1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

رمان شروع یک داستان تازه قسمت آخر

شروع موضوع توسط aysha98 ‏Feb 9, 2014 در انجمن داستان و رمان

  1. aysha98

    aysha98

    869
    1,645
    372
    وای نگار بیا اینو ببین خیره شده به من.
    - خوشش اومده.
    - از چی؟
    - دلقک دیده خوشش اومده.
    - نگار می خوای رابطه منو دخترمو بهم بزنی؟
    مهرزاد رو عوض کردم و گفتم: من حقیقت رو گفتم. بدش من.
    - بذار پیش خودم باشه.
    - بذار ببینم اینجا بمب منفجر کردی این یکی هم از ترس خودشو خیس کرده یا نه.
    - بیا و خوبی کن. نگار از صبح این چندمین پوشک بود عوض کردی؟
    - یکی که داشت آوردیمش، یکی ظهر، دوتا هم الان. واسه چی؟
    - واویلا...
    دستام رو شستم و برگشتم بهزاد داشت برای خودش حساب کتاب می کرد همون طور که مهرنگار رو شیر می دادم گفتم: چی رو حساب می کنی؟
    - روزی 4 تا دوتان میشه 8 تا هفتش میشه 56 تا ماهش هم میشه چار پنجتا 200 تا شیش چارتا 24 تا 224. ماهی 224 تا پوشک.
    - دلتو صابون نزن. هنوز شاید شب هم خودشو خیس کرد.
    - میشه روزی 10 تا وای بدبخت شدیم.
    - خدا نکنه. خودت بچه می خواستی. حالا هم ناشکری نکن.
    تشک رو پهن کرد و مهرزاد رو گذاشت کنارش و دراز کشید. مهرنگار رو که دیگه خوابیده بود، گذاشتم توی تختش و کنار بهزاد دراز کشیدم. نگاهی به مهرزاد کردم و گفتم: پسرم نمی خواد بخوابه؟
    مهرزاد آروم غر غر کرد. بهزاد خندید و گفت: جوابتو داد. نمی خواد بخوابه می خواد پیشِ بابایی باشه نگاش کنه. آره بابایی؟
    مهرزاد دوباره غر غر کرد و زد به گریه. نگاهی به بهزاد کردم و گفتم: متوجه شدی که چی میگه؟
    بهزاد خنده ای کرد و دیگه حرفی نزد. مهرزاد رو به خودم نزدیک کردم و بهش شیر دادم. کم کم خوابش برد. بهزاد سرشو خم کرد و به صورت مهرزاد نگاه کرد و به آرومی گفت: خوابید.
    - نه به تو رفته داره خودشو لوس می کنه.
    بهزاد بچه رو بوسید و گذاشت توی تختش. مهرنگار رو هم بوسید و اومد دراز کشید. دستاشو گذاشت زیر سرش و گفت: حسابی خسته شدیما!!
    چشامو بستم و گفتم: آره.
    - این رختخوابه چه خوبه. دست مامانت درد نکنه.
    چشامو باز کردم گردنبندی که بهزاد به گردنم کرده بود رو نگاه کردم و بعد نشستم و گفتم: بهزاد دستت درد نکنه. به خدا من از هر کی توقع کادو داشتم از تو نداشتم.
    بهزاد روی شونش به سمت من چرخید و گفت: عزیزِ من.
    - خیلی قشنگه.
    - نه به قشنگیه این دو تا فرشته کوچولویی که تو برام به دنیا آوردی.
    بهزاد رو بغل کردم و صورتش رو بوسیدم. با لبخند نگاهم می کرد. چراغ اتاق رو خاموش کردم و دراز کشیدم.بهزاد پیشونیم رو بوسید و گفت: بچه ها رو آوردیم. دیگه امشب راحت بخواب.
