1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

رمان دختری به نام سیوا ☜بخش هفتم تا نهم

شروع موضوع توسط Faryade yas ‏Jul 12, 2016 در انجمن داستان و رمان

  1. مهری - خانوم ولی این کار امکان نداره !
    من - پرتو به جای اینکه وایسی و با من بحث کنی
    الان رفته بودی و برگشته بودی اینجا نه اینکه بالای سر من رژه بری !
    مهری - ولی من که هیچ سر رشته ای توی این کار ندارم !
    با حرص میگم ببین تو فقط میری توی بازار
    طالا فروشها همون آدرسی که برام
    پیدا کردی میگی میخوای یه
    پولی رو بدی تا باهاش کار کنی ببین گلی خیلی گیج میزنه
    یه روز نشده یک میلیارد رو از چنگش درمیارن !
    با شنیدن رقم روی مبل بی حال افتاد
    مهری - وای خانوم شما مبلغ رو نگفتی اگه این سرمایه از دست بره چی ؟
    من - بابا تو چجوری تو وکیل شدی ها ؟
    به اسم تو و با نظارت من نه کار خلاف قانونی میخوام انجام بدم نه
    اون سرمایه کوفتی از بین میره !
    مهری - حرف زدن با شما فایده نداره من رفتم کاری
    سفارشی ندارین ؟
    من - نه بعد اینکه کارت تموم شد به حشمت بگو اون پاکتی که
    دستش دادم بده بهت !
    مهری - ممنون امروز نمیرم مهمون دارم میشه فردا برم ؟
    من - آره فردا صبح اول وقت میری
    پرتو خداحافظی میکنه و میره حشمت هم با اشاره من
    پاکت حقوقش این ماهش رو جلو جلو میده
    اه چقدر این زن گیج میزنه ولی خوبه کارش رو بلده و اصلا کنجکاوی نمیکنه
    الان دو روزه که کار چیدمان خونه
    تموم شده یک تابلو بی نقص از عمارت آجری بیست سال پیش
    تخت دونفره فوق العاده
    در اومده بود خوبه شاید دفعه اول نرن توی اتاق ولی
    حتما سری بعد میرن خوب حالا میمونه
    تابلو آهو که مامان کشیده شاید شک برانگیز باشه ولی نه ...
    در گیرو دار این بودم که تابلو رو نصب کنم یا نه که
    حشمت صدام زد خانوم تلفن
    رفتم سمتش و اشاره کردم کیه ؟
    اونم گفت نمیدونم خودش رو معرفی نکرد !
    با تعجب گوشی رو گرفتم و گفتم بعله ؟
    مرد جوونی گفت سلام خانوم آریانمهر ؟
    من - سلام بعله شما ؟
    مرد - توکلی هستم علی توکلی شناختین ؟
    با خودم گفتم اه تو دیگه با من چیکار داری
    من - بعله حال شما ؟
    علی - ممنون مزاحم شدم بگم پدر میخواستن درباره
    فرش قالیچه ها باهاتون صحبت کنند !
    وای خدای من یعنی میخواد بفروشتشون
    با خوشحالی گفتم واقعا قبول کردند ؟
    علی - بعله امروز فرصت دارید تشریف بیارید حجره ؟
    من - بعله خودم رو تا یک ساعت دیگه میرسونم
    علی - خوب پس تا اون موقع خداحافظ
    گوشی رو گذاشتم و
    با خوشحالی داد زدم حشمت برو
    ماشین رو آتیش کن که رفتیم یکی از
    ارثیه هامون رو پس بگیرم از خوشحالی نمیدونستم چی بپوشم !
    مانتو شلوار خاکی رنگی رو پوشیدم
    با شال سفید رنگ حوصله کیف برداشتن نداشتم
    کتونی های سفیدم رو پوشیدم و
    بدون آرایش کردن زدم بیرون موبایلم رو نمیدونستم کجا گذاشته بودم
    حشمت - خانوم بریم آماده اید ؟
    من - آره بریم
    حشمت - شرمنده خانوم ولی لنزهاتون رو نزاشتین ؟
    من - استرس دارم نمیخواد برو همینجور خوبه
    حشمت - چشم بفرمایید خانوم
    توی ماشین از بس استرس داشتم چند باری سینه ام درد گرفت
    ولی اهمیت ندادم
    با صدای حشمت از درد سینه ام رو فراموش کردم
    از ماشین پیاده شدم
    رفتم سمت بازار با هر قدم که میرفتم
    انگار توی کوره بودم بدنم داغ شده بود آخ دوس داشتم
    این شال مسخره رو در بیارم ولی نمیشد
    به مغازه که رسیدم
    نفسم رو دادم بیرون و رفتم داخل
    علی با چند نفری داشت صحبت میکرد هنوز متوجه من نشده بود
    بعله دایی جان هم که تشریف آوردند
    باباش با اخم وحشتناکی روی صندلی نشسته بود
    و کلی کاغذ جلوش بود
    رفتم سمتش و آروم گفتم سلام !
    همینجور که سرش پایین بود گفت عیلک سلام بفرمایید !
    من - آریانمهر هستم
    سرش رو بالا گرفت موهاش جوگندمی بود ابروهای پر و پهنی داشت
    چشمای مشکی تیز و اخمی که روی
    صورتش بود
    بینی عقابی نسبتا بزرگی داشت فک محکم گوشه لبش یه
    جای زخم بود مثل یه دونه جوش که کنده باشن
    همون جای آبله که همزمان با مامان گرفته بودند و مامان
    براش کنده بود
    دایی - تموم شد ؟
    ابروی بالا انداختم و گفتم چی ؟
    دایی - ارزیابی بنده خانوم ؟
    من - منتظر بودم حداقل یه تعارف بزنید برای نشستن ولی شما
    فقط زل زده بودین به بنده !
    دایی - بفرمایید
    نشستم و منتظر نگاش کردم
    میدونستم از اینکه کسی زل بزنه توی صورتش چه زن یا مرد
    کلافه میشه
    دایی - خوب بنده در خدمتم امرتون ؟
    من - پسر شما تماس گرفتن گفتن برای فروش اون قالیچه ها راضی شدین !
    اخماش بیشتر رفت توی هم و گفت اونا فروشی نیست
    من - ولی خود پسر شما تماس گرفتن که ..
    حرفم رو قطع کرد و گفت بعله خودم بهش گفتم
    میخواستم اول علت این همه اصرار و قیمت بالایی که گفتین بدونم
    من - این طرح رو من توی نمایشگاه مونیخ توی آلمان دیده بودم
    وکلی طرفدارش شدم که متاسفانه اونجا
    هم نشد خریداری کنم !
    دایی - اونجا هم من مخالف بودم که به نمایش بزارنش
    ولی این علی پسرم رو میگم کلی اصرار کرد
    الانم برام دردسر شده
    بابا نمیخوام بفروشم هر کس و ناکسی از راه میرسه میخواد اونا رو بخره خوبه والا !
    مردک مزخرف منو از اون سر شهر کشونده اینجا فقط دلیل
    بپرسه که چرا میخوامش احمق هنوز هم همون
    احمق به تمام معنا هستی !
    ازجام بلند میشم و با عصبانیت میگم وقت منو گرفتین آقا یا من
    مسخره شما هستم گفتین فروشی نیست منم
    قبول کردم بعد از دو هفته پسر شما منو از اون ور
    سر میکشه اینور شهر که فروشیه ولی شما میپرسید چرا میخوام
    بخرمش ؟
    با تعجب به من نگاه میکرد و گفت آرومتر خانوم این رفتاریه !
    من - واقعا متاسفم حقا که هنوز همون
    کوته فکری که قبلا بودی !
    منتظر عکس العملش نشدم و از مغازه زدم بیرون
    یکی دنبالم می اومد و تند تند صدام میزد
    خانوم آریانمهر سیوا خانوم ...
    صدای علی بود ولی محلش نزاشتم
    از بازار زدم بیرون حشمت اونطرف خیابون
    تکیه داده بود به ماشین از اینور خیابون داد زدم
    حشمتتتتتتت !
    با دیدن من و عصبانیتم سریع اومد سمتم
    علی کنارم وایستاده بود و مات داشت نگام میکرد
    حتما گوشش از داد من کر شده بود
    علی - شما چرا اینجوری شدین پدر من یکم اخلاقش تنده ولی ...
    بدون اینکه نگاش کنم گفتم چی میخوای ؟
    علی - هیچی بخدا ولی حالتون اصلا خوب نیست
    من - میدونم و توام بهتره دور و بره من نباشی چون ...
    حشمت با هول گفت خانوم بیاین بریم داخل ماشین
    حالتون بد خرابه !
    من - میریم یه جای دور
    علی هنوز مات من بود
    برگشتم سمتش و گفتم چیه ؟
    من منی کرد و گفت میشه منم باهاتون بیام آخه خیلی نگران حالتونم !
    که میخوای بیای اشکال نداره کاری میکنم که از اومدنت پشیمون بشی
    من - بیا اشکال نداره
    حشمت - ولی خانوم شما ...
    من - اشکال نداره منو ببر جایی تا راحت بشم
    علی ساکت دنبالمون اومد
    رفتیم سمت ماشین و راه افتادیم من جلو نشسته بودم و علی
    عقب چندباری طول مسیر
    حالم رو پرسید منم فقط میگفتم تا چند دقیقه دیگه خوب میشم
    به خونه که رسیدیم
    حشمت ماشین رو پایین خونه پارک کرد
    علی رو تعارف زد اومد تو
    سمت ساختمون اصلی نرفتم و رو به حشمت گفتم برو کیسه
    و دستکش های منو بیار
    علی هم فقط نگران منو نگاه میکرد
    تا حشمت برگرده علی گفت خانوم آریانمهر من شرمنده
    پدر اول قبول کرد من تماس گرفتم
    بعد نمیدونم چی شد که گفت ناراضیه منم دوباره تماس گرفتم
    ولی متاسفانه کسی جواب نداد موبایلتون رو هم که نداشتم شرمنده
    عصبی گفتم مهم نیست الان مسکنم میاد
    تا اومد بگه چجوری ؟
    حشمت با کیسه بوکس و دستکشها اومد سمتم و
    علی هم با تعجب داشت نگاه میکرد
    یه درخت سرو وسط حیاط بود که یه شاخه خمیده داشت محکم بود و
    ارتفاش از زمین مناسب بود
    حشمت کیسه رو وصل کرد و دستکشها رو داد دستم
    شال رو روی سرم محکم کردم و دستکش ها رو پوشیدم و به علی که
    با چشمهای گرد داشت نگام میکرد گفتم برو عقب نخوره بهت !
    ولی از جاش تکون نخورد
    چشمام رو بستم و محکم اولین مشت رو زدم
    جوری که کیسه رفت بالا و برگشت
    صدای آخ علی اومد کیسه خودره بود توی صورتش حتما
    فکر نمیکرده اینقدر ضرب دستم محکم باشه
    حمشت - خانوم افتاد
    با فریاد گفتم مهم نیست بکشش اینور
    حرفهاش توی گوشم زنگ میزد و باعث میشد مشتام محکم تر بشه
    حشمت علی رو بلند کرده بود چیزیش نبود فقط
    یه کم گیج میزد
    اینقدر مشت زدم که کیسه بوکس از شاخه کنده شد و شاخه هم شکست
    حرصم عصبانیتم تموم شد رو به علی که
    مات داشت نگاهم میکرد گفتم شما چیزی نشدی ؟
    سرش رو تکون داد وگفت نه شما همیشه اینجوری عصبی میشی ؟
    من - آره این یکی از راههای تخلیه عصبانیتم هست
    علی - آهان میشه من برم ؟
    ترسیده بود اینو از رنگش و حالت چشماش فهمیدم
    من - ممنون که همراهیم کردین خداحافظ
    حشمت راهنماییتون میکنه
    گیجتر این حرفها بود حشمت بردش بیرون
    منم برگشتم توی خونه
    گلی رو صدا زدم خبری نبود ازش
    باید زنگ بزنم به خاتون گلی که حداقل یکی از قالیچه ها رو
    برام تا پنج شنبه آماده کنه
    تلفنم که تموم شد دوباره درد سینه ام شروع شد
    حشمت که نبود گلی هم معلوم نبود کدوم گوری رفته
    از درد نفسم بند اومد
    روی مبل افتادم میدونستم عصبانیتم و مشت زدنم
    خسته ام کرده
    با صدای خشدار با آخرین توان داد زدم حشمتتت !
    و از حال رفتم
    نمیدونم احساس سبکی میکردم انگار کسی بغلم کرد
    چشمام رو نمیتونم باز کنم
    الان میدونم روی یه تختم اما کدوم اتاق نمیدونم و یا کی منو آورده
    ولی با بی حالی میگم حشش ممم تتت
    صدایی گفت آروم باش تکون نخوری سرم به دستته
    صدا آشنا بود ولی من بی حال بودم
    من - شما ؟
    صدا گفت - علی گفت عجیب غریب و سرتقی باورم نشد
    ولی الان که حال و روزت رو میبینی باورم میشه که با این
    حالت و اون دردی رو که تحمل کردی
    دنبال اینی که بدونی من کیه ام نترس دکترم !
    آهان پس همایون خان تشریف آوردند
    من - ممنون از لطفتون جناب همایون فتاح توکلی اصل
    زد زیر خنده و گفت خواهش میکنم وظیفمه
    من - حالم خوبه ؟
    همایون - آره بعد از یکساعت بوکس تمرین کردند و جواب پس دادن به
    خان داداش بزرگم فکر کنم حالت خوب باشه
    من - قرصی هم برام تجویز کردین ؟
    همایون - نه سرمت هم دیگه آخرشه
    من - میخواین بگین برادرتون زنگ زده معذرتخواهی ؟
    همایون - نه این یه رویا بیشتر نیست
    من - خوب پس حال همه خوبه منم وضعم ثابته ؟
    همایون - بعله خانوم
    من - تشکر دوباره از لطفتون راه خروج رو که بلدین میخوام
    استراحت کنم
    راستی مهمونی آخر هفته رو فراموش نکنید دکتر !
    صدای ازش نیومد فکر نمیکرد رک
    بیرونش کنم
    صدای نفس نفس زدناش می اومد با لحن آرومی گفت استراحت کن خداحافظ
    من - خداحافظ
    صدای در نشون میداد رفته بیرون خوب سیوا خانوم اینم از دایی
    کوچیکه بریم سراغ مهمونی گور بابای اون مردک احمق
    ولی با دیدن قیافه علی وقتی من مشت میزدم
    خنده ام گرفت پسره
    از ترس خودش رو خیس نکرده باشه خوبه !
    اون روز گلی بعد اینکه از خرید برگشته بود منو بیهوش پیدا میکنه و زنگ
    میزنه عمارت که خود دکتر گوشی رو برمیداره اونم میاد
    انجام وظیفه گلی میگفت علی هم اومده بوده
    و با دیدن من گفته یعنی زنده است ؟
    امروز دوشنبه است تا پنج شنبه وقتی نمونده
    باید برم دنبال کارها ولی حشمت با
    قلدری نمیزاره و میگه فقط تلفنی بهش دستور بدم اون میره دنبال خریدها
    تلفن به دست مشغول دستور دادن بودم
    من - حشمت بگو میخوام کوفته تبریزی و خورشت آلو حتما باشه
    راستی برای دسر هم بگو از اون ژله ای میوه ایشون بدن
    همه پول رو یکجا نده نصف الان نصف بعد از
    تحویل غذا اونم گلفروشی هم میری و گل مریم سفارش میدی
    تعدادش هم 100تا باشه !
    هر پنج دقیقه یکبار یادم می افته چی باید سفارش بدم
    و زنگ میزدم به حشمت برای لباس هم
    میخواستم یکی از لباسهای قدیمی
    مادرم رو بپوشم آرایشم که نداشتم اه کی بشه برم و از
    دست این شال مسخره
    راحت بشم موهام پوسید توی این پارچه مسخره
    به ظاهر همه چیز آروم بود برای اینکه جای حرفی نباشه
    همسایه اونطرفی رو هم دعوت کردم
    توی کوچه بن بست شش تا خونه بیشتر نبود دوتاش که خالی بود
    یکی عمارت آجری یکی هم زن مرد جوونی که تازه عروس و داماد بودند
    و زنه با دیدن شوهرش که مات من بود گفت نمیتونن بیان
    و تشکر اخم آلودی کرد
    به جهنم مردک هیز همسایه دیگه هم پیرمرد و پیرزنی
    تنها بودند که نمیخواستن بیان
    ولی تا گفتم خانواده توکلی هم دعوتن سریع قبول کردند
    شب قبل مهمونی از استرس رو به موت بودم
    ولی باید خونسردی خودم رو حفظ میکردم
    خاتون گلی نزدیکهای ظهر روز پنج شنبه بود که قالیچه رو فرستاد
    حشمت هم کوبوندش به دیوار خوب حاجی حرص
    باید بخوری در حد مرگ
    سریع دوش سبکی میگیرم و میام بیرون ساعت نزدیک
    یک بعداز ظهره موهلم رو سریع با سشوار خشک میکنم و بالای سرم
    جمعشون میکنم
    لباسم یه پیراهن آستین شمشیری آبی رنگه که تا مچ پام
    رو گرفته کمرش تنگه اما جالبیه لباس به کمربندی بود که بهش وصل بود
    یه زنجیر باریک که حلقه های زیادی بهش وصل بود
    پوشیدمش اندازه تنم بود
    صندلهای آبیم رو هم پوشیدم لنزهام رو نزاشتم
    چون میخواسم چشمهای خودم باشه
    آماده شدنم یه دوساعتی طول کشید
    از طرف رستورانی که شام رو سفارش داده بودم
    چندنفری برای کمک اومده بودند
    گلی و حشمت هم آماده بوند همون لباسهای اون مهمونی رو پوشیده بودند
    راس ساعت 8 زنگ در رو زدند
    من - حشمت آیفون رو بزن
    میدونستم که آهو خانوم هم میاد
    صدای تعارف کردن حشمت و گلی می اومد اول مه رو وارد شد
    یه سبد گل رز دستش بود
    منم از پله ها شروع کردم به پایین اومدند
    اول با دیدنم لبخند میزد ولی بعد
    رنگش پرید
    همایون بعد همینجور که زیر بغلهای آهو خانوم رو گرفته بود
    داشت می اومد داخل مردک هم پشت سرشون اومد تو
    به پایین پله ها رسیدم
    مه رو مات من بود با لبخند خاصی گفتم سلام خیلی
    خوش آمدین بفرمایید !
    انگار صدام رو نمیشنید صداش زدم
    مه رو جان خوبی ؟
    همایون تا سرش رو بالا کرد اونم مات من شد
    مردک که رنگش مثل دیوار شده بود
    جوری مقابلشون وایستاده بودم که نمای پشت سرم پذیرایی
    و روی دیوارش تابلوی آهو بود که مامان مارال کشیده بود
    آهو خانوم تا چشمش به من افتاد
    با صدای ضعیفی گفت مارال دخترم و توی بغل همایون از حال رفت ... با غش کردن آهو خانوم انگار مردک رو آتیش زده بودن نمیدونست چیکار کنه
    منم انگار هول شده بودم
    هی سوال میپرسیدم چی شده ؟
    همایون چندباری مامانش رو صدا زد ولی آهو خانوم انگار جونی نداشت
    که جواب بده
    اونم مامانش رو بغل زد رفت بیرون به حشمت گفتم ماشین رو روشن کنه
    و ببرتشون بیمارستان همایون نزاشت مه رو بیاد
    مردک هم باهاشون رفت
    بعد از رفتنشون مه رو زد زیر گریه و من و گلی هم سعی میکردیم
    آرومش بگنیم ولی فایده ای نداشت
    من - مه رو جان الان چرا گریه میکنی ها ؟
    مه رو با هق هق گفت به خاطر مامانم اون قلبش ضعیفه تحمل
    استرس و ناراحتی رو نداره
    من - آخه شما که ناراحتی نداشتین هنوز وارد خونه که نشده بودین
    من حرکتی کردم یا حرفی زدم که مادر ناراحت شدن ؟
    مه رو - نه چیز خاصی نیست ببخش تو رو خدا
    مهمونی تو هم خراب شد
    من - نه بابا این چه حرفیه من که ایران کسی رو
    ندارم جزء شما خانم و آقای سلطانی ور دعوت کردم که
    تشکر کردند ولی دوساعت پیش گفتند پسرشون اومده از کانادا
    نمیتونن بیان
     

    موضوعات مشابه

  2. مه رو - بازم شرمنده دیگه نمیدونم چجوری معذرت خواهی کنم !
    من - من از تعارف کردن متنفرم چقدر دختر تو تعارفی هستی
    خوب الان نمیخوای یه زنگ بزنی ببینی
    در چه حالن ؟
    از جاش پرید و گفت وای راست میگی الان زنگ میزنم همایون میپرسم !
    مه رو در حال زنگ زدند بودن منم به بال بال زدن و گریه
    کردن اون نگاه میکردم و با خودم میگفتم این گریه ها
    در مقابل یک قطره اشک مامان مارال من
    پوچ و بی ارزشه
    مه رو - خدا رو شکر مامان حالش خوبه فقط
    ضعف کرده بوده همش میترسیدم دوباره قلبش باشه
    من - خوب این که خوبه برمیگردن اینجا یا نه ؟
    مه رو - همایون میاد ولی بابا بیمارستان می مونه آخه
    بابا تحمل یه آخ مامان رو نداره
    زیر لب گفتم مردک دورو !
    مه رو - چیزی گفتی ؟
    من - نه گفتم چه خوب ای وای تو نوز فرصت نکردی
    لباست رو عوض کنی عزیزم !
    رو به گلی گفتم مه رو جان ور راهنمایی کن اتاق پایین تا
    لباسشون رو عوض کنند
    بیشتر قصد داشتم تخت و وسایل اتاق رو ببینه
    یه نیم ساعت از رفتن مه رو توی اتاق گذشته بود ولی هنوز
    بیرون نیومده بود مهم نبود
    گلی - خانوم کارگرها رو مرخص کنم
    من - آره پاکت پولشون توی کشوی میز اتاقمه بده بهشون زنگ بزن
    آژانس بیاد دنبالشون یه کم هم غذا بده ببرند
    گلی - چشم خانوم !
    بعد از رفتن کارگرها همایون هم با حشمت برگشت
    قیافه اش داغون و خسته بود
    با دیدنش از جام بلند شدم و سلام کردم و حال مامانش رو پرسیدم
    همایون - ممنون بهتره شما شرمنده مهمونی شما به هم ریخت
    من - نه به مه رو جان هم گفتم بالاخره اتفاقه پیش میاد
    همایون - مه ر کجاست رفت خونه ؟
    من - نه رفته توی اتاق لباسش رو عوض کنن
    هنوز حرفم تموم نشده بود که مه ور با صورتی خیس از اشک
    از اتاق اومد بیرون
    همایون با دیدنش دوید سمتش و محکم بغلش کرد و
    گفت الهی چی شده ترشیده من ها ؟
    مه رو حرفی نمیزد رو به من گفت این تخت رو از کجا آوردی ؟
    تا اومدم جوابش رو بدم
    همایون خندید و گفت تو باز خونه
    مردم چشمت چیزی رو گرفت صدبار گفتم نکن اینکارها رو خوب نیست
    چشم چرون حسود !
    مه رو با بغض گفت تخت رو از کجا خریدی ؟
    من با لحن شادی گفتم الهی ناناز قابل نداره مال خودت
    خوشت اومده ازش ؟
    مه رو سرش رو تکون دا و گفت آره میدیش به من ؟
    همایون از خودش جداش کرد و گفت اه دختره لوس حالت خوبه ؟
    شوخی لوس و بی مزه ای بود
    من - اشکالی نداره یکی از دوستهام عموش نجار بود اون رو ساخته بود منم
    خوشم اومد خریدم ازش من که استفاده نمیکنم مال تو !
    مه رو اومد سمتم و محکم بغلم کرد و گفت مرسی عزیزم
    هر چی شده باشه باهات حساب میکنم !
    همایون با چشمهای گرد شده گفت واقعا داری جدی میگی ؟
    مه رو - آره آخه تختش مثل جهیزیه ماراله !
    همایون با دهنی باز خشکش زد و رفت سمت اتاق
    و تا در اتاق رو باز کرد با دیدن
    تخت کنار در وا رفت
    من خودم رو نگران نشون دادم و گفتم همایون خان چی شده ؟
    رفتم سمتش و خم شدم سمت صورتش و آروم گفتم حالتون خوبه ؟
    شاید فاصله صورتم با صورتش چند سانت بیشتر نبود
    نفسهام میخورد توی صورتش
    از اون حالت بی حالی دراومد و زل زد توی چشمهام
    نفسهاش داغتر و تندتر شد
    مات صورت من بود احساس کردم داره صورتش نزدیک صورت
    من میاد خودم رو آماده کردم که لبش بیاد روی لبم
    فقط میخواستم بیشتر شرمنده اش کنم
    که صدای مه رو اومد همایون مرده ای ؟
    سریع به خودش اومد و از جاش بلند شد و گفت ببخشید
    و رفت سمت مه رو و گفت بریم دیگه بیشتر از این
    سیوا خانوم رو اذیت نکنیم !
    من - وا این چه حرفیه شما چی شدین ؟ حالتون خوبه ؟
    سرش پایین بود و با صدای آرومی گفت فقط نگران حال مادرم
    باز هم شرمنده که مهمونیتون رو خراب کردم !
    من - این چه حرفیه اصراری برای موندن نمیکنم چون
    واقعا حالتون خوب نیست هر جور راحت هستید !
    مه رو - شرمنده سیوا جون بخدا می بینی که حالمون اصلا مناسب
    نیست ان شاءالله توی یه فرصت دیگه مزاحمت میشیم
    من - خوشحال میشم عزیزم من اهل تعارف نیستم دوست دارم
    با هم رفت و آمد داشته باشم
    درباهر تخت هم اگه واقعا ازش خوشت اومده مال تو
    فردا اول وقت حشمت رو میفرستم بیاره برات و ...
    حرفم با فریاد همایون قطع شد
    همایون - نه نمیخواد !
    من و مه رو زل زده بودیم بهش و نگاش میکردیم
    همایون - ببخشید اعصابم درگیره مامانه شما هم
    مه رو جان تخت لازم نداری علتش هم
    میدونی پس زودتر خداحافظی کن تا بریم !
    مه رو با بغض گفت باشه هر چی تو بگی و بعد دست انداخت دور گردنش و
    لپش رو بوسید
    همایون - خوب آهو شدم برو آماده شو بریم
    من - گلی برو لباس مه رو جان رو بیار
    گلی هم رفت لباسهاش رو آورد
    همایون کمکش کرد تا مانتو و شالش رو بپوشه
    معلوم بود کلافه است صورتش قرمز شده بود
    مه رو - وای همایون چقدر دستات داغه تب داری ؟
    همایون - نه عزیزم آماده ای دیگه خداحافظی کن بریم
    مه رو اومد سمتم و محکم بغلم کرد و با بغض گفت ببخش که
    اذیت شدی یه روز میام میبرمت دور زدن تا جبران بشه !
    من - مرسی عزیزم باور کن ناراحت نشدم
    و با خودم گفتم برعکس بهترین شب بود برام !
    رو به گلی گفتم یه کم از غذاها رو بده
    ببرن مطمئنن الان فرصت تهیه کردنه شام رو ندارند
    قابل ندونستین حداقل شام بمونید
    همایون - شرمنده خانوم فکرم درگیره مادره وگرنه همچین جسارتی
    نمیکردیم میدونم کلی زحمت کشیدید
    من - خواهش بالاخره غذا زیاده ما هم سه نفر آدم
    حیفه اسرافه !
    با کلی اصرار و تعارف و این اداها که متنفرم ازشون
    غذاها رو قبول کردند و رفتند
    همایون موقع رفتن با لحن خاصی در حالی که زل زد بود به چشمام
    تشکر کرد و دوباره معذرتخواهی
    منم با لبخندی مصنوعی بدرقه اش کردم
    بعد از رفتنشون از در حیاط تا خود اتاقم از خوشحالی میرقصیدم و
    از خوشی جیغ میزدم خوب اینم از دوره اول حالا میریم که
    دوره بعدی رو شروع کنیم
    اونشب بدون خوردن شام یا حتی چک کردن دوربینها و تلسکوپ لباسهام رو
    کندم و خودم رو انداختم توی حموم بعد از یه دوش سبک
    رفتم توی تختم و بهترین خوابم رو تجربه کردم ...
    فردای اون شب برای حفظ ظاهر هم شده زنگ
    زدم و حال آهو خانوم رو پرسیدم
    حالش بهتر بود و ظهرش مرخص میشد
    به گلی گفتم بهتره یکی از اون سوپهای خوشمزه اش رو درست کنه
    تا ببرم برای آهو خانوم به هوای عیادت
    من - گلی زنگ بزن از خاتون گلی بپرس آهو سوپ چی دوست داره
    گلی - زنگ زدم خانوم گفت آش سبزی دوست داره
    من - بلدی درست کنی ؟
    گلی - بعله خانوم سبزی تازه ام داریم
    من - خوب پس درست که بعدازظهر ببرم الانم من میرم استراحت کنم
    هر کی کارم داشت حتی پرتو بیدارم نکن
    گلی - چشم خانوم
    استراحت بهونه بود میخواستم برم یه کم استراق سمع کنم
    حشمت اونشب مهمونی چندتا میکروفن جاسازی کرده بود
    هرچند خیلی حرفه ای نبود ولی خوب
    صداهایی می اومد
    دستگاه گیرنده رو روشن کردم و هدفون رو گذاشتم توی گوشم
    خبری نبود
    جزء صدایی چند نفری که راه میرفتن
    یه چند دقیقه ای به ثصدیا همهمه ها گوش کردم
    کلافه شده بودم میخواستم
    قعطش کنم که صدای همایون بلند شد
    انگار داشت با یکی بحث میکرد
    همایون - آخه من به تو چی بگم این همه اصرار میکنی
    به خاطر چندتا تیکه چوب ؟
    صدای بعدی مال مه رو بود
    انگار داشت گریه میکرد کنجکاو شدم یعنی چی شده ؟
    مه رو - آخه همون طرح همون مدل این اتفاقی نیست همایون
    اون خونه مثل بیست سال پیش اینجا چیده شده
    نگو که نفهمیدی که باور نمیکنم !
    همایون - تو اونموقع ده سال بیشتر سن نداشتی از کجا میدونی ؟
    مه رو - مه بچه بودم تو چی بابابزرگ ها ؟
    تو که همسن مارال بودی دوازده سالت بود قل و همبازی مارال بودی
    با شنیدن حرف مارال یخ کردم
    یعنی همایون و مامان مارال دوقلو بودند
    پس چرا مامان به من نگفته بود !
    همایون - تو که میدونی بابا اون تخت رو ببینه هم منو هم تو و این
    خونه رو به آتیش میکشه پس بی خیال شو خیلی ناراحتی
    باهاش رفت و آمد نکن !
    مه رو - به اون چه ربطی داره من معنی این همه شباهت رو نمیفهمم ؟
    همایون - چه شباهتی اون هیچیش شبیه مارال نیست !
    مه رو - لباس پوشیدنش - سرویس جواهرش دکور خونه اش همه چی
    یعنی اینا همه اتفاقیه ؟
    صدایی از همایون در نمیومد
    یعد از چند لحظه صدایی اومد و صدای مه رو که
    گفت همایون کجا دارم حرف میزنم !
    صدای همایون خیلی آروم بود که گفت دارم میرم توی اتاقم
    و به حرفهات فکر کنم !
    یه چند دقیقه ای گوش کردم نه مثل اینکه خبری نیست خوب
    سیوا خانوم بریم که باید چند تایی شباهت دیگه هم نشون بدیم تا
    حسابی گیج بشن !
    اون روز بدون حرفی از من توی عمارت آجری گذشت
    وقتی هم که سوپ گلی آماده شد لباس پوشیده و مرتب رفتم
    عیادت آهو خانوم از قبل گلی به ننه کوکب خبر داده بود
    وقتی رفتم مه رو با ذوق ازم استقبال کرد
    موقع ورودم همایون داشت میرفت بیرون فقط سلامی داد و رفت
    آهو خانوم کلی بابت سوپ تشکر کرد منم یه
    نیم ساعتی نشسته ام و به بهانه اینکه کار دارم از عمارت زدم بیرون
    اون شب هم بدون دردسری از طرف من برای خونه بغلی گذشت
    فرداش پتو زنگ زد و گفت داماد پول پرست حاج فتاح توکلی اصل پیشنهاد
    شراکت رو قبول کرده
    خوب اینم از این دوماه نشده
    به خاک سیاه میشینه حالا نوبت خود حاج ایوب فتاح توکلی اصل هست ...
    حشمت - خانوم رسیدم این همون محله قدیمی حاج ایوب
    من - خوبه ساعت دو بیام دنبالم الانم برو دنبال پرتو
    بهش بگو چک اول اون داماد الاغ رو بزاره اجرا چون یک ماه گذشته
    حشمت - باشه خانوم من راس یاعت دو اینجام !
    بسته رو از حشمت گرفتم و از ماشین پیاده شدم الان توی
    یک از محله های جنوبی شهر بودم
    خبر داشتم ایوب خونه پدریش رو نفروخته
    و به ظاهر نگهش داشته
    فقط نمیدونستم دسته کیه یه محله نسبتا شلوغ توی اون گرما که خر تب میکرد
    بچه ها که ول بودند توی کوچه زنها هم توی کوچه نشسته بودند
    اولین سوپری که دیدم رفتم تو یا همون بقالی معروف
    مرد میانسال اخم آلودی سرش توی صندوق بود
    من - سلام !
    مرد - علیک آبجی بفرمایید چی میخواین ؟
    من - چیزی لازم نداشتم شما از قدیمیهای اینجا هستین ؟
    تازه سرش رو بالا کرد و من با دیدنش احساس لرز کردم انگار
    کپی چهره ایوب جلوی روی من بود یه سی سال جوونتر
    با همون اخمش گفت بعله دنبال کسی میگردین ؟
    من - بعله دنبال خونه حاج فتاح توکلی اصل میگردم ؟
    با تعجب نگاهی به سرتاپای من کرد و گفت شما ؟
    من - یکی از آشناهای قدیمیشون
    با اخم گفت - پس چرا من شما رو نمیشناسم ؟
    با حرص گفتم یعنی هر کی فامیل اوناست شما میشناسین ؟
    مرد - بعله چون اونجا خونه ماست !
    تقریبا با فریاد گفتم چیییی ؟
    از صدام جا خورد و با لحن بدی گفت یعنی چی خانم چرا دا میزنی ؟
    یعنی این پسر نه حتما داداشه ایوب ولی نه بابایی و مامانی مامان که
    سی ساله مردند پس این مرد ؟
    کلافه گفتم شما با ایوب فتاح توکلی اصل نسبتی دارید ؟
    با اخم گفت - بعله من پسر حاج ایوب فتاح توکلی اصل هستم
    نمیدونستم از خوشی داد بزنم یا از تعجب خشکم بزنه
    یه چند ثانیه مات نگاش کردم و خودم رو جمع و جور کردم و با
    لحنی که مثلا از دادی که زدم
    شرمنده ام گفتم ببخشید آخه به ایشون نمی اومد
    با اون سن و سال همچین فرزندی داشته باشن منم از وجود شما بی اطلاع بودم
    معلوم بود که آروم شده بود
    با لحن آرومی گفت خواهش منم شما رو نمیشناسم
    از آشناهای پدر هستین ؟
    من - نخیر من از آمریکا اومدم یه نامه و یه بسته سفارشی برای
    خود ایوب خان داشتم راستش خانوم یبه نام مارال اینو
    دادن بدن به من خودشون نمیتونستن بیان
    ایران من مسافر ایران بودم این آدرس و بسته رو دادند برسونم دست
    ایشون پدر کی تشریف میارن ؟
    لحنش دوستانه تر شده بود با لبخند بی جونی گفت پدر الان مسافرت
    هستند شاید تا یک یا دو هفته طول بکشه آخه تازه رفتند
    من - ببخشید مگه کی رفتند
    با کمی مکث گفت دو روزی میشه
    با خودم گفتم آهان همون روزی که بعد از مرخص شدن آهو خانوم
    گم و گور شد و بعد از یه هفته اومد و گفت سفر کاری بود
    با لبخند بدجنسی رو به دایی جان تازه ام گفتم میشه اسم شما رو
    بدونم البته من خودم رو معرفی نکردم من هاله یزدانفر هستم
    لبخندی زد و گفت من هم حسین فتاح توکلی اصل هستم خوشبختم !
    با خودم گفتم همچنین دایی جان جدید
    من - ما یه نسبت دوری هم داریم پدر من از دوستها و نوه خاله های پدرتون هستند
    حسین - پس یه جوری فامیل میشیم ؟
    من - بعله
    حسین با شرمندگی گفت ببخشید اگه لحنم تند بود و سریع یه
    رانی از توی یخچال درآورد و گذاشت روی پیشخون
    و با لحن خاصی گفت بفرمایید ببخشید دیگه وسایل پذیرایی خوبی موجود نیست
    من - نه ممنون همینجور خوبه منم زمانم کمه اتفاقا خیلی تشنه ام شده بود
    و رانی رو یک نفس سر کشیدم
    من - ممنون خیلی خنک و به موقع بود
    بعد بسته رو از کیفم درآوردم و جلوی پیشخون گذاشتم و گفتم شرمنده
    این امانتی رو برسونید دست پدرتون هر وقت از سفر اومدند
    من دیگه باید برم فردا پرواز دارم این مدتم به سختی آدرس رو پیدا کردم آخه
    نزدیک ده سالی هست ایران نیومدم
    حسین - اینجوری که خیلی بده پدر اگه بفهمن من مهمونش رو اینجوری
    پذیرایی کردم حسابی ادبم میکنه حداقل بفرمایید ناهار منزل
    مادرم الان مسجده ولی تا نیم ساعت دیگه میرن خونه !
    من - ممنون خیلی د<