زدم و روی خانوم جون رو بوسیدم. بعد هم از بخش اومدیم بیرون. باباجون نگاهی به ما کرد و رفت تو. خبری از بهنام نبود. برگشتم و خیره به بهزاد گفتم: که من ویار دارم حالم خوب نیست؟!
    بهزاد خنده ای کرد و گفت: به خدا نگار تقصیر بهنام بود، خانوم جون از تو سوال می کرد اونم گفت: فکر کنم حامله شده که خبری ازش نیست. خانوم جون هم از من پرسید: بهنام راست میگه؟ منم چون فکر می کردم شاید نیای دیدن خانوم جون گفتم بهترین بهانه اینه که بگم ویار داری حالت خوب نیست.
    بدون هیچ حرفی ازش فاصله گرفتم. بهزاد دنبالم اومد و گفت: ناراحت شدی؟
    - نه خداحافظ.
    - داری میری خونه؟
    ایستادم برگشتم و گفتم: بله، کاری داری؟
    - آره خب، من می رسونمت.
    - خیلی ممنون. اونقدرا هم حالم بد نیست. دیگه تقریبا ویارم تموم شده.
    بهزاد خنده ای کرد و گفت: مثل اینکه جدی گرفتی.
    بدون توجه به سمت در خروجی رفتم. از پله های بیمارستان رفتم پایین. بهزاد نزدیکم شد و دستم رو گرفت. دستم رو کشیدم و گفتم: چیه؟
    - تو چرا باز اینطوری شدی؟ لجبازی نکن بیا ماشین من یکم جلوتره می رسونمت.
    - خودم میرم.
    بهزاد دستم رو کشید و گفت: منو که می شناسی قاطی می کنم آبروریزی راه میندازم خودت بیا.

    به اجبار دنبالش رفتم. بهزاد در ماشین رو باز کرد و منو تو ماشین نشوند و بعد خودش سوار شد. از روی عصبانیت بهش نگاه کردم و روم رو برگردوندم. بهزاد بی توجه به راه افتاد. چند دقیقه ای که گذشت بهزاد گفت: حال خانوم جون اصلا خوب نیست.
    خیره به بهزاد موندم و گفتم: عمر دست خداس شاید دیدی حالش خوب شد و برگشت خونش.
    بهزاد لبخندی به من زد و گفت: منم از خدامه همین طوری بشه. البته اون موقع دیگه واقعا باید به فکر یه بچه باشیم.
    برگشتم و به بهزاد نگاه کردم. لبخندی زد و روش رو برگردوند و ادامه داد: تکلیف خانوم جون که روشن بشه باید یه فکری برای خودم بکنم.
    با ناراحتی به بهزاد نگاه کردم. بهزاد خندید و گفت: ببخشید باید فکری به حال خودمون بکنم.
    روم رو برگردوندم و دور از چشم بهزاد لبخندی زدم. چند دقیقه بعد جلوی خونه بودیم. نگاهی به بهزاد کردم و گفتم: ممنون، خداحافظ.
    - خداحافظ مواظب خودت باش.
    در ماشین رو بستم و به طرف خونه رفتم.
    چند روزی راه و نیم راه بیمارستان بودم. یک روز بیرون اتاق منتظر بودم تا باباجون از اتاق بیاد بیرون تا به دیدن خانوم جون برم. حال خانوم جون تعریفی نداشت. حال ما هم گرفته بود. بهزاد گوشه ای ایستاده بود. منم روی صندلی نشسته بودم و سرم رو به دیوار تکیه داده بودم. بهنام با کمی فاصله از ما مشغول صحبت کردن با یکی از همکاراش بود. چشامو بسته بودم و فکر می کردم که صدای آوا به گوشم خورد: این اینجا چکار می کنه.
    چشام رو باز کردم. آوا دستش رو به سمت من گرفته بود و رو به بهزاد حرف می زد. سکوت کردم. روم رو برگردوندم. بهزاد آروم گفت: ساکت شو آوا.
    آوا- همین کارا رو کردی که پررو شده. انگار نه انگار که طلاقش داده.
    برگشتم و خیره به آوا موندم. بهزاد نگاهی به من کرد و گفت: آوا لطفا ساکت شو برو بشین.
    آوا- نه من می خوام بدونم خانوم جون چه کاریه این میشه که بلند شده اومده اینجا؟ تو ساده ای فکر کردی برای خانوم جون اومده؟ نه خیر اومده دوباره تو رو خر کنه.
    اشک تو چشمام حلقه زد. بهنام که تازه متوجه سر و صداهای آوا شده بود. نزدیک شد و گفت: چی شده؟
    آوا- اینو از نگار خانوم بپرس که خودشو همه جا میندازه تا شاید فرجی بشه و برگرده.
    بهنام نگاهی به من کرد و رو به آوا گفت: من بهش گفتم حال خانوم جون خوب نیست بیاد دیدنش.
    آوا با عصبانیت نگاهی به بهنام و بعد به من کرد که خیره بهش مونده بودم. نزدیک تر شد و گفت: چیه زل زدی تو چشمای من طلبکاری؟
    بهزاد اومد جلوی آوا و گفت: آوا خفه شو برو بشین.
    بهنام دست آوا رو گرفت و نشوندش. از جام بلند شدم و آروم گفتم: خداحافظ.
    به سمت در خروجی راه افتادم که بهزاد دنبالم دویید و گفت: نگار! نگار صبر کن.
    بی توجه تند تند قدم برمی داشتم. ولی بهزاد دویید و دستم رو گرفت و گفت: بیا بریم بشین، کجا میری؟
    - آوا راست میگه من دیگه جز این خونواده نیستم.
    - آوا غلط کرده، بیا بریم مگه نمی خوای خانوم جون رو ببینی؟
    نگاهی به چشمای بهزاد کردم و گفتم: بگو امروز بدجور ویار کرده بود حالش خوب نبود.
    بهزاد لبخندی زد و گفت: باشه بیا بریم برسونمت.
    - نه خودم...
    - خودم، خودم نکن. زن باردار رو که تنها جایی نمی فرستن.
    خندیدم و دنبالش سوار ماشین شدم. تو راه صحبتی نکردیم. وقتی رسیدم خونه، ناراحت و پکر به اتاقم رفتم. مامان دنبالم دویید در اتاق رو باز کرد. بی اختیار شروع به گریه کردم. مامان کنارم نشست و گفت: چی شده؟ واسه خانوم جون اتفاقی افتاده؟
    - نه.
    - پس چی؟
    - هیچی، فقط حالش خوب نیست.
    مامان بغلم کرد و گفت: توکلت به خدا ایشالا خوب میشه.
    هیچی به مامان نگفتم ولی چیزی که دلم رو سوزونده بود حرفای آوا بود نه مریضی خانوم جون. از اون به بعد دیگه بیمارستان نرفتم فقط از بهنام خبرشو می گرفتم. چند روزی از دعوا گذشته بود که بهنام بهم زنگ زد و گفت: خانوم جون تموم کرده. شوکه شدم نمی دونستم چی بگم. فقط آروم گریه می کردم. مامان که نزدیکم ایستاده بود گفت: چی شده؟
    گوشی رو قطع کردم و خودمو انداختم تو بغل مامان. همون طور که گریه می کردم و بریده بریده گفتم: مامان، خانوم جون....
    مامان هم به آرومی با من اشک می ریخت. مامان به بابا خبر داد و بعد همگی به بیمارستان رفتیم. خانوم جون رو مثل مادر بزرگ خودم می دونستم. بودن آوا بیشتر ناراحتم می کرد. بهزاد گوشه ای ایستاده بود و آروم گریه می کرد. آوا کمی دورتر روی صندلی نشسته بود و با حالت بدی به من و مامان نگاه می کرد. اشکام بی اختیار می ریخت. وقتی خانوم جون رو آوردن گریم به هق هق تبدیل شد. مامان بغلم کرده بود و سعی می کرد آرومم کنه. خانوم جون رو توی آمبولانس گذاشتن. بابا ماشین رو آورد و دنبال آمبولانس به راه افتادیم. مامان که حسابی نگران من شده بود گفت: نگار جان مامان می خوای بریم خونه حالت خوب نیست.
    - نه مامان، خواهش می کنم حالم خوبه.
    نفهمیدم چطوری زمان می گذشت. سر قبر خانوم جون نشسته بودم و سرمو روی خاک گذاشته بودم و گریه می کردم. مامان سعی می کرد آرومم کنه ولی نمی تونست. نمی دونم چقدر گریه کردم که بابا به طرفم اومد و دستامو گرفت و بلندم کرد. یه گوشه نشستم مامان کمی آب به خوردم داد. بهزاد هم دسته کمی از من نداشت. نگاهم به بهزاد افتاد که تو تنهایی خودش یه گوشه ایستاده بود و گریه می کرد. بابا نگاهی به بهزاد کرد و به طرفش رفت کمی آب بهش داد. بهزاد کمی آروم شد و به من نگاه کرد. چقدر دلم می خواست سرمو روی شونه های بهزاد بذارم و گریه کنم.
    بابا هنوز کنار بهزاد بود که آوا بهشون نزدیک شد. با حالت بدی به بابا نگاه کرد و رو به بهزاد گفت: چیه اینجا واستادی؟ بیا وسایل رو جمع کن بریم خونه.
    بهزاد نگاهش رو از آوا گرفت و دست بابا و فشرد نگاهی به من کرد و دنبال آوا به راه افتاد. بابا به طرف من اومد و گفت: بریم.
    با مامان به راه افتادیم. سوار ماشین شده بودیم هنوز حرکت نکرده بودیم که بهزاد با دست به شیشه طرف بابا زد. بابا شیشه رو پایین آورد. بهزاد با صدای گرفته ای گفت: بفرمایید خونه در خدمت باشیم.
    بابا- نه دیگه پسرم دستت درد نکنه مزاحم نمی شیم.
    بهزاد- چیز قابل داری نیست یه ناهار مختصری تهیه کردن تشریف بیارین خوشحال میشیم.
    بابا لبخندی زد و گفت: دستت درد نکنه، خدا بیامرزه. وظیفه بود بیایم. نشد بابات رو هم ببینم از طرف من بهشون تسلیت بگو.
    بهزاد- اینطوری که بد شد.
    بابا- دستت درد نکنه بابا، خداحافظ.
    بهزاد- زحمت کشیدین. خداحافظ.
    خیره به بهزاد بودم. ماشین حرکت کرد. بهزاد هم خیره به من شد. نگاهم رو ازش گرفتم و چشام رو بستم.

    به خونه که رسیدیم جلوتر از مامان و بابا پیاده شدم و به اتاقم رفتم. شالم رو در آوردم و روی تخت دراز کشیدم. چشام رو بستم احساس خستگی می کردم. چشام داشت گرم می شد که مامان در رو باز کرد. نگاهی به من کرد و گفت: ناهارت رو بکشم؟
    - نه میل ندارم مامان خسته ام می خوام بخوابم.
    - باشه استراحت کن. هروقت بیدار شدی بیا ناهارت رو بخور.
    سرم رو تکون دادم. مامان در رو بست و از اتاق رفت بیرون. چشام رو بستم و خیلی زود خوابم برد.
    ساعتای 4 بود که بیدار شدم. احساس ضعف می کردم از اتاق اومدم بیرون مامان بابا مشغول صحبت کردن بودن. تا من رو دیدن سکوت کردن. مامان گفت: خوب خوابیدی؟
    - بعله.
    مامان- غذاتو بکشم؟
    - خودم می کشم.
    آبی به دست و صورتم زدم و به طرف آشپزخونه رفتم. کمی غذا برای خودم کشیدم و با بی حوصلگی مشغول خوردن شدم. مامان وارد آشپزخونه شد و رو به من گفت: به خاطر تو رفتیم نگار جان ولی دیگه توقع نداشته باش بقیه روزاش رو هم بریم.
    خیره به مامان موندم و گفتم: برای چی؟
    - رفتار آوا رو ندیدی؟
    - آوا مدلشه روز روزش که عروسشون بودم چه رفتاری داشت که الان داشته باشه. من به خاطر خانوم جون میرم. بهتون هم گفتم از شما توقع ندارم بیاین.
    - مگه میشه تو رو ول کنم تنهایی بری اونجا؟ مردم چی میگن؟
    - مامان اینقدر بند حرف مردم نباش من که گفتم فقط برای خانوم جون میرم.
    - خانوم جون دیگه مرده خیلی دوستش داری از همین جا یه فاتحه براش بخون.
    بی اختیار اشکام فرو ریخت. مامان به سمتم اومد و بغلم کرد و گفت: نگار جان مامان من به خاطر خودت میگم. ندیدی چه رفتاری باهات کردن؟ من نمی خوام باهات این رفتار رو بکنن.
    - می فهمم مامان حق داری.
    مامان صورتم رو بوسید و گفت: غذاتو بخور بریم خونه ندا.
    - من حوصلشو ندارم شما برین.
    - تو رو که تنها نمی ذارم. نیای منم نمیرم.
    - مامان خوبم من خیلی خسته ام میرم استراحت می کنم شما هم خیالت راحت برو به ندا و بچه سر بزن.
    غذام رو نصفه گذاشتم و به اتاقم رفتم. یه کتاب برداشتم و دراز کشیدم. از سر بی حوصلگی کتاب رو ورق می زدم که صدای گوشیم بلند شد. نگاهی به گوشیم کردم بهزاد بود.
    - الو؟
    - سلام خوبی؟
    - ممنون.
    - زنگ زدم عذرخواهی کنم واسه رفتار آوا.
    سکوت کردم و حرفی نزدم. بهزاد مکثی کرد و گفت: فردا هم میاین؟
    - نه.
    - چرا؟
    - باید بیایم؟
    - نه راضی به زحمتتون نیستیم.
    خندم گرفته بود. گفتم: پس نمیایم.
    - هر جور راحتین آخه امروز هم برای ناهار نیومدین. راستش شرمنده شدم. گفتم زنگ بزنم برای فردا ناهار دعوتتون کنم.
    - ممنون، لطف کردی.
    سکوت کرده بود که گفتم: کاری نداری؟
    - کار خاصی که نه فقط میگم خودت بیا. واسه خانوم جون.
    - سر خاکش میرم مزاحم شما نمیشم. بازم ممنون کاری نداری؟
    - نه، از مامان و بابا تشکر کن.
    - حتما.
    - سلام برسون.
    - بزرگیتون رو می رسونم. خداحافظ.
    - می خوای با بهارک حرف بزنی؟
    - نه اصلا حوصله ندارم.
