1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

رمان دختری به نام سیوا ☜بخش چهاردهم تا هفدهم

شروع موضوع توسط Faryade yas ‏Jul 12, 2016 در انجمن داستان و رمان

  1. من مارال ده ساله از تهران امشب تولد منه و من بی نهایت خوشحالم
    چون همایون برام یه دفتر صدبرگ خوشگل خریده که روش
    گل کشیده دفترش جلدش سفید
    گلش قرمز انقدر نازه که نگو صبح که از خواب پاشدم دیدم روی
    بالشتم یه کاغذ رنگی قشنگه
    فهمیدم کار همایونه چون فقط اون هر سال برام کادو تولد میخره منم برای اون
    میخرم چون هر چی باشه ما دوتا دوقلو هستیم
    بابا ایوب روز تولدم به من پول میده میگه برای هر دوتاتون منم میدم به همایون میگم
    اون زودتر از من از در بهشت امده پس مال اون
    اونم نصفش میکنه یا برای جفتمون خروس قندی یا شیرینی میخوره !
    کادو رو باز کردم با دیدن دفتر از خوشحالی جیغ میزنم
    دوس دارم توش گل بکشم ولی دفتر نقاشی نیست خط داره پس
    توش مینویسم از هر چی دوس دارم
    چون دیدم یواشکی مهتاج توی کاغذ و دفتر چیزی مینویسه و
    میده به من که ببرم برای مهتاب دختر سرهنگ
    بعد که کاغذها رو میبرم برام خروس قندی میخره
    تنها زمانی که
    آبجی مهتاج منو دوس داره راستی
    امشب قراره یه اتفاق فوق العاده بیفته آره امروز شب یلداست
    هم تولد من هم
    شبی که مامان غزاله میخواد یه کوچولو از بهشت بیاره
    ولی همایون اصلا خوشحال نیست
    چون میگه ما باید آخرین بچه ها باشیم اگه این بچه بیاد در بهشت همینجور
    باز میمونه و یه عالمه بچه میاد توی خونمون و مامان غزاله
    همش باید جیغ بزنه و دلش گنده بشه !
    از صبح که گلی خاتون بیدارم کرد و یه لقمه نون پنیر
    به من داد تا الان چیزی نخوردم چون
    هیچکس حواسش به من نیست
    منم از فرصت استفاده میکنم
    موهای بلندم رو با روبان جمع میکنم و
    پیراهن سبزی رو که خیلی دوسش دارم مامان غزاله
    خودش برام دوخته میپوشم شلوارم پام کردم
    مثل پسرها اگه خاتون گلی
    ببینه دوباره دعوام میکنه ولی من دامن دوس ندارم
    آخ چقدر سروصدا میکنن پس کی در بهشت بسته میشه و این بچه میاد
    خاتون گلی گفته برای مامان غزال نماز
    و دعا بخونم تا در بهشت زود باز بشه و این بچه بیاد بیرون چون
    مامان غزاله داره از دیشب جیغ میکشه
    بابا ایوب هم نیست
    آبجی مهتاج هم داره غرغر میکنه
    چون اون دلش میخواست میرفت خونه عزیز جون و
    شب چره و شام یلدا رو میخورد و با
    عموها و عمه ها سرگرم بود ولی خاتون گلی نذاشت
    الهی منم دلم میخواست برم خونه عزیزجون ولی کسی نبود منو همایون رو ببره
    خودش یا تسبیح دستشه یا با یه پیرزن بداخلاق تند تند
    آب جوش و دستمال میبرند توی اتاق نمیدونم میخوان با آب داغ
    جیزش کنن چون اندازه یه حموم آب بردند ؟؟
    صدای جیغ مامان هنوز میاد
    دوس دارم برم موهای خوشگلش رو ناز کنم
    یا بغلش کنم اصلا دلم میخواد برم در بهشت رو ببندم که اون بچه نیاد !
    چرا مامان باید یه بچه دیگه بیاره ها ؟ منو همایون و آبجی مهتاج که هستیم
    تازه عزیز میگه بهتره همون همایون پسرش باشه
    ولی بابا میگه یه پسر راستکی میخواد
    همایون ناراحت شد فکر کرد الکیه ولی من با سوزن خیاطی مامان زدم بهش
    راستکی بود چون دردش اومد
    وقتی هم که به بابا ایوب گفتم همایون پسر راستکیه و با سوزن
    امتحانش کردم چیزی نگفت فقط کلی خندید
    منم این بچه رو دوس ندارم چون مامان به خاطرش داره جیغ میزنه
    ولی اگه دختر باشه دوسش دارم چون آبجی مهتاج
    اصلا منو دوس نداره و با من بازی نمیکنه
    همش لپاش رو سرخ میکنه و با مهتاب دختر سرهنگ میره بیرون
    ولی وقتی بابا ایوب میاد خونه صورتش رو میشوره و
    روش زردچوبه میماله و با چندتا نیشگون از من میگیره و میگه اگه به بابا بگم
    با مهتاب رفته منو همایون رو میده پنبه زن ببره !
    آخه من از پنبه زنی که میاد
    عمارت میترسم چون یه چشمش همیشه بسته است
    اه دستم خسته شد باید
    برم به مطبخ یه سری بزنم چون
    ممکنه از گشنگی بمیرم و مامان غزاله مجبور بشه
    دوباره برای یه مارال دیگه دلش گنده بشه !
    دفترم رو میزارم توی رختخوابها و میرم پایین
    مامان غزاله داره هنوز جیغ میزنه
    خاتون گلی از دیشب یه ریز داره گریه میکنه و بدو بدو دنبال کارهاست
    چشمم میخوره به همایون که اونم بغض کرده
    و لب حوض نشسته
    میرم پیشش و دست میندازم دور گردنش و با
    خوشی میگم نبینم داداش
    پهلونم ناراحت باشه !
    با ناراحتی میگه آبجی مارال من از این بچه بدم میاد !
    من - چرا ؟
    همایون - خاتون گلی میگه بچه بزرگیه نمیتونه از در بهشت بیاد بیرون
    برای همین مامان داره به خاطرش گریه میکنه !
    من - یعنی اگه حالا حالاها نتونه بیاد مامان باید به خاطر این گنده
    گریه کنه ؟
    سرش رو تکون میده و با بغض به حوض نگاه میکنه
    البته حوض که نه یه چهار گوش خالی از آب و ماهی از وقتی
    منو همایون راه رفتن یاد گرفتیم بابا ایوب این حوض رو خالی کرد
    چون یا من می افتادم توش یا همایون
    ولی چند ساله بابا کریم میاد و روز عید حوض رو تمیز میکنه بابا کریم
    باغبون خونه عزیزجونه که بعضی روزها
    مید عمارت تا درختها و گلها رو به قول خودش ناز کنه
    مرد مهربونیه ولی اگه دست به گلها بزنی
    با چوب دنبالت میکنه چندباری همایون ازش کتک خورده !
    به یاد بابا کریم و عید که تا یکی دو ماه دیگه
    شروع میشه یه لبخند روی لبم میشینه
    یکی محکم میزنه پس کله ام جوری که گردنم تیر میکشه
    آخ گردنم با عصبانیت به همایون که با خشم بالای سرم وایستاده و
    نگاهم میکنه میگم دیوونه چته ؟ چرا میزنی ؟
    همایون - چرا میخندی ها یعنی تو هم دوسش داری؟
    با تعجب میگم کی رو دوس دارم ؟
    همایون - این بچه رو که داره مامان رو اذیت میکنه ؟
    با ناراحتی از درد گردنم میگم نخیرم اگه دختر باشه دوسش دارم
    ولی اگه پسر باشه خوب ...
    با نگرانی به همایون نگاه میکنم
    طفلی ناراحت میشه و با بغض میگه یعنی اگه یه پسر راستکی بود
    دیگه منو دوس نداری ؟
    هول میگم نه بخدا تو رو هم دوس دارم تو هم که پسر راستکی هستی
    دیدی سوزنت زدم دردت اومد اصلا اگه این پسر بود با سوزن
    میزنمش تا بترکه !
    همایون با خوشحالی بغلم میکنه و میگه یعنی واقعا این کار رو میکنی ؟
    من - آره به شرطی که دیگه نزنی پس گردن من !
    خم میشه و گردنم رو میبوسه و میگه ببخش آبجی دردت اومد
    من - نه خیلی ببینم تو گشنه ات نیست ؟
    کله اش رو تکون میده و راه می افته سمت مطبخ
    منم سرجام میشینم چون
    میدونم برای هردومون غذا میاره نه من عادت دارم تنهایی چیزی بخورم
    نه همایون !
    اوه چقدر طولش میده حالا خوبه رفته
    یه لقمه غذا بیاره
    چشمم به همایون می افته که داره اشاره میکنه برم پیشش
    از جام بلند میشم
    میدوم سمتش و میگم پس کو غذا ؟
    همایون - بیا این یه لقمه کوکو سبزی مال تو اینم مال من !
    لقمه رو از دستش میگیرم و مثل قحطی زده ها میخورم
    اونم مثل من گشنه است
    لقمه ام که تموم میشه تا میخوام بگم من یکی دیگه میخوام
    صدای جیغ بلندی میاد جوری که از
    ترس خودم رو میندازم بغل همایون اونم مثل من ترسیده
    خاتون گلی با خوشحالی میدوه بیرون از اتاق و میره سمت در عمارت
    در عمارت رو که باز میکنه
    بابا ایوب با سرعت میاد توی خونه میدوه سمت اتاق خیلی خوشحاله
    صدای جیغ مامان قطع شده
    ولی صدای گریه یه بچه میاد به همایون نگاه میکنم رنگش پریده میدونم
    ترسیده که صدای یه پسر راستکی باشه !
    توی بغلم محکم فشارش میدم و میگم همایون داداشی !
    تا مارال هست غصه نخوری ها خودم با سوزن
    سوراخش میکنم میدونم الکیه !
    چیزی نمیگه و از بغلم میاد بیرون و میدوه سمت
    درختها میخوام برم دنبالش که بابا ایوب با صورتی ناراحت از اتاق میاد بیرون
    و اصلا منو نمبینه و از عمارت میزنه بیرون
    پشت سرش خاتون گلی با گریه میدوه دنبالش بابا ایوب رو صدا میزنه
    ولی فایده نداره بابا ایوب رفته بیرون !
    میدوم سمت خاتون گلی و میگم چی شد ؟ مامان غزالم خوبه ؟
    با گوشه روسریش اشکهاش رو پاک میکنه
    و با یه لبخند زروی میگه آره دخترکم مامان غزاله خوبه !
    من - میتونم برم ببینمش ؟ بچه از در بهشت اومد ؟
    خاتون گلی - نه الان باید استراحت کنه آره ناز خانوم بچه اومد یه
    دختر کوچولو که وقتی بزرگ بشه میشه خواهرت !
    نفس راحتی کشیدم و با خوشحالی گفتم پس من برم به همایون بگم !
    خواستم بدوم برم پیش همایون
    که خاتون گلی گفت مهتاج خانوم رفته خونه سرهنگ با همایون برید اونجا
    تا با کالسکه برید خونه عزیزجون شب چره !
    از خوشحالی رفتن خونه عزیزجون مخصوص با کالسکه
    دیگه برای دیدن مامان غزال اصراری نکردم
    بدو بدو رفتم دنبال همایون روی درخت سرو پیداش کردم
    از شاخه اش رفته بود بالا
    من - همایون بدو میخوایم بریم با کالسکه سرهنگ خونه عزیزجون شب چره !
    همایون بغ کرده بود جواب نمیداد
    من - نیا پایین منم با خواهر کوچیکه میرم خونه عزیز !
    محلش ندادم و رفتم سمت خونه
    صدای پریدنش از روی درخت اومد دوید سمتم و با
    خوشحالی بغلم کرد و گفت یعنی پسر نیست ؟
    من - نه الانم بدو تا مهتاج تنهایی نرفته خونه عزیزجون !
    از خوشی رفتن خونه عزیز
    نه علت گریه خاتون گلی رو پرسیدم نه رفتن بابا ایوب رو
    کاش اونشب پیش مامان غزال میموندم تا ...

    کاش اون شب یلدا نه من میرفتم نه همایون عزیز جون با دیدن ما
    از حال و احوال مادرم پرسید وقتی همایون با ذوق گفت مامان غزال
    یه دختر از بهشت آورده
    اخمهاش رفت تو هم و تا وقت شام
    حرفی نزد
    منو و همایون هم توی عالم بچگی داشتیم با بچه های
    عمه بازی میکردیم
    بابا ایوب پسر بزرگ بود و بعد عمو ناصر بود و عمه هاله و عمه هانیه
    همه میگفتن من شبیه عمه هانیه ام موهای مشکی و لخت و لب و دهن کوچیک
    و ابروهای کم پشت ولی خودم میگفتم شبیه مامانم هستم ولی
    کسی به حرف من توجه نمیکرد !
    اونشب زن عمو اینقدر ذوق داشت که نگو
    چون حامله بود و با شنیدن حرف من هی برای عزیزجون چشم و ابرو
    می اومد مهتاج هم که از اولی که رسیده بودیم با زیبا دختر
    عمه هاله رفته بودند توی اتاق و پچ چ میکردند اصلا توی باغ نبود
    همایون هم چون پسری توی جمع نبود
    با من و زهرا و نرجس دخترهای عمه هانیه که
    تقریبا هم سن و سال من و
    همایون بودند بازی میکرد
    عمه هاله زن یه مردی بود که میگفتند توی بازار کار میکنه
    ولی بابا میگفت اصلا توی بازار نیست
    و توی اداره کار میکنه و من که اصلا دوسش نداشتم
    چون هر وقت منو توی عالم بچگی بوس میکرد
    سیبلهاش و ریشش میخورد توی صورتم و چندشم میشد
    شوهر عمع هانیه هم که توی میدون میوه و تره بار
    حجره داشت مرد آرومی بود
    عمو ناصر هم که مثل بابا توی کار فرش بود
    و بچه ای هم نداشت چون زنش تازه حامله شده بود و منم اصلا
    از زن عمو زهره خوشم نمی اومد چون
    همیشه به مامان حسودی میکرد

    اونشب عزیزجون گفت بابا نمیاد دنبالمون و بهتره یه
    چند روزی اونجا بمونیم
    و برای مدرسه مون هم بابا کریم باغبون ما رو میبرد مدرسه
    من و همایون که از خوشحالی جیغ میکشیدیم
    خوشحالی ما باعث شد که بچه های دیگه هم بخوان بمونن
    که عمه اینا نزاشتن و همبازی هامون رو جدا کردند
    مهتاجم که گفت میره خونه عمه هاله شبم با ما نموند و با عمه اینا رفت
    خونه عزیزجون زیر کرسی خوابیدن صفای دیگه ای داشت
    ولی منو همایون که همیشه کنار هم میخوابیدیم اونجا باید از هم جدا
    میشدیم چون عزیزجون اگه میفهمید ما
    هنوز با هم و کنار هم میخوابیم سرمون رو گوش تا گوش
    میبرید و مینداخت جلوی سگش !
    اون چند روز خوشی هم گذشت تا اینکه بابا اومد دنبالمون
    با دیدن منو و همایون
    سعی کرد اخم نکنه ولی فقط منو بوسید و با همایون دست داد
    بابا ایوب هیچوقت همایون رو نمیبوسید جزء شبهای عید
    من چندباری ازش پرسیدم گفت چون همایون مرد بزرگی شده
    نباید مثل دخترها بوسش کرد !
    همایون هم از این حرف بابا کلی ذوق میکرد
    عزیز با بابا صحبت میکرد که صدای فریاد عزیز بلند شد
    منو و همایون توی اتاق دیگه داشتیم
    درسهامون رو مینوشتیم که
    با فریاد عزیز دویدیم توی اتاق !
    عزیز از عصبانیت صورتش قرمز شده بود
    بابا هم سرش رو انداخته بود پایین
    متوجه اینکه ما توی اتاقیم نشدند و عزیز با فریاد گفت پسره
    احمق ! من گفتم کسی بگیر که بتونه پسر
    بیاره برات نه یه قبیله دختر !
    حالا این زنیکه کی هست ؟
    بابا ایوب سر به زیر گفت یکی از بافندگان قالیه
    صیغه اش کردم دوتا پسر داشته که شوهرش ازش گرفته بود
    من فکر کردم این یکی هم پسره
    ولی وقتی صیغه من بود بعد از حاملگیش
    شوهرش اومد دنبالش و بردش منم نتونستم پیداش کنم !
    الانم برگشته میگه بچه دختره میدونم شک کردم ماله منه بعد رفتم تحقیق
    فهمیدم اون روزی که با شوهرش میرفته
    توی راه دزد میزنه بهشون و
    شوهرش میمیره بعد هم اینو به عنوان کلفت میبرند
    دختره که بدنیا میاد میفرسته ده مادرش همونجا که برام قالی
    میبافند اونم بعد از شش سال
    که میمیره دختر رو میفرسته پیش من الانم توی خونه است آهو
    قبولش کرده ! منم حرفی ندارم
    بعد از زایمان آهو و اینکه بچه ها دوقلواند یکی پسر و دختر حجره رو ول کردم
    اومدم توی خونه که گلی گفت پسره مرده دختره هم آخرهای شب !
    الانم اومدم دنبال بچه ها ببرمشون مگه آهو
    دست از گریه و زاری برداره !
    عزیز - گمشو هر غلطی خواستی کردی اینم روش برو یه چند روزی
    این طرفها نیا اون دخترهم مطمئنی مال خودته بزرگش کن
    وای احمق فکر اینکه رفتی از دهاتی
    زن صیغه کردی که با پدرت و من دشمن بودند نفسم بند میاد !
    حرف عزیز که تموم شد با دیدن ما
    داد زد شما تخم جنها از کی اینجایین ها ؟
    من - با تته پته گفتم ببخشید عزیز جون !
    بابا ایوب با اخم گفت زود وسایلت رو جمع کنید میریم خونه !
    منو و همایون با سرعت وسایلمون رو جمع کردیم
    و دست عزیز رو بوسیدیم و با بابا برگشتیم خونه !
    به محض وارد شدن به عمارت
    صدای گریه مامان غزال اومد من که تا گلی در رو باز کرد دویدم
    سمت اتاق مامان غزال و تا در اتاق رو باز کردم
    با دیدنم داد زد ماراللل !
    منم پریدم بغلش و سر و صورتم رو سپردم به بوسه های گرمش
    همایون هم خودش رو رسوند و مامان اونم توی بغلش
    جا داد نمیدونم چقدر توی بغلش بودیم که صدای گریه ای ما رو به خودمون آورد
    دختربچه کوچیکی با لباس خواب کهنه من
    جلوی در اتاق وایستاده بود و گریه میکرد
    مامان رو به من گفت مارال برو خواهرت رو بیار اینجا !
    با تعجب به دختر بچه نگاه کردم میخواستم بگم یعنی بچه ای که از بهشت اومده
    به این بزرگیه که مامان یک روز تموم جیغ میکشید
    همایون - مامان آهو این که خیلی بزرگه !
    مامان با لبخند گفت دوس داشتی کوچولو بود و همش جیغ میزد و بو میداد ؟
    همایون اخمی کرد و گفت نه ولی ...
    نگاهی به دختر کرد و گفت خوشگله ولی از مارال خوشگلتر نیست !
    من مات دختر بودم از جام بلند شدم و رفتم سمتش
    و دستش رو گرفتم و گفتم تو دیشب از در بهشت اومدی ؟
    دخترک با گریه گفت تو منو نمیزنی ؟
    من - نه چون تو خواهر منی !
    رو به مامان گفتم اسمش رو چی گذاشتین ؟
    مامان با اشکی که توی چشمش بود گفت - مه رو !
    الانم برید اتاقتون رو نشون خواهرتون بدین
    تا منم یه کوچولو خستگی در کنم !
    با همایون خواهر بهشتیمون رو بردیم توی اتاقمون
    براش به سختی رختخوابی پهن کردم و گفتم یه کم دراز بکش
    اونم دراز کشید ولی
    طفلی همش گریه میکرد من نازش میکردم
    همایون هم براش قصه میگفت تا اینکه خوابش برد ...
    ده سالم بود ولی اندازه یه بچه
    پنج ساله عقل داشتم یه لحظه هم با خودم نگفتم
    این دختر با دعواها عزیز و بابا ایوب ربط داره ؟
    وقتی دخترک خوابید همایون با خستگی گفت من این چند شب
    جام عوض شده بود
    خوابم نبرد تو اونطرفش بخواب من اینور وقتی پا شد نترسه !
    قبول کردم و کنارش دراز کشیدم
    اینقدر سوال ازش درباره بهشت توی ذهنم بود که
    خسته شدم و خوابم گرفت ....
     
  2. بعد از خواهر بهشتی که اومد مون و همایون با مه رو چه
    آتیشهایی که نسوزندیم خاتون گلی از بس
    از صبح تا شب سروصدا میکردیم شبها که بابا ایوب می اومد
    شکایتمون رو میکرد
    بابا هم چشم غره ای به هر سه تامون میرفت و دیگه پولی بهمون نمیداد
    خاتون گلی هم که می دید ما سه تا صبح بغ کرده
    گوشه حیاط میشینیم میرفت
    خودش برامون شیرینی می پخت تا دلمون غصه دار نباشه
    مه چیز به ظاهر خوب بود
    بابا ایوب هر سه تامون رو دوس داشت مامان غزال
    هر شب برامون قصه میگفت هرچند
    به خاطر اینکه مه رو به اون گندگی رو از در
    بهشت تنها آورده بود
    خسته بود ولی بازم باهامون بازی میکرد و
    موهای منو مه رو رو می بافت هر چند مه رو
    موهاش کوتاه بود ولی
    من برای اینکه غصه دار نشه با روبان های قرمز موهاش
    رو خوشگل میکردم
    همایونم هر چند موهامون رو میکشید ولی وقتی
    می دید منو مه رو توی ازیمون راهش
    نمیدیدم برامون با کاغذ گل درست میکرد
    آخرهای سال و خونه تکونی توی عمارت خاتون گلی
    با زهرا خانوم خدمتکار یگه که فقط آخر سال می اومد از صبح تا شب
    خونه رو می شستند و جارو میکردند
    مامان غزال هم کمکشون میکرد
    یادم اون سال عید آخرهای شب بود آخرین عیدی که ما
    شاد و سرحال بودیم
    یه روز توی حیاط بازی میکردیم که بابا ایوب با عصبانیت اومد توی
    خونه و مامان رو صدا کرد
    من که خیلی ترسیده بودم چون بابا وقتی عصبانی میشد
    به هیچکس رحم نمیکرد
    مامان توی مطبخ داشت با خاتون شیرینی برای عید درست میکرد
    که با صدای بابا دوید اومد بیرون
    با نگرانی علت عصبانیت بابا رو پرسید
    بابا هم با فریاد گفت آماده بشه و یکی از اشرفی های خودش رو
    برداره که میخوان برن دیدن زن عمو چون پسر زاییده
    مامانم با شنیدن این حرف از ناراحتی روی زمین نشست
    و های های گریه کرد
    بابا هم با عصبانیت دستش رو میکشید و میبردیش توی اتاق
    مه رو با دیدن عصبانیت بابا زد زیر گریه
    همایونم بغلش کرده بود تا آروم بشه ولی گریه اش بند نمیشد
    منم دویدم سمت اتاق
    بابا داشت تند تند توی اتاق قدم میزد
    مامانم با گریه لباس میپوشید
    بابا اصلا به مامان نگاه نمیکرد وقتی مامان آماده شد دستش رو
    کشید و برد بیرون
    ظهر خاتون گلی ناهار برامون مرغ ترش درست کرد
    تا از فکر و خیال مامان و گریه هاش بیایم بیرون
    شب مامان تنها برگشت خونه
    منو مه رو پریدیم بغلش اونم سر و صورتمون رو بوس بارون میکرد
    همایونم رو هم محکم بغلش کرد و پیشونیش رو بوسید
    گفت خونه عزیزجون شام خورده بابا هم چند روزی رفته مسافرت
    ما هم باید بچه های خوبی باشیم !
    وقتی خاتون گلی پرسید آقا کجان ؟
    مامان غزال زد زیر گریه و گفت رفته دنبال اشرف !
    تا مامان این حرف رو زد خاتون گلی هم زد زیر گریه ولی مهتاج وقتی
    از خونه سرهنگ برگشت شنید بابا کجا رفته کلی ذوق کرد
    و گیره مویی که خیلی دوسش داشت داد به من !
    اونشب گذشت و مسافرت بابا شد یک ماه درست شب سال تحویل
    خاتون گلی سفره هفت سنین خوشگلی رو توی کاسه های قدیمی فیروزه ای
    چیده بود منو و مه رو لباسهای آبی خوشرنگی تنون کرده بودیم
    مامان غزال برای من و مه رو یه بلوز دامن خوشگل آبی دوخته بود
    موهامون هم با روبانهای خوشگل بافته بود
    برای همایون هم یه پیراهن سفید خوشگل با یه شلوار پارچه ای
    مشکی خوشگل دوخته بود
    سرسفره نشسته بودیم مهتاج هم با بلوز دامنی که مادام
    خیاط مخصوص سرهنگ دوخته بود
    سر سفره نشسته و ذوق زده منتظره بابا بود
    از وقتی یادم بود مهتاج اصلا از خیاطی مامان خوشش نمی اومد
    به مامان هم نمیگفت مامان میگفت آهو خانوم
    هر چی منو و همایون میپرسیدیم چرا اینجوری میگفت
    مامان غزال میگفت اینجوری راحتتره
    هنوز چند دقیقه ای که به سال تحویل مونده بود که در عمارت رو زدند
    خاتون گلی رفت در باز کرد وقتی برگشت با اخم
    گنده ای گفت آقا با مهمونشون اومده !
    مامان رنگش پرید ولی مهتاج با خوشحالی دوید دنبال بابا
    و با بابا برگشت توی خونه
    بابا با یه پسربچه اومده بود که تقریبا از همایون بزرگتر بود
    پیراهن و شلوار نویی پوشیده بود و قیافه اش خشک بود اصلا نمیخندید
    فقط با اخم ما رو نگاه میکرد
    مامان از حجاش بلند شد و رفت پیشش و با خوشحالی بهش سلام کرد
    و گفت میتونی آهو صداش کنه یا مامان آهو
    ولی پسره اصلا نخندید فقط گفت سلام خانوم !
    بابا اومد سمتمون و سه تایمون رو بوسید و دست پسره رو گرفت و کنار خودش نشوند
    مامان هم برگشت سرجاش نشست
    مهتاج از خوشحالی دست توی گردن داداش اخمو کرده بود و میخندید
    منو همایون با تعجب به پسربچه نگاه کردیم
    من با تعجب گفتم بابا ایوب این کیه ؟
    بابا با خندهخ گفت این داداشتونه ستار یه مدت مریض بوده توی
    ده خونه خان جون زندگی میکرده !
    خان جون مادر مامان غزال بود پیرزنی که فقط تعطیلات عید میدیدمش
    و اونم وقتی می اومد خونمون که بابا ایوب نباشه !
    من که اون رو بیشتر از عزیزجون دوس دارم !
    سال که تحویل شد نه به عیدی بابا توجه کردم نه ذوق کردن
    مه رو و خوردن تخم مرغهای رنگی فقط به
    مامان غزال نگاه میکردم که با بغض به بابا نگاه میکرد
    ولی بابا اصلا نگاهش نمیکرد
    همش شیرینی ها رو میزاشت جلوی داداش اخمو و مهتاج
    من - بابا این داداش چرا همش اخم کرده ؟
    بابا با خنده گفت غریبی میکنه دخترم شما باید مثل همایون
    باهاش مهربون باشی !
    به ظاهر گفتم چشم ولی اصلا از این پسربچه اخمو که شبیه ماست بود و
    دماغ گنده داشت و لبهای کلفت خوشم نیومد !

    دفتر رو بستم با یاد اون روزها تمام خاطراتی که
    توی ذهنم دفنش کرده بودم
    زنده شد اومدن داداش اخمو جدید کسی که در ظاهر
    با منو مارال و مه رو خوب بود ولی وقتی بابا نبود یا خاتون گلی حواسش
    به ما نبود اذیتمون میکرد مهتاج هم همش طرفداریش رو میکرد
    به مهتاج میگفت آبجی ولی مارال و مه رو رو فقط اسمامون رو صدا میزد
    منم رو هم که اصلا محل نمیزاشت
    الانم بعد از این همه سال جزء سلام علیک و حرفهای معمولی کاری باهم نداریم
    دفتر رو گذاشتم توی میز عسلی کنار مبل بدنم از بس
    روی مبل نشسته بودم
    خشک شده بود با دیدن ساعت تعجب کردم یعنی ساعت نزدیک
    هفته صبحه من از دیشب یه کله داشتم میخوندم ؟
    اینجوری که از گشنگی و تشنگی هلاک میشم از جام بلند شدم
    و رفتم توی آشپزخونه از توی یخچال یه تیکه نون برداشتم خشک شده بود
    ولی مهم نیست حس آشپزی نداشتم
    ولی باید یه چیزی میخوردم یه بسته گوشت برداشتم و توی ماهیچه با روغن
    برای خودم سرخ کردم و چون نونها خشک بود
    خالی خالی خوردم تازه بعد از خوردن غذا فهمیدم چقدر گرسنه ام بوده
    ظرفهای شامم رو هم جمع کردم هرچند جوزف گفته بود صبحها
    خانومی میاد برای تمیزکاری ولی
    دوس نداشتم شلخته باشم نمازم رو هم باید میخوندم
    هر چند این مدت غافل شده بودم ولی
    الان شدید احتیاج به درد و دل کردن داشتم وضو گرفتم و دو رکعت
    نماز خوندم نه میشد گفت نماز صبح نه ظهر و عصر فقط برای آرامش فکرم
    خوندم و با خودم قرار گذاشتم برای وقتهای نماز
    ساعت کوک کنم !
    بعد از نمازم تا میتونستم به خاطر این عشق حرام استغفار کردم
    و برگشتم سراغ دفتر
    از صفحه ای که تموم کردم شروع کردم به خوندم چیز خاصی نبود
    اکثرش بحثها و دعواهای
    منو و مارال با ستار و مهتاج بود
    دوس داشتم ببینم درباره عروسیش هم چیزی نوشته یا نه !
    تند تند ورق زدم آره نوشته بود
    از شب عروسی زیبا دختر عمه هاله شروع کرده بود
    کسی که شوهرش باعث آشنایی خانواده ما با
    فرامرز شد وای چه شبی بود مارال چهارده سالش بود
    اوج زیبای و طرافت مه رو ده ساله بود شر و شیطون منم مثلا مرد خونه
    البته بین خودم و مارال و مه رو چون وقتی ستار خونه بود
    به همه زور میگفت حتی به خاتون گلی
    اونشب مارال یه پیراهن شیری رنگ بلند پوشیده بود و موهاشم
    خاتون گلی براش ریز ریز بافته بود
    دوس داشتم تا صبح فقط نگاش کنم ولی با اومدن بابا ایوب
    مجبور شدیم بریم
    اونشب از حرفهای عزیز فهمیدم اشرف کیه ؟ زن اول بابا که
    مهتاج و ستار رو بدنیا آورده بود
    اونشب خیلی چیزها فهمیدم یکیش اینکه کاش مارال رو با خودمون
    نمیبردیم کاش ...

    امشب دلشوره عجیبی دارم قراره بریم عروسی ولی من دوس
    ندارم چون مامان غزال حالش خوب نیست
    بابا ایوب هم گفت خاتون گلی میتونه مواظبش باشه
    ما بریم عروسی من که حتی تصور شادی بدون مامان غزال برام سخته
    با قلدری گفتم اگه مامان نیاد منو همایون و مه رو هم نمیایم !
    بابا عصبانی شد
    تا میخواست حرفی بزنه مامان خودش رفت سریع آماده شد
    طول راه توی کالسکه ای که بابا کرایه کرده بود
    مهتاج غرغر میکرد و از اینکه خسته شده یا آرایشش خراب شده
    حرف میزدم و دوس داشت مثل شاهزاده خانوم ها با
    ماشین فرهنگی بیاد که بابا ایوب
    برای اولین بار سرش داد زد اونم تا خود جشن خفه شد
    ستار مثلا دستهای گنده و زخمتش رو دور گردنش
    انداخته بود که دلداریش بده
    ولی مهتاج با حرص دستش رو پس زد
    وقتی با باغ خانواده داماد رسیدیم
    بابا اخمهاش رفت توی هم چون مثل اینکه غروسی قاطی بود
    چون زن و مرد باهم وارد باغ میشدند
    اکثرشون هم لباسهای فرنگی داشتند !
    من که از تعجب خشکم زد چون
    تا الان هیچی عروسی که مرد و زن توش باهم باشن
    ندیده بودم دوس داشتم برم تو
    و ببینم پشت این دیوارهای بلند و درختهای کهنسال
    چه جور مجلسی برپاست !
    مامان که اصلا دوس نداشت پیاده بشه
    بابا هم پشیمون بود ولی نمیتونست شرکت نکنه هر چی بود دایی
    بزرگ عروس بود
    در آخر هم بابا با کلی ناسزا به خواهر و شوهر خواهرش
    از کالسکه پیاده شد
    در باغ مردی با لباسهای قشنگی وایستاده بود و
    مهمون ها رو خوش آمد میکرد
    مهتاج فکر کرد از خانواده داماده برای همین
    کلی سلام و احوالپرسی گرم کرد
    بابا هم هی بهش چشم غره میرفت
    وقتی وارد باغ شدم دهنم از اون همه زیبایی
    باز مونده بود
    دورتا دور باغ پر از درختمای میوه بود یه حوض بزرگ هم
    وسط باغ بود تمام باغ پر از گل و میزهای
    خوشگل بود که زن و مرد دورش نشسته بود
    بابا - سر یه میز کنار خودم میشینید از جاتونم تکون نمیخوریم
    تا من برم ببینم این خواهر و شوهر
    خواهر بی غیرتم کجا مشغولن !
    رو به مهتاج که با لبخند گل گشادی داشت همه
    جا رو دید میزد گفت های دختر چشم سفید اول اون چادر وامونده رو بکش
    رو صورتت بعد بفهمم سبک بازی در آوردی
    همینجا چالت میکنم !
    مهتاج - وا آقاجون من میخوام برم توی ساختمون
    آخه عروس اونجاست همه زنها هم اونجا
    جمع هستند !
    بابا - آهو پاشید با دخترها برید تو
    ستار و همایونم با من توی حیاط می مونن !
    مامان و مه رو رفتند همایون دستم رو گرفت و با مهربونی
    گفت مواظب خودت باش خیلی
    شیطونی نکنی ها خوب ؟
    بهترین لبخندم رو که فقط مخصوص همایون بود زدم و
    دنبال مامان اینا رفتم تو
    داخل خونه قشنگتر از بیرون بود
    اکثر زنها داخل بدون چادر بودند عمه هانیه با دیدنمون
    اومد سمتمون و با مهربونی اول مامان
    رو بوسید بعد منو و مه رو با مهتاج هم دست داد
    ولی نبوسیدش
    عمه هانیه اصلا از مهتاج خوشش نمی اومد
    همیشه میگفت دختر سنگین یعنی مارال !
    منم ذوق میکردم ولی مهتاج نه
    هرچند چیزی نمیگفت ولی تلافی میکرد بد جور !
    مامان غزال اشاره کرد چادرمون رو برداریم
    وای با دین لباس مهتاج من خجالت کشیدم یه
    بلوز آتستین کوتاه با یه دامن کوتاه حالا
    فهمیدم چرا دوس نداشت
    بابا و مامان غزال لباس و موهاش رو ببینن !
    موهاش رو مثل زنهای سن بالا آرایش
    کرده بود
    فامیلهای ما که بدجور نگاش میکردند
    و هی به مامان غزال بیچاره
    چشم غره میرفتند
    با عمه رفتیم سمت عزیزجون مثل همیشه
    هر چی طلا بوده از زمان عروسیش
    و زایمان و .... انداخته دست و گردنش
    ولی چیزی که من بیشتر دوسش داشتم یه
    سرویس ستاره داوود بود
    که قولش رو شب عروسی به من داده بود
    گفته بود سرعقد میخوام بدم به مارال !
    آی مهتاج همون وقت میخواست خفه ام کنه ولی نتونست
    چون عزیز گفت یاقوت سرخ رو میده به مهتاج چون
    دختر بزرگ خانواده است !
    عزیز جون - خوبی مارال !
    سریع خم شدم و دستش رو بوسیدم
    عزیز - زنده باشی عزیزم
    روز به روز خانومتر میشی !
    راستی همایون کجاست ؟
    من - پیش مردهاست عزیزجون !
    عزیز با لحن بدی گفت مریض نشدی ؟
    با تعجب گفتم نه عزیز جون حالم خوبه !
    عزیز رو به مامان غزال گفت آهو مارال مریض شده ؟
    مامان - نه خانم جون هنوز زوده !
    عزیز - فردا بیارش پیش من ببرمش پیش بلقس خانم
    تا دوا بده زودتر مریض بشه !
    با تعجب به عزیز نگاه میکردم چرا اصرار داره منو مریض کنه ؟
    عزیز - با مه رو برو عروس رو ببین البته عروس
    که نه یه زن فرنگی از بس سرخ و سفیدش کردند
    هاله هم داماد پیدا کرده خانواده تازه به دوران رسید و فرنگ رفته !
    مامان - داماد چیکارست ؟
    عزیز - میگن توی دربار حسابرسه !
    مهتاج با چشمهای گرد شده گفت یعنی با شاه و
    خانواده شاه در ارتباطه ؟
    عزیز - آره مگه نمی بینی همشون انگار از دماغ فیل افتادند
    تازه اگه دخالت من نبود زهرمارم میخواستند
    توی عروسی باشه !
    مامان غزال زد توی صورتش و گفت خاک به سرم
    یعنی اگه شما دخالت نمیکردید هاله خانوم راضی میشد ؟
    عزیز - تو چه ساده ای عروس
    اگه راضی نبود که دختر 20 ساله اش رو نمیداد به مرد چهل ساله !