1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

رمان ابریشم عشق

شروع موضوع توسط negar_esesi ‏Nov 7, 2013 در انجمن داستان و رمان

  1. -خاطرات خوب...
    _خیلی اتفاقی پیداش کردم...فکر نمی کردم اونم مثل من اونجارو واسه خلوت کردن انتخاب کنه.


    نمی دونم حقش بود اینجوری حالش گرفته شه یا نه.اون لحظه فقط می خواستم بهش ثابت کنم به این راحتی ها خودمو کنار نمی کشم.

    در ماشینشو باز کرد وقبل اینکه سوار شه خیلی ناغافل به طرفم برگشت وبی مقدمه گفت:مدت زیادی نمی شه که ازش خواستگاری کردم اگه جوابش مثبت باشه دیگه نیازی به حمایت شما نیست.خودم همه جوره ازشون حمایت می کنم.
    با اینکه از حرفاش حسابی جاخوردم اما خودمو نباختم.می دونستم که هر طور شده این بشر نیششو می زنه.
    _براتون آرزوی موفقیت می کنم اما حمایت عاطفی ومادی من از اون خونواده به جواب گلاره بستگی نداره.
    اونم از حرفهای من جا خورد.شاید انتظار نداشت اینطور صریح ورک جوابشو بدم.
    _بهش پیشنهاد ازدواج دادین؟!
    اینو با تردید پرسید.کمی نگاش کردم وبا اطمینان گفتم:شرایط روحی وآمادگی پذیرش این موضوع از طرف گلاره،برام خیلی اهمیتش بیشتر از بیان پیشنهادمه.وتو این شرایط لااقل با توجه به شناختی که ازش دارم می بینم هنوز واسه قبول این پیشنهاد آماده نیست...من بیشتر از خواسته ی خودم برای خواسته ی گلاره اهمیت قائلم.
    ابرویی بالا انداخت وبا تمسخر سرتکان داد.
    _پس منم براتون آرزوی موفقیت می کنم هرچند...
    سکوت کرد وگذاشت وباقی حرفشو خودم حدس بزنم.آدمایی مثل اونو خیلی خوب می شناختم.دنبال بهترین موقعیت ها می رفتن اما موقعیت شناس خوبی نبودن.
    گلاره هم با همه ی بدبیاری ها وبدشانسی هاش مشمول همون موقعیت ها بود.چون از دید احسان شریفی اون دختر کامل وعاقلی به چشم می اومد ومی تونست همسر خوبی براش باشه.این فاصله سنی ده،دوازده ساله و وجود پسرشو هم می شد با شرایط بد گلاره و اون نامزدی نافرجامش یر به یر کرد.
    اصلا از این دید حسابگرانه خوشم نیومد. به سختی افکارمو پس زدم.وبا یه لبخند جوابشو دادم.
    _من هرگز ناامید نمی شم.
    فقط نگام کرد وچیزی نگفت.خیلی آروم سوار ماشینش شد وبی خداحافظی از اونجا دور شد.
    به سمت خونه رفتم وزنگو زدم.با اینکه در نیمه باز بود،صلاح ندیدم بدون اعلام حضور وارد شم.
    _بیا تو.
    اینو کوروش گفت ومن بلافاصله وارد خونه شدم.تنها تو حیاط رو تخت نشسته بود وداشت چایی می خورد.سوز سرمای آبان ماه هم نمی تونست اونو بی خیال این تخت کنه.ازش حسابی خوشش اومده بود.
    _گرد وخاک که به راه ننداخت؟
    کنارش نشستم وبا بی خیالی پرسیدم.
    _کی؟
    _این وکیله رو می گم...شریفی.
    _چطور مگه؟
    سوالم با کنجکاوی همراه بود.منتظر بهش زل زدم.مثل وقتایی که از دست کسی شاکی بود لب ورچید وگوشه ی چشماش چروک خورد.انگار که از حرف زدن درمورد اون شخص اکراه داشته باشه.
    _ از صبح که باهاش تماس گرفتیم وماجرارو گفتیم مدام زنگ می زد که یه خبری از گلاره خانوم بگیره تا اینکه بلاخره طاقت نیاوردو یه ساعت پیش خودشو رسوند اینجا.منو که دید حسابی جوش آورد وشاکی شد.صفورا خانوم اگه بلافاصله معرفیم نمی کرد همونجا باهام دست به یقه می شد ومنو متهم به دزدیدن اون دختر میکرد.هرچند با توضیحات صفورا خانومم طرف کوتاه نیومد بدجوری بهم زل زده بود عینهو قاتل ها.مخصوصا اینکه دوست جنابعالی هم بودم دیگه بدتر...ببینم این طرف چه پدر کشتگی با تو داره؟از دستت حسابی عصبانی بود.فکر می کرد تو به گلاره خانوم چیزی گفتی که اون اینطوری بی خبر زده بیرون.
    یه پوزخند تلخ رو لبم نشست.
    _پر بیراه هم فکر نکرده.
    چشمای کوروش از تعجب گرد شد.
    _پس حدسم درست بود.می گم چرا از دیروز تا حالا اینقدر حال جفتتون داغونه.نگو بینتون یه خبرایی بوده که ما ازش بی اطلاعیم.
    کاملا می شد حس کرد که داره به افکارش حسابی پر وبال می ده. ودنبال سوژه می گرده.اینو از برق تو چشماش ولبخندی که خیلی سعی داشت پنهونش کنه راحت می خوندم.
    حوصله ی جواب دادن به حدساشو نداشتم .واسه عوض کردن مسیر فکریش گفتم:یه برنامه هایی دارم که باید تو این یکی دوهفته انجامش بدم اما قبل از اون باید برگردیم تهران.چوب خط مرخصی هام حسابی پره.می ترسم اینبار دیگه رسما عذرمو بخوان.
    تو پرت شدن حواسش کاملا موفق بودم.چون بلافاصله گفت:آره راست می گی. دیگه نمی دونم با چه بهونه ای این طراوتی رو راضی کنم رزومه مو واسه این موسسات آموزشی نفرسته تا برگه ماموریتمو دستم بدن.توهم که با اون تصمیم یهویی وازدواج بی موقعت حال این دختره رو گرفتی ونذاشتی ما از این فرصت طلایی فیض ببریم.
    _حالام دیر نشده.می تونی واسه خودت آستین بالا بزنی.اینطوری فیضشو دوبل می بری.
    با شیطنت ابرویی بالا انداخت وخندید.
    _نه بابا ارزونی خودت.من می ترسم بهش پیشنهاد که بدم از خوشی سکته کنه و رو دستم بمونه.
    لبخند غمگینی رو لبم نشست و بی توجه به شوخی کوروش به خاطرات چند ماه قبلم پناه بردم.اگه اون موقع حتی به خاطر بابا،با ماندانا طراوتی ازدواج می کردم وضعیتم خیلی بهتر از این بود که بازیچه ی دست آیسان بشم وغرور وشخصیت ومردونگیم زیر سوال بره.
     
  2. گلاره وارد حیاط شد وتموم اون فکر های بی سر وته از سرم پرید.شاید اگه با طرواتی ازدواج می کردم دیگه شانس دوباره ای واسه حضور تو زندگی گلاره نداشتم.ومن اینو هرگز نمی خواستم.
    هرچند حالا هم چندان مطمئن نبودم.چون نمی تونستم مثل احسان شریفی حساب کتاب کنم وشکست هامو با بدبیاری های گلاره برابر بدونم.
    _تونستین قانعش کنین؟
    نگام به سینی چایی ای بود که جلوم گذاشت.فنجونمو تودستام گرفتم وبه چشمای پرسشگرش زل زدم.
    _اون دنبال جواب سوالاش نبود؟
    با تردید بهم خیره شد.
    _پس چیو می خواست بدونه؟!
    کوروش از جاش بلند شد وگفت:من می رم به استاد یه سر بزنم.
    مثل همیشه تومواقع لزوم درک بالا وتشخیص درستی داشت.گلاره با نگاش مسیر رفتن اونو دنبال کرد وباز به طرف من چرخید.
    فنجونمو کنار پام گذاشتم.باید براش توضیح می دادم.
    _می خواست موضع من واسه ش درست وحسابی روشن شه.نمی تونه یه جورایی حضورمو تو زندگی شما قبول کنه.
    سرشو پایین انداخت وبا خجالت گفت:آخه چرا؟
    هنوزم اون پیشنهاد ازدواجی که احسان شریفی ازش دم زده بود رو هضم نکرده بودم.نمی تونستم از دست گلاره دلخور نباشم اونم بعد صحبتای چند ساعت قبلمون واصراری که برای ندونستن احسان داشت...یعنی این وسط پای علاقه در میون بود؟
    _خب این چرارو که شما باید خیلی بهتر بدونین...به هرحال مسئله ی خواستگاری وپیشنهاد ازدواج مطرح بوده.هر مردیم محض رضای خدا به یه خانوم ابراز علاقه یا تعهد نمی کنه.قطعا این میون یه سری حساسیت ها هم هست...حضور منم یه جورایی بی موقع وشک برانگیز بوده اونم بعد اینهمه مدت ودرست موقعی که در ظاهر کارها داشته خوب پیش می رفته واین آقای وکیل قرار بوده به خواسته ش برسه.
    کمی تند رفته بودم امافکر میکنم واسه فهمیدن نوع احساس گلاره به اون مرد لازم بود.هرچند این کارمم نتیجه نداد.
    ابروهای بلند وکشیده ش تو هم گره خورد و همچنان سکوت کرد ونگاهشو ازم دزدید.انگار واسه دونستن حرف دلش باید بیشتر از این ها صبر می کردم.
    تو چهره ی عبوسش خیره شدم.هنوزم اینطور اخم کردن و واکنش نشون دادنش برام جالب بود هرچند دلم واسه اون خنده ها که هیچ وقت از رو لباش محونمی شد وگاهی فکر کردن بهش کلافه م می کرد تنگ شده بود.
    حالا که اون چیزی نمی گفت من مجبور بودم بازم قدم بعدی رو بردارم.به ناچار برگشتم سرخونه ی اولم.
    _نتونستم قانعش کنم.چون حضور من وهر علتی که بخوام براش بیارم تو این اوضاع قانع کننده نیست.برامم مهم نیست اون یا بقیه چه قضاوتی در مورد بودنم تو اینجا دارن...من مدتهاست که یاد گرفتم با پای دلم قدم بردارم نه با چشم دیگرون.
    گره ابروهاش کمی وا شد اما اون موضع سخت گیرانه و دور از دسترسشو ترک نکرد.
    _واینو از کی یاد گرفتین؟...استاد؟
    با تاسف سر تکان دادم.
    _نه خیلی بعد رفتن اون...درست تو اوج تنهاییام.وقتی داشتم با ترس هام سر وکله می زدم وبه شکست هایی که پشت سر هم متحمل شده بودم فکر می کردم،بهش رسیدم.وقتی که دیگه انگیزه ای واسه ادامه ی اون روند نا امید کننده نداشتم.
    به نظرم رسید باید همه ی حقیقتو بهش بگم وبرای خودم این شانس رو قائل شم که بعد شنیدن همه ی حرفام ،هنوزم فرصتی برای حضور دائمی وجدی تو زندگیش واز اون مهم تر تو قلبش واسه م وجود داره.
    _به خاطر پدرم یه تصمیم احساسی گرفتم وبا قضاوت مادرم شریک زندگیمو انتخاب کردم.زندگی مشترکم هنوز شروع نشده به فاصله پنج ماه به آخر خط رسید وما از هم جدا شدیم.نمی خوام تقصیر هارو گردن کسی بندازم یا تو زرد از آب در اومدن همسرمو پای بدشانسیم بذارم.فقط اینو می خوام بگم که به خاطر اون انتخاب ضربه ی بزرگی خوردم.ضربه ای که هم دردآور بود وهم تونست منو به خودم بیاره وبهم بفهمونه دارم با زندگیم چیکار می کنم وتا چه حد از خود واقعیم دورم...به اینکه سالهاست به خاطر دل خودم زندگی نکردم و واسه فرار از خواسته ها وعقاید دیگرون در نهایت تاسف باز به دیگرون پناه بردم.
    نگاش رنگ تاسف وتردید به خودش گرفت اما رو لباش فقط یه پوزخند نخ نما شده نقش بست.انگار که بخواد باهاش بهم ثابت کنه هنوزم هیچ فرقی نکردم.
    _شاید دارین اشتباه می کنین وبهراد واقعی همونی بود که تصمیم گرفت در ظاهر به خاطر پدرش وخواست مادرش اما در اصل براساس دیدگاه وبرداشتی که از زندگی مشترک و نوع خواسته ها وعلایقش داشت همچین انتخابی رو داشته باشه.وحالا چون شکست خورده فکر میکنه راه اشتباه بوده وخودش این خود واقعی نیست.
    با حرفاش تحقیرم نمی کرداما می خواست نشونم بده هنوزم آدم قابل اعتمادی نیستم وترس هام به جام تصمیم می گیرن.وچون می خوام از زیر بار شکست هام شونه خالی کنم به یه بهراد آرمانی پناه بردم.