    - باشه.
    - خداحافظ.
    - مواظب خودت باش خداحافظ.
    گوشی رو قطع کردم. دوست داشتم فردا هم برم. هم واسه خانوم جون و هم دیدن بهزاد. برگه هام رو برداشتم و سعی کردم از فکرش بیام بیرون. چشام حسابی خسته بود نمی دونم چقدر مشغول برگه ها شده بودم که چشام خسته شد و خیلی زود خوابم برد.

    یه ماه از فوت خانوم جون گذشته بود. بهزاد هر چند روزی یه بار تماس می گرفت ولی مشخص بود هنوز حال خوبی نداره. چند روزی بود که مامان حرف یه خواستگار جدید رو پیش کشیده بود و هر روز بهم یادآوری می کرد. یه روز بعد از اینکه مامان اومد و گفت که عصر قراره همون خواستگار بیاد زدم به گریه. همه چیز داشت خوب پیش می رفت. تازه داشتم به برگشت بهزاد امیدوار می شدم که خانوم جون فوت کرد. نمی دونستم قسمت چیه ولی از چیزی که اتفاق افتاده بود ناراحت بودم.
    تو فکر بودم که گوشیم زنگ خورد. بهزاد بود. صدام رو صاف کردم و گوشی رو برداشتم: الو
    - سلام
    - سلام خوبی؟
    - ممنون، تو خوبی؟
    - آره، خوبم ممنون.
    - ولی صدات اینو نشون نمیده.
    - خواب بودم، تازه بیدار شدم برای همین صدام گرفته.
    - مطمئن باشم که به من دروغ نمیگی؟
    - خیالت راحت.
    - میشه عصر همو ببینیم.
    - عصر؟
    - آره کاری داری؟
    - کاری ندارم، ولی مهمون داریم.
    - تو که زیاد اهل مهمون و مهمونی نیستی. مامان اینا که خونه هستن تو قبل از اینکه مهموناتون بیان بزن بیرون.
    - نمیشه مامان دست تنهاست.
    - نگار عجیب غریب شدی. روزی که عروس شدی باید به فکر این می بودی که مامان تنهاست نه حالا. بعدم زن باردار که کار نمی کنه.
    خنده ای کردم و گفتم: مامان نمیذاره بیام از قبل بهم گفته مهمون داریم.
    بهزاد کمی سکوت کرد و بعد گفت: کی می خواد بیاد؟
    - مهمون دیگه نمی دونم کیه.
    - به من دروغ نگو، خواستگاره نه؟
    نتونستم خودمو کنترل کنم و زدم به گریه. بهزاد سکوت کرده بود و فقط صدای نفس های عصبیش به گوشم می رسید.
    - نگار، اگه واقعا هدفت این بود چرا بهم نگفتی؟ من همه کارامو کردم، یعنی واقعا از اولش هم نمی خواستی که برگردی؟ داشتی بازیم می دادی؟
    - نه این طوری نیست.
    - پس چی؟ واسم توضیح بده. تا تو نخوای خواستگاری به اون خونه نمیاد.
    - باید باهات حرف بزنم بهزاد.
    - خب حرف بزن. منم همین رو می خوام.
    - تو خونه نمی تونم حرف بزنم. نیم ساعت دیگه بیا نزدیک خونمون خودم میام پیشت.
    - باشه. نیم ساعت دیگه اونجام. خداحافظ.
    - خداحافظ.
    به دست و صورتم آبی زدم و حاضر شدم. از در اتاقم که اومدم بیرون مامان نگاهی بهم کرد و گفت: کجا میری؟
    - یه سر میرم پیش رویا.
    - تو تا بری خونه رویا و برگردی عصر میشه.
    - زنگ زد گفت خونه باباشه، میرم اونجا یه نیم ساعت می بینمش زود بر می گردم.
    - زود برگردی طولش ندی. باید کاراتو بکنی.
    همون طور که به سمت در می رفتم گفت: باشه، باشه.
    از خونه به سمت پارک نزدیک خونمون به راه افتادم دیگه نزدیک بودم که گوشیم زنگ خورد. بهزاد بود.
    - الو
    - الو، سلام
    - سلام، کجایی؟
    - دم کوچتونم.
    - بیا من پارک نزدیک خونمون هستم.
    - الان میام.
    گوشی رو قطع کردم و روی اولین نیمکت پارک نشستم. چند دقیقه بعد بهزاد بهم نزدیک شد و لبخندی تلخ زد و گفت: سلام.
    - سلام، خوبی؟
    - نیومدم اینجا که حالمو بپرسی. مطمئن باش با این خبرایی که بهم دادی حالم خوب نیست مگه اینکه یه جواب قانع کننده واسم داشته باشی.
    - من بازیت ندادم.
    - پس اسم این کاری که داری باهام می کنی چیه؟
    - من از روزی که ازت جدا شدم دلم می خواست برگردی.
    - میدونم.
    - میدونی؟!
    - بهت که گفتم بهنام همه چیز رو برام گفت. میدونم دلیل اینکه ازم جدا شدی چی بود. میدونستم پشیمون شدی. وقتی اصل ماجرا رو شنیدم از خودم خجالت کشیدم. نه به رفتار من و نه به رفتار تو. من میدونم خیلی خودخواه بودم. واسه همین هم برگشتم که بازم پیش هم باشیم. نگار من همه کارا رو کرده بودم. می خواستم چهلم خانوم جون تموم بشه و بعد عقد کنیم. امروز می خواستم ببینمت چون دلم برات تنگ شده بود چون می خواستم خیالت راحت باشه که بهت دروغ نگفتم. ولی تو به من میگی عصر قراره برات خواستگار بیاد. من نمی فهمم واقعا اگه منو نمی خواستی....
    حرفش رو قطع کردم و گفتم: من تو رو می خواستم. هنوزم سر حرفم هستم. اینکه امروز خواستگار اومده فقط برای اینه که مطمئن نبودم. مطمئن نبودم منظورت از حرفایی که زدی واقعا برگشتن من بوده یا اینکه داشتی بازیم می دادی. بهزاد من هیچ دلیل منطقی ای نداشتم که به مامان بگم خواستگار راه نده. مامان فقط اصرار می کرد. من نگفتم راضی هستم که بیان. فقط سکوت کردم.
    اشکام صورتم رو خیس کرد. سرم رو انداختم پایین. بهزاد دستام رو بین دستاش گرفت و گفت: گریه نکن. راست میگی تقصیر منم بوده. باید زودتر مطمئنت می کردم. نگار؟!
    نگاهی بهش کردم. لبخندی زد و گفت: گریه نکن واسه بچه خوب نیست.
    خندم گرفت. بهزاد همون طور که بهم نگاه می کرد گفت: دلم برات تنگ شده بود.
    - منم همین طور.
    - حالا عصر چکار می کنی؟
    - هیچی، پذیرایی و مهمون نوازی.
    - بعدش؟
    - بعدش هم یه پیرژامه برای دوماد میارم که شب بمونه.
    - نگار شوخی نکن ناراحت میشم.
    خندیدم و گفتم: خب چی باید بشه. میان و میرن و بعد زنگ میزنن ما هم میگیم دخترمون گفته نه می خواد درسشو ادامه بده.
    اِ پس شما درس می خونین؟
    - آره دیگه.
    - بنده خدا خواستگاره.