    سرم رو روی سینه بهزاد گذاشتم. گم گم چشام سنگین شد و خوابم برد. صدای گریه بچه ها بیدارم کرد. حس می کردم تازه خوابیدم. کمی گیج و ویج به اطراف نگاه کردم. از جام بلند شدم. چراغ خواب رو روشن کردم. مهرزاد بود. بغلش کردم و به رختخواب برگشتم. کنار خودم درازش کردم. چشام به زور باز می شد. مهزراد همون طور که شیرش رو می خورد خوابیده بود.
    نگاهی به بهزاد کردم که داشت به من و مهرزاد نگاه می کرد. لبخندی زدم.
    - گفتم امشب راحت می خوابی. ولی مثل اینکه این پسر شیطون می خواد مامانشو اذیت کنه.
    - همین چیزاشو دوست داشتیم که بچه آوردیم دیگه. تو بخواب عزیزم. شیرشو بخوره منم می خوابم.
    - الاناس که صدای اون یکی هم در بیاد. بهتر اینه که بیدار باشم.
    شیر مهرزاد رو دادم. می خواستم بغلش کنم که بهزاد. ازم گرفتش و گذاشت تو تختش. نگاهی به مهرنگار کرد و گفت: کارمون در اومد.
    دلم ریخت هول شدم و ب نگرانی گفتم: چی شده؟
    بهزاد مهرنگار رو بغل کرد و همین طور که به سمت من می اومد قربون صدقش می رفت. گذاشتش کنارم. مهرنگار بیدار بود و بدون اینکه گریه کنه فقط نگاه می کرد.
    - جونم مامان، شما کی بیدار شدی؟
    همون طور که بهش شیر می دادم گفتم: چی رو گفتی کارمون در اومد؟
    - مهرنگارو، که بیدار میشه گریه هم نمی کنه. دیگه خودت باید تشخیص بدی بیدار بشی سیرش کنی وگرنه این جیکشم در نمیاد.
    - خب مهرزاد که بیدار میشه به مهرنگار هم شیر میدم. حالا یه بار بیدار شده و گریه نکرده. بعد از ظهری ندیدی چه کارا می کرد.
    بغلش کردم و گذاشتمش تو تختش. چراغ خواب رو خاموش کردم و دراز کشیدم. اینقدر خسته بودم که تا چشام رو بستم خوابم برد. نزدیکای صبح دوباره صدای گریه بلند شد. سریع به سمت تخت مهرزاد رفتم تا بهزاد بیدار نشه. ولی مهرزاد خواب بود. به سمت مهرنگار رفتم بغلش کردم و کنار تخت نشستم شیرشو دادم. خوابش که برد گذاشتمش تو تخت و برگشتم توی رختخواب. بهزاد دستم رو گرفت. نگاهی بهش کردم و گفتم: بازم بیدار شدی؟ ببخشید.
    - چرا ببخشم عزیزم؟ مگه تو سر و صدا کردی؟
    سرمو روی بازو بهزاد گذاشتم چشام باز بود منتظر گریه مهرزاد بودم. بهزاد موهام رو بوسید و گفت: مهرنگار رو هم نگاه می کردی ببینی باز بیدار نشده باشه همین طوری منتظر بمونه.
    - مهرنگار بود گریه می کرد.
    - اِ، چه صداهای شبیهی هم دارن. مهرزاد رو یه نگاهی می کردی. شاید شیفت بندی کردن خسته نشن. یه شیفت این گریه می کنه یه شیفت اون یکی.
    - نگاش کردم خواب بود. می خوای تو برو اون اتاق نزدیک صبحه حداقل یه چند ساعتی بخوابی.
    - نه عزیزم. تو بخواب. مهرزاد بیدار شد بهش شیر خشک میدم.
    - نه خودم شیرش میدم. مثل اینکه حالا حالاها سیره. بخوابیم. بیدار شه بیدارمون می کنه دیگه
    چشام رو بستم و خوابیدم نمی دونم چقدر گذشته بود که دوباره صدای گریه بیدارم کرد. این دفعه دیگه مهرزاد بود. داشتم شیرش می دادم که بهزاد گفت: این دفعه گندم بود بیدار شدیم؟
    - سوم.
    - بیشتر بودا نبود؟
    - نه عزیزم. شما بخواب.
    - می خوابم هم خواب گریه بچه می بینم.
    خندم گرفت. بهزاد همون طور که سرش روی بالش بود گفت: نخند نامرد.
    شیر مهرزاد رو دادم. تا ساعت 8 صبح خبری از گریه بچه ها نبود. صبح از هولم بیدار شدم. فکر می کردم ظهر شده و بچه ها گرسنه موندنو بهزاد کنارم نبود. نگاهی به تخت بچه ها کردم خالی بود. با نگرانی از اتاق زدم بیرون. توی هال کسی نبود. صدای غر غر کردنای بچه به گوشم خورد. به سمت اتاق خودمون رفتم. بهزاد داشت پوشک مهرزاد رو عوض می کرد. لبخندی زدم و گفتم: صبح بخیر.
    بهزاد با تعجب نگاهی به من کرد و گفت: صبح بخیر. چرا بیدار شدی؟ می خوابیدی. من مواظب بچه ها هستم.
    نزدیک شدم. گونه بهزاد رو بوسیدم و گفتم: ممنون عزیزم. چرا بچه ها رو آوردی اینجا؟
    مهرزاد که گریه کرد دیگه خوابم نبرد. بچه ها رو آوردم اینجا که اگه گریه کردن اذیت نشی بخوابی.
    - به جاش حسابی تو رو اذیت کردن آره؟
    - نه، پوشک عوض کردن رو هم به هزار مصیبت یاد گرفتم.
    خندیدم و گفتم: دیگه حرفه ای شدی بهزاد.
    - نه بابا، اول یه دور پوشکشو چپه بستم بعد فکر کردم چرا این نافرم ایستاده. خدا خیر این تبلیغات پوشک بچه رو بده یادم اومد چسبکاش از رو بسته میشه من اشتباه از زیر بستم. باز بازش کردم درست بستم. راستی شیر گرم کردم. برو بخور. بچه شیر میدی ضعیف نشی.
    - همون طور که به سمت در اتاق می رفتم گفتم: عاشقتم.
    بهزاد بچه رو گذاشت روی تخت و به دنبال من از اتاق اومد بیرون. دست رو صورتم رو آبی زدم. بهزاد هم دستاش رو شست و با من به آشپزخونه اومد. نگاهی به میز کردم و گفتم: نون سنگک از کجا؟
    - وقتی از 5 صبح بیدار باشی به نون تازه هم میرسی.
    همون طور که صبحونه رو می خوردم. گفتم: از فردا دیگه برو سرکارت. منم کاری چیزی داشتم زنگ میزنم مامان بیاد اینجا.
    - مطمئنی؟
    - آره عزیزم دستت درد نکنه. این مدت کلی اذیتت کردم. تو هم به کارات برس که حداقل خرج پوشک بچه در بیاد.
    - نگارِ نامرد.
    - درسته من مرد نیستم ولی نامردم نیستم دیگه.
    - شوخی می....
    گریه بچه حرف بهزاد رو قطع کرد. داشت بلند می شد که گفتم: بشین صبحونتو بخور. دیگه گشنشون شده. شیرشون میدم یه چند ساعتی می خوابن منم میگیرم می خوابم.
    به بچه ها رسیدم و به اتاق خودشون بردمشون. بهزاد در حالی که خمیازه می کشید به من نزدیک شد و گفت: برو استراحت کن. من یه سر میرم بانک زود بر می گردم. کاری داشتی بهم زنگ بزن.
    - برو عزیزم. مواظب خودت باش.
    - خداحافظ.
    به اتاق بچه ها رفتم و یکی دو ساعتی خوابیدم. زنگ تلفن بیدارم کرد. مامان بود احوال من و بچه ها رو پرسید و مثل همیشه تعارف کرد تا بیاد کمکم. بعد از قطع تلفن دوباره خوابیدم. ظهر بهزاد اومد خونه از دیشب غذا اضافه اومده بود همونا رو گرم کردیم و خوردیم. سر میز بهزاد گفت: یادم بنداز فردا صبح برم دنبال شناسنامه این بچه ها هی می خوام برم فراموش می کنم.
    - میریم عزیزم نگرانش نباش.
    ***
    روزها می گذشت و ما کم کم به مادر و پدر بودن عادت می کردیم. بچه ها هر روز شیطون و شیطون تر می شدن. مامان هم ط هر دو سه روزی یه بار میومد خونم و از منو بچه ها خبر می گرفت.
    نزدیک یه ماه از تولد بچه ها گذشته بود که بهنام هممون رو برای شام به خونش دعوت کرد. وقتی رفتیم اونجا فهمیدیم موضوع چیه. بهنام و خانم مهرانه ریاحی(همکارش) با هم عقد کرده بودن و اون شب یه مهمونی کوچیک گرفته بودن. مهرانه 2 سال از بهنام کوچیکتر بود و از همه مهم تر اینکه با بهارک خیلی صمیمی بود. طوری که بهارک فراموش کرده بود حتی اطراف بهزاد بیاد.
    10 روز بعد از عقد بهنام هم عروسی آوا بود. آوا هرچی بیشتر به زندگی مستقل نزدیک می شد، با ما هم گرم تر برخورد می کرد.
    فردای عروسی آوا بود که رویا بهم زنگ زد. مهرزاد گریه می کرد و بهزاد هم خونه نبود. همون طور که بغلش کرده بودم و سعی می کردم آرومش کنم. تلفن رو برداشتم: الو؟
    - سلام مامان خانوم. خوبی عزیزم؟
    - سلام رویا خانومِ بی معرفت. یه خبر نگیریا!!
    - به خدا شرمندتم. بدجوری درگیر بودم. وای خدا این صدای بچته؟
    - آره این صدای یکیشونه.
    - الهی بگردم. دوران بارداریت که ماشالا اصلا خونه نبودی. احوالتو از مامانت می پرسیدم. بعد هم که پدر بزرگ حسام حالش بد شد و یکسره راه و نیم راه بیمارستان بودیم. یه ماه پیش هم فوت کرد. گرفتار همون بودیم.
    - خدا بیامرزه.
    - ممنون. به کل یادم رفته بود. فکر می کردم ماه های آخرته الان باید خونه مامانت باشی. زنگ زدم اونجا احوالتو از مامانت می پرسم. بهم میگه مگه خونش نیست؟ گفتم نمی دونم زنگ نزدم. گفت نگار از همون روزی که بچه هاش دنیا اومدن خونه خودشه. منم دیگه تابلو نکردم که خبر ندارم. گفتم به خودت زنگ بزنم، یه حالی ازت بپرسم.
    - قربونت بشم. لطف کردی عزیزم.



    حالا منو بهزاد می خواستیم بیایم که هم احوال تو رو بپرسیم و هم بچه ها رو ببینیم. کی بیایم که راحت باشی؟
    - هر وقت دوست داری عزیزم. اصلا امروز عصر بیا. دلم حسابی برات تنگ شده.
    - منم همین طور عزیزم. پس عصر مزاحمتون میشیم.
    - تشریف بیارین خوشحال میشیم.
    - قربانت عزیزم. برو به بچت بِرِس اذیت شد. ببخشید بد موقع هم زنگ زدم.
    - نه رویا جان این چه حرفیه.
    - پس تا عصر کاری نداری؟
    - نه عزیزم.
    - خداحافظ.
    - خداحافظ.
    گوشی رو قطع کردم. خونه رو یکم مرتب کردم و آماده شدم. عصر که بهزاد اومد. بچه ها رو بردم حمام و آمادشون کردم. بهزاد هم میوه و شیرینی آماده کرد. سر شب بود که رویا و حسام اومدن.
    حسام رو به بهزاد گفت: پس بلاخره به آرزوت رسیدی.
    بهزاد- آره دیگه. خیلی مشتاق بودیم. خدا هم دو تا یه جا بهمون داد.
    رویا مهرنگار رو بوسید و دادش بغلم. بعد از تو کیفش یه کادو در آورد و گفت: اینم هدیه تو.
    - این دیگه چیه؟ یعنی کادوی من با بچه هام فرق داره؟
    رویا- بعله که فرق داره. بازش کن غافلگیر میشی.
    توجه بهزاد و حسام هم به منو و کادو جلب شده بود. کادو رو که باز کردم جا خوردم. یه کتاب بود به نام شروع یک داستان تازه. همونی که خودم ترجمش کرده بود. مهرنگار رو به سمت رویا گرفتم و گفتم: یه لحظه مهرنگار رو بگیر.
    کتاب رو ور انداز کردم. اسم مترجم رو نگاه کردم و گفتم: پس اسم تو کو؟
    رویا- همه ترجمه ها رو دوش تو افتاد درست نبود اسم من هم کنار اسم تو باشه. در اصل خودت یه نفری ترجمش کردی. حالا هم چاپ شد با همون تقدیماتی که گفتی.
    - رویا تو همه کاراشو کردی. زحمت پیدا کردن کتاب و چاپ و... همه به عهده تو بود.
    رویا- مهم ترجمش بود هرکس دیگه ای هم می تونست دنبال این کاراش بره. تازه این یه هدیه برای زندگیته. هم واسه خوب شدنت هم برای آشتیت با بهزاد و هم کوچولوهات.
    - خیلی شرمندت شدم.
    بهزاد نگاهی به کتاب کرد و گفت: مبارک باشه. بلاخره حاصل تلاش هات به دستت رسید.
    لبخندی زدم و گفتم: به لطف رویا بعله رسید.
    رویا و حسام چند ساعتی رو بودن و بعد رفتن. بهزاد وسایل رو جمع و جور کرد. منم بچه ها رو به اتاقشون بردم. کتاب رو برداشتم و از اتاق اومدم بیرون. بهزاد روی مبل نشسته بود و مجله می خوند. کنارش نشستم. مجله رو گذاشت روی میز و گفت: حالا بده این کتاب رو ببینم چی بود که تو رو محو خودش کرده بود. راستی جریان این تقدیمات چی بود؟
    - تقدیمات؟ هیچی.
    - ای کَلَک اصلا خودم می خونم. بهزاد کتاب رو ورق زد تا به صفحه تقدیمات رسید و با صدای بلند متن رو خوند: :
    "تقدیم به کسی که داستان زندگیم را از نو برایم نوشت"
    همسرم بهزاد.
    بهزاد با تعجب به من نگاه کرد و بعد در حالی که لبخندی زده بود بغلم کرد و گفت: مرسی که کنارمی نگار.
    صورتش رو بوسیدم. داشتم نگاهش می کردم که صدای گریه بچه بلند شد. خندیدم و بهزاد هم لبخند زد و گفت: نگار من دیگه بعد از یه ماه و اندی فهمیدم این صدای گریه مالِ مهرزاده.
    - خب مشخصه که خوب متوجه نشدی. چون این صدای گریه مهرنگاره.
    به سمت اتاق بچه ها به راه افتادیم. بهزاد گفت: حاضرم باهات شرط ببندم.
    - منم همین طور سرِ چی؟
    - سرِ عوض کردن پوشک بچه به مدت یه ماه.
    - قبوله.
    و زندگی ادامه دارد..



    .
    پایان
     
    Mehdi 3 از این پست تشکر کرده است.
  2. Mehdi 3

    Mehdi 3 مستر نون ^-^

    3,853
    9,773
    4,005
    رمان قشنگی بود مرسی
     
    aysha98 از این پست تشکر کرده است.