1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

رمان اشک های خفته قسمت 3

شروع موضوع توسط Faryade yas ‏Dec 31, 2014 در انجمن داستان و رمان

  1. Faryade yas

    Faryade yas •••●سکوت ، فریاد من است ●•••

    3,184
    9,895
    39,948
    رخساره و ساحل با وجد به حرف های عمه گوهر گوش می کردند و خواب از سرشان به کلی پریده بود. آن دو عمه را تحسین کردند و مورد تعریف و تمجید وستایش قرار دادند. رخساره باکمی تردید ازعمه پرسید: عمه گوهر، آیا آقا عادل هنوز از زنان زیبا فراری است؟
    ‏عمه خندید وگفت:گفتم که ذهنیت او پاک خراب شده بود و ما نتوانستیم کاری بکنيم. عادل با این که جوان تحصیل کرده ای شده هنوز هم از زنان زیبا متنفر است و از دخترانی که می دانم چقدر بخاطر او سر و دست می شکنند دوری می کند.
    ‏ساحل پرسید: حالا اگر خواست با دختری زیبا ازدواج کند چه؟
    ‏عمه دوباره خندید وگفت: دختری نسبتأ زیبا در همسایگی ما زندگي می كند که خيلی نجیب و خجالتی است گاهی اوقات به منزل ما می آمد و من احساس می کردم به عادل علاقه دارد ولی عادل توجه ای به او نداشت. تصمیم گرفتم گیسو را برای عادل خواستگاری کنم و شش ماه پیش این کار راکردم. البته قبل از خواستگاری نزد عادل رفتم وگفتم: "پسرم، تو الان بزرگ شدی و وقت زن گرفتنت رسیده. توکه نمی خواهی من و عمویت عروسی تو را نبینیم و چشممان به جمال نوه قشنگمان روشن نسود.گیسودختر نجیبی است و من او و خانواده اش را به خوبی می شناسی. ‏اگر راضی هستی به خواستگاری گیسوجان برویم." عادل که در سکوت به حرف های من گوش می کرد لبخندی زد وگفت:"عمه جان من فعلأ قصد زن گرفتن ندارم و خودتان می دانید درسم هنوز تمام نشده. اگر می خو اهید برای عرفان أستین بالاکنید من خوشحال می شوم و بدانید مانعی درکار نیست: گفتم:"تو نمی خواهد نگران عرفان باشی به موقعش دست او را هم در حنا می گذارم. فعلأ تو ارشد هستی و می دانم گیسو دختری است که تو از هر لحاظ می پسندي. فکرهایت را بکن و بعد به من جواب بده." چند روزی منتظر جواب عادل شدم ولی خبری نشد. یک روز صبح زنگ خانه مان به صدا درآمد و چون می دانستم پشت درگیسو است از عادل خواستم در را بازکند او در حالی که نمی دانست گیسو پشت در است، در را باز کرد و من از دور او را نگاه می کردم. گیسو با دیدن عادل سرش را با خجالت پایین اند اخت و سراغ مرا از عادل گرفت. عادل با دستپاچگی به کنار رفت و او را به داخل خانه دعوت کرد و در آن لحظه متوجه نگاه او به گیسو شدم. وقتی گیسو نزد من آمد عادل مرا صدا کرد وگفت: "عمه جان انتظار چنین کاری را از شما نداشتم"خندیدم وگفتم: "دیگر نمی خواهد برای من رول بازی کنی دیدم چطور نگاهش کردی." عادل با لحن خاصی اعتراض کرد وگفت:"بس کنید عمه، من حالا حالاها قصد ازدواج ندارم" در آن موقع او از خانه خاج شد و من با خودم گفتم: "عزیز دلم من که می دانم گیسو را پسندیدی پس چرا از من مخفی می کنی؟" بالاخره برگ برنده بعد از چند روز دست من افتاد و عادل تسلیم من شد و ما به ‏خواستگاری گیسو رفتیم. دختر بیچاره در فکرش هم نمی گنجیدکه ما برای عادل او را خواستگاری کنیم چون به عقیده خودش لیاقت عادل را نداشت. همه چیز خوب پیش رفت وگیسو عروس ما شد. البته هم اکنون شش ماه است که آن دو نامزد هستند. عادل پیشنهاد کرد که مراسم عروسی بعد از اتمام درسش باشد و هر دو خانواده قبول کردیم. عادل خيلی زود به گیسو علاقه پیدا کرد و آنها هر روز همدیگر را می دیدند. وقتی عادل به دانشگاه اصفهان منتقل شد همه دلگیر شدیم چون اگر او به آن جا می رفت دیر به دیر به دیدن ما می آمد و این را خودش قبل از رفتن به ما گفت. وقتی در دانشگاه تهران بود، هر هفته به ما سر می زد و ما عادت نداشتیم دوری او را برای یک ماه یا چند ماه تحمل کنیم. تحمل دوری او بیشتر برای گیسو مشکل بود، چون تازه یک ماه بودکه آن دو نامزد بودند. خبر انتقال عادل را به گیسو دادم و خيلی ناراحت شد و حتی گریه کرد. وقتی عادل از بیرون آمد به حیاط رفتم وگفتم: "عادل، تو نمی توانی در دانشگاه تهران پروژه ات راکامل کنی؟"عادل دستهایش را در آب حوض شست وگفت:"عمه، من که دیشب گفتم کاری از دست من برنمی آید و شما هم با رفتن من مخالفت نکردید. حالا عقیده ات عوض شده؟ا"گفتم: "بخاطر خودم نمی گویم عزیزم، بلکه بخاطر گیسو می گویم. امروز به این جا آمد و من خبر رفتن تو را به او دادم. خيلی ناراحت شد وگریه کرد الان هم در اتاق است و بی تاب شده" عادل دستی به موهایش کشید وگفت:"خودم هم راضی به رفتن نیستم ولی چاره ای ندارم" او نزدگیسو رفت و علت منتقل شدنش را به طور واضح برای گیسو شرح داد ولی او هنوز گریه می کرد و عادل طاقت اشک های او را ندا شت. عادل با مهربانی او را در آغوش گرفت و گفت:"گیسو خواهش می کنم گریه نکن. من باید برای اتمام درسم این پروژه را تکمیل کنم و برای موفقیت در کارم به روحیه بیشتری نیاز دارم. تو با گریه کردنت روحیه مرا ضعیف می کنی و مرا از رفتن باز می داری. تو که نمی خواهی زحمت چند سال درس خواندن من فنا شود و به جايی نرسم؟ا" گیسو با شنیدن این حرف ساکت شد وگفت:"نه، من قصد چنین کاری را ندارم. من را ببخش که احمقانه فکرکردم" عادل خندید و با خوشحالی موهای سیاه رنگ او را نوازش کرد وگفت: "از تو ممنونم که مرا درک کردی.گیسو تو برای من خيلی عزیزی و من در هر جاکه باشم به یادت هستم و حتمأ بر ایت نامه می نویسم" خیالم از بابت گیسو راحت شد و بالاخره عادل در روز تعیین شده از ما خداحافظی کرد و همسرش را به ما سپرد و رفت. در این پنج ماه که رفته همیشه نامه می دهد ولی فقط دوبار به دیدن ما آمده است.
    عمه گوهر لیوانی آب نوشید وگفت: من شما را خسته کردم. ساعت از سه صبح هم گذشته و من شما را با حرف هایم بیدار نگه داشتم.

    ساحل گفت: حرف های شما خيلی شنیدنی بود و ما اصلأ خسته نشدیم. خدا عمری طولانی و با عزت به شما دهد. من مطمئنم خدا برای انسا نهای خوبی مثل شما جایگاه باارزشی را در بهشت در نظرگرفته است. عمه گوهر هرگز مادر نشده بود ولی در حق بچه هاي برادرش مادری ‏بسیار کرد و آنها را خوشبخت نمود. رخساره و ساحل تا ساعت نه صبح خوابیدند. ساحل زود تر از رخساره از خواب برخاست و برای شستن دست و صورتش به حیاط رفت وکنار حوض آبی نشست و صورتش را آب زد و از سردی آب لذت برد. اودرحال خشک کردن صورتش بودکه صدای جوانی را شنیدکه عمه را صدا زد و از او خداحافظی کرد. ساحل می خواست زود تر به اتاق برود اما با عرفان روبرو شد و مجبور شد سلام کند. عرفان از دیدن ساحل که زیبا یی آشکاری داشت مبهوت شد و بعد از پاسخ دادن به سلام او ازخانه خاج شد. ساحل با خود فکرکرد این پسرجوان حتمأ باید عرفان باشد و آن پسر دیگرکه دیشب بر ایشان چای و میوه آورد عماد است. اوداخل اتاق شد و رخساره را از خواب بیدار کرد. عمه گوهر بعد از دقایقی به اتاق آن دو آمد و بعد از سلام و صبح بخیر گفتن از آن دو خواست به آن طرف حیاط بروند و در آن جا صبحانه بخورند. سر میز صبحانه عمه دوباره از بابت دیشب عذر خواهی کرد. عماد داخل آشپزخانه شد واین بار ساحل و رخساره چون می دانستند عماد تفاوت سنی زیادی با آن دو ندارد دیگر معذب نبودند. عماد از آنها خداحافظی کرد و رو به عمه کرد وگفت: بعد از انجام کارم به مسا فرخانه سری می زنم و به عموکمک می کنم.
    ‏عمه گفت: الهی خوشبخت شوی پسرم. عمو رحیم دست تنهاست و به کمک احتیاج دارد. من باید به این دو میهما نم برسم تا احساس کم و کسری نکنند. به عمو سلام برسان و بگو از جانب دو میهمانمان خیالش آسوده باشد.
    عماد دوباره خداحافظی کرد و رفت. رخساره پرسید: عمو رحیم اصلأ به خانه نمی آید؟
    ‏عمه لقمه ای در دهان گذاشت و گفت: الان سرش شلوغ است و نمی تواندکا رها را به شاگر دانش بسپارد ولی هر موقع مسا فرخانه خلوت است برای ناهار و استراحت به خانه می آید.
    ‏بعد از صرف صبحانه رخساره و ساحل به اتاق نشیمن رفتند و عمه گوهر در آشپزخانه ماند. روی طاقچه اتاق سه قاب عکس وجود داشت که متعلق به عرفان، عماد و عادل بودند. رخساره به خود جسارت دادکه آن سه قاب را نگاه کند. او ساحل را صدا کرد و عکس عادل را به او نشان داد و گفت: مطمئنی این عادل است. واقعأکه جوان زیبا یی است. خوش به حال گیسو.
    - درست است خيلی زیبا ست. البته عرفان و عماد هم چهره جذابی دارند. راستی رخساره صبح وقتی برای شستن دست و صورتم به حیاط رفتم ناگهان با عرفان روبه رو شدم. رخساره نشست وگفت: عرفان شبیه عمه است درست نمی گویم؟
    ‏ساحل هم کنار رخساره نشست وگفت: بله، شباهتی به عمه دارد.
    ‏آن دو از دیشب که با عمه گوهر آشنا شده بودند انگار تمام غمهایشان را برای لحظاتی به دست فراموشی سپرده بودند. صدای زنگ خانه عمه بلند شد و او در راگشود و همراه دختری جوان که حدودا نوزده سال داشت وارد اتاق نشیمن شد. عمه رو به رخساره و ساحل کرد وگفت: این هم از عروس گلم گیسو خانم.
    گیسوکه دختری خجالتی به نظر می رسید به آن دو سلام کرد و خوش آمدگفت و مقابل آن دو نشست.گیسو همان طور که عمه گفته بود دختری نجیب و خجالتی بود با موهای صاف مشکی و چشمان همرنگ موهایش. عمه قضیه رخساره و ساحل را مختصر برای او شرح داد و بعد از او پرسید:گیسو امروز از روزهای دیگر سر حال تر هستی.
    ‏گیسو بی صدا خندید وگفت: صبح نامه عادل به دستم رسید. نوشته بود که چند روز دیگر به یزد می آید.
    ‏عمه گوهر با خوشحالی گفت: راست می گویی گیسو، بالاخره پسرم بعد ‏از یک ماه و نیم میاد پیش ما؟
    ‏- بله، سالم و سلامت است و خيلی برایتان سلام رسانده.
    ‏- خدایا شکرت که از او مراقبت می کنی.
    ‏عمه می خواست برای آوردن چای به آشپزخانه برود اماگیسو مانع شد و خودش به آشپزخانه رفت.
    ‏عمه رو به ساحل و رخساره کرد وگفت: می دانم گیسو الان دل تو دلش نيست.
    ساحل گفت: واقعأ انتخاب خوبی دارید عمه، او دختر خوبی است. انشاءالله خوشبخت شوند.
    ‏گیسو وارد اتاق شد و به آنها جای تعارف کرد و برای نهار نزد آنها ماند. رخساره وارد حیاط شد وکنار ساحل روی ایوان نشست و گفت: چه شده
    ساحل؟ چرا در فکر هستی؟ ساحل آهی کشید وگفت:کاش من و تو هم به اندازه گیسو خوشبخت بودیم.
    ‏- بالاخره تمام انسانها روزی طعم خوشبختی را می چشند.
    ‏ساحل به یاد خاطرات غم انگیزش افتاد وگفت: من هم با حدیث خوشبخت می شدم ولی تا خواستم طعم خوشبختی با او را بچشم ناگهان از دستم رفت.
    ‏- فکرش را نکن ساحل، حالا پاشو بیا داخل اتاق. خوب نیست عمه و گیسو را تنها بگذا ریم.
    ‏بعد از صرف ناهار ساحل اصرار کرد که ظرفها را او بشوید و بالاخره موفق شد. گیسو نزد او رفت وگفت: شما این جا میهمان هستید. چرا خودتان را به زحمت انداختید؟
    ‏ساحل خندید وگفت: زحمت کدام است؟ آدم خسته می شود فقط بخورد و بخوابد.
    ‏شما دستان سفید و قشنگی دارید و من همیشه فکر می کردم دخترانی که دستها یی به این قشنگی دارند دست به کار خانه نمی زنند.
    ‏ساحل از این حرف گیسو خنده اش گرفت وگفت: چه فکرهایی می کنی گیسو. مگر چنین چیزی امکان دارد؟
    ‏آن دوکلی با هم صحبت کردند و بعد از صرف میوه گیسو به خانه خودشان رفت. به نظر ساحل گیسو واقعأ دختر ساده ای بود و رفتارش دوست داشتنی به نظر می رسید. ساعت هشت شب بود.عمادوعرفان درخانه ‏بودند و عمه مشغول تدارک شام بود. عرفان دراز کشیده بود و به چیزی فکر می کرد. عمادباصداکردن اوگفت: از موقعی که به خانه أمدي درفکر هستی. ‏عرفان به طور نیم خیز نشست وگفت: صبح هنگام رفتن سرکار یکی از آن دو را دیدم. راستی عماد چرا خداوند تمام زیبا یی ها را یک دفعه در وجود یک نفر قرار داده؟ مثلأ این دختر زیبا یی خیره کننده ای داشت. چشمان سبز، ابروان کشیده و روشن، بینی و دهان خوش حالت و موهای پریشان. عماد خنده بلندی سر داد وگفت: چقدر خوب توصیف می کنی برادر. نکند عاشق این دختر خانم که نامش ساحل است شده ای؟ از انتخابت خوشم آمد.
    ‏عرفان بالش خود را به طرف عماد پرت کرد وگفت: دیوانه! چرا حرف بی ربط می زنی؟
    عماد بلند شد و ئر حالیکه از شوخی با عرفان لذت می بردگفت: از قدیم گفته اند حرف حق تلخ است. حالا اگر اجازه بدهید برادر عاشقم را با رؤیاهایش تنها می گزارم. عرفان با حرص بلند شد و خواست عماد را بگیرد اما او پا به فرار گذاشت و به داخل حیاط دوید. آن دو در حیاط دنبال هم کردند و سر وصدایی به راه انداخته بودند.
    - عماد با زبان خوش به تو می گویم همان جا سر جدیت بایست وگرنه هر چه دیدی از چشم خودت دیدی.
    ‏عماد در حالی که می خندید و نفس نفس می زد گفت آخر مگر چه گفتم كه می خواهی مرا دار بزنی.عمه که سر و صدای آن دو را شنیده بود به حیاط ‏آمد وگفت: عرفان، عماد چه خبر شده چرا خانه را بر سرتان گذاشتید؟ مگر نمی دانید میهمان داریم. مثل بچه ها دنبال هم کرده ایدکه چه بشود؟ عرفان خود را از شنیدن این حرف جمع و جور کرد و نزد عمه رفت و گفت: معذرت می خواهم عمه. ولی این عماد را لطفأ نصیحت کنید. عرفان داخل اتاق شد و بعد عماد نزد عمه رفت و او هم عذر خواهی کرد. عمه به اوگفت: چرا عرفان را اذیت می کنی؟ می ترسم آخر با این شوخی هایت کار دست خودت بدهی.
    عماد از روی شوخی به عرفان حرفی زد ولی این موضوع واقعیت داشت و ظاهرأ عرفان از ساحل خوشش آمده بود. دو روز از اقامت ساحل و رخساره در منزل عمه می گزشت که عرفان نزد عمه رفت وگفت: عمه جان، این دو میهمان چه وقت می روند؟
    ‏عمه لباسهای چرک را در سبدی ریخت وگفت: این طور که معلوم است فردا از پیش ما می روند.
    ‏عرفان چهره اش غمگین شد وکفت: چرا به این زودی قصد رفتن دارند؟
    - آنها که نمی خواستند در یزد بمانند چون باید زود تر بروند و عمویشان را پیدا کنند. عمه قصد داشت از اتاق خارج شود ولی عرفان با گفتن با شما کاری داشتم او را از رفتن بازداشت.
    ‏عمه مقابل او روی صندلی نشست وگفت: هرکاری داری زود بگوکه خيلی کار دارم.
    عرفان کمی مکث کردو بعدگفت: عمه ممکن است ساحل را برای من خواستگاری کنید؟
    ‏عمه که انتظار چنین حرفی را از عرفان نداشت گفت: پس این شوخی های عماد تبدیل به حرف جدي شد. من از خدا می خواهم چنین دختر باوقار و زیبا یی عروسم شود اما تو خيلی زود دل به او دادی. او فقط این جا مهمان است و بعد به دنبال سرنوشت خود می رود. ما چه می دانیم شاید این دختر به شخص دیگری علاقه داشته باشد. دختری در این سن و سال و زیبا یی حتمأ عاشق پاک باخته ای دارد.
    ‏عرفان دلش گرفت وگفت: یعنی شما این در خواست من را رد می کنید؟
    - من حاضرم این کار را برای تو انجام بدهد ولی اگر او جواب رد داد و گفت با شخص دیگری می خواهد ازدواج کند تو غر ورت جریحه دار می شود و از پیشنهادت پشیمان می شوی حالا خودت می دانی.
    ‏عرفان با حرفهای عمه راضی شد و دیگر حرفی نزد. مش رحیم با خلوت شدن مسافر خانه فرصتی یافت که به خانه بازگردد. رخساره و ساحل ازاو تشكرکردند واز او خواستنا بدون تعارف پول این سه شب را با آنها حساب بکند. مش رحیم و عمه گوهر از آن دو خواستندکه به هیح وجه حرف پول را نزنند وگفتند شما میهمان ما هستید و این جا مثل خانه خودتان می ماند. فردای آن روز ساحل و رخساره قصد رفتن کردند. قبلأ عماد برای آن دو بلیط اصفهان گرفته بود. ساحل محترمانه رو به مش رحیم و عمه گوهرکرد وکفت: شما نهایت محبت را نسبت به ما داشتید و ما از شما سپاسگزاریم. شما لطف زیادی در حق ما کردید.
    ‏آن دو صورت گیسو و عمه را بوسیدند و بعد خداحافظی کردند. عرفان ناامید از عشق چند روزه خود به اتاق پناه برد و سعی کرد به ساحل فکر نکند. به قول عمه گوهر شاید او عاشق پاک باخته ای داشته باشد.

    رخساره و ساحل در اتوبوس خانواده عمه را مورد بحث قرار داده بودند و دلشان مي خواست براي بار ديگر آنها را ملاقات كنند. نيم ساعت ديگر به شهر اصفهان مانده بود و ساحل دلشوره عجيبي داشت اونگاهي به رخساره كرد و گفت: تو فكر ميكني عمويت را پيدا كنيم؟
    رخساره سرش را تكان داد و گفت: نميدانم خدا ميداند كه الان كجا هستند من كه خيلي وقت از كه به آنها هيچ ارتباطي نداشته ام. حالا خدا كند كه حداقل اين جا پيدايشان كنيم.
    - رخساره من با وجود اين همه پول كه همراهمان است ترس عجيبي وجودم را گرفته. دلم خيلي شور ميزند.
    رخساره خنديد و گفت: ترس بي خودي به دلت راه نده. جاي پولها امن
    است . میبینی در این ساک و در دست من است همه فکر می کنند که لباس داخل آن است .
    ساحل به او تذکر داد که مراقبت بیشتری از ساک کند و بعد سعی کرد آرام باشد. ساعت پنج و نیم آن دو به اصفهان رسیدند و بدون تلف کردن وقت آدرس عموی رخساره را جستجو کردند و خانه را با هزار دردسر پیدا کردند . پیرمردی عصا به دست در را گشود و آن دو سلام کردند و بعد ساحل پرسید :
    _ پدر بزرگ آیا این جا منزل آقای فرهادی است ؟
    پیرمرد سرفه ای کرد و گفت : آقای فرهادی چند ماه پیش این خانه را فروخت و همراه خانواده اش به خارج از کشور رفت فکر نمی کنم به ایران هم بازگردند .
    رخساره سرش را به در تکیه داد و نالید و گفت : خدایا دوباره سرگردان شدیم .
    ساحل از پیرمرد تشکر کرد و چمدان را در دست گرفت و به راه افتادند . هوا خیلی سرد بود و آن دو سرپناهی نداشتند ، با اینکه عقربه ساعت شش و نیم را نشان میداد به خاطر زمستان هوا زود تاریک شده بود . ساحل زمستان را دوست داشت ، ولی از اینکه هوا زود تاریک می شد بیزار بود . دلش میخواست این یک ماه باقی مانده از زمستان هم به زودی سپری می شد . رخساره پالتویش را محکم به خود چسباند و گفت : ساحل خیلی سرد است بیا به مسافرخانه ای برویم .
    اتفاق در یزد درست در اصفهان رخ داد و آن دو مجبور شدند به مسافر خانه بروند . آن دو در حال لبور از خیابان خلوتی بودندن که ناگهان یک موتور با سرعت زیاد از کنار رخساره عبور کرد و ساک محتوی پول ها را از دست آنها قاپ زد . رخساره جیغ بلندی کشید و هر دو به جانب متر سوار دویدند ولی فایده ای نداشت . اتفاقی که نباید می افتاد بالاخره رخ داد و آن دو در یک شهر تمام سرمایه زندگی خود را از دست دادند . رخساره روی نیمکتی نشست و زار زار گریه می کرد و مرتب می گفت : ساحل دیدی چی شد ، کاملاً بد بخت شدیم . ساحل هاج و واج به اطراف نگاه می کرد و نمیدانست چکار کند . سیاهی شب او را آزار میداد ، در آن موقع تکه های ابری را در آسمان دید و باران شروع به باریدن کار . چند ساعتی آن دو در خیابان ها پرسه زدند . رخساره اصلا حال مناسبی نداشت شب سماجت کرده بود و نمیخواست پرده سیاه خود را کنار بزند . آن دو پولی نداشتند که در مسافر خانه بمانند و فکر این که تا صبح در خیابان بمانند آزارشان میداد . تا صبح ممکن بود هزار اتفاق بیفتد . در آن حال ماشینی جلوی پای آنها ترمز کرد و آن دو را به وحشت انداخت . جوانی از داخل ماشین بیرون آمد و رو به آن دو پرسید : شما جایی میخواهید بروید ؟
    ساحل به دروغ گفت : خانه ما همین نزدیکی هاست و احتیاجی به ماشین نداریم .
    جوان نگاهی به چمدان آن دو انداخت و گفت : شما عادت دارید با چمدان از خانه خارج شوید ؟!

    رخساره که اعصابش بهم ریخته بود گفت : به شما چه ربطی داره شما عادت دارید به آدم های بی پناه آزار برسانید . لطفاً راهتان را بکشید و بروید .

    جوان با این حرف رخساره فهمید که آن دو غریبه هستند . بنابراین گفت : من قصد آزار شما را ندارم میخواهم کمکتان کنم .اگر در این شهر غریب هستید من میتوانم به شما پناه بدهم .
    رخساره فکر میکرد این جوان هم مانند عمه گوهر فرشته نجاتشان است رو به ساحل کرد و گفت : باران ما را خیس کرده و ما پناهگاهی نداریم شاید این جوان بتواند به ما کمک کند .
    ساحل که نمیتوانست به هر کسی اطمینان کند قبول نکرد ولی هنگامی که رخساره را در حال سرفه کردن دید پذیرفت که با آن جوان بروند . جوان کمک کرد آن دو چمدانشان را داخل ماشین بگذارند و سوار شوند .رخساره سرفه هایش شدید تر می شد و دچار تب و لرز شده بود . جوان از آینه به ساحل نگاه کرد و گفت : دوستتان زیر باران سرما خورده مگر چند ساعت زیر باران مانده اید ؟ مگر جایی را برای ماندن نداشتید؟
    ساحل گفت : ما در جستجوی عموی دستم بودیم ولی او را نیافتیم چون به خارج از کشور رفته است . در حال حاضر هم در این شهر غریبه هستیم از شانس بد ما هم ساک پولمان را دزدیدند و دیگر پولی نداشتیم که به مسافرخانه برویم و هم باران گرفت و زیر باران ماندیم .
    _شما خیلی باید مراقب باشید چون دزد خیلی فراوان شده . راستی چرا به دروغ به من گفتید که به منزلتان میروید؟
    ساحل که نگران رخساره بود گفت : متاسفم چاره ای نداشتیم .
    _اشکالی ندارد ، برای آشنایی بیشتر میخواهم نام شما و دوستتان را بدانم .
    _ من ساحل هستم و رخساره دوستم است .
    _ جوان خندید و گفت : اسم های قشنگی دارید ، نام من هم سهند است دانشجوی رشته وکالت هستم و همراه دو دانشجوی دیگر که یکی از آن دو دوست صمیمی من است در خانه ای زندگی می کنیم . ساحل با شنیدن اینکه سه پسر جوان در یک خانه به تنهایی زندگی می کنند و آنها هم الان به همان خانه میروند وحشت کرد و گفت : اگر ممکن است ما را جلوی مسجد پیاده کنید تا امشب را در آنجا بمانیم . سهند از درون آینه به ساحل نگاه کرد و گفت : شما چه میگویید ؟ مگر نمیبینید دوستتان از بیماری تقریباً بیهوش است ؟ در خانه ما مطمئن باشید که راحت هستید . ما سه اتاق داریم و یکی از هم اتاقی ها به شهرستان رفته و شما میتوانید به راحتی در اتاق من ساکن شوید من میتوانم با دوستم در اتاق او باشم .
    ساحل هنوز راضی نشده بود که سهند ترمز کرد و معلوم شد به خانه آنها رسیده اند . سهند در خانه را با کلید باز کرد و دو چمدان را داخل خانه برد ، بعد به ساحل کمک کرد که رخساره را به داخل اتاق ببرند . سهند از ساحل خواست که لباسهای خیس رخساره را تعویض کند و خودش برای آوردن نوشیدنی داغ رفت . در آن موقع دوست سهند از حمام خارج شد و در حالی که با حوله ای سر خود را خشک میکرد سهند را دید و گفت : چه عجب از خوش گذرانی زود گذاشتی برگشتی چطور رضایت دادی که زود برگردی ؟
    سهند در حالی که مشغول درست کردم قهوه با شیر داغ بود قضیه برخوردش با ساحل و رخساره را شرح داد . پسر حوله را از سرش برداشت و پرسید : چطور قبول کردند به این جا بیایند ؟!
    _ یکی از آنها ساحل نام دارد و زیبایی چشمگیری دارد او مخالفت کرد ، اما دیگر چاره ای نداشت چون دوستش زیر باران کاملا خیس شده بود و مرتب سرفه می کرد .
    سهند دو فنجان شیر قهوه برای آن دو ریخت و برایشان برد . ساحل لباس خودش و لباس رخساره را تعویض کرده و پتویی را روی رخساره انداخته بود . سهند شیر قهوه را به او داد و ساحل به رخساره شیر قهوه را خراند و بعد قرص به او داد و از سهند تشکر کرد . سهند به ساحل نگاه کرد و گفت : حتما گرسنه هستید ، الان برایتان شام میآورم .
    ساحل گفت ؛ خیر من گرسنه نیستم . همین نوشیدنی کافی است .
    _ هر طور میل شماست ، در این جا راحت باشید و خوب استراحت کنید شب به خیر .
    با رفتن سهند ساحل در را قفل کرد و با خیال راحت خوابید . سهند سیگارش را روشن کرد و گفت : آنها کسی را ندارند .
    ساجد دستش را زیر سرش گذاشت و گفت : تو که خیال نداری این دو را در این جا نگاه داری ؟!
    سهند دود سیگارش را بیرون داد و گفت : از دست دادن دو تا دختر زیبا خیلی احمقانه است ،
    ساجد با اعتراض گفت : سهند تو را به خدا به اینها رحم کن . تو نمیتوانی آنها را به زور در این جا نگاه داری . تازه اگر عدل بفهمد که پای دو دختر در این خانه باز شده به پا می کند . سهند با عصبانیت گفت : دوبارههرف عدل را زدی ؟ مگر او کیست که باید برای انجام هر کاری از او اجازه بگیریم ؟ من هر کاری که عشقم بکشد انجام میدهم و به آن پسره هم هیچ ربطی ندارد .
    ساجد مقابل سهند نشست و گفت : این بیچارهها در این شهر غریبه هستند و به تو اعتماد کردند پس از اعتماد آنها سواستفاده نکن . مگر از دختران فراری و یا بی بند و بار هستند که قصد اذیت و آزارشان را داری ؟
    سهند خنده ای از سر بی خیالی سر داد و گفت : این قدر برای من مرثیه نخوان دوست عزیز .
    سهند گرگی بود در لباس میشه و رخساره و ساحل خبر نداشتند که در چه چاه عمیقی فرو رفتند . خدا میدانست که چه سرنوشتی در انتظار آن دو بود . خیلی راحت در دام افتادندن و معلوم نبود چه بالایی سرشان میآید . صبح رخساره حالش کمی بهتر شده بود تازه دیشب را به خاطر آورده بود . سهند برای آن دو صبحانه آورد و رو به رخساره کرد و گفت : خوشحالم که حالتان خوب شده .
    رخساره گفت : ازلطف شما متشکرم و از این که مرا نجات دادید بسیار سپاسگزارم .
    سهند گفت : خواهش میکنم ، شما تا هر موقع که دوست داشته باشید میتوانید اینجا بمانید .
    ساحل با عجله گفت : نه ، ما مزاحم شما نمیشویم و به تهران باز میگردیم .
    سهند خندهای کرد و از اتاق خارج شد . ساحل معنی این خنده موذیانه را نفهمید ولی میدانست که زیاد ظاهر خوبی نداشته بنابر این دستان رخساره را گرفت و گفت : ما باید هر چه زود تر از اینجا برویم من در این جا احساس ناامنی میکنم .
    _چرا احساس ناامنی میکنی ؟ این پسره که کاری با ما ندارد .
    _ به هر چاهت ماندن ما در این خانه کار درستی نیست .
    سهند چایش را شیرین کرد و گفت : آن دختره که خوشگل تر است علاوه بر زیبایی اش خیلی سرکش است و برای رفتن خیلی عجله دارد ولی باید بداند که اگر پشت گوشش را دیده ، رفتن از این خانه را هم میبیند .
    ساجد سکوت اختیار کرد و حرفی نزد . چون میدانست سهند چه نیتی دارد و با اخلاق او به خوبی آشنا بود .ساجد توسط سهند آه رخساره و ساحل معرفی شد و بعد از خانه خارج شد . ساحل از فرصت استفاده کرد و از رخساره خواست که برای رفتن آماده شود . ساحل نزد ساجد رفت و بعد از تشکر فراوان به او گفت که میخواهند بروند . ساجد به او نگاه کرد و گفت : شما الان که نمیتوانید بروید سهند نیامده .
    _ما از دوست شما تشکر کردیم پس اجازه بدهید ما برویم .
    ساجد سعی داشت که منع رفتن آنها بشود ولی ساحل چمدان را برداشت و به طرف راهرو رفت ولی هنوز در را باز نکرده بود که سهند از آن طرف در رگشود و با دیدن ساحل و رخساره که عزم رفتن کرده بودندن : پرسید : کجا با این عجله خانمها ؟
    ساحل که عصبانی شده بود گفت : ما قصد رفتن داریم ، قرار نیست که برای همیشه در این خانه بمانیم . قبلا هم بابت همه چیز از شما تشکر کرده ایم . سهند در را بست و گفت : متاسفانه تا من اجازه ندهم از این خانه خارج نمیشوید .
    ساحل و رخساره با ترس به همدیگر نگاه کردند و بعد ساحل گفت : منظورتان چیست ؟ شما دیشب جوانمردی کردید و ما را از زیر باران و پرسه زدن در خیابان نجات دادید و ما از شما تشکر کردیم و حالا میخواهیم به تهران بازگردیم . ولی شما مانع میشوید!!! چرا ؟ ما باید علت این کارتان را بدانیم .
    سهند چشمان کثیفش را به ساحل دوخت و گفت : دلیل کارم به خودم مربوط است ، در ضمن تو هم سعی کن زیاد حرف نزنی چون من از آدم های پر چونه آصلا خوشم نمی آید .
    ساحل با عصبانیت به سمت در رفت که آن را باز کند ولی سهند او را به عقب هول داد و با لحن تهدید آمیز گفت : خوب گوشهایت را باز کن دختر من حوصله جر و بحث ندارم پس پیشنهاد می کنم آرام باش ،
    ساجد برای اینکه اتفاق بدی نیفتاد از ساحل و رخساره خواهش کرد که به اتاق برگردند . ساحل رو به ساجد کرد و گفت : ما به اتاق میرویم و شما موظف هستید این رفیق پستتان را آدم کنید تا ما از اینجا برویم . ساجد ظاهرا پذیرفت و آن دو به اتاق رفتند . رخساره بنای گریه را گذاشت و ساحل به او خیره شد و گفت : میدانستم چنین اتفاقی خواهد افتاد . کاش تو دیشب مریض نمیشدی . شاید دچار این مصیبت نمیشدیم . رخساره او را در آغوش کشید و با صدای بلند گریست و گفت : من اشتباه کردم که با حرفهایم باعث شدم این آدم کثیف بفهمد ما در این شهر غریبه هستیم . حالا او میخواهد با ما چه کار کند ؟
    ساحل شانههای رخساره را در داستانش گرفت و گفت : از خودت ضعف نشان نده . او هیچ غلطی نمیتواند انجام بدهد قول میدهم از این جا هر طور شده برویم .
    ساجد هر چه به سهند خواهش و التماس کرد که آن دو را به حال خودشان بگذارد او نپذیرفت . ساجد ناامید به او نگاه کرد و گفت : سهند مطمئن باش این دختری که من دیدم اجازه نمیدهد تو به او نزدیک شوی .
    ساجد با گفتن این حرف از اتاق خارج شد .
     
    ×امیرمحمد × از این پست تشکر کرده است.
  2. Faryade yas

    Faryade yas •••●سکوت ، فریاد من است ●•••

    3,184
    9,895
    39,948

    وضعیت اسفباری پیش آمده بود و دو روز تمام رخساره و ساحل در آن خانه زندانی بودند .
    سهند به آن دو گفته بود که هم این خانه در اختیارشان است و هم هر چیزی که بخواهد برایشان فراهم می کند اما حق خارج شدن از این خانه را ندارند ، او هنگام خروج و ورود به خانه در را قفل میکرد و تلفن را هنگامی که هم خودش و هم ساجد نبودند بر میداشت و مخفی می کرد . رخساره و ساحل دسترسی به هیچ روزانه ای نداشتن که نجاتشان دهد . حداقل اگر این سهند بدجنس گوشی تلفن را بر نمیداشت ساحل به راحتی میتوانست با پگاه تماس بگیرد و موقعیت خفت بارشان را شرح دهد تا شاید برای نجاتشان به آن جا بیاید . ساحل از سهند چنان متنفر بود که هر موقع او را میدید دلش میخواست او را با دستانش خفه کند . یک هفته به سرعت سپری شد و اوضاع به گونه ای شده بود که ساحل و رخساره به کلی امیدشان را از دست داده بودند. چون سهند شدیداً از آن دو مراقبت می کرد و نمیتوانستند نجات پیدا کنند . در این یک هفته هنوز دستان کثیف سهند به آن دو نرسیده بود و ساحل به دقت مراقب خودش و رخساره بود و همیشه در اتاق را از داخل قفل میکرد . روز هشتم هم اتاقی سهند و ساجد از شهرستان بازگشت و هنگامی که کلید را در قفل انداخت متوجه شد چفت در از درون افتاده و از این موضوع بسیار تعجب کرد . زنگ خانه را فشار داد ساجد در را به روی او گشود و از دیدن او خوشحال شد و صمیمانه دست او را فشرد .
    عادل در حال وارد شدن به راهرو از ساجد پرسید : چرا چفت در رانداخته بودید ؟!
    ساجد با کمی تردید خندید و گفت : هیچی ، همین طوری چفت در را انداخته بودیم .

    عادل کفش هایش را در آورد و قصد داشت آن را در جا کفشی قرار دهد که ناگهان چشمش به دو جفت کفش زنانه افتاد . با حیرت از ساجد پرسید : اون کفش ها مال کیه ؟!
    ساجد با دستپاچگی گفت : ببین عادل جان ، تو تازه از سفر برگشته ای و خسته هستی بیا داخل اتاق برویم تا همه چیز را برایت توضیح بدهم .
    عادل ساکش را برداشت و داخل اتاقش شد و در حالی که کاپشن خود را در می آورد صدای گریه دختری به گوشش رسید ، اتاقی که رخساره و ساحل در آن بودند درست کنار اتاق عادل بود و چون در میان آن دو اتاق فاصله ای نبود صدای گریه به خوبی شنیده می شد . ساجد با سینی چای وارد اتاق شد و گفت : در این هوای سرد چای داغ به مسافر تازه از راه رسیده میچسبد .راستی تعریف کن ، چه خبر از یزد ؟ حال نامزدت و خانوادت ات خوب بود ؟ حتما از دیدارت خوشحال شدند .
    عدل به خوبی متوجه شده بود که ساجد از چیزی طفره میرود بنابراین نگاه کنجکاو و پرسشگر خود را به ساجد دوخت و گفت : ببین ساجد روراست بگو که در این خانه چه خبر است ؟ چرا چفت دری که شب ها هنگام خواب به شما میگفتم آن را بیندازید و شما تنبلی می کردید الان در هنگام صبح افتاده ؟! آن دو جفت کفش زنانه مال کیست ؟ دختری که در اتاق سهند گریه می کند کیست ؟ این جا چه خبر است ساجد ؟!
    ساجد چون به اخلاق عادل عادت کرده بود و میدانست تا به تمام سوالاتش پاسخ ندهد دست بردار نیست ناچار شد همه چیز را برایش شرح دهد . عادل خونش از شنیدن این خبر به جوش آمد و گفت : من بارها به این سهند تذکر دادم که حق ندارد در این خانه دست به کار ناشایست بزند . حالا دست دو تا دختر هرزه را گرفته و به این خانه آورده ؟ من نمیدانم این پسره جنون دارد ؟!
    _ من قبول دارم که سهند اخلاق و رفتارش ناپسند است ولی باور کن من به او تذکر دادم که این دو دختر را را رها کند این دو تا دختر معصوم فراری یا بیبند و بار نیستند بلکه برای پیدا کردن بستگانشان به اصفهان آمده بودندن و آنها را پیدا نکردند و بدبختانه در آن اثنا همان طور که گفتم ساک پولشان را زدند و ،........
    عادل که حسابی کلافه شده بود گفت : تو چقدر ساده ای ساجد ، این تیپ دخترها وقتی دستشان رو شد برای این که احساسات آدم های ساده ای مثل تو را تحریک کنند از هیچ دروغی خودداری نمی کنند و حاضرند از هر مکر و حیله ای استفاده کنند تا به مقصد خودشان برساند .
    صدای زنگ خانه شنیده شد و ساجد در را برای سهند گشود .
    _سام علیکم .
    _علیک سلام . عادل اومده و از همه چی هم خبر داره از دست تو هم خیلی عصبانی است .
    سهند بی اعتنا وارد خانه شد و به عادل سلام سردی کرد .عادل او را صدا کرد و گفت : نمیدانستم تا این حد احمق هستی سهند . چرا این کار را کردی ؟!

    سهند پاکت سیگارش را در آورد و با خارج کردن سیگاری گفت : تو مرتب در کارهای من دخالت میکنی و من از این دخالت های بی جای تو خسته شدهام ،

    عادل با عصبانیت بر سر او فریاد کشید :
    _ مگر این خانه بی صاحب است که هر بی سر و پایی سرش را پایین میاندازد و داخل این خانه می شود ؟ نامردی اگر این دو دختر را از خانه بیرون نبری . من تحمل وجود دو دختر فراری و بی آبرو را در این خانه ندارم .
    رخساره و ساحل متوجه مجادله سهند با هم اتاقی دیگرشان شدند و به طور واضح حرف های آن دو را میشنیدند. وقتی آن دو شنیدند که عادل آنها را دخترانی فراری و بی آبرو خطاب می کند وجودشان لرزید و مانند تکه یخی شدند . سهند سیگارش را در جا سیگاری که کرد و گفت : حالا که این طور است این را بدان من چنین کاری نمی کنم و از این به بعد هم حق نداری برای من تعیین تکلیف کنی .
    عادل به سهند نزدیک شد و گفت : همین حالا آن دو را از این خانه خارج میکنی .
    سهند نگاه سرد و شرارت بارش را به عادل دوخت و گفت : اگر ناراحتی خودت از اینجا برو .
    عادل با نفرت گفت : تو خیلی نامردی سهند !
    سهند که از تکرار این کلمه بیزار بود گریبان عادل را گرفت و گفت : این قدر به من نگو نامرد واگر نه ....
    ساجد آن دو را از هم جدا کرد و با بردن سهند که مرتب به عادل بد و بیراه می گفت سعی کرد مشاجره آنها را خاتمه دهد . عادل روی تخت نشست ، حسابی عصبانی شده بود . ساحل در کنار رخساره که به در تکیه داده بود نشست و گفت : این پسر بدون اینکه از ما چیزی بداند ما ردخترهای بی قید و بد خطاب میکند معلوم است مخالف کارهای سهند پست فطرت است .
    رخساره که در این چند روز کنترل اشک هایش را از دست داده بود گفت : ساحل ، من خیلی میترسم ، این سهند یک دیو است و هر آن منتظر است که آبروی ما را لکه دار کند .
    _از او این کار هیچ بایید نیست چون به همین قصد ما را زندانی و اسیر خودش کرده ، خدایا خودت بما کمک کن و نگذار شرف و حیثیت ما فنا شود .

    سهند مثل همیشه بر خلاف عادل عمل کرد و با پستی تمام ساحل با رخساره را اسیر خودش کرده بود . عادل نمیتوانست این وضع را تحمل کند بنابراین یک روز تصمیم گرفت از آن خانه برود ولی ساجد اجازه نداد و به او گفت که اگر برود ضعف نشان داده است . پس باید بماند تا نامردی سهند ثابت بشود . از طرف دیگر سهند هم منتظر روزی بود که عادل از آنجا برود ولی هنگامی که عزم او را در ماندن جزم دید حسابی عصبی شد .

    عادل همان برادر زاده عمه گوهر بود و زیبایی چشم گیری داشت که همیشه سهند به زیبایی او حسادت میکرد . در یک هفته گذشته که او به یزد رفته بود عمه گوهر ماجرای ساحل و رخساره را برای او تعریف کرده بود و حتی از زبان گیسو ، عرفان و عماد هم یک تعریف هایی شنیده بود اما نمیدانست آن دو دختر ساحل و رخساره هستند . حتی رخساره و ساحل هم در این ده ، یازده روز گذشته او را ندیده بودند . عادل از زمان کودی پسری کنجکاو بود از همان اول حدس زده بود که این دو دختر همان دو دختر هستند که نزد عمه اش بودندن و همان چیزهایی که عمه در مورد آن دو گفته بود او از زبان ساجد شنیده . مثلاً شباهت اسمی ، سفر آن دو به اصفهان و یا زیبایی خیره کننده ساحل با چشمان که از زبان عماد شنیده بود . او در عین حال که مطمئن بود شک هم داشت . یک روز وقتی ساحل مطمئن شد سهند در خانه نیست ،برای تهیه کردن ناهار به آشپزخانه رفت و مشغول شد . در آن موقع عادل برای درست کردن یک فنجان قهوه به آشپزخانه رفت و یک مرتبه عادل و ساحل یکدیگر را دیدند ، عادل وقتی ساحل را دید بدون معطلی آشپزخانه را ترک کرد و به اتاقش رفت . در آن لحظه هر دو به یک چیز فکر می کردند . عادل به این فکر می کرد که شکش به یقین تبدیل شده و ساحل با دیدن او به یاد عادل برادرزاده عمه گوهر افتاد . او عکس عادل را دیده بود و به خوبی چهره او را به خاطر داشت . حتی میدانست نامش عادل است چون چند بار ساجد او را صدا کرده بود . ساحل این خبر را به رخساره داد و با خوشحالی گفت : پس او میتواند به ما کمک کند .
    _مطمئن نیستم چون ما را نمیشناسد و فکر نمی کنم حاضر بشود با ما حرف بزند ،
    رخساره که نمیخواست این فرصت را از دست بدهد به ساحل گفت : او حتما به آشپزخانه بر نمی گردد از طرفی الان موقع ناهار است و او به غذا احتیاج دارد تو برایش غذا ببر و سعی کن با او حرف بزنی ،
    ساحل گفت : نظر خوبی است وقتی غذا حاضر شد مقداری غذا ریخت و داخل سینی گذاشت و به سمت اتاق عادل رفت چند ضربه به در اتاق او زد . عادل فکر کرد ساجد است و او را به داخل اتاق دعوت کرد . وقتی ساحل را با سینی غذا دید اخم هایش درهم رفت . ساحل سلام کرد و گفت : برایتان غذا آوردهام .
    عادل با عصبانیت فریاد کشید : زود از اتاق من گمشو بیرون .
    از صدای فریاد او ساحل به خود لرزید و سریع اتاق را ترک کرد . عادل در را محکم بست و زیر لب گفت : از زیباییت متنفرم ! بیچاره عمه خوش خیال من که ندانسته دو دختر هر جایی را به خانه اش راه داده .
    ساحل و رخساره اصلا لب به غذا نزدند و از این رفتار عادل بسیار حیران شدند . به گفته ساحل با این وضع هیچ طوری نمیتوانستند با او صحبت کنند . ساحل دلش می خواست کنار دریا باشد و فریاد بزنند ،های های گریه کند اما وقتی میدید که این موهبت خدادای هم از او گرفته شده حالش دگرگون می شد و غم تمام وجودش را فرا می گرفت ، این وضعیت دردناک برای آن دو طاقت فرسا و دشوار بود و اصلا آزادی نداشتند .
    ساجد وارد اتاق شد و از آن دو پرسید : کدامتان به اتاق عادل رفتید ؟
    ساحل که غمگین گوشهای از اتاق نشسته بود سرش را از روی زانووانش برداشت و گفت : من وارد اتاق او شدم میخواستم ناهار برایش ببرم ولی سرم فریاد کشید .
    ساجد روی صندلی نشست و گفت : لزومی نداشت که برای عادل غذا ببری . بگذاری یک چیزی را الان به شما گوشزد کنم . جلوی دوست من آفتابی نشوید ، چون اخلاق خاصی دارد و متاسفانه از دختران و زنان زیبا بیزار است . او از وجود شما در این خانه عذاب میکشد ولی برای اینکه روی سهند کم بشود مجبور است تحمل کند و حرفی نزند . او فکر می کند شما از جمله دختران فراری و بی قید و بند هستید ولی من این طور فکر نمی کنم و این را بارها به عادل گفته ام اما او قبول نمی کند .
    رخساره به حالت التماس به ساجد گفت : شما که نمیخواهید ما این جا بمانیم . پس چرا ما را فراری نمیدهید ؟!
    _ کاهس میتوانستم این کار را بکنم . سهند پسر یکی از سرمایه داران بزرگ است و با پول هر کاری میتواند انجام دهد . اگر شما از این جا فرار کنید حتما متوجه می شود که من و عادل این کار را کرده ایم آن وقت یه مشت اسکناس در کف دست چند تا سبیل کلفت میگذارد تا دخل ما را بیاورند .
    ساحل رو به ساجد کرد و گفت : ما هر طور شده از این جا فرار می کنیم و نمیگذریم دستان کثیف سهند به من و رخساره برسد برای حفظ آبرویمان حاضرم هر کاری بکنم .
    ساجد برخاست و نگاهی به چشمان زیبای ساحل کرد و گفت : او فعلا کاری به کارتان ندارد ولی به وقتش سراغتان میآید . او به من گفت : اگر این دو تا یک سال دیگر هم در این اتاق بمانند من راحتشان نمیگذارم بالاخره یک روزی خسته میشوند .
    ساجد این واقعیت را گفت و آن دو را بیشتر آگاه کرد . ساحل هم حواسش را بیشتر جمع کرد و مرتب در فکر فرار از آن خانه بود .
     
    ×امیرمحمد × از این پست تشکر کرده است.
  3. Faryade yas

    Faryade yas •••●سکوت ، فریاد من است ●•••

    3,184
    9,895
    39,948

    دو هفته تمام ساخل و رخساره در آن خانه بودندن و بالاخره در یک عصر زمستانی ساجد چون برای رفتم به منزل دوستش عجله داشت فراموش کرد در را قفل کند و ساحل متوجه شد و این خبر خوش را خیلی آرام که عادل متوجه نشود به رخساره داد و بعد وسایلشان را جمع کردند و بعد از دو هفته حبس از آن خانه فرار کردندن و در زیر باران تند که مثل شلاق به صورتشان میخورد دویدندن و از آب محل خارج شدند . آن دو نفس زنان زیر درختی ایستادند و بعد رخساره گفت : حالا کجا برویم ؟ ساحل نفسی تازه کرد و گفت : باید با اندک پولی که داریم به ترمینال برویم و بلیت تهران را بگیریم . هر دو براه افتادند و پرس و جو کنان به سمت ترمینال رفتند . بخت با آنان این بار هم یاری نکد و بلیت تهران موجود نبود . سه ساعت تمام در خیابان ها آواره شدند . جلوی مسجد رفتند ولی قفل بود . ساحل نگاهی به ساعتش انداخت و عقربه ساعت را روی ده شب نشان میداد . آن دو خیابان ها را بلد نبودند ولی ساحل احساس می کرد این خیابان برایش آشنا است . در این فکر بودند که ناگهان اتومبیل سیاه رنگ سهند مثل برق جلویشان ظاهر شد و او همراه ساجد از اتومبیل خارج شد . او وحشیانه بازوی ساحل را گرفت و گفت : فکر کردی خیلی زرنگی و بعد او را داخل اتومبیل انداخت و به دنبال او رخساره را داخل اتومبیل کرد . ساجد از شکست آن دو در فرار به شدت ناراحت بود ولی هیچ کاری از دستش بر نمی آمد .
    سهند با خشونت ساحل را داخل اتاق هل داد و سیلی محکمی به صورت او نواخت و بعد موهای او را که از باران زیاد خیس شده بود در دست گرفت و گفت : تو کوه را داری که بروی بدبخت ؟!
    ساحل نالید و گفت : تو حیوان پستی هستی ، عالم از تو و امثال تو بهم میخورد .
    سهند وحشیانه خنده سر داد و گفت : از حرف هایت بوی نفرت می آید .
    ساحل که از وحشت و سرما صدایش میلرزید گفت : اره ، درست حدس زدی .
    سهند دستانش را روی ساحل بلند کرد و به شدت او را کتک زد . رخساره و ساجد کاری نمیتوانستند بکنند . رخساره به گریه افتاده بود و به سهند التماس می کرد . سهند که متوجه شد ساحل قطره ای اشک نمیریزد بنابر این دوباره موهای او را گرفت و گفت : حداقل گریه کن بدبخت تا دلم به حالت بسوزد و رهایت کنم . سحر مثل این دوست بی چاره ات گریه نمیکنی ؟!
    رخساره چون میدانست ساحل انوز از شوک چند ماه قبل خارج نشده به سمت سهند دوید و بازوی او را گرفت و گفت : تو را به خدا التماس میکنم او را رها کن . او توان اشک ریختن ندارد .
    سهند او را به عقب هل داد و گفت : حرف بی ربط نزن ،
    ساجد پیش سهند آمد و گفت : تمامش کن شاد تو که او را کشتی .
    ساجد ساحل را از دست سهند نجات داد و از او خواست که از اتاق خارج شود . سهند در حال خارج شدن از اتاق رو به ساحل کرد و گفت : امشب را خوب به خاطر بسپار تا دیگر هوس فرار به سرت نزند ،.
     
    ×امیرمحمد × از این پست تشکر کرده است.