    - اگه ناراحتی و فکر می کنی کار بدیه که همون پیرژامه رو براش ببرم.
    - دختر پررو.
    - پررو خودتی من که....
    گوشیم زنگ خورد نگاهی به گوشیم کردم. مامان بود. بهزاد گفت: کیه؟
    - مامانم، حرفی نزن. الو، باشه دارم میام تو راهم. خداحافظ.
    - باید بری؟
    - آره.
    - واسه چهلم خانوم جون نمیای؟
    - نه، مامان نمیذاره.
    - آخه تو هنوز عروس اون خونواده ای.
    لبخندی زدم و گفتم: آره دیگه، بچمونم که تو راهه.
    - آخی آره، قربون آفتابه ی بابا بشم.
    - بهزاد؟!
    - اسمسه که خودت روش گذاشتی یادت رفته؟
    حرفی نزدم بهزاد خیره بهم نگاه می کرد. گفتم: چیه؟
    - هیچی، پاشو بریم تا خونتون می رسونمت.
    - نه تو برو راهت دور میشه خودم میرم.
    - آدم زنشو، اونم زن باردارشو ول می کنه؟ اینو چند بار بگم؟
    - اینقدر اینو گفتی که جدی جدی باورم شده.
    - نه تو رو خدا باورت نشه حالا من یه شوخی کردم. پس فردا نیام ببینم بچه هم داری؟!
    خندیدم و گفتم: پاشو، بریم دیر شد.
    بهزاد منو تا خونه رسوند و خودش رفت. وارد خونه شدم. مامان داشت پذیرایی رو جارو می کشید. رفتم جلو و صورتش رو بوسیدم. مامان همون طور که با تعجب به من نگاه می کرد گفت: خدا این رویا رو برای تو نگه داره تا می بینیش از این رو به اون رو میشی.
    همون طور که به سمت اتاقم می رفتم گفتم: ایشالا.
    وارد اتاق شدم لباسام رو عوض کردم و رفتم و یه دوش گرفتم. عصر تو فکر و خیالات خودم سیر می کردم. اینقدر خوشحال بودم که خیلی صمیمی برخورد می کردم. مامان هم حسابی خوشحال بود. طفلک فکر می کرد من از خواستگاره خوشم اومده و برای همین اینقدر صمیمی برخورد می کنم. بعد از رفتن خواستگارا. داشتم ظرفا رو می شستم که مامان اومد تو آشپزخونه و گفت: پسر خوبی بود نه؟
    لبخندی زدم و گفتم: بعله خونواده خوبی بودن.
    - پس موافقی؟
    - با چی؟
    - با ازدواج دیگه.
    - آها، نه موافق نیستم.
    - یعنی چی؟ منو مسخره می کنی؟
    - نه مادر من مسخره کردن چیه؟ واقعیت اینه که خونواده خوبی بودن ولی من خوشم نیومد.
    - نگار مامان پشیمون میشیا! شاید بهتر از این دیگه نیاد. من اصرارت نمی کنم ولی خب همه چیزش خوب بود.
    - نه مامانم، نپسندیدم.
    بعد بدون اینکه دیگه حرفی بزنم به اتاقم برگشتم. نگاهی به گوشیم کردم که کلی زنگ و پیام اومده بود همش هم از بهزاد بود داشتم پیاما رو می خوندم که گوشیم زنگ خورد.
    - الو؟
    - سلام، پس کجایی تو دختر؟
    - سلام، شرمنده همین الان رفتن.
    - الان؟ دیگه واقعا کار داشته به پیرژامه می کشیده. خب چی شد؟
    - هیچی اومدن و رفتن دیگه همین.
    - مامان چی گفت؟
    - مامان که خوشش اومده بود ولی من گفتم نه
    - خوب کردی، در مورد خودمون چیزی بهش نگفتی؟
    - نه، باشه بعد از چهلم خانوم جون.
    - آره اینطوری بهتره.
    تا موقع صدای در اتاقم بلند شد. گفتم: در میزنن من باید برم خداحافظ.
    - باشه برو خداحافظ.
    گوشی رو قطع کردم مامان اومد تو و کنارم نشست و گفت: نگار مامان مطمئنی جوابت منفیه؟ می خوای خوب فکراتو بکن....
    حرف مامان رو قطع کردم و گفتم: آره مامان، مطمئن مطمئنم.
    - باشه، در هر حال اومدم بهت بگم باید بریم وسایلتو بیاریم.
    - وسایلمو؟
    - آره، بلاخره این خواستگار نشه یکی دیگه.
    - باشه، فقط بذار مراسم خانوم جون تموم بشه بعد.
    - باشه، منم نگفتم که همین الان بریم بیاریم. چند روز بعد از چهلم. شام نمی خوری؟
    - نه اشتها ندارم.
    - باشه، شب بخیر.
    - شب بخیر.
    مامان از اتاق رفت بیرون و من دراز کشیدم. تو فکر و خیالات خودم بودم که خوابم برد.
    یک هفته گذشت. چهلم خانوم جون بود. صبح آماده شدم و داشتم از در میرفتم بیرون که مامان گفت: کجا میری؟
    - میرم کتابخونه، بعد هم یه سر میرم خونه رویا.
    - به من دروغ نگو، میدونم امروز چهلم خانوم جونه. داری میری اونجا؟
    - فقط میرم سر خاک بعدم زود بر می گردم.
    - من اگه میگم نرو به خاطر خودته. دیدن اون خونواده دیدن بهزاد اذیتت می کنه. قبول کن تو دیگه جز خونواده اونا نیستی پس نباید از اینکه باهات بد رفتار می کنن ناراحت بشی.
    - مامان درست میگی، ولی من از رفتاراشون ناراحت نمی شم.
    مامان سکوت کرده بود و به من نگاه می کرد. لبخندی زدم و گفتم: فقط به خاطر خانوم جون.
    روی مامان رو بوسیدم و به سمت در رفتم. مامان گفت: مواظب خودت باش، زود برگرد.
    - چشم،خداحافظ.
    از در اومدم بیرون بهزاد دم کوچه منتظرم بود. سوار شدم و به سمت قبرستون به راه افتادیم. همه رسیده بودن. با بهزاد به سمت جمعیت رفتیم. بهنام که ما رو دید از دور با سر سلام کرد. کمی دورتر از بقیه ایستادم و بی اختیار شروع به گریه کردم. یک ساعت بعد همه بلند شدن تا به رستوران برن. آوا و آرام جون تازه من رو دیدن نزدیک شدم و سلام کردم و تسلیت گفتم. آرام جون لبخندی زد و گفت: ممنون دخترم.
    آوا- با تو....
    بهزاد نزدیکم شد و آوا حرفش رو نیمه تموم گذاشت. نگاهی به بهزاد کرد و بدون هیچ حرفی همراه آرام جون به سمت ماشین رفت. بهنام وسایل رو جمع می کرد به سمت باباجون رفتم و گفتم: سلام باباجون، غم آخرتون باشه.
    باباجون از جاش بلند شد و پیشونیم رو بوسید و گفت: ممنونم بابا.
    بهزاد به بهنام کمک می کرد. نزدیک شدم. بهنام لبخندی زد و گفت: خوب کردی که اومدی.
    لبخندی زدم و نگاهی به بهارک که نزدیک بهنام ایستاده بود کردم و گفتم: سلام بهارک جون.
    بهارک لبخندی زد و به سمتم اومد. صورتش رو بوسیدم و گفتم: دلم خیلی برات تنگ شده بود.
    بهارک- دل منم خیلی تنگ شده بود.
    بهزاد که وسایل رو جمع کرده بود به سمت منو بهارک اومد و گفت: بریم؟
    - من دیگه نمیام شما برید باید برگردم خونه.
    بهنام نزدیک شد و گفت: بهارک دلش برات تنگ شده، حداقل یه چند ساعتی رو پیشش بمون بعد برو.
    - ممنون ولی برم بهتره.
    بهنام- هر طور راحتی، بهزاد داداش وسایل رو بذار تو ماشین من تو نگار رو برسون.
    - نه نه من خودم میرم.
    بهزاد لبخندی زد و گفت: باز بگم؟
    بهنام نگاهی به ما کرد و گفت: چیو بگی؟
    - هیچی.
    بهزاد- اینکه آدم زن باردارشو تنها نمیذاره.
    بهنام خندید و گفت: نه بابا تو جدی جدی خوشت اومده. ما رفتیم. بهارک بابا بدو بریم. خداحافظ.
    - خداحافظ.
    بهزاد- نگار رو بذارم میام.
    بهنام سرشو تکون داد و دور شد. بهزاد نگاهی به من کرد و گفت: آوا بهت چیزی گفت؟
    - نه، تو که خودت اومدی دیدی.
    - من که سر از کار این بشر در نمیارم. یه روز تو خودشه یه روز به من گیر میده، یه روز به بابا، حالا هم که به تو گیر داده. اصلا ولش کن میومدی می رفتیم ناهار می خوردی بعد می رسوندمت.
    - نه، تا همین جاشم مامان ناراضی بود.
    - باشه، می خوای بریم بیرون با هم ناهار بخوریم؟
    - نه، ممنون.
    - ای بابا امروز قرص نه خوردی.
    - نه!
    بهزاد لبخندی زد و راه افتاد. من رو دم خونه گذاشت و رفت. وارد خونه شدم. مامان نگاهی به من کرد و گفت: خوش گذشت؟
    - سلام، چی؟
    - علیک سلام. دیدم خوشحالی گفتم حتما بهت خوش گذشته.
    نگاهی به مامان کردم و بدون اینکه حرفی بزنم به اتاقم رفتم.
    چند هفته ی دیگه هم گذشت. یه روز طرفای عصر بود که بهزاد بهم زنگ زد. گوشی رو جواب دادم: الو
    - سلام نگار خانوم حال شما؟
    - سلام ممنون.
    - وقت داری؟
    - اگه نداشتم که الان با شما حرف نمی زدم.
    - پس حاضر شو بیا دم در که بریم بیرون.
    - دم در؟ جدی میگی؟ دم دری؟
    - شک داری بیا نگاه کن.
    - یه وقت کسی میاد می بینت.
    - خب ببینه چه ایرادی داره؟ بدو دم درم زود اومدیا.
    - باشه، باشه 5 دقیقه دیگه پایینم.
    - آره جون خودت، فکر کردی نمی شناسمت؟ تا نیم ساعت دیگه هم پایین باشی من راضیم.
    - بهزاد؟!
    - بدو دختر.
    - باشه، اومدم.
    گوشی رو قطع کردم و سریع آماده شدم. به سمت اتاق نشیمن رفتم مامان داشت تلویزیون نگاه می کرد. از دم در گفتم: مامان من میرم بیرون زود بر می گردم.
    مامان نگاهی به من کرد. قبل از اینکه حرفی بزنه به سمت در رفتم. کفشام رو پام می کردم که گفت: زود برگردی، بابات شب زودتر میاد که با ندا و وحید اینا بریم بیرون.
    - چشم زود برمی گردم.
    از در اومدم بیرون. بهزاد تو ماشین نشسته بود و داشت تو آینه موهاشو درست می کرد. با دیدنش خندم گرفت. نزدیک پنجره طرف بهزاد شدم و به شیشه زدم. بهزاد با ترس به طرف شیشه برگشت. نگاهش به من کرد شیشه رو داد پایین و گفت: علیک سلام خانوم. سکتم دادی.
    - سلام، حقته تا تو باشی که دیگه نیای دم خونه دختر مردم.
    - رو داری دختر سوار شو که دیر شد.
    سوار شدم بهزاد به راه افتاد. گفتم: حالا کجا می خوای بری که اینقدر عجله داری؟
    بهزاد لبخندی زد و گفت: حالا میریم می بینی.
    چند لحظه ای سکوت کرده بودم و به بیرون نگاه می کردم. بهزاد نگاهی به من کرد و گفت: چرا حرف نمی زنی؟
    - چی بگم؟
    - دیگه خواستگار جدید نیومده؟
    - دوست داری بیاد؟
    - آره خب آرزومه تو هم سر و سامون بگیری.
    - من بودم خواستگار جدید اومده بود داشتم از حسادت می مردم.
    - کی من؟ به چی حسادت کنم؟ مگه چیم کمه؟
    - اعتماد به نفسی داری تو، اگه نداشتی که نمی یومدی منو بگیری.
    - نه خیر خانوم اعتماد به نفس رو شما داری. اصلا پسری بهتر از من اومده بود خواستگاریت؟
    - بعله.
    - پس چرا زن من شدی؟
    - اشتباه کردم.
    - پس حالا چرا دوباره داری زنم میشی؟
    - بازم اشتباه.
    - این اشتباه چه نقش مهمی تو زندگی تو داشته نگار.
    - شوخی کردم، ناراحت شدی؟
    - کی من؟ نه بابا منِ بدبخت که هرجا می رفتم بهم دختر نمی دادن.
    خندیدم و گفتم: از خداشونم باشه، مگه چی کم داشتی؟
    - مغز، فکر، شعور، عقل.
    - یعنی الان بی مغز و بی شعور و بی فکری؟
    - حالا من یه چیزی میگم تو هم باید فحش بدی؟
    - خودت گفتی!
    - بعله من گفتم مغز و شعور ندارم، نگفتم که بی شعورم.
    - خب معنیش همون میشه.
    - باشه، حالا دور، دورِ شماست.
    - حالا چرا بی مغزی؟
    - واسه اینکه زن گرفتم.
    خندیدم و گفتم: خیلی پررویی، اصلا بزن کنار می خوام پیاده بشم.
    بهزاد ماشین رو یه گوشه نگه داشت و گفت: باشه عزیزم خوشحال شدم دیدمت برو پایین.
    با تعجب به بهزاد نگاه کردم و گفتم: جدی برم پایین؟
    - آره
    - جدی برم؟
    - آره برو تعارف ندارم باهات.
    کمی نگاهش کردم بهزاد پیاده شد و در طرف من رو باز کرد و گفت: بفرمایید خانوم.
    از ماشین پیاده شدم و گفتم: خداحافظ.
    داشتم می رفتم که بهزاد به طرفم اومد و گفت: از اون طرف نه، از این طرف خانوم.
    بهش خیره شده بودم که گفت: بیا از این طرف میز رزرو کردم.
    لبخندی زدم و گفتم: خیلی بدی.
    - به جاش تو خیلی خوبی.
    - باز زبون ریخت.
    - زبون نریزم که نمی تونی تحملم کنی. یه هفته ای میذاری میری. غیر از اینه؟
    همون طور که به طرف کافی شاپ می رفتیم گفتم: خوبه خودت خبر داری چی هستی.
    - یه پسرِ گل، آقا، خوش تیپ، با کلاس، تحصیل کرده، تو دل برو، و دختر کُش.
    - چه از خود راضی.
    بهزاد خندید و در کافی شاب رو باز کرد با هم وارد شدیم. آخرین میز کافی شاپ خالی بود. نشستیم. چند دقیقه بعد دوتا قهوه برامون آوردن. نگاهی به بهزاد کردم و گفتم: اینکه از ما سفارش نگرفت؟
    - از کجا میدونی؟
    - آهان اینم از قبل رزو کرده بودی؟
    - تقریبا.
    حرفی نزدم چند لحظه ای سکوت کردیم. کمی از قهوم رو خورده بودم که بهزاد از جیبش یه جعبه کوچیک در آورد و روی میز گذاشت. نگاهی بهش کردم. با لبخند بهم نگاه می کرد. گفتم: این چیه؟
    بدون هیچ حرفی در جعبه رو باز کرد. توی جعبه یه حلقه کوچیک بود که روش یه سنگ تزئینی کار شده بود. به بهزاد خیره شدم که گفت: نگار با من ازدواج می کنی؟
    خندم گرفت. کمی به اطراف نگاه کردم و گفتم: هی میگم اینقدر نشین فیلم رمانتیک نگاه کن. آخه مرد هم فیلم رمانتیک نگاه می کنه؟ بشین یکم راز بقایی چیزی ببین.
    بهزاد خندید و جعبه رو جلوی من گذاشت و گفت: دیدم دوباره داریم ازدواج می کنیم خبری هم از حلقه شما نیست. گفتم یه حلقه برات خریده باشم.
    دستم رو بالا آوردم. قبل از اینکه از خونه بیام بیرون حلقه رو دستم کرده بودم. همین طور ساعتی که بهزاد برام خریده بود. بهزاد لبش رو گاز گرفت و گفت: ای وای! اینو داشتی؟ یه خرج اضافه رو دستم موند.
    خندیدم و حرفی نزدم. بهزاد ادامه داد: از شوخی بگذریم. خواستم یکم از اون خرابکاری رو جبران کنم. خواستم از دلت در بیارم. هر چند فکر نکنم هیچ وقت خودمو بابت اون موضوع ببخشم.
    دستای بهزاد رو توی دستم گرفتم و گفتم: بهزاد تو که دیگه همه چیزو میدونی. میدونی که به خاطر حرفای تو نبود که ازت جدا شد. نباید ناراحت باشی. من تا روزی که از هم جدا شدیم حتی یه لحظه هم حس دوست داشتنم به تو رو از دست ندادم.
    - هر چی هم که بود من نباید با تو اون رفتار رو می کردم.
    - اصلا گذشته ها رو ول کن. من که ناراحت نیستم. مگه تو هم نمی خواستی که من ناراحت نباشم. دارم بهت میگم ناراحت نبودم و نیستم. خیالت راحت باشه.
    تا موقع مردی با یه کیک کوچیک به میز ما نزدیک شد کیک رو گذاشت و گفت: مبارکه.
    بهزاد به مرد انعامی داد و مرد از ما دور شد. نگاهی به کیک و بعد به بهزاد کردم و گفتم: اینم از قبل رزرو کرده بودی؟
    - نه خیر خانومم، من امروز همه دنیا رو برای شما رزرو کردم.
    خنده ای کردم. خنده بهزاد نا پدید شد و گفت: مسخره می کنی؟
    - نه، خیلی رمانتیک شدی.
    - بَده؟
    - نه بد نیست زشته، عیبه، لوسه.
    - ما مردا که موندیم به کدوم ساز شما زنا برقصیم. خیلی جدی باشیم میگین رمانتیک نیستین، خودتون رو میگیرین. وقتایی هم که رمانتیک میشیم و شوخی می کنیم میگین مرد باش این جلف بازیا چیه؟
    - شدی عین پیر زنا، غرغرو.
    - تازه یکم شبیه تو شدم. مگه چیه؟
    - هیچی.
    حلقه رو دستم کردم و دستمو رو به بهزاد گرفتم و گفتم: خیلی قشنگه مگه نه؟
    - آره، خیلی به دستت میاد مبارکت باشه.
    - وای بهزاد دستت درد نکنه خیلی ازش خوشم میاد.
    - خدا رو شکر. البته من همیشه سلیقم خوب بوده.
    - از وقتی منو انتخاب کردی اینو فهمیدم.
    - البته آدما، در بعضی از مواقع یه سری اشتباهات هم می کنن. تو هم از اون اشتباهات بودی.
    - بهزاد؟!
    بهزاد سرش رو انداخته بود پایین و می خندید. گوشیم زنگ خورد. رویا بود جوب ندادم و گوشیمو گذاشتم توی کیفم. بهزاد نگاهی به من کرد و گفت: مامانه؟
    - نه، رویاس.
    - ترسیدم گفتم باز الان باید بری.
    - پس اگه می خوای بترسی بترس. چون دیگه باید برم.
    - الان؟ تا شب کلی وقته.
    - شب با ندا و وحید اینا می خوایم بریم بیرون. مامان گفت زود برگردم.
    - ای بابا، ولش کن بیا این کیک رو بخوریم که خوردن داره.
    بهزاد همون طور که از کیک می خورد گفت: شمع هم نداره فوت کنیم. به یارو سپرده بودم یه 30، 40 تا شمع بذاره روش که دیگه تولد تو هم بشه. پس فردا رفتیم خونه خودمون نگی تولدمه.
    - 30، 40 تا؟ یعنی من 30، 40 سالمه دیگه آره؟
    - نه بابا، تو که فنچی. 30، 40 تا شمع بذاره که تا 30، 40 سالگی تولد نخوای.
    - اِ، به همین خیال باش. هر سال باید تولدمو جشن بگیری.
    - آره حتما هر سال هم فقط 18 تا شمع روشن کنیم.
    - نه تو هر سال 50 تا شمع روشن کن ولی باید جشن رو بگیریم.
    - آخه اگه سالی یه بار باشه که ایرادی نداره. مشکل اینجاس که خانوما با فرارسیدن بهار تازه شکفته میشن میگن تولدمه، با آغاز تابستان، همچون درختان میوه میدن. باز میگن تولدمه. با شروع پاییز همچون کودکان شوق شروع مدرسه ها رو دارن و میگن تولدمه، زمستون هم که باز کریسمسه و باز تولد شماست. ماشالا دست طبیعت در سال شما رو چندین بار به دنیا میاره.
    همون طور که می خندیدم گفتم: آخه تقصیر خودتونه. اگه تاریخ تولد ما خانوما رو حفظ باشین وقتی ما بگیم تولدمونه شما میگین نه من میدونم تولدت فلان تاریخه دیگه راحت میشین. خانوما به تلافی این فراموشکاری شما سالی 4 بار جشن میگیرن. اونم هر 4 بار 18 سالشون میشه.
    بهزاد به من نگاه می کرد و حرفی نمی زد. ابروهامو دادم بالا و گفتم: چی شد؟ حرف حق تلخه؟
    - نه خیر شما هرچی بگی شیرینه.
    - اِ؟
    - بعله، عسله.
    - نه بابا؟ دیگه چی؟ شیرین و عسل و شهین و مهین پیدا کردی؟ یه ماه پیشت نبودما ببین چند تا رو تور کردی؟
    - کی من؟ من که گفتم هم تو رو هم به زور به من دادن. شهین مهین کی بوده؟ اصلا دیگه ازت تعریف نمی کنم.
    - نکن.
    - خب آخه نمی شه تو عروس تعریفی هستی.
    - بهزاد؟!
    - دروغ گفتم؟ تعریف نداری؟
    لبخندی زدم و گفتم: خدا خیلی دوسم داشت که نمردم.
    - نگار؟! از این حرفا نزن.
    - باشه معذرت می خوام. بریم؟
    - جدی باید الان بری؟
    - آره. حیف شد. فکر کردم تا شب پیشم هستی.
    لبخندی زدم حلقه رو از دستم در آوردم و گذاشتم تو جعبش و گذاشتمش جلوی بهزاد و گفتم: این باشه روزی که عقد کردیم خودت دستم کن.
    - فرقی نداره دیگه چیزی نمونده.
    - دوست دارم اون روز دستم کنم.
    - باشه، همون روز بهت میدم. دیگه چیزی نمی خوری؟
    - نه، ممنون.
    - نوش جونت، وسایلتو بردار تا من حساب کنم بریم.
    به سمت در رفتم چند لحظه بعد بهزاد هم اومد. با هم به سمت خونه رفتیم. بهزاد ضبط رو روشن کن و با انگشتاش روی فرمون ضرب گرفته بود. نگاهی بهش کردم و گفتم: خیلی خوشحالی!
    - چرا نباشم؟
    - راست میگی دیگه. الان منو میذاری خونه میری مجردی کیفشو می کنی. منم باشم خوشحالم.
    - نه خیر این شما هستین که الان که بری خونه با خونواده تشریف می برین بیرون، خوشگذرونی.
    - دلت بسوزه.
    - باشه حالا هرکار می خوای بکن. عقدت که کنم دیگه نمیذارم بری خونه بابات.
    چشامو ریز کردم و ابروهامو دادم بالا و گفتم: آره؟
    - نه بابا حالا من یه شوخی می کنم تو چرا جدی میگیری؟
    تا موقع نگه داشت و گفت: اصلا بیا برو خونتون یکم بیشتر پیش هم بمونیم کار به کتک کاری می کشه.
    - باشه، بابت امروز دستت درد نکنه. خیلی بهم خوش گذشت.
    - ممنون که اومدی. به منم خیلی خوش گذشت. برو مواظب خودت باش. خوش بگذره.
    - باشه، ممنون خداحافظ.
    - خداحافظ.
    از در رفتم تو. مامان داشت وسایل رو آماده می کرد نگاهی به من کرد و گفت: سلام، چه عجب اومدی! بیا کمکم کن الان بابات میرسه.
    - سلام، چشم الان میام.
    کمک مامان کردم. نیم ساعت بعد بابا اومد. با وحید و ندا هم یه جا قرار گذاشته بود قرار بود خودشون بیان. ندا و سروش قبل از ما رسیده بودن. نشستیم. سرم رو به بچه ها گرم کرده بودم تا بلاخره وحید و فهمیه هم اومدن. همه گرم صحبت بودیم که فهیمه گفت: جای آقا بهزاد خیلی خالیه. همیشه اینطور جاها بود حالا که نیست دلمون براش تنگ میشه.
    لبخندی زدم و گفتم: آره واقعا جاش خالیه. مگه نه نکیسا.
    نکیسا- آره خاله اگه بود الان باهم یه کشتی می گرفتیم.
    ندا نگاهی به من و بعد به نکیسا کرد و گفت: نکیسا برو ببین بابا چیزی نمی خواد؟
    نکیسا به سمت سروش که مشغول درست کردن جوجه بود رفت. دریسا رو گرفته بودم تو بغلم. مامان خیره شده بود به من. لبخندی بهش زدم و روم رو به سمت سروش و وحید برگردوندم که داشتن با سیخ های جوجه به سمت ما میومدن. بابا سفره رو باز کرد و سروشو وحید نشستن و سیخ ها رو لای نون گذاشتن. فهیمه آریا رو که مشغول بازی با نکیسا بود صدا زد. سروش رو به من گفت: بده اون دختر خوشگلمو دلم براش تنگ شد.
    همون طور که دریسا رو بوس می کرد و باهاش حرف میزد رو به وحید گفت: شما چرا دیگه به فکر نیستین؟ آریا که بزرگ شده یه همبازی می خواد.
    فهمیه همون طور که آریا رو کنار خودش می نشوند گفت: نه تو رو خدا آقا سروش کارای خودتونو به وحید هم یاد ندین. از فردا اینم هوس مهد کودک می کنه.
    سروش که هیچ وقت کم نمی آورد گفت: خب باز مهد کودک بهتر اینه که آدم یه بچه داشته باشه اونم به خاطر خودش منزوی بار بیاره.
    فهیمه نگاه بدی به سروش کرد و حرفی نزد. بابا حرف رو عوض کرد و بحث کار رو وسط کشید تا دعوا بخوابه. مامان به من نگاه می کرد و سرش رو تکون می داد. هنوز شام تموم نشده بود که فهیمه رو به وحید گفت: بریم دیگه آریا خوابش میاد.
    سروش خنده ای کرد و گفت: بچه ها انرژیشون تمومی نداره. آریا رو بهونه نکنید اگه خودتون خسته اید اون حسابش فرق می کنه. تازه اول شبه هندونه آوردیم که بخوریم.
    فهمیه لبخند تلخی زد و گفت: دست شما درد نکنه. آره خودمم خسته شدم بریم بهتره.
    وحید از جاش بلند شد و گفت: باشه فهیمه جان بیا سوییچ رو بگیر شما برو منم وسایل رو برمی دارم میام.
    فهیمه از جاش بلند شد دست آریا رو گرفت و رو به همه گفت: خداحافظ.
    مامان صورت آریا رو بوسید و گفت: برو مادر خداحافظ.
    فهیمه سری تکون داد و دور شد. وحید وسایلشون رو برداشت و گفت: دست همگی درد نکنه خیلی خوش گذشت. خداحافظ.
    وحید که دور شد ندا رو به سروش گفت: تو چکار داری تو زندگی اینا دخالت می کنی؟ فهیمه رو نمی شناسی؟
    سروش- من چکار کنم بی جنبس؟
    ندا- آره بی جنبس. تو که با جنبه ای باهاش شوخی نکن.
    بابا- بسه ندا ولش کن. فهیمه کار همیشگیشه همین یه بار نبود که بگی تقصیر سروش بوده. دوست نداره بیاد طرف ما زور که نیست. تو هم به خاطر اون اعصاب خودتو خورد نکن.
    بعد رو به سروش گفت: آقا سروش اون هندونه ای که گفتی کجاست بیار بخوریم بابا.
    سروش- رو چشمم الان میارم.
    چند ساعتی نشستیم و بعد همگی برگشتیم. تو راه مامان و بابا بحث فهیمه رو می کردن و من ساکت بودم. مامان برگشت و رو به من گفت: جرا اینقدر ساکتی؟
    - هیچی فقط خسته ام.
    مامان دیگه حرفی نزد. چند دقیقه بعد جلوی در خونه بودیم. به مامان کمک کردم. وسایل رو تو آشپزخونه گذاشتم و گفتم: مامان الان خسته ای برو بخواب. فردا وسایل رو جمع می کنم.