    _من دنبال توجیه خودم نیستم و بعد طلاقمم به این فکر نرسیدم.خیلی قبل تر از اون درست موقعی که پای سفره ی عقد نشستم وبه تردید هام جواب مثبت دادم بهش رسیدم.اون لحظه بود که فهمیدم جام اونجا نیست ودلم...
    نفسمو با حرص فوت کردم وبا ناراحتی سر تکان دادم.
    _بهتره درموردش چیزی نگم.نبش قبر اتفاقات تلخی که تو این چند ماه گذشته افتاده چیزیو عوض نمی کنه.
    از حرفم قانع نشده بود.اینو از نگاه منتظرش می خوندم.اینبار اون تشنه ی دونستن بیشتر ازم بود.
    _اینکه تن به خواسته ی دیگرون بدم وبا ارزش ها وقضاوتهای اونا یکی از مهم ترین تصمیم های زندگیمو بگیرم به خاطر نزدیک بودن خواسته شون به دیدگاه من نبوده. واسه اراده ی ضعیفم بوده که نتونستم باهاش جلوی ترس هام بایستم وعشق رو درست تجربه کنم...اما حالا فکر میکنم دیگه وقتش شده نشون بدم بهراد واقعی کیه.
    با تحسین اغراق آمیزی که تو نگاش موج می زد وبیشتر رنگ تمسخر به خودش گرفته بود سر تکان داد.
    _حرفاتون جسورانه ست.معلومه خیلی به خودتون مطمئنین.
    یه لبخند دلگرم کننده رو لبم نشست.نباید با کوتاه اومدن این فاصله رو بینمون زیاد می کردم.
    _یادمه یه روزی یکی بهم گفته بود واسه پرواز بیشتر از دوتا بال به جسارت احتیاج دارم.منم دنبال همین جسارتم.می خوام با داشتنش خودمو اول از همه به شما ثابت کنم.
    همزمان با برگشتن کوروش از جام بلند شدم.و رو بهش گفتم:می خوام بی خیال آزمون دکترا بشم.اگه یه رزومه واسه سازمان هواشناسی بفرستم وشرایطمو باهاشون درمیون بذارم با درخواست استخدامم موافقت می شه؟
    کوروش با تعجب شونه بالا انداخت.
    _نمی دونم...ببینم این فکر از کی به سرت زده؟
    یه نگاه گذارا به گلاره که داشت با تعجب نگام می کرد انداختم وبا لبخند جواب دادم.
    _از وقتی که خود واقعیمو شناختم.
    کوروش با تعجب پرسید.
    _اونوقت با کارت تو موسسه چی کار می کنی؟
    خیلی عادی وخونسرد جواب دادم.
    _برام اداره ی یه ایستگاه هواشناسی کوچیک خیلی لذت بخش تر از تدریس وتحقیقه...استعفا می دم.
    _اونام حتما قبول می کنن.
    اینو با تمسخر گفت وبه گلاره که داشت فنجون های چای رو تو سینی می چید زل زد.
    _می رم یه سری دیگه بریزم.اینا سرد شدن.
    کوروش روتخت نشست وزیر لب تشکر کرد. قبل اینکه ازمون دور شه گفتم:راستی من یه عذرخواهی بهتون بدهکارم.
    با کمی مکث به طرفم چرخید وبا تعجب پرسید.
    _بابت چی؟!
    سرمو با خجالت پایین انداختم.این حرکت واقعا ازم بعید بود.مطمئن بودم تا مدتها سوژه ی خنده ی کوروش شده م.
    _به خاطر لحن صمیمیم جلو آقا احسان.راستش فکر کردم داره یه جورایی زیاده روی می کنه خواستم جلوشو بگیرم.اما مثل اینکه خیلی حساسیت نشون دادم و اون حق این زیاده روی رو داشته.
    حرفام رنگ وبوی طعنه داشت اما اون به رو خودش نیاورد.شاید بهم حق می داد در برابر پیشنهاد احسان شریفی اینطوری واکنش نشون بدم.
    _عذرخواهی لازم نیست.خودتونو به خاطرش ناراحت نکنین.تو این موقعیتی که من درگیرشم جایی برای توجه نشون دادن به این عکس العمل ها نمی مونه.
    جوابش دو پهلو بود ویه جورایی با حرفاش داشت نشون می داد که داره هردومونو نادیده می گیره.خب تحمل این برداشت خیلی بهتر از این بود که حس کنم توجهی هرچند ناچیز به احسان شریفی داره.
     
  3. کلی فکر توسرم بود وکلی کار تموم نشده داشتم اما باید آخر هفته همراه کوروش به تهران بر می گشتم.حسابی تو این مدت از کار وزندگیم عقب افتاده بودم ودیگه نمی تونستم به همین راحتی از آقای مهدوی مرخصی بگیرم.وساطت استاد علی اکبری هم دیگه جواب نمی داد.
    صبح شنبه به محض اینکه پا تو موسسه گذاشتیم استاد هردومونو احضار کرد.دم در اتاقش با خانوم طراوتی روبرو شدیم.
    _سلام آقای صدر حالتون چطوره؟خوبین؟خونواده ی محترم چطورن؟
    سوال های مسلسل وارش باعث خنده ی کوروش شد.وبا چشم وابرو واسه م ادا در آورد.بهش اعتنایی نکردم و رو به خانوم طراوتی یکی از اون لبخندهای افتضاحی رو که تو خودم سراغ داشتم تحویلش دادم وجوابمو تو دوکلمه خلاصه کردم.
    _مرسی.خوبم.
    فکر میکنم توذوقش خورد چرا که بلافاصله اون خنده های دندون نماش جمع وچشمای کشیده وموربش ریز شد.لابد انتظار داشت بیشتر از این حرفا تحویلش بگیرم.
    کوروش ضربه ای به در اتاق استاد زد وقبل اینکه وارد شیم رو به اون با طعنه گفت:ممنون خانوم.منم حالم خوبه.
    اشاره ش به بی توجهی توهین آمیز چند دقیقه قبل خانوم طراوتی بود.و اون فرصت نکرد جوابی براش داشته باشه.
    با ورودمون استاد از جاش بلند شد.
    _خداروشکر که بلاخره چشممون به جمال محققین ناخلف موسسه روشن شد.
    کوروش باحاضر جوابی گفت:اختیار دارین...هرچی باشه دست پرورده ی استاد نمونه ای مثل شماییم.
    استاد علی اکبری خنده ی بلندی کرد وسر تکان داد.
    _تو هیچ وقت عوض نمی شی شهشهانی.
    با تعارفش رو صندلی نشستیم.
    _از شوخی گذشته گفتم بیاین تا درمورد ماموریت های جدیدتون حرف بزنیم.واسه صدر یه کنفرانس سه روزه تو بازل سوئیسه.که در حاشیه ش کارگاه های آموزشی هم به مدت پنج روز برگزار میشه وشرکت توش خالی از لطف نیست.ماموریت تو هم شهشهانی یه دوره ی چهارده روزه تو منطقه ی ارسباران آذربایجان شرقیه.چطوره؟
    چهره ی من وکوروش از این پیشنهاد استاد بی اراده تو هم رفت.خب با توجه به اون سفرهای هفتگی که به کاشان داشتیم.اینجور ماموریت های طولانی مدت به کارمون نمی اومد.
    استاد که مارو زیر نظر گرفته بود با یه لبخند محو گفت:چی شد؟حرف کار اومد ابروها تو هم گره خورد ولبها آویزون شد؟...واقعا این موسسه باید به کارکنان نمونه ای مثل شما افتخار کنه.
    خواستم یه جوری این ناراحتی رو توجیه کنم.
    _راستش استاد ما مدتی میشه درگیر یه مشکل خونوادگی هستیم.
    کوروش با چشمایی گرد شده بهم زل زد.
    _چه زود خونوادگی شد...یعنی بهش پیشنهاد ازدواجم دادی؟
    بی توجه به حضور استاد بهش توپیدم.
    _هیچ معلومه داری چی میگی؟...کدوم پیشنهاد ازدواج؟
    _خب تو مسئله رو خونوادگیش کردی.گفتم حتما تا تنور داغ بوده نونتو چسبوندی وبله روهم گرفتی.
    زیر لب باحرص زمزمه کردم.
    _خدابگم چی کارت کنه...آبرو واسه م نذاشتی.
    استاد با خنده گفت:پس مسئله امر خیره...آره؟
    چپ چپ به کوروش نگاه کردم وبا درماندگی جواب دادم.
    _والله چی بگم؟
    _خب پس از همین الان بگم شیرینی ما فراموش نشه.
    فقط سرتکان دادم و اون دوباره سر بحث خودش برگشت.
    _مثل اینکه باید دنبال کس دیگه ای واسه این ماموریت ها باشیم.ظاهراً شما از رفتن معذورین.
    سرمو پایین انداختم.
    _اگه بودنم تو کاشان ضروری نبود هرگز چنین موقعیت خوبی رو رد نمی کردم. بودن تو اون کنفرانس آرزوی خیلی از بچه هاست.اما...
    کوروش با شیطنت گفت:استاد من مسئله م تو کاشان خونوادگی نیست.می خواین تو کنفرانس شرکت کنم؟
    _نه واسه ی چی؟...ماموریت ارسباران که هنوز سرجاشه واز قرار معلوم کسی هم حاضر نیست قبولش کنه.پس خودت می ری.
    کوروش سریع تغییر موضع داد.
    _خب الان که خوب فکر میکنم می بینم امکان داره مسئله واسه منم خونوادگی شه.به هرحال سنی ازم گذشته ومادرم آرزوی دامادیمو داره.میشه منم این ماموریتو نرم؟
    نگاهش رنگ التماس گرفت. استاد نگاه گذرایی به هردومون انداخت وگفت:یه ماموریت یک ماهه هم هست که فکر میکنم این یکی به دردتون بخوره.با مهدوی در موردش مشورت کردم واز اونجایی که شما این چند مدت رو مدام به استان اصفهان مسافرت کردین به نظرم رسید براتون مناسب باشه.
    _چه ماموریتی؟
    اینو من پرسیدم واستاد با کمی مکث جواب داد.
    _یه دوره ی آموزش یه ماهه تو شهرستان آران وبیدگله.پروژه ی سنگینیه وحجم کار زیاده اما من مطمئنم شما از عهده ش برمی یان و بُعد مسافتم اذیتتون نمی کنه.
    یه لبخند دلگرم کننده رو لبم نشست وبا خوشحالی این پیشنهاد رو قبول کردم.با اینکه دوره ی طولانی وسختی بود اما چون فاصله ای بین آران وبیدگل وکاشان وجود نداشت کنار اومدن با این ماموریت نه تنها سخت نبود که هرجور فکر می کردیم به نفع هردومون بود.


    اما وقتی عناوین این دوره ی سه ماهه رو بررسی کردم حسابی شاکی شدم.دیگه برای اعتراض دیر بود وما چون یه جورایی مجبور بودیم حتما ماموریت بریم به ناچار قبولش کردیم.
    جالب اینجا بود که این میون ساده وبی دردسرترین موضوعاتو کوروش واسه خودش انتخاب می کرد.
    _طرح ابرشناسی وپدیده هاش با من،روش های محاسبه ی فشار جو با تو...تدریس کدهای دیده بانی با من،آموزش آماده سازی بالن های هواشناسی و نحوه ی تهیه ی گاز هیدروژن واسه ایستگاههای جو بالا با تو.
    چپ چپ نگاش کردم وگفت:یه وقت بدنگذره بهت؟...نمی گی با اینهمه فشار کار از پا در می یای؟
    با بی خیالی نگاهشو ازم گرفت وبه برگه ی ماموریتش خیره شد.
    _تو نگران من نباش.نمی تونم وجدان کاریمو زیر پا بذارم.
    باخنده بهش زل زدم.
    _ مرده شور اون وجدان کاریتو ببرن....بابا من کلی کار دارم نمی رسم همچین مباحث سنگینی رو تدریس کنم.
    _همچین میگه من کلی کار دارم انگار که قراره کوه بکنه.
    حواسم پی برخوردی رفت که قرار بود عصر همون روز با حاجی مقدم پناه داشته باشم.صحبت با اون مرد کم از کوه کندن نبود.
    باید با دست پر سراغش می رفتم وهر طور شده اونو وادار به قبول خواسته م می کردم.اما قبل از همه ی اینا باید خوب می شناختمش.مرد خودخواه وکینه جویی روکه همه ی سرمایه ش تو مادیات خلاصه می شد.ولقب حاجی رو هم واسه خالی نبودن عریضه وبه خاطر سفر زیارتیش به مکه تنگ اسمش گذاشته بودن.
    حرف مردم براش بیشتر از خواسته ی خودش واطرافیانش اهمیت داشت.واز دید همون مردم آدم خوب ودست به خیری بود. خیّر بودنشم با غذا دهی توشب عاشورا معنا پیدا می کرد.به ظاهر سفره دار عذاداران حسینی بود امامهمونشو با حرفای نا به جاش از خونه بیرون می کرد.
    صدای تلفن همراهم چرت فکریمو پاره کرد.حاجی شریفی بود.
    _سلام حاجی.خسته نباشین.
    _سلام پسرم ممنون.تماس گرفتم بگم اون مورد پیدا شد.منتها خونه آپارتمانیه. توخیابون شاهد.همونطور که خواسته بودی.
    نگام به جمیله خانوم وگلاره افتاد که حاضر وآماده از در اتاق امیر بیرون اومدن.
    _چند خوابه ست؟
    _سه خوابه،متراژ صد وبیست،طبقه همکف...مشکل پله واینجور چیزارو هم نداره.
    گلاره به دهانم زل زده بود.
    _باشه خوبه.با استاد در میون میذارم.اگه قبول کردن که فردا واسه دیدنش می ریم.
    _منتظر تماستون می مونم.
    _ممنون.فقط تا یادم نرفته می خواستم بدونم برنامه ی امروز عصر که برقراره؟
    نفسی تازه کرد وبا اطمینان گفت:حتما...به بچه ها سپردم حواسشون بهش باشه تا ما برسیم.
    _خوبه.
    تماس رو که قطع کردم صفورا خانوم هم به جمعمون ملحق شد.واز اونجا که من سعی نکردم توضیحی بابت تماسم بدم گلاره طاقت نیاورد وپرسید.
    _می خواین خونه اجاره کنین؟
    فقط سر تکان دادم.صفورا خانوم پرسید.
    _آخه واسه چی؟شما که یه خونه اجاره کردین.
    دستامو تو هم قلاب کردم ونگاه کوتاهی به چشمای منتظرشون انداختم.
    _اونجا کوچیکه...دنبال یه جای بزرگتر بودم.
    گلاره با تردید پرسید.
    _می خواین اون خونه قبلی رو پس بدین؟!
    حس کردم تو صداش رگه هایی از بغض وجود داره.
    _نه اونجارو که می خوام بخرم.ازش خوشم اومده.
    _پس این خونه ی جدید رو واسه ی چی میخواین؟
    اینو جمیله خانوم پرسید.با اطمینان گفتم:استاد از لحاظ روحی وجسمی خیلی ضعیف شده واحتیاج به یه تغییر مکان داره.نمی خوام جو غمزده واتفاقایی که تواین خونه افتاده باعث بدتر شدن حالش بشه.
    گلاره اعتراض کرد.
    - ما آمادگی چنین تغییریونداریم.
    انگشت اشاره مو به طرفش گرفتم وتهدید کنان گفتم:اتفاقا از همه بیشتر شما نیاز به همچین چیزی دارین.
    اخماش تو هم رفت وسرشو پایین انداخت.صفوراخانوم با دستپاچگی وخجالت گفت:آخه پسرم فکر هزینه هاشوکردی؟ما فعلا از پس خرج ومخارج اضافی نمی تونیم بر بیایم.
    اخمای منم تو هم رفت.
    _این چه حرفیه مادر من؟...یعنی به اندازه ی اجاره ی یه خونه پیشتون اعتبار ندارم؟
    گلاره سریع مداخله کرد.
    _ماصدقه قبول نمی کنیم آقای صدر.
    _من جواب شمارو به موقعش میدم.فعلا بذارین صفورا خانوم نظرشو درباره این تصمیم بگه...سعی میکنم توهینتونم نادیده بگیرم. با اینکه خیلی بهم برخورده.
    لحن قاطع ومحکمم باعث شد سرشو پایین بندازه وعذرخواهی کنه.
    صفورا خانوم پرسید.
    _شرایطش چطوره؟به نظرخودت صلاح هست تو این وضعیت خونه رو عوض کنیم؟
    _بهتره که محیط زندگیتونو تغییر بدین.واسه عوض شدن روحیه تون خوبه.شرایط خونه رو هم در این حد می دونم که به آپارتمان سه خوابه تو خیابان شاهده.
    گلاره سرشو بلند کرد وبا بهت توچشام زل زد.
    با یه لبخندمحو که رو لبم سبز شد،نگاهمو ازش گرفتم.درسته نمی تونستم گذشته رو براش جبران کنم.اما شاید میشد بعضی چیزای ازدست رفته رو دوباره بهش برگردونم.
    یه چیزایی مثل همین خونه توخیابونی که تا همین چند سال قبل توش زندگی می کردن ومسلما خاطرات خوبی از اونجا داشت.
    _خب مادر تصمیمتون چی شد؟بریم ببینیمش؟
    صفورا خانوم نگاه مرددی به گلاره انداخت وزیر لب زمزمه کرد.
    _باید با یوسف مشورت کنم.
    خوشحال ومطمئن سر تکان دادم.
    _آره حتما... استاده که باید تصمیم بگیره و در نهایت موافقت کنه.
    _اتفاقا دکترشم همین سفارشو به ما داشت...ولی پسرم این خونه چی میشه؟
    _اجاره ش می دیم.یه منبع امرار معاش می شه تا دیگه بعضیا فکر نکنن دارن صدقه می گیرن.
    یه پوزخند تلخ رو لب گلاره نشست.اما حرفی نزد.همینم به اندازه ی کافی عصبیم می کرد.
     
