1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

رمان شروع یک داستان تازه قسمت4

شروع موضوع توسط aysha98 ‏Feb 3, 2014 در انجمن داستان و رمان

  1. aysha98

    aysha98

    869
    1,645
    372

    برای مشاهده لینک ها لطفا ثبت نام کنید و یا اگر حساب کاربری دارید وارد شوید


    سوار ماشین شدم بابا به راه افتاد مامان گریه می کرد و من خیره به بیرون بودم. چند دقیقه بعد جلوی خونه بودیم. از در رفتم تو و به اتاقم پناه بردم. هنوز گریه می کردم. در اتاق زده شد و بابا اومد داخل، نگاهی به من کرد و گفت: دختر من هنوز داره گریه می کنه؟
    حرفی نزدم. کنارم نشست و دستشو روی شونم گذاشت و گفت: نگار، بابا فکراتو کردی؟
    - آره بابا، من دیگه پیش بهزاد برنمی گردم. حرفاش یادم نمیره.
    بابا آهی کشید و گفت: میفهمم بابا، اشکالی نداره تا هروقت که خواستی قدمت رو چشم ماست.
    سرم. روی سینه بابا گذاشتم و گفتم: بابا خیلی خوبی.
    بابا سرم رو نواش کرد و گفت: بهزاد نمیره دنبال درخواست طلاق.
    سرم رو برداشتم و گفتم: اشکالی نداره. خودم میرم.
    بابا حرفی نزد و از اتاق رفت بیرون. من موندم و گریه هام. موبایلم زنگ خورد. بهنام بود می دونستم چی می خواد بگه. جوابشو ندادم. گوشی رو خاموش کردم. برگه های ترجمه رو برداشتم و یه گوشه مسغول شدم. ساعت 9 بود که مامان برای شام صدام کرد. اشتها نداشتم. فقط گفتم خوابم میاد و به اتاق برگشتم. چند ساعتی دیگه هم مشغول برگه ها بودم تا خوابم برد. صبح زود بیدار شدم و رو به بابا گفتم: بریم؟
    بابا با تعجب نگام کرد و گفت: کجا بابا؟
    - نگاهی به مامان کردم و گفتم: دنبال درخواست طلاق.
    مامان به آشپزخونه رفت. صدای گریش شنیده می شد. بابا سرش رو تکون داد و گفت: باشه حاضر شو بریم. زود حاضر شدم و رفتیم. تا ظهر مشغول درخواست دادن بودیم. ظهر خسته و کوفته به خونه برگشتیم. مامان ناهار رو کشید. چشای قرمز و صورت ورم کردش نشون می داد که حسابی گریه کرده. ناهار رو خوردم و دوباره خودم رو توی اتاق حبس کردم. مشغول برگه ها بودم که در اتاق زده شد: بله؟
    در باز شد. بهنام بود. نگاهی به من کرد و گفت: بیام تو؟
    حرفی نزدم.اومد و رو به روم نشست. گفتم: بگو.
    - چرا اینطوری می کنی؟ بهزاد که برات همه چیزو توضیح داد.
    - آره ولی توضیحاش فقط به درد خودش می خوره.
    - نگار تا الان اگه هر اتفاقی افتاده بود من می گفتم تقصیر کار بهزاده ولی حالا این تویی که داری لجبازی می کنی؟
    سکوت کردم و بهنام ادامه داد: داری خودتو بدبخت می کنی. الان داغی نمی فهمی من برای خودت میگم. واسه من فرقی نمی کنه. بهزادم نهایت یه سال صبر می کنه بعد مثل هزاران مرد دیگه میره و ازدواج می کنه اون موقعس که تو می مونی و تنهاییات.
    - فکر کن خوشی زده زیر دلم. نمی خوام یعنی نمی تونم دوباره به زندگی کردن باهاش فکر کنم. هنوز حرفاش تو گوشمه. می دونم حرفای دیشبش هم به خاطر تو زد. حتما رفتی و براش سخنرانی کردی، اونم تحت تاثیر قرار گرفته و اون حرفا رو زده.
    - نگار هنوز خیلی جوونی که بخوای این چیزا رو درک کنی. می دونم بلاخره پشیمون میشی.
    - پشیمون نمی شم. بهش بگو من درخواست طلاق دادم. هیچی هم نمی خوام.
    بهنام گُر گرفت. از جاش بلند شد و گفت: خدافظ
    از اتاق رفت بیرون. بغضم شکست. خسته شده بودم چرا تموم نمی شد؟! هر طوری بود اون روز گشت. فردا به رویا زنگ زدم. بهش گفتم میرم پیشش تا با هم بریم بیرون. از خونه راه افتادم. یکم از راه رو پیاده رفتم تا به خیابون اصلی برسم و تاکسی بگیرم. خیلی از خونه دور نشده بودم که یکی دستمو گرفت. برگشتم. بهزاد بود. دستمو کشیدم و به راه افتادم. بهزاد کنارم شروع کرد به راه رفتن و گفت: نگار چرا لجبازی می کنی؟
    - بهزاد چرا نمی خوای بفهمی. تو حرفاتو زدی. حق داشتی. منم حق دارم برای زندگیم تصمیم بگیرم. ولم کن برو. من رفتم دنبال کارای طلاق.
    بهزاد متعجب به من نگاه کرد و گفت: داری شوخی می کنی نه؟
    - وقتی پستچی اومد اظهارنامه رو به دستت داد باور می کنی.
    - نگار، امروز سالگرد ازدواجمونه، من برات کادو خریدم گفتم امروز حتما راضی میشی که برگردی. حالا تو چشام زل زدی و میگی دادخواست دادی؟
    سکوت کردم. ایستادم و بهش نگاه کردم. بهزاد از توی جیبش یه بسته در آورد و گفت: یادته بهت گفتم این گرونه ولی یه روز برات میخرمش. بیا خریدمش. مهم نیست که ممکنه دیگه زنم نباشی.
    بدون اینکه بسته رو ازش بگیرم به راه افتادم. بهزاد دنبالم اومد. دستم رو گرفت و بسته رو گذاشت تو دستم و رفت. می دونستم چیه. چند ماه پیش جلوی یه ساعت فروشی دوتا از گرون ترین ساعتاشو انتخاب کردیم. بهزاد گفت اینو برای سالگرد ازدواجمون برات می خرم تو هم اون یکی رو بخر. اون موقع خندیدم و گفتم من پولشو ندارم. به جاش قول میدم واسه همیشه پیشت بمونم.
    از یادآوری اون روز بغض گلومو گرفت. اولین تاکسی رو سوار شدم و به سمت خونه رویا رفتم. خیلی نگذشت که رسیدم. زنگ رو زدم خود رویا بود: بله؟
    - سلام، بیا دم در بریم.
    - بیا بالا.
    - نه بیا منتظرم.
    چند دقیقه بعد رویا اومد پایین نگاهی به من کرد و گفت: سلام، خوبی؟
    لبخندی زدم و گفتم: آره بریم.
    به راه افتادیم. می خواستیم به پارکی که نزدیکی خونه رویا بود بریم. قبل از اینکه رویا بخواد از بهزاد چیزی بپرسه گفتم: چکار کردی با ترجمه ها؟
    - من که حسابی سرم گرم بود. بیست صفحه ای بیشتر کار نکردم.
    - سرت گرم چی بود.
    - خدا بخواد دارم عروس میشم.
    - جدی؟ با کی؟ حسام؟
    - نه بابا حسام فعلا باید بره دنبال درسش.
    - پس کی؟
    - با تو!
    - مسخره.
    - نه جدی خونواده حسام اومدن حرف زدن، فعلا که داره خوب پیش میره.
    - وای واقعا خوشحال شدم. تبریک میگم عزیزم.
    به پارک رسیده بودیم. روی یه نیمکت نشستیم. نگاهم به بچه هایی بود که با خوشحالی می دوییدن. رویا گفت: چی شد، چکار کردی واسه بچه؟
    - بچه؟ آهان هیچی منصرف شدم.
    - اِ، چرا؟
    - دیگه.
    - چیزی شده نگار؟
    - هیچی.
    - راستشو بگو، بدم میاد منو بپیچونی.
    - رویا، من این روزا حال خوبی ندارم زندگیم ریخته به هم اومدم بیرون یکم آروم بشم تو هم گیر میدی.
    - نگار جان من دوستتم بهم بگو هم پیش یکی حرف زدی آروم میشی، هم اینکه شاید من بتونم کمکت کنم.
    رویا دوست صمیمیم بود تا حالا نشده بود چیزی رو ازش پنهون کنم. نگاهش کردم. چشام پر اشک شد. رویا بهت زده منو نگاه می کرد. گفتم: می خوام از بهزاد جدا بشم.
    - داری مسخرم می کنی؟
    سرم رو تکون دادم و گفتم: نه.
    - مگه میشه؟ تو و بهزاد مگه می تونید از هم دور بمونید چه برسه به اینکه از هم جدا بشین.
    - چند وقت پیش دل درد شدید داشتم رفتم دکتر فکر کرد مسموم شدم. ولی یه مدت گذشت و خوب نشدم. رفتم پیش یه متخصص آزمایش دادم گفتن سرطان پانکراس.
    رویا وحشت زده منو نگاه می کرد. ادامه دادم: سرطانم حاد نیست، ولی خب خیلی وقته این بیماری رو داشتم و خودم نمی دونستم. حالا بهزاد فکر می کنه می دونستم و بهش دروغ گفتم، فکر می کنه سرشو کلاه گذاشتم. نمی دونم فکر کنم بهنام باهاش حرف زده، حالا دیگه اون نیست که ناراضیه. راستش ازم عذرخواهی کرد. پشیمون شده ولی من نمی تونم برگردم. می دونی، از دستش خیلی ناراحت بودم. خیلی زیاد ولی خیلی دوستش دارم. نمی دونم چیزی که دکترا میگن راسته یا نه؟ آخه مگه میشه چند سال سرطان داشته باشی و حاد نباشه؟ می ترسم برام اتفاقی بیفته بذار بهزاد ازم دور بشه. نمی خوام اتفاقی که برای بهنام افتاده برای بهزادم بیفته. رویا می فهمی چقدر سخته یکی رو دوستش داشته باشی ولی مجبور باشی ازش جدا بشی.
    رویا آروم اشک می ریخت منو تو آغوشش گرفت. گفتم: رویا امروز سالگرد ازدواجمونه.

    خودمو از آغوش رویا بیرون کشیدم و از کیفم بسته بهزاد رو درآوردم و گفتم: امروز صبح بهزاد کادوشو بهم داد. رویا تو رو خدا بهم قول بده از این موضوع به کسی چیزی نگی. حتی مامان و بابام هم خبر ندارن که برای چی دادخواست طلاق دادم. رویا کاش بهزاد بدونه به خاطر خودشه.
    رویا دستامو تو دستاش گرفت و گفت: نگار نمی دونم من اگه جای تو بودم همچین کاری رو می کردم یا نه. ولی می فهمم خیلی سخته. نگار امیدت رو از دست نده من برات دعا می کنم. می دونم که خوب میشی.
    دست های رویا رو فشردم و گفتم: ببخشید تو رو هم ناراحت کردم.
    - این چه حرفیه،تو دوست منی.
    - بریم بستنی بخوریم؟ یاد روزای مجردیم کردم.
    - آره منم بدجوری هوس بستنی کردم. بستنی های حاج رضا.
    خندیدم کادوی بهزاد رو توی کیفم گذاشتم و با رویا به سمت بستنی فروشی که آخر پارک بود رفتیم. بعد از خوردن بستنی برگشتیم. رویا رفت خونش و من هم برگشتم خونه. مامان به سمتم اومد و گفت: دختر چرا موبایلتو با خودت نبردی؟ مردم از دلشوره.
    مامان رو بغل کردم و گفتمک قربون مامان خودم بشم. ببخشید. خودت که می دونی. حتی اگه گوشی رو هم می بردم باید خاموشش می کردم.
    همون طور که به سمت اتاقم می رفتم گفتم: باید یه خط جدید بگیرم.
    مامان پشت سرم به اتاق اومد و گفت: نگار، بهزاد زنگ زد.
    سعی کردم خودم رو آروم نشون بدم، گفتم: خب؟
    - نگار مامان، من صلاحتو می خوام بهزاد با منو بابات حرف زد. پشیمون بود. تو هم سخت نگیر برگرد سر زندگیت.
    - مامان، من تصمیمم رو گرفتم اگه شما و بابا از بودن من ناراحتید یه خونه اجاره می کنم و اینجا نمیام.
    - این چه حرفیه می زنی؟! تو دخترمونی ما ولت نمی کنیم. من اگه میگم برگرد برای خودته. نگار من می دونم شما دوتا همو دوست داشتین و دارین. برگرد سر زندگیت به خاطر خودتون دوتا.
    - مامان تو رو خدا ول کن. نمی خوام بهش فکر کنم. بذار همه چیز تموم بشه.
    اشکام سرازیر شد. مامان دستی به موهام کشید و از اتاق رفت بیرون. به سمت کیفم رفتم. نگاهم به بسته ای که بهزاد بهم داده بود افتاد. بازش کردم. همون ساعت بود. ساعت رو بوسیدم و گریه کردم. دراز کشیدم و خیلی زود خوابم برد.
    روزها میومدن و می رفتن. زندگیم خیلی تکراری شده بود. بهزاد هر روز زنگ می زد. رویا که حالا از موضوع خبر داشت هر روز میومد و بهم سر می زد. جدیدترین اتفاقات اومدن و رفتن ندا و وحید بود. این وسط فقط خبری از بهنام نبود. امروز قرار بود به دادگاه برم. حاضر شدم و کنار بابا ایستادم. مامان به من زل زده بود. این چند روز خیلی خواسته بود که منصرفم کنه ولی نتونسته بود. خداحافظی کردم و به سمت ماشین رفتم. بابا ماشین رو روشن کرد و به راه افتاد. به یاد دیروز افتادم که به بهنام زنگ شده بودم و ازش خواهش کرده بودم تا با بهزاد صحبت کنه. بهش گفته بودم که بگه این یه طلاق توافقیه هرچند این طوری نبود. هم من ناراضی بودم و هم بهزاد. تا خود دادگاه دعا می کردم که بهزاد مخالفت نکنه. از دیشب تا حالا هزارتا حرف آماده کرده بودم که به قاضی بگم. تا شاید قبول کنه از هم جدا بشیم. ولی حالا همش رو فراموش کرده بودم. بابا سکوت کرده بود. نمی دونم شاید اون هم ناراضی بود. چند دقیقه بعد توی دادگاه بودیم. از دور بهزاد رو می دیدم که کنار بهنام نشسته بود. چقدر دلم براش تنگ شده بود. با نزدیک شدن ما بهنام و بهزاد از جاشون بلند شدن. سلام و احوال پرسی کردن. بهزاد خیره به من شد. بابا مشغول صحبت با بهنام شده بود. نمی تونستم تو چشمای بهزاد نگاه کنم. ازش فاصله گرفتم و کمی دورتر ایستادم. بهزاد به طرف اومد و گفت: نگار واقعا از من بدت اومده؟
    - بهزاد، ول کن هرچی بود تموم شد. خواهش می کنم اینقدر طولش نده بذار تموم شه من دیگه نمی تونم. این روزا همش فکرم درگیر بوده. خواهش می کنم بگو توافقی اومدیم. این طوری هم برای تو خوبه هم برای من.
    اشک تو چشمای بهزاد حلقه زد و گفت: من هر کار بگی می کنم. قبول دارم من اشتباه کردم. حالیم نبود درکم کن. بیا برگردیم. دیگه هیچی واسم مهم نیست، نگار من نمی تونم. این چند روز در و دیوار خونه داشتن منو می خوردن. هرجا میرم همش تو جلو چشامی. من نمی تونم.
    نفسی کشیدم تا گریم نگیره. خیره شدم تو چشماش و گفتم: به من ربطی نداره. مگه نمیگی منو دوست داری؟ خب پس طلاقم بده بذار هم من راحت باشم هم تو.
    مردی من و بهزاد رو صدا کرد. به سمت اتاق رفتم. تو دلم به خودم لعنت می فرستادم. از همه بدم میومد برای چی باید اینطوری می شد. حالا بدون بهزاد... وای اصلا نمی تونم تصورش کنم. چطوری دلم اومد بهش بگم به من ربطی نداره. کاش می شد بگم منم مثل خودتم. صبحا فکر می کنم تو حمامی و داری آواز می خونی تا بیدارم کنی، با شوق بیدار میشم ولی همش یه خواب بوده. صدای قاضی منو به خودم آورد. نگاهی به بهزاد کردم انگار فهمید که نمی تونم حرف بزنم. به قاضی گفت: طلاق توافقی.... فقط همین رو شنیدم. خودم اینو می خواستم ولی انگار قبول کردن بهزاد دلم رو سوزوند. به خودم تشر زدم که مگه همین رو نمی خواستی. نباید ضعیف باشی. اینا برای خود بهزاده. حرفهای قاضی رو نمی فهمیدم. فقط می دونم که برامون وقت مشاوره گذاشت. از اتاق اومدم بیرون. خداحافظی کردم و به سمت در رفتم. می ترسیدم اگه چند دقیقه بیشتر بمونم اشکم در بیاد. بابا به دنبالم اومد و خیلی زود به خونه رفتیم. بدون هیچ حرفی به اتاقم رفتم. نه ناهار خوردم و نه شام. به جاش افسوس خودم و غصه برای خودم برای بهزاد برای زندگیمون. فردا با سر و صدای مامان بیدار شدم. بیرون رفتم. مامان خیره به من گفت: چرا در رو قفل کردی؟ نصف عمرم کردی.
    به سمتم اومد و بغلم کرد و گفت: چرا اینطوری می کنی؟
    - مامان من خوبم.
    مامان بهم نگاه کرد و گفت: بیا بریم یه چیزی بخور. از دیروز هیچی نخوردی. ضعیف میشی نگار. جون مامان بیا بخور.
    - باشه دست و صورتم رو بشورم میام.
    دست و صورتم رو آب زدم و به آشپزخونه رفتم. اشتها نداشتم ولی به خاطر مامان خوردم. بعد از صبحونه به اتاقم رفتم و سرم رو با برگه ها گرم کردم این چند روزه فقط کارم همین بود. یک ساعتی گذشت که صدای ندا به گوشم رسید. از اتاق اومدم بیرون. ندا بود با بچه ها. با خوشحالی به طرف درسا و نکیسا رفتم. ندا نگاهی به من کرد و گفت: کار خودتو کردی؟
    - ندا، من از همه سرکوفت خوردم تو دیگه شروع نکن.
    مامان به آشپزخونه رفت. ندا گفت: فکر کردی مامان و بابا خوشحالن که طلاق بگیری؟ به فکر خودت نیستی به فکر مامان و بابا باش.
    سکوت کردم. موهای درسا رو نوازش می کردم. مامان سینی چایی رو روی میز گذاشت. چیزی نگذشت که بابا هم اومد. به سمت درسا و نکیسا رفت و مشغول سر به سر گذاشتنشون شد. من هم به آشپزخونه رفتم. غذا رو آماده کردم. فقط می خواستم سرم گرم بشه. ندا وارد آشپزخونه شد و کنارم ایستاد و گفت: نگار، جلو مامان نمیشد بهت بگم ولی مامان اصلا راضی به طلاق تو نیست. بابا هم همین طور. منم نیستم. به هر کسی هم بگی مخالفت می کنه. نمی دونم چی شده که دست از بهزاد کشیدی. ولی فکر آبرو منو وحید رو هم بکن. من اصلا دوست ندارم دو روز دیگه جلوی خونواده شوهرم سرکوفت بخورم که خواهرت طلاق گرفته.
    خیره به ندا موندم و گفتم: تو به خاطر من سرکوفت بخوری؟ تو به زندگی من چکار داری؟ اگه طلاق من رو زندگی تو تاثیر داشت بعدا خونواده شوهرت بیان حرف بزنن. من که به شماها کاری ندارم. مگه گفتم دنبالم بیاین تو دادگاه و کلانتری که بهم سرکوفت می زنی؟ من هر کار داشته باشم خودم انجام میدم. بابا هم اگه میاد چون خودش می خواد.
    ندا بدون هیچ حرفی از آشپزخونه رفت بیرون. اشکام صورتمو خیس کرد. از آشپزخونه اومد بیرون و به اتاقم رفتم. حاضر شدم و اومدم بیرون مامان با تعجب به من نگاه کرد و گفت: کجا؟
    - میرم پیش رویا بهش قول داده بودم میام. فراموش کرده بودم. خداحافظ.
    قبل از اینکه بقیه حرفی بزنن از خونه اومدم بیرون. داشتم قدم می زدم که گوشیم زنگ خورد. دعا کردم که کاش بهزاد نباشه. بهزاد نبود ولی پدر بهزاد بود. گوشی رو برداشتم: الو؟
    - سلام نگار جان خوبی بابا؟
    - سلام باباجون ممنونم شما خوبین؟ آرام جون خوبه؟
    - ممنون بابا همه خوبن. نگار بابا چی شده؟ جریان تو و بهزاد چیه؟ چرا بهزاد به هم ریخته؟
    - مگه بهزاد به شما چیزی نگفته؟
    - بهزاد که نه ولی بهنام یه چیزایی گفته. بابا نگار راسته که می خواین جدا بشین؟
    - آره باباجون.
    - ببین نگار بابا الان کجایی؟
    - تو خیابونم نزدیک خونه بابام.
    - باشه بابا من الان راه می افتم میام اون طرفا باید باهات حرف بزنم.
    - باشه باباجون من تو پارک نزدیک خونمونم.
    - باشه بابا خداحافظ.
    - خداحافظ.
    گوشی رو قطع کردم و به سمت پارک رفتم. روی اولین نیمکت نشستم. و منتظر باباجون شدم.
    چیزی نگذشت که کسی از پشت سر منو صدا زد. برگشتم. بابا جون بود. از جام بلند شدم. بهم نزدیک شد گفتم: سلام.
    - سلام دخترم.
    صورتم رو بوسید و گفت: بشین بابا.
    کنارش نشستم. کمی مکث کرد و بعد گفت: منو آرام کارامون رو کرده بودیم. گفتیم سالگرد ازدواجتونه یه جشنی چیزی بگیریم. رفتیم خونتون. خونه که مثل جنگ زده ها بود. وضع خود بهزاد هم از خونه بدتر بود. شوکه شدیم. هرچی هم از بهزاد پرسیدیم چی شده فقط گریه کرد. زنگ زدیم به بهنام، خودشو رسوند خونتون اون همه چیزو گفت. آرام که خیلی حالش بد شد. از دیشب تا حالا داره کُفر میگه. حقم داره. دوتا عروس گرفتیم یکی که اون اتفاق برای افتاد تو هم که....
    باباجون سکوت کرد. سرم پایین بود و حرفی نمی زدم. ادامه داد: بابا نگار، می دونم بهزاد بدکاری کرده ولی حالا که پشیمونه. باور کن حالش خوب نیست. بهنام گفت باهات صحبت کرده ولی وقتی گفتی بهزاد می خواد دادخواست طلاق بده خودشو کشیده کنار. ولی الان که برعکس شده. من نمی دونم مگه این موضوع چقدر بزرگه که شما می خواین با طلاق حلش کنید؟
    باباجون سکوت کرد، جرات پیدا کردم، تو چشاش نگاه کردم و گفتم: بهزاد بد موقعی جا زد. تا الان نمی شناختمش ولی الان شناختمش. حالا هم خیلی فرقی نمی کنه. شاید اینطوری بهتر هم باشه. از کجا معلوم اون عمل همه چیز رو عوض کنه.
    - چرا اینقدر ناامیدی؟ تو اینطوری نبودی نگار.
    - نبودم چون همیشه بهزاد پشتم بود. ولی حالا نیست. خیلی زود جا زد.
    - می فهمم از دستش ناراحتی، ازش کینه به دل گرفتی ولی به خاطر خودتم شده این کارو نکن. اگه بهزاد پسرمه تو هم جای دخترم بودی، هر دوتاتون رو دوست دارم. نمی خوام بدبخت بشین.
    دستم رو روی دست باباجون گذاشتم و گفتم: می دونم باباجون، ممنون ولی من تصمیمم رو گرفتم.
    باباجون سکوت کرد. نمی دونم ازم دلگیر شد یا نه. چند دقیقه ای نشست و بعد گفت: امیدوارم کار درست رو بکنی، من دیگه میرم. اگه میری خونه که بیا برسونمت.
    - ممنون باباجون، هنوز نمیرم خونه.
    باباجون از جاش بلند شد و گفت: باشه. کاری نداری بابا؟
    بلند شدم و گفتم: نه ممنون، سلام برسونید.
    - خداحافظ.
    - خداحافظ.
    باباجون کم کم از من دور شد و من به قدم های آرومش نگاه می کردم. برگشتم و شروع کردم به قدم زدن. نمی دونم چقدر گذشته بود که گوشیم زنگ خورد. جواب دادم: الو؟
    صدای مامان توی گوشم پیچید: سلام، کجایی؟
    - تو پارک نزدیک خونه.
    - مگه نگفتی میری خونه رویا.
    - نرفتم.
    - باشه میگم بابات بیاد دنبالت.
    - نه خودم میام.
    - زود بیای می خوایم ناهار بخوریم.
    - باشه خداحافظ.
    گوشی رو قطع کردم و به خونه برگشتم. سروش هم اومده بود. تا شب بودن و بعد از شام رفتن. خیلی زود به اتاقم برگشتم. یه گوشه دراز کشیدم تا زودتر خوابم ببره فردا صبح باید با بهزاد به مشاوره می رفتیم. برای فردا و دیدن دوباره بهزاد لحساعت 6 بود که از خواب بیدار شدم. تا ساعت 8 خیلی مونده بود ولی من عجله داشتم. دست و صورتم رو آب زدم. اشتها نداشت. تو اتاق راه می رفتم تا ساعت 7 بشه و روی صندلی نشستم ساعتی که بهزاد بهم داده بود رو از کیفم در آوردم و دور مچم بستم. بغض کردم. به سمت لباسام رفتم و آروم آروم حاضر شدم. دوباره یک گوشه نشستم و به فکر فرو رفتم. صدای مامان منو به خودم آورد: نگار، حاضری؟ دیرت میشه.
    از جام بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون. بابا رو به من گفت: بریم؟
    - بریم.
    مامان به سمتم اومد و گفت: بیا صبحونتو بخور بعد.
    - اشتها ندارم.
    بابا حرفی نزد و جلوتر از من رفت بیرون. نگاهی به مامان کردم و گفتم: خدافظ.
    - خدافظ.
    توی ماشین نشستم و بابا به راه افتاد. خیلی نگذشت که بابا سکوت رو شکست و گفت: بابا نگار، اگه هروقت پشیمون شدی بگو. نذار کار از کار بگذره. رو غرورت تصمیم نگیر. بهزاد پشیمونه تو هروقت از تصمیمت برگردی بازم پات هست.
    - نه بابا تصمیمم عوض نمی شه.
    بابا دیگه حرفی نزد. نیم ساعت بعد رسیدیم. روی یکی از صندلی های سالن نشستم. با دقت به اطراف نگاه می کردم. اما خبری از بهزاد نبود. خیره به آدمهایی بودم که میومدن و می رفتن که چشمم به بهنام افتاد. به سمت ما اومد و بعد از احوالپرسی گفت: بهزاد نیومده؟
    - نه نیومده.
    بهنام کمی به اطراف نگاه کرد و گفت: صبحی بهش زنگ زدم گفتم بیام دنبالت گفت خودم میام، نمی دونم چرا نیومده.
    یه گوشه ایستاده بودیم که بلاخره بهزاد اومد. ژولیده بود. اخم کرده بود و عصبی به نظر میومد. نزدیک شد و به سردی سلام کرد و گفت: کجا باید بریم؟
    به سمت اتاق به راه افتادم بهزاد هم پشت سرم اومد. مرد نسبتا مسنی توی اتاق نشسته بود. نگاهی به ما کرد و گفت: بشینید.
    نشستم. بهزاد هم دور تر از من نشست. برگشتم تا به بهزاد نگاه کنم که دیدم خیره به دستم مونده. به دستم نگاه کردم. یادم رفته بود ساعت رو از دستم در بیارم. بهزاد به چشمهام نگاه کرد. روم رو برگردوندم ساعت رو در آوردم و گذاشتم توی کیفم. نیم ساعتی گذشت بلاخره از اتاق اومدیم بیرون. هنوز باید یک جلسه دیگه هم میومدیم. خداحافظی کردم و به زاه افتادم. صدای خداحافظی بابا میومد. به سمت ماشین رفتم. بابا از پشت سر گفت: مسابقه دو گذاشتی؟
    برگشتم و بهش نگاه کردم. لبخندی زد و گفت: یکم به فکر منِ پیرمردم باش.
    سوار ماشین شدم. بابا از وضع اقتصادی از بازار از همسایه ها و از همه چیز حرف می زد و من خیره به بیرون بودم. بابا که دید توجهی بهش ندارم سکوت کرد. چند دقیقه بعد به خونه رسیدیم. پیاده شدم و به خونه رفتم. مامان هراسون به سمتم اومد و گفت: چی شد؟
    - سلام. چی، چی شد؟
    - سلام، مشاوره رو میگم. از خر شیطون اومدی پایین؟
    - مامان طوری حرف میزنی که انگار همه تقصیرا گردن منه!
    - نگار مامان من راضی به این طلاق نیستم. تو چرا اینقدر عجله داری؟
    - مامان تو رو خدا اذیتم نکن. هنوز خیلی مونده تا طلاق بگیرم نترس.
    به سمت اتاقم رفتم. مامان گفت: بیا قرصاتم بخور.
    - باشه.
    در اتاق رو بستم. اگه بهزاد ناراضیه پس چرا اینقدر سرد بود؟ وقتی ساعتو دستم دیده چه فکری با خودش کرده؟ وای خدا من چرا اینطوری شدم؟ مگه خود من نبودم که می خواستم به بهزاد کمک کرده باشم؟ حالا که اون راضیه، چرا من ناراحتم؟ چرا دلم می خواد همش دنبالم باشه و نخواد که از هم جدا بشیم؟ بلاخره چی؟ چشام رو بستم و نفسی کشیدم. لباسام رو عوض کردم و به آشپزخونه رفتم قرصامو خوردم و دوباره مشغول برگه ها شدم. چند روز گذشت. عصر به بیمارستان رفتم. دکتر بستریم کرد فردا صبح عمل داشتم. تمام مدت دلم می خواست بهزاد هم اونجا باشه. شب رو به سختی و با گریه خوابیدم. صبح وقتی بیدار شدم. یه دسته گل کنارم بود. از جام بلند شدم. رز صورتی و آبی بود این مدل دسته گل رو همیشه بهزاد برام می آورد. اشک تو چشام حلقه زد. نگاهی به کارتی که به دسته گل بود کردم. روش نوشته بود: از طرف کسی که یه موقعی دوسش داشتی.
    کار خودش بود. اشکم جاری شد. گل ها رو به صورتم چسبوندم و گریه کردم. چند دقیقه ای گذشت که در باز شد. دسته گل رو کناری گذاشتم و اشکامو پاک کردم. بهنام بود. لبخندی زد و گفت: سلام چطوری؟
    - سلام. خوبم.
    - مطمئنی؟
    نگاهی بهش کردم. لبخندی زد و گفت: نزدیک صبح بهزاد اومد این گلا رو برات آورد.قشنگن نه؟
    - برام مهم نیست.
    بهنام روی صندلی نشست و گفت: میدونم که هست.
    - جون بهارک شروع نکن.
    بهنام گفت: فعلا چیزی نباید بخوری. یه آزمایش خون هم الان ازت میگیرن.
    - عمل ساعت چنده؟
    - دکتر گفت 5 ولی شاید دیرتر بشه.
    - مامانم نیومده؟
    - چرا از دیشب بیرونه، بگم بیاد پیشت؟
    - آره.
    - باشه فعلا.
    بهنام این رو گفت و از اتاق رفت بیرون. چند لحظه بعد مامان وارد شد. تسبیح به دستش بود. نگاهی به من کرد، لبخندی زد و گفت: سلام، دختر گلم.
    - سلام، مامان خانوم.
    - چرا بلند شدی؟ دراز بکش استراحت کن.
    - زائو که نیستم مامان من، قراره عملم کنن.
    مامان خنده ریزی کرد و گفت: از دست تو نگار. راستی این گلا رو بهزاد برات آورد.
    - می دونم.
    مامان فهمید که نمی خوام در موردش صحبت کنم. سکوت کرد. یک گوشه نشست و مشغول ذکر گفتن شد. دراز کشیدم و غرق افکار خودم بودم که خوابم برد. نزدیک ظهر بود که با احساس سوزشی در دستم بیدار شدم. پرستار جوونی داشت از دستم خون می گرفت. نگاهی به من کرد و لبخندی زد. بعد هم از اتاق رفت بیرون. نگاهی به مامان کردم که هنوز داشت ذکر می گفت. با خودم کتابی رو آورده بودم. مشغول خوندن کتاب شدم. چند صفحه ای که گذشت از بین کتاب یک کاغذ افتاد. کاغذ رو برداشتم یک شماره موبایل بود و زیرش نوشته شده بود ملینا. جا خوردم. پشت برگه رو نگاه کردم. خظ بهزاد بود نوشته بود: ای وای شما دوست دخترمو پیدا کردی؟ نگار باور کن من با ملینا صنمی ندارم. هه هه. فقط برای شوخی بود، به خوندنت ادامه بده.
    از متنش خندم گرفت. کار همیشگیش بود برام یادداشت میذاشت. جاهایی که فکرشو نمی کردم. کاغذ رو بوسیدم. و دوباره گذاشتمش بین کتاب. تا موقع در اتاق باز شد. رویا و حسام بودن. لبخندی شدم و گفتم: سلام.
    رویا نزدیکم شد، صورتم رو بوسید و گفت: سلام، چه زود هم اومدی اتراق کردی؟
    لبخندی زدم و رو به حسام که نزدیک شده بود سلام کردم. حسام سلام کرد و گفت: این رویا همین جا هم دست از سر تو برنمی داره. من نمی دونم شما 4 سال آزگار چطوری با این درس خوندین؟
    رویا نگاهی به حسام کرد و گفت: حسام جان به فکر یه ربع دیگتم باش که از اینجا میریم بیرون.
    حسام خندید. نگاهی به رویا کردم و گفتم: رویا حقیقت تلخه دیگه، حالا یه نفر از ته دل من حرف زد، چرا بهت برمی خوره.
    - نگار داشتیم؟
    - نه عزیز دلم شوخی می کنم.
    مامان به ما نزدیک شد. حسام و رویا با تعجب گفتن: سلام.
    و رویا ادامه داد: حال شما خوبه؟ ببخشید شما رو ندیدیم.
    مامان لبخندی زد و گفت: سلام، خوش اومدین. نه من اون گوشه نشسته بودم برای همین ندیدین.
    رویا- بعله.
    رویا و حسام چند دقیقه ای بودن و بعد خداحافظی کردن و رفتن. تا عصر و موقع عمل مامان و بابا پیشم بودن. عصر دکتر جراحم اومد و باهام صحبت کرد و بعد به اتاق عمل رفتم. موقع رفتنم فقط به اطراف نگاه می کردم که شاید بهزاد رو ببینم اما خبری ازش نبود. توی اتاق عمل فقط به بهزاد فکر می کردم. با اینکه جراحم گفته بود عمل ساده ایه ولی دلم شور میزد. می ترسیدم که شاید نتونم دیگه بهزاد رو ببینم. چند لحظه بعد چشام سنگین شد و دیگه چیزی نفهمیدم.

    ظه شماری می کردم. چشام رو بستم و خیلی زود خوابم برد.

    چشامو که باز کردم مامان بالای سرم بود. لبخندی به صورتم زد. چشاش خیس گریه بود و هنوز ذکر می گفت. دستم رو گرفت و گفت: خوبی؟
    - آره، خیالت راحت.
    گلوم می سوخت. حالت تهوع داشتم. در اتاق باز شد روم رو برگردوندم. بابا بود. از لای در نگاهی به بیرون کردم. اشتباه نمی کردم. بهزاد بود که روی صندلی های رو به روی اتاق نشسته بود. در اتاق بسته شد. صورت بابا لبخند می زد و خوشحال بود. همون طور که نزدیک می شد گفت: دختر من چطوره؟
    - خوبم بابا.
    هنوز گیج بودم و دلم می خواست بخوابم. بابا رو به مامان گفت: پاشو خانوم بیا بریم بیرون بذار نگار استراحت کنه. مامان صورتم رو بوسید و از اتاق رفت بیرون. به بیرون خیره شدم. بهزاد هنوز اونجا بود. در بسته شد. و دوباره خوابم برد.
    فردا ظهر از بیمارستان مرخص شدم. دکتر گفته بود که عمل خوب پیش رفته اما باید یه مدت شیمی درمانی کنم. چند روزی استراحت کردم. فردا قرار بود دوباره به مشاوره برم. هرچی میگذشت ذوق و شوق من برای دیدن بهزاد بیشتر می شد. مثل هفته پیش صبح زود بیدار شدم. جای بخیه هام می سوخت. صورتم رو آب زدم. قرصام رو خوردم و حاضر شدم. با اصرارهای مامان چند لقمه نون و پنیر خوردم و بعد با بابا راه افتادیم. چیزی نگذشت که رسیدیم. این بار بهزاد زودتر رسیده بود. خبری از بهنام نبود. بهزاد سلام و احوال پرسی کرد. بابا روی صندلی نشست و من و بهزاد به سمت اتاق مشاوره به راه افتادیم. چند قدم برنداشته بودم که گفت: بهتر شدی؟
    نگاهش کردم و گفتم: آره، خوبم.
    - خوشحالم.
    نگاهش کردم حرفش رو تکمیل کرد: خوشحالم که حالت خوبه، آخه من خوب نیستم.
    - چرا؟
    - چه فرقی می کنه. اگه نگرانم بودی ولم نمی کردی.
    - باز شروع نکن.
    وارد اتاق شدم و رو به روی مشاور نشستم. نیم ساعتی صحبت کرد و اومدیم بیرون. از بهزاد فاصله گرفتم و به سمت بابا رفتم. بابا نگاهی به من کرد وگفت: چی شد؟
    - هیچی یه جلسه دیگه هم گذاشت. خوشش میاد طولش بده.
    بهزاد نگاهی به بابا و بعد به من کرد. رو به بابا گفتم: بریم؟
    بابا از جاش بلند شد و با بهزاد خداحافظی کرد. من هم به سردی خداحافظی کردم و راه افتادم. وارد خونه شدم، مثل همیشه مامان نگران ایستاده بود نگاهش که به من افتاد نزدیکم شد و گفت: چی شد؟
    - نمی دونم دعاهای کی داره میگیره، فعلا که مشاوره از ما خوشش اومده هی ما رو میکشونه اونجا.
    - حتما یه حکمتی توش هست. خدا کنه اون چیزی که به صلاح هر دوتاتونه بشه.
    نگاهی به مامان کردم و به اتاقم رفتم. انگار همه چیز عادی شده بود. عادت گریه از سرم افتاده بود. به عکس بهزاد که توی کیف پولم بود نگاه کردم. مدتی بود که دیگه حلقمو دستم نمی کردم. برعکس بهزاد. هیچ وقت اینقدر دقیق نبود که حلقشو جا نذاره. خودم رو سرگرم برگه ها کردم. اگه این برگه ها نبود معلوم نبود باید چکار می کردم. روزها می گذشت. و تنها کار من رفتن به بیمارستان و جلسه مشاوره بود. جلسه چهارم بود که مشاور رضایت داد تا دوباره پیش قاضی بریم. از آخرین جلسه مشاوره فقط 4 روز گذشت به محضر رفتیم. این بار تنها بودم. به بابا حرفی نزدم. می دونست حکم طلاق رو گرفتیم ولی نمی خواستم روز طلاق باهام باشه. بهزاد هم تنها بود. وقتی به محضر رسیدم دم در ایستاده بود. نگاهش به من بود. نزدیک شدم و با سردی گفتم: سلام، بریم.
    بهزاد مکثی کرد و گفت: قبلش بریم با هم حرف بزنیم؟
    - حرفی نمونده.
    - خیلی طول نمی کشه.
    - بهزاد، این جریان هرچی زودتر تموم بشه برای هر دوتامون بهتره.
    - نمی دونستم اینقدر لجبازی.
    - حالا دیگه فرقی نمی کنه. نهایت تا چند دقیقه دیگه زن و شوهریم.
    - خیلی راحت حرف میزنی! انگار خیلی خوشحالی؟
    - خوشحال نیستم ولی ناراحتم نیستم.
    بهزاد کمی به من نگاه کرد و ب از پله های محضر رفت بالا. من هم پشت سرش رفتم. صیغه طلاق جاری شد، انگار تازه فهمیدم چی شده. بغض کرده بودم. زودتر از بهزاد راه افتادم و اومدم پایین. دم در منتظر تاکسی بودم. بهزاد اومد پایین. صداش توجهم رو جلب کرد: نگار!
    برگشتم و خیره به چشمهاش شدم که توش اشک حلقه زده بود. همون طور که سعی می کرد گریه نکنه و با صدای لرزون گفت: خیلی نامردی.
    هنوز داشتم نگاش می کردم که یک تاکسی جلوی پام ترمز کرد. سوار شدم. بغض گلوم رو فشار می داد و من تنها لبم رو گاز می گرفتم تا اشکم نریزه. تاکسی جلوی خونه نگه داشت. خیلی زود وارد خونه شدم. مامان نگاهی به من کرد و گفت: کجا رفته بودی صبح به این زودی؟
    بدون هیچ حرفی وارد اتاقم شدم. فقط گریه بود که می تونست آرومم کنه. نمی دونم چقدر گریه کردم. فقط صدای مامان رو می شنیدم که پشت در و پا به پای من اشک می ریخت. تا عصر همه فهمیده بودن. بابا از همه عصبی تر بود. حق داشت ولی برای خودش بود که این کار رو کردم. بابا رو دوست داشتم نمی خواستم براش اتفاقی بیفته. می دونستم این اتفاق چه تاثیری روش داره، فقط برای خودش بود. درست مثل طلاقم به فکر خود بهزاد بودم که طلاق گرفتم. نمی دونم با این کارا واقعا داشتم فداکاری می کردم یا نه.
    از فردا ترحم ها شروع شد. از مامان و بابا گرفته تا نکیسا و درسا. مثل بیشتر روزها ندا اونجا بود. سرم رو با درسا گرم کرده بودم. موهاش رو می بافتم و براش قصه می گفتم که گوشیم زنگ خورد. بهنام بود. شماره خط جدیدم رو داشت. به سمت اتاقم رفتم و جواب دادم: سلام.
    - سلام چطوری؟
    - خوبم ممنون.
    - زنگ زدم بگم امروز زودتر بیا.
    - چرا؟
    - هیچی میگم زودتر بیای یکم از مریضای منو راه بندازی.
    - لوس.
    بهنام خندید و گفت: شوخی می کنم، ساعت شیمی درمانیت جلو افتاده.
    - باشه زودتر میام.
    - از بهزاد خبر نداری؟
    - تو داداششی من برای چی باید خبر داشته باشم؟
    - تو هم همسر سابقشی.
    - بهنام حرص منو در نیار.
    - ببخشید نمی خواستم اعصابتو خورد کنم. تو بیمارستان می بینمت فعلا خدافظ.
    - خدافظ.
    گوشی رو قطع کردم و برگشتم. ندا و مامان بهم خیره شده بودن گفتم: چیه؟
    ندا نگاهی به مامان کرد و بعد رو به من گفت: نگار، داری چکار می کنی؟
    - چیو چکار می کنم؟
    - مشکوک می زنی. نگو پای یکی دیگه وسط بوده که به خاطرش بهزاد رو ول کردی.
    - ندا حرف دهنتو بفهم، من هرزه نیستم.
    به اتاقم برگشتم. آخرین برگه ها رو هم ترجمه کردم. حاضر شدم و از اتاق اومدم بیرون رو به مامان گفتم: من میرم پیش رویا. بعدم میرم بیمارستان. خداحافظ.
    مامان گفت: می خوای باهات بیام؟
    - نه خدافظ.
    - خداحافظ.
    از در اومدم بیرون. کمی پیاده روی کردم و بعد با یک تاکسی خودم رو به خونه رویا رسوندم. برگه ها رو بهش دادم نیم ساعتی با هم حرف زدیم. هفته دیگه نامزدیش بود. می دونستم سرش حسابی شلوغه قسمت ترجمش رو گرفتم و به سمت بیمارستان رفتم. اول به اتاق بهنام رفتم. مریض نداشت نگاهی به من کرد و با لبخند گفت: سلام، بیا تو.
    وارد شدم و روی اولین صندلی نشستم. بهنام از پشت میز بلند شد و روی صندلی رو به روی من نشست و گفت: حالت که حسابی خوبه.

    - از کجا معلوم؟
    - من دکترم، صورت یکی رو ببینم می فهمم خوبه یا نه.
    چشامو ریز کردم و بهش خیره شدم. بهنام خندید و گفت: نکن این طوری، زشت میشی.
    - چه خبر از باباجون؟
    - دلت فقط برای پدر شوهرت تنگ میشه؟
    - پدر شوهر سابقم.
    - یعنی الان پدر شوهر جدیدی داری؟
    - چی شده برگشتی به گذشتت؟
    - گذشتم؟
    - دوران خوش کودکیت.
    بهنام خندید و گفت: باشه دیگه شوخی نمی کنم، بابا خوبه، آرام جون هم خوبه، آوا هم مثل همیشه بد عنقه. بهارکِ بابا هم میره مهد و میاد سر منو میخوره. مو به مو همه چیزو میگه هیچی رو هم از قلم نمیندازه.
    با این حرف بهنام شروع کردم به خندیدن. تا موقع در باز شد. هر دومون به سمت در برگشتیم. بهزاد بود که با تعجب به ما نگاه می کرد. کمی مکث کرد و بعد در رو بست و رفت بیرون. کیفم رو برداشتم و گفتم: من دیگه میرم دیر شد. از اتاق اومدم بیرون و به سمت اتاقی که شیمی درمانی می شدم رفتم. بهزاد به دیوار تکیه داده بود. اخماش توی هم بود و معلوم بود عصبانیه. از اینکه منو بهنام رو در حال خندیدن دیگه بود خجالت می کشیدم ولی من دیگه زن اون نبود. وارد اتاق شدم. بعد از اینکه شیمی درمانی تموم شد. به سمت در خروجی به راه افتادم که صدای بهنام باعث شد که برگردم. بهنام خودش رو به من رسوند و گفت: داری میری؟
    - آره.
    - خب واستا برسونمت.
    - نه خودم میرم.
    - لجبازی نکن. کیفمو بردارم اومدم.
    - تا موقع من میرم دم در.
    بهنام به اتاقش رفت و من هم از بیمارستان خارج شدم. یک گوشه ایستاده بودم. که بهزاد جلوم ظاهر شد. نگاهی به من کرد و گفت: خوبه من نیستم بهنام هست. اتفاقا به همم میاین.
    - رابطه منو بهنام به تو هیچ ربطی نداره.
    - راست میگی الان ربطی نداره، ولی شک دارم که قبل از اینکه طلاق بگیریم هم....
    پریدم تو حرفشو گفتم: دهنتو ببند.
    - خیلی احمق بودم که بهت اعتماد داشتم.
    بهنام با ماشین دم در بود. نگاهی به منو بهزاد کرد. به سمت ماشین رفتم و سوار شدم. بهزاد با عصبانیت به ما نگاه می کرد. بهنام گفت: چی شده؟
    - هیچی برو.
    بهنام حرکت کرد. چند دقیقه ای گذشت که گفت: منو چندتا از دوستام فردا صبح میریم کوه تو هم میای؟
    - نه باید برم جایی.
    - کجا؟
    نگاهی بهش کردم. گفت: ببخشید نباید فضولی می کردم.
    - باید برم پیش روانشناسم.
    - پیش روانشناس میری؟
    - آره، از وقتی جریان این بیماری اومده وسط میرم.
    - نگار، هر وقت ناراحت بودی می تونی به من بگی.
    نگاهی بهش کردم و سرم رو تکون دادم. بهنام دوباره گفت: در هر حال ما فردا ساعتای 6 میری. ساعت 6 که نمی خوای بری دکتر؟
    - نه ساعت 9 وقت دارم.
    - خب تا اون موقع برمی گردیم.
    - نه خسته میشم.
    - باشه، امروزم شیمی درمانی داشتی، استراحت کنی بهتره.
    دیگه حرفی بینمون رد و بدل نشد. به فکر حرفای بهزاد بودم. اعصابم بهم ریخته بود. دیدن دوبارش اعصابمو به هم ریخته بود. انگار دوباره برگشته بودم به گذشتم. جلو در خونه بودیم از بهنام تشکر کردم و پیاده شدم. بهنام منتظر شد تا رفتم تو. بعد بوقی زد و رفت. وارد خونه شدم. مامان نگاهی به من کرد و گفت: با کی اومدی؟
    سکوت کردم. کمی نگاهش کردم و گفت: مامان منو چک می کنی؟
    - چک کردن چیه میگم با کی اومدی همین.
    - خودم اومدم با آژانس.
    - ندا همون زور که سیب می خورد گفت: آژانس برات بوقم میزنه؟
    نگاهی به مامان و ندا کردم و با عصبانیت به اتاقم رفتم. حتی وقتی سروش هم اومد از اتاق بیرون نرفتم. طبق معمول شامشون رو خوردن و رفتن. اعصابم حسابی خورد بود. حتی گریه هم آرومم نمی کرد. دراز کشیدم و چشام رو بستم تا شاید با خوابیدن همه چیز رو فراموش کنم. و خیلی زود خوابم برد.
    صبح زود بیدار شدم. حسابی گرسنم بود یه صبحونه مفصل خوردم و حاضر شدم. بدون هیچ حرفی از در رفتم بیرون. نیم ساعتی قدم زدم و بعد با یک تاکسی خودم رو به مرکز مشاوره رسوندم. مراجع قبلی نیومده بود و من زودتر رفتم داخل. بعد از جلسم از مرکز مشاوره اومدم بیرون. اصلا حوصله رفتن به خونه رو نداشتم. به پارک رو به رفتم. گوشه ای نشستم و پسر فال فروشی نزدیکم شد و گفت: خانوم یک فال بخر. نگاهی بهش کردم. به فال اعتقادی نداشتم، اما یکی خریدم. تفسیر فال فقط خنده دار بود. فال رو توی کیفم گذاشتم و گفتم: ای حضرت حافظ روحت شاد، مثل اینکه سرت شلوغه فالا رو اشتباه میدی. حتما درآمدتم خوبه. از حرف خودم خندم گرفت. تا موقع پیرزنی کنارم نشست چیزی نگذشت که گفت: امون از این تنهایی.
    بهش نگاه کردم و لبخندی زدم گفت: من جوون بودم که شوهرم مرد، اون موقع ها هرکی شوهرش می مرد بچه هاشو بزرگ می کرد. مثل حالا نبود. اگه هم یکی ازدواج می کرد بد می دونستن. اون موقع به خودم افتخار می کردم حالا که پیر شدم کسی حوصله منو نداره. باید یکی مثل خودم باشه که درد همو بفهمیم. حالا افسوس می خورم. بچه ها هم که همشون بی وفان. دخترم تو شوهر نداری؟
    - نه منم شوهرمو از دست دادم.
    - خدا مرگم، تو که هنوز جوونی دختر.
    - دیگه قسمته.
    - خیلی سخته مادر می فهمم. بچه که نداری؟
    - نه.
    - خب پس خوبه، حتما ازدواج کن. اشتباهی که قدیمیا می کردن رو نکن. پیر که بشی می فهمی.
    گوشیم زنگ خورد مامان بود، رو به پیرزن گفتم: ببخشید
    و گوشی رو جواب دادم: الو.
    صدای ندا پشت خط پیچید: سلام، کجایی؟
    - سلام بیرونم. واسه چی؟
    - همین طور بی خبر باید بذاری بری؟ بیا خونه مامان نگرانت شده.
    - باشه الان میام. خدافظ.
    گوشی رو قطع کردم. از جام بلند شدم و رو به پیرزن گفتم: خدافظ حاج خانوم.
    - داری میری؟
    - بعله مادرم نگران میشه.
    - به سلامت دخترم.
    از پیرزن دور شدم. یه تاکسی گرفتم و به سمت خونه رفتم. ندا و بچه هاش اونجا بودن. مامان نگاهی به من کرد. قبل از اینکه بخوام حرفی بزنم درسا و نکیسا به طرفم اومدن. بهترین بهونه بود که از سوال جواب های مامان فرار کنم. بچه ها رو به اتاقم بردم و سرگرم بازی باهاشون شدم. بعد از ناهار بچه ها خوابیدن و من به اتاقم رفتم و خودم رو سرگرم ترجمه کرم. یک ساعتی که گذشت احساس خستگی کردم. دراز کشیدم تا بخوام که گوشیم زنگ خورد. بهنام بود. گوشی رو برداشتم: سلام.
    - سلام چطوری؟
    - خوبم ممنون.
    - رفتی پیش روانشناست؟
    - آره.
    - خب پس حالا دیگه کاری نداری، نه؟
    - نه کاری ندارم. چطور؟
    - منو بهارک شب داریم میریم پارک. بهارک دلش برای زن عموش تنگ شده. گفتم تو هم توی خونه تنها نمونی. یکم مامان و بابا رو تنها بذاری بد نیست. بیام دنبالت؟
    - نمی دونم، آخه....
    - پس میام دیگه، ساعت 7 حاضر باش دم خونتونم. فعلا خداحافظ.
    - خدافظ.
    گوشی رو گذاشتم و دراز کشیدم، تا قبل از اومدن بهنام کمی استراحت کنم.