    - باشه، تو برو بخواب خسته ای.
    وارد اتاقم شدم. لباسام رو عوض کردم. روی تختم دراز کشیدم. تو فکر بهزاد و کارای عصرش بودم که خوابم برد.
    چند روزی گذشت که مامان دوباره موضوع یه خواستگار جدید رو پیش کشید. وقتی همه حرفاش رو زد. دستاش رو گرفتم و گفتم: مامان من، چطوری بگم فعلا نمی خوام ازدواج کنم. بذار یه مدت بگذره. چه عجله ای داری؟
    - من به خاطر خودت میگم. فقط مونده بود فهیمه بهت سر کوفت بزنه.
    - سر کوفت چیه؟ دروغ که نگفت. خب جای بهزاد خالی بود.
    - نه مثل اینکه تو هم بدت نیومد. من به این چیزا کار ندارم. باهاشون هماهنگ می کنم که بیان تو هم بیا ببینش نخواستی بعد بگو نمی خوام. هنوز ندیده و نشناخته چطوری میگی نمی خوام؟
    حرفی نزدم مامان که از اتاق رفت بیرون به بهزاد زنگ زدم. گوشی رو دیر جواب داد: الو
    - سلام بهزاد خوبی؟
    - سلام خانوم خانوما. چه عجب یاد من کردی؟
    - می خواستم باهات حرف بزنم. وقت داری؟
    - راستش الان که نه عزیزم اصلا وقت ندارم. ولی بعد از کارم میتونم بیام پیشت. دیر که نیست؟
    - نه دیر نیست. نیومدی هم ایرادی نداره. تلفنی هم حرف بزنیم خوبه.
    - نه دلمم برات تنگ شده بهت خبرشو میدم.
    - باشه، کاری نداری؟
    - نه عزیزم. خداحافظ.
    - خداحافظ.
    گوشی رو قطع کردم. تا عصر خودمو سرگرم داستانام کردم. عصر بهزاد زنگ زد و گفت تا نیم ساعت دیگه میاد دنبالم منم آماده شدم. مامان خونه نبود رفته بود یه سر به ندا بزنه. منم با خیال راحت کارامو کردم. بهزاد زنگ زد و گفت دم دره. رفتم بیرون. یه دوری زدیم ولی اینقدر هوا گرم بود که ترجیح دادیم بریم خونه. وارد خونمون که شدم همه جا مرتب بود. دلم برای خونم تنگ شده بود نگاهی به بهزاد کردم و گفتم: زن دیگه گرفتی که خونه اینقدر تمیزه؟
    - مگه خودم علیلم که یکی دیگه رو بیارم؟
    - نمی دونم عجیبه که اینقدر خونه تمیز باشه.
    - بشین برات چایی بیارم.
    - راضی به زحمت نیستم.
    - چه زحمتی خانوم؟! برو راحت باش فکر کن خونه خودته.
    روی مبل نشستم و گفتم: خب خونه خودمه دیگه.
    - سند داری؟
    - سندش تویی دیگه.
    چند دقیقه ای گذشت که بهزاد با چایی و شیرینی اومد و نشست. یه شیرینی خوردم و گفتم: وای چه گشنم شده بود. چسبید.
    - می خوای یه چیزی درست کنم؟
    - نه، نه. همین خوبه. خونه ناهار خوردم.
    - در هر حال تعارف نکن.
    - نه تعارف ندارم، خونه خودمه.
    - دختر پررو، حالا چه حرفی می خواستی بزنی؟
    کمی سکوت کردم و بعد با حالت گرفته ای گفتم: مامان باز یه خواستگار جدید پیدا کرده می خواد بگه بیاد.
    - خب چه ایرادی داره؟
    - بهزاد یعنی هیچ ایرادی نداره؟
    - نه من ایرادی نمی بینم، بلاخره دختر دم بخت باید براش خواستگار بیاد و بره تا پسند بشه دیگه.
    - لوس نشو جدی میگم.
    - خب این خیلی خوبه بذار این خواستگارای بی ریخت بیان و برن پس فردا که من اومدم خواستگاریت دو دستی بهم بچسبی دیگه ولم نکنی.
    - نترس دیگه ولت نمی کنم. حالا شوخی رو بذار کنار. تکلیفت چیه؟
    - 2 بار از روی تصمیم کبری بنویسم.
    - بهزاد؟!
    - جونم. خوشم میاد حرصت درمیاد.
    - لوس.
    - نگار جان من که از بابت تو مطمئنم. خواستگارا بیان وسوسه که نمیشی بری زنشون بشی. خب بذار بیان. اینطوری مامان هم بهت کار نداره. تا اینکه خودم بیام اون وقت تو به من بگی بعله.
    - خب چرا الان نرم بگم می خوام برگردم سر زندگی خودم؟
    - به خاطر اینکه می خوایم سوپرایز باشه.
    - ای بابا.
    - من می خوام قبلش به بابا و آرام جون هم بگم. هنوز در موردش باهاشون حرفی نزدم.
    - خب همین امشب برو بهشون بگو منم به مامان و بابا میگم که دیگه هی حرف خواستگار رو نزنن.
    - صبر کن.
    - خیلی خونسردی.
    - تو خیلی عجولی. بذار این خواستگارتم بیاد و بره چشم فرداش میریم عقد می کنیم خوبه؟
    سرم رو روی شونه بهزاد گذاشتم و گفتم: باشه آقای خونسرد.
    بهزاد سرم رو بوسید و گفت: خانوم عجول.
    تا موقع صدای آیفون بلند شد. از جام پریدم و نگاهی به بهزاد کردم. بهزاد لبخندی زد و گفت: چرا ترسیدی؟
    - نکنه آرام جون باشه؟
    - مامان من روزِ روزش که باهم زندگی می کردیم نمی یومد خونه ما چه برسه به حالا که شب تارشه.
    - پس باباته؟
    - نه خیر، بهنام باید باشه.
    - وای من میرم قایم میشم.
    - چرا بری قایم بشی؟ بهنام رو نمی شناسی الان میاد خونه رو بو می کنه می بینه 2 تا چایی اینجاست می فهمه یکی اینجا بوده فکر می کنه به راه خلاف کشیده شدم دیگه نمیذاره بیام عقدت کنم.
    - چه داستانی ساختی.
    - واقعیته.
    به سمت آیفون رفت و در رو باز کرد. سینی چایی رو بردم تو آشپزخونه تا موقع بهنام اومد تو. نگاهی به بهزاد کرد و گفت: کسی اینجاست؟ کفش زنونه دم در بود؟
    بهزاد لبخندی زد و چیزی نگفت. بهنام ادامه داد: بهزاد داری چکار می کنی؟ می فهمی؟ کارت دیگه به این چیزا کشیده؟
    از آشپزخونه رفتم بیرون و گفتم: سلام.
    بهنام با تعجب منو نگاه کرد و بعد همون طور که با عصبانیت به بهزاد نگاه می کرد گفت: سلام. بهزاد نگفته بود مهمون داره وگرنه مزاحم نمی شدم.
    - منم سر زده اومدم. ولی دیگه باید برم. شما داداشا رو تنها میذارم.
    بهزاد- کجا؟
    - میرم خونه. مامان میاد نگران میشه.
     
    Mehdi 3 از این پست تشکر کرده است.