1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

رمان شروع یک داستان تازه قسمت5

شروع موضوع توسط aysha98 ‏Feb 4, 2014 در انجمن داستان و رمان

  1. aysha98

    aysha98

    869
    1,645
    372
    حال جسمیم خوب شده بود ولی هنوزم به بهزاد فکر می کردم. هرروز وسوسه می شدم که بهش زنگ بزنم. حسابی بی حوصله بودم. کارم شده بود خوردن و خوابیدن. هرکی هر حرفی بهم میزد میزدم به گریه. با تنها کسایی که خوب بودم نکیسا و درسا بود و البته آریا اگه میومد. پنج شنبه بود بعد از ظهر دلگیری داشت. بغض کرده بودم. چند روزی بود که به فکر خانوم جون افتاده بودم. دلم براش تنگ شده بود ولی می ترسیدم برم اونجا و بهزاد رو ببینم. بهنام گهگداری بهم پیام می داد ولی وقتی می دید جوابشو نمیدم. چند روزی ولم می کرد. مامان یه گوشه نشسته بود و تلویزیون نگاه می کرد. به سمت آشپزخونه رفتم. ظرفای کثیف توی ظرفشویی بود. اولین باری بود که با دیدن ظرف کثیف خوشحال شده بودم. خودم مشغول شستن ظرفا کردم. حالت تهوع داشتم. سرم گیج می رفت. ظرفا رو جا به جا کردم. از آشپزخونه اومدم بیرون. مامان نگاهی به من کرد و گفت: چرا رنگت پریده؟
    - رنگم؟ نمی دونم.
    مامان به سمتم اومد و دستمو گرفت و گفت: چرا دستات اینقدر سرده فشارت اومده پایین؟
    - نه داشتم ظرف می شستم.
    مامان همون طور که به سمت آشپزخونه می رفت گفت: مگه با آب سرد شستی؟ بشین همون جا از رنگت معلومه فشارت افتاده.
    روی زمین نشستم. چند دقیقه بعد مامان با یک لیوان آب قند اومد و گفت: بیا اینو بخور خوب میشی.
    - نمی خوام، حالت تهوع دارم.
    - همون فشارت پایینه بیا اینو بخور خوب میشی.
    به اصرار مامان یه قورت از آب قند رو خوردم. اما هنوز قورتش نداده بودم که حس کردم دارم بالا میارم. به طرف دستشویی رفتم. حالم بهم خورد. دست و صورتم رو آب زدم. از دستشویی اومدم بیرون بابا اومده بود مامان داشت باهاش حرف میزد. بابا نگاهی به من کرد. گفتم: سلام.
    بابا- سلام، بابا. حالت خوبه؟
    - خوبم.
    به سمت اتاقم رفتم مامان داشت با بابا پچ پچ می کرد. هنوز در اتاق رو نبسته بودم که مامان گفت: نگار حاضر شو بریم دکتر.
    - مامان حوصله ندارم دراز بکشم خوب میشم.
    در رو بستم و یه گوشه نشستم. چند لحظه بعد در باز شد. مامان نگاهی به من کرد و گفت: چرا اینقدر منو حرص میدی؟ پاشو بریم دکتر فشارتو بگیره. مگه چی میشه؟
    - مامان خوبم ول کن.
    - پاشو نگار جان، اذیتم نکن.
    مامان با چاخاناش منو بلند کرد. لباسام رو پوشیدم و سوار ماشین بابا شدم. خیلی زود راه افتاد. نگاهم به بیرون بود. از کنار درمانگاه نزدیک خونه رد شدیم. نگاهی به بابا کردم و گفتم: رد شدیم!
    بابا از آینه نگاهی به من کرد و گفت: میریم پیش بهنام. دکترتم معاینت کنه.
    سرجام تکیه دادم. پس پچ پچ کردنا مال این بود مامان ترسیده بود که بیماریم دوباره عود کرده باشه. چند دقیقه ای گذشت. بابا جلوی بیمارستان نگه داشت منو و مامان پیاده شدیم. بابا رفت تا ماشین رو پارک کنه. با مامان به سمت اتاق بهنام به راه افتادیم. مریض داشت روی صندلی نشستیم. چند دقیقه بعد بهنام با بیمارش اومد بیرون. ما رو که دید با تعجب گفت: سلام، خوبین؟ چی شده؟
    مامان نگاهی به من کرد و گفت: نمی دونم فکر کنم فشارش افتاده.
    بهنام نگاهی به من کرد و سرش رو تکون داد و گفت: بیا تو ببینم باز با خودت چکار کردی!
    داخل اتاق شدیم. روی تخت نشستم. بهنام فشارم رو گرفت و گفت: فشارت بالاس.
    مامان با تعجب گفت: بالاس؟!
    بهنام- بعله.
    مامان- آخه حالت تهوع هم داره. سرشم گیج می رفت.
    - حتما چشامم دو دو می زنه، شبای چهارشنبه هم غش می کنم؟
    بهنام خندید و نگاهی به من کرد و گفت: یه قرص برای حالت تهوع، یکی هم برای فشارت نوشتم. آمپول ندادم که نترسی.
    مامان گفت: همینا رو بخوره که خوب میشه آره؟ آزمایش نمی خواد؟
    بهنام با تعجب گفت: آزمایش چرا؟
    مامان نگاهی به من کرد و بعد رو به بهنام و کمی آرومتر گفت: منو باباش می ترسیم خدایی نکرده دوباره مریضیش عود نکرده باشه.
    بهنام نگاهی به من کرد و گفت: خیالتون راحت. قرصاشو بخوره اگه بازم حالش بد بود می فرستمش یه آزمایش بارداری بده.
    دست و پام شُل شد. نگاهی به مامان کردم که با تعجب به من خیره بود. تا موقع بهنام خندید و ادامه داد: اگه اینم نبود بعد بره برای بیماریش.
    مامان حرفی نزد. به سمت در رفتم. بابا بیرون نشسته بود. بهنام با بابا احوال پرسی کرد. انگار پیوند بین ما و خونواده بهزاد جدا شدنی نبود. این وسط فقط منو بهزاد بودیم که از هم جدا افتاده بودیم. از بهنام خداحافظی کردیم منو مامان تو ماشین نشستیم تا بابا داروها رو بگیره و بیاد. مامان نگاهی به من کرد و گفت: نگار حامله ای؟
    - وا!
    - وا چیه؟ می خوام بدونم. یه وقت حامله نباشی و به من چیزی نگی؟!
    - نیستم مامان گیر نده.
    مامان که انگار قانع نشده بود برگشت تا موقع بابا اومد و به خونه برگشتیم. حال و حوصله نداشتم داروها رو به زور مامان خوردم و به اتاقم رفتم. یه گوشه دراز کشیدم. صدای گوشیم بلند شد برگشتم. از خط بهزاد بود. خشکم زد. بهزاد شماره منو از کجا آورده بود. با ترس و لرز گوشی رو برداشتم. اما بهنام پشت خط بود. خنده کوتاهی کرد و گفت: سلام، خونه ای؟
    - سلام، آره.
    - آها، زنگ زدم بگم این خط جدیدمه.
    - این که خطِ بهزاده.
    - خطِ بهزاد بود. می خواست بفروشه من ازش گرفتم.
    - باشه.
    - فردا صبح میام دنبالت بهارکو ببرم باغ وحش. منو کشت.
    - جمعه ها بازه؟
    - آخ راست میگی جمعه ها میمونا میرن پیک نیک نیستن.
    خنده کوتاهی کردم و گفتم: چرا مسخره می کنی؟
    - مسخره نمی کنم. فردا میام دنبالت 8 صبح.
    - 8 صبح؟! من خوابم.
    - خب 9.
    - باشه، حالا تا فردا.
    - من به بهارک قولشو دادم. وای به حالت اگه فردا منو بپیچونی.
    - نه حوصلم سر رفته، دلمم برای بهارک تنگ شده میام.
    - باشه، فعلا کاری نداری؟
    - نه.
    - مواظب خودت باشف قرصاتم مثل بچه های خوب بخور وگرنه این دفعه بهت آمپول میدم.
    - باشه.
    - شب بخیر، خدافظ.
    - خدافظ.
    گوشی رو قطع کردم. روی زمین دراز کشیدم. دلم برای بهزاد تنگ شده بود. بغض گلومو گرفت. دلم می خواست بدونم داره چکار می کنه. نکنه ازدواج کرده باشه؟ چشام پر اشک شد. سرمو روی بالش گذاشتم چشامو بستم. خیلی نگذشت که به خواب رفتم.

    صبح بی حوصله تر از همیشه بیدار شدم. دست و صورتم رو آبی زدم. صدای گوشیم بلند شد. بهنام بود.
    - الو.
    - سلام بیداری؟
    - سلام آره بیدارم.
    - آماده شو الان منو بهارک میایم.
    - باشه، خداحافظ.
    - خداحافظ.
    گوشی رو گذاشتم. حسابی گرسنم بود. لباسام رو پوشیدم. از اتاق اومدم بیرون. به سمت آشپزخونه رفتم مامان داشت ناهار درست می کرد. سلامی کردم و به سمت یخچال رفتم. یه سیب برداشتم. مامان نگاهی به من کرد و گفت: حاضر شدی!
    - آره.
    - کجا به سلامتی؟
    - میرم باغ وحش.
    - منو مسخره نکن، میگم کجا میری؟
    - مسخره چیه؟! دارم میرم باغ وحش دیگه.
    - صبح جمعه بلند شدی بری باغ وحش؟
    - آره چه اشکالی داره؟
    - با کی میری؟
    - با بهارک.
    - بهارک تنها با تو میاد؟
    - نه با باباش میاد.
    - چیه از وقتی از بهزاد جدا شدی بهنام شده دایه عزیزتر از مادر؟!
    - ناراحتی نمیرم.
    - ناراحتیم سر بیرون رفتنت نیست. سر این قاطی شدن بی موردته.
    با سکوت به مامان نگاه می کردم مامان ادامه داد: از بهزاد جدا شدی ولی ول کنه بهنام نیستی. می ترسم دو روز دیگه بیای بگی شوهر کردی. شوهرتم بهنامه.
    - هرچی دوست داری میگی دیگه!
    - هرچی دوست داری چیه، دارم میگم وقتی از بهزاد جدا شدی دیگه خونوادشم بذار کنار.
    - وقتی این حرفو بزن که خودت دم به دقیقه مطب بهنام نباشی.
    - من به خاطر مریضیه تو میرفتم اونجا. حالا هم دیگه نمیرم. تو هم دست بردار. همین مونده مردم برامون حرف در بیارن.
    - فعلا کسی که داره حرف در میاره خود شما....
    صدای زنگ در حرفمو قطع کرد. به طرف آیفون رفتم بهنام بود. در رو باز کردم و از خونه زدم بیرون. بهنام به ماشین تکیه داده بود. نگاهی کردم و گفتم: سلام.
    - سلام، خوبی؟
    - ممنون. بریم.
    سوار شدیم. بهارک با نگاهی به من کرد و گفت: سلام.
    - سلام بهارک کوچولو خوبی؟
    - ممنون.
    بهنام راه افتاد و گفت: سیب می خوردی؟
    نگاهی به سیبی که توی دستم مونده بود کردم و گفتم: نه می خواستم نماد اَپل رو درست کنم.
    بهنام خندید و بهارک گفت: اَپل یعنی سیب تو مهد کودک بهمون یاد دادن.
    - آفرین بهارک جون.
    بهارک با خوشحالی به من نگاه می کرد که بهنام گفت: صبحونه خوردی؟
    - داشتم می خوردم که اومدی.
    - آهان پس مزاحم سیب خوردنت شدم.
    حرفی نزدم. نیم ساعت بعد ماشین رو پارک کردیم و وارد باغ وحش شدیم. بهارک با دقت به اطراف نگاه می کرد. بهنام گفت: یه دقیقه حواست به بهارک باشه الان میام.
    دست بهارک رو گرفتم بهنام از ما دور شد. روی صندلی نشستم. بهارک گفت: پس حیوونا کجان؟
    - الان که بابا بهنام بیاد میریم.
    بهارک به اطراف نگاه می کرد. خیلی نگذشت که بهنام اومد. بهارک گفت: بابا بریم؟
    بهنام- نه بابا جون بشین، صبحونه بخوریم بعد میریم.
    بهنام کیک و شیری رو که گرفته بود به دست منو بهارک داد. بعد کنار من نشست و گفت: بهارک بیا بشین.
    بهارک- نه. همینجا می خورم که تموم شد زود بریم.
    بهنام لبخندی زد رو به من گفت: قرصارو خوردی بهتر شدی یا نه بفرستمت برای تست بارداری؟
    نگاهی بهش کردم و رومو به طرف بهارک چرخوندم و بعد گفتم: نه بهتر شدم.
    چند دقیقه بعد راه افتادیم. بهارک خیره به حیوونا بود. منو بهنام کمی عقب تر راه می رفتیم. بهنام نگاهی به من کرد و گفت: نظرت عوض نشده؟
    - نظرم؟!
    - در مورد حرفای من.
    - حرفات؟!
    - یادت نمیاد یا خودتو به اون راه میزنی؟
    - یادم نمیاد.
    - مامان بهارک و اینا.
    - آها، نه نظرم عوض نشده.
    - لجباز.
    لبخندی زدم و کمی ازش فاصله گرفتم. با سرعت بهم نزدیک شد و دستم رو گرفت. نگاهش کردم. خندید و گفت: باید مواظبت باشم فرار نکنی.
    نگاهش کردم خیره به چشمام بود بی تفاوت دستم رو کشیدم. کنار بهارک ایستادم و مشغول تماشای حیوونا شدم. بهنام که انگار کمی جدی شده بود گفت: نگار، من بچه نیستم، تو هم نیستی. پس باهات مثل یه بچه رفتار نمی کنم. نمی دونم چرا جدیم نمی گیری؟ من جدی حرف زدم.
    - منم جدی جواب دادم.
    - نه اگه جدی جوابمو داده بودی دیگه حرفی نمی زدم.
    - باشه همین الان کاملا جدی دارم میگم نه.
    بهنام نفس عمیقی کشید و دوباره گفت: باشه، جوابت منفیه ولی یه دلیل بیار. یه چیزی بگو که منطقی باشه. یه چیزی که منو قانع کنه.
    نگاهم به بهارک بود که آروم آروم جلو می رفت. انگار تو این عالم نبود. تو بچگی خودش غرق بود. حرف بهنام منو از فکر بیرون آورد. دستمو گرفت و گفت: بگو.
    - من بهت دروغ گفتم.
    - یعنی جوابت مثبته؟
    - نه.
    - پس چی؟
    - یادته ازم پرسیدی از اینکه از بهزاد جدا شدم پشیمونم یا نه؟
    - خب، آره یادمه.
    - من اون موقع گفتم نه. ولی دروغ گفتم.
    بهنام با سکوت به من خیره شده بود. نگامو ازش گرفتم. روی اولین صندلی نشستم. بهارک با فاصله کمی از ما ایستاده بود و به پرنده ها نگاه می کرد. بهنام کنارم نشست و گفت: اگه می دونستم پشیمون شدی هیچ وقت بهت پیشنهاد نمی دادم.
    سکوت کردم. بهنام بعد از مکث کوتاهی ادامه داد: تو که می دونستی پشیمون میشی چرا ازش جدا شدی؟
    بغض گلوم رو فشار می داد اشک تو چشام حلقه زده بود. بهنام برگشت و با حالتی عصبی گفت: چرا هم خودتو بدبخت کردی هم بهزاد رو؟
    - من نمی دونستم چی میشه.
    - چی رو نمی دونستی؟
    - من مطمئن نبودم که خوب میشم یا نه.
    - من که بهت گفته بودم، دکترت که بهت گفته بود.
    - آره ولی گفتین خیلی وقته این بیماری رو دارم من فکر می کردم بهم دروغ میگین، فکر می کردم بیماریم پیشرفتس.
    بهنام لبش رو می جوید.آب دهنش رو قورت داد و گفت: به من اعتماد نداشتی، به دکترت چی؟
    - بحث اعتماد نبود، من فکر می کردم نمی خواین واقعیت رو بهم بگین، نمی خواین نا امیدم کنین.




    - با فکر غلط خودت با احساسات همه بازی کردی بعد اینقدر راحت اینجا نشستی و این حرفارو به من میزنی.
    اشکام سرازیر شد. با صدایی که سعی می کردم آروم نگهش دارم گفتم: فکر می کنی من راحتم؟ آره فکر می کنی خوشحالم که شدم یه بیوه؟ خوشحالم که از همه سرکوفت بشنوم؟ فکر می کنی روزی که بهم گفتی بیماریم خوب شده خوشحال شدم؟ نه دلم می خواست بمیرم. چون بی جهت کسی رو که دوست داشتم از دست داده بودم. من به خاطر خود بهزاد این کارو کردم. حالا خوب شدم. تو اینجا نشستی و فکر می کنی من احساسات بهزاد رو به بازی گرفتم؟ می دونی هر بار که می بینمت می خوام بپرسم بهزاد چطوره و فقط از ترس اینکه بهم بگی ازدواج کرده سکوت کردم؟ نه تو هیچ وقت نمی فهمی چون جای من نبودی. تو مریمو از دست دادی و تموم شد. ولی من کسی هستم که خودم خواستم اینطوری بشه واسه اینکه بهزادو دوست داشتم. ولی حالا شدم آدم بَده. نمی فهمی هر روز می خوام به بهزاد زنگ بزنم و بگم پشیمونم ولی می ترسم یکی به غیر از بهزاد گوشی رو برداره، می ترسم زنگ بزنم و بگه نه. می ترسم ازم متنفر شده باشه. هر روزم رو فقط با این فکر می گذرونم که بهزاد هنوز دوستم داره، هنوز بهم فکر می کنه، ممکنه یه روز دوباره بیاد و بهم بگه برگردم.
    اشک چشای بهنام رو پوشونده بود. از جاش بلند شد و به سمت بهارک رفت. اشکهامو پاک کردم. فکر می کردم وقتی این حرفها رو بزنم آروم میشم، ولی حالا فقط داغم تازه شده بود. حتما حالا بهنام فکر می کرد خیلی بچه و ضعیفم. دیگه فرقی نداشت. از جام بلند شدم و به سمت در خروجی رفتم. چند لحظه ای بیشتر نگذشت که صدای بهنام رو شنیدم: نگار، نگار!
    برگشتم. بهنام بهارک رو بغل کرده بود و به سمت من میومد. نزدیکم شد و گفت: کجا میری؟ مگه تنها اومدی؟
    لبخندی زد و بهارک رو روی زمین گذاشت و گفت: بهارک بابا دست زن عمو نگار رو بگیر.
    با تعجب به بهنام خیره شدم. بهنام با لبخند چشمکی زد و گفت: بریم.
    و بعد به سمت در خروجی به راه افتاد. من و بهارک هم پشت سرش رفتیم. توی ماشین نشستم. بهارک تکیه داده بود و با ناراحتی بیرون رو نگاه می کرد. بهنام از آینه نگاهی به بهارک انداخت و گفت: بهارک بابا بازم میارمت، ناراحت نباش.
    بهارک حرفی نزد. بهنام ماشین رو روشن کرد و به راه افتاد. چند دقیقه بعد رو به روی خونه بودیم. رو به بهنام گفتم: ببخشید یکم تند حرف زدم. بابت امروز ممنون خداحافظ.
    بهنام نگاهم کرد و گفت: خداحافظ.
    نگاهی به بهارک کردم که خوابش برده بود. به سمت در رفتم زنگ رو زدم، چند لحظه بعد در باز شد. بهنام حرکت کرد و من وارد خونه شدم. مامان گوشه ای نشسته بود و با ناراحتی به من نگاه می کرد. با صدای آرومی سلام کردم و به اتاقم رفتم. لباسام رو عوض کردم و گوشه ای نشستم. کاش بهزاد اینجا بود تا باهاش درد و دل می کردم. به حرفم خندم گرفت. اگه بهزاد اینجا بود که دیگه غمی نداشتم که بخوام درد و دل کنم. دراز کشیدم احساس خستگی می کردم. خیلی نگذشت که چشام سنگیم شد و خوابم برد.
    با صدای در بیدار شدم. در باز شد مامان بود. نگاهی به من کرد و با حالت گرفته ای که نشون می داد هنوز ناراحته گفت: پاشو بیا ناهار حاضره.
    از جام بلند شدم، دست و صورتم رو آبی زدم و به آشپزخونه رفتم بابا اومده بود و سر میز نشسته بود. سلام کردم و نشستم. گرسنم نبود ولی چون نمی خواستم به سوالای مامان و بابا جواب پس بدم چند لقمه ای خوردم. ظرفم رو برداشتم و روی کابینت گذاشتم و دوباره به اتاقم برگشتم.
    گوشیمو برداشتم و به رویا زنگ زدم، فعلا تنها کسی که می تونستم باهاش درد و دل کنم رویا بود. بعد از چندتا زنگ گوشی رو برداشت: سلام
    - سلام خوبی؟
    - ممنون، چه عجب خانوم یاد دوستان قدیمی هم کردین، نامزدی که نیومدی زنگ هم نزدی یه تبریک بگی.
    - شرمندتم به خدا، حالم اصلا خوب نبود. ایشالا واسه عروسیت جبران می کنم.
    - باهات شوخی می کنم دختر، دیگه چه خبر؟
    - خبری نیست، حوصلم سر رفته بود گفتم با تو صحبت کنم.
    - آها همونه منو واسه غم و غصه هات می خوای.
    - ای نامرد، داشتیم؟
    - باشه حالا نمی خواد منو تحت تاثیر قرار بدی بگو ببینم دردت چیه اگه یه دعایی چیزی تو بساطم داشتم بهت بدم گره از مشکلت باز بشه.
    - پس دعانویسم شدی؟!
    - پس چی؟ پول جهازم رو از کجا بیارم؟
    خندیدم و گفتم: رویا خیلی بی شعوری، جرات داری اینا رو جلو روی حسام بگو تا سه طلاقت کنه.
    - اون مال قبل از ازدواج بود الان دیگه حرف حرف منه.
    - آهان راست میگی الان 6 ماه اوله که حرف حرف خانوماس.
    - اون که بله ولی به غیر از اون، قبل از ازدواج باهاش راه میومدم که نفهمه چه طینتی دارم بیاد منو بگیره، الان که دیگه کار از کار گذشته.
    - رویا، پاک دیوونه شدی دختر.
    - تاثیرات شوهره
    - ای شوهر ندیده ی بدبخت.
    - طبق آمارای این روزا شوهر چیز بسیار با ارزشی در زندگی دخترا به حساب میاد چون کمیابه.
    - اتفاقا طبق تحقیقات من اینطوری نیست.
    - به به از کی تا حالا محقق هم شدی؟
    - از روزی که واسم در یک روز 2 تا خواستگار پیدا شد، با حسابای من اگه واسه یک زن بیوه روزی 2 تا خواستگار پیدا بشه واسه دخترای خونه حداقل 4 تا باید بیاد، غیر از اینه؟
    - حساب کتاباتو ول کن، جریانه خواستگار چیه؟
    - هیچی بابا، چند وقت پیش چندتا کله شق پیدا شده بودن می خواستن خودشونو بدبخت کنن.
    - تو هم بین دو راهی گیر کردی؟
    - گمشو بابا، بین دوراهی عمّت گیر کردم؟
    - اَه مسخره بازی در نیار نگار قشنگ بگو چی شده می خوای عروس بشی؟
    - نه دیوونه من با بهزاد زندگی نکردم اون بدبخت که عیبی نداشت حالا برم با اینا که انگشت کوچیکه بهزاد هم نیستن ازدواج کنم روز اول برمی گردم.
    - حالا چه نازی هم می کنه انگار دختر 14 سالس که اولین خواستگار براش اومده
    - پس چ....
    هنوز حرفم تموم نشده بود که مامان در رو باز کرد و با عجله گفت: پاشو بریم بیمارستان.
    وحشت زده به مامان نگاه کردم و گفتم: چی شده؟
    - ندا رو بردن بیمارستان وقت زایمانشه.
    نفس راحتی کشیدم و گفتم: باشه الان حاضر میشم.
    تازه یادم افتاد گوشی رو قطع نکردم: الو رویا گوشی دستته؟
    - بعله خانوم مبارک باشه.
    - ممنون من باید برم فعلا خداحافظ
    - خداحافظ
    گوشی رو قطع کردم. سریع حاضر شدم و اومدم بیرون مامان همون طور که کاراش رو می کرد زیر لب دعا می خوند. چیزی نگذشت که به بیمارستان رسیدیم. خدا رو شکر این بار دیگه پام به بیمارستان بهنام باز نشد. وقتی رسیدیم ندا رو برده بودن اتاق عمل. سروش دم در اتاق عمل نشسته بود. با مامان و بابا به سروش نزدیک شدیم. سروش از جاش بلند شد. مامان حال ندا رو می پرسید به اطراف نگاه می کردم خبری از بچه ها نبود، رو به سروش پرسیدم: بچه ها کجان؟
    سروش که انگار کبکش خروس می خوند گفت: یکیشون که با مامانش تو اتاق عمله اون دوتا هم خونه مامان پیش عمشون هستن.
    لبخندی زدم یه گوشه نشستم و به فکر فرو رفتم، از خیال بافی نسبت به بهزاد لذت می بردم. انگار این تنها چیزی بود که کسی نمی تونست بهش ایرادی بگیره. بغض گلومو گرفته بود به خوشحالی سروش حسودیم می شد

    کاش الان کسی که توی اتاق عمل بود من بودم و کسی که منتظر دم در ایستاده بود بهزاد. اشک توی چشام حلقه زد. نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم بهش فکر نکنم. داشتم به اسم بچه فکر می کنم. ندا قبلا رفته بود سونوگرافی گفته بودن دختره، کلی اسم براش انتخاب کرده بودم. ندا سفارش داده بود اسمش شبیه درسا و نکیسا باشه.
    انگار فکر و خیال بهزاد ولم نمی کرد بی اختیار به یاد اسمی که می خوام روی بچم بذارم فکر کردم. یه اسم که هم به بهزاد بیاد و هم به نگار. دوباره بغض گلومو گرفت، دیگه بهزادی نیست.
    یک ساعتی گذشت تا بلاخره خبر دنیا اومدن بچه و سلامتی هر دوشون رو دادن. سروش طوری خوشحالی می کرد که انگار بچه اولشه. مامان و بابا هم دست کمی از اون نداشتن. بعد از این همه اتفاق بد توی زندگیمون حالا اومدن این دختر کوچولو برای هممون باعث خوشحالی بود. خیلی نگذشت که خونواده سروش هم اومدن.
    بعد از دیدن ندا و بچه به خونه برگشتیم. قرار شد فردا که ندا مرخص شد بیاد خونه ما. همه چیز خنده دار بود انگار نه انگار که این بچه سومشه. وارد خونه شدیم به اتاقم رفتم و سرمو به کتابی که 5 بار خونده بودمش گرم کردم.
    نمی دونم چقدر گذشت که مامان صدام زد. از اتاق اومدم بیرون درسا و نکیسا توی پذیرایی ایستاده بودن. گفتم: سلام!
    نکیسا گفت: سلام خاله....
    هنوز حرفش تموم نشده بود که درسا زد زیر گریه و نکیسا همون طور که با تعجب بهش نگاه می کرد گفت: اِ
    صحنه خنده داری بود ولی ترسیدم خندم درسا رو ناراحت کنه به سمتش رفتم و بغلش کردم. نکیسا گفت: خاله، درسا اینقدر گریه کرد که دیگه عمه خسته شد ما رو فرستاد اینجا.
    خنده ای کردم و نکیسا رو هم توی بغلم گرفتم. مامان نگاهی به ما کرد و رفت تا شامو رو به راه کنه. با بچه ها رو به روی تلویزیون نشسته بودیم. درسا رو به من گفت: خاله تو مامانم رو دیدی؟
    - آره خاله جون دیدمش.
    درسا با بغض گفت: مامانم کی میاد؟
    - فردا خاله جون.
    درسا- راست میگی؟
    - آره خاله عزیزم
    نکیسا- خاله بچه رو هم دیدی؟
    با خنده گفتم: آره دیدمش فسقلی رو
    نکیسا خندید و گفت: اسمش فسقلی باشه خوبه مگه نه؟
    موهاشو به هم ریختم و گفتم: ای شیطون.
    درسا دستشو روی پام گذاشت و گفت: خاله شکل کی بود؟
    - شکل هیچ کس، شکل خودش بود.
    درسا- خوبه نمی تونه جای منو بگیره، تازه من خوشگل ترم مگه نه خاله نگار؟
    - آره خاله تو خوشگل تری.
    نکیسا- خاله کچل بود؟
    خندم گرفت. گفتم: آره خاله کچل بود.
    درسا- اَه پس خیلی زشته.
    نکیسا رو به درسا گفت: درسا یادت باشه با گوشیه بابا ازش عکس بگیریم بعدا که بزرگ شد بهش بگیم کچل بوده.
    - ای شیطونا، حالا اسمش چی میشه؟
    درسا- کچل خانوم.
    - درسا، اون خواهرته اگه تو خیابون بهش بگن کچل خانوم تو خجالت نمی کشی؟
    درسا لبخندی زد و گفت: یه اسم زشت براش میذاریم.
    نکیسا- نه بابا آبرومون میره، کچل که هست اسمشم زشت باشه خجالت می کشیم با خودمون ببریمش جایی.
    درسا خندید و گفت: پس اصلا براش اسم نذاریم.
    - پس تو چی صداش میزنی؟
    درسا- کچل خانوم.
    - ای شیطون آخرم حرفِ خودت شد.
    چند ساعتی سرگرم بچه ها بودم که مامان صدامون کرد، بعد از شام بچه ها رو به اتاقم بردم براشون رختخواب انداختم و کنارشون خوابیدم. ولی خودم به این سادگیا خوابم نمی برد.
    نمی دونم چقدر گذشت که بلاخره خوابم برد، صبح با صدای درسا بیدار شدم: خاله نگار بلند شو مامانم اومده.
    بهش نگاه کردم. نکیسا کنارم نبود اصلا نفهمیده بودم کی بیدار شده بودن. از جام بلند شدم. دنبال درسا از اتاق رفتم بیرون ندا رو تشکی که مامان براش انداخته بود نشسته بود و بچشو بغل کرده بود. خبری از بابا و سروش نبود. بهش نزدیک شدم و سلام کردم.
    ندا لبخندی زد و گفت: سلام خوابالو به جایی که زودتر بیدار بشی بیای کمک خواهرت گرفتی خوابیدی؟
    لبخندی زدم و همون طور که به درسا و نکیسا اشاره می کردم گفتم: من کمکامو دیشب کردم.
    ندا- دستت درد نکنه ولی خواهر من تبعیض قائل نشو اینم بچه خواهرته.
    - الهی قربونش بشم، چَشم مخلص دُریسا خانومی هم هستیم.
    ندا- چی؟
    - دُریسا، قشنگه ندا نیست؟
    ندا- نمی دونم باید به سروش هم بگم ببینم اون چی میگه، به نظر من که قشنگه.
    - ای شوهر ذلیل، سه شکم زاییدی یه اسم رو بچه هات نمی تونی بذاری؟
    ندا- اسم نکیسا و درسا رو خودم گذاشتم.
    - پس اسم اینم خودت بذار.
    ندا- فقط همین یه اسم رو برای دخترم انتخاب کردی؟
    - اسمی که به این دوتای دیگه هم بخوره همین بود و ملیسا من چیز دیگه بلند نیستم.
    ندا- نه همین قشنگه، سروش هم بی خود می کنه قبول نکنه.
    - آهان این خوبه، ایول اُبُهت.
    مامان نگاهی به من کرد و گفت: دختر این چیزا رو به این یاد نده.
    - نترس مامان جون این شوهر ذلیل رو نمی شناسی؟ الان سروش از راه میاد، تعادلش رو از دست میده از خود بی خود میشه. نمی دونم این مرده یا اون؟!
    ندا خنده ای کرد و گفت: مگه بَده پشت شوهرمم؟
    - نخیر خیلی هم خوبه.
    به سمت دستشویی رفتم دست و صورتم رو آبی زدم و برگشتم. نزدیک ندا نشستم و بچه رو ازش گرفتم. نکیسا و درسا هم کنارم نشستن. همون طور که صورت بچه رو نوازش می کردم گفتم: حالا شوهرت کجاست؟
    ندا- رفت برای بچه پوشک بگیره.
    خنده ای کردم و گفتم: آخی باز کارش به این چیزا افتاد بنده خدا، البته بدشم نمیاد، دیروز همچین ذوق کرده بود که انگار بچه اولشه.
    ندا خنده ای کرد و گفت: حالا نوبت تو هم میشه.
    لبخندی زدم ولی داغم تازه شد. رو به ندا گفتم: مگه از قبل براش این چیزا رو نگرفته بودین؟
    ندا- نه بابا آخه ما فکر می کردیم هفته دیگه دنیا میاد.
    - چه مامان و بابای حواس جمعی، مواظب باش جایی میری بچه رو جا نذاری.
    نکیسا و درسا با هم خندیدن. درسا گفت: بهتر جاش بذارن، اگه کچل خانوم جایی جا بمونه من به کسی نمیگم که جا مونده.
    - ای شیطون، بهش نگو کچل زود مو در میاره خوشگل میشه مثل شما.
    درسا- نه خیرم من خوشگل ترم.
    ندا- آره مامان جون تو و نکیسا خوشگل ترین.
    نکیسا پای دریسا رو گرفت و گفت: خاله نگا فسقلی جورابم داره.
    لبخندی زدم و گفتم: آره خاله جون.
    بچه رو به ندا دادم و به اتاقم رفتم. درسا هم پشت سرم اومد و گفت: خاله نگار، خواهرم پس کی بیدار میشه؟
    - هر وقت گشنش بشه بیدار میشه.
    درسا- پس مثل نکیسا شکموس.
    - آره خاله جون شکموس.
    صدای سروش میومد که با خوشحالی از بچش تعریف می کرد. دست درسا رو گرفتم و از اتاق اومدم بیرون. نگاهی به سروش کردم و گفتم: سلام.
    سروش- سلام نگار جان خوبی؟ دیدی دخترمو چه خوشگله.
    نگاهی به درسا کردم و گفتم: خوشگله ولی نه به خوشگلی درسا و نکیسا.
    سروش که تازه منظورمو گرفته بود بچه رو به ندا داد و گفت: خب معلومه، درسایی بابا بیا ببینمت دلم برات تنگ شده بود.
    درسا با خوشحالی به سمت سروش رفت. گوشه ای نشستم و همون طور که بهشون نگاه می کردم به خوشبختی شون حسودیم می شد.
    ندا نگاهی به سروش کرد و گفت: سروش نگار یه اسم برای بچه انتخاب کرده خیلی قشنگه.
    سروش- حالا چی هست؟
    ندا- دُریسا
    سروش- نه بابا دوتا خواهرا سلیقه هاتون مثل هم خوبه، قشنگه تو نظرت چیه؟
    ندا- منم خوشم اومده.
    سروش- پس همین خوبه، فردا میرم براش شناسنامه میگیرم.
    ندا با خوشحالی به دریسا نگاه می کرد و من همون طور که تو دنیای خیالات خودم غرق شده بودم بهش نگاه می کردم. چشامو چرخوندم نگاه مامان با حسرت به من بود انگار فهمیده بود که چیمه. به آشپزخونه رفتم تا خودم از نگاه های مامان نجات بدم وسایل ناهار رو آماده کردم. داشتم آب می خوردم که مامان وارد آشپزخونه شدم. بدون اینکه حرفی به من بزنه نگام کرد و بعد رفت سراغ غذا.
    از آشپزخونه اومدم بیرون و به اتاقم رفتم. دلم بدجور واسه خانوم جون تنگ شده بود. گوشیمو برداشتم و شماره خونشو گرفتم. برنمی داشت می خواستم قطع کنم که صدای لرزون و قشنگشو شنیدم: الو؟
    - سلام خانوم جون.
    - سلام مادر، نگار تویی؟
    - بعله خانوم جون خودمم.
    - خوبی مادر؟ چی شده دیگه ما رو تحویل نمیگیری؟ مردم از تنهایی ماهی یک بار بهزاد میاد اینجا 10 دقیقه می شینه بعد هم میره، هی بهش میگم خب مادر دست نگار رو هم بگیر بیار ببینمش، هی میگه کار داره خانوم جون سرش به کتابش گرمه، مادر داری کتاب می نویسی؟
    - نه خانوم جون دارم ترجمش می کنم.
    - موفق باشی مادر، کو گوشی رو به بهزاد بده باهاش حرف بزنم خونس؟
    مکثی کردم، اینطور که خانوم جون حرف میزد انگار از هیچ چیز خبر نداشت. منم نباید چیزی بهش بگم: نه خانوم جون خونه نیست، سرِ کاره
    - آها، آره منم ازش می پرسم چرا دیگه کمتر میای دیدنم میگه کارم زیاد شده. زن و شوهر حسابی به فکر کار کردن افتادین که دستتون جلو بیفته که یه وقت بچه اومد کم و کسری نداشته باشین.
    خنده کوتاهی کردم، خانوم جون ادامه داد: مادر بچه که بیاد روزیشو با خودش میاره، اینقدر سخت نگیرین.
    - بله خانوم جون.
    - مادر گوشی دستته؟ زنگ حیاط رو میزنن ببینم کیه.
    - باشه خانوم جون گوشی دستمه.
    چند دقیقه ای گذشت که صدای حرف زدن خانوم جون میومد داشت می گفت: نگار زنگ شده، برو بردار باهاش حرف بزن.
    معلوم بود هرکی هست آشناست. صدای یک مرد بلند شد، صدای بهزاد بود که به خانوم جون می گفت: تازه باهاش تلفنی حرف زدم خانوم جون.
    بغض گلومو گرفته بود، دلم برای صداش تنگ شده بود، نمی تونستم گوشی رو قطع کنم. صدای خانوم جون پشت گوشی پیچید: مادر نگار گوشی دستته؟
    نفسی کشیدم تا صدام نلرزه و گفتم: بله خانوم جون دستمه.
    - بهزاد بود مادر، حلال زادس، الان اینجاس میگم بیا با زنت حرف بزن میگه تازه باهاش حرف زدم، مگه زن و شوهر از هم سیر میشن؟ مادر گوشی رو میدم دستش.
    نمی دونستم چی بگم از یک طرف دلم می خواست با بهزاد حرف بزنم و از طرف دیگه نمی دونستم باید بهش چی بگم. نه نمی تونستم باهاش حرف بزنم. سریع گفتم: نه خانوم جون راست میگه تازه حرف زدیم باهم.
    - وا! شما دوتا چرا اینطوری شدین؟ نکنه قهر کردین؟
    - نه نه، قهر نکردیم.
    - پس چی؟ گوشی رو میدم دستش.
    دیگه حرفی نزدم. چند لحظه بعد صدای مردونه و قشنگ بهزاد توی گوشم پیچید: الو؟
    اشکام گونه هامو خیس کرد. با دست جلوی دهنم رو گرفتم تا صدای هق هقم رو نشنوه. دوباره صداش رو شنیدم ولی این بار صداش می لرزید: الو؟
    صدای خانوم جون بلند شد: چرا هی الو الو می کنی؟
    و بعد باز صدای بهزاد بود که با روحم بازی می کرد: قطع کرده خانوم جون.
    و بعد صدای گذاشتن تلفن. هنوز گوشی روی گوشم بود. می خواستم بازم صداش رو بشنوم. نگاهی به گوشی کردم می خواستم دوباره شماره رو بگیرمو این بار بهش بگم که دوستش دارم بگم که پشیمون شدم، همه چیزو بهش بگم. ولی اگه می خواست باهام حرف بزنه تلفن رو قطع نمی کرد.
    گوشی رو پرت کردم یه گوشه و سرم رو روی بالش فشار دادم تا صدای گریم بلند نشه. گریه تنها کاری بود که می تونستم انجام بدم. نمی دونم چقدر گریه کردم که خوابم برد.
    - خاله، خاله نگار؟
    چشام رو باز کردم نکیسا بود که تکونم می داد تا بیدار بشم. نشستم و گفتم: جونم خاله؟
    - مامان بزرگ گفت بیای ناهار.
    - باشه خاله جون الان میام شما برو.
    به سختی از جام بلند شدم، از اتاق رفتم بیرون، سروش نگاهی به من کرد و گفت: ساعت خواب! مثل اینکه شما از همه بیشتر خسته بودی.
    یه لبخند مصنوعی تحویلش دادم دست و صورتم رو شستم و برگشتم و سفره رو پهن کردم. بعد از ناهار خودمو با ظرفا سرگرم کردم. بعدم میوه هایی رو که بابا آورده بود شستم. وسایل رو حاضر کردم عصر خونواده سروش به دیدن ندا اومدن. تا شب درگیر پذیرایی کردن از اونا بودم و شب زودتر از همه بدون اینکه شام بخورم به اتاقم رفتم تا بخوابم ولی تنها کاری که نکردم خوابیدن بود فقط می دونم به خودم و بهزاد فکر کردم به زندگیم و گریه کردم تا وقتی خوابم برد.
    فردا با صدای گریه های دُریسا بیدار شدم. از اتاق اومدم بیرون. ندا هنوز خواب بود بچه رو بغل کردم و آروم راهش بردم آروم شد به سمت اتاقم رفتم تا بقیه بیدار نشن. لبه تختم نشستم، یاد روزی افتادم که داشتم به درسا چایی می دادم و بهزاد خیره به کارام می خندید. البته به بهزاد هم بچه داشتن میومد، همیشه با نکیسا گرم می گرفت. حسابی باهاش شوخی می کرد. هر وقت کاراشو با نکیسا می دیدم با خودم می گفتم بچه هامون از داشتن همچین بابایی کیف می کنن. بغض گلومو گرفت. دیگه هیچ وقت بهزاد بابای بچم نمیشه. صدای نگران ندا که مامان رو خبر می کرد منو به خودم آورد با عجله از اتاقم اومدم بیرون. نگاهی به ندا کردم. ندا که بچه رو بغل من دید نفسی کشید و گفت: تو دریسا رو برداشتی؟
    - آره مگه چی شده؟

    - هیچی بیدار شدم کنارم نبود هول کردم.

    لبخندی زدم و بچه رو بهش دادم و گفتم: داشت گریه می کرد تو هم خواب بودی بیدارت نکردم. دخترِ شیطون حتما گرسنشه.

    ندا لبخندی زد و گفت: هنوز عادت نکردم.

    به اتاقم برگشتم. نمی دونم چرا همه چیز برام زجرآور شده بود. صدای مامان بلند شد از اتاق اومدم بیرون. مامان نگاهی به من کرد و گفت: هنوز خوابی؟

    - نه مادر من بیدارم، مگه این کوچولو میذاره آدم بخوابه؟

    به سمت دریسا رفتم و بوسش کردم. ندا گفت: نکن بچم سرما می خوره

    - مگه من سرما خورده ام؟

    ندا همون طور که صورت دریسا رو نوازش می کرد گفت: نه ولی بچم هنوز کوچولوس میکروباتو میدی تو جون بچم.

    - اَه چه بدم اومد. ندا زشته انگار بچه اولته.

    ندا خندید و مشغول شیر دادن به دریسا شد. نگاهی به مامان کردم و گفتم: پس درسا و نکیسا کجان؟

    مامان- دیشب پیش من خوابیدن.

    به اتاق مامان رفتم، هردوشون هنوز خواب بودن. رفتم رو سر درسا و آروم تکونش دادم.

    - درسا جونم؟ خاله پاشو.

    درسا چشاشو باز کرد و به من نگاه می کرد. گفتم: پاشو خاله مگه نمی خواستی دریسا رو وقتی بیداره ببینی؟

    درسا توی تشکش نشست و به من خیره شد. لبخندی زدم همون طور که موهاشو درست می کردم گفتم: پاشو خاله، دریسا شکمو بیدار شده داره غذا می خوره اگه الان نبینیش باز می خوابه.

    درسا از جاش بلند شد. دستشو گرفتم و با خودم بردمش بیرون ندا نگاهی به درسا کرد و گفت: بیدار شدی مامان جون؟

    درسا نزدیک ندا شد و همون طور که به دریسا نگاه می کرد گفت: اِ خاله نگار واقعا بیداره.

    - آره قربونت بشم گفتم که بیداره.

    درسا رو بغل کردم و بوسیدمش و گفتم: بریم دست و صورتمونو بشوریم یه عالمه کارت دارم.

    درسا- چه کار؟

    - اول صورتتو بشور بعد بهت می گم.

    دست و صورت درسا رو شستم، خودم هم آبی به دست و صورتم زدم. همون طور که صورت درسا رو خشک می کردم گفتم: می خوام ببرمت یه جای خوب.

    درسا- کجا؟

    - می خوایم بریم استخر میای که؟

    درسا- وای من خیلی استخر دوست دارم خاله نگار.

    صورت درسا رو بوسیدم و گفتم: منم خیلی دوست دارم.

    درسا به سمت ندا رفت و همه چیزو به ندا گفت: ندا نگاهی به من کرد و گفت: چی شده؟ خبریه؟ سرحالی!

    - مگه باید خبری باشه که سرحال باشم؟ همین طوری گفتم برم حال و هوام عوض بشه، درسا هم میاد که من تنها نباشم مگه نه درسایی؟

    درسا لبخندی زد و گفت: آره.

    مامان نگاهی به من کرد و گفت: بیاین صبحونه بخورید.

    سفره حسابی پر بود، درسا گفت: وای مامانی مگه امروز جمعس؟

    مامان- نه دختر گلم واسه چی؟

    درسا- آخه مامان من فقط جمعه ها کره مربا و پنیر و حلوا ارده و همه چیز میاره که بخوریم، بقیه روزا فقط یکیشو میاره.

    لبخندی زدم و گفتم: حتما تو هم جمعه ها شکمت تعجب می کنه!

    درسا غش کرده بود از خنده. یاد حرفای بهزاد افتاده بودم که هروقت براش یه صبحونه مفصل میذاشتم همین حرف رو میزد. صبحونه رو خوردیم و وسایلمو برداشتم. کلید خونه ندا رو ازش گرفتم تا وسایل درسا رو هم بردارم. از خونه اومدیم بیرون. سر راه وسایل درسا رو هم برداشتیم و به استخر رفتیم. بین راه به رویا هم خبر داده بودم، دم استخر منتظرمون بود. درسا رو تو استخر بچه ها گذاشته بودم. خودم و رویا هم کمی دورتر روی یه نیمکت نشسته بودیم. حالم گرفته بود. رویا گفت: پکری!

    لبخندی زدم و گفتم: نباید باشم؟

    - نگار تو رو خدا از غم غصه هات نگو، اصلا تو مگه باید غم و غصه هم داشته باشی؟ الان که حالت خوبه، باید خدا رو شکر کنی که به خیر گذشت به جای اون نشستی ناشکری می کنی؟

    - کاش خوب نمی شدم دردم سر همین خوب شدنمه.

    - نگار تو چرا اینطوری شدی دختر؟ هنوز پیش روانشناست میری؟

    - آره کم و بیش.

    - نگار الانم که اتفاقی نیفتاده. دوباره ازدواج می کنی، بچه دار میشی، پیر میشی. اصلا یادت میره یه همچین روزایی هم وجود داشته.

    بغض گلومو گرفت. اشک تو چشمم حلقه زد. نگاهی به رویا کردم و گفتم: تو جای من نیستی.

    رویا صورتم رو بوسید و گفت: نگار دوست ندارم ناراحت باشی.

    سرم رو تکون دادم. به سمت درسا رفتم و بغلش کردم. درسا با خوشحالی به من نگاه کرد و گفت: خاله نگار تو نمیای بازی کنیم؟

    - قربونت بشم منو که راه نمیدن پیش شما آب بازی کنم.

    درسا خندید و گفت: خاله گشنمه.

    - اِی شکمو الان صبحونه خوردیم.

    درسا خندید. گذاشتمش زمین و به سمت کافی شاپ استخر رفتیم. کیک و شیر گرفتیم. داشتیم می خوردیم که رویا به بازوم زد و گفت: نگار!

    - چی شده؟

    رویا با سرش به در کافی شاپ اشاره کرد. آرام جون و آوا با دختر جوونی وارد کافی شاپ شدن. دلم ریخت. رویا ازم پرسید: دوست آواس؟

    - نمی دونم. من دوستای آوا رو نمی شناسم. یعنی هیچ کس نمی شناسه. آوا در مورد هیچ چیزش با بقیه حرف نمی زد.

    رویا- پس شاید دوستش نباشه.

    با ناراحتی خیره به دختر جوون شده بودم. رویا تازه متوجه حالم شد و گفت: حتما از همون دوستاشه، آخه این آوایی که تو ازش تعریف کردی امکان نداره با کس دیگه ای خوب باشه.
    سرم رو به درسا گرم کردم. چند دقیقه ای گذشت بلند شدیم که از کافی شاپ بیایم بیرون که صدای آوا به گوشم خورد: نگار!
    برگشتم خودش بود که در چند قدمیم ایستاده بود. رو به رویا گفتم: تو درسا رو ببر بیرون منم میام.
    رویا دست درسا رو گرفت و از ما دور شدن آوا نزدیک تر شد. گفتم: سلام
    - سلام، خوبی؟
    - ممنون.
    - بیا می خوام با دوستم آشنات کنم.
    با تعجب به آوا نگاه می کردم. وقتی عروسشون بودم اینقدر خوب باهام رفتار نکرده بود. نزدیک میز شدم. رو به آرام جون گفتم: سلام.
    آرام جون نگاهی به من کرد و خیلی معمولی گفت: سلام
    و باز سرش رو به چاییش گرم کرد. آوا رو به دوستش گفت: هانیه جون این نگاره، نگار جون هانیه دوست من.
    لبخندی زدم و با هانیه دست دادم و گفتم: خوشبختم.
    هانیه همون طور که با من دست می داد گفت: همچنین.
    آوا سرش رو تکون داد و دست منو گرفت و با هم از میز دور شدیم. یه گوشه ایستاد و گفت: نگار، بین تو و بهزاد هرچی بوده تموم شده. هانیه دختر خیلی خوبیه شرایطشم به بهزاد می خوره نمی دونم هنوز باهاش رابطه داری یا هرچی که هنوزم اسم تو رو میاره. خواستم بهت بگم اگه واقعا بهزاد رو دوست داری ازش فاصله بگیر بذار تا هنوز جوونه ازدواج کنه.
    شنیدن این حرفا از طرف آوا -آدم بی تفاوتی که هیچ وقت هیچ چیز براش مهم نبود- خیلی عجیب بود. سعی کردم آروم باشم و گفتم: من با بهزاد هیچ رابطه ای ندارم نمی دونم تو زیاد تو ماجرا نبودی خیلی خبر نداری، یعنی فکر کنم حتی ندونی ما چرا جدا شدیم. جهت اطلاع میگم کسی که دادخواست طلاق داد من بودم نه بهزاد پس مطمئن باش تصمیمم رو گرفتم و الان هم لازم نیست خودمو به بهزاد بچسبونم و یواشکی باهاش رابطه داشته باشم. امیدوارم با هرکی ازدواج می کنه خوشبخت بشه. خداحافظ.
    به سمت رویا و درسا به راه افتادم که آوا به سمتم اومد و دستمو گرفت و گفت: اگه واقعا همین طوره پس چرا نمیای وسایلتو از خونه بهزاد جمع کنی و ببری؟ نکنه هنوز امید داری برگردی؟
    - وسایلمو نبردم چون بهشون احتیاجی نداشتم. شما هم اگه مشکلتون وسایل منه بذاریدشون دم در.
    منتظر نشدم تا جواب آوا رو گوش کنم. به سمت رویا رفتم و دست درسا رو گرفتم. رویا نگاهی به صورت گُر گرفته من کرد و گفت: چی می گفت؟
    - هیچی فقط بیا بریم. نمی خوام اینجا بمونم.
    رویا بدون هیچ حرفی باهام اومد خیلی زود حاضر شدیم و از استخر اومدیم بیرون. رویا که حال منو دید بهم گفت: نگار بریم خونه ما عصر میری خونتون باشه؟
    - نه درسا بهونه گیری می کنه بهتره برم خونمون.
    رویا حرفی نزد. سوار تاکسی شدیم سر راه رویا رو پیاده کردیم و بعد به خونه رفتیم. درسا اینقدر خسته بود که تو تاکسی خوابش برد. وارد خونه شدم. ندا با تعجب نگاهی به ما کرد و گفت: سلام چه زود اومدین!
    - سلام، خسته شدیم، گفتیم زودتر برگردیم.
    درسا رو توی اتاق مامان گذاشتم و خودم به اتاقم رفتم. لباسام رو عوض کردم و دراز کشیدم. اشکام بی اختیار می ریختن و من فقط به حرفای آوا فکر می کردم. چشام رو بستم، دلم می خواست بهزاد کنارم بود و بهم می گفت: اشکالی نداره تو که آوا رو می شناسی همیشه همین طوریه. ولی بهزادی نبود. نکنه بهزاد واقعا ازدواج کنه!
    به من ربطی نداشت اون دیگه شوهر من نبود. چشام رو بستم نمی خواستم به هیچ چیز فکر کنم. چشام سنگین شد و خوابم برد.
    با صدای مامان بیدار شدم از اتاق رفتم بیرون. بابا اومده بود سفره رو پهن کردم. همگی دور سفره نشستیم. ولی غذا از گلوم پایین نمی رفت. بابا نگاهی به من کرد و گفت: بابا نگار خوبی؟
    - آره خوبم.
    مامان نگاهی به من کرد و گفت: غذاتو بخور دختر به چی فکر می کنی؟
    چند قاشق از غذا رو به زور خوردم و کشیدم کنار. به سمت دریسا رفتم و سرم رو باهاش گرم کردم. چند دقیقه ای گذشت. سفره رو جمع کردم و به اتاقم رفتم. نگاهی به برگه های ترجمه کردم. کاش اون روزا خودمو اینقدر درگیر این برگه ها نکرده بودم و بیشتر با بهزاد بودم. دلم برای اون روزا تنگ شده. نفسی کشیدم و بغضمو قورت دادم. برگه ها رو گذاشتم رو به روم و تو فکر و خیالات خودم غرق شدم. عصر چندتا از اقوام اومدن دیدن ندا ولی من از اتاق بیرون نرفتم. حوصله جواب پس دادن به بقیه رو نداشتم. سرم گرم کارم بود که صدای گوشیم بلند شد. یه پیام از یه شماره ناشناس اومده بود که نوشته بود: سلام خوبی؟
    بی تفاوت گوشی رو یه گوشه پرت کردم. دوباره نگام رو به برگه ها دوختم. دوباره صدای گوشیم بلند شد. بازم از همون شماره پیام اومده بود: نگار نمی خوای محلم بدی؟
    هرکی بود منو می شناخت. فکر کردم حتما باید بهنام باشه که داره مسخره بازی در میاره. شماره رو گرفتم. اولین بوق که خورد گوشی رو برداشت. ولی این صدای بهنام نبود. باورم نمی شد یعنی این خود بهزاد بود که بهم زنگ زده بود. گوشی رو قطع کردم. عصبانی و ناراحت شماره بهنام رو گرفتم. چندتا بوق خورد که صدای بهنام به گوشم رسید: الو؟
    - سلام.
    - سلام خوبی؟
    - باید خوب باشم؟
    - نگار من همه چیزو می دونم، بهت حق میدم که ناراحت باشی ولی بذار من واست توضیح بدم.
    - چیو توضیح بدی؟ کم خودم مشکل دارم. من بهت اعتماد کردم اون موقع به خاطر مریضیم مجبور بودم شمارمو بهت دادم ولی تو چکار کردی؟
    - چی داری میگی؟
    - چرا شماره منو به بهزاد دادی؟
    - شماره تو رو؟ من شمارتو به کسی ندادم.
    - پس بهزاد از کجا شماره منو داره؟
    - واستا، واستا من گیج شدم. من فکر کردم ناراحتی تو به خاطر رفتار آواس آخه بهم گفت که امروز باهات چکار کرده. منم چون مطمئن بودم که تو و بهزاد با هم رابطه ای ندارین باهاش دعوا کردم ولی مثل اینکه اشتباه کردم.
    - بهنام تو دیگه شروع نکن. من با بهزاد هیچ رابطه ای ندارم. نمی دونم شمارمو از کجا آورده همین چند دقیقه پیش بهم پیام داد و مطمئنم که تو شمارمو بهش دادی.
    - نگار به خدا من شمارتو به بهزاد ندادم. چرا از خودش نمی پرسی شمارتو از کجا آورده.
    چند لحظه ای سکوت کردم و بعد گفتم: خداحافظ.
    - نگار به جون بهارکم من شمارتو به....
    نذاشتم حرفش تموم بشه و گفتم: باشه، باشه خداحافظ.
    گوشی رو قطع کردم. ولی صدای گوشیم بلند شد. بهزاد بود که داشت زنگ می زد. گوشی رو جواب دادم: بله؟
    - سلام.
    - چکار داری؟
    - چرا اینقدر عصبانی هستی؟
    - شماره منو از کجا آوردی؟
    - تو جواب سلام منو ندادی داری منو بازخواست می کنی؟
    - علیک سلام، بگو شمارمو از کجا آوردی؟ بهنام بهت داده؟
    - بهنام؟ مگه اون شمارتو داره؟
    - اَه، جواب منو بده.
    - روزی که زنگ زدی خونه خانوم جون شمارتو برداشتم.
    تازه یادم افتاده بود که اون روز بهزاد سر رسید و می تونسته شماره منو از تلفن خانوم جون برداره. ولی هنوز عصبانی بودم نفسی کشیدم و گفتم: چرا به من زنگ زدی؟ من هنوز با تو هیچ رابطه ای ندارم هزارتا تهمت شنیدم وای به اون روزی که بفهمن باهات صحبت می کنم.
    - کی به تو تهمت زده؟
    - چه فرقی داره؟ هرکی.
    - بهت میگم کی به تو تهمت زده، جوابمو بده.
    سکوت کردم. یاد شکل بهزاد موقعی که عصبانی می شد افتادم. دلم برای اینکه لجش رو دربیارم و عصبانی بشه تنگ شده بود. دوباره صدای عصبانی بهزاد به گوشم رسید: نگار ازت سوال کردم.
    - آوا.
    - آوا؟ تو آوا رو کی دیدی؟
    - امروز تو استخر.
    - بهت چی گفته.
    - اَه، ول کن تو رو خدا هرچی که گفته. مگه مهمه؟
    - آره واسه من مهمه بهم بگو.
    - هانیه خانوم رو بهم معرفی کرد و گفت: بهتره دیگه مزاحم تو نشم تا دیگه به فکر من نباشی و ازدواج کنی.
    - آوا غلط کرد.
    - خداحافظ.
    - نگار؟ نگار؟
    گوشی رو خاموش کردم. یه گوشه دراز کشیدم. حرف زدن با بهزاد آرومم کرده بود. چشام رو بستم و خیلی زود خوابم برد.
    چند روزی گذشت بلاخره ندا به خونه خودش رفت. منم خودمو با رویا و کارای عروسیش سرگرم کرده بودم. دیگه خبری از بهزاد نشده بود. منم سعی می کردم بهش فکر نکنم دیر یا زود ازدواج می کرد و من باید خودمو به نبودنش عادت می دادم. تمام کارامو کرده بودم. به رویا قول داده بودم تا نبودنم تو نامزدیش رو برای عروسیش جبران کنم. آخر هفته عروسی رویا بود از صبح همه کارامو کرده بودم. عصر به آرایشگاه رفتم و بعد بابا اومد دنبالم. وقتی رسیدم خونه نگاهی به مامان کردم و گفتم: مامان شما هنوز حاضر نشدین؟ مگه نمیاین؟
    - ندا دریسا رو برده واکسن زده تب کرده. می خوام برم اونجا.
    - ای بابا یعنی من تنها برم؟
    - آره مامان چه اشکالی داره؟ شب زودتر زنگ بزن بابات بیاد دنبالت.
    از ناچاری آماده شدم و تنهایی به باغ رفتم. رویا حسابی خوشگل شده بود. شب عروسی من بهم می گفت: تو اصلا دوست خوبی نیستی باید منتظر می شدی تا با هم عروسی بگیریم. اون موقع بهش خندیدم و گفتم به جاش تو عروسیت منو بهزاد جبران می کنیم. حالا من بودم ولی بهزاد نبود.
    آخر شب داشتم کمک می کردم تا وسایل باغ رو تو ماشین بابای رویا بذارم. از در باغ که اومدم بیرون یه مرد جلوم سبز شد و ظرف کیک رو از دستم گرفت. نگاهی به صورتش کردم. خود بهزاد بود. دست و پام شل شده بود. نمی دونستم چی بگم. اینقدر هول شده بودم که فقط گفتم: سلام.
    انگار بهزاد حالمو فهمیده بود که خندید و گفت: سلام، خسته نباشی.
    به سمت باغ برگشتم. رویا تنها بود. به طرفش رفتم و گفتم: تو بهزادو دعوت کردی؟
    رویا لبخندی زد و گفت: نه، تقصیر من نیست. به حسام گفتم دعوتش نکنه ولی به حرفم گوش نداد. خب هرچی باشه دوست حسامه. نمی تونستم حرفی بزنم.
    - می تونستی که به من بگی اونم دعوته.
    - اگه می گفتم که نمی اومدی.
    لبخندی زدم و گفتم: دم در ازم ظرف کیک رو گرفت. دیدمش هول شدم به تته پته افتادم گفتم: سلام.
    رویا خندید و گفت: تو هم معرکه ای نگار آبروریزی نکن. چیه می خوای لج آوا رو در بیاری.
    - نه دیوونه، مگه تقصیره منه.
    داشتم می خندیدم که رویا خیره شد به پشت سرم و گفت: سلام.
    برگشتم بهزاد بود. سرخ شدم. معلوم نبود کی اومده. نگاهی به رویا کردم.
    بهزاد- سلام، مبارک باشه.
    رویا- ممنونم. نگار جان تو با بابا اینا میری؟
    - آره، آره، با اونا نَرَم دیگه باید با خودتون بیام.
    رویا لبخندی زد و صدای بهزاد بلند شد که گفت: رویا خانوم باباتون اینا رفتن.
    نگاهی به رویا کردم. رویا لبخندی زد و گفت: الان به خواهرم میگم با اونا بیا.
    بهزاد- منم ماشین آوردم ماشینم خالیه.
    رویا نگاهی به من کرد و حرفی نزد. تا موقع حسام و خواهراش وارد شدن و رویا رو به سمت ماشین عروس بردن. نگاهی به بهزاد کردم و به دنبال خواهر رویا گشتم. بهزاد پشت سرم اومد و گفت: نگار منم همون راه رو میرم، واجب نیست بری تو ماشین غریبه ها بشینی.
    نگاهی بهش کردم و گفتم: یعنی تو آشنایی؟
    - اینطوری حرف نزن، بیا بریم باهات کار دارم.
    بهزاد دستم رو گرفت. تنم لمس شد. بدنم داغ شد. یاد اولین باری افتادم که دست بهزاد رو گرفته بودم. آروم به سمت ماشینش رفتم. سوار شدیم و به راه افتادیم. تازه راه افتاده بودیم که گفت: با آوا حرف زدم.
    همون طور که بیرون رو نگاه می کردم گفتم: به من چه.
    - نگار من با کسی نمی خوام ازدواج کنم.
    - به من ربطی نداره.
    - یعنی برات مهم نیست؟
    - نه.
    - حتما یکی رو زیر سر داری. می خوای ازدواج کنی که برات مهم نیست.
    برگشتم و با عصبانیت بهش نگاه کردم و گفتم: اگه منظورت بهنامه اون فقط برای مریضیم بود، همین.
    - می دونم، بهنام باهام حرف زده.
    متعجب نگاش کردم و دیگه حرفی نزدم. چیزی نگذشت که رسیدیم. هنوز بهزاد پارک نکرده بود که از ماشین پیاده شدم. یکم تو خونه معطل کردم تا بهزاد بره. با رویا خداحافظی کردم و اومدم توی حیاط می خواستم به بابا زنگ بزنم که بهزاد رو به روم ظاهر شد و گفت: همه مهمونا رفتن، گفتم حتما امشب رو می مونی.
    بُهت زده بهش نگاه می کردم. سرش رو تکون داد و گفت: چیه؟
    گوشی رو گرفتم دم گوشم. هنوز زنگ نخورده بود که بهزاد گوشی رو از دستم گرفت و قطع کرد. نگاهی بهش کردم و گفتم: تو چته؟
    - من می رسونمت.
    - نمی خوام، بابا نمی پرسه با کی رفتم خونه؟
    - بگو با شوهرم اومدم.
    - شوهر سابقم.
    گوشی رو گرفتم تا دوباره زنگ بزنم. بهزاد گوشی رو از دستم کشید و دستم رو گرفت و گفت: خودت بیا بریم وگرنه آبروریزی میشه.
    سعی کردم دستمو از بین دستای بهزاد بیرون بکشم ولی فایده ای نداشت. دنبالش رفتم و سوار ماشین شدم. نگاهی به سر تا پای بهزاد کردم. کت و شلوار دومادیش رو پوشیده بود و پاپیون زده بود که قیافشو خنده دار کرده بود. بی اختیار خندم گرفت. بهزاد نگام کرد. روم رو برگردوندم. بهزاد گفت: چی شده؟ مگه چِمه؟
    - هیچی بریم من دیرم میشه.
    - چَشم.
    - زبونم نریز.
    - اونم چَشم.
    - بهزاد؟
    - جونم؟ باز یادت اومد که من عاشق بهزاد بهزاد کردناتم باز میگی که خر بشم بیام بگیرمت؟ نه دیگه فایده ای نداره.
    می خواستم در رو باز کنم که بهزاد درارو قفل کرد و راه افتاد و همون طور زیر لب می خندید.
    روم رو به طرف پنجره چرخوندم. چند دقیقه ای گذشت که بهزاد سکوت رو شکست و گفت: امشب حسابی خوشگل شده بودیا!
    چشامو ریز کردم و بهش خیره شدم. نگام کرد و ادامه داد: البته خب تو همیشه خوشگل بودی ولی امشب خوشگل تر شدی.
    همون طور خیره بهش بودم که چشمکی زد و روش رو برگردوند. چند لحظه ای گذشت که باز گفت: البته من خودم می دونم که منم خیلی خوشگل شده بودم.



    دوباره برگشتم و بهش نگاه کردم که بهزاد گفت: و خوشتیپ
    نتونستم خودمو کنترل کنم و خندم گرفت و گفتم: از جونت سیر شدی که با من حرف میزنی؟ الان که بری خونه باید به آوا جواب پس بدی.
    - اونجا نمیرم که بخوام جواب بدم. میرم خونه خودمون.
    نگاهی بهش کردم و روم رو برگردوندم و گفتم: خونه خودت.
    - من هنوز اونجا رو خونه خودمون دوتا می دونم.
    - خب اشتباه می کنی.
    - اگه اشتباه می کنم پس چرا هنوز وسایلت تو اون خونس؟
    - حرف خواهرتو میزنی.
    - میای بریم خونمون؟
    با تمسخر خندیدم. بهزاد لبخندی زد و گفت: جدی گفتم.
    - می دونم. ممنون.
    تا موقع گوشیم زنگ خورد. بابا بود گوشی رو برداشتم: الو، سلام بابا
    بابا- سلام بابا کجایی؟
    - تو راهم دارم با خواهر رویا میام خونه.
    بابا- باشه بابا نگران شدم گفتم بهت زنگ بزنم، زود بیا خداحافظ.
    - خداحافظ.
    گوشی رو قطع کردم. بهزاد نگاهی به من کرد و گفت: حالا من شدم خواهر رویا دیگه.
    حرفی نزدم. بهزاد هم حرفی نزد. چند دقیقه بعد رو به روی خونه بودیم. نگاهی به بهزاد کردم و گفتم: درا رو باز کن.
    - نگار، مواظب خودت باش.
    نگاهش کردم و حرفی نزدم. لبخندی بهم زد و درها رو باز کرد. پیاده شدم و گفتم: ممنون، خداحافظ.
    - خداحافظ.
    بهزاد دم در منتظر شد. در رو باز کردم و وارد خونه شدم. بهزاد دستی تکون داد و رفت. در رو بستم و رفتم تو. حالم حسابی خوب بود. با خوشحالی وارد خونه شدم. مامان و بابا بیدار بودن. سلام کردم و به سمت اتاقم رفتم. بابا گفت: معلومه حسابی خوش گذشته.
    - آره جای شما خالی، خیلی خوب بود.
    مامان- ایشالا خوشبخت بشن.
    وارد اتاق شدم. لباسام رو در آوردم و روی تختم دراز کشیدم. همون طور که موهامو باز می کردم به بهزاد و کاراش می خندیدم. تا موقع صدای گوشیم بلند شد. بهزاد بود که پیام داده بود: خوب بخوابی.
    لبخندی زدم و براش پیام فرستادم: تو هم همین طور.
    سر و صورتم رو شستم و دراز کشیدم. اینقدر خسته بودم که خیلی زود خوابم برد.
    صبح که بیدار شدم تموم بدنم گرفته بود. یه دوش گرفتم. اتفاقات دیشب تو ذهنم می چرخید. تو اتاقم نشسته بودم و به دیشب فکر می کردم که مامان در اتاق رو باز کرد و گفت: نمی خوای بیای ناهار؟ ساعت دو شده.
    با تعجب به مامان نگاه کردم. اصلا متوجه گذشت زمان نشده بودم. از اتاق رفتم بیرون بابا هم توی آشپزخونه پشت میز نشسته بود. سلام کردم و نشستم. حسابی اشتها پیدا کرده بودم. غذامو خوردم و زودتر از مامان و بابا از سر میز بلند شدم. همون طور که از آشپزخونه می رفتم بیرون گفتم: دستت درد نکنه مامان خیلی خوشمزه بود. ظرفا رو نشور خودم می شورم. برگشتم به اتاقم. نگاهی به گوشیم کردم ولی خبری از بهزاد نبود. با خودم خندیدم و گفتم: حتما دیشب از ذوق خوابش نبرده.
    برگه ها رو گذاشتم جلوم ولی بی توجه تو خیالات خودم می چرخیدم که تلفنم زنگ خورد از خوشحالی به طرف گوشیم پریدم. پام گیر کرد به تخت و خوردم زمین. ناله ای کردم و از هول شدن خودم خندم گرفت گوشی رو جواب دادم: الو؟
    وقتی صدای رویا رو شنیدم وا رفتم: سلام، خوبی؟
    - سلام، ممنون تو چطوری؟ دوران متاهلی خوش میگذره؟
    رویا خنده ای کرد و گفت: آره خیلی خوبه، چکار می کردی؟
    - هیچی داشتم برگه ها رو ترجمه می کردم.
    - شرمنده تو رو خدا. مثلا می خواستم نصفه کمتره رو تو انجام بدی.
    - فدای سرت به موقعش باید برام جبران کنی.
    - آره ایشالا عروسی تو.
    حرفی نزدم و رویا ادامه داد: دیشب چکار کردی؟ بنده خدا بدجور پیلت شده بود.
    - دیوونه، چی باید می شد.
    - حرفی بهت نزد؟
    - چه حرفی باید می زد؟
    - نمی دونم خواستگاری ای چیزی؟
    - سرخوش، نه خیر هیچ اتفاق خاصی نیفتاد خیلی معمولی مثل دو تا آدم غریبه بودیم.
    - تو گفتی منم باور کردم.
    - تو و حسام نمی خواین برین ماه عسل؟
    - موضوع رو عوض نکن.
    خندیدم و گفتم: باور کن هیچ اتفاق خاصی نیفتاد.
    - باشه نمی خوای نگو، بعدا خودت همشو تعریف می کنی.
    - نگفتی میرین ماه عسل از دستت راحت بشم یا نه؟
    - به تو چه که تو زندگی خصوصی مردم دخالت می کنی!
    - رویا؟! بعدا به حسابت می رسم، شوهر ندیده بدبخت، عقده ای.
    رویا همون طور که می خندید گفت: خودتی، خب کار نداری خداحافظ.
    - وا؟!
    - چیه؟ زنگ زدم ازت اطلاعات بگیرم حرف که نمی زنی. پول تلفنمون گرون میشه، گناه داره شوهرم.
    - اَه، اَه حالم بد شد. نکن این کارارو ندید بَدید.
    رویا خندید و گفت: نه بابا می خوام برم غذا درست کنم.
    - غذا درست کنی؟ رویا خجالت بکش ساعت 3 تازه تصمیم گرفتی ناهار درست کنی.
    - ناهار چیه شام رو میگم.
    - یعنی اینقدر بی دست و پایی که از الان باید شروع کنی به غذا درست کردن؟
    - گمشو، دیوونه خداحافظ دیگه.
    - خدا شفات بده. خداحافظ.
    - خودتو شفا بده. خداحافط.
    گوشی رو قطع کردم. دوباره فکر بهزاد بود که تو سرم می چرخید. یعنی کارای دیشبش الکی بود؟ نکنه می خواسته اذیتم کنه؟ حتما الان داره بهم می خنده. ولی دلیلی نداره که این کارو بکنه. حتما کار داره.
    گوشی رو روی تخت گذاشتم و کتاب نصفه ای رو که روی میزم بود برداشتم و خودم رو سرگرم کردم، ولی فایده ای نداشت. نه فکر من دست از فکر کردن به بهزاد بر می داشت و نه خبری از بهزاد می شد. ساعت حدود 9 بود که مامان در اتاق رو باز کرد و گفت: ظرفا رو که نشستی حداقل بیا شام بخور.
    پاک یادم رفته بود. نگاهی به مامان کردم و گفتم: یادم رفت.
    - اشکال نداره بیا شامتو بخور.
    - میل ندارم، شما بخورید.
    - نه به ظهرت و نه به الانت.
    لبخندی زدم و مامان از اتاق رفت بیرون. ناراحت و عصبی روی تختم دراز کشیدم. خوابم نمی برد. چند بار وسوسه شدم تا خودم بهش زنگ بزنم. ولی نمی تونستم. هر طور بود اون شب هم گذشت. یک هفته ای گذشت و خبری از بهزاد نشد. احساس احمق بودن می کردم. نباید باهاش گرم می گرفتم. همش تقصیر خودم بود.
     
    Mehdi 3 و μ~¤@ฯmit@¤~μ از این پست تشکر کرده اند.
  2. μ~¤@ฯmit@¤~μ

    μ~¤@ฯmit@¤~μ hastye eshgh Im lovable lovable for loveer

    9,041
    24,805
    2,687
    ایشاجوونم خیلی قشنگ بود
     
    Mehdi 3 و aysha98 از این پست تشکر کرده اند.