    ساعت هفت و نیم بود که بلند شدم، خیلی بی حوصله بودم. احساس ضعف می کردم. به دست و صورتم آبی زدم و حاضر شدم. خیلی نگذشت که موبایلم زنگ خورد. بهنام بود گفت دمِ در منتظره. کیفم رو برداشتم و به سمت در رفتم. مامان رو به من گفت: کجا میری؟
    - میرم بیرون.
    - حالت خوب نیست، رنگتو ببین؟ چه واجبه که بری؟
    - حوصله ندارم مامان باهام بحث نکن. خدافظ.
    اینو گفتم و از در اومدم بیرون. بهنام و بهارک توی ماشین منتظر بودن. سوار شدم و گفتم: سلام.
    بهارک که عقب نشسته بود گفت: سلام.
    نگاهی بهش کردم و گفتم: چطوری شیطون؟
    بهارک خندید و گفت: خوبم.
    سرم رو برگردوندم بهنام به منو بهارک نگاه می کرد. لبخندی زدم. گفت: خوبی؟
    - آره.
    بهنام به راه افتاد و گفت: یه خبر خوب برات دارم.
    - چی؟
    - دکترت گفت یکی دو جلسه دیگه هم بری شیمی درمانی دیگه کافیه.
    - جدی؟
    - آره، دیگه از هفته دیگه باید بریم کوه.
    لبخندی زدم و سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم. بهنام نگاهی به من کرد و گفت: خوبی؟
    - آره، فقط حس می کنم سَرم سنگینه. خدا رو شکر داره تموم میشه، واقعا دیگه خسته شده بودم.
    بهنام لبخندی زد و به جلو خیره شد. بهارک خودش رو به صندلی جلو چسبونده بود و به رو به رو نگاه می کرد. سرم رو چرخوندم و با انگشت به بینیش زدم. بهارک خندید. از کیفم یه شکلات در آوردم و بهش دادم. بهارک با خجالت شکلات رو قبول کرد. بهنام از آینه نگاهی به بهارک کرد و گفت: بابا تشکر کردی؟
    بهارک نگاهی به من کرد و آروم گفت: ممنون.
    بهنام گفت: نه نشد، بلند بگو.
    بهارک خندید و کمی بلندتر گفت: ممنون.
    بهنام لبخندی زد و گفت: بازم بلندتر یواش بود.
    بهارک با خجالت به من نگاه می کرد. گفتم: بهنام اذیتش نکن.
    بعد رو به بهارک گفتم: نوش جونت عزیزم.
    بهارک لبخندی زد و به صندلی تکیه داد تا شکولات رو بخوره. نگاهم به بیرون بود. که بهارک به صندلی نزدیک شد و گفت: بابا بهنام اینو باز می کنی؟
    بهنام- نه بابا الان نمی شه. دارم رانندگی می کنم.
    بهارک چند لحظه ای سکوت کرد و بعد گفت: خب آخه بابا، دلم شکولات می خواد.
    بهنام لبخندی زد و شکلات رو از دست بهارک گرفت. و همون طور که به جلو نگاه می کرد سعی کرد شکولات رو باز کنه. شکولات رو از دست بهنام کشیدم و گفتم: بده من بازش می کنم.
    شکلات رو باز کردم و به دست بهارک دادم. بهارک تکیه داد و مشغول خوردن شکلات شد. بهنام نگاهی به صورت من کرد و بعد دستم رو گرفت. خیره بهش موندم. دستم رو ول کرد و گفت: چرا دستات اینقدر سرده؟ ناهار خوردی؟
    - آره خوردم.
    - مطمئنی حالت خوبه؟ سردت نیست؟
    - نه، خوبم.
    چند دقیقه بعد ماشین رو داخل پارکینگ گذاشتیم و به سمت پارک به راه افتادیم. به اولین وسیله که رسیدیم. بهارک گفت: بابا بهنام، بابا بهنام، از اینا سوارم می کنی؟
    بهنام بهارک رو بغل کرد و بوسید و گفت: آره که سوارت می کنم.
    گوشه ای ایستادم،بهنام بهارک رو سوار کرد و اومد کنار من ایستاد. بهارک بازی می کرد و منو بهنام از خنده هاش سر ذوق میومدیم و براش دست تکون می دادیم. بعد از اینکه دستگاه ایستاد بهنام بهارک رو بغل کرد و با هم به راه افتادیم. بهارک گفت: بابا بهنام تو سوار نمیشی؟
    قبل از اینکه بهنام حرفی بزنه گفتم: بهارک جون بابا دوست داره سوار بشه ولی مثل تو کوچولو نیست. جا نمیشه. نمی تونه سوار بشه.
    بهارک با صدای بلند خندید و گفت: بابا تو خیلی بزرگی منو زن عمو نگار سوار میشیم.
    بهنام گفت: بگو نگار جون بابا.
    و نگاهی به من کرد. حرفی نزدم. چند قدمی رفتیم که بهارک با دست دستگاهی رو نشون داد و گفت: بابا بهنام از اونا سوار شیم؟
    بهنام گفت: از اونا فقط باید تو سوار بشی بابایی.
    بهارک- پس منو نگار جون سوار میشیم. تو واستا اینجا.
    بهنام خندید و گفت: نگار جونو راه نمیدن.
    بهارک نگاهی به من کرد و گفت: چرا؟
    - چون منم بزرگم بهارک جون.
    بهارک سرش رو تکون داد بهنام بهارک رو سوار کرد و دوباره کنار من ایستاد. چند لحظه ای گذشت که گفت: بهارک حسابی تنهاس. تو اومدی داره بهش خوش میگذره.
    لبخندی زدم و گفتم: به منم خوش می گذره.
    بهنام نگاهی به من کرد و گفت: سردت نیست؟
    - نه.
    - واستا همین جا تا چند تا ذرت مکزیکی بگیرم. قبل از اینکه حرفی بزنم بهنام دور شد. دستگاه ایستاد. دست بهارک رو گرفتم و به سمت بهنام به راه افتادم. بهنام ذرت ها رو گرفته بود روی اولین صندلی نشستیم. بهنام از کارش صحبت می کرد سرمون حسابی گرم شده بود برگشتم و نگاهی به بهارک کردم که صورت و لباساشو کثیف کرده بود. خندیدم و با دستمال صورت و لباساشو تمیز کردم. بهارک رو به بهنام گفت: بابا بریم بازم سوار بشیم؟
    بهنام- آره بابا بریم.
    بهنام بلند شد. نگاهی بهش کردم و گفتم: شما برین من همین جا میشینم یکم خسته شدم.
    بهنام دستمو گرفت و گفت: بلند شو تنبل بهارک رو سوار می کنیم همون جا هم میشینیم.
    دست بهارک رو گرفتم. بهارک هم دست بهنام رو گرفت و به راه افتادیم. روی اولین صندلی نشستم. بهنام بهارک رو سوار کرد و برگشت. کنار من نشست و گفت: تو چیزی سوار نمیشی؟
    خندیدم و گفتم: نه، بابا.
    بهنام لبخندی زد و گفت: یه چیزی بپرسم ناراحت نمی شی؟
    - تا چی باشه.
    - پس نمی پرسم.
    حندیدم و گفتم: بپرس شوخی کردم.
    - پشیمون نیستی؟
    - از چی؟
    - از طلاقت.
    سکوت کردم. بهنام گفت: ولش کن نمی خوای نگو.
    - نه پشیمون نیستم.
    بهنام لبخندی زد و به سمت دستگاه رفت تا بهارک رو بیاره. به حرف بهنام فکر می کردم. اگه شیمی درمانیم داره تموم میشه، پس دارم خوب میشم. اگه بهم بگن دیگه خوب شدم اون موقع بازم از کاری که کردم راضیم؟ بغض گلومو گرفت. صدای بهارک منو از افکارم آورد بیرون: نگار جون بیا بریم.
    دست بهارک رو گرفتم و گفتم: خوب بود؟
    بهارک- آره خیلی خوب بود. حیف شد تو و بابا بهنام رو راه نمیدن.
    لبخندی زدم و بلند شدم. بهارک جلوتر از منو بهنام راه می رفت. بهنام گفت: همیشه به زندگی تو و بهزاد حسودی می کردم.
    با تعجب نگاهش کردم. نگاهی به من کرد و گفت: ببخشید ولی واقعیته. تو بهزاد رو که می دیدم یاد خودم و مریم می افتادم. تو منو یاد مریم میندازی. اخلاقت مثل مریمه، نگات.
    خیره تو چشاش بودم که صدای گریه بهارک توجهمو جلب کرد. برگشتم. بهارک، روی زمین افتاده بود و گریه می کرد. به سمتش دوییدم و بغلش کردم. نمی تونستم بلندش کنم، احساس ضعف می کردم. روی زانوهام ایستادم نگاهی به بهارک کرد و گفتم: چی شد عزیزم؟
    زنی که بالای سر ما ایستاده بود گفت: خانوم بَچَتو جم کن.
    نگاهی بهش کردم و گفتم: اینجا اسمش پارکه، زندان که نیومده شما چشاتو باز کن. طلبکارم هستی؟
    بهنام نزدیک شد و گفت: چی شده؟