  4. صفورا خانوم چادرشو سر کرد وگفت:دستت درد نکنه پسرم.با آقایوسف حرف می زنم اگه قبول کرد،حرفی نیست.خب دیگه ما با اجازه تون می ریم بیرون...کوروش جان،مادر حواست به یوسف می مونه دیگه نه؟
    با یه لبخند اطمینان بخش جواب داد.
    _برید خیالتون راحت باشه.حسابی هواشو دارم.
    _دستت درد نکنه پسرم.
    با تعجب پرسیدم.
    _مگه کجا دارین می رین؟!
    صفوراخانوم با خنده گفت:امامزاده سلطان علی.به جیمله جون قول داده بودیم واسه زیارت ببریمش.
    _منم همراهتون می یام...یعنی منظورم اینه که می رسونمتون.
    _نه پسرم نمی خواد.خودمون می ریم.
    از جام بلند شدم وسوئیچمو برداشتم.
    _اینجوری خیال من راحت تره.
    جز گلاره که با دلخوری روش رو ازم گرفت وبه سمت در رفت.اون دوتا ی دیگه با تشکر همراهم شدن.
    وارد صحن شلوغ امامزاده که شدیم صفوراخانوم گفت:حالا که تا اینجا اومدی یه زیارتم بکن ثواب داره پسرم.
    با لبخند سرتکان دادم وبه سمت شیرآبی رفتم تا وضو بگیرم.می دونم یه جورایی حضور آدمی مثل من تو این مکان مقدس خنده دار به نظر می رسید.اما مگه اینجا فقط خونه ی امید آدمای پاک ومومن بود؟
    نه من اینطور فکر نمی کردم.اینجا بیشتر خونه ی امید آدمایی بود که خطاهاشون بزرگتر وبار عذابشون سنگین تر بود.کسایی که بیشتر از همیشه نیازمند توجه وعشق پروردگارشون بودن.
    یه خانوم با چادر سفید گل دار کنارم ایستاد.سربلند کردم وبا دیدن گلاره که دیگه لبخند رضایتشو ازم پنهون نمی کرد ته دلم لرزید.اینکه کی وکجا وقت کرده چادرشو عوض کنه اصلا مهم نبود.مهم اون خنده ها بود که مدتها می شد دلم واسه دیدنشون لک زده بود.
    سربلند کردم و رو به آسمون گفتم:خدایا شکرت.
    اولین نذرم به زبون نیومده ادا شد.
    بلند شدم وبه صورت محجوبش که تو فاصله ی کمی ازم با چادر سفید قاب گرفته شده بود خیره شدم.
    اون سوال تکراری دوباره ذهنمو قلقلک داد.(بهراد سهم تو از زندگی اینه؟)
    لبخند گلاره عمیق تر و جواب من به خودم از همیشه مطمئن تر شد.
    (نه این سهم من نیست...این خیلی خیلی بیشتر از سهمیه که حق منه.)
    _خب منتظرم بهم توضیح بدین.
    سوالش باعث شد به خودم بیام.
    _در چه موردی؟
    نگاهش جدی شد.
    _خونه ی اجاره ای.
    آستین هامو پایین کشیدم.
    _یه بار که گفتم این تغییر مکان واسه تون لازمه.
    دیگه خبری از اون لبخند های قشنگ رو لبش نبود.با حرص نفسشو فوت کرد.
    _پس جواب به موقعتون این بود.
    _نمی خوام دیگه تو فضای مسموم اون خونه نفس بکشین واستاد ومادر جای امیرو توش خالی ببینن.
    چشماش از وحشت گرد شد.
    _چرا باید خالی ببینن؟...امیر بر می گرده مگه نه؟
    لحن سوالش با التماس همراه بود.سریع عکس العمل نشون دادم.
    _معلومه که بر می گرده.نمیذاریم اون تو بمونه.
    _پس ما همون جا می مونیم تا امیر پیشمون برگرده.
    _اونجاموندنتون به صلاح نیست.نه واسه استاد و وضع وحالش،نه واسه شما.
    _من خوبم.
    جوابش به نوعی تأکید لجوجانه داشت.اما قرار نبود من به این آسونی کوتاه بیام.
    _در ظاهر بله اما باوجود اینکه من چیز دقیقی از اصل ماجرا نمی دونم به چشم خودم بارها دیدم چطور از رفتن به اتاقتون امتناع می کنین یا وقتی تو حیاط هستین نگاهتون مدام به سکوی کنار دیوار وجایی که اون اتفاق افتاده خیره می شه.
    چشماش نا خواسته پر اشک شد وسرشو پایین انداخت.باید حتما راضیش می کردم.
    _واسه یه بارم شده بهم اعتماد کنین.یه فکرایی تو سرمه که اگه درست اجرا بشه انشالله هم استاد حالش بهتر میشه وهم امیر بر می گرده خونه.


    اشکاشو با پشت دست پاک کرد.
    _چطوری؟
    یه نفس عمیق کشیدم ونگاهمو به گنبد امامزاده دوختم.
    _می خوام با حاجی مقدم پناه صحبت کنم.
    با وحشت پرسید.
    -کجا؟...کی؟
    تو چشماش زل زدم وبا آرامش کم نظیری گفتم:امروز عصر تو بازار فرش فروش ها.
    خیلی سریع واکنش نشون داد.
    _منم باهاتون می یام.
    _اومدنتون کارهارو خراب تر می کنه.
    _اینجوری نمی تونم طاقت بیارم.بذارین باهاتون بیام.قول می دم حرفی نزنم.
    اینبار اصرارش سد مقاومتمو شکست.
    _باشه.اما همونطور که قول دادین باید بذارین من فقط در مورد امیر صحبت کنم.
    سرتکان داد.
    _یعنی می شه راضیش کرد؟
    _فکر نمی کنم با یه جلسه صحبت بشه.امروز فقط می خوام کمی محکش بزنم.ببینم حرف حسابش چیه.
    با ناامیدی نگاهشو ازم دزدید وحرفی نزد.با اینکه خودمم یه جورایی امید نداشتم به همین آسونی بشه اون مرد رو راضی کرد، واسه عوض شدن حال وهوای گلاره گفتم:نگران نباشین.رضایت گرفتن ازش سخته ولی نشد نداره.کافیه خوب بشناسمش وعیارش دستم بیاد.
    صفورا خانوم صدامون زد. وگلاره گفت:بهتره بریم.
    _واسه م دعا کنین.
    نگاهشو با خجالت ازم گرفت.
    _حتماً...شما نمی یاین.

    به سختی گفتم:چرا می یام...منتها با کلی شرمندگی ونذر ونیاز.
    سرشو بلند کرد ونگاه زلالشو بهم دوخت.
    _نذر مال شماست ونیاز مال اونه.خدا عاشق ونازکش بنده هاشه.اگه تصمیم گرفتین با پای دلتون قدم بردارین دیگه شرمندگی معنا پیدا نمی کنه.بسم الله.
    به امامزاده اشاره کرد.خم شدم وگوشه ی چادرشو تو دستام گرفتم.صورت خیسمو باهاش پاک کردم و زیر لب گفتم:بسم الله.
    از کنارش گذشتم ودست به سینه در مقابل اون بارگاه مقدس وروحانی سر تعظیم فرود آوردم.


    حوالی ساعت چهار بود که حاجی شریفی باهام تماس گرفت ومن وکوروش وگلاره به محل قرار رفتیم.احسان هم همراه حاجی اومده بود.هیچ از حضورش راضی نبودم.نرسیده کنایه هاشو شروع کرد وبه محض دیدنم،دور از چشم بقیه گفت:شنیدم دست به کار شدین وکلی گرد وخاک به راه انداختین.
    نمی دونم چرا طعنه هاش تا این حد اعصابمو بهم می ریخت.باید یه جواب دندون شکن بهش می دادم.
    _خب دیدم بعد شش،هفت ماهی که از این موضوع می گذره وآب از آب تکون نخورده، یه سری تغییرات درست واصولی لازمه.
    اشاره م به اقدامات بی نتیجه ی این چند مدت اخیرش بود.آخه دفاعیه ای که واسه دادگاه تجدید نظر می خواست ارائه بده حرف تازه ای برا گفتن نداشت.
    با ترشرویی نگاهشو ازم گرفت وسوارش ماشینش شد.
    آقای شریفی تو مسیر توضیحات مختصری در مورد حاجی مقدم پناه داد که خیلی مفید بود ودونستنش لازم.
    _اون آدمیه که خیلی منم منم می کنه.اما این غرور زیاد ازش یه پوسته ی تو خالی ساخته، که حتی با شنیدن دوتا حرف نا حسابم ترک بر می داره چه برسه به حرف حساب...آبرو و شهرتی که تو بازار داره براش از همه چیز تو این دنیا مهم تره.اینو لااقل از برخوردهای قاطعانه ای که با شاگرداش به خاطر خطاهاشون داره می شه حدس زد.کافیه اسم ورسمش به واسطه ی یه اشتباه زیر سوال بره تا زمین وزمان رو به هم بریزه...آدم تازه به دوران رسیده ای نیست.اما اون میراثیم که بهش رسیده اسباب بزرگی رو در اختیارش گذاشته نه آداب بزرگی رو.
    به مسیر اشاره کرد.
    _از میدون دروازه دولت که بگذری به میدون فیض یاهمون میدون سنگ خودمون می رسی.این مسیر یکم ترافیکش سنگینه.ماشینو حوالی میدون فیض پارک کن.باید باقی راهو پیاده بریم.
    نگاهمو به ماشین احسان که جلومون حرکت می کرد دوختم.کوروش باهاش همراه شده بود تا تنها نباشه.واسه اولین بار دلم برا جفتشون می سوخت.خوب می تونستن حال همدیگه رو بگیرن.
    حاجی شریفی به حرفاش در مورد اون مرد ادامه داد.
    _یه حجره ی دو دهنه ی بزرگ تو تیمچه ی امین الدوله داره که به نوعی قلب بازار کاشانه...خرید وفروشش عمده ست.از وقتی پسرشم اومد تو این کار،صادرات فرش به خارج از کشورو هم به صورت حرفه ای شروع کرد.اما حالا با مرگ اون علاوه بر آسیب روحی که دیده،ضربه ی بزرگی از لحاظ کاری بهش خورده.عملا صادرات فرشش به صفر رسیده وحتی دامادشم که تو این کاره نمی تونه اون موفقیت قبلی رو براش تضمین کنه.
    از آینه ی جلو به عقب خیره شدم.گلاره با نگرانی رو صندلیش کز کرده و نگاهش به مسیر بود.دستاش از شدت فشار عصبی می لرزید واینطور به نظرمی اومد که بغض کرده باشه.
    ای کاش می تونستم یه جوری آرومش کنم ونذارم تا این حدعذاب بکشه.اما نه موقعیت فعلی مون بهم اجازه می داد نه من دلیلی برای آروم کردنش داشتم.خودمم یه جورایی آشفته ومضطرب بودم.
     
  5. به محض رسیدنمون حاجی شریفی به سمتم برگشت وخیلی جدی گفت:اون آدم زرنگیه.دنبال عربده وعربده کشی نیست اما تو هوچی گری کسی به گرد پاشم نمی رسه.مواظب باش با حرفاش بازیت نده.
    سرتکان دادم وبا هم از ماشین پیاده شدیم وبه سمت احسان وکوروش رفتیم.از چهره ی گرفته ی جفتشون کاملا مشخص بود خوب از همدیگه پذیرایی کردن.
    حاجی اشاره کرد راه بیفتیم.وما به فاصله ی چندقدم دنبالش رفتیم.تموم طول خیابان های اصلی بازار کاشان سقف گنبدی شکل وحفره دار از جنس آجر وخشت داشت.ومعماری بناهای تاریخیش بی نظیر بود.
    نرسیده به تیمچه ی امین الدوله احسان رو به گلاره کرد وگفت:بهتر بود شما نمی اومدین.
    حاجی به سمتش برگشت.
    _چطورمگه؟
    _اون مرد چشم دیدن گلاره خانوم رو نداره.ممکنه حرفی بزنه یا عکس العملی نشون بده که باعث ناراحتیش بشه.
    _آخه چه حرفی؟!امکان نداره بخواد تو صحن بازار باهاش برخورد تندی داشته باشه.
    اینو باز حاجی شریفی گفت. اما احسان مخالفت کرد.
    _از اون هیچی بعید نیست.کسی که تو روز روشن،جلوی در کلانتری وپیش کلی شاهد گلاره خانومو تهدید به مرگ کنه وبگه براش کنار پسرش قبر خریده،خیلی راحت می تونه حرمت شکنی کنه وحرف نامربوط بزنه.
    _من میخوام بیام.فکر می کنم این حقم باشه که تو جریان قضایا باشم.
    اینو گلاره گفت وملتمسانه بهم زل زد.اما من اونقدر از حرفی که احسان پیش کشیده بود،عصبانی بودم که محال بود رضایت بدم.
    کوروش گفت:من که فکر نمیکنم بخواد جلو همکاراش با توهین به گلاره خانوم خودشو کوچیک کنه.
    حاجی شریفی حرفشو رد کرد.
    _امکان داره توهین یا تهدید نکنه اما محاله از کنار این قضیه به راحتی بگذره.اون می دونه حرفشوچطوری بزنه که دید هم صنفی هاشو نسبت به خودش خراب نکنه.ودر عوض شخصیت گلاره خانومو زیر سوال ببره.
    باید یه جوری جلوشو می گرفتم.
    _پس اومدنشون به صلاح نیست.
    _خواهش می کنم بذارین بیام.قول می دم هرچی هم که بهم توهین کرد سکوت کنم.
    خیلی جدی پرسیدم.
    _می تونین این قولم بدین که من یا بقیه در مقابل توهینش به شما سکوت کنیم؟
    واسه چند لحظه تو چشام خیره شد.وبعد سرشو پایین انداخت.اون خوب میدونست اگه مخالف حضورشم فقط به خاطر خودشه.
    اما بازم اصرار کرد.
    _جلو نمی یام.قول میدم...اصلا باچادر رومو می گیرم تا منو نشناسه...بذارین باهاتون بیام.
    نفسمو با درماندگی فوت کردم.ظاهرا نمیتونستم به هیچ وجه راضیش کنم که نیاد.
    _مثل اینکه چاره نیست...بیاین اما همونطور که قول دادین باید از دور شاهد صحبت ما باشین.وتاجایی که ممکنه خودتونو بهش نشون ندین.
    با اطمینان سرتکان داد.واحسان با دلخوری نگاهشو از ما گرفت وبه راه افتاد.
    توچند قدمی رسیدن به مغازه ی فرش فروشی پدرعماد،حاجی شریفی با دست به مرد مسنی که کنار چند تخته فرش ایستاده بود و واسه مشتریش داشت توضیحاتی می داد اشاره کرد.
    _خودشه.
    از موهای سفید وچین وچروک صورتش پر واضح بود یکی دوسالی می شه شصت رو رد کرده.
    به گلاره اشاره کردم بیرون مغازه بمونه واز کوروش خواستم چهارچشمی مواظبش باشه تا عکس العمل ناخواسته ای ازش سر نزنه.
    _فعلا این رنگ زمینه تقاضا وفروشش بالاست.وگرنه از همونی هم که شما فرمودین تو انبار موجوده مگه نه کمال؟
    به شاگردش اشاره کرد وهمزمان به طرف ما چرخید.
    _سلام.
    نگاه بهت زده وماتش از حاجی شریفی واحسان گذشت وبه من خیره شد.
    _فرمایش؟
    لحنش دوستانه نبود.اما اگه انتظار همچین دیداری رو داشت شرط می بستم که بدتر از این برخورد می کرد.
    _اومدم باهاتون حرف بزنم.
     
  6. رو به شاگردش کرد وگفت:کمال کار آقارو راه بنداز.
    دو قدم به طرفمون برداشت وبدبینانه پرسید.
    _در چه مورد؟
    نباید جلوش حاشیه روی می کردم.اگه قرار بود خودمو محکم وقوی نشون بدم باید جسورانه یه راست می رفتم سراصل مطلب.
    _رضایت برا حکم قصاص امیر رحیمی.
    واسه چند لحظه بهم خیره شد.به نظرم اومد داره خوب ارزیابیم می کنه بفهمه چند مرده حلاجم.ولی رو دست خوردم.چون بدون توجه دیگه ای بهم رو به شریفی کرد وگفت:لشگر کشی کردی حاجی.
    همزمان با این حرفش مشتریش از مغازه بیرون رفت. و واسه چند لحظه بین حرفامون وقفه بوجود اومد.
    _کدوم لشگر کشی؟اومدیم اگه بشه دوکلمه حرف حساب بزنیم.
    پوزخندی عصبی رو لباش نشست ونگاه تهدیدگرش بین ما سه نفر چرخید.
    _حرف حساب؟...چیز خوبیه. به شرطی که تحمل شنیدن جوابشم داشته باشین.
    کاملاًمشخص بود که داره استادانه نبض بحث رو تو دستاش میگیره وتن صداش لحظه به لحظه بالاتر می ره.
    نباید میذاشتم بیشتر از این تندروی کنه وتوروی حاجی شریفی که به خاطر من حاضر شده بود تا اینجا بیاد وایسه.
    _طرف حسابتون منم نه آقای شریفی.
    کمال خودشو وسط انداخت.
    _حاجی میخواین بیرونشون کنم؟
    _لازم نکرده.برو رد کارت.
    نگاه تحقیر آمیزی بهم انداخت وبا لحنی مبارزه طلبانه پرسید.
    _آقا کی باشن؟
    یه چند نفری از مغازه هاشون بیرون اومدن و ناظر بحثمون شدن.
    _این مهم نیست من کیم.مهم حرفامه که تا نزنم از اینجا بیرون نمی رم.
    تهدیدم اولین ضربه ی ناغافلی به حساب اومد که بهش زدم.اما ناشیانه بود.
    یه نیشخند تلخ کنج لبش جاخوش کرد.
    _اینجور که پیداست مثل اینکه من باید ازتون رضایت بگیرم تا دست از سرم بردارین نه شما.
    فقط نگاهش کردم.اگه قرار بود بازم بهش بتوپم قافیه رو خیلی راحت می باختم.اون حرفه ای تر از این حرفها بودکه با دوتا تهدید من عقب بکشه.
    سکوتم باعث شد آقای شریفی به حرف بیاد.
    _ببین حاجی ما واسه دعوا وبحث وجدل نیومدیم.فرصت بده حرفامونو بزنیم.اگه چیز نامربوطی گفتیم بیرونمون کن.اما نگفته محکوم نکن.بذار این مذاکره بی سروصدا انجام شه.
    اشاره ش به جمعی بود که جلوی در مغازه ایستاده بودن وبا کنجکاوی نگاهمون می کردن.یه لبخند محو رو لب حاجی مقدم پناه نشست.اتفاقا اشاره ی آقای شریفی رو هم خوب گرفت.اما اون دنبال همین فرصت بود...دیدن نقطه ضعف ودرست از همونجا هم بهمون ضربه زدن.
    _بی سروصدا؟...این چیزیه که تو میخوای؟
    نگاه مصیبت زده ومسلطی به جمع انداخت وبا صدای گرفته وبغض آلودی گفت:فریاد این بی عدالتی گوش عالم وآدمو کر کرده.اونوقت می خوای من صدامو بیارم پایین؟دهنمو ببندم وسکوت کنم؟!
    ته دلم واسه اینهمه استعدادی که تو تحت تاثیر قرار دادن دیگران به خرج می داد،تحسینش کردم.اون واقعا حریف قدری بود.
    _نفست از جای گرم بلند میشه شریفی.نگاه کن شاه پسرت راست راست جلو چشات داره می چرخه که اینقدر راحت ازم میخوای خفه خون بگیرم...داغ جگر گوشه ندیدی بفهمی چی به روزم اومده.من پسر پهلوونمو زیر خروارها خاک گذاشتم...خیال می کنی میشه راحت از خونش گذشت؟این دسترنج بیست وشش سال زحمتمه که سینه ی قبرستون خوابیده.
    همهمه ی بدی تو جمع بوجود اومد.وصدای هق هق آهسته ای که کاملا مشخص بود مال گلاره ست به گوشم خورد.نباید میذاشتم همه چیز به همین آسونی خراب شه.
    _شما حق داری حاجی،کسی منکرش نمی شه.دلسوخته ای وبزرگترین سرمایه تو از دست دادی.اما با انتقام گرفتن از اون پسربچه،عمادت برنمیگرده.
    _اون به اصطلاح پسر بچه ای که تو ازش حرف میزنی یه قاتله...آدم کشته.
    تن صدام ناخواسته بالا رفت.
    _امیر رحیمی فقط شونزده سالشه.پشت لباش درست وحسابی سبز نشده چه برسه به اینکه بخواد یه قاتل باشه.هر اتفاقی هم که این وسط افتاده نا خواسته بوده.
    یه قدم به سمت در مغازه برداشت.به نظرم اومد صدای گریه ی گلاره کنجکاوش کرده باشه.کوروش سریع جلوش موضع گرفت.
    ته دلم گفتم(تورو خدا آروم بگیر گلاره.الآن وقت گریه کردن نیست.)


    باید حواسشو پرت می کردم.
    _من نمی خوام از خون پسرت بگذری.بایدم از این درخواست عصبانی باشی.اما این راهش نیست.
    به آدم های دور وبرش اشاره کردم.
    _همه ی اینا می شناسنت.می دونن تو منش شما نیست که راضی بشی طناب دار به گردن اون بچه بیفته.دل میزبان عزداران حسینی بزرگتر از این حرفهاست.
    احساساتش وغمی که بابت مرگ پسرش بهش تحمیل شده بود رو کاملا درک می کردم.اما حالا که اون می خواست با عوامفریبی یه گفتگوی ساده ویا حتی بی نتیجه رو به سود خودش تموم کنه.نمی تونستم بیکاربشینم وفقط نگاش کنم.
    شاید مرگ عماد وحقیقت تلخی که این میون وجود داشت،یه جورایی اصرار مارو واسه بخشیده شدن امیر لوث می کرد.اما نمی شد که به همین راحتی هم از حق اون بچه بگذرم.امیر ناخواسته دستش به خون آلوده شده بود.
    نمی خوام بگم حق عماد مرگ بود.اما چه بسا که همین مرگ آسون ترین مجازاتی بود که می شد واسه ش در نظر گرفت.اونم با وجود بلای ناجوانمردانه ای که به سر اون دختر بی دفاع آورد.فقط به خاطر اینکه گلاره نخواست این رابطه بعد تموم اون تحقیر وتوهین ها ادامه پیدا کنه...عماد رو خشم مهار نشده وخودخواهیش کشته بود.

    یه پوزخند تمسخر آمیز رولبش نشست وبا آرامش سرتکان داد.انگار اونم فهمید چه هدفی پشت این اظهار ارادتها وجود داره.نگاهشو ازم گرفت وبه جمعیت دوخت.حالا دیگه حسابی شلوغ شده بود وکوروش وگلاره تو دید نبودن.
    با لحن دلشکسته ای گفت:گیرم که از حق پدریم بگذرم واونو ببخشم،با دلسوخته ی مادرش چیکار کنم؟جواب اونو چطوری بدم؟...بهش قول دادم نذارم خون پسرمون پایمال بشه.نذارم با رضایتم حق اینهمه سال زحمتی رو که به پای اون بچه کشیده حروم شه...عماد من ناخلف نبود که راحت بشه با مرگش کنار اومد.معتاد نبود که چشم دیدنشو نداشته باشم.اون طراوت وصفای زندگیم بود...راست راست جلوم راه می رفت وبا بودنش واسه م طنازی می کرد.اما حالا...من چطور می تونم بادرد نبودنش کنار بیام و اون قاتل رو ببخشم؟
    احسان با خشم وسط بحث پرید.
    _با اعدام امیر رحیمی پسرت زنده نمی شه...این دردی هم که ازش حرف می زنی با این انتقام آروم نمی گیره.
    سکوت چند لحظه ای من وحرف بی موقع اون کاروخراب کرد.ابروهای حاجی تو هم گره خورد وصورتش از شدت خشم سرخ شد.
    _هنوز اونقدر بی رگ نشدم که تحت تاثیر چندتا لیچاری که بارم کردین رضایت بدم.من ازحقم بگذرم،از خون پسرم نمیگذرم...اینو به خودم مدیون نباشم به مادر بیچاره ش که از غصه ی اون مث یه تیکه گوشت گوشه ی خونه افتاده وفقط نفس میکشه مدیونم.
    به جمعیت اشاره کرد.
    _تموم تاجرهای امین الدوله وتیمچه ی حاج محمدحسین ملک التجار وسرای بروجردی ها منو می شناسن.می دونن حرف حاجی مقدم دوتا نمی شه.اگه گفتم از قصاص نمیگذرم،مطمئن باش که نمیگذرم.
    صدای جمعیت لحظه به لحظه بلند تر می شد.وهرکی یه نظر می داد.حاجی نگاه پیروزمندانه ای بهم انداخت وفریاد زد.
    _بهتره دیگه سراغ من نیاین وداغمو با این حرفا تازه نکنین.
    آقای شریفی با تاسف سرتکان داد.
    _پس همه ی تحملت واسه شنیدن چهارتاکلوم حرف حساب اینه...دستت درد نکنه.خوب حقمو کف دستم گذاشتی.
    از نفس کشیدن های تند وعصبیش کاملا مشخص بود که از شنیدن این حرف حاجی کلافه ست.لااقل انتظار نداشت اینجوری جلوی همکاراشون اونو زیر سوال ببره.
    _ببین رفیق بهتره خودتو قاطی این مسائل نکنی.دوستی ورفاقتمون بجاش اما نذار یه عده ناکس که تخم وترکه شون معلوم نیست چیه، تورو بازیچه ی خواسته هاشن قرار بدن تا با استفاده از همین رفاقت بخوای ازم رضایت بگیری.
     
  7. اشاره ی توهین آمیزش به من بود.دیگه نتونستم طاقت بیارم ودر مقابل اینهمه رذالتش سکوت کنم.
    _عادت کردی با به لجن کشوندن شخصیت یکی خودتو ثابت کنی... گیرم که تورو راسته ی فرش فروش های بازار کاشان بشناسه پدرم استاد صدر نائینی وپدربزرگم استاد توتونچی رو کل بازار فرش ایران می شناسه... اگه خلق ومنشم به یه تار موی گندیده شونم نکشیده باز اسم اونا تو شناسنامه ی منه.پس سعی نکن با هر حرف نا ثوابی اصالت خونوادگیمو زیر سوال ببری.
    چشماش از تعجب گرد شد.هیچ فکر نمی کرد اینجوری از من رو دست بخوره.حالا که کار به اینجا کشیده بود باید ضربه ی آخرم می زدم.
    _گفتی محاله که رضایت بدی؟...باشه منم میگم که محاله از خیر رضایت گرفتن بگذرم.اون بچه حقش نیست اعدام بشه.خودتم می دونی مرگ پسرت با همه ی تلخی ومشقتی که داشت فقط یه اتفاق بود.نذار بار گناهت به خاطر این انتقام که خودم وخودت می دونیم از روی کینه ولجاجته،سنگین تر شه.
    با حرفام تکان سختی خورد...حاجی این راند رو بد باخته بود.اینو از صورت سرخ ومشتای گره خورده ش می شد کاملاً حس کرد.
    _برو از اینجا بیرون.با این حرفا نمی تونی منو بشکنی.
    تموم تنش از شدت هیجانی که بهش تحمیل شده بود می لرزید.یه چند نفری مداخله کردن.
    _از خون اون جوون که نگذشتین.لااقل از جون این پیرمرد بگذرین.
    _مگه نمی بینین حالش بده.دست از سرش بردارین.
    کمال به طرفمون اومد.
    _برین بیرون آقا.
    حاجی شریفی آروم در گوشم گفت:بهتره بریم.گلاره حالش خوب نیست.این مردک هم داره با مظلوم نمایی جمعیت رو علیه ما تحریک میکنه.فکر میکنم واسه امروزش بس باشه.
    از نتیجه ی مذاکره مون راضی نبودم.اون حتی یه قدمم ازخواسته ش عقب نشینی نکرده بود.ومن به جای آرام کردنش،با حرفام آتیش انتقامشو تندتر کرده بودم.
    اما خب عیارش دستم اومده بود و می دونستم تا کجا میتونم جلو برم وچقدری می شه تحت فشار قرارش داد.
    به ناچار از اونجا بیرون اومدم وبا دیدن گلاره که چادرشو رو سرش کشیده بود وشونه های ظریفش از شدت گریه می لرزید حسابی حالم گرفته شد.بازنده ی اصلی این برخورد من بودم نه حاجی.چون باعث شدم همه ی امید های اون دختر به باد بره وازم مایوس ودلسرد شه.
    احسان زیر لب بهش اشاره کرد که راه بیفته.اما اون اعتنایی نکرد.به اجبار حاجی جلو رفت.
    _دخترم صلاح نیست بیشتر از این اینجا بمونیم.بهتره راه بیفتی.
    باصدای ضعیف وافسرده ای گفت:16:گه امکان نداره رضایت بده.اونا امیرو اعدام میکنن،اونم به خاطر من.
    احسان با ملایمت گفت:نا امید نشو.هنوزمیشه رو رای دادگاه تجدید نظر حساب باز کرد.مطمئن باش همه ی تلاشمو می کنم تا قاضی مجاب شه از قصاص بگذره.
    یه لبخند تلخ رو لبام نشست.حتی تو این لحظه ی بحرانی هم دست از رقابت با من ونشون دادن میزان قدرت عکس العملش بر نمی داشت.
    چادر گلاره کنار رفت وچشم های قرمز وخیس از اشکش بهم دوخته شد.انگار فقط دنبال یه کورسوی امید و یه دلداری کوچیک ازطرف من بود.
    واین یعنی با همه ی تلاش های احسان برای نشون دادن لیاقتش،عشق باز هم حرف اول وآخرو می زد.دیگه محال بود تصور کنم گلاره به من علاقه ای نداره.
    با اطمینان به سمتش رفتم وتوچشمای مرددش خیره شدم.
    _نمیذارم امیر اعدام شه.اینو بهت قول می دم.
    لبخند غمگینی زد وسرتکان داد.همین واکنش کوچیکم منو واسه ادامه ی این راه سخت وناهموار مصمم کرد.حالا دیگه هرطور شده باید از اون مرد نفوذ ناپذیر وخودخواه رضایت می گرفتم.


    تا یک هفته بعد از این دیدار ناموفق درگیر اسباب کشی به خونه ی جدیدی بودیم که با تصمیم من و رای موافق استاد در نهایت اجاره ش کردیم.رفتنشون از اون خونه به صلاح بود.
    جمیله خانوم و کوروش مث همیشه با بزرگواری از هیچ کمکی دریغ نکردن وبا اینکه بیشتر از یه ماه بود که از اومدنشون به کاشان میگذشت،حرف از رفتن نمی زدن.
    کلاس های آموزشی مون تو آران وبیدگل برگزارشده بود وچون کار آموز کمتری تو این دوره داشتیم،کار سبک تر از همیشه به چشم می اومد.انگار خدا این روزا بیشتر از گذشته هوامونو داشت.
    با مامان وبهناز در مورد وضعیت خونواده ی رحیمی صحبت کرده بودم واونا هم کم وبیش در جریان وقایع بودن.حتی از علاقه ی من به گلاره خبر داشتن .می دونستن تصمیمم در مورد اون دختر تا چه حد جدیه.
    به محض استقرارمون تو خونه ی جدید وقت ملاقاتی از دکتر مهرپرور گرفتم تا ضمن اینکه استاد رو معاینه میکنه در مورد راههای بهبود بیماریش صحبت کنیم.
    دکتر بعد معاینه وگرفتن نوار قلب از روند بهبودی استاد اظهار رضایت کرد اما هنوزم معتقد بود خطر به طور کامل رفع نشده وباید تا جایی که ممکنه اونو از صحنه های تنش زا وهیجانات ناشی از نتیجه ی دادگاه دور نگه داریم.ازقضیه ی نقل مکان استاد به خونه ی جدید هم استقبال کرد و اونو یه اقدام خوب وبه موقع دونست.طوریکه گلاره به محض خروجمون از مطب به این موضوع اعتراف کرد وعذرخواست از اینکه با لجبازی تو روند این تغییر مکان اختلال بوجود آورده بود.
    تومسیر برگشت به خونه بودیم که استاد خیلی بی مقدمه زیر لب گفت:به خیال خودتون میخواین ازم همه چیزو پنهون کنین اما نمی دونین که من همه چیزو می فهمم حتی اگه لب از لب وا نکنین.
    گلاره با دلخوری واکنش نشون داد.
    _این چه حرفیه بابا...اتفاق خاصی نیفتاده که بخواین نگران بشین.خیالتون راحت باشه.
    استاد یه نفس عمیق از سر حسرت کشید ونگاهشو به جلو دوخت.
    _چطور میتونه خیالم راحت باشه.امیر نزدیک پنج ماهه که تو زندونه.من پیر وزمینگیر شدم اما خرفت نه...با این حرفا گولم نزن.
    باید آرومش میکردم.فشار عصبی واسترس اصلا براش خوب نبود.
    _کسی نمی خواد گولتون بزنه استاد.واقعا هنوز هیچی معلوم نیست.ما داریم همه ی تلاشمونو می کنیم تا اگه بشه از خونواده ی مقدم پناه رضایت بگیریم.
    با تاسف سرتکان داد.
    _محاله رضایت بدن.
    اینو من وگلاره هم می دونستیم.اما مگه میشد جز این امید دیگه ای بهش داد.حالا که قرار نبود همه ی حقیقت رو بهش بگیم لااقل با این ادعا دروغ نمی گفتیم.
    _با پدرش حرف زدم.ازقراره معلوم کوتاه بیا نیست.اما من خوب می دونم چطوری میشه تحت فشار قرارش داد.باید قبل از اون مرد، خونواده شو راضی به دادن این رضایت کنیم.
    گلاره به سمتم برگشت وبا کنجکاوی بهم خیره شد.برای توضیح بیشتر گفتم:میخوام امروز برم سراغ دامادش.
    _آقا مرتضی؟!
    سرتکان دادم.با تردید پرسید.
    _صحبت با اون فایده ای هم داره؟
    _بی تاثیرم نیست.فقط کافیه کمی دید همسرشو نسبت به این ماجرا تغییر بده.
    با ناامیدی خودشو عقب کشید واز شیشه به مسیر عبورمون خیره شد.
    _حتی اگه تغییری هم بوجود بیاره باز همسرش سمیرا اونقدری نفوذ رو پدرش نداره که بتونه نظرشو تغییر بده.
    سرفه ای مصلحتی کردم تا توجهشو به خودم جلب کنم.با چشم وابرو استاد رو نشون دادم وگلاره که تازه متوجه اشتباهش شده بود سریع تغییر موضع داد.
    _خب البته الآن که فکر میکنم می بینم بی تاثیرم نیست.شاید بتونه کاری بکنه...نگفتین کجا میخواین اونو ببینین.بازم تو حجره ی حاجی یا خونه شون؟
    توجه استاد به حرفامون جلب شد.برگشت ومنتظر به دهانم زل زد.
    _هیچکدوم...بیمارستان.
    گلاره به سمت جلو خیز برداشت.
    _بیمارستان؟!!
    _از حاجی شریفی شنیدم گویا اونا یه پسر بچه ی ده،یازده ساله دارن که بیماره وحدود یه هفته ای میشه که تو بیمارستان اخوان بستریه...اینطور که میگن حالشم وخیمه.البته دقیقا نمی دونم علت بیماریش چیه.
    گلاره با بهت زیر لب زمزمه کرد.
    _علی یه بیمار دیالیزیه.
    بعدش خیلی جدی تو چشمام خیره شد وبا کمی مکث گفت:بهتره تو این وضعیت سراغشون نریم.اونا الآن از لحاظ روحی حال مساعدی ندارن.
    _ما نمی تونیم وقت رو تلف کینم.شاید حضورمون تو اون موقعیت و همدردی باهاشون نتیجه بخش باشه.به هرحال اونا تا الآن یه جورایی با وضعیت پسرشون کنار اومدن واین واقعیت رو که اوضاع تا چه حد وخیمه پذیرفتن.
    به ظاهر توضیحم گلاره واستاد رو قانع کرد اما ذره ای از نگرانی واسترس خودم کم نشد.این روزها عجیب بار مسئولیتو رو شونه هام سنگین حس می کردم.
     
  8. عصر همون روز همراه گلاره به بیمارستان مراجعه کردیم.حاجی شریفی ازقبل با آقا مرتضی صحبت کرده بود.اینجور که من از حرفاش برداشت کردم اون مرد فهمیده وبا کمالاتی بود وتا حدودی مخالف منش وبرخورد حاجی مقدم پناه.
    سمیراخانوم هم اونطور که گلاره می گفت زن مهربون وصبوری به نظر می رسید.ومطمئناً این فرصت رو بهمون می داد که حرفامونو بزنیم.
    با هماهنگی های انجام شده ما خارج از ساعت ملاقات به دیدن علی رفتیم.پسربچه ی دوست داشتنی وبا روحیه ای که طبق نظر پزشکش باید هرچه سریعتر صاحب یه کلیه ی جدید می شد.چرا که بدنش دیگه به دیالیز جواب نمی داد وبدشانسی اینجا بود که هنوز هیچ کلیه ی مناسبی برای اون پسربچه پیدا نشده بود.
    ازچهره ی تکیده وافسرده ی سمیراخانوم که استقبال سرد و نا امید کننده ای از ما داشت می شد فهمید که تو این مدت کوتاه عذاب زیادی رو متحمل شده وبه قول خودش همه ی بدبختی های عالم یهو رو سرش هوار شده.واین اصلا چیز غیر قابل درکی نبود.اون تو عرض کمتر از هفت ماه برادرشو از دست داده بود.حال پسرش رو به وخامت رفته ومادرشم زمینگیر شده بود.
    از اتاق علی که بیرون اومدیم،آقا مرتضی زیر لب تشکر کرد.وگلاره که تا اون لحظه به خوبی تونسته بود خودشو کنترل کنه، زیر گریه زد.برای همه مون دیدن اون پسر کوچولو رو تخت بیمارستان اونم درست موقعی که دیگه فرصتی واسه زنده موندن نداشت کار سختی بود.
    سمیراخانوم هم از اتاق خارج شد وبا دیدن گریه ی گلاره ناراحت سر به زیر انداخت.
    به آقا مرتضی اشاره کردم تا روی صندلی های داخل راهروی بیمارستان بشینیم.سمیرا خانوم هم به تبعیت از ما اومد وکنار همسرش نشست.نمی دونم چرا،اما حس کردم اون می خواد حرفای تازه تری بشنوه.
    آقا مرتضی بی مقدمه گفت:شنیدم بدجوری تو بازار گرد وخاک به راه انداختین.پس پسر استاد صدر نائینی شمایین.
    یه نگاه گذرا به چشمای خیس گلاره انداختم وزیر لب زمزمه کردم.
    _بله. اما ای کاش به قول شما این گرد وخاک رو به راه نمی انداختم.اینجوری حاجی رو از دست خودم عصبانی کردم.
    آقا مرتضی به صندلیش تکیه داد ومتفکرانه به دیوار روبرو زل زد.
    _فکر نکنم دیگه بتونین نظرشو عوض کنین.حاجی رضایت بده نیست.از همون اولشم نبود.
    _اینو ما هم می دونیم.اما به نظرتون چیکار باید بکنیم؟امیر فقط شونزده سالشه.
    ابروهای سمیرا خانوم تو هم گره خورد.انگار آوردن اسم کسی که برادرشو کشته یه چیز ممنوعه بود.باید یه جوری توجیهش میکردم.
    _شما خودتون یه پسر دارین.میدونین چقدر میتونه از دست دادنش برای آدم سخت باشه.اونم وقتی که باور داشته باشین بی گناه وادار به قبول این سرنوشت شده...واسه ی ما هم امیر همیشه بی گناه بوده.هرچند اگه همه ی عالم وآدم جمع شن که بگن اون مقصره.
    دستای گلاره که به حال عصبی می لرزید رو چادرش مشت شد.خوب درک می کردم که اون الآن چه استرسی رو داره بابت حرفهایی که می زنم متحمل میشه.
    یاد صحبتی که قبل از اومدنمون به اینجا داشتیم افتادم.باهاش اتمام حجت کردم که اگه صلاح دید خودش حرف بزنه وهمه ی حقیقت رو بگه چون خودم هرگز از این موضوع برای نجات امیر استفاده نمی کردم.واسه م حرمت شخصیت گلاره عزیز بود وامکان نداشت به همین راحتی بشکنمش.اما اگه خودش می خواست این موضوع لااقل واسه خونواده ی عماد رو بشه،من با همه ی توانی که داشتم پشتش می ایستادم و ازش حمایت می کردم.حتی اگه تموم نگاههای مردم این شهر نسبت بهش عوض میشد.حتی اگه همه میگفتن اون یه خطاکاره.
    صدای ضعیف ونامطمئن گلاره منو به زمان حال برگردوند.
    _امیر بی گناهه باور کنین...مقصر اصلی منم...اگه شرط عماد رو قبول نمی کردم...اگه با تردید تصمیم نمی گرفتم...اگه وقتی دست روم بلند کرد همه چیزو بینمون تموم می کردم...من نباید میذاشتم کار به اینجا بکشه...نباید میذاشتم عماد اینهمه سقوط کنه...نباید میذاشتم به جایی برسه که وقتی امیر داشت بازخواستش می کرد نتونه از خودش دفاع کنه.
    هق هق گریه مانع از صحبتش شد.سمیراخانوم با وحشت مچ دستاشو گرفت.
    _تو چی می دونی که نمیگی؟...چرا عماد از خودش دفاع نکرد؟
    گلاره به شدت منقلب شده بود.
    _امیر می خواست ازمن حمایت کنه.از یه آدم مرده...از کسی که عماد همه ی زندگیشو گرفته بود...تورو خدا نذارین اعدام شه.امیر بی گناهه.
    آقا مرتضی با ناراحتی مداخله کرد.
    _خواهش میکنم خودتونو کنترل کنین.سمیرا حالش خوب نیست.
    گلاره از جاش بلند شد وبی اراده به سمت خروجی قدم برداشت.سمیراخانوم هم که جفت دستاشو محکم گرفته بود به دنبالش کشیده شد.
    _نمیذارم بری.باید بهم بگی چی شده.چرا باید از مجازات کسی که برادرمو کشته بگذرم؟
    چشمای گلاره باز پر اشک شد وبابغض نالید.
    _واسه اینکه عماد قبل از اینکه بره بابت مرگش باهام تسویه حساب کرده بود...اون تو یه روز رفت اما با من کاری کرد که روزی هزار بار بمیرم.
    دستای سمیراخانوم پایین افتاد وگلاره با گریه ازش جداشد وبه سمت در خروجی دوید.باید دنبالش می رفتم.
    رو به آقا مرتضی کردم وگفتم:شرمنده من باید برم.امیدوارم حال پسرتون خوب شه.
    سرشو پایین انداخت وزیر لب زمزمه کرد.
    _با حاجی حرف می زنم.می دونم تاثیری نداره اما لااقل اینجوری پیشتون شرمنده نمی مونم.من وهمسرم همیشه در مورد این موضوع تردید داشتیم وحالا با حرفایی که گلاره خانوم زد مطمئنم که عماد در حقش بدی کرده.امیدوارم خدا از سر تقصیراتش بگذره.
    صدای گریه ی سمیراخانوم بلند شد وآقا مرتضی رو به سمتش کشوند.فرصت نبود برای همدردی با اون زن زجر کشیده بمونم تاچیزی بگم.به جاش قدم های بلندی به سمت در خروجی برداشتم که هرچه زودتر خودمو به گلاره برسونم.
     
  9. بعد اونروز ارتباطمو با مرتضی قطع نکردم.واز طریق تماس های تلفنی پیگیر وضعیت علی بودم.اونم همه جوره دنبال گرفتن رضایت از حاجی بود.هرچند این روزا حاجی با اونم سرسنگین برخورد می کرد.
    بلاخره دادگاه تجدید نظر تو مرکز استان وشهر اصفهان تشکیل شد واونجوری که احسان میگفت جای امیدواری وجود داشت.با اینکه تو این مدت هر اقدام مثبتی که اون انجام می داد می تونست منو یه قدم از گلاره دور کنه باز براش آرزوی موفقیت داشتم.نمی خواستم سرنوشت امیر تحت شعاع برخورد ها وتنش های احساسی بین من واحسان قرار بگیره.
    اوایل هفته یه تعطیلی سه روزه بین کارم پیش اومد که منو به تهران کشوند.کوروش هم چون می خواست واسه آزمون دکترا ثبت نام کنه باهام برگشت.
    کلی کار ناتموم تو تهران داشتم و نمی دونستم واقعا می شه سه روزه به همه شون برسم یا نه.اما چیزی که تواولویت،برام قرار داشت.دیدن بابا بود.باید باهاش حرف می زدم.
    رفتن به بهشت زهرا وخوندن فاتحه برای بابا ودرد ودل باهاش خیلی توروحیه م تاثیر گذار بود وآرومم کرد.
    از اونجا یکراست به خونه ی پدری رفتم.دلم یه جورایی واسه مامان تنگ شده بود.وقتی درو به روم باز کرد،ناخواسته چشماش پر اشک شد.می تونستم خیلی راحت دلتنگی رو از نگاهش بخونم.فکر میکنم بعد از جدا شدن از آیسان بیشتر از یه ماه می شد که ندیده بودمش.
    دستای لرزونشو به طرفم دراز کرد وبا ناباوری زمزمه کرد.
    _بهراد تویی؟!!
    انگار نمی تونست قبول کنه این کسی که جلوش وایساده پسرشه.خب نمی تونم بگم شرمنده،اما واقعا از اینکه اینهمه مدت به سراغش نیومدم ناراحت بودم.
    _سلام مامان خوبی؟
    جوابی نداد وبه جاش خودشو تو آغوشم انداخت وگذاشت تو عطر آشنای تنش نفس بکشم.پیر وشکسته شده بود.اینو خیلی راحت می شد از شونه های خمیده وچین وچروک گوشه ی لب هاش که حالا خیلی عمیق تر و پر رنگ تر شده بودن تشخیص داد.
    یه لحظه از خودم بدم اومد.من به بابا قول داده بودم مواظب مامان وبهناز باشم.اما اونقدر تومشکلات زندگیم غرق شدم که فرصتی واسه پایبند بودن به اون قول نموند.
    نمی خواست ازم جداشه.می ترسید از اینکه بخوام بازم به خاطر آیسان و خونواده ش شماتتش کنم یا بذارم وبرم.از وقتی بابا فوت کرده بود یه جورایی دل نازک وزود رنج شده بود.
    بهم تعارف کرد بشینم وخودشم کنارم نشست.
    _از کاشان چه خبر؟
    تونگاه کنجکاو وپرسشگرش دنبال دلیل این سوال می گشتم.برام جالب بود که مامان اینهمه مشتاق دونستن از وضعیت خونواده ی رحیمیه.
    _تونستی واسه اون پسربچه کاری کنی؟
    هنوز سوال اول رو جواب نداده،سوال دوم رو پرسیده بود.یه لبخند محو رو لبم نشست.
    _با پدر اون پسره که به قتل رسیده صحبت کردم.اما رضایت نمی ده.منتظر رای دادگاه تجدید نظریم.
    نگاهم به موهای سفید ونامرتبش خیره موند.مدتها بود که به خودش نمی رسید.حتی دیگه سراغ اون لباس های فخرفروشانه که من اسمشونو چلچراغ گذاشته بودم نمی رفت.بهناز می گفت دور دوستاشم انگاری خط کشیده وداره با خاطراتش زندگی میکنه.
    نمی تونم بگم از این کارهاش ناراضی بودم اما فکر میکنم خیلی بهتر بود اگه تنهاییشو بعد مرگ بابا،باز با همون دوستاش پر می کرد.اینجوری بیشتر به نظر می رسید حالش خوبه ونیاز به کمک نداره.
    _امیدی به این دادگاه هست؟
    سوالش چرت فکریمو پاره کرد.با ناامیدی سرتکان دادم.
    _فکر نمی کنم.
    دستموگرفت وبا نگرانی تو چشمام زل زد.
    _پس می خوای چیکار کنی؟اون دختر وخونواده ش چشم امیدشون به توئه.
    عمیق نگاهش کردم.چقدر تغییر اونم فقط تو چند ماه...انگار بابا باید می رفت وپشتمونو خالی می کرد تا زمین بخوریم وبه خودمون بیایم.
    _خودمم موندم.بهشون قول دادم نذارم امیرو اعدام کنن اما هر راهیو که در پیش می گیرم به بن بست می رسه.
    _با عمو فرهادت صحبت کردی؟اون می تونه کمکت کنه.
    _نه به فکرم نرسید...اما خب چطوری؟
    کلافه سرتکان داد.
    _نمی دونم.شاید تو قوه قضائیه آشنایی ،چیزی داشته باشه.به هر حال نمی شه که دست رو دست گذاشت.
    دوطرف گیجگاهمو با دستام گرفتم وفشار دادم.
    _باهاش تماس میگیرم ببینم چی میگه.بدفکری نیست.
    لبخند غمگینی زد وبا شرمندگی گفت:نمی دونم ازم کمکی بر می یاد یا نه.اما خیلی دوست دارم همه چیزو یه طوری جبران کنم.احساس میکنم اینو بهت بدهکارم.
    از اینکه خودشو مقصر می دونست اصلا احساس خوبی نداشتم.
    -این چه حرفیه مادر من؟کدوم بدهکاری؟
    دوباره نیش اشک تو چشماش نشست.وزیرلب گفت:قول میدم جبران کنم.
    دستاشو تو دستام گرفتم وبا اطمینان فشردم.باور داشتم که میتونه جبران کنه.همین که برای رسیدن به گلاره باهام همراه وهمقدم می شد مایه ی دلگرمی بود اماباید قبلش همه چیو باهاش در میون میذاشتم.
    تعطیلات سه روزه م با سرزدن به موسسه وپرکردن فرم استخدام سازمان هواشناسی واقدام برای اجاره دادن خونه مجردیم تموم شد.
    راستش تو این مدت کمی از لحاظ مالی تحت فشار قرار گرفته بودم که با این اقدام اخیر یه جورایی مشکل حل می شد.
    برگشتنم به کاشان باکلی اتفاق عجیب وغریب همراه بود.انگاری تو این سه روز که نبودم قرار بر این بوده که همه چیز بهم بریزه تا من دوباره از نقطه ی صفر شروع کنم.
     
  10. اولین چیزی که به محض رسیدنمون به کاشان خبرش بهم رسید.رای دادگاه بود که متاسفانه هیچ تغییری توش دیده نمیشد.حکم قصاص تایید شده بود واجرای حکم دو سال بعد یعنی بارسیدن امیر به سن قانونی قابل اجرا بود.
    گلاره واقعا از لحاظ روحی بهم ریخته به نظر می رسید وعصبی وبی قرار با همه برخورد می کرد.حتی استقبالی هم که از من بعد این دوری سه روزه داشت بدتر از همیشه بود.می دونستم این برخوردها اصلا دست خودش نیست.اون با ناامیدی تو بحران اوضاع ناخواسته ای که بهش تحمیل شده بود،دست وپا می زد.وهر لحظه بیشتر از خود واقعیش دور می شد.
    این فاصله گرفتن های بی منطق،برخوردهای تند ونا مناسب ودر خودفرورفتنش بازتاب رفتار حیوانی وزشت عماد با اون بود.واگه خیلی منصفانه می شد در موردش نظر داد شاید نباید به خاطر این برخوردها ازش دلخور می شدم وگله می کردم.ترمیم زخم های عمیق روحی وروانیش نیاز به زمان ومرهم مناسب داشت.
    دومین خبر بدی که بهم رسید وخامت حال علی بود.همه حتی خونواده ی استاد با نگرانی پیگیر وضعیت اون بچه بودن.من،گلاره،مادر،کوروش وجمیله خانوم واسه اهدای کلیه به علی اقدام کرده بودیم.شاید تو این وضعیت این بهترین کاری بود که می شد انجام داد.
    حتی امیر هم دلش می خواست که آزمایش بده ومصرانه پیگیر این موضوع بود.مسئولین زندان همکاری چندانی باهامون نداشتن ومن به ناچار دست به دامان عمو فرهاد شدم.
    پیشنهاد مامان برای گرفتن کمک از عمو واقعا به کارم اومد.چون اون با اینکه سالها می شد تو نائین زندگی میکرد اما آشناهای زیادی تو خود اصفهان داشت.یکی از همونها قاضی طباطبایی بود که اصالتی نائینی داشت وبه نوعی همشهری عمو محسوب می شد.
    با کمک قاضی،امیر هم آزمایش داد.وحالا ما با نگرانی دنبال نتیجه ش بودیم.یک هفته ی آخر کارگاه های آموزشی مون تو آران وبیدگل به دهه ی محرم خورد.واسه همین قرار بر این گذاشته شد که اون یه هفته ی آخر بعد تاسوعا وعاشورا برگذارشه.
    حضورم تو کاشان ودیدن یه سری رفتارهای سوال برانگیز از اطرافیانم مثل روبرونشدن گلاره با احسان یا رفتار سرد حاجی شریفی وعصبانیت عجیب صفوراخانوم باعث شد بیشتر به اطرافم دقیق شم ودرنهایت به سومین خبر بدی که می تونستم انتظارشو داشته باشم برسم.
    حاجی مقدم پناه تهدیدشو عملی کرده وبا فهمیدن ماجرای دعوای احسان وعماد که روز قبل از فوتش تو خونه ی اجاره ای من اتفاق افتاد شروع به شایعه پراکنی وزدن حرفای نامربوط کرده بود.
    اینکه حتما رابطه ای بین احسان وگلاره بوده که باعث همچین برخوردی شده وعماد قربانیه خیانت گلاره بوده.
    واقعا اینهمه پستی ونامردی از یه انسان بعید بود.اینکه به خاطر ثابت کردن حقانیت خودش ودرست کردن وجهه ای که با حرفای من و حاجی شریفی اونروز تو بازار خراب شد،بخواد اینطوری با آبروی یه دختر جوون معامله کنه.
    وبعد مثل آدمهای باتقوا ودست به خیر اول صف عزاداران امام حسین بایسته وهمه ی افتخارش به این باشه که واسه این دهه یه چهار پنج تایی بیشتر گوسفند قربونی کرده.ودهن یه عده آدمو که عقلشون به چشمشونه بسته.تا نگن حاجی تو بازار با سروصدا راه انداختن وزیر سوال بردن غیر منطقیه ریش سفید اون صنف آقای شریفی وپسر استاد صدر خودشو حسابی کوچیک کرده.واقعا چی می شد به همچین آدمی گفت.
    رسما کم آورده بودم وتحمل این وضعیت خارج از ظرفیتم بود.دیگه صبر وشکیبایی معنی نداشت.آبروی گلاره در خطر بود ومن نمی تونستم سکوت کنم.
    یه جورایی زده بود به سیم آخر ومی خواستم هرطور شده تلافی کنم.اون دست رو نقطه ضعف ها گذاشته بود وداشت با نامردی ضربه می زد.منم می خواستم دست رو بزرگترین نقطه ضعفش یعنی آبروش بذارم واز همون نقطه تحت فشار قرارش بدم.
    حاجی تاهمینجاشم خیلی زیاده روی کرده بود.وباید یکی جلوش وایمیستاد.اون یه نفرم کی بهتر از من،که انگیزه ودلیل کافی براش داشتم.
    وقتی بدیهاشو تو ترازوی ذهنم میذاشتم وبعد برخورد خودم ودیگرون رو دربرابرش قرار می دادم،می دیدم هنوز کفه ی اون خیلی سنگین تره.حالا زمانش رسیده بود که یکی مثل من این عدم تعادل رو یا از بین ببره یا برعکسش کنه.
    آمار خدمات مردم پسندانه ش تو ماه محرم بهم رسیده بود.خبر داشتم تو تکیه ی پا نخل بازار واسه خودش برو وبیایی داره.وحاجی حاجی گفتن های اطرافیانش از دهان نمی افته.هرده شب اول محرمم سفره ی پر وپیمونی واسه یه عده تاجر شکم سیر تو خونه ش پهن می کنه وسالها میشه که تونسته با این اعمال خیر فی سبیل الناس واسه خودش محبوبیت بخره.
    اما باهمه ی زرنگیش غافل از این بود که آبرو ومحبوبیتی که بشه با پول خرید خیلی راحت میشه با چهارتا کلوم حرف ناحسابم به بادش داد.هرچند من ،واسه ریختن اون آبرو حرف حساب داشتم.