1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

رمان جاده مرگ

شروع موضوع توسط MAOVA ‏Dec 13, 2014 در انجمن داستان و رمان

  1. MAOVA

    MAOVA ♥ Tina LoVe ♥

    754
    2,005
    2,116
    مقدمه و فصل اول رمان جاده مرگ رو براتون گذاشتم...
    امیدوارم که خوشتون بیاد...




    مقدمه


    مقصدی، انتخاب شده...


    .راه دور...
    .
    . زمان محدود...
    .
    . هوا سرد...
    .
    . جاده تاریک...
    .

    اما صبر کن...


    راهی در کنار جاده است...


    . عرضش کوتاه...
    .
    .
    . زمینش خاکی...
    .
    .
    مسافر داخل شو... زودتر خواهی رسید... مقصدت بعد از من است...


    پس راهی نزدیک تر است...


    اما نزدیک تر به چه؟؟؟


    به مقصد؟

    . یا به مرگ...؟






    فصل اول



    صدای زنگ تلفن بلند شد. یکی از دختر هایی که روی تخت وسط دونفر دیگر خوابیده بود بیدار شد. غلتی زد و گفت:« ترسا ( Teresa ) ... پاشو... برو... گوشیت داره زنگ میخوره... هوی... پاشو خفش کن... »

    بعد هم با پایش ترسا را که کنارش خوابیده بود هل داد و از تخت انداختش پایین. بعد غلتی زد و خوابید. اتاقی بود با اندازه ی متوسط. طبقه ی دوم یک خانه ی معمولی. تخت دونفره ای وسط اتاق بود و میز آینه هم روبروی تخت بود.تلفن هنوز داشت زنگ میخورد. ترسا از کف زمین به زور دستش را کش داد به سمت میز و گوشی را برداشت و بدون آنکه چشم های خواب آلودش را باز کند تلفن را جواب داد:« اااا...لو... بله؟»

    صدایی از آن طرف نیامد. ترسا چشم هایش را مالید و به صفحه ی گوشی نگاه کرد. شماره ناشناس بود. دوباره گفت:« الو... بفرمایید...؟»

    - « ترسا؟ »

    - « بله؟ خودم هستم... »

    - « ترسا... خونه ای؟؟؟ »

    - « آره... هی... آدام ( Adam ) تویی؟؟؟ چی شده؟؟؟»

    - « الآن وقت توضیح دادن نیست... سریع... از اونجا برو... برو بیرون... سیرینا ( Sirina ) و کارین ( Carin ) رو هم ببر... وقت توضیح دادن نیست... فقط سریع فرار کن... ماشین رو هم با خودت ببر... فقط تا حد امکان از شهر دور شو... پشت سرت رو هم نگاه نکن... »

    - « چی؟ آدام... داری منو میذاری سرکار؟؟؟ اصلا جالب نیست... »

    - « نه... ترسا... تو باید از اون خونه قبل از اینکه خیلی دیر بشه فرار کنی... »

    - « چی؟؟؟ چی شده؟؟؟ چه اتفاقی افتاده؟؟؟ آدام... »

    - « وقتش نیست... بیرون شهر... کنار چاه... اونجا میبینمت... برو... همه چیز رو برات توضیح میدم... فقط زودتر فرار کن... »

    - « چی؟ آدام... آدااااام... »

    اما آدام گوشی را قطع کرده بود. ترسا ترسید. با همان شماره تماس گرفت:« در دسترس نمی باشد... »

    وحشت کرد. دوباره و دوباره تماس گرفت. اما باز هم همان جمله ی تکراری:« در دسترس نمی باشد... »

    کارین بلند شد و گفت:« هی... ترسا... چی شده؟؟؟ »

    - « آدام بود... گفت از اینجا بریم... »

    کارین چند ثانیه سکوت کرد که سیرینا گفت:« هی... ترسا... داره میذارتت سرکار... تو که حرفش رو باور نکردی... کردی؟ »

    ترسا به گوشی توی دستش نگاهی انداخت و گفت:« اما... صداش خیلی وحشت زده بود... »

    سیرینا خواست چیزی بگوید که صدای بلند شکستن چیزی از طبقه پایین آمد. همه جا خوردند. سیرینا از روی تخت بلند شد و گفت:« چی بود؟؟؟»

    صدای تق تق پاشنه ی کفشی که به روی تخته های کف خانه کوبیده میشد به گوش میرسید. صدای راه رفتن از طبقه ی پایین بود. بعد به پله ها رسید. آرام آرام و آهسته آهسته. کارین آرام جلو رفت و در اتاق را قفل کرد. بعد خودش را عقب کشید. ترسا گوشی اش را توی دستش فشار داد و بعد به کیفی که روی میز بود نگاهی انداخت. آن را برداشت و خیلی آرام داخلش را نگاه کرد. سوییچ ماشینی داخلش به چشم میخورد. ترسا گوشیش را هم داخل کیف انداخت و بعد زیپ کیف را کشید. صدای قدم ها نزدیک و نزدیک تر شد تا اینکه به دم در اتاق رسید. سایه ی پاهایش از پشت در پیدا بود. بی هیچ سرو صدایی آرام چند بار دستگیره ی در را چرخاند. اما در باز نشد. عرق سردی روی پیشانی هر سه دختر نشسته بود. حتی نمیدانستند برای چه میترسند. فقط میدانستند که باید بترسند. بعد از چند ثانیه سایه ی پاها از جلوی در کنار رفت. کارین آهسته گفت:« ترسا... پدرته؟؟؟ »

    - « نه... امکان نداره... پدر نیست... »

    - « پس کیه که کلید داشته و اومده تو؟ »

    - « نمیدونم... شاید دزد باشه... پدر نیست... یه دزده... »

    - « دزد؟ اونم وسط روز...؟ »

    ترسا چند قدم به عقب رفت. شروع کرد به نفس نفس زدن. دنبال یک بهانه میگشت. یک مانع. یک چیزی که بگوید او پدرش نیست. اما همه ی فکرهایش به پدرش ختم میشد. صدای قدم ها دور و نزدیک میشد. تا اینکه دیگر صدایی نیامد. هر سه نفس راحتی کشیدند. اما یک دفعه ضربه ای محکم و بعد... در با صدای وحشتناکی خرد شد و تکه هایش به اطراف پرت شد و تکه ی بزرگ در روی کارین افتاد و او را به زمین چسباند. همه شروع کردند به جیغ زدن. پیرمردی بود با لباس های ژولیده ی پاره پاره و ریش سفید بلند آغشته به خون. چشم هاش سرخ شده بود و هروقت پلک میزد یک قطره ی خون از چشمش سرازیر میشد. با دندان هایی غیرعادی بزرگ و تیز. تکه های گوشت و خون به دندان هایش چسبیده بود. سیرینا همانطور که جیغ میزد به سمت کارین دوید و سعی کرد تا تکه ی بزرگ در را از رویش بلند کند. اما آن پیرمرد با سرعتی که به او نمیخورد به سمت سیرینا حمله کرد و ضربه ای محکم به او زد. سیرینا پرت شد و محکم به دیوار پشت سرش برخورد کرد. بعد هم از روی دیوار سرخورد و روی زمین افتاد. رد سرخ خونش روی دیوار سفید کشیده شد. ترسا جیغ زد:« نه... سیرینااااا... »

    و بعد به سمت پنجره دوید و خواست از آن بیرون بپرد که پیرمرد پشت پایش را گرفت و کشید داخل. ترسا با تمام قدرتش جیغ کشید و ...


    ...
     
    M.G.Captain، ×امیرمحمد ×، sargoli و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. مرسی!!:smile:
    نویسندش کیه؟
     
    MAOVA، M.G.Captain، sargoli و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. MAOVA

    MAOVA ♥ Tina LoVe ♥

    754
    2,005
    2,116
    مطمئن نیستم...
    فک کنم اجازه ی چاپش رو ندادن...
    آخه نسخه ای هم که من دارم ناقصه...
    اما خیلی رمان باحالیه...:22:
     
    ײַҊIⱤѦⱢײַ از این پست تشکر کرده است.
  4. MAOVA

    MAOVA ♥ Tina LoVe ♥

    754
    2,005
    2,116
    مطمئن نیستم...
    اما نمیدونم که این رمان هنوز چاپ نشده یا اینکه اجازه ی چاپش رو ندادن...
    آخه نسخه ای هم که من دارم ناقصه...
    اما خیلی رمان باحالیه...
    فصل اولش رو که دیدی... :22::20:6:
     
    ײַҊIⱤѦⱢײַ از این پست تشکر کرده است.
  5. چاپ میشه؟
    من فکر کردم ایترنتیه!!:16:
    خیلی دوس دارم بخونمش:1: