1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

رمان ابریشم عشق

شروع موضوع توسط negar_esesi ‏Nov 7, 2013 در انجمن داستان و رمان

  1. آخرین دیدارم باهاش درست یک هفته قبل از تشکیل جلسه ی دادگاه بدویش بود که هشت آبان برگذار می شد.با دیدنم فقط اشک ریخت و وحشت زده تو چشمام زل زد.درست مثل اون امیر کوچولویی که شبها از ترس کابوس هاش خوابش نمