1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

رمان اشک های خفته قسمت آخر

شروع موضوع توسط Faryade yas ‏Dec 31, 2014 در انجمن داستان و رمان

  1. Faryade yas

    Faryade yas •••●سکوت ، فریاد من است ●•••

    3,184
    9,895
    39,948
    رخساره آهی بلند کشید و ساحل را در آغوش کشید و گفت : ساحل مهر بدبختی بر پیشانیمان خورده و باید شکست را بپذیریم . نجات ما مثل تیری میماند در تاریکی .
    ساحل سکوت کرد و خود را روی تخت انداخت .
    ساجد به عادل که مشغول کشیدن نقشه یک ساختمان بود نگاه کرد و گفت : ساحل و رخساره به راحتی میتوانستند در مکانی مخفی شوند که دست سهند به آنها نرسد از اینکه موفق نشدند که خودشان را نجات بدهند خیلی ناراحتم . سهند بدجوری ساحل را کتک زد اگر جلویش را نمی گرفتم او را میکشت .ساحل دختر معصوم و نجیبی است و من هر بار به چهره اش نگاه می کنم هاله ای از غم در آن چشمان قشنگ رنگش می بینم ، احساس می کنم این دختر در زندگی خیلی رنج کشیده .
    عادل پوزخندی زد و گفت : تو چقدر ساده ای پسر ، برای چه دلت به حال آن دو میسوزد !!؟
    ساجد از این خونسردی عادل ناراحت شد و گفت : عادل تو اصلا احساس نداری . تو از اینکه سهند با سنگدلی تمام ساحل را کتک زد ناراحت نشدی ؟ تو که تا این حد بی انصاف نبودی . عادل با همان خونسردی جواب داد ، من نمیفهمم چرا باید دلم برای یک دختر لاابالی بسوزد .
    ساجد مداد نقشه کشی را از دست عادل گرفت و در آن حال عادل به او نگاه کرد و پرسید : چکار می کنی ؟
    ساجد مستقیم به چشمان او نگاه کرد و گفت : آقای مهندس اشتباه نکنم شما سال تحصیل کردید شک ندارم مفهوم کلمه قضاوت ناعادلانه و یا بهتر بگویم تهمت را خوب میدانید .
    عادل مداد را از دست ساجد گرفت و گفت : تو چه اصراری داری که من قبول کنم آن دو پاک و معصومند ؟
    ساجد با لحن محکمی گفت : چون پاک هستند و در این مدت به گناهی آلوده نشده اند اگر اینها از آن دسته دختران فراری و بی بند و بار بودند پس چرا مثل آنها دست به اعمال زشت نمیزنند و از سهند فرار می کنند ؟
    _ من مثل تو احمقانه فکر نمی کنم و کاری هم به کار آنها ندارم لطفاً از آن دو پیش من دیگر حرفی نزن .


    عادل وقتی از کار پروژه اش بازگشت ساجد خبری نه چندان خوب به او داد و عادل شتابزده ساک سفرش را بست و با یک تلفن به محل کارش برای چند روز مرخصی گرفت ، بعد هم خیلی سریع از ساجد خداحافظی کرد و رفت . رخساره در آشپزخانه در حال درست کردن ناهار بود و با آمدن عادل منتظر شد که او برود و بعد از آشپزخانه خارج شود . ساجد به آشپزخانه رفت و لیوانی آب نوشید و رخساره از او پرسید : اتفاقی برای آقا عادل افتاده ؟
    _صبح برادرش به این جا تلفن کرد و گفت نامزد عادل دیشب تصادف کرده و در بیمارستان بستری شده و عادل باید هر چه سریعتر خود را به یزد برساند . وقتی عادل آمد من این خبر را به او دادم و او با عجله به یزد رفت . رخساره رنگ از صورتش پرید و به اتاق رفت و این خبر تلخ را به ساحل داد. هر دو از این خبر افسرده شدند و برای گیسو دعا کردند.
    عادل با اضطراب و پریشانی به گیسو فکر می کرد و از خدا می خواست که اتفاق ناگواری برای او پیش نیامده باشد . ساعت شش عادل به یزد رسید و به منزلشان رفت و عرفان او را کاملاً در جریان گذاشت . عرفان برای او تعریف کرد که گیسو دیشب به همراه مادرش به خرید رفته بودند بعد از خرید او متوجه می شود که کیف پولش را در مغازه جا گذاشته بنابر این به مغازه باز می گردد و کیفش را تحویل میگیرد اما وقتی که میخواهد از خیابان عبور کند ناگهان اتومبیلی با سرعت وحشتناکی به او میزند و فرار می کند . صدمات سختی به گیسو وارد شده بود . او می گفت علاوه بر شکستگی دست و پا به سر او نیز ضربه واره شده است و در بخش سی سی یوو بستری است . عادل بالافاصله خودش را به بیمارستان رساند از شدت ناراحتی نفهمید که چطور فاصله خانه تا بیمارستان را طی کرد پرستار کشیک شب به او اجازه ملاقات نداد ، بنابراین خسته و عصبانی به منزل بازگشت و تمام شب را در اضطراب و نگرانی به سر برد . صبح که چهره خود را نمایان کرد ، عادل همراه با عرفان و عمه گوهر به بیمارستان رفتند و با دیدن دکتر معالج گیسوز حال او پرسیدند . دکتر با دیدن عادل از او پرسید : شما را دیروز ندیدم ، شما همسرش هستید ؟
    عادل که نمی توانست منع ازترابش شود گفت : بله من همسرش هستم ، حالش چطور است دکتر ؟ دکتر بدون این که پاسخ عادل را بدهد عرفان را به گوشه ای برد و اندکی با او صحبت کرد و رفت . عادل با عجله نزد عرفان آمد و شانه هایش را گرفت و از او پرسید : چه بالایی سر گیسو آمده عرفان ؟
    عرفان نتوانست از ریزش اشک هایش جلوگیری کند و در حالی که جرات نداشت به صورت عادل نگاه کند گفت : بر اثر ضربه مغزی گیسو چند دقیقه پیش جانش را از دست داد .
    مرگ گیسو آن دختر بی گناه و معصوم کمر هر دو خانواده را خم کرد و آنها را در غم عظیمی فرو بپرد . حالا میبایست جسد دختر را در اوج جوانی و با تمام آرزوهایش به گور می سپردند . کسانی که در مجلس خاکسپاری اش شرکت داشتند از غریبه تا آشنا برای او اشک میریختند . مادر گیسو چندین بار از شدت گریه بیهوش شد زنان آشنا و فامیل اطراف او را خالی نمیگذاشتند و مرتب او را دلداری می دادند .
    _ببین عزیزم مرگ دست خداست چه بهتر که با تن معصوم و بی گناه رفت خوش به سعادتش .
    _الهی قربانت بروم معصوم خانم تو را به خدا این قدر خودت را عذاب نده با این کارها که اون طفل معصوم زنده نمی شود .
    مرگ گیسو برای هر دو خانواده قی منتظره بود و هیچ کدام از آنها حال خودشان را نمی فهمیدند .
    عادل در سکوت اشک میریخت و فکر این که گیسو دیگر در کنارش نیست عذابش میداد . روز سوم گیسو عرفان با ساجد تماس گرفت و این خبر غم انگیز را به او داد و از او خواست تا با محل کار عادل تماس بگیرد و این خبر را به آنها بدهد . ساجد در کمال میل قبول کرد ، این خبر او را هم متاسف کرد . خبر مرگ گیسو به گوش ساحل و رخساره هم رسید و آن دو را از راه دور در غم آنها شریک کرد . آن دو به خوبی میدانستند الان عمه گوهر و بقیه چه حالی دارند . مرگ گیسو رخساره را به یاد مادرش انداخت و ساحل را به یاد عزیز . وقتی ساجد این خبر را به آن دو داد تحملش برای آن دو هم مشکل بود . ساجد برای ادای احترام تصمیم گرفت برای مراسم هفتم شرکت داشته باشد . ساحل و رخساره از رفتن ساجد ناراحت بودند. زیرا آن دو با وجود ساجد در آن خانه امنیت داشتند اگر او می رفت سهند دست با هر کاری میزد که به آن دو آسیب برساند .شب قبل از رفتن ساجد به آن دو گفت : اگر من در مراسم شرکت نکنم نهایت بی ادبی است من به عادل مدیون هستم چون بارها مشکلات من را حل کرده . فردا صبح به یزد میروم و بعد از اتمام مراسم زود بر میگردم .
    رخساره گفت : کاش می شد او را هم با خودتان ببرید .
    _همین فکر را هم کردم ولی او با عادل میانهٔ خوبی ندارد و فکر نمیکنم به غیر از مراسم جشن و خوش گذرانی در مراسم دیگری شرکت کرده باشد .
    ساحل و رخساره به یکدیگر نگاه کردندن و اصرار را بی فایده دانستند .
    ساجد سعی نه صبح به یزد رفت و به آن دو سفارش کرد مراقب خودشان باشند . سهند از صبح خانه بود و رخساره و ساحل جرات نداشتند از اتاق خارج شوند . حتی ناهار هم نخوردند و فقط خودشان را مشغول صحبت کردن و فرو رفتن در غم و غصه میکردند . ساعت نه شب ساحل متوجه صدای بسته شدن در منزل شد و فکر کرد سهند از منزل خارج شده باشد . رخساره با رفتن سهند خوشحال شد و گفت : از صبح تا به حال هیچی نخوردیم تا برنگشته بریم و چیزی بخوریم .
    ساحل آرام در اتاق را گشود و نگاهی به داخل راهرو انداخت و بعد برای آوردن غذا به آشپزخانه رفت . رکساره عر آن هنگام کتابش را روی طاقچه قرار داد تا به کمک ساحل برود ناگهان چشمش به در افتاد که با یک حرکت سریع بسته و توسط شخصی قفل شد . ترس وجودش را فرا گرفت و به طرف در چرخید و چند بار به در کوبید و ساحل را صدا کرد . ساحل با شنیدن فریاد رخساره ظرف نان را روی میز قرار داد و خواستنزد رخساره برود که با سهند روبرو شد . چند قدم به عقب رفت و گفت : زالو صفت بی شرم چرا دست از سر ما بر نمیداری ؟
    سهند قهقهه ای زد و گفت : به تو گفته بودم بالاخره روزی در دامم می افتی .
    ساحل دستش را در پشت خود قرار داد و کارد آشپزخانه را برداشت ولی تا خواست ضربه ای به او وارد کند سهند محکم مچ دستش را گرفت و کارد را با دست دیگرش از او گرفت و بعد کشان کشان او را به اتاق برد و محکم بر زمین انداخت . رخساره جیغ و فریاد می کشید و تلاش می کرد در را باز کند ولی بی فایده بود . سهند به ساحل حمله کرد و ساحل با چنگ و دندان از خود دفاع میکرد . با ورود ساجد به خانه صدای فریاد رخساره به گوشش رسید . مثل برق جهید و داخل اتاق شد و با یک حرکت سریع سهند را گرفت و به دیوار کوبید و فریاد کشید : تو خوک کثیفی هستی سهند !
    ساحل از روی زمین برخاست و در را برای رخساره باز کرد و هر دو یکدیگر را در آغوش کشیدند . رخساره اشک میریخت و ساحل در حالی که او را به خود می فشرد ناله می کرد : رخساره ...... اه رخساره . چرا من نمیتوانم حتی قطره ای اشک بریزم ! چشمانم میسوزند ، بغض خفه ام کرده ولی نمیتوانم گریه کنم . اگر ساجد به موقع کمکم نمیکرد معلوم نبود این حیوان پست چه بلایی به سر من می آورد . آن وقتی بدون شک خودم را می کشتم .
    ساجد برای اولین بار شهامت پیدا کرد و با سهند درگیر شد . پاکی رخساره و ساحل به ساجد ثابت شده بود و او به خاطر آن دو بسیار نگران بود . سهند آن شب در خانه نماند و بیرون رفت . ساجد از این که توانسته بود ساحل را صحیح و سالم نجات دهد خوشحال بود و به آن دو قول داد دیگر هیچ وقت تنهایشان نگذارد .


    عدل چهل روز تمام در یزد ماند و در این مدت کارهای پروژه را به همکارش سپرده بود . او دیگر دستش به کار نمیرفت و چنان افسرده شده بود که قصد داشت درسش را رها کند . اما با صحبت های دوستان و آشنایان با این که با کناره گیری از کار و تحصیل گیسو به او بازگردانده نمی شود سر عقل آمد و با روحیه ای نسبتاً خوب دو روز بعد از مراسم چهلم به اصفهان بازگشت . ساحل در حال جارو کردن راهرو بود که در گشوده شد و هنگامی که سرش را بالا کرد با چهره غم زده عادل روبرو گردید . ساحل با دیدن او در عرض چند ثانیه داخل اتاق شد و در را بست و خبر آمدن عادل را به رخساره داد . عادل به اتاقش رفت و ساکش را روی تخت انداخت و به حمام رفت . ساجد از بازگشت عادل خوشحال شد . دلش میخواست سنگ صبورش باشد . در موقع سب عادل از سجاد که در حال اوتو کردن لباسش بود پرسید : فکر می کردم وقتی برگردم دیگر این دو دختر را در این خانه نمیبینم ولی تصورم بر عکس شد و میبینم خیلی راحت در این خانه زندگی می کنند .
    ساجد لبخندی زد و گفت : رخساره و ساحل در مدّتی که این جا بودند نجابت و پاکدامنی خودشان را ثابت کرده اند و در حال حاضر هم حکم خواهران مرا پیدا کرده اند و اجازه دارند خیلی راحت و آسوده در این خانه زندگی کنند . عادل از حرف های ساجد سر در نیاورد و روی تخت نشست و گفت : حرف هایت برایم مفهومی ندارد . ساجد بیشتر توضیح بده تا بدانم چه اتفاقی در این مدت افتاده ؟ این دو تا دختر فراری و ولگرد ......
    ساجد کلام عادل را قطع کرد و کنار او نشست و گفت : عادل ، دوست عزیز ، باز هم میگویم ، دیگر نمیخواهم زبان به بد گفتن از آن دو باز کنی . پاکی و صداقت آن دو به من ثابت شده است و من اجازه نمیدهم به آن دو توهین کنی . عادل حیران به او نگاه کرد و پرسید : هنوز حرف هایت برایم واضح نیست. این حرف ها چه معنی دارد ؟!!
    ساجد دستش را روی شانه عدل گذاشت و خندید و گفت : برایت توضیح میدهم و تو را قانع می کنم . وقتی بعد از مراسم سومین شب نامزد خدا بیامرزت به اصفهان برگشتم در هنگام شب که به خانه رسیدم متوجه صحنه دلخراشی شدم . سهند مثل گرگی وحشی ساحل را در دام انداخته بود و اگر به موقع نرسیده بودم حیثیت آن دختر به باد رفته بود . برای اولین بار کتک مفصلی به سهند زدم و او را از خانه بیرون انداختم . اما دلهره داشتم و منتظر بودم چند نفر را اجیر کند تا حساب مرا برساند ، ولی این اتفاق نیافتاد و تا چند روزی آفتابی نشد . بعد یکی از دوستانش به من تلفن کرد و گفت دو شب پیش سهند به علت افراط در خوردن مشروبات الکلی حالش بد شده و در بیمارستان بستری است . دلم نمیخواست ملاقاتش کنم ولی وجدانم قبول نکرد و رفتم . پدر و مادرش از تهران به ملاقاتش آمده بودندن و تصمیم داشتند او را با خود ببرد و البته این کار را هم کردند و بعد از یک هفته وسایل او را جمع کردندن و او را از اصفهان به تهران بردند تا در یکی از بیمارستان های آن جا بستری شود . همه می گفتند سهند بیماری دیگری هم داشته که پدرش او را به تهران برده . خلاصه وقتی ساحل و رخساره این خبر را شنیدند از خوشالی در پوست خود نمیگنجیدند من به آن دو گفتم حالا آزاد هستید که هر جا دوست دارید بروید و آنها هم با کمال میل قبول کردند . فردای آن روز پیش من امدند و گفتند که در حال حاضر هیچ جایی ندارند که بروند و هیچ پولی هم ندارند ، از من اجازه خواستند که همین جا بمانند تا بعدا فکری به حال خودشان بکنند . به قول خودشان اگر همین طوری بدون پول از این جا بروند ممکن است دوباره در خیابان ها سرگردان بشوند و دو مرتبه در دام اوباشی مثل سهند بیفتند . الان هم در این خانه راحت زندگی میکنند و تمام کارهای خانه را انجام میدهند . حالا تا بعد ببینیم تکلیفشان چه می شود .
    عادل که از چهره اش پیدا بود از این کار ساجد زیاد راضی نیست گفت : یعنی این دو تا هیچ خویشاوندی ندارند که نزد او بروند و زندگی کنند ؟ وقتی من میگویم آن دو تا دروغ میگویند قبول کن .
    _اتفاقا ساحل به یکی از دوستانش که ظاهرا خواهر شوهر خواهر ناتنی اوست تلفن کرد و گفت که سالم و سلامت هستند و در اصفهان زندگی می کنند . من از او پرسیدم چرا موقعیتش را برای او عنوان نکرده ؟ ولی او گفت : جایز نبود این کار را بکنم .
    عادل که هنوز حرف حرف خودش بود پرسید : حالا چه وقت از این جا میروند ؟
    ساجد بلند شد و لباسش را داخل کمد گذاشت و گفت : نه من میدانم و نه خودشان . رخساره با غیر از ساحل هیچ کس را ندارد و مادرش هم چند ماه پیش فوت کرده است . ولی هر چه خواستم از زندگی ساحل چیزی بدانم حرفی نزد . یک سوال در ذهنم پیش آمده بود که چرا وقتی سهند آن قدر ساحل را کتک زد او حتی یک قطره اشک هم نریخت و چرا او قادر به گریه کردن نیست و جوابش را بدون این که ساحل متوجه شود از رخساره گرفتم . رخساره تعریف کرد که ساحل بر اثر یک شوک عصبی قادر نیست اشک بریزد و دیگر هیچ حرفی نزد . خواستم بیشتر از زندگی اش بدانم ولی متاسفانه آنقدر تودار است که چیزی دستگیرم نشد . عادل روی تخت دراز کشید و گفت : من هیچ علاقه ای ندارم از زندگی او یا دوستش چیزی بدانم .
    ساجد وقتی دید بحث کردن درباره موضوع بی فایده است و به قول معروف از نظر عادل مرغ یک پا دارد دیگر ادامه نداد و با خاموش کردن لامپ خوابید . ساجد پسر با معرفت و با مرامی بود و هیچ کس این موضوع را انکار نمی کرد. او در واقع بچه طلاق بود . پدر و مادرش ده سال پیش طلاق گرفته بودند و هر کدام به سوی زندگی خودشان رفته بودند. ساجد و خواهر و برادرش نزد عمویش می مانند و بعد از چند سال خواهرش شوهر می کند و برادرش داماد عمویش می شود . ساجد هم بتحصیل در دانشگاه ادامه میدهد و زندگی مستقلی برای خودش درست می کند . رخساره و ساحل ماجرای زندگی ساجد را از زبان خودش شنیدند و او را هم مثل خودشان تنها یافتند . رخساره در این مدت شفته ساجد شده بود ولی جرات نداشت به ساحل حرفی بزند زیرا با خود فکر میکرد ساجد به ساحل علاقه ماند شده و روزی از او خواستگاری خواهد کرد . اگر رخساره به ساحل در مورد علاقه مند شدن خودش به ساجد حرفی میزد آن وقت ساحل مجبور می شد خواستگاری ساجد را ردّ کند و آن وقت رخساره هرگز خودش را نمیبخشید .
    در یک روز عصر بهاری ساجد خسته از سرکار بازگشت ، ساحل برای او شربت آلبالو درست کرد و مقابل او گذاشت . هر موقع ساحل غذایی درست می کرد یا کاری را انجام میداد ساجد لب به تعریف و تشکر باز میکرد و هنگامی که رخساره غذا درست می کرد و یا کاری انجام میداد او فقط تشکر میکرد. این نشانه بارزی بود ساجد صد در صد به ساحل علاقه پیدا کرده است . و این همیشه در ذهن رخساره تداعی می شد . ساجد بااشتها شربت آلبالو را نوشید و گفت : من همیشه عاشق شربت آلبالو بودم ، راستی ما که شربت آلبالو نداشتیم .
    _از بازار خریدید ؟
    ساحل خندید و به رخساره که در حال پاک کردن سبزی بود اشاره کرد و گفت : شربت آلبالو را رخساره خانم درست کرده و البته مهارت زیادی در این جور کارها دارد .
    ساجد با این که از شربت خوشش آمده بود ولی باز هم مثل همیشه خیلی سرد و رسمی از رخساره تشکر کرد . رخساره انتظار داشت حداقل ساجد یک بار هم از او تعریف کند ولی او این کار را نمیکرد . در آن لحظه او از ساحل و ساجد عذرخواهی کرد و به اتاق رفت . آن دو با تعجب به یکدیگر نگاه کردند و بعد ساجد پرسید : رخساره از چیزی ناراحت است ؟ ساحل شانه هایش را بالا انداخت و گفت : از صبح که حالش خوب بود ، نمیدانم یک مرتبه چی شد . الان پیش او میروم و علت این کارش را میپرسمد شاید به یاد مادرش افتاده .
    ساجد پیش دستی کرد و برخاست و گفت : صبر کن من نزد او میروم و علتش را جویا می شوم .
    _بسیار خوب ولی اگر حرفی نزد چه ؟
    ساجد خندید و گفت : من اگر نتوانم زیر زبان خواهرم را بکشم پس به چه دردی میخورم ؟
    ساحل خندید و مشغول پاک کردن سبزی ها شد .ساجد چند ضربه به در اتاق زد و بعد داخل شد . رخساره روی تخت نشسته بود و زانوهایش را در بغل گرفته و از چهره اش به خوبی نمایان بود که ناراحت است . ساجد روی صندلی کنار تخت نشست و پایش را روی پای دیگر انداخت و گفت :می بینم زانوی غم بغل گرفته ای چرا ما را بدون دلیل ترک کردی ؟!
    رخساره با صدائی بغض الود گفت : گفتم شاید مزاحمتان باشم بنابر این شما را تنها گذاشتم !
    _منظورت این است که مزاحم من و ساحل باشی ؟!


    رخساره سرش را به علامت تائید تکان داد و ساجد با تعجب پرسید :
    _چه لزومی دارد که تو مزاحم ما باشی و چرا باید من و ساحل تنها باشیم ؟! مگر ما حرف خصوصی با هم داریم که نباید تو بدانی ؟
    رخساره سوتش را از ساجد برگرداند و سعی کرد اشک هایش را ازو پنهان کند . ساجد بلند شد و روی تخت نشست و آرام گفت : تو داری گریه می کنی رخساره ؟! آخر چه اتفاقی افتاده که تو به این اندازه پریشان و ناراحت شدی ؟ من هیچ دلم نمیخواهد گریه کردن تو را ببینم .
    رخساره با گریه گفت : برای تو چه فرقی می کند ؟ شاید من بخواهم هر روز گریه کنم . فکر نمی کنم به کسی ارتباط داشته باشد . ساجد اخم هایش را در هم کرد و نگاهی به رخساره انداخت و گفت : فکر نمی کنم دیوانه ها هم دست به چنین کار احمقانه ای بزنند و هر روز گریه کنند . در ضمن فکر می کنم خیلی هم به من ربط دارد در ضمن تو مرتب به من کنایه میزنی و من دلیل آن را نمیدانم.
    رخساره با حالتی عصبی گفت : مرا تنها بگذار خواهش میکنم .
    ساجد بلند شد و با عصبانیت گفت : من اصلا از دختر لوس خوشم نمی آید بعد زیرکانه خندید و گفت : این را بدان که با این رفتارت از علاقه من نسبت به خودت کاسته میشود .
    رخساره بالافاصله از تخت پایین آمد و مقابل ساجد ایستاد و گفت : تو از کدام علاقه حرف میزنی ؟! از این که مثل یک خواهر برایت هستم به من علاقه داری ؟
    ساجد به چشمان اشک الود رخساره نگاه کرد و گفت : نه رخساره ، تو اشتباه می کنی . من به تو علاقه دارم زیرا میخواهم در آینده همسر خوبی برای من باشی .
    رخساره در کمال ناباوری به ساجد نگاه کرد و گفت : این حقیقت ندارد ! تو چطور این حرف را میزنی !؟
    _ من عادت ندارم مشکل حرف بزنم ، پیشنهاد ازدواج به تو دادم و اختیار داری هر جوابی بدهی .
    باور کردن این پیشنهاد ساجد برای رخساره مشکل بود ، چون نمیدانست چطور ساجد از ساحل چشم پوشیده و از او خواستگاری می کند . به هر حال رخساره با تمام علاقه ای که به ساجد داشت ، خودداری کرد و همان لحظه جوابی نداد و دو روز بعد این موضوع را با ساحل در میان گذاشت و بعد از مشورت با ساحل به ساجد جواب مثبت داد .
    _واقعاً که عقلت را اجاره داده ای ساجد .
    ساجد خوانید و گفت : مگر گناه کردم من به رخساره علاقه پیدا کردم و قصد دارم با او ازدواج کنم ، فردا هم عقد می کنیم . ترتیب خرید مختصری را هم داده ام مایلم تو هم با ما بیایی .
    _اگر تصمیم به آمدن گرفتم یادت باشد فقط به خاطر خودت می آیم همین و بس .
    فردای آن روز ساجد و رخساره به عقد هم در امدندن و بعد از آن که حلقه پیوندشان را به دست کردند دست در دست هم و فارغ از فکر تمام مشکلاتی که تا آن موقع داشتند برای خرید چند تکه خرده ریز به بازار رفتند . عادل و ساحل همراه آن دو بودند ولی عادل بعد از مراسم عقد کنان کارش را بهانه کرد و آنها را تنها گذاشت . ساحل از پشت سر به عادل نگاه کرد و و را به یاد حدیث انداخت . بعد از خرید و صرف شام آنها به خانه رفتند و به استراحت پرداختند .
     
    ×امیرمحمد × از این پست تشکر کرده است.
  2. Faryade yas

    Faryade yas •••●سکوت ، فریاد من است ●•••

    3,184
    9,895
    39,948
    با ازدواج رخساره ساحل تنها شده بود و به آینده نامعلوم خودش فکر می کرد . رخساره به او قول داده بود که هر جا برود ساحل را با خود می برد و تنهایش نمی گذارد . ساحل توسط ساجد کاری دست و پا کرده بود و صبح ها تا ظهر به طور نیمه وقت در یک شرکت خصوصی کار می کرد . رخساره و ساحل زیاد کنار هم نبودندن زیرا ساحل صبحها به سر کار میرفت و بعدهم رخساره نزد ساجد بود و به طور اتفاقی هر سه نفر دور هم بودند . عادل بیشتر ساعت ها را سر پروژه اش بود و فقط برای خواب به خانه می آمد . یک روزز عصر ساحل برای شستن حیاط از اتاق خارج شد ولی هنگامی که پایش را روی پله دوم گذاشت پایش به شدت پیچ خورد و محکم بر زمین پفتاد و فریادی کشید . رخساره از صدای ساحل از جا پرید و به حیاط رفت . او را از روی زمین بلند کرد و گفت : ساحل جان چه بالایی سر آمده ؟
    ساحل از درد نالید و مچ پایش رنشان داد و گفت : مچ پایم درد می کند .
    رخساره چون ساجد در خانه نبود به اتاق عادل رفت و ازو کمک خواست . عادل قصد نداشت به ساحل کمک کند اما التماس های رخساره او را مجبور کرد که به حیاط برود . عادل با دیدن ساحل که از درد به خود میپیچید به رخساره کمک کرد تا او را به اتاق ببرند و بعد به او دستور داد که ظرفی پر از آب گرم بیاورد . رخساره آب گرم را آورد و رو به عادل کرد و پرسید : پایش آسیب دیده میتوانید کاری بکنید ؟ عادل با لحن سردی گفت : مچ پایش در رفته و میخواهم آن را جا بیندازم .
    رخساره بالای سر ساحل نشست و او را دلداری داد . عادل با مهارت مشغول درمان پای او شد و با یک حرکت سریع مچ پای ساحل را جا انداخت . ساحل جیغ بلندی کشید و بی هوش شد . عادل در آن هنگام نگاهی به صورت زیبای ساحل که دانه های درشت عرق بر روی آن به خوبی دیده می شد کرد و از اتاق خارج شد . وقتی ساجد از رخساره شنید که عادل پای ساحل را خوب کرده هم تعجب کرد و هم خیلی خوشحال شد . بعد پیش عادل رفت و از او تشکر کرد . بعد از چند روز پای ساحل کاملا خوب شد بنابراین خواست که شخصا از عادل تشکر کند . ساجد و رخساره برای گردش از خانه خارج شدند و ساحل تنها در خانه ماند . عادل یک ساعت بعد به خانه آمد و بعد از نوشیدن یک لیوان آب به اتاقش رفت . ساحل از اتاقش خارج شد و بعد از کشیدن نفسی عمیق چند ضربه به در اتاق عادل زد و داخل شد . عادل با دیدن ساحل خشمگین شد و گفت : چرا وارد اتاق من شدی ؟ مگر من تو را به این اتاق دعوت کردم؟
    ساحل خودش را کنترل کرد و گفت : میخواستم بابت درمان پایم از شما تشکر کنم .
    _لزومی به تشکر نیست . چون ساجد این کار را قبلا کرده است .
    _ادب این طور حکم میکرد که خودم شخصا قدردانی کنم .
    عادل که سعی داشت خشمش را فرو دهد گفت : حالا که قدردانی کردی برو دیگر .
    ساحل خواست برود اما برگشت و گفت : حرف دیگری هم با شما داشتم .
    عادل رویش را از او برگرداند و گفت : ولی من حرفی با تو ندارم .
    ساحل بدون توجد به حرف او گفت : شما حق ندارید مرا متهم به هرجایی بودن کنید . تا آن جایی که خودم را میشناسم پاک و نجیب زندگی کرده ام و همیشه سعی کرده ام از گزند دیگران در امان باشم . من طاقت این را ندارم که شما مرا دختر فراری و بی بند و بار خطاب کنید . من میدانم شما از دختران زیبا بیزار هستید ، خوب باشید ولی به من تهمت نزنید . دو ماه و نیم پیش عمه مهربان شما منو رخساره را از سرگردانی نجات داد و ما مدیون خوبی های او و عمو رحیم هستیم . عمه گوهر از زندگی خودش و پدر و مادر شما برای من گفت و من الان به خوبی میدانم چرا از زنان زیبا فراری هستید . گیسوی شما را هم دیدم . حیف که عمرش مثل گل کوتاه بود و او با مرگش ما را خیلی متاثر کرد و من به شما تسلیت میگویم .
    عادل با عصبانیت رو به او کرد و گفت : تو و آن دوستت که الان قاپ ساجد را دزدیده ، عمه مرا آدم سادهای گیر آوردید و با این دروغ که تنها و بی کس هستید او را خام کردید .
    ساحل دیگر طاقت نیاورد و با عصبانیت فریاد کشید : شما عادت دارید هنوز کسی را نشناخته در موردش قضاوت کنید ؟ مگر شما رحم و مروّت ندارید ؟
    عادل در همان حالت داد کشید : من شما زنان زیبا را که هزار چهره دارید خوب میشناسم . از هر داری وارد می شوید و همه را اسیر زیبایی خود می کنید . مادر من نمونه ای از زنان زیبای هزار چهره بود که پدرم ، من و برادرم را به روز سیاه نشاند و من با چشمان خودم پلیدی های او را میدیدم و خوب به خاطر دارم ، تو هم مثل مادرم هستی اما بدتر از خانه فرار کردهای . خدا نکند پدرتان بگوید پول امروز کمتر از دیروز است، کوله بارتان را جمع می کنید و از خانه فرار می کنید .
    ساحل ناخودآگاه فریاد زد :
    _خفه شو !
    عادل که تا به حال کسی به او چنین حرفی نزده بود دستش را بالا برد و سیلی محکمی به صورت ساحل نواخت . در آن هنگام ناگهان قطرات اشک بر گونه های زیبای ساحل لغزیدند و این قطرات اشکی بودند که چند ماه پیش چشمان و قشنگ ساحل خفته بودند . ساحل همان طور که اشک میریخت به عادل نگاه کرد و گفت : تو چه میدانی که من در زندگی چه کشیده ام ؟ فکر نمیکنم تو لیاقت شنیدن داشته باشی ولی میخواهم خوب گوش کنی . در نوجوانی ام مادرم را از دست دادم و گرفتار زن پدر از خدا بی خبری شدم . دختر او مرا مثل خواهر واقعی خودمی دانست و ما یکدیگر را دوست داشتیم . زن پدرم مرتب در حال آزار و اذیت من بود و مرا از محبت پدرم محروم کرده بود . آن قدر آزارم داد تا مجبور شدم از آن خانه کذایی بروم . خدا یاریام داد و مستاجر پیرزن مهربانی شدم ، او را خیلی دوست داشتم بر اثر یک حادثه با پسری به نام حدیث آشنا شدم و قرار شد با هم ازدواج کنیم اما فاجعه ای رخ داد ....... و عشق خود را به راحتی از دست دادم و باعث شد این سوک لعنتی بر من وارد شود و اشک هایم خشک شود . بعد از مدّتی عزیز را هم از دست دادم و به اصرار رخساره نزد او و مادر مریضش رفتم و با آنها زندگی کردم . خدا مادر رخساره را رحمت کند ولی او هم تنهایمان گذاشت . به سفارش مادر خدابیامرز رخساره قرار شد نزد عمویش در یزد برویم اما ...... حالا تو به همین راحتی مرا متهم به بدکارگی می کنی ، از زیبایی


    من متنفر باش ولی مرا محکوم به هر جایی بودن نکن .
    ساحل همین طور اشک میریخت و از ریزش اشک هایش خوشحال بود . او میخواست از اتاق عادل خارج شود ولی اندکی مکث کرد و به جانب او برگشت و گفت : از این که با زدن سیلی اشک های مرا بیدار کردید ممنونم .
    ساحل از اتاق خارج شد و به اتاقش پناه برد و به خاطر همه بدبختی هایش عزیز و حدیث گریه کرد .صدای گریه ساحل به خوبی به گوش عادل میرسید . او روی تخت نشسته و سرش را میان دستانش قرار داده بود ، او برای اولین بار بود که سیلی به صورت دختری بی گناه و معصوم نواخته بود . معلوم می شد وجدانش ناراحت است . ولی هنوز غرورش اجازه نمیداد از زیبا بودن او متنفر نباشد . ساحل با شنیدن صدای خنده ساجد و رخساره که وارد خانه شدند اشک هایش را پاک کرد و مشغول خواندن کتابی شد . رخساره وارد اتاق شد و به او سلام کرد و مشغول خواندن کتاب شد . رخساره وارد اتاق ساحل شد و به او سلام کرد و مقابل او نشست و کادویی مقابل او قرار داد و گفت : این کادو را ساجد برایت گرفته . ساحل لبخندی زد و گفت : بابت چه چیزی ساجد این زحمت را کشیده ؟
    رخساره خندید و گفت : مگر عیبی دارد که برادر برای خواهرش کادو بخرد . باز کن ببین چه سلیقه ای دارد . ساحل کادو را از زمین برداشت و آن را باز کرد . بلوز رنگ قشنگی بود .
    _ساجد بلوز را رنگ چشمانت خرید و گفت خیلی به تو میآید .
    ساحل با شنیدن این حرف به یاد حدیث افتاد که همیشه می گفت رنگ به تو می آید و زیبایی تو را دو چندان می کند . اشک در چشمان ساحل حلقه زد و به گریه افتاد و گفت : از کادوی به این زیبایی سپاسگزارم .
    رخساره با حیرت به چشمان ساحل نگاه کرد و گفت : ساحل عزیزم ، درست میبینم این اشک های تو است که مثل مروارید بر روی گونه هایت نشسته ؟
    ساحل در میان گریه خندید و گفت : این اشک ها را مدیون عادل هستم . خدا توسط او این نعمت تا به من بازگرداند . رخساره بازوان او را گرفت و گفت : خدای من ! ساحل منظورت از این هر چیست ؟
    ساحل قضیه جر و بحثی با عادل را برای رخساره توضیح داد رخساره حیرتش دو چندان شد و گفت : این پسره خودخواه چطور جرات کرد به تو سیلی بزند ؟
    _او از ناسزای من عصبانی شد ، تازه من خوشحالم که این اشک ها به من بازگردانده شد .


    ساجد در آن موقع وارد اتاق شد و ساحل بابت کادو از او تشکر کرد . رخساره جریان جر و بحث عادل و ساحل را برای ساجد شرح داد و او بسیار عصبانی شد و بدون حرف به اتاق عادل رفت و گفت : عادل فکر نمی کردم تا این حد گستاخ و بی رحم باشی که دستت را روی یک دختر بلند کنی. تو چطور راضی شدی به او سیلی بزنی ؟ این نهایت بیشرمی تو را میرساند من مرتب رعایت حال تو را می کنم ولی .......
    عادل دستش را به علامت سکوت بالا برد و کلام ساجد را بورید و گفت : در عمرم کسی به من ناسزا نگفته ، که او دومی باشد در ضمن من قبول کردم که او دختر پاکی است و شرافتمندانه زندگی کرده .
    ساجد اندکی آرام شد و در حالی که روی صندلی مینشست گفت : او در برابر توهین های تو نتوانست قامت خم کند و بالاخره مثل شیر مقابلت ایستاده و حرفش را زد . حالا میفهمم که او چقدر زجر کشیده . او مادرش را از دست داد و نگرش او نسبت به او توسط پدرش عوض شد . آن زن بدجنس باعث آوارگی ساحل شد .ساحل با از دست دادن تنها عشقش که به او امید پیدا کرده بود شکست سختی در عشق خورد . من آرزوی خوشبختی او را از خداوند خواستارم و اجازه نمیدهم ساحل طعمه گرگ ها شود . عادل ، او زیباست ولی نه از آن زیبا رویان هزار چهره و پست بلکه از دختران زیبا ، پاک و صادقی که مثل آب زلال هستند ظاهر و باطن او یکی است و من آن را به خوبی آشکار میبینم .
    ساجد منتظر بود عدل حرفی بزند اما او سکوت اختیار کرده بود بنابر این از اتاق خارج شد و او را تنها گذاشت تا بیشتر درباره این موضوع فکر کند .
     
    ×امیرمحمد × از این پست تشکر کرده است.
  3. Faryade yas

    Faryade yas •••●سکوت ، فریاد من است ●•••

    3,184
    9,895
    39,948
    عشق صدای فاصله هاست
    صدای فاصله ها که غرق ابهامند
    نه صدای فاصله هاییِ مثل نقره تمیزند
    و با شادان یک هیچ میشوند کدر


    سهراب سپهری

    دو ماه دیگر به سرعت برق و باد گذشت .اوضاع خیلی عادی بود . ساحل در کارش موفق بود و در آمد خوبی داشت . عادل در این مدت چند بار به یزد رفته بود و کار پروژه اش به زودی به پایان میرسد و او یک مهندس کامل می شد . ساجد به کار و تحصیل مشغول بود و رخساره به کارهای خانه رسیدگی می کرد .
    یک روز عصر وقتی ساحل به خانه آمد ، رخساره را در منزل ندید ، رخساره برایش پیغام گذاشته بود که به دکتر رفته است ولی نگرانش نباشد ، چون حالش خوب است .
    ساحل که دوش آب گرم سر حالش آورده بود از حمام خارج شد و به اتاقش رفت . رخساره از آشپزخانه خارج شد و نزد ساحل رفت و گفت : سلام
    ساحل به سمت رو برگشت و پاسخ سلامش را داد و گفت : چه وقت از دکتر آمدی؟
    رخساره خندید و گفت : تو حمام بودی که من آمدم .خبر خوشی هم دارم . ساحل حوله را از سرش باز کرد و نگاهی به صورت گلگون رکساره انداخت و با شادمانی فریاد کشید و او را بغل گرفت و گفت : رخساره جان ، بگو که من خاله می شوم .
    رخساره دستان او را گرفت و گفت : من نزدیک دو ماه است که مامان شده ام .
    هر دو یکدیگر را در آغوش گرفتند و بسیار شادمان و خندان بودند. ساجد از شنیدن این خبر سر از پا نمی شناخت و مهمانی کوچلی را ترتیب داد و از عادل خواهش کرد در مهمانی سه نفره آنها شرکت کند . آن چهار نفر به بهترین رستوران شهر رفتند و شام مفصلی صرف کردند . عادل زودتر شامش را خورد و برای استفاده از هوای آزاد از رستوران خارج شد . بعد از دقایقی ساجد نزد او رفت و کنارش روی نیمکتی نشست و گفت : نمیدانی چقدر خوشحالم . احساس می کنم با وجود فرزند مسئولیتم زیاد می شود . عادل سرش را به نیمکت تکیه داد و گفت : من هم باورم نمیشود که تو پدر میشوی . اصلا به تو نمیآید بچه داشته باشی. دوست دارم تو را بچه به بغل ببینم .
    ساجد خندید و گفت : فکر میکنی اگر بچه بغل کنم خیلی خنده دار می شوم ؟
    _اتفاقا این طور نیست و بچه تو را بالغ تر نشان میدهد . من هم بچه خیلی دوست دارم .
    ساجد وقتی جمله آخر عادل را شنید غم را در چهره او دید و گفت : دیگر فکر گیسو را از ذهنت بیرون کن . تو خیلی جوان هستی و هنوز فرصت داری همسر دیگری اختیار کنی و صاحب بچه بشوی . متاسفانه ما ایرانی ها مرده پرست هستیم و هنگامی که عزیزی را از دست میدهیم دلمان میخواهد ما هم با او بمیریم و زندگی را بر خود حرام می کنیم . باید به آینده فکر کرد و گذشته را فراموش کرد .
    عادل سرش را از روی نیمکت برداشت و گفت : قصد دارم بعد از اتمام پروژه ام به یزد برگردم و کارم را شروع اکنم ،فعلا هم به فکر ازدواج دوباره نیستم .
    ساحل و رخساره از رستوران خارج شدند و همگی به سمت خانه حرکت کردند . چند روزی بود که ساحل احساس عجیبی داشت هر موقع عادل را میدید وجودش از هیجان میلرزید . ساحل از او دلخوری نداشت و دلش میخواست بداند عادل از آن دو حرفی به عمه اش زده یا نه. بنابراین یک روز عادل را در حیاط تنها دید و این سوال را از او پرسید : عادل در پاسخ او گفت که عمه روحش هم از این جریان خبر ندارد . ساحل وقتی جوابش را گرفت و به سمت راهرو رفت اما عادل او را صدا زد و گفت : من به خاطر سیلی از شما معذرت میخواهم و باید بگویم دیگر دید بدی نسبت به شما ندارم .


    _بالاخره عینک بدبینی را از چشم هایتان برداشتید .

    عادل برای اولین وار به روی ساحل خندید و قیافه اش جذاب تر شد و گفت : بله شما درست میگویید . ظاهرا عادل میخواست حرفی به ساحل بزند اما نمیتوانست . ساحل داخل اتاقش شد و جلوی آینه ایستاد . احساس میکرد گونه هایش سرخ شده و چیز تازهای در وجودش جوانه زده است . عادل از آن روز به بعد رفتار خوبی با ساحل داشت و ساجد و رخساره از این موضوع خوشحال بودند .
    بالاخره کار پروژه عادل با موفقیت به پایان رسید و او با جعبه شیرینی به خانه آمد و موفقیتش را الام کرد . ساحل جعبه شیرینی را باز کرد و آن را داخل ظرفی چید و همراه چای به اتاق آورد . وقتی شیرینی را به عادل تعارف میکرد گفت : به خاطر موفقیت در کار پروژه مجددا تبریک میگویم .
    عادل شیری برداشت و نگاه خریدارانه ای به ساحل انداخت و تشکر کرد . دل ساحل یک مرتبه لرزید ولی معنی این نگاه را نفهمید . عادل و ساجد مشغول صحبت شدند و رخساره و ساحل برای تهیه شام به آشپزخانه رفتند . عادل میخواست چند روز دیگر برای همیشه به یزد بازگردد و به همین خاطر موضوعی را با ساجد در میان گذاشت . ساجد از تصمیم که عادل گرفته بود شادمان شد و به دوستی مثل عادل افتخار کرد . ساحل برنج را ابکش کرد و در آن حال ساجد در درگاه آشپزخانه ایستاد و گفت : عروس خانم نمیخواهی چای برای ما بیاوری ؟!
    رخساره سرش را بلند کرد و گفت : خدای نکرده من تا چند ماه دیگر می شوم چرا مرا عروس خانم خطاب میکنی ؟ ساجد خندید و داخل آشپزخانه شد و به ساحل که حسابی مشغول کارش بود گفت : منظورم از عروس خانم خواهر خوبم ساحل بود .
    ساحل و رخساره به ساجد چشم دوختند و بعد ساجد نگاه پرسشگر آن دو را این طور جواب داد : ازدواج کردن ساحل که تعجب ندارد . آقا داماد هم عادل رفیق با معرفت خودم است .
    ناگهان آبکش از دست ساحل سقوط کرد و بر زمین افتاد و با عجله آشپزخانه را به قصد اتاقش ترک کرد . ولی در راهرو با عادل موأجه شد و نگاهشان درهم گره خورد . ساحل به اتاقش رفت و به گریه افتاد و با خود گفت : چرا او چنین تصمیم گرفته ؟! خدایا کمکم کن او روزی از من متنفر است و روزی دیگر از من خواستگاری می کند . درست است که من به او علاقه مند شدم ولی هرگز به ذهنم نمیرسید که او هم به من علاقه پیدا کرده است . چطور این تصمیم را گرفت ؟
    چند ضربه به در اتاق ساحل زده شده و بعد عادل داخل اتاق شد و کنار در ایستاد و گفت : من پیشنهاد ازدواج به تو دادم و صاحب اختیاری هر گونه جوابی بدهی .
    ساحل سرش را بالا گرفت و موهایش را کنار زد و گفت : من میترسم عادل .
    عادل به او نزدیک شد و کنارش نشست و گفت : تو از چه چیز میترسی ؟!
    ساحل قطرات اشکش را پاک کرد و گفت : اگر از ازدواج با من پشیمان شوی چه ؟
    عادل خنده کوتاهی کرد و بعد با مهربانی دستش را روی دست ساحل گذاشت و گفت : مگر من دیوانه باشم که از ازدواج با تو پشیمان شوم . فقط از تو خواهش میکنم بعد از گیسو تو همدمم باشی.در ضمن دلم میخواهد مرا به خاطر بدی هایی که به تو کردم ببخشی .
    ساحل لبخندی زد و گفت : این کمترین چیزی است که تو از من خواستی. من از تو کدورتی به دل ندارم . راستی اگر عمه آذین موضوع مطلع شود میخواهیب او چه بگویی ؟ حتما او خیلی تعجب خواهد کرد .
    _ نگران این موضوع نباش چند وقت پیش که یزد رفتم همه چیز را به عمه گفتم. تمام این اتفاقاتی را که در چند ماه اخیر افتاده اند .
    ساحل با حیرت به او نگاه کرد و گفت : تو همه چیز را گفتی و آن وقت او چه عکس العملی نشان داد ؟
    _ با دقت به حرف هایم گوش کرد و خیلی هم خوشحال شد که تو عروسش بشوی . اول که به او گفتم دهنش از حیرت باز مانده بود . ولی کم کم باورش شد و حالا برای دیدن تو و رخساره لحظه شماری می کند .
    ساحل از فرط هیجان و خوشحالی گریه را در خنده گم کرده بود و دیگر حرفی برای گفتن نداشت . چند روزی گذشت و هر چهار نفر برای صفت به یزد آماده شدند .داخل اتوبوس ساحل در کنار عادل احساس آرامش و خوشبختی می کرد و عادل هم این احساس خوشایند را داشت . ساحل از خداوند سپاسگزار بود که بعد از این همه بدبختی و از دست دادن حدیث بالاخره خوشبختی را قسمت او نموده است و عادل را جایگزین او کرده . هنگامی که عمه گوهر در ترمینال منتظر آمدن آنها بود ساحل او را دید و با ریختن اشک شوق به سمت او دوید ، هر دو محکم یکدیگر را در آغوش گرفتند ، رخساره هم کود را به آن دو رساند و عمه را در آغوش کشید . ساجد و عادل با دیدن این صحنه به یکدیگر نگاه کرده و لبخند زدند . وقتی به خانه آنها رسیدند .مش رحیم و عرفان به استقبالشان امدندن و خوش آمد گفتند .عرفان از اینکه ساحل زن برادرش می شد خوشحال بود و ساحل را از هر نظر شایسته برادرش میدانست . دو روز از آمدن آنها گذشت و عمه گوهر و عادل موضوع ازدواج عادل را به خانواده گیسو اطلاع دادند و آنها با رضایت قبول کردند . مراسم ازدواج ساحل و عادل در نهایت سادگی به خاطر ادعای احترام به خانواده گیسو برگزار شد و ساحل عروس بزرگ خانواده عمه گوهر گردید . ساجد و رخساره بعد از یک هفته به اصفهان بازگشتند و ساحل و عدل این دو جوان زیبا و خوشبخت در منزل عمه با عشق و علاقه زندگی مشترک خودشام را شروع کردندن . ساحل روزی به پگاه تلفن کرد و خبر ازدواجش را به او داد و پگاه آدرس منزل عمه را از او گرفت و بعد از چند روز همراه امیر و لاله و حدیث به یزد آمد . ساحل با دیدن آنها برق شادی در چشمانش درخشید و از مهمانانش به خوبی پذیرایی کرد . لاله چهار ماهه باردار بود و ساحل دلش میخواست هر چه زودتر نوزاد او را ببیند . امیر و پگاه دو ماه پیش ازدواج کرده بودند و در تهران زندگی می کردند . حدیث هم مثل همیشه شاد و سلامت بود و از این که با چشم خود شاهد خوشبختی ساحل بود شادمانی اش مضاف می شد . بعد از چند روز آنها تصمیم گرفتند به تهران بازگردندن و موقع خداحافظی لاله گفت :
    _ عاقا عادل جان شما و جان ساحل ، خیلی مواظبش باشید .
    _چشم لاله خانم مثل چشم هایم از ساحل مراقبت خوام کرد ، از خدا می خواهم که به آن قدر قدرت بدهد که بتوانم او را در زندگی خوشبخت کنم .
    عمه گوهر گفت : انشاالله . انشاالله .
    بعد از تمام شدن صحبت ها مهمانان ساحل با دعای خیر عمه گوهر و بقیه یزد را ترک کردند و هر کدام به سوی زندگی خودشان رفتند .
    با رفتن آنها ساحل احساس میکرد چیزی را گم کرده است ولی با این حال احساس نشاط وا دلگرمی می کرد . یک شب ساحل تمام حرفها و دلتنگی هایش را برای عدل تعریف کرد . عادل دستان مهربان ساحل را بوسید و گفت : میمی توانیم گاهی اوقات به شمال برویم عزیزم ، هم از بستگان تو دیدن کنیم و هم از آب و هوای شما لذت ببریم . چطور است ؟
    ساحل مثل بچهها به هوا پرید و از عادل تشکر کرد . عادل او را در آغوش گرفت و گفت : ساحل عزیزم من حاضرم به خاطر تو هر کاری انجام دهم ، تو باید همیشه خوشحال و خندان باشی .
    ساحل تبسم ملیحی بر لب آورد و آرام گفت : من خیلی خوشبختم عادل همیشه خدا را به خاطر نعمت وجود تو و خوشبختی با تو بودن شکر می کنم .
    شب از سماجت گرما
    تن از حرارت می
    لب از شکایت یکریز تشنگی پر بود !
    میان تاریکی نسیم گرمی با من نفس نفس میزد
    و هر دو با هم به دنبال آب میگشتیم
    و در سیاهی سیال خلوت دهلیز
    نهیب ظلمت ما را دوباره پس میزد


    پایان
     
    ×امیرمحمد × از این پست تشکر کرده است.