1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

رمان ابریشم عشق

شروع موضوع توسط negar_esesi ‏Nov 7, 2013 در انجمن داستان و رمان

  1. نمیدونم چرا یهو تصمیمم بر این شد که شب عاشورا برم سراغش.باید باهاش حرف می زدم.اما نه تو تکیه ی بازار وجلوی مردمی که شاید یه عده شون واقعا واسه عزاداری اومده باشن.
    اگه قرار بود اون با حرفای من زیر سوال بره باید این کار جلو کسایی اتفاق می افتاد که از جنس خودش بودن.پرمدعا و توخالی.
    به آدرسی که ازش داشتم رفتم. اینبار تنها وبدون همراه.باید آخرین حرفارو خودم می زدم ومیزان حقارتشو به رخش می کشیدم.
    ماشینمو کمی پایین تر از خونه ش پارک کردم وبه اون سمت رفتم.صدای صحبت چندتا جوون ودر باز خونه ش حسابی کنجکاوم کرد.تو پارکینگ مشغول آشپزی بودن وتعدادی قابلمه ی بزرگ رو اجاق ها قرار داشت.عطر خورشت قیمه هم تو فضای بسته ی اونجا پیچیده بود.
    _بفرما داداش کاری داشتین؟
    نگاهمو از بساط آشپزیشون گرفتم وبه جوونی که این سوالو ازم پرسید دوختم.
    _اینجا خونه ی حاجی مقدم پناه ست؟
    _بله.امرتون؟
    _با خودشون کار داشتم.
    یه چند قدمی به سمتم اومد.
    _راستش حاجی الان اینجا نیست.اما اگه باهاش کار واجب داری یه حسینیه تو همین کوچه بغلی هست فکر میکنم اونجا باشه.
    _حسینیه؟!
    یه لبخند محو رو لبش نشست.
    _به همت حاجی وچندتا از معتمد های بازار همین امسال برپا شده.خدا خیرشون بده واسه ش کلی هزینه کردن...ماهم داریم الآن برا عزادارهای اونجا تدارک شام می بینیم.
    خیلی سعی کردم جلو پوزخندمو بگیرم.نباید میذاشتم به همین راحتی از نیت بودنم تو جمعشون بویی ببرن.با خداحافظی کوتاهی ازش جدا شدم وبه آدرسی که داده بود مراجعه کردم.
    نگاهم به کوچه ی آب وجارو خورده وپرده ی سبز رنگی که به نام یاحسین مزین شده بود،خیره موند.
    بوی خون مشاممو پر ولبم بی اختیار اسم مقدسشو تکرار کرد.یعنی اگه اون الان اینجا بود میذاشت اینطوری واسه مجلس عزداریش قربونی کنن و جوی خون راه بندازن؟
    نور پروژکتورهای دم در حسینیه چشمامو زد.انگاری واسه به رخ کشیدن ابهت وفخر این آدمها لازم بود همچین خرج هایی بشه. مجلس به هم نزدیک شدن آدما وزلال شدن دلها نبود.شوی قدرت وثروت بود.
    به اسم حسین این روزا چه بساط های ریا به پا بود وچه فخرهایی با نرخ بالا برای فروش گذاشته شده بود.مجلس عزا با اشانتیون چشم وهم چشمی وغیبت وغذا.
    برای به اشک نشستن چشم عزدارانشم دل پاک لازم نبود.کافی بود کمی بیشتر اسکانس تو پاکت میذاشتن ودم روضه خون رو می دیدن تا سوز وگداز نوحه ش بیشتر شه.
    و روضه خون چه ماهرانه سر مقدس اباعبدالله رو بالای نیزه می فرستاد واز صداقت ودرستی سر می برید.
    تلخ بود دیدن اینکه،حقیقت زنده بودن نام پاکشو به این سربریدن های سالانه ارزان فروخته باشن.
    بی اختیار یاد این شعر کوتاه افتادم.
    (جهان یکسره فریاد می شد
    اگر روضه خوان ها،
    حرفهایت را می شمردند
    نه زخم هایت را.)
    صدای رسای مداح وطنین یک ضرب وهماهنگ سینه زنان داخل حسینیه وادارم کرد واسه یه لحظه مکث کنم.نگاهم هنوز به اون پرده ی سبز رنگ خیره بود.اومده بودم که به قیمت خریدن یک جان آبرو بریزم اما...
    اینجا دیگه حرف ازمیزبانی یک مشت تاجر منفعت طلب وسودجو نبود.اینجا مجلس عزداران حسینی بود.اگه این میون فقط یه دل پاک ویه حضور آگاهانه وجود داشت باید به حرمتش سکوت می کردم.
    چون من حاجی مقدم پناه نبودم وهرگز نمی تونستم مثل اون عکس العمل نشون بدم.نمی تونستم خیلی راحت آبرو وحیثیت یک انسان رو به طمع خواسته های خودم زیر سوال ببرم وازش چهره ای منفور تو جامعه بسازم.
    اومده بودم که اگه بشه حرف بزنم وبرای نشون دادن عمق سقوط اون مرد با حرفام آینه شم.
    وارد مجلس که شدم چراغ ها هنوز خاموش بود.اما داشتن دعای آخر مراسمو می خوندن.کنار در وایسادم تا تموم شه.مداح واسه سلامتی نوه ی حاجی دعا کرد و همگی آمین گفتن.منم از ته دلم واقعا می خواستم اون بچه ی خوش سر وزبون وبا محبت حالش خوب شه.
    چراغا روشن شدو وهمهمه تو جمع افتاد.نگام میون اون همه آدم دنبال حاجی میگشت.هرچند پیدا کردنش کارسختی نبود.صدر مجلس رو که از نظرمیگذروندی خیلی راحت می شد اونو بین یه مشت از همقطارهاش پیدا کرد.
    کفشامو در آوردم وبه سمتشون رفتم.چندتا جوون تند وتند در رفت وآمد بودن وسفره ی شام رو میچیدن.یه نگاه گذرا بهشون انداختم.
    یعنی چند نفر از اینا مستحق نشستن رو همچین سفره ای هستن؟
    یه پوزخند تلخ رولبم نشست نباید به این جماعت خورده می گرفتم، به هر حال اینهمه اشک ریختن و بزن وبکوب تو سر وسینه انرژی از آدم می گرفت.و شکم گرسنه غنی وفقیر نمی شناخت.
    حاجی داشت با یکی خیلی جدی حرف می زد.نمی دونم چرا به نظرم اومد این بحث مربوط به مسائل کاریه.
    _سلام.
    ناخودآگاه به طرفم برگشت وباقی حرف تو دهانش ماسید.
    _اومدم باهاتون حرف بزنم.
    تو جاش نیم خیز شد.دیگه حالا توجه خیلی از آدمهای دور وبرمون به ما جلب شده بود.
    _من باهات حرفی ندارم جوون...راهتو بکش و برو.
    مصرانه گفتم:تا نگم نمیرم.
    بلند شد وروبروم وایساد.صدای پچ پچ جمعیت رو اعصاب جفتمون بود.
    _چی از جونم می خوای؟
    اینو عصبی وزمزمه وار گفت.منم مثل خودش واکنش نشون دادم. سرمو جلو بردم وآهسته زیر گوشش زمزمه کردم.
    _اومده بودم که آبروی نداشته ت رو بریزم اما حالا میگم که می خوام بخرمش... به قیمت جون یه انسان...منصفانه ست مگه نه؟
    فقط نگام کرد.بهت زده یا دستپاچه نبود.اینبارداشت واقعا ارزیابیم می کرد ببینه حریفش هستم یا نه.
    اما در نهایت عصبانی شد.که به نظرم اینطور اومد حریف قابلی براش به حساب نمی یام.
    _داری منو تهدید میکنی؟
    دندوناشو از خشم رو هم می فشرد ودستاش می لرزید.خودموکمی عقب کشیدم.
    _دارم باهات معامله می کنم.
    یه خنده ی عصبی چاشنی حرکات غیر ارادیش شد.
    _برو ردّ کارت بچه...تومرد این بازی نیستی.
    چند نفری دورمون جمع شدن وبحث از حالت دونفره ش خارج شد.یه نفس عمیق کشیدم وگفتم:من پیشنهادمو دادم وقیمت رو هم گذاشتم. با خودته. میتونی قبول کنی.میتونی هم نکنی.
    یه لبخند مزورانه رو لباش بود.مطمئن بودم همینجوری ساکت نمی شینه وهر طور شده ضربه شو می زنه.
    _پس اینجا هم دست از سرم بر نمی داری؟
    با اطمینان سرتکان دادم.
    _نه.
    رو به جمعیت فریاد زد.
    _آهای ایهالناس یکی به من بگه من باید از دست این جوان نااهل وزبون نفهم چیکارکنم.
    عصبی بهش پرخاش کردم.
    _احترام خودتو حفظ کن حاجی.
    چند نفری جلوم موضع گرفتن.اما اون پسشون زد ویه قدم به طرفم برداشت.این بازیه حاجی مقدم پناه بود وکسی نمی تونست لذت بردشو با دخالت های جاهل مآبانه ش بگیره.
    _چی از جونم میخوای؟
    _رضایت.
    _من که گفتم نمی دم...امکان نداره از خون پسرم بگذرم.
    اینبار من فریاد زدم.
    _خون پسرت یا کینه ی شتریت.
    دوتا جوون با خشونت بازومو گرفتن ومنو عقب کشیدن.حاجی مانعشون شد.می دونست اگه اینجوری بی جواب بیرونم کنه باز حرف وحدیث واسه ش می مونه.
    _ولش کنین.
    اون دوتا جوون هم دستامو رها کردن وکنار رفتن.نفس نفس زنان فاصله ی بینمون رو با برداشتن چند قدم طی کردم و دوباره بهش رسیدم.نفرت از اون مرد لحظه به لحظه با دُز بالاتری تو وجودم تزریق می شد.اما من قول داده بودم...قول داده بودم که حرمت شکنی نکنم...آبرو نریزم...شرمنده نباشم.


    صدام می لرزید ولی برای به کرسی نشوندن حرفم مطمئن تر از همیشه بودم.
    _اگه می بینی اینجا پیدام شده فقط واسه اینه که بهت یاد آوری کنم صاحب این روزها،مرام ومنش آدمی مثل تورو که خودتو عاشق اون وخادم عزاداراش می دونی قبول نداره...اون دلش نمی خواد تو به ناحق قضاوت کنی وخشم وکینه رو به جای عدل وانصافت بذاری.
    دستشو رو قلبش گذاشت وفشرد.به نظرم اومد ضربه ای که وارد کردم کاری بوده...حتما الان پیش خودش اعتراف می کرد که ای کاش میذاشتم بیرونش کنن.
    _تو از داغ فرزند دیدن چی می دونی که اینقدر راحت منو متهم به بی انصافی میکنی؟...می دونی چقدر واسه آدم عذاب آوره ببینه پسرش دیگه نفس نمیکشه وحق زندگی نداره اما قاتلش داره با زنده بودنش به ریش همه آرزوهاش می خنده؟
    _مرگ پسرت سخت بود این درست.کسی هم منکرش نمی شه. اما اونی که تو باید ازش انتقام بگیری امیر رحیمی نمی تونه باشه...اون قاتل واقعی پسرت نیست.
    همهمه تو جمع بالا رفت وچشمای خیلی ها از جمله حاجی گرد شد.
    _پسرت رو حماقت وخودخواهیش وتربیت غلط تو کشت.
    یه قدم عقب رفت وبا ناباوری نالید.
    _حرفات یه مشت مزخرفه...از اینجا برو.
    محکم سرجام وایسادم.
    _نمی رم حاجی...تا حرفامو نزنم جایی نمی رم.
    کسی زیر دستشو گرفت واون با ناتوانی بهش تکیه داد.حاجی مرد بازیه رو در رو ومنصفانه نبود.همه ی هنرش تو از پشت خنجرزدن ونا جوانمردانه انتقام گرفتن خلاصه می شد.
    _خب نگفتی اهل معامله هستی یا نه؟
    کم آورده بود.اینو از اصرار های لجوجانه ش واسه گرفتن حقی که نمی تونست ثابتش کنه، می شد حس کرد.
    _به هیچ وجهه از خون پسرم نمیگذرم، حتی اگه بخوای میون اینهمه آدم آبرومو ببری.
    با تاسف سرتکان دادم.
    _من مثل تونیستم حاجی.با نامردی حقمو نمی گیرم.
    اون به خیال اینکه بازی رو برده،تکیه شو از جوون کنار دستش گرفت ولبخند محو پیروزمندانه ای زد.
    _اگه ریختن خون اون قاتل،واسه تسکین قلب داغ دیده ی من وهمسرم نامردیه...باشه من می خوام که نامرد باشم.
    _ایکاش فقط همین بود حاجی.ای کاش.
    این جمله های دوپهلو اعصابشو بهم می ریخت.
    _حرفتو رک وراست بزن پسر...با این ادعاهای بدون مدرک ودلیل نمی تونی منو بی آبروکنی.
    _گفتم که قصد آبروریزی ندارم.اومدم که باحرفام روشنت کنم ونذارم امیر رحیمی رو اعدام کنی.اون بی گناهه.تو می خوای جون یه پسر بچه رو خرج کینه وخشمت کنی.
    فریاد های عصبیش بلند تر از همیشه بود.
    _واسه تو راحته از گذشت وبخشش بگی وازم بخوای رضایت بدم.اما من همه ی زندگیمو باختم بی انصاف.مگه میشه به همین راحتی ازش گذشت؟عماد تنها سرمایه ی بزرگی بود که داشتم.اما حالا بدون اون من هیچم.دیگه حتی به موندگاری اسم ورسمم امیدی نیست.اون خونواده با گرفتن پسرم پشتمو خالی کردن.منم با گرفتن پسرشون همین کارو می خوام بکنم.
    با اطمینان پرسیدم.
    _پیش خودت هیچ فکرکردی عماد چقدر از این اقدامت راضیه؟حساب نکردی اگه اون جوون روببخشی شاید روح پسرتم بخشیده شه؟
    به خودش لرزید وبا خشم گفت:پسرمن گناهی نکرده که مستحق بخشیده شدن باشه.
     
  2. راست تو چشماش زل زدم وزمزمه کردم.
    _اینقدر مطمئن نباش حاجی.اگه می بینی اون دختر وخونواده ش سکوت کردن دلیل بر بی گناهی پسرت نیست.بترس از روزی که خون اون جوون رو به ناحق بریزی ودر برابر خدا برای این اقدام خودخواهانه ت جوابی نداشته باشی.
    _با این چیزا نمی تونی خامم کنی.من با یه مشت حرف مفت وتهدید بی جا وادعای دروغ رضایت نمی دم.
    نمی دونم چرا احساس کردم تو لحن صداش کمی نرمش وجود داره.انگار برخلاف چیزی که می گفت ،دچار تردید شده بود.شاید اونم نیاز به یه تلنگر اساسی داشت.
    بغض سنگینی رو گلوم فشار آورد.این آخرین تلاش های من واسه نجات امیر بود.
    _پس رضایت میدی اما نه با این چیزا...باشه قبول.توبهم بگو چطوری باید پاجلو بذارم که از ریختن خون اون پسر بگذری؟چیکار کنم که رضایت بدی؟
    نگاه منتظر وتقریبا موافق جمع با خواسته ی من، اونو عصبی میکرد.
    با نفرت فریاد زد.
    _پسرمو بهم برگردون.فقط در این صورته که رضایت می دم.
    چی باید می گفتم.یعنی قبول می کردم که به همین راحتی شکست خوردم وامیر دیگه هیچ شانسی واسه زنده موندن نداره؟
    نیش اشک تو چشمام نشست.با ناامیدی سرتکان دادم وبی اراده گفتم:بهت برش می گردونم.
    نگاهم دور حسینیه ودیوار کوب های پارچه ایش چرخید.یه انرژی مضاعف تو وجودم جریان پیدا کرد. طوریکه باعث شد فریاد بزنم.
    _به صاحب این شب عزیز قسم که برش می گردونم.
    دیگه نتونستم بمونم ونگاه پر از نفرت وکینه ی اون مرد رو تحمل کنم.با زحمت جمعیت رو کنار زدم وبه طرف در رفتم.از شدت بغض احساس خفگی بهم دست داده بود .دنبال هوای تازه واسه نفس کشیدن می گشتم.پاموکه توکوچه گذاشتم،گلاره رو دیدم.چقدر حضورش اون لحظه برام مایه ی آرامش بود.
    خیلی تلاش کردم اشکامو پس بزنم.
    _اینجا چیکارمیکنین؟
    هق هق گریه مانع از حرف زدنش شده بود.کوروش تکیه ش رو از دیوار روبروی حسینیه برداشت وبه طرفمون اومد.
    _وقتی فهمید اومدی اینجا دیگه آروم وقرار نگرفت.می خواست دنبالت بیاد.نتونستم جلوشو بگیرم وبه اجبار باهاش اومدم.
    نگاههای خیسمون تو هم گره خورد.برام خیلی عزیز بود.به خاطرش حاضر بودم همه کاری بکنم.اما...
    با صدایی که دورگه وخشک به نظرمی رسید گفتم:نخواستم مثل اون باشم...نشد که آبروشو بریزم.
    یه قطره اشک گوشه ی چشمم لنگر انداخت.نگاهمو ازش دزدیدم وبه زیر پام خیره شدم.
    _نتونستم ازش رضایت بگیرم.
    _همه حرفاتونو شنیدم.منم حاضرم قسم بخورم که شما می تونین ازش رضایت بگیرین.
    دیگه تلاشم واسه پنهون کردن اون اشک های بی اراده،فایده ای نداشت. گلاره هم پا به پای من گریه کرد.اما بهم نشون داد هنوزم باورم داره.واین باور حس خوبی به من می داد.اینکه با بودنش هرکاری ازم ساخته ست.حتی اگه این کار نجات امیر با وجود شرطی باشه که حاجی مقدم پناه گذاشته.
    اومدن نتیجه ی آزمایش اونم تو فاصله ی سه روز بعد اون برخورد بهم ثابت کرد این اعتقاد چندان هم اشتباه نبوده.
    تو خونه ی استاد بودیم وداشتیم واسه رفتن به ملاقات امیر آماده می شدیم که احسان با گوشی گلاره تماس گرفت.
    _الو سلام...ممنون ...بله متوجهم...خب؟!...شما مطمئنین؟...این خبر خوبیه...فکر نمی کنم امیر موافقت کنه اما...باشه حتماً.
    همه ی نگاهها به دهان گلاره دوخته شده بود.به محض قطع شدن تماسش،پرسیدم.
    _اتفاقی افتاده؟
    _آقا احسان نتیجه ی آزمایش امیر رو گرفته.
    با کنجکاوی سرتکان دادم.
    _خب؟!
    با بهت زمزمه کرد.
    _مثل اینکه کلیه ش واسه پیوند به علی مناسبه.
    مادر وجمیله خانوم همزمان جیغ کوتاهی کشیدن وگلاره با چشمایی که پر اشک شده بود خندید.واقعا همه مون از شدت هیجان نمی دونستیم چطوری ابراز احساسات کنیم.این بهترین خبری بود که می شد تو این وضعیت،به امیر وخونواده ی آقا مرتضی داد.
    گلاره بی مقدمه گفت:آقا احسان میگه می تونیم از این قضیه به عنوان یه اهرم فشار واسه رضایت گرفتن از حاجی مقدم پناه استفاده کنیم. اما...فکر نمی کنم درست باشه.
    همه مون نا خودآگاه اخم کردیم. باز این روحیه ی فرصت طلب احسان شریفی گل کرده بود.واقعا تو این وضعیت شنیدن همچین پیشنهادی نوبر بود.وقتی صحبت از جون یه انسان به میون می اومد دیگه جایی واسه اینجور معامله های ناجوونمردانه نمی موند.مطمئن بودم امیرم از شنیدنش ناراحت میشه.همه ی هدف اون واسه اهدای کلیه برداشتن مقداری بار عذاب وجدان از روشونه هاش بود.چون هنوزم خودشو مقصر اصلی مرگ عماد می دونست.
    با حرفی که کوروش زد از فکر بیرون اومدم.
    _به نظرم پیوند کلیه بهتره تو تهران انجام شه...اونجا امکانات پزشکیش واسه این کار خیلی بیشتر از کاشانه.
    جمیله جون نگاهشو از اون گرفت وبه زمین دوخت.
    _تازه ما هم یه متخصص آشنا داریم.
    همه ی نگاهها به سمتش چرخید و کوروش به تندی واکنش نشون داد.
    _حرفشم نزن مامان.
    _چرا؟...اون یه موقع یه حرف نامربوط زد وماهم خوب جوابشو دادیم.حالا دلیل نمی شه به خاطر رفتار اشتباهش دانش وتخصصی که داره زیر سوال ببریم.
    به دیوار روبروش زل زد و با لجبازی گفت:امکان نداره بذارم باهاش تماس بگیرین.
    _جون یه بچه در خطره کوروش...چطور می تونی اینهمه لجاجت به خرج بدی.
    ما که از گفتگوی این مادر وپسر حسابی گیج شده بودیم فقط نگاهشون می کردیم.
    جمیله خانوم رو به ما کرد وتوضیح داد.
    _عموی کوروش دکتر مازیار شهشهانی فوق تخصص کلیه داره.آدم معروفیه.مطمئنم می تونیم ازش کمک بگیریم.
    گلاره با تردید پرسید.
    _یعنی ممکنه پرونده ی علی رو قبول کنه؟
    جمیله خانوم با امیدواری سرتکان داد.
    _اون حتما کمکمون میکنه.
    کوروش کلافه گفت:اون سرش شلوغه.محاله همچین بیمار اورژانسی ای رو قبول کنه.
    _اما اگه من ازش بخوام درخواستمو رد نمی کنه.
    کوروش از جاش بلند شد وعصبی پرخاش کرد.
    _فقط همینمون مونده که تو بری بهش التماس کنی واسه مون کاری انجام بده.
    _التماس،خواهش یا درخواست فرقی نمی کنه.اگه بدونم اون می تونه واسه درمان علی کاری بکنه بیشتر از اینام حاضرم هزینه کنم.
    سعی کردم یه جورایی مداخله کنم.تا حالااین روی عصبی وبی منطق کوروش رو ندیده بودم.
    _هی رفیق آروم باش.اگه قرارم باشه از عموت کمک بگیریم این کارو من میکنم.نه جمیله خانوم.
    دستاشو بی اختیار در هوا تکان داد.
    _هرکاری دلتون می خواد انجام بدین.دیگه به من مربوط نیست.
    نمی تونستم تو این اوضاع سر به سرش بذارم.ولی به وقتش حتما باهاش حرف می زدم.دیدن این واکنش های عصبی بعد ده سال رفاقتمون،یکم غیر عادی بود.
    تصمیم داشتم جواب آزمایش رو خودم به امیر بگم.دلم می خواست اولین نفری باشم که شادی ورضایت رو بعد مدتها تو چهره ش می بینه.یه جورایی ازش شرمنده بودم.تو این وضعیت اون بیشترین فشار وسخت ترین عذاب هارو داشت تحمل می کرد.
     
  3. امیر از شنیدن این خبر خیلی خوشحال شد وحتی اشک ریخت.می تونستم تصور کنم چقدر باید این موضوع واسه ش دلگرم کننده وامید بخش باشه.اینکه جون یه آدم رو از مرگ حتمی نجات بده.
    خوشحالی آقا مرتضی وسمیرا خانوم هم بعد فهمیدن موضوع ،کم از امیر نبود.هرچند دلشون بابت مرگ عماد شکسته بود اما راضی بودن به اینکه امیر یه زندگی دوباره به علی بده.
    مطمئن بودم خبر به گوش حاجی مقدم پناه رسیده و اون تا حالا می دونه که چه کسی قراره به علی کلیه بده.راستش حدس زدن واکنشی که می تونست بعد شنیدن این خبر داشته باشه کار ساده ای نبود اما می شد احتمال داد با وجود تصمیمی که در مورد امیر گرفته ،چندان از شنیدنش خوشحال نباشه.
    دیگه برام مهم نبود چه نظر ودیدگاه وقضاوتی در این مورد داره.می خواستم هرطور شده علی نجات پیدا کنه وامیر بعد از مدتها یه لبخند از سر آسودگی خیال بزنه.
    اولین اقدامم صحبت با دکتر شهشهانی بود که جمیله خانوم تو این کار واقعا بهم کمک کرد.دکتر هم با کمال میل پذیرفت که درمان علی رو قبول کنه.
    منم پرونده ی پزشکی علی رو براش فرستادم. واون بعد مطالعه ش معتقد بود باید حتما بچه رو به تهران منتقل کنیم.اما قبل از اون لازم بود خودش یه معاینه ی حضوری از بیمار داشته باشه.واسه همین بی هیچ منتی در اولین فرصت به کاشان اومد واتفاقا با استقبال گرمی از طرف کادر پزشکی بیمارستان اخوان روبرو شد.
    هماهنگی ها برای انتقال علی به تهران با رضایت آقا مرتضی رو،کوروش انجام داد.چون قرار بود عمل پیوند در تهران صورت بگیره باید امیر رو هم به اونجا منتقل می کردیم.واسه این کار یه سری اقدامات قضایی برای گرفتن مجوز این موضوع وجود داشت که با کمک احسان وقاضی طباطبایی این مشکل رو هم خدا از سر راهمون برداشته بود.
    خلاصه اینکه همه چیز انگار دست به دست هم داده بود تا علی یکبار دیگه به زندگی برگرده.
    بعد ملاقات دکتر شهشهانی با علی وخونواده ی آقا مرتضی،صفورا خانوم همه رو به خونه ش دعوت کرد تا دور هم در مورد شرایط انتقال امیر به تهران حرف بزنیم.حتی آقا مرتضی وسمیرا خانوم هم اومدن.
    دکتر مرد واقعا شوخ وخوش مشربی بود.طوریکه همگی مون متفق القول بودیم اخلاق کوروش به اون رفته.هرچند این پسره ی دیوونه با دیدن دکتر تو خونه ی استاد ،حسابی کولی بازی در آورد و رو ترش کرد.به نظرم می اومد دلیل این برخورد های تند ،خواستگاری چند سال قبل عموش از جمیله خانوم باشه.
    بعد از ناهار سمیرا خانوم از گلاره خواست یه چند لحظه تنهایی با هم صحبت کنن.خیلی خوب می شد حدس زد که هدفش از این درخواست چیه.اون هنوزم منتظر بود گلاره حقیقت رو بهش بگه.
    نمی دونم چرا منم یه جورایی می خواستم اون به حرف بیاد.انگار دیگه زمانش رسیده بود این دختر از خودش بگه.از عذابی که متحمل شده.از دردی که کشیده ودم نزده.
    نگاه مردد گلاره به من افتاد.منتظر بود چیزی بگم،تا درست تصمیم بگیره. پلکامو رو هم گذاشتم وسرتکان دادم.میخواستم اونو به این کار ترغیب کنم.گلاره باید حرف می زد.
    از جاش بلند شد وبه سمیراخانوم تعارف کرد تا همراه اون به اتاقش بره.یه نیم ساعتی پشت در بسته صحبت کردن.وتو این فاصله من منتظر به اون در چشم دوختم.
    نمی دونستم گلاره چی بهش گفته اما از چشم های سرخ سمیرا خانوم بعد باز شدن در وخارج شدنشون از اتاق می شد حدس زد که چی شنیده.
    به محض رفتن آقا مرتضی وخانومش گلاره بی مقدمه گفت:بهش گفتم.
    در آپارتمان رو پشت سرمون بستم .به طرفش چرخیدم ومنتظر نگاهش کردم.سرشو پایین انداخت.
    _قسمش دادم به حاجی چیزی نگه...یعنی نمیگه؟!
    اینو باتردید پرسید.خودمم شک داشتم جواب مثبت بدم.
    _نمی دونم.به نظرت اگه حاجی بفهمه اتفاق خاصی می افته؟
    نگاهشو ازم گرفت و به بقیه که گرم صحبت بودن دوخت.
    _قسم خورده آبرومو ببره.
    یه پوزخند عصبی رو لبم نشست.نمی خواستم ناراحتش کنم اما با طعنه گفتم:تا همین الانشم کم آبروتونو نبرده...قضیه ی رابطه ی احسان شریفی وشما شایعه ی کوچیکی نیست.
    با دلخوری نگاهشو ازم گرفت وسر به زیر انداخت.
    _خودمم می دونم.اما اگه اون قضیه ی عماد رو هم بدونه...
    سرشو بلند کرد و تو چشمام با نگرانی زل زد.
    _من نمی خوام با دونستن اون موضوع آبروی خونواده م زیر سوال بره...بابا دیگه طاقت همچین چیزیو نداره.مامان رو هم که می بینین خیلی همت کرده اینجوری سرپاست.
    به در نیمه باز اتاقش اشاره کردم.
    _بهتره باقی حرفامونو اونجا بزنیم.نمی خوام بقیه نگران شن.
    همراهم وارد شد و رو تخت امیر نشست.مطمئن بودم اونقدر خاطره ی تلخ از وسایل داخل اتاقش داره که هرگز سراغشون نره.خیلی از اونارو موقع اسباب کشی تو همون خونه جا گذاشته بود.
    کنارش رو تخت نشستم.کمی خودشو عقب کشید.یه عکس العمل غیر ارادی که باعث جا خوردنم شد.یعنی اون از منم می ترسید؟نگاه پرسشگرمو به چشماش دوختم.
    لب ورچید وبا بغض گفت:معذرت می خوام.دست خودم نیست.


    با ناراحتی سرتکان دادم.
    _ایرادی نداره.
    یه سکوت چند دقیقه ای بینمون حکم فرما شد.داشتم به صدای نفس های کوتاه وعمیقش گوش می دادم که ناغافل پرسید.
    َ_اگه حاجی این موضوع رو بفهمه امکان داره ازش برعلیه مون استفاده کنه؟
    نگاهمو به اون دو تا چشم براق دوختم وزیر لب آروم گفتم:فکر نمی کنم بخواد تا این حد پیش بره.پای پسرش وآبروش در میونه.
    _سمیرا خانوم رو قسم دادم بهش چیزی نگه.قول داد کمکمون کنه.گفت هر طور شده حاجی رو راضی می کنه رضایت بده.
    _زن خوبیه.مطمئنم کمکمون میکنه.
    مردد وآهسته گفت:آره منم همینطور فکر میکنم.
    نگاه گذرایی به دور تا دور اتاق انداختم وبه موقعیت فعلی مون فکر کردم.به اینکه اون با همه ی اعتمادی که به من داره هنوزم ازم فاصله می گیره.به اینکه شاید دیگه وقتش رسیده از خودمون بگیم.از باهم بودنمون.از چیزی که اگه از اول بهش بها می دادیم وسعی در حفظش داشتیم شاید حالا امیر تو زندون نبود.استاد فقط با آرتروز مچ دستاش درگیر ومادر،بزرگترین مشغله ش تهیه ی جهاز گلاره بود. وگلاره عمیق تر وبا هدف تر به زندگی لبخند می زد.تکلیف منم که معلوم بود.به جای ترس هام با عشق روبرو می شدم.
    گلاره داشت به حالت عصبی ونگران پوسته ی خشک رو لبشو می کند.هنوزم دلواپس عکس العمل دختر حاجی بود.بی اختیار دست دراز کردم وگوشه ی آستینشو کشیدم.یه تکان سخت خورد وچرت فکریش پاره شد.
    _داره خون می یاد.
    به لبش اشاره کردم.داشت با بهت نگام می کرد.انگاری متوجه منظورم نشده بود.
    _لبتو میگم.
    دستشو به اون سمت برد.می خواست لمسش کنه.
    _نه...نه...صبرکن.
    یه برگ دستمال کاغذی از بسته ای که رو میز بود کشیدم وبه سمت لبش بردم.داشت نگام می کرد.نمی دونم چطوری این جسارتو به خودم دادم که خون رو لبشو پاک کنم.مثل آدمهای مسخ شده نگام می کرد.ومن به لمس لبش فکر می کردم.به این نزدیکی...به اینکه تجسم این رابطه ی صمیمانه چقدر برام آشناست.
    سرشو عقب کشید ودستمال کاغذی خونی تو دستام موند.اون تصویر رویایی محو شده بود.به همین راحتی.
    _من معذرت می خوام.اصلا حواسم نبود.
    به زیر پام خیره شدم ودستام با ناامیدی پایین افتاد.
    فقط گفت:مهم نیست.
    دیگه حرفی نزد.اما سنگینی نگاهشو رو خودم حس می کردم.داشت تند وعصبی نفس می کشید.با اکراه سربلند کردم وشرمنده ومعذب تو چشمای دلخور وناراحتش خیره شدم.منم یه جورایی ناراحت بودم.داشتم از این فاصله عذاب می کشیدم.دلم می خواست از خودمون بگم.از بهانه های در کنار هم موندنمون.
    اما حرف زدن از علاقه ای که دیگه بیات شده بود جسارت می خواست.من نمی تونستم مثل احسان شریفی دو،دوتا،چهارتا کنم و موقعیتمو با شرایط گلاره یکی بدونم.نمی تونستم اونو تو شرمندگی کمک های ناچیزم ،وادار به قبول پیشنهادم کنم.
    نمی تونستم بهش بگم من از اولشم دوستت داشتم.منتها ترسیدم.از تویی که آینه ی حقیقت وجودی خودم بودی.از تویی که باید تو زندگیم حضور می داشتی.اماحالا...چی می تونستم بگم وقتی من دیگه اون بهراد نبودم.تو دیگه اون گلاره نبودی.
    سکوت طولانی بینمون رو شکست وخیلی بی مقدمه پرسید.
    _چرا این عذاب وجدان تو نگاهتون از بین نمی ره؟مثل آدمای مقصر وگناهکار همش نگاهتونو از من ومامان وبابا می دزدین.
    خواستم انکار کنم.
    _نه اینطور نیست.من...
    میون حرفم پرید وخیلی جدی گفت:مثل اینکه فراموش کردین من با نگاه آدما آشنام.می بینم وقتی می خواین یه قدم واسه ما بردارین با جون ودل این کارو میکنین.انگار که بخواین اشتباهات ناکرده تون رو جبران کنین...چرا؟!
    تو چشمام خیره شد ومنتظر نگاهم کرد.داشتم با خودم کلنجار می رفتم که حرف بزنم.جسارت به خرج بدم واعتراف کنم...یعنی می تونستم همه چیزو بهش بگم؟
     
  4. یه نفس عمیق کشیدم و بی اراده گفتم:آدمای زیادی تو زندگیمون وسر راهمون قرار میگیرن.با بعضی هاشون به هردلیلی فقط یکبار رو برو می شیم.اونا کمتر تو خاطرمون میمونن.تاثیر گذاریشون تو زندگیمون تقریبا صفره...بعضیا رو تو یه دوره ی کوتاه ملاقات میکنیم.اونا به میزان پررنگ یا کمرنگ بودن حضورشون گاهی تا مدت ها ویا شایدم همیشه تو ذهنمون میمونن...تعداد کمی هم از آدما همیشه در کنارمون میمونن وما با هاشون زندگی میکنیم.نسبت به اونا احساس تعلق خاطر،علاقه ویا حتی عشق داریم.اونا نقش های مهمی رو تو زندگیمون ایفا میکنن وهرگز از خاطرمون پاک نمیشن.یعنی نمی تونیم به همین آسونی فراموششون کنیم.حتی اگه تو یه بازه ی زمانی طولانی ازشون دور بمونیم...وقتی برای اولین بار دیدمت برام از هر آشنایی،آشناتر بودی.طرح صورتت که با چادر قاب گرفته بودیش،لبخندهات،شیطنت نگاهت،حتی اون سلام کردن بی صداتو می شناختم.حتی میتونستم یه جورایی حالت نگاهتو پیش بینی کنم.واین خیلی برام عجیب بود.اینهمه آشنایی از کجا می تونست وجود داشته باشه؟من حتی به خاطر نداشتم یه بارم دیده باشمت.پس چطور می تونستم اینهمه بهت احساس نزدیکی کنم؟همه ی اینا شده بود یه علامت سوال بزرگ وذهنمو درگیر خودش کرده بود.باهات که بیشتر آشنا شدم نه تنها جوابی واسه اون سوال های قبلی پیدا نکردم که هیچ،گیج تر ودرمانده تر هم شدم.حرفات منو همیشه تشنه ی بیشتر دونستن نگه می داشت.نرسیدن به جواب اون سوال ها وبعد روبرو شدن با نوع اندیشه ونگاهت به زندگی به جای اینکه بهم بفهمونه چه جایگاهی می تونی تو زندگیم داشته باشی.منو هر روز بیشتر از گذشته از تو دور کرد.می خوام اعتراف کنم که در برابرت احساس حقارت می کردم.با همه ی پیشرفت هایی که توزندگیم داشتم وخودمو یه آدم موفق می دونستم در برابرت کم آوردم.عقب کشیدم.چیزی که تو اسمشو ترس گذاشتی واونو نقطه ی مقابل عشق من به پدرم دونستی.من اون روز ها از حقیقت مرگ بابا فرار نمی کردم.از تنهایی وغم بعد از مرگش گریزون بودم.بابا این موضوع رو خوب می دونست وازم میخواست که این تنهایی رو با عشق به کسی که از ته دلم دوستش دارم پر کنم اما...
    برگشتم وتوچشمای به اشک نشسته اش خیره شدم.جفت دستاش از شدت فشار عصبی مشت شده بود ومی لرزید.اون داشت عذاب می کشید.
    نتونستم اعتراف نکنم.
    _من از روبرو شدن با اون عشق می ترسیدم.از خواستن کسی که در برابرش احساس حقارت می کردم.از تو...
    شونه هاش خم شد وسرشو پایین انداخت.همزمان با این کار یه قطره اشک هم رو دستش چکید.
    با اینکه دیدن حال منقلبش حسابی منو بهم می ریخت اما نمی تونستم بیشتر از این سکوت کنم.
    _آدمای زیادی تو زندگیم اومدن ورفتن.اما تو جزء هیچکدومشون نبودی.حتی جزءدسته ی سوم ... خیلی خیلی نزدیک تر از اون...تو خود من بودی گلاره.این چیزی بود که ازش ترسیدم وفاصله گرفتم.
    با وحشت بهم خیره شد. ولبش تکان خفیفی خورد.انگار که بخواد چیزی بگه اما تو گفتنش مردد باشه.نباید فرصتو از دست می دادم.تا اینجا رو که اومده بودم.بذار باقیشم میگفتم وخودمو راحت می کردم.
    _نمی خوام تورو مجبور به قبول احساسی کنم که مطمئنم با این روحیه ی داغون حاضر به پذیرفتنش نیستی.نمی تونمم جز اعتراف به اشتباهم ونشون دادن عذاب وجدانم راه دیگه ای رو واسه جبران اتفاقات گذشته انتخاب کنم.
    با صدای گرفته وغمگینی گفت:شما مقصر نیستین.
    _هستم.حتی خیلی بیشتر از آدمایی که بهت صدمه زدن.چون من دوستت داشتم اما ازت گذشتم.
    ابروهاش تو هم گره خورد ولبش از روی دلخوری جمع شد.بازم داشت ازم فاصله می گرفت.
    _تصورتون کاملا اشتباهه.احساسی هم که ازش دم می زنین فقط به خاطر روحیه ی فداکار واز خود گذشته تونه.می خواین واسه دختری که دلتون به حالش سوخته با این حرفا یه آینده ی قشنگ بسازین.
    بی اختیار پوزخند زدم.
    -فداکار واز خودگذشته؟...خنده داره.یعنی با اونهمه ادعات تو شناختنم واقعا این چیزارو تو من دیدی؟
    _شاید برداشتم اشتباه بوده اما ازم نخواین باور کنم دوستم دارین.چون باور این یکی خیلی خنده دارتره.
    حسابی بهم برخورد.بی اختیار اخم کردم وبا تندی گفتم:بهت اجازه نمی دم احساسمو زیر سوال ببری.


    _کدوم احساس؟چیزی که شما ازش حرف می زنی واسه منی که همه ی زندگیمو باختم بی معنیه.
    دستامو به حالت تسلیم بالا بردم.
    _باشه انکارش کن.اما نمی تونی ازم بخوای مثل تو نادیده ش بگیرم.هنوزم میگم این احساس آشنایی بی دلیل نیست.
    از جاش بلند شد.می خواست یه جورایی خودشو توجیه کنه.
    _من از حرفاتون سر در نمی یارم.بهتره دیگه تمومش کنین.نمی خوام تصور دیگه ای از شما داشته باشم.اینجوری معذب می شم.دلم می خواد همیشه شمارو به چشم یه دوست ببینم.
    تو صداش یه بغض مهارنشدنی بود که اذیتم می کرد.
    _ دیگه نمی شه چیزیو تغییر داد گلاره.این داستان از قبل نوشته شده بود.ما فقط درست نخوندیمش.همین.
    نتونست اشکاشو پس بزنه.به آهستگی زمزمه کرد.
    _دیگه واسه گفتن این حرفا خیلی دیره.همه چی بین ما تموم شده.
    خواست از در بره بیرون.اما من جلوش وایسادم ومانعش شدم.
    _صبر کن.توحق نداری اینجوری بری...حق نداری علاقه تو ازم پنهون کنی.من مطمئنم هنوزم دوستم داری.چون خیلی زودتر از من به این حس رسیده بودی.از همون اولم که دیدی،شناختی منو.مگه نه؟
    شونه هاش شروع به لرزیدن کرد.دستشو گذاشت رو دهانش وهق هق گریه رو تو گلوش خفه کرد.با التماس بهم زل زده بود وازم با زبون بی زبونی می خواست که ادامه ندم.
    به سختی گفتم:ذهنم تورو نمی شناخت.قلبم که می شناخت...چرا گذاشتی تو این بی خبری بمونم؟
    با بغض نالید.
    _تمومش کن،خواهش میکنم.من دیگه طاقت شنیدنشو ندارم.
    نمی تونستم کوتاه بیام.آب که از سرم گذشته بود دیگه چه فرقی می کرد اگه باقی حرفامو نمی زدم.
    _تو خوب می دونستی که هرکسی نمی تونه فوری اینو درک کنه.هر کاری زمانی داره.اونی که زودتر می بینه ودرک میکنه باید صبورتر باشه...واسه همین سکوت کردی وچیزی نگفتی نه؟
    قطرات درشت اشک تموم صورت ظریف ودوست داشتنیشو خیس کرد.نباید میذاشتم گریه کنه.اونم به خاطر من.
    دستمو به طرفش دراز کردم.
    _منو ببخش گلاره.فرصت بده جبران کنم...دیگه نمیذارم کسی بهت صدمه بزنه.
    یه قدم عقب رفت وبه آهستگی نجوا کرد.
    _چیزی واسه جبران نمونده.این داستان از همون اولشم نا نوشته بود.گلاره باید می شکست،که شکست.
    _تو داری اشتباه می کنی.
    سرشو بلند کرد ودستشو رو گلوش گذاشت.به نظرم اومد دچار تنگی نفس شده.قفسه ی سینه ش تند وپرشتاب بالا وپایین می رفت.سرتکان داد وپلک های سرخ ومتورمشو باز وبسته کرد.
    _دیگه ادامه نده...من تحمل شنیدنشو ندارم.
    بی اراده اسمشو زیر لب زمزمه کردم.
    _گلاره.
    با التماس گفت:عذابم نده...باشه؟
    سرمو پایین انداختم ونا امید وخسته به سمت در رفتم.تو آخرین لحظه به طرفش چرخیدم وبا شرمندگی گفتم:معذرت می خوام.من حق نداشتم اذیتت کنم.حالتو خوب درک میکنم. زدن این حرفا تو این موقعیت احمقانه ست.شاید یه وقت دیگه...
    دیگه بیشتر از این تاب نیاورد وبی حال رو تخت نشست.
    _هیچ وقت می فهمی؟هیچ وقت...من دیگه مثل یه آدم عادی نمی تونم زندگی کنم...نمی تونم عاشق بشم.ازدواج کنم یا حتی...
    یه قطره اشک از گوشه ی داخلی چشمش چکید ومسیر گونه ولبشو به تندی طی کرد.نتونست حرفشو کامل کنه.
    چیزی ته دلم فرو ریخت.اون آخرین بهانه ها رو هم با این اعترافش ازم گرفته بود.دیگه نمی تونستم به داشتنش دل ببندم.
    گلاره می خواست که این قصه ناتموم بمونه.
     
  5. قبول این وضعیت خیلی سخت بود. اما دیگه به این بدبیاری ها عادت کرده بودم.پیش خودم میگفتم بذار خیال کنه چیزی بینمون نیست.بذار فکر کنه ازش ناامید شدم...واسه من که چیزی تغییر نمی کرد.هنوزم دوستش داشتم وبا همه ی وجود می خواستمش.
    کلاس های آموزشی مون که تموم شد،همراه کوروش راهی تهران شدیم.باید اقدامات اولیه رو برای عمل علی انجام می دادیم.
    به کمک دکتر شهشهانی با مسئولین بیمارستان وتیم پیوند صحبت کردیم وهماهنگی های لازم انجام شد.
    قرار بود ده روز بعد،همزمان با بستری شدن علی،امیر هم به زندان قزل حصار کرج منتقل بشه.قاضی طباطبایی شخصا پیگیر شده واحسان هم کارهای قانونیش رو تمام وکمال انجام داده بود.
    خوشبختانه تا دوهفته ی آینده ماموریت تازه ای نداشتیم.وچون تو هیچ تیم تحقیقاتی ای هم نبودیم می تونستیم به موسسه مراجعه نکنیم.اینم شد یه بهونه ی اساسی واسه برگشتنمون به کاشان.
    حوالی عصر بود که رسیدیم و یکراست به آپارتمان استاد رفتیم.جمیله خانوم درو به رومون باز کرد.استقبال چندان جالبی نبود.استاد طبق معمول تو اتاقش مشغول استراحت بود.گلاره حضور نداشت ومادر وجمیله خانوم هم تو خودشون بودن.
    من وکوروش نگاه نامفهومی به هم انداختیم وبا تعارفشون نشستیم.مادر واسه آوردن چایی به آشپزخونه رفت وجمیله خانوم با ناراحتی کنارمون نشست وخیلی بی مقدمه گفت:اوضاع اینجا اصلا روبراه نیست.
    کوروش کلافه پرسید.
    _باز چی شده؟
    نگاه جمیله خانوم ازم گریزون بود.می دونستم هرچی هست به من مربوط می شه.
    _اونروز که رفتین حاجی شریفی عصری یه سر بهمون زد.خیلی ناراحت بود.می گفت اون مردک واسه ش تو بازار آبرو نذاشته.هرجا نشسته گفته آقا احسان وعروسش با هم سر وسری داشتن که عماد رو آتیشی کرده وبه جونشون انداخته.می گفت حاج خانوم خیلی بابت شنیدن این موضوع ناراحته.ودیگه صلاح نیست ازدواجی این وسط صورت بگیره.ببینم شما که قضیه ی خواستگاری اونو می دونستین مگه نه؟
    من سرتکان دادم اما کوروش با بهت گفت:نه بابا!!...این یارو از سنش خجالت نکشیده همچین پیشنهادی به دختر مردم داده؟
    مادر با سینی چای وارد شد و چون این قسمت از حرفای کوروش رو شنیده بود با دلخوری زمزمه کرد.
    _چرا باید خجالت بکشه.سنگ مفت وگنجشک مفت...به خیال خودش ومادرش دست رو هر دختری بذاره نه نمی گیره.این گلاره ی مادر مرده که تکلیفش معلومه.
    جمیله خانوم مداخله کرد.
    _زبونتو گاز بگیر صفورا جون.خدا نکنه.این حرفا چیه؟...خودتم که دیدی وشنیدی مادرش چندان به این قضیه رضایت نداشت.البته خیلی هم دلش بخواد.اما اگه می بینی دیروز تو جلسه ی خواستگاری اونهمه اصرار والتماس می کرد واسه خاطر پسرش بود.این آقا احسانه که پاشو کرده تو یه کفش ومیگه فقط گلاره.
    با ناباوری خودمو جلو کشیدم.
    -اونا دیروز واسه خواستگاری اینجا بودن؟!
    جمیله خانوم که از احساسم خبر داشت حرفی نزد.اما مادر که مدتها می شد منو جزئی از خونواده شون می دونست با شرمندگی گفت:روم سیاه بهراد جان...خواستیم بهت خبر بدیم،گلاره نذاشت.اونام اینقدر اصرار به این خواستگاری رسمی داشتن که نتونستیم بعد اینهمه محبت زیر بار خواسته شون نریم.حاجی خودش ناراضیه.میگه این کار مون میشه سند حرفای نامربوط پدر عماد.اما آقا احسان کوتاه بیا نیست.
    دستام از شدت خشم مشت شد.
    -گلاره چی؟...اونم راضیه؟
    شونه بالا انداخت وفنجونی چای جلوم گذاشت.
    _نمی دونم والله...خودش که چیزی نمی گه.
    کوروش یه نگاه نامطمئن به من انداخت وگفت:بهشون جواب مثبت دادین؟
    سوالی بود که من جرات نکردم بپرسم.جمیله خانوم سریع واکنش نشون داد.
    _نه بابا چه خبره مگه؟گلاره فرصت خواسته فکر کنه.
    صدام از شدت خشم وعصبانیت دوررگه شده بود.
    _حالا کجاست؟
    مادر جواب داد.
    _رفته ملاقات امیر...با آقا احسان.
    تکه ی آخر حرفشو با تردید گفت.دیگه نتونستم بیشتر از این خوددار باشم.دستم بی اختیار به سمت گوشیم رفت وشماره شو گرفت...خاموش بود.احتمالا هنوز از محوطه ی زندان خارج نشده بودن.
    یک ساعت تمام مثل ببر زخمی به خودم پیچیدم.وقتی دوباره باهاش تماس گرفتم گفت تا چند دقیقه ی دیگه می رسه.
    رفتم کنار پنجره وبه کوچه خیره شدم.خیلی زود سر وکله ی ماشین احسان پیدا شد وجلو خونه نگهداشت.
    گلاره با لبخند از ماشین پیاده شد وهمزمان احسان وپسرشم که تو اون لحظه اسمش به ذهنم نمی رسید پیاده شدن. یه دو قدمی به سمتشون رفت وپسر بچه رو با عشق تو بغلش گرفت.یه چیزی مثل خار تو نی نی چشام وگلوم نشست.اون حق نداشت با من همچین معامله ای بکنه.
    از در خونه زدم بیرون وتو راه پله منتظر اومدنش شدم.فقط خدا میدونست که اون لحظه چقدراز دستش عصبانی بودم.حرفاش تو ذهنم مدام تکرار میشد وهربار بیشتر عصبیم می کرد.
    (...من دیگه مثل یه آدم عادی نمی تونم زندگی کنم...نمی تونم عاشق بشم،ازدواج کنم یا حتی...)
    صدای باز شدن در اصلی نگاهمو به اون سمت کشوند.کلیدشو از توقفل بیرون کشید وبا لب خندون وارد شد.
    _سلام.
    یه لحظه دو دل شدم با چه لحنی باهاش صحبت کنم.صمیمی یا محترمانه.اما وقتی یاد اون لبخند قشنگ که تحویل احسان داد وبعد پسرشو تو بغلش گرفت،افتادم پاک همه چیزو از یاد بردم.
    _خوش گذشت؟
    سوالم رنگ وبوی طعنه داشت.اما اون به خودش نگرفت.درو بست وچادرشو از سرش برداشت.
    _رفته بودم امیرو ببینم.
    _با احسان شریفی وپسرش؟چه ملاقات خونوادگی دلنشینی.
    جاخورد.با کمی مکث نگاهشو ازم گرفت وبه سمت پله ها اومد.طبقه ی اول یه چهار،پنج پله با در اصلی فاصله داشت.
    _کیان می خواست منو ببینه...لج کرده بود وآقا احسان مجبور شد اونو با خودش بیاره.
    تازه یادم اومد.آره اسمش کیان بود.هیچ فکر نمی کردم یه روز اون وپدرشو به چشم رقیب ببینم.
    _پس جمعتون جمع بوده.خونواده ی آرمانی وکامل آقای شریفی.
    دوپله فاصله ی بینمون رو طی کرد وجلوم وایستاد.
    _متوجه منظورتون نمی شم...میشه واضح تر صحبت کنین؟
    خیلی جدی بهم خیره شد ومنتظر موند.هرکاری کردم نشد اون نیشخند رو لبمو جمع وجور کنم.
    _از این واضح تر خانوم شریفی؟دیروز عصر خواستگاری...امروز عصر قرار عاشقانه.منتها نمی تونم اینودرک کنم که چرا بایدفقط خواسته ی من نادیده گرفته شه...وقتی احسان شریفی داشت بهت پیشنهاد ازدواج می داد تحمل شنیدن حرفاشو داشتی؟ازش نخواستی تمومش کنه؟
    با تاسف شر تکان داد.
    -من مجبور نیستم به شما توضیح بدم.
    از پله ها بالا رفت.عصبانی بودم اما باید می فهمیدم قضیه از چه قراره.
    _بهش جواب مثبت دادی؟
    سرشو پایین انداخت وحرفی نزد.
    با دلخوری گفت:چقدر زود نظرت عوض شد.
    برگشت وبا غصه نگام کرد.
    _برای من وشما هرگز مایی وجود نداشته.بهتره همه چیزو فراموش کنین ودر عوض واسه م یه دوست خوب بمونین...باشه؟
    نمی تونستمهمچین چیزی رو قبول کنم.
    _بهش درمورد عماد واتفاقی که براتون افتاده گفتین؟
    سوالم بی مقدمه بود وبوضوح دیدم که جا خورد.اما خودشو نباخت.
    _هنوز نه.
    _اون می تونه با این موضوع کنار بیاد؟
    لعنت به من که حتی تو اون لحظه هم نگران برخورد احسان با حقیقت زندگی گلاره بودم.نمی خواستم واکنش تندی ازش ببینم.یعنی اگه می دیدم،به خدا قسم که گردنشو می شکستم.اون حق نداشت بابت این موضوع به گلاره توهین کنه یا شخصیتشو زیر سوال ببره.
    نگاه مهربون وصبورشو ازم گرفت وبه طرف در رفت.
    _نگران نباشین.اتفاق خاصی نمی افته.
    درو باز کرد.
    _نمی یاین تو؟
    سوئیچ وگوشیم تو جیبم بود.از پله ها پایین رفتم.
    _نه می خوام برم جایی کار دارم.شبم می رم هتل.به کورش اطلاع بدین.
    _باشه...فقط فردا همه مون می خوایم تو خونه قدیمی ای که شما اجاره کرده بودین جمع شیم.ناهارو اونجاییم.بابا دلش واسه باغچه وشمعدونی های هفت رنگ دور حوض تنگ شده.گفتم بگم که یادتون نره حتما بیاین.
    فقط سرتکان دادم وبی خداحافظی از خونه بیرون زدم.تصور اینکه فردا بخوام با چهره ی پیروز احسان شریفی روبرو شم،به اندازه ی کافی اعصابمو بهم می ریخت.
     
  6. فردای اونروز هرچی کوروش اصرار کرد باهاش برم،قبول نکردم.سوییچ ماشینو بهش دادم و ازش خواستم یه چند ساعتی تنهام بذاره.تا یازده صبح تو هتل بودم.اما گوشیم خاموش بود.دلم نمی خواست اصرار استاد یا مادر وادارم کنه پا تو جمعی بذارم که احسان شریفی به عنوان عضو جدیدش حضور داشته باشه.
    واسه گذروندن وقت یه آژانس گرفتم وراهی روستای ابیانه شدم.دلم میخواست یه چند ساعتی فارغ از مشغولیات ذهنیم از دیدن معماری تاریخی وبی نظیر روستا لذت ببرم.
    حوالی ساعت سه ونیم بود که جلوی خونه قدیمی از ماشین پیاده شدم.با اینکه کلید داشتم اما بازم در زدم.
    سر وصداشون از تو حیاط می اومد.کوروش بود که درو باز کرد.
    _کجایی تو نارفیق؟از صبح تا حالا هزار بار باهات تماس گرفتم.
    بی حال جوابی دادم.
    _خاموش بود.
    کشید کنار تا بیام تو.نگام به استاد افتاد که با یه لبخند پدرانه وتوبیخ گر بهم خیره بود.سرمو پایین انداختم.
    _سلام.
    _سلام پسرم.چرا اینقدر دیر کردی؟
    تعارف کرد بشینم.کنارش نشستم وپتویی رو که رو پاهاش افتاده بود تا سرشونه ش بالا کشیدم.سوز سرمای آذر ماه به حدی بود که تو مغز استخون نفوذ میکرد.
    _شرمنده.یکم سرم درد می کرد.نشد که بیام.
    نگاه دزدانه ای به خونه انداختم.در هال باز بود.جمیله خانوم با یه سینی چایی داغ پایین اومد وبعد سلام واحوالپرسی گفت:ناهار خوردی؟
    نخورده بودم.اما اشتها هم نداشتم.
    _قبل ظهر یه چیزایی خوردم.
    مادر از پله ها پایین اومد.
    _خیلی منتظرت شدیم.
    با شرمندگی سرمو پایین انداختم.استاد دستشو رو شونه م گذاشت.
    _بخور تا سرد نشده.
    اشاره ش به چایی بود.
    _باشه می خورم.
    نگاهمو به بخاری که از رو فنجون بلند می شد دوختم.پس چرا گلاره پایین نمی اومد؟سرمو بلند کردم وبا چشم وابرو سراغشو از کوروش گرفتم.واسه م قیافه گرفت وجوابی نداد.
    بی خیالش شدم وبا استاد صحبت کردم.خستگی مسافرت دیروز وگردش صبح هنوز تو تنم مونده بود.احتیاج به یه خواب چند ساعته داشتم.با عذرخواهی از جام بلند شدم وبه سمت پله ها رفتم.می خواستم کمی تو اتاقم بخوابم.
    بهونه م که قابل قبول وعادی بود.اما خودمو نمی تونستم باهاش گول بزنم.حواسم پرت گلاره بود.چرا نخواست بیاد پایین؟باید از این موضوع سردر می آوردم.
    کوروش خودشو بهم رسوند واز پله ها بالا اومد.
    _خیلی بی وجدانی بهراد...اون دختر بیچاره امروز کلی منتظر اومدنت شد.از صبح که اومدیم اول اتاقتو تمیز کرد وبعد ازم پرسید غذا چی دوست داری تا واسه ت درست کنه...نمی دونی با چه ذوق وشوقی تدارک ناهارو دید.وقتیم که همه مشغول خوردن شدیم اون طفلی به خاطر تو لب به غذا نزد.همش می گفت الآنه که بیاد.
    یه پوزخند عصبی رو لبم نشست.خب شنیدن این چیزا بیشتر از اینکه باعث خوشحالیم بشه،عذابم می داد.گلاره نباید به خاطر من این کارهارو می کرد.اونم وقتی که...
    _ببینم مگه نامزدش نیومده بود؟
    ابروهاش تو هم گره خورد.
    _نامزدش دیگه کدوم خریه؟
    انگشت تهدیدمو به طرفش گرفتم.
    _هوی مواظب حرف زدنت باش.
    _تو هم مث آدم حرف بزن ببینم چی میگی.
    _منظور احسان شریفی بود.
    در هال رو باز کردم وهر دو همزمان وارد شدیم.
    _مگه اون نامزدشه؟
    حسابی رفته بود تو فکر.از سر ندونستن شونه بالا انداختم وسر تکان دادم.
    _دقیق نمی دونم.اما فکر کنم خودش بهش جواب مثبت داده باشه.
    _چی بگم...امروز که نیومده بود.
    بی اختیار یه لبخند محو رو لبم نشست.پس دعوتش نکرده بودن...اما خوشحالیم گذرا بود.با یاد آوری اینکه به زودی گلاره همسر اون ومادر خونده ی پسرش میشه.خونم به جوش اومد.وناخواسته اخم کردم.
    _من می رم بخوابم.خودت استاد وخونواده شو برگردون.اگه حال داشتی بیا دنبالم.اگه نه که خودم شب میام هتل.
    _نمی خوای ازش عذرخواهی کنی؟
    یه نگاه گذرا به آشپزخونه انداختم.به نظرم رسید پشت میز نشسته وسرشو رو دستاش گذاشته.
    _فعلا فقط می خوام بخوابم.خیلی خسته م.شاید بعداًباهاش حرف زدم.
    مشتی به بازوم کوبید وبا دلخوری گفت:هنوزم خودخواهی.
    با بی تفاوتی سرتکان دادم.
    -بی خیال رفیق.
    در اتاقو پشت سرم بستم وبی هوا خودمو رو تختم پرت کردم.
    چشمام داشت می اومد رو هم.حسابی خسته بودم.اگه حرفای کوروش یه لحظه ذهنمو آروم میذاشتن شاید می تونستم به اندازه یکی،دوساعتی بخوابم.من به این خواب نیاز داشتم.


    نفهمیدم کی خوابم برد.چشمامو که باز کردم هوا کاملا تاریک شده بود وچراغا همه خاموش بودن.از سکوت خونه می شد حدس زد که رفته باشن.
    چون به پهلو دراز کشیده بودم دست چپم خواب رفته بود.از جام بلند شدم.ته دلم ضعف رفت.حسابی گرسنه م بود. بعد اون صبحونه ی مختصر وکم حجم دیگه چیزی نخورده بودم.
    درو که باز کردم،متوجه چراغ روشن آشپزخونه شدم.خدارو شکر لااقل یکی از چراغ هارو روشن گذاشته بودن.نگام به فرش ابریشم روی دار افتاد.هنوزم همونجا پهن بود.از کنارش گذشتم وبه عادت همیشه دستی رو پرزهاش کشیدم.لمسش حس خوبی بهم داد.
    تو چارچوب در آشپزخونه از دیدن گلاره که هنوزم پشت میز نشسته بود ماتم برد.
    منوکه دید،هول ودستپاچه از جاش بلند شد وپایه ی صندلیش با یه صدای ناهنجار رو زمین کشیده شد.
    _معذرت می خوام...تازه بیدار شدین؟
    با صدایی آهسته وخوابزده پرسیدم.
    -هنوز نرفتین؟
    _آقا کوروش یه نیم ساعتی میشه بابا اینا رو برده.
    حنجره مو صاف کردم وپرسیدم.
    _شما چرا نرفتی؟
    سرشو پایین انداخت.
    _دلم نیومد همینجوری بذارمتون وبرم.گفتم می مونم شما که بیدار شدین وغذاتونو خوردین با هم بر می گردیم.
    هرکاری کردم نشد اون لبخند تابلو رو از رو لبم جمع کنم.اون به خاطر من مونده بود.
    _غذاتونو گرم کنم؟
    سوالش باعث شد به خودم بیام.موندنش چه فایده ای داشت وقتی قرار بود تا چند وقت دیگه با احسان شریفی ازدواج کنه.
    اخم کردم وسریع جلوش موضع گرفتم.
    _گرسنه م نیست.
    مظلومانه پرسید.
    _اما شما که چیزی نخوردین.
    -گفتم که میل ندارم.
    _واسه تون خورشت کرفس درست کردم.آقا کوروش میگفت دوست دارین.
    این خورشتی بود که خود کوروشم دوست داشت.نامرد به نفع خودش پیشنهاد غذا داده بود.
    فقط نگاش کردم.با دلخوری گفت:فکر کردم شاید گرسنه باشین....آخه منم هنوز چیزی نخوردم.
    لحن صادقانه ش وادارم کرد اعتراف کنم چندان هم بی میل نیستم.به ساعت مچیم نگاهی انداختم.هفت عصر بود.
    _واسه ناهار که دیره.اما بدم نمی یاد یه شام خوشمزه مهمون دستپختت باشم.
    لبخند محوی زد وبا ذوق یک دور،دور خودش چرخید.بازم هول ودستپاچه بود.درست نبود بهش بخندم.اما واقعا دیدن این هیجان غیر عادی تو وجود گلاره ای که همیشه صبور وبه خود مطمئن بود،خنده دار به نظر می رسید.
    از آشپزخونه بیرون اومدم تا راحت باشه.هوای خونه سرد بود.باید بخاری تو هال رو روشن می کردم.اونقدری مشغولش شدم که نفهمیدم کی نیم ساعت گذشت وگلاره صدام زد تا شام بخوریم.
    نگاه گذرایی به میز پر از مخلفات انداختم وبا راحتی خیال نشستم.ای کاش این شام دونفره مال زمانی بود که مدتها از زندگی مشترکمون می گذشت ومن بعد از گذروندن یه روز تقریبا سخت کاری تو ایستگاه هواشناسیم راهی خونه می شدم وگلاره با خوش رویی به استقبالم می اومد.برام از یه روز پرمشغله حرف می زد وبا ذوق وشوق خبر می داد که واسه شام خورشت کرفس درست کرده.اونوقت من با علاقه بغلش می کردم و رو موهای پیچ وتاب دار وبلندش بوسه می زدم.
    ازاین فکر یه لبخند گذرا رو لبم نشست.حالا از کجا حدس زده بودم موهاش پیچ وتاب داره؟
    گلاره با احتیاط دستی به روسریش کشید وبهت زده پرسید.
    _چیزی شده؟!
    یه تکان کوچیک خوردم واز فکر بیرون اومدم.
    _نه چطور مگه؟
    با تردید جواب داد.
    _آخه یه جوری بهم زل زده بودین که انگار عیب وایرادی تو صورتمه.
    کمی خورشت رو برنجم ریختم ومشغول شدم.
    _داشتم فکر می کردم.
    با احتیاط پرسید.
    _به چی؟!
    دستپختش عالی بود.نمی تونستم منکرش شم.
    _خوشمزه ست.
    لبخند زد وبا دلگرمی گفت:نوش جونتون...نمی خواین جوابمو بدین؟
    تو نگاهش دقیق شدم.
    _داشتم فکر میکردم چرا باید اینقدر بهم توجه نشون بدی...اونم بعد از اینکه تصمیمتو گرفتی ومیخوای با احسان شریفی ازدواج کنی.
    با دلخوری زمزمه کرد.
    _چون واسه م مهم هستین.
    با تمسخر پرسیدم.
    _اینو آقا احسان هم می دونه؟...نگفتی اگه خدایی نکرده خبر به گوشش برسه شاید زیادی خوشحال نشه.
    _اون حساسیت به خرج نمی ده.می دونم که درکم میکنه.
    چیزی که گفت حسابی حالمو گرفت.ناخودآگاه قاشقو تو دستم فشردم وبه غذای نیمه خورده م زل زدم.به همین آسونی اشتهام کور شده بود.


    اونقدر عصبانی بودم که حتی لبخند شیطنت آمیز رولبشو نادیده گرفتم واز جام بلند شدم.بهش فرصت واکنش ندادم.کلافه دستی به موهام کشیدم واز آشپزخونه بیرون اومدم.یه نگاه سردر گم به دور تادور خونه انداختم و چون اون لحظه واقعا به هوای تازه واسه نفس کشیدن احتیاج داشتم،رفتم تو حیاط ورو پله ها نشستم.
    هوا فوق العاده سرد بود و هواشناسی کاشان واسه چند روز آینده یخبندان و احتمال بارش برف رو پیش بینی کرده بود.نگاهی به آسمون ابری انداختم واحتمال دادم بارش حتی از امشب شروع بشه.
    صدای قدم هایی که بهم نزدیک می شد نوید اومدن گلاره رو می داد.هنوزم از حضورش به هیجان می اومدم واین اصلا خوب نبود...یعنی می تونستم یه روزی فراموشش کنم؟
    نفسمو با حرص فوت کردم وبه بخاری که از دهانم خارج شد زل زدم.پالتومو رو شونه هام انداخت.یادم رفته بود اونو موقع بیرون اومدن از خونه تنم کنم.
    _هوا خیلی سرده...چرا اینجا نشستین؟
    رفتارم مثل پسر بچه ها بود اما چون نمی خواستم اون لحظه به همین آسونی کوتاه بیام،جوابی ندادم.
    کنارم نشست وبه لایه ی نازک یخ ،رو آب حوض خیره شد.
    _فکر نمی کردم اینقدر زود ازم دلگیر شین.
    چشمامو کف دستام پنهون کردم.
    _باور کن دیگه خسته شدم.کم آوردم.
    سرشو پایین انداخت و هیچی نگفت.
    _دلیل این فاصله گرفتن ها وبرخورد های غیر منطقی چیه؟از من رفتار بدی سر زده که همچین برخوردی حقم باشه؟
    به نشانه ی نفی سرتکان داد وبازم سکوت کرد.
    _تو دختر آروم ومنطقی ای بودی.روی تو همیشه حساب دیگه ای وا می کردم اما حالا...نمی تونی حس کنی تحمل این رفتار ها چقدر برام عذاب آوره...می دونم دست خودت نیست اما واسه م سخته با این فاصله گرفتن هات کنار بیام.وقتی ازت دورم یه جور عذاب میکشم.وقتیم که پیشتم...انگار ندیدنت یه غمه دیدنت هزار غم.غم دیدن ودیده نشدن.
    به نیم رخ گرفته وناراحتش خیره شدم.
    _من دلواپس همین دیده نشدن هام گلاره.
    سرشو بلند کرد وتو چشمام زل زد.
    _به خدا دست خودم نیست.وقتی به این فکر می کنم که دیگه نمی تونم مثل یه آدم معمولی زندگی کنم ،اون غم تو نگاه شما هم میشه بغض رو گلوی من.راه نفس کشیدنمو می بنده ومی خواد خفه م کنه.
    با نوک انگشت قطره ی اشک گوشه ی چشمشو پاک کرد.
    _مگه من از زندگی چی میخواستم،جز یه نفس کشیدن بدون زجر،یه لبخند بی منت با کلی آرزو که حتی توقع برآورده شدن یکیشونم نداشتم.واسه م تحصیلات عالیه حسرت نبود.پول وخونه ی بزرگ و وضع مادی خوب معنی نداشت.همه ی دنیای من رو پشت بوم خونه مون وبین یاکریم هایی که مال مسجد محله مون بودن خلاصه می شد...خب منم مثل همه ی آدما دلم می خواست واسه یه بارم شده عشق رو تجربه کنم.دوست داشتن رو لمس کنم.اما حالا... از این نزدیکی،از روبرو شدن با عشقی که یه روزی آرزوم بوده،از شنیدن دوستت دارم می ترسم.اگه می بینین سرپام وتلاش میکنم که با اطمینان قدم بردارم فقط به خاطر امیر ودینی هست که بهش دارم.وگرنه من از درون داغونم به خدا.
    دستشو دور زانو هاش حلقه کرد وخودشو تاب داد.زخم های عفونی روحش بعد هفت ماه تازه سرباز کرده بود.حالشو خیلی خوب درک می کردم ومطمئن بودم دیگه بیشتر از این نمی تونه به این وضع ادامه بده.
    _دیروز به احسان شریفی جواب رد دادم.پیش خودم گفتم اگه قراره برام با کسی که دوستش دارم فردایی وجود نداشته باشه پس با اونم نباید باشه...بهش گفتم نمی تونم با شرایط وروحیاتش کنار بیام.جواب ردم هیچ ربطی به کیان نداشت اما...
     
  7. یه خنده ی کوتاه چاشنی واکنش های عصبیش شد.
    _خیال می کرد به خاطر اون بچه ی معصومه که جوابم منفیه.از دستم عصبانی شد اما من کوتاه نیومدم.اونم چون دنبال بهونه می گشت جوابمو به ناموفق بودن پرونده ی امیر ربط داد.فکر نمی کردم تا این حد تو نگاهش غیر منطقی وبچه به نظر بیام.مونده بودم چطور راضیش کنم با این موضوع کنار بیاد ودنبال بهونه نگرده که اینبار حرف شمارو پیش کشید و جواب ردمو بهتون ربط داد.دیگه حرفی نزدم وگذاشتم باور کنه از شما شکست خورده.اینجوری پذیرش این موضوع واسه ش راحت تر بود.لااقل پیش خودش می گفت از کم کسی نباخته.
    نفسمو از شدت هیجان تو سینه حبس کردم ولبخند محوی زدم.اون به احسان شریفی جواب رد داده بود.
    _پس از من مایه گذاشتی.
    ریز خندید.اینبار خنده هاش عصبی نبود.
    _معذرت می خوام اما واقعا مجبور شدم.
    با بی خیالی شونه بالا انداختم.
    _از نظر من مشکلی نیست.منتها باید این ادعا رو به آقا احسان یه جوری ثابت کنی.
    نوک بینیش از شدت سرما وگریه قرمز شده وحالت بانمکی به صورت سبزه وریز نقشش داده بود.
    چشماشو باریک کرد گفت:متوجه منظورتون نشدم.شما ازم چی میخواین؟
    با پر رویی تو چشماش زل زدم.
    _یه جواب بله ی ناقابل همین.
    خودشو عقب کشید.
    _باز که رفتین سر خونه ی اولتون.من که گفته بودم نمی تونم ازدواج کنم.گذشته ی من آینده تونو تباه میکنه آقا بهراد.
    نمی دونم چرا دوست داشتم باور کنم ته دلش هنوزم می خواد عشقمون بی سرانجام نمونه وآخر این قصه با خیر وخوشی تموم شه.
    ابرویی بالا انداختم وبا شیطنت گفتم:با این حرفا نمی تونی منو مثل احسان از سرت واکنی.دیگه خیلی وقته که با گذشته وآینده کاری ندارم.من از یه نفر یاد گرفتم تو امروزم زندگی کنم.
    چشماش تو تاریکی شب برق زد.هر بار که با حرفای خودش خواسته مو توجیه می کردم اینطوری هیجان زده می شد.یه لبخند شیرین رو لبای خوش فرمش نشست وهوس بوسیدنش بعد از مدتها به سرم زد.اون اگه می دونست تا چه حد حضورش روم تاثیر گذاره اینقدر با دوری کردن ازمن،عذابم نمی داد.
    تو رویای رسیدن به اون خواسته ی ممنوعه بودم که صورتشو یه لحظه با تعجب عقب کشید وبه آسمون خیره شد.
    _اونجارو ببینین.
    به سختی نگاهمو ازش گرفتم وسرمو بلند کردم.
    دونه های سپید برف آروم ورقص کنان داشت از آسمون می بارید وبهم نوید روزهای سپیدی رو می داد که در پیش داشتیم.


    به فاصله ی پنج روز بعد از اون شب رویایی من وگلاره پای سفره ی عقد نشستیم.و خدا می دونه که واسه رسیدن به این لحظه،من چقدر تو این پنج روز تلاش کردم تا راضیش کنم.
    همون شب به محض رسوندنش به خونه با استاد حرف زدم وهمه چیزو بهش اعتراف کردم.
    _شما بهم اعتماد کردین استاد اما قلب من خیلی قبل تر از اون به گروی خنده های گلاره رفته بود.دیگه کاری ازم بر نمی اومد...حالام که می بینین اینجام، واسه خاطر همون امانتیه که پیش دخترتون مونده.
    سرمو پایین انداختم وزیر لب زمزمه کردم.
    _منظورم قلبمه.
    استاد دستشو رو شونه م گذاشت وبا لبخند پدرانه ای گفت:پس جواب اعتمادمو اینجوری دادی.
    صادقانه جواب دادم.
    _دست خودم نبود باور کنین.
    _باورت دارم جوون.خیلی خیلی بیشتر از تصورت...اما اگه جواب منو می خوای باید بگم برام خواسته ی گلاره از همه چیز مهم تره.اون اگه راضی باشه من حرفی ندارم.فقط ازت می خوام یه زندگی خوب براش بسازی.
    سرمو بلند کردم ومرد ومردونه تو چشماش زل زدم.
    _نمی تونم این قول رو بدم که خوشبختش میکنم.چون هیچ کس از فردای خودش خبر نداره.اما قسم میخورم که همه ی سعی وتلاشمو واسه خوشبختیش بکنم.
    استاد بغلم کرد ومن با علاقه دستای متورم ولرزونشو تو دستام گرفتم وبوسیدم.احساس اینکه بعد از مدتها دوباره آغوش گرم ومطمئن پدرمو پیدا کرده بودم، حال خوبی بهم می داد.
    با یه بغض مهار نشدنی آهسته گفتم:ممنونم از اینکه بهم اعتماد کردی بابا.
    بوضوح احساس کردم تموم تنش از شنیدن کلمه ی بابا لرزید.خیلی آروم کنار گوشم زمزمه کرد.
    _این، آخرین سفارش استاد صدر بود...کشیدن طرح فرش زندگی تو وگلاره به دست اون وبافتش با رضایت من.
    سرشو بلند کرد وخیلی جدی بهم خیره شد.
    _واین رضایتو فقط با دادن یک قول می تونی ازم بگیری...اگه لبخند های گلاره باعث شد اینطور بهش دل ببندی باید این قول رو بهم بدی که دوباره اون لبخند هارو روی لبش برگردونی.با شه؟
    قبول این قول یعنی سنگین تر شدن هرچه بیشتر بار مسئولیتم. اما من گلاره رو با همه ی رنج ومرارت هایی که خواستنش به دنبال داشت،میخواستم.
    با کمی مکث سرتکان دادم وبه این فکر کردم که چقدر عملی شدن این قول سخته.لبخند هایی رو که آفریدنش روی لب های گلاره از همیشه دشوار تر به نظر می رسید.ولی من اینو به خودم بدهکار بودم.
    حالا که اون با اعترافش بهم ثابت کرده بود بیشتر از هر لحظه ای نیاز به تکیه گاهی داره که روی زخم هاش مرهم بذاره ولبخندهاشو بهش برگردونه،محال بود اینو ازش دریغ کنم.نیاز اون بزرگترین خواسته ی قلبی من بود.پس به همین راحتی ازش نمیگذشتم.
    وقتی فردای اونروز با خودش دوباره صحبت کردم،بازم جلوم جبهه گرفت و مقاومت کرد.می دونستم مدام دنبال بهونه می گرده که یه جوری منصرفم کنه.اما من عزممو جزم کرده بودم تا بهش برسم.دیگه ایندفعه نمیذاشتم بازتاب رفتار ها وخواسته هایی دیگرون مارو از هم جدا کنه.
    می دونستم حرفام بیشتر از همیشه عذابش می ده.اون بهم علاقه داشت اما به خاطر موقعیت وشرایط بد روحیش پا رو علاقه ش میذاشت ومیگفت نه.
    اونقدر این نه رو آورد که بلاخره عصبانیم کرد.
    _لااقل یه دلیل منطقی بیار تا از خیرش بگذرم.
    نگاه بلاتکلیفشو بهم دوخت.
    _من موقعیتشو ندارم.
    طلبکارانه گفتم:میشه یه تعریف درست از همین موقعیت داشته باشی؟
    _همین وضعیت نا مشخص امیر...چطور می تونم تو این شرایط به ازدواج فکر کنم؟
    با حرص جواب دادم.
    _به نظرت اگه امیر اینو بشنوه خوشحال میشه که خواهرش به خاطر اون دست از دنیا کشیده ومی خواد تا روشن شدن وضعیتش گوشه ی این چهار دیواری زانوی غم بغل بگیره وفراموش بشه؟
    با بغض زمزمه کرد.
    _اون به خاطر من توزندونه...نمی تونم جز نجاتش به چیز دیگه ای فکر کنم.
    _اگه من قول بدم نجاتش بدم چی؟
    با ناامیدی نگاهشو ازم گرفت.
    _می دونم که همه ی تلاشتونو میکنین.اما اون مرد رضایت بده نیست.
    از دستش حسابی دلخور شدم.
    _پس بهم اعتماد نداری.چون اگه داشتی باورت می شد می تونم از اون مرد رضایت بگیرم.
    حرفی نزد ومن برای توجیه خواسته م به هر دری زدم.
    _تو با ارزش ترین داشته ی امیری.وقتی از آرزوهاش برام حرف می زد بلا استثناء همه شون آرزوهای تو بودن.اون می خواست به خاطر تو بهشون برسه.امیری که خیلی قبل تر از اعترافت به دوست داشتن من،مطمئن بود که بهم علاقه مند میشی واینو به من هشدار داده بود،اگه یه روزی بفهمه تو بی توجه به خواسته ی دلت فقط به خاطر اون جواب رد دادی می بخشدت؟
    بازم چیزی نگفت.فقط با سردرگمی دستی به دامنش کشید وسرشو پایین انداخت.
    _با امیر حرف می زنم گلاره.می دونم خیلی مردتر از این حرفاست که بگه نه.اون ازم قول گرفته بود همه جوره از تو وخونواده مون حمایت کنم.مطمئنم با شنیدن درخواستم خوشحال ترم می شه.
    -جواب نه من فقط به خاطر امیر نیست.یه چیزای دیگه هم هست که نه تو میتونی باهاش کنار بیای نه خود من.
    بازم دنبال بهونه بود اما اونقدر مستاصل ودرمونده به نظر می رسید که حتی متوجه ی لحن صمیمی حرفاش نشد.
    کلافه دستی به موهام کشیدم.
    _می شه واضح تر توضیح بدی؟
    سرشو بلند کرد وتموم جسارتشو تو نگاهش ریخت وبا کمی مکث گفت:شرایط من وبلایی که به سرم اومده...من هنوزم نمی دونم چه جوری باهاش کنار اومدی.یا اصلا می تونی کنار بیای؟...من دیگه یه دختر باکره نیستم.
    قسمت آخر حرفاشو با کلی رنگ عوض کردن،زیر لب گفت.نمی دونم چرا اون لحظه یاد حرف آیسان افتادم که قسم می خورد دختره.
    چقدر تفاوت بین این دو اعتراف بود.اما من واسه ش همون جواب رو داشتم.
    _دختر بودن دلیل پاک بودن نیست گلاره...تو پاکی.این برام بیشتر از همه چیز تو دنیا ارزش داره...در جواب سوالتم که پرسیدی می تونم با این موضوع کنار بیام یا نه باید بگم...
    یه سکوت چند ثانیه ای وخیره شدن تو چشماش وادارم کرد واسه اولین بار از دید بهرادی به این قضیه نگاه کنم که گلاره رو واسه یه عمر زندگی می خواست.و اون قرار بود همسرش باشه.
    واقعا می تونستم با این کنار بیام که دستهای کثیف یه نامرد رو تن عزیزترین کسم کشیده شده و واسه ارضای غرایز حیوانیش از جسم ظریف وشکننده ی اون بهره کشی کرده؟...می تونستم به این فکر نکنم که اون عوضی،دنیای دخترونه ی گلاره ی منو ازش گرفته؟...می تونستم از حق داشتن یه زندگی زناشویی سالم بگذرم؟
    _من باهاش کنار نیومدم.هرگزم نمی تونم کنار بیام.اون فقط به جسمت آسیب نرسوند،همه ی وجودتو درگیر این رابطه ی ناخواسته کرد.ازت حق زندگی کردن رو گرفت وخواسته های خودخواهانه شو بهت تحمیل کرد.از اون گلاره ی شاد وپر انرژی گذشته یه دختر افسرده وگوشه گیر ساخت وبهم برگردوند.من با این روح وجسم مچاله شده کنار نمی یام.به داشتن گلاره ی شکست خورده راضی نمیشم.اگه تصمیم گرفتم زندگی مشترکمو به هر قیمتی شده باتو شروع کنم،واسه برگردوندن دوباره ی اون لبخند ها رو لباته.واسه شریک شدن تو آفرینشی هست که یه روزی بزرگتری هدف زندگیت بوده.واسه تجربه کردن عشقیه که بهای سنگینی بابت رسیدن بهش دادیم.
     
  8. خیلی عمیق تو چشمام نگاه کرد.
    _شنیدن این حرفای قشنگ هیچ تاثیری تو تصمیمم نداره.من هرگز نمی تونم یه همسر خوب برات باشم.اختلاف طبقاتی وفرهنگی وتحصیلی به کنار،روحیه ی داغون من واسه تشکیل یه زندگی مشترک مثل سم می مونه.
    _ این چیزا نمی تونه منو از خواسته م منصرف کنه.
    _منم نمی تونم همچین چیزی رو قبول کنم.
    _اگه معجزه ی عشق رو باور داشته باشی.می تونی قبولش کنی.هیچ کدوم از این تفاوت هایی که تو گفتی واسه م به اندازه ی داشتنت ارزش ندارن.
    _خونواده ت چی؟مادرت می تونه با این قضیه کنار بیاد؟
    یه لبخند پیروز مندانه رو لبم نشست.یاد آخرین دیدارم با مامان افتادم.اونروز همه چیزو باهاش در میون گذاشتم وازش خواستم کمکم کنه.اونم قول داد به وقتش هر کاری ازش بر بیاد دریغ نکنه.
    باهاش تماس گرفتم تا به کاشان بیاد.می خواستم دیگه همه چیزو رسمی کنم.شده حتی گلاره رو بزور پای سفره ی عقد بنشونم.مطمئن بودم این مقاومتی که نشون میده از روی ترسه.زیر بار این رابطه رفتن واسه ش مساوی بود باتن دادن به انتظارات طرف مقابلش که من بودم.پس چه خوب که از همون اول واسه ش خط قرمز ها ومحدوده هارو مشخص می کردم تا با ترس به پیشنهادم جواب مثبت نده.بهش قول دادم تا خوب نشدنش ازش انتظار هیچ رابطه ای رو نداشته باشم وبذارم اون میزان صمیمیتمون رو تعیین کنه.
    اونم قول داد با همه ی وجود پیگیر درمانش باشه وشرایط موجود رو بپذیره.البته با این شرط که مامان رضایتشو از این ازدواج اعلام کنه.
    تا دو روز بعد که مامان به جمعمون ملحق بشه سراغ امیر واحسان رفتم.باید با هردوشون حرف می زدم.
    امیر وقتی قضیه رو از زبونم شنید بغض کرد وبا خوشحالی بهمون تبریک گفت.می دونستم اون لحظه چقدر دلش می خواد کنار خونواده ش باشه وتو عقد خواهرش شرکت کنه.واسه همین بهش قول دادم مراسم عروسی رو زمانی برگزار کنیم که اونم حضور داشته باشه.واین یعنی باید خودمو زیر بار این تعهد می بردم که هر طور شده اونو از این وضعیت نجات بدم.
    به احسان که موضوع ازدواجمونو گفتم یه پوزخند تلخ زد وبا کنایه گفت:یعنی الآن باید به خاطرش بهت تبریک بگم؟
    با بی تفاوتی شونه بالا انداختم.
    _همچین انتظاری ازت ندارم.فقط می خواستم بدونی تو این رقابت،ناجوونمردانه جلو نیومدم.
    _رقابت؟...تو مطمئنی بین من وتو رقابتی وجود داشت؟
    چشمامو با تردید بهش دوختم.
    _متوجه منظورت نمی شم.
    با دلخوری نگاهشو ازم گرفت وبه پرونده ای که جلو دستش بود خیره شد.تو دفتر کارش بودیم.
    _هیچ رقابتی وجود نداشت.با حضور تو، اون هرگز حاضر نمی شد با من ازدواج کنه.
    _نمی دونم شاید تو راست بگی.اما همین جواب مثبت رو هم من بعد کلی جواب رد شنیدن ازش گرفتم.اون به یه دلایل شخصی اصلا قصد ازدواج نداشت.
    لبخند غمگینی رو لباش نشست واعتراف کرد.
    _گلاره دختر سرسختیه...من خیلی زیاده خواه بودم که فکر می کردم واسه هم زوج مناسبی هستیم.باید این حدسو می زدم که به خاطر شرایط غیرعادی زندگیم جواب منفی بشنوم.
    _اما گلاره به خاطر شرایطتون جواب منفی نداد.
    نفسشو با حرص فوت کرد وگفت:نکنه گفته بهت، به خاطر تو بوده؟
    هر کاری کردم نشد اون لبخند رو از رو لبام پاک کنم.
    _ما معمولا چیزیو از هم پنهون نمی کنیم...اما این اصلا مهم نیست.اگه می بینین اینجام به دو دلیله.اول اینکه دلم می خواد هنوزم وکالت امیرو به عهده بگیرین ورابطه ی دوستانه تون رو با ما حفظ کنین.چون این پرونده هنوز بسته نشده وما به راهنمایی وکیل کاربلد وحرفه ایی مثل شما نیاز داریم.و دوم اینکه باید اعتراف کنم شما یه برتری قابل تقدیر نسبت به من وهمه ی آدمایی که تو این مدت کوتاه شناختم دارین.اونم اینه که واسه خودتون زندگی میکنین نه دیگران.من وگلاره به واسطه ی علاقه ی کورکورانه به والدینمون زیر بار ازدواج هایی رفتیم که با شکست روبرو شد.امیر هم به خاطر علاقه ی شدید وتعصب زیاد به تنها خواهرش محکوم به قتل شد وعماد قربونی خودخواهی وتربیت غلطش.حتی حاجی مقدم پناه هم به خاطر خودش زندگی نکرده اونم اسیر حرف مردم وآبرویی بوده که با قضاوت های احمقانه ی اونها بدست آورده.اما تو حتی اگه خواسته ت هم غیر موجه بوده باز به خاطر خودت تلاش کردی ومسیر زندگیتو باور های شخصی ت تعیین کرده.این واقعا قابل ستایشه.
    قصدم از گفتن این حرفها بدست آوردن دلش نبود.اون واقعا با همه ی اقدامات به جا ونا به جاش شایسته ی این تقدیر بود.
     
  9. مامان که اومد ،خواستگاری هم جنبه ی رسمی تری به خودش گرفت.اون اول با استاد وصفورا خانوم صحبت کرد ومحترمانه خواسته مونو باهاشون در میون گذاشت.همه،حتی جمیله خانوم وکوروش هم از این تغییر موضع مامان شگفت زده بودن.نوبت که به گلاره رسید،از منم خواست شاهد صحبت هاشون باشم.
    _ببین دخترم،بهراد جوون فوق العاده احساساتی ایه.پای عواطف وتعلقاتش همه ی وجودشو میذاره.به خاطر پدرش حاضر بود تن به هر کاری بده.هیچ وقت ازش بی احترامی ندیدم.حتی با اینکه بر خلاف میل وخواسته ش حرف زدم.اون به خواهش من با دختر صمیمی ترین دوستم ازدواج کرد.اما هنوز زیر یه سقف نرفته بودن که همه چیز خراب شد.اونم به خاطر تصمیم عجولانه وبدون شناختی که من در مورد آیسان گرفتم.منظورم همسر سابق بهراده.
    گلاره فوری مداخله کرد.
    _من متوجه ی حرفاتون هستم خانوم صدر.اما آقا بهراد هم داره باز همین کارو می کنه.با عجله وبدون شناخت درست از من تصمیم به ازدواج گرفته.
    با دلخوری واکنش نشون دادم.
    -واقعا این تصمیم من بدون شناخت بوده؟...تو که اینقدر بی انصاف نبودی گلاره.
    شرمنده وخجالت زده سر به زیر انداخت.
    _شما همه چیزو در مورد من نمی دونین خانوم صدر...من عروس مناسبی واسه خونواده ی شما نیستم.
    مامان خیلی محکم وجدی گفت:اولاً خانوم صدر نه وآذر یا چه می دونم اگه برات سخت نبود مامان.ثانیاً گیرم که من همه چیو در موردت ندونم...تو همه چیزو در مورد خونواده ی ما وشرایطی عروس اون خونواده بودن می دونی؟
    گلاره از این طرز برخورد جا خورد.شاید انتظار نداشت مامان تا این حد رک صحبت کنه.
    _ببین دختر گلم،بهراد از قبل همه چیزو به من گفته.می دونم که شرایطت یه شرایط عادی نیست.باهاش اتمام حجت کردم به شرطی پا جلو میذارم که پی همه چیزو به تنش بماله وجا نزنه.نمی دونم این اخلاقم خوبه یا بد.من از اون مادرشوهرهایی هستم که قبل از پسرم خوشبختی عروسم برام مهمه.چون اون اگه احساس خوشبختی نکنه،پسرمم روی خوش زندگی رو نمی بینه.شاید واسه همینم بود که وقتی تصمیم به ازدواج گرفت سرحرفم موندم وگفتم من باید براش زن بگیرم.که البته اینجارو واقعا اشتباه کردم.اونم یه اشتباه غیر عمد...نمی خوام بهت دروغ گفته باشم یا چیزیو انکار کنم.راستش از علاقه ی پسرم به تو خبر داشتم.اما باور کن ترسیدم.بهرادی که من می شناختم با بیست وهشت سال سن یه پسر بچه ی تخس وشیطون بود.تو رابطه های دوستانه ای که داشت ومن نمی خوام ازت پنهونش کنم،زیاد پایبند نبود.
    اعتراض کردم.
    _این چه وضعه حمایت از منه؟می خوای با این حرفا بترسونیش آذر خانوم؟
    مامان با اخم وحشتناکی حرفمو قطع کرد.
    _ازت نخواستم اینجا باشی که عین نخود هرآش بپری وسط حرف من.در ضمن من از این دختر چیزیو که دونستنش حقشه،پنهون نمی کنم...بگذریم کجا بودیم؟
    گلاره دستاشو تو هم قلاب کرد وبا حالت طلبکارانه ای رو به من در جواب مامان گفت:داشتین در مورد دوست دختر های رنگارنگ آقا بهراد صحبت می کردین.
    _آره گفتم که،وقتی تو روابطش پای تعهد وسط نبود وتند تند دوست دختر عوض می کرد،چطور می تونستم جرات کنم دست رو دختری بذارم که لابلای حرفاش شنیده بودم چقدر پاکه.همچین دختری حق بهراد من نبود.آیسان رو واسه ش انتخاب کردم چون به هر حال با قضاوت های ظاهری هم می شد فهمید یه شیطنت هایی داشته ومی تونه با گذشته ی بهراد کنار بیاد.
    با دلخوری گفتم:شما همیشه نسبت به گذشته ی من دید منفی داشتین.
    _اون خونه ی مجردیت به اندازه ی کافی شک برانگیز بود اونوقت می خوای دید منفی نداشته باشم...اصلا مگه نگفتم حق نداری دیگه میون حرفمون بپری واظهار نظر کنی.
    _ای بابا.
    به صندلیم تکیه دادم ودیگه حرفی نزدم.مامان رو به گلاره کرد وبا محبت گفت:اما من اشتباه می کردم عزیزم.اون با شناخت شما عوض شده و واسه خودش مردی شده بود. روش می شد حساب کرد.و من اینو خیلی دیر فهمیدم.درست موقعی که بهراد از آیسان جدا شد وبه خونه برگشت.اونموقع بود که خودمو به خاطر این دخالت بی جا سرزنش کردم.من حق نداشتم اونو وادار به پذیرفتن زندگی با کسی کنم که فقط ظاهراً به هم می اومدن.نباید میذاشتم تن به این ازدواج بده ولی چه فایده که از این نباید ها فقط حسرتش برام موند...وقتی اینبار برگشت وبرام از توگفت دیگه تعلل رو جایز ندونستم.باید هر طور شده گذشته رو جبران می کردم...حالام که می بینی اینجام و دارم به اشتباهم اعتراف میکنم فقط واسه جبران همون گذشته ست.یه بارم گفتم من همه چیزو می دونم.بهراد حقیقت رو بهم گفته.از عذابی که کشیدی واقعا متاثر شدم.واگه بخوام منصفانه باهات همدردی کنم باید بگم خودمو تو این قضیه مقصر می دونم.وبهت یه عذر خواهی بدهکارم...دخترم منو ببخش.
    گلاره جفت دستای مامان رو گرفت وجلو پاش با بغض زانو زد.
    _تورو خدا این حرفو نزنین خانوم صدر.
    چشمای مامان به اشک نشست.
    _ظاهرا نمی خوای منو ببخشی.چون اگه قصدت این بود، دیگه منو خانوم صدر صدا نمی زدی.
    بغض گلاره شکست.باهق هق گریه تو آغوشش فرو رفت.
    _مامان.
    واقعا صحنه ی تاثر برانگیزی بود.مامان همپای گلاره گریه می کرد وقربون صدقه ش می رفت.
    _غصه نخور عزیز دلم.دیگه نمیذارم کسی بهت صدمه بزنه.مطمئن باش اون روزای سخت گذشته...و همین روزاست که شادی دوباره به زندگیت برگرده.فقط قول بده واسه همیشه دخترم بمونی باشه؟
    گلاره سرتکان داد وبیشتر تو آغوش مامان فرو رفت.منم بعد از مدتها یه نفس راحت کشیدم وبه مامان که با لبخند سرتکان می داد خیره شدم.دلم می خواست به خاطر این لطفش دست وپاشو ببوسم.اون مادری رو در حقم با این کار تموم کرده بود.
    صدای عاقد باعث شد از فکر وخیال بیرون بیام.و نگاهمو از تو آینه به گلاره بدوزم.تصویری حقیقی از اون که دیگه خواب یا توهم نبود.
    _عروس خانوم بنده وکیلم؟
    دستمو رو دستش گذاشتم وفشردم.می خواستم باورش شه اون تکیه گاه محکمی رو که منتظرش بوده به دست آورده.
    گلاره نگاه عمیقی بهم انداخت وبا لبخندی که سعی در پنهون کردنش نداشت جواب داد.
    _با اجازه ی بزرگتر ها بله.
    جمع کوچیکمون شروع به دست زدن کردن وکوروش مثل زن ها کل کشید.همه به خنده افتادن.
    نگاهمو با راحتی خیال به چشم های نجیب وپاک گلاره دوختم وبه این فکر کردم که تحمل اینهمه سختی ارزششو داشت.صورتش با اون آرایش ملیح و محو، خواستنی تر از همیشه به نظر می رسید.اون پیراهن لطیف شکری رنگ که تنش بود معصومیت غیر قابل انکاری بهش می بخشید.
    همه واسه گفتن تبریک ودادن هدیه هاشون جلو اومدن.من اما بی قرار، دنبال فرصتی میگشتم که اونو خیلی خیلی نزدیک تر به خودم حس کنم.قرار بود تا دوساعت دیگه به سمت تهران حرکت کنیم وبه نظرم دیگه زمانی واسه اون خلوت عاشقانه وتخلیه ی هیجانی احساسات متنوعی که بعد این محرمیت تو قلبم بوجود اومده بود نمی موند.
    با اینکه تصمیم داشتیم مراسم عقد رو خیلی بی سر وصدا وبدون جشن برگذار کنیم،کوروش بی خیال نشد وبزن وبکوب به راه انداخت.کاملا از نگاههای چپ چپ عمو وعمه های گلاره می شد فهمید که با این به قول خودشون قرتی بازی ها میونه ی خوبی ندارند.من و گلاره اما با لبخند به کوروش وادا واطوارش نگاه می کردیم و خوشحال بودیم که به جشن کوچیکمون کمی رنگ ولعاب شادی داده.
    اواخر جشن بود که مامان به ساعتش اشاره کرد.باید دیگه کم کم راه می افتادیم.قرار بود مامان وجمیله خانوم وکوروش هم همراهمون به تهران برگردند.بابا به خاطر بیماریش ومادر هم به خاطر اون نمی تونستن بیان.
    زیر گوش گلاره آهسته گفتم:باید راه بیفتیم.برو کم کم آماده شو.
    گلاره با عذرخواهی از جمع بلند شد وبه اتاقش رفت.چند دقیقه بعد،مامان که از همون اول مراسم متوجه حال کلافه ی من بود خیلی عادی گفت:بهراد جان برو توبستن چمدون گلاره کمکش کن.
    یه لحظه سکوت بین جمع برقرار شد وکوروش با چشم وابرو واسه م ادا در آورد.بابا هم با لبخند تشویقم کرد که برم.بی خیال نگاههای کنجکاو وفضول جمع شدم وبه سمت اتاقش رفتم.خب منم تازه داماد بودم وکلی واسه این لحظه آرزو داشتم.
    با همون قیافه ی حق به جانب ضربه ی آرومی به در اتاقش زدم.
     