    زن چیزی نگفت و رفت. بهارک رو بوسیدم و گفتم: اشکال نداره. پات درد گرفت؟ الهی بمیرم.
    دوباره بوسیدمش و لباساش رو تکوندم. از جام بلند شدم. بهنام بهارک رو بغل کرد و مشغول حرف زدن باهاش شد. به سمتش رفتم و گفتم: بهارک جون سردت نشده؟ بیا ژاکتت رو تنت کنم.
    بهنام نگاهی به من کرد و گفت: اِ، ژاکتشو برداشتی؟
    - آره، بیا.
    ژاکت رو تن بهارک کردم. بهارک دستاش رو دور گردنم حلقه کرد و گفت: تو مثل مامانمی. کاش مامان واقعیم بودی.
    حرفی نزدم. بهارک به بهنام نگاهی کرد و گفت: بابا نمیشه نگارجون مامانم باشه؟ بگو مامانم بشه.
    بهنام لبخندی زد و به من نگاه کرد. منتظر بودم که حرفی به بهارک بزنه ولی انگار اونم بدش نمی یومد. بهارک دوباره به راه افتاد. بهنام گفت: بابا ندو باز می خوری زمینا!
    بهارک به آرومی کمی جلوتر از ما راه می رفت. بهنام نگاهی به من کرد و گفت: باید به فکر یه مامان برای بهارک باشم.
    - خوبه بلاخره به فکر افتادی.
    - آره، ولی مهم بهارکه اون باید راضی باشه.
    خندیدم و گفتم: آره، شیطون.
    - خوشحالم که از طلاقت پشیمون نیستی.
    با تعجب بهش خیره شدم و گفتم: من فکر کردم برای این پرسیدی که شاید بتونی ما رو آشتی بدی!
    - ببخشید ولی قبل از اینکه بخواین جدا بشین خیلی کمک کردم که طلاق نگیرین ولی خب نشد. ولی حالا....
    روم رو برگردوندم. بهنام ادامه داد: خوشحالم که مریضیت خوب شده، حالا می تونی به یه زندگی جدید فکر کنی.
    نمی دونم تو فکر بهنام چی میگذشت ولی نمی خواستم اون چیزی باشه که بهش فکر می کردم.
    بهنام- خوشحالم که بهارک دوستت داره، آخه منم دوستت دارم.
    سعی کردم معمولی رفتار کنم. بهنام ادامه داد: دوست دارم تو جای خالی مریم رو برام پر کنی.
    با خشم بهش نگاه کردم. اما انگار بهنام تو عالم دیگه ای بود که گفت: مامان بهارک میشی؟
    - بهنام می فهمی چی میگی؟
    - آره، می فهمم.
    - نه، نمی فهمی وگرنه همچین حرفی رو به من نمی زدی. درسته من از بهزاد جدا شدم ولی هنوز تو رو برادر شوهر خودم می دونم.
    بهنام با سکوت به من نگاه می کرد. ادامه دادم: دوبار باهات خندیدم فکر کردی عاشقتم؟ اینکه به بهارک محبت می کنم فکر کردی دوست دارم مامانش بشم؟
    - نگار....
    - هیچی نگو بهنام. اگه یکم فکر می کردی این حرف رو نمی زدی.
    - نگار باور کن من....
    - خواهش می کنم هیچی نگو.
    بهنام دیگه حرفی نزد. به سمت بهارک رفتم و دستش رو گرفتم و گفتم: بریم بهارک جون.
    بهارک نگاهی به من و بعد به بهنام کرد و گفت: بابا بهنام نریم.
    بهنام نگاهی به من کرد و گفت: بریم شام بخوریم بعد میریم.
    - نه الان ذرت خوردیم سیریم.
    بهنام با حالت گرفته ای گفت: باشه.
    به سمت در رفتیم. بهارک با ناراحتی دنبال ما میومد. سوار ماشین شدیم و بهنام راه افتاد. بهارک گفت: بابا آخه الان که زوده.
    بهنام- بهارک بشین، غر غر نکن.
    بهارک بغض کرد و گفت: تو اصلا منو دوست نداری.
    بهنام- آره دوستت ندارم. آروم بشین صحبت نکن.
    بهارک زد به گریه و بهنام بدون توجه رانندگی می کرد. از دست بهنام ناراحت بودم ولی این ربطی به بهارک کوچولو نداشت. دستمو به سمتش بردم و گفتم: بهارک جون گریه نکن. به جاش بعدا بابا می برت باغ وحش.
    بهارک سرش رو بلند کرد و گفت: نه، نمی بره.
    - چرا بابا الان قول میده که هروقت کار نداشت ببرت.
    بهارک نگاهی به بهنام کرد. با انگشت به سرشونه بهنام زدم و گفتم: قول بده.
    بهنام با تعجب نگاه کرد و گفت: چی؟
    - میگم به بهارک قول بده.
    بهنام نگاهی به بهارک کرد که حالا ساکت شده بود و گفت: چه قولی؟
    - اینکه هر وقت کار نداشتی ببریش باغ وحش.
    بهنام گفت: باشه، قول میدم ببرت بابایی.
    بهارک اشکاشو پاک کرد و گفت: نگارجون تو هم میای؟
    - نه عزیزم من کار دارم نمی رسم.
    بهارک- خب هر وقت تو هم کار نداشتی بریم.
    بهنام به من نگاه کرد و دوباره روش رو برگردوند. رو به بهارک گفتم: شاید اومدم بهارک جون ولی قول نمیدم.
    بهارک سرش رو تکون داد و به صندلی تکیه داد و خیلی زود خوابش برد. بهنام نگاهی به بهارک کرد و گفت: نگار، می دونم از دستم ناراحت شدی. درسته من به زندگی تو و بهزاد حسودیم می شد ولی هیچ وقت دعا نکردم که زندگیت بهم بریزه. چون خودم تجربه کردم می دونم سخته.
    بهنام مکثی کرد، شاید منتظر جواب من بود وقتی دید حرفی نمی زنم گفت: امیدوارم نظرت عوض بشه. من....
    برگشتم و بهش خیره شدم. بهنام سکوت کرد و دیگه چیزی نگفت. یه ربع بعد رو به روی خونه بودیم. پیاده شدم و رو به بهنام گفتم: ممنون، خدافظ.
    چند قدم دور نشده بودم که بهنام گفت: نگار!
    روم رو برگردوندم. بهنام مکثی کرد و بعد گفت: معذرت می خوام شاید گفتن این مسئله اونم الان خیلی زود بود ولی خب، راستش من هنوز سر حرفم هستم. اگه نظرت برگشت بهم بگو.
    سرم رو تکون دادم و وارد خونه شدم. مامان و بابا داشتن تلویزیون نگاه می کردن، خبری از ندا و بچه هاش نبود. سلام کوتاهی کردم و به اتاقم رفتم. احساس می کردم الانه که از حال برم. لباسامو عوض کردم و دراز کشیدم. فکر و خیال نمی ذاشت که بخوابم.
    حلقمو از توی کیفم بیرون آوردم و بوسیدم. بی اختیار گریه کردم. تقصیر خودم بود. به بهنام دروغ گفته بودم. من از لحظه اول، حتی قبل از اینکه از بهزاد جدا بشم پشیمون بودم. حالا که داشتم خوب می شدم. حلقه رو توی انگشتم کردم و چشامو بستم خیلی زود خوابم برد.

    سه روز بعد برای شیمی درمانی به بیمارستان رفتم، بدون اینکه به بهنام سر بزنم پیش دکترم رفتم. بعد از اینکه کارم تموم شد با دکتر صحبت کردم، خوشبختانه دیگه احتیاجی به شیمی درمانی نبود. حس می کردم بدنم داره می لرزه، احساس خستگی می کردم. کاش می ذاشتم مامان همرام بیاد. چند دقیقه ای روی صندلی توی سالن نشستم. دوباره از جام بلند شدم و به راه افتادم نزدیک در بیمارستان حس کردم پاهام بی حس شده. روی اولین صندلی نشستم. انگار این چند متر برام کیلومترها راه بود، چششم دوخته بودم به در بیمارستان که بهنام رو دیدم که وارد شد. روم رو برگردوندم سعی کردم کاری کنم که منو نبینه ولی انگار فایده ای نداشت. چند لحظه بعد دستی به سر شونم خورد. روم رو برگردوندم. بهنام بود که با لبخند به من نگاه می کرد. گفت: سلام، اومدی شیمی درمانی.
    حوصله حرف زدن باهاش رو نداشتم، فقط گفتم: دارم میرم.
    از جام بلند شدم. آروم آروم به سمت در می رفتم که بهنام گفت: بذار من می رسونمت.
    - خودم میرم.
    بهنام دستمو گرفت و گفت: نه، می برمت.
    به اجبار باهاش همراه شدم. دم در روی اولین پله نشستم تا بهنام رفت و ماشین رو آورد. با کمکش توی ماشین نشستم. چند لحظه بعد به راه افتاد. تنها چند دقیقه ساکت بود و بعد گفت: در مورد حرفام فکر کردی؟
    - حوصله ندارم، ساکت شو.
    بهنام خندید و گفت: باشه، فقط بهارک خیلی بهونتو میگیره.
    برگشتم و با عصبانیت بهش نگاه کردم. خندید و گفت: تو رو خدا اینطوری نگام نکن. بهارک دلش برای تو تنگ شده، فردا می خوایم بریم باغ وحش گفتم تو هم با ما بیا.
    - نه حالشو دارم، نه حوصلشو.
    - ببخشید که خودت قول و قرار گذاشتی.
    - من گفتم بابات می برت.
    - بهارک میگه بدون تو نمیاد.
    حرفی نزدم. روم رو به خیابون کردم. بهنام که دید محلش نمی دم ساکت شد چیزی نگذشت که رسیدیم. ازش تکر کردم و پیاده شدم. وارد خونه شدم و به اتاقم رفتم. یه گوشه دراز کشیدم. مامان وارد اتاق شد و گفت: مامان نگار خوبی؟
    - خوبم.
    - برات غذا بکشم؟
    - نه هیچی نمی خوام.
    - خب آخه چیزی نخوردی که.
    - مامان حوصله ندارم.
    مامان بدون هیچ حرفی از اتاق رفت بیرون. چشامو بستم و خوابم برد. چیزی نگذشت که گوشیم زنگ خورد. رویا بود. با کلافگی گوشی رو برداشتم و گفتم: سلام.
    - سلام، خوبی؟
    - نه.
    - اِ، چرا؟ تنهایی؟
    - نه.
    - می خوای بیام اونجا؟
    - نه.
    - چرا اینطوری شدی؟
    - رویا حوصله ندارم، کارتو بگو.
    - الهی، باز رفته بودی شیمی درمانی؟ غصه نخور گلم ایشالا همین روزا تموم میشه.
    - تموم شد.
    - خدا رو شکر. خوشحالم کردی.
    سکوت کردم. رویا گفت: زنگ شدم بگم اگه حوصلشو داری، جمعه شب با مامانت بیاین خونه ما.
    - چه خبره؟
    - نامزدی منو حسامه.
    - جدی؟
    - آره بلاخره شد، وای ندا نمی دونی چقدر استرس دارم.
    خندیدم و گفتم: مبارک باشه، اگه تونستم میام. الان که حالم تعریفی نداره اگه بهتر شدم میام.
    - من منتظرتم، ایشالا بهتر بشی. مواظب خودت باش. کار نداری؟
    - نه.
    - قربونت خدافظ.
    - خدافظ.
    گوشی رو کناری گذاشتم. دیگه خوابم نبرد. چشمم به حلقه دستم افتاد. احتمالا کسی ندیده بودش. چون کسی حرفی نزده بود. تو افکار خودم بودم که در باز شد. آریا از لای در نگاهی به ن کرد و گفت: سلام.
    با دیدن آریا سرحال شدم از جام بلند شدم و نشستم، رو بهش گفتم: سلام عمه جون بیا اینجا.
    آریا به سمتم اومد. صورتش رو بوسیدم و گفتم: خوبی؟ دلم برات تنگ شده بود.
    آریا لبخندی زد و چیزی نگفت. هنوز در باز بود که وحید وارد شد و گفت: سلام، چطوری؟
    - سلام، ممنون، چه عجب.
    وحید خندید، صورتم رو بوسید و گفت: حالت بهتره؟
    - آره شیمی درمانیم هم امروز تموم شد.
    - خب، خدا رو شکر. بیا بریم بیرون.
    - شما برین منم میام.
    وحید دست آریا رو گرفت و از اتاق رفت بیرون. از جام بلند شدم و سر و وضعم رو درست کرد و از اتاق اومدم بیرون خبری از فهیمه نبود. نگاهی به وحید کردم و گفتم: پس فهیمه کو؟
    وحید- رفت خونه دوستش کار داشت.
    دست آریا رو گرفتم و کنار خودم نشوندم. می دونستم حسابی شکموس، براش میوه پوست کندم و به دستش دادم. آریا به من تکیه داده بود. دستی به موهای بلند و لختش کشیدم و گفتم: دختر شدی آریا جون.
    آریا خندید و نگاهی به من کرد. وحید گفت: جرات داری جلو فهیمه بگو.
    - خب ندارم که الان گفتم دیگه.
    مامان سینی رو روی میز گذاشت و نشست. بعد آریا رو به سمت خودش کشید و بوسید. آریا بچه خونگرم و مظلومی بود، کم حرف بود و شکمو. مثل خود وحید. یک ساعتی گذشت که گوشی وحید زنگ خورد. بعد رو به آریا گفت: بابا بدو بریم که مامان منتظره.
    مامان گفت: خب برو فهیمه رو هم بیار ناهار همین جا باشید.
    وحید- قربونت مامان، کار نداری؟
    مامان- نه، سلام برسون.
    وحید- چشم، نگار جان تو کاری چیزی نداری؟
    - نه داداش دستت درد نکنه.
    وحید- پس فعلا خدافظ.
    آریا رو بوسیدم و خداحافظی کردم. بدون هیچ حرفی به اتاقم برگشتم. کارای وحید مثل بهزاد بود، بغض گلومو گرفت. دلم براش تنگ شده بود. چشام رو بستم. اشک گونم رو خیس کرد. مامان ناهار رو برام آورد توی اتاق اما من اشتهایی به غذا نداشتم. فقط دراز کشیدم. ساعت 8 بود که مامان دوباره به اتاق اومد و وقتی دید دست به غذام نزدم شروع کرد به گریه کردن. با تعجب نگاش کردم و گفتم: حالا چرا گریه می کنی؟
    - می خوای هیچی نخوری تا بمیری؟ این شیمی درمانی پوست و استخونت کرده. می خوای منو بکشی؟
    - مامان خوبم. باور کن اشتها نداشتم. هروقت گرسنم شد یه چیزی می خورم.
    مامان بدون هیچ حرفی غذاها رو برداشت و از اتاق رفت بیرون دوباره دراز کشیدم و چیزی نگذشت که چشام سنگین شد و خوابم برد. فردا یکم بهتر شده بودم. صبحونه مختصری خوردم و سعی کردم خودم رو با برگه ها سرگرم کنم. صدای گوشیم بلند شد، بهنام بود. گوشی رو برداشتم: سلام.
    - سلام خوبی؟
    - ممنون.
    - زنگ زدم بگم اگه میای که بریم باغ وحش.
    - نه اصلا حوصلشو ندارم. حالمم هنوز خوب نیست.
    - باشه پس ما هم نمیریم.
    سکوت کردم بهنام گفت: کاری نداری؟
    - نه.
    - خدافظ.
    گوشی رو قطع کرد. دوباره خودم رو به برگه ها سرگرم کردم. چند روزی گذشت. حالم بهتر شده بود. طبق معمول خودم رو توی اتاق حبس کرده بودم که مامان وارد شد. کنارم نشست و بعد از کمی مکث گفت: نگار مامان بلاخره تا کی می خوای خودت رو اسیر کنی، بهزاد آدم خوبی نبود تموم شد رفت باید به فکر آیندت باشی یا نه؟
    منظور حرفهای مامان رو نمی فهمیدم. خیره بهش گفتم: خب حالا چکار کنم که به فکر آیندم باشم؟
    - مرجان خانوم یه برادر داره 29 سالشه، فوث لیسانسشو گرفته، یه بار یه دختری رو عقد کرده، دختره بعد از یه مدت گفته من نمی خوامت مجبور شده طلاقش داده. پسر خوبیه، شرایطشم خوبه تو یه شرکت خصوصی کار می کنه. وضعشم بد نیست.
    سکوت من مامان رو وادار کرد که ادامه حرفش رو بگه: اگه قبول کنی بگم آخر هفته بیان.
    - من حالا حالاها قصد ازدواج ندارم.
    - خوب فکرات رو بکن، این بنده خدا شرایطش خوبه، به ما می خوره. الکی حرف نزن، فکراتو بکن بعد نظرتو بگو.
    مامان این رو گفت و از اتاق رفت بیرون. عصر ندا اومده بود. بدون بچه هاش گوشه ای نشسته بودم که بی مقدمه گفت: نگار، به فکر آیندت نیستی؟
    نگاهی بهش کردم و گفتم: چی؟
    - نمی خوای ازدواج کنی؟
    - چیه تو هم شوهر پیدا کردی؟
    - یکی از اقوام دور سروش یک سالی هست که از زنش جدا شده مرد خوبیه....
    - خوبه اگه روزی دوتا شوهر برام پیدا بشه میشه ماهی 60 تا من که بیوه ام ماهی 60 تا خواستگار دارم مجرداش که حتما ماهی 100 تا خواستگار دارن. حالا کیه که بگه شوهر نیست؟
    - مسخره بازی رو بذار کنار، برای خودت میگم صلاحتو می خوام. الان جوونی واست 4 تا خواستگار میاد سنت که زیاد بشه باید بمونی همین جا تا موهاتم مثل دندونات سفید بشه.
    - اشکال نداره، اتفاقا من با یه آسیاب خوب قرارداد بستم. روزانه میرم اونجا که موهامو تو آسیاب سفید کنم.
    ندا که انگار ناراحت و عصبی شده بود روش رو برگردوند و دیگه حرفی نزد. چند ماهی گذشت، هر از گاهی مامان خواستگار راه می داد و من بی توجه فقط می گفتم نه.
     
    Mehdi 3 از این پست تشکر کرده است.
  2. Mehdi 3

    Mehdi 3 مستر نون ^-^

    3,853
    9,773
    4,005
    مرسی
     
    aysha98 از این پست تشکر کرده است.