1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

رمان اگردل دلیل است

شروع موضوع توسط ~pegah*~ ‏Aug 16, 2013 در انجمن داستان و رمان

  1. ~pegah*~

    ~pegah*~ بدوتندتر نمی رسی عمرا

    1,270
    2,874
    357
    سلام هفتادیا من اومدم رمانمو بزارم
    اینو توسایته دیگه نوشتم ولی داریم باهم پیش میریم
    حال ندارم درباره چیزای دیگه بنویسم
    ایران دوستا و اما م دوستا
    درباره پست اول هم قضاوت نکنید
    بخوانید
    خلاصه :
    مهرو ،یه دختر با یه دین خاص بایه شرایط خاص بایه پیشنهاد خاص بایه عشق خاص ،پس از مرگ خانوادش سعی داره زندگیه خوبی برای خودش وبرادرش (مهبد )بسازه

    امازرتشتی بودنش یه مانع بزرگ سرراهشه پیشنهادی ازطرف یه ادم دریافت می کنه
    که به ضررعقایدشه ولی اون . . .
    مقدمه (شعر واهنگی که بسیار زیباست ):
    سراپا اگر زرد و پژمرده ايم
    ولى دل به پائيز نسپرده ايمچو گلدان خالى لب پنجرهپر از خاطرات ترک خورده ايماگر داغ دل بود، ما ديده ايماگر خون دل بود، ما خورده ايماگر دل دليل است، آورده ايماگر داغ شرط است، ما برده ايماگر دشنه دشمنان، گردنيماگر خنجر دوستان، گرده ايمگواهى بخواهيد، اينک گواههمين زخم هايى که نشمرده ايم!
    دلى سر بلند و سرى سر به زيراز اين دست عمرى به سر برده ايم
    شخصیتها :
    دختر :مهرو ابدوس [​IMG]
    دین :زرتشت
    محل زندگی :یزد
    وضعیت زندگی :بی خانواده
    پسر :سانیارعادل[​IMG]
    دین :اسلام
    محل زندگی :مشهدالرضا
    وضعیت زندگی : دوراز خانواده
    خب امیدوارم دوس داشته باشیدسوم شخصم هست [​IMG]
     
    ❥ℳĀΣĐξĤ❥، hosseiN.1 و sky girl از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. ~pegah*~

    ~pegah*~ بدوتندتر نمی رسی عمرا

    1,270
    2,874
    357
    مهرو مثل همیشه ساعت 12 ازخواب بلندشد .ایینه اولین چیزی بود که وقایق شب گذشته رویادش اورد چشماش سیاهی های خشک شده روی گونشو جز به جز می کاوید ذهنش اما لا به لای حرف های طلبکار باباش بود. . .شمانجسید ... شمامال حروم خوارید ...اشک توی چشای کشیده مشکی ش جمع شد...شما کافرید ...چرا پدرومادرش جواب این تهمت های بیجارو ندادن ؟...چرا ساکت موندن ؟...چرا حرفی نزدن؟ ... چرا ...چرا...چرا ...وچراهایی که تموم زندگیش با اونا عذاب کشیده بود ...چیزایی که ازهمون اول عمرش اونو بادیگران متمایز کرده بود ... اشکی ازکنارگونش سرخورد ...ناخوداگاه دستش به اویز اهورامزدای دورگردنش رفت ...ارامش عجیبی به دلش اومد ...خدا همیشه اینجاس ... توقلب ، روح و جسم ما ... باهمون ارامش ازروی تخت خوابش بلندشد وبه عادت همیشگیش پتورو روی تخت صاف کرد ... کف پاهاش از سرمای پارکت اتاق سوزن سوزن می شد امااهمیتی نداد ...سوزش دلش بیش تر بود.. .بازم اهمیتی نداد ...این براش عادت شده بود ...تحمل دردهایی که شاید هرروز بااونا دستو پنجه نرم میکرد...گوشی نوکیاشو ازروی عسلی کنار تخت برداشت...منتظر هیچ چی نبود ...نه میس کال نه اس ام اس ونه حتی الارم زنگ ...گوشی رو سرجاش گذاشت ... ناخوداگاه یاد شعار همراه اول افتاد ... هیچ کس تنها نیست ...پس چرا اون تنهاست شاید اون اصلن ادم نیست ... پوزخند زد به دیوارشلوغ اتاقش نگاه کرد...بازهم قطار ذهنش راه افتاد ...بازهم گوشی برداشته شد... این دفعه نه برای پوزخند بلکه برای کمی ارامش ...صدای ابیو شادمهر توی اتاق پیچید:
    -یه دختر توتراس روبرویی یه شال سبزو هرروز می تکونه
    یه شال سبزوساده که غروبا پراز خاکستر اتشفشونه
    به زندگیش که تویه یه دین خلاصه میشدفکرکرد...به این که چرا مسلمونا به زرتشتیا میگن غاصب ...مگه غیرازاینه که مسلمونا کشورشو اشغال کردن...مگه غیرازاینه که می گن اریایی ...پس چرا دین اریایی هارو به سخره می گیرن
    -پراز خاکستر ارزوهایی که هرروز روی قلبش گُر می گیرن
    پرازخاکستر خوابای خوبی که هرشب تو نگاه اون می میرن
    ارزوهاش زیادنبود فقط می خواست باهاش مهربون باشن ...بهش تهمت نزنن...ازادش بزارن ...عبادتگاهشو ویرون نکنن ... ارزوهایی که هیچ وقت عملی نمی شد
    -همین چندوقت پیش رویاشو توی خیابون بی بهونه سر بریدن
    همیشه راه پروازشو بستن همیشه روخیالش خط کشیدن
    توذهنش پراز تفشیش بود ...چرا مازرتشتیا نمیتونستیم دانشگاهی به جز ازاد ثبت نام کنیم ؟... چرا راه پیشرفت مارو می گرفتن ؟... مگه نمی گن همه باهم برابرن ...
    -براش مرده وزنده فرق نداره سیاست بازا پیرا و جوونا
    همش دنبال قهرمان می گرده میون شاعرا ،اواز خونا
    فکرکرد...قهرمان ماکیه ؟... مایی که بیخود انگ نجاست بهمون زدن ... چرا سوشیانت مارو نمی بینه ؟...چرا اهورا مزدا مارو نمیشنوه ...
    -رودیوار اتاقش چندتا عکسه .هدایت ،کافکا،فرخزاد ، مایکل
    یه عکس خاتمی چندتا مدونا یه عکس تام کروز یه عکس فیدل
    براش مرده و زنده فرق نداره همش دنبال قهرمان میگرده
    براش مرده و زنده فرق نداره همش دنبال قهرمان میگرده
    همش دنبال قهرمان میگرده

    روی تخت افتاد...ذهنش هنوز هم مشفش بود...کی قهرمانه زرتشتیاس؟
    -نمیدونه که تنها توی اینه باید دنبال قهرمان بگرده
    هنوز باور نداره که با دستاش جهانی میشه ساخت بی ظلم و برده

    پوزخند صداداری زد ...من ...من بااین دستای خالیم چطور از پس این همه تفاوتا بر بیاد ...ازدست من...ازدست ادمای اطرافم ...هیچ چی برنمیاد؟
    -یه دختر تو تراسه روبرویی شبا کنسرت فریادش به راهه
    صداش میگیره از بس غصه داره نمیشه دیدش از بس شب سیاهه

    باخودش گفت ...چه فریادی ...فریاد بی صدا ...سیاهی شب حتی اجازه نمی ده فریاد هم زد ...صدای گرفته از غم که هیچ ...
    -ولی زنگ صداش میپیچه هر شب
    تو شعری که چراغاش رنگ خونن
    دیگه چند وقته که حتی چراغه
    چهار راهها میترسن صف بمونن

    اشکاش بازهم جاری شد ... اون بیچاره بود ...اون بدبخت بود ...اون فقط اون بود قهرمان زرتشتیا نبود
    -میخوام یاد تموم شهر بمونه بهاری که یکی برگاشو دزدید
    درختی که قرنطینه شد اخر تو فصلی که زمین برعکس میچرخید

    سرش پراز فکرای خنثی بود ...چرا من توی دوران کوروش نیستم ؟... چرا اخرین دین جهان زرتشت نیست ؟... چرا بعضی ازمسلمونا دین خودشونو پیش ما خراب می کنن؟...کوچیک که بودم مامانم میگفت ... مسلموناواقعی ادمای خوبی ان اما هردینی خوب وبد داره ...کی به من ثابت می کنه راست می گفت ؟
    -صداش لبریز حرفای نگفته س، سرش لبریز صد آتشفشونه
    یه دختر تو تراس رو به رویی ، یه شالِ سبزو هر روز می تکونه

    فریاد زد :اهورای مزدا ... به ما زرتشتیا رحم کن ...تحمل تمام این دردا سخته کمکمون کن ...
    -یه شالِ سبزو هر روز می تکونه ، یه شالِ سبزو هر روز می تکونه
    اشکاش امونشو بریدن ...وصدایی ازبیرون اومد
    -اجی مهرو ...
    ادامه دارد
    .
    .
    .
     
    ❥ℳĀΣĐξĤ❥، hosseiN.1، sky girl و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. Goln@r

    Goln@r هیچ....

    2,983
    5,827
    12,663
    خب.... ساغر جان ما منتظریم دخترم!:259:
     
    ❥ℳĀΣĐξĤ❥ از این پست تشکر کرده است.
  4. ~pegah*~

    ~pegah*~ بدوتندتر نمی رسی عمرا

    1,270
    2,874
    357
    گفتم بااونور پیش میرم
     
    ❥ℳĀΣĐξĤ❥ و Goln@r از این پست تشکر کرده اند.
  5. Goln@r

    Goln@r هیچ....

    2,983
    5,827
    12,663
    باشه...:frown: صبر می کنم....
     
    ❥ℳĀΣĐξĤ❥ از این پست تشکر کرده است.
  6. ~pegah*~

    ~pegah*~ بدوتندتر نمی رسی عمرا

    1,270
    2,874
    357
    به خاطر گلنار

    سلام یه سوال مهم

    چرا این 66 نفر فقط3 نفر تشکر زدن ؟؟؟

    ازمن بدتون میادعایا؟؟؟

    رمان خوب نیست عایا ؟؟؟

    به هرحال من می نویسم لطفا جوابمو بدین

    دستاشو سفت به هم فشار داد .بازم این سردرد لعنتی...یادحرف دکترافتاد...ادامه سردردهاباعث مشکلات عصبی میشه...پاهایش راپشت صندلی گذاشت وبه جلو متمایل شد...اعصابش متشوش

    بوداماکسی نباید متوجه می شد...اخم هایش تبدیل به لبخند زورکی شد...صدای دست های اطرافیانش اومد واین یعنی پایان جلسه ...نفس عمیق وراحتی کشید ...ازجاش بلندشد ...دست توجیب کرد وپاکت سیگار کاپیتان بلکش رو بیرون اورد...همدم همیشگی خودش...باصدای مدیر بخش کارگزینی به خودش اومد:

    -اقای عادل نیروهای جدید رو کی استخدام کنیم ؟

    بی توجه سیگاری گوشه لبش گذاشت وگفت :

    -شهریور

    سرمدتازانو خم شد ...انسان های متظاهر ...سانیار ردشد ...برای هزارمین بارپیش خودش تکرار کرد ...مفت خور ...گوشیش زنگ خورد چون اغلبا کسی بهش زنگ نمی زد خاموشش نکرده بود حالاهم معلومه کیه ...پدرش...برای گرفتن گزارش جلسه ...پوزخند زد...چه جوابی می خواس بده می خواس بگه ...ببخشید پاپا سردرد داشتم حواسم به لاشخورای عیاش نبود ...جواب نداد دوباره زنگ خورد می دونست تا گزارشو نگیره ول کن نبود پس خاموش کرد ... سرش باز تیر کشید... باید کمی استراحت می کرد

    ...سیگارش را روی زمین انداخت وبدون هیچ حرفی به سمت خروجی شرکت رفت ...دلش ارامش رو میخواست ...خوب می دونست ازکجاپیداش کنه ؟؟؟...به سمت حرم حرکت کرد ... این دفعه نمی دونست با چه رویی پیشش بره...چطور وقتی بامامانش قهره پیش زاده ی فاطمه بره ؟...چطور وقتی خواهرشو چندین ماهه ندیده پیش برادر معصومه بره ؟...بازهم چیزی نداشت جز شرمندگی اماخوب میدونست امام بازم طلبش کرده میدونست غربالغربا هیچ غریبیو تنها نمی زاره ...پیاده رفت ... می خواست به امام بگه می بینی من می خوام عاری از نیازای دنیوی باشم ... مردم باسرعت از کنارش می گذشتن ... هرکدوم ازاین ادمایه دردی دارن ...یکی بی پوله مث این گدایی که کف خیابون نشسته...یکی مث اون تنهابود...یکی بی دفاع بود مث این بچه ای که توبغل مادرشه ...یکی ناقص العضو بود مث این مرد جانبازی که از کنارش گذشت... دستاشو تو جیبش کرد ... مردم موجودات عجیبین گاهی خندونن گاهی گریون انگار ما جزوشون نیستیم که همیشه به یه حالتیم ...تنها ...فقط تنها ...گلدسته های حرم نزدیک و نزدیک تر می شدن و سانیار مشتاق و مشتاق تر...سرعتش روزیادنکرد ... ازحرم وکبوتراش خجالت می کشید... کنار در ورودی خم شد وگفت ... السلام علیک یا غریب الغربا ... توی سالن خادمای امام رضا وسایلشو گشتن ناخوداگاه گفت ... چطور خادم شدین ؟...........

    ازبخش مربوط به خادم ها بیرون اومد ... کاغذی که تودستش بود چیزی بود که تموم مسلمونا تویه ارزوش بودن ... یه راست رفت صحن اصلی ... ارامش عجیبی سراغش اومد ... ممنون امام رضا که تنهام نزاشتی ... ممنون که بازم دستای تنهامو گرفتی ...دور حرم شلوغ بود از شلوغی بدش می اومد ... یه جای خلوت نشست ... نگاهش به کبوترای حرم امام رضا افتاد ... چندوقته دیگه اونم باهاشون هم پرواز میشه ...خ.ش به حالش

    ادامه دارد

    .

    .

    .

     
    ❥ℳĀΣĐξĤ❥، hosseiN.1 و Goln@r از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. Goln@r

    Goln@r هیچ....

    2,983
    5,827
    12,663
    ساغر... بیشتر بنویس!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
     
  8. hosseiN.1

    hosseiN.1 chasing the orginal high

    1,770
    5,217
    517
    این شعر شادمهر منظوره موسوی پوسوی داشتا :biggrin:
     
    ❥ℳĀΣĐξĤ❥ از این پست تشکر کرده است.
  9. ~pegah*~

    ~pegah*~ بدوتندتر نمی رسی عمرا

    1,270
    2,874
    357
    سعی می کنم
    منظور من نبود که
     
    ❥ℳĀΣĐξĤ❥ از این پست تشکر کرده است.
  10. ❥ℳĀΣĐξĤ❥

    ❥ℳĀΣĐξĤ❥ ـمـــهــرـبــانـــو

    3,596
    17,058
    4,186
    منتظـــــــــــــر میمونم واسه ادامش:199::120:
     
    Goln@r از این پست تشکر کرده است.