  10. _بفرمایید.
    _می تونم بیام تو؟
    با کمی مکث درو باز کرد وبهم تعارف کرد وارد شم.
    نگاهم به چمدون بسته شده وآماده ش رو تخت افتاد.
    _حاضری؟
    یه سوال بی معنی که فقط واسه خالی نبودن عریضه رو زبونم اومد.نمی دونستم باید از کجا شروع کنم.تو دلم به خودم کلی بد وبیراه گفتم.
    سرشو پایین انداخت.
    _آره ،همه چیزو از قبل آماده کرده بودم...فقط دلم بدجوری پیش مامان وبابا مونده.نگرانشونم.
    _زود بر می گردیم خیالت راحت باشه.
    یه لبخند غمگین کنج لبش نشست.انگار زیادم مطمئن نبود.بلاتکلیف حلقه شو درو انگشتش چرخوند وبهم خیره شد.
    حال وروزم درست شکل داماد های بی تجربه ی هفده،هیجده ساله ی یک قرن پیش بود.واقعا اوضاع خنده داری به نظرمی رسید.
    به خودم جسارت دادم ویه قدم به طرفش برداشتم.اما هنوزم مردد بودم.اونم یه قدم به سمتم اومد.حرکت غیرمنتظره ای بود وته دلمو حسابی گرم کرد.بهم این شجاعتو داد که دستمو به سمت صورت شرمزده ش دراز کنم وسرانگشتامو با احتیاط روپوست لطیفش بکشم.سرگلاره ناخودآگاه خم شد ونیم رخ صورتش کف دستم قرار گرفت.یه قدم فاصله رو از بین بردم ونزدیک تر از همیشه جلوش وایسادم.
    چشمای گلاره بسته بود.انگار اونم مثل من داشت با ذره ذره ی وجودش حس عاشقانه ای که تو این ارتباط بود،لمس می کرد.
    سرمو کمی خم کردم.حالا دیگه فاصله ی صورتمون کمتر از سه،چهارسانتی بود.قلبم پر تپش تر از همیشه میزد ونفس هام تند وبریده بریده بود.اونم مثل من دستخوش این هیجان شده وتند وبی قرار نفس می کشید.اما...پلکاش عصبی می لرزید ولباش به حالت منقبض روی هم فشرده می شد.
    نگاه پرالتهابمو از اون لبها گرفتم وبه چشماش دوختم.نه، من زیر بار این فشار روانی ازش عشق وهمراهی طلب نمی کردم.
    چشمامو واسه یه لحظه بستم ورو پیشونیش بوسه ی نرم وآرومی گذاشتم.تموم تنم یکپارچه آتیش شد وآرامش با حجم بیشتری به قلبم هجوم آورد.
    قطره ی اشکی از گوشه ی چشم گلاره فرار کرد وپایین چکید.اونو با انگشت شستم از گوشه ی لبش پاک کردم وزیر گوشش با زمزمه گفتم:به زندگیم خوش اومدی.
    دستمو از رو صورتش برداشتم ویه قدم عقب رفتم.چشماش باز شد وبا بغض نگاهم کرد.شاید انتظار نداشت اینقدر راحت درکش کنم.
    یه نفس عمیق کشیدم وبا آرامش گفتم:بهتره دیگه راه بیفتیم داره دیر میشه.
    صورتش به خاطر گریه جمع شد ولب هاشو با غصه ورچید.آنی وغافلگیرانه خودشو تو آغوشم انداخت ومحکم بغلم کرد.حس سپاس گذاری وقدردانی تو تک تک حرکاتش موج می زد.
    _خیلی دوستت دارم.
    نفسم از شنیدن اعترافش تو سینه حبس شد.ویه لبخند غمگین رو لبام نشست.بی اختیار بغض کردم و دستم دور شونه هاش حلقه شد.سرشو بوسیدم وعطر تنشو حریصانه به مشام کشیدم.


    ضربه ای به در اتاق خورد ومامان با احتیاط پرسید.
    _بچه ها حاضرین؟
    کوروش با صدای بلند گفت:والله واسه سفر حج هم اینهمه طول نمی کشه آدم حاضر شه...بابا بهراد جان یکم دست بجنبون.چمدون بستن که اینهمه معطلی نداره.تو که به این چیزا باید وارد باشی.
    دندونهامو با حرص رو هم فشردم وته دلم گفتم(خدا خفه ت کنه کوروش...مگه دستم بهت نرسه)
    جمیله خانوم بهش تشر زد و استاد با خنده ازش خواست سر به سرمون نذاره.
    گلاره رو از خودم جدا کردم وبه طرح قشنگ صورتش خیره شدم.هنوزم هوس بوسیدن اون لبها رو داشتم ودیدن موهاش که دیگه یه جورایی واسه م آرزو شده بود.اما ما فرصت زیادی نداشتیم.
    با شیطنت ابرویی بالا انداختم وگفتم:خب بقیه ش بمونه واسه تهران.
    سرشو بلند کرد وطلبکارانه گفت:که واردی نه؟
    اشاره ش به طعنه ی کوروش بود.تو دلم یه فحش درست ودرمون حواله ی اون از خدا بی خبر کردم وبا خنده گفتم:یعنی تو به من با اینهمه آقا منشی اعتماد نداری اما یه مشت لیچار اون مزدور خونه خراب کن رو بارو می کنی؟
    به شوخی گفت:تا نباشد چیزکی...
    اونو به نرمی به سمت در هل دادم ونذاشتم دیگه بیشتر از این ادامه بده.
    _بی خیال گلاره جان.بریم که دیر شد.
    لبخند به لب از تو اتاق اومدیم بیرون وبه سمت بابا رفتیم.اون دستامونو گرفت ومارو تو آغوشش کشید.
    _فقط خدا می دونه که تو این لحظه من چقدر خوشحالم.
    گلاره دوباره بغض کرد واشک تو چشماش حلقه زد.بابا رو به من گفت:مواظبش باش.
    با اطمینان سرتکان دادم وخم شدم تا دستاشو ببوسم.اما اون نذاشت ودوباره بغلم کرد.
    بعد بابا نوبت به مادر رسید.وقتی به سمتش رفتم اشک تو چشماش جمع شد.می دونستم واسه گلاره چه آرزوهای قشنگی داشت.مطمئن بودم هرکسی جز من با این شرایط پیشنهاد می داد،به سختی باهاش کنار میومد.
    اما وقتی من از گلاره خواستگاری کردم بهم نه نگفت.حتی یه اخم کوچیک هم رو صورتش ندیدم.من اینو مدیون علاقه ی زیادش به خودم بودم.
    شونه هاش داشت از شدت گریه می لرزید.اونو با نرمی کشیدم تو بغلم وسرشو رو سینه م گذاشتم.حس اینکه در نهایت تونسته بودم مهرمادریشو از نزدیک لمس کنم ، فوق العاده بود.
    _بلاخره پسر خودم شدی.
    اینو با بغض گفت.زیر گوشش آهسته گفتم:من همیشه پسرت بودم.
    میون گریه هاش خندید.با شیطنت ابرویی بالا انداختم.
    _گلاره رو که ازت گرفتم اما قول می دم امیرو بهت برگردونم.
    سربلند کرد وبا چشمای خیسش بهم زل زد.یه دنیا قدر دانی تو نگاهش نشسته بود.واین منو واسه عملی کردن قولم مصمم تر می کرد.

    حوالی ساعت یازده ونیم شب بود که رسیدیم.خونه مجردیم که تو اجاره بود. واسه همین راهی خونه ی مامان شدیم.البته قبلش کوروش وجمیله خانومو رسوندیم وبابت زحمات این چند مدتشون تشکرکردیم.
    مامان درو باز کرد وتعارف کرد بریم تو.گلاره وارد شد ویه نگاه گذار وکنجکاوانه به دورتادور خونه انداخت ودر نهایت منتظر به من چشم دوخت.چمدونشو به اتاق خودم بردم و رو تختم گذاشتم.
    پشت سرم وارد شد وبا دیدن اونجا حرفی نزد.لابد منتظر بود من بگم اوضاع از چه قراره.
    _اینجا اتاق منه.فکر کردم شاید موندن تو این اتاق واسه ت راحت تر باشه.البته اتاق بهناز هم هست اما به نظرم اینجا راحت تر باشی.خودمم...
    یه نگاه درمونده به اتاق انداختم وبا حسرتی که خیلی تلاش کردم.تو صدام پنهونش کنم گفتم: تو اتاق کار بابا یا اتاق بهناز می خوابم.
    _آخه اینجوری که...
    نذاشتم اعتراض کنه.
    _من راحتم.دلم می خواد تو هم راحت باشی.
    فقط سر تکان داد.از اونجا بیرون اومدم وچمدونمو به اتاق بهناز بردم.
    مامان در زد و وارد شد.
    _چرا اینجا؟!!
    مستاصل جواب دادم.
    _واسه ش کنار اومدن با این موضوع راحت نیست.گذاشتم خودش بخواد.
    تو چشماش نگرانی موج می زد.
    _تو چی؟می تونی با این موضوع کنار بیای؟
    سرمو پایین انداختم.
    _سعی می کنم.
    _ببین اگه بخوای باهاش حرف می زنم.اون دختر منطقی ایه.شاید با حرف زدن...
    نذاشتم دیگه ادامه بده.رو تخت بهناز نشستم وگفتم:ما با هم توافق کردیم تا حل شدن قضیه ی امیر صبر کنیم وبعدش در این مورد با یه روانشناس حرف بزنیم.
    کنارم نشست ومتفکرانه پرسید.
    _یعنی اینقدر حالش بده؟
    سعی کردم صدامو پایین بیارم.
    _بهش تجاوز شده...کافیه خودتو یه لحظه جاش بذاری تا درک کنی چی می کشه.
    _می دونم اما تو...
    یه لبخند اطمینان بخش تحویلش دادم.
    _نگران من نباش.همه چیز درست می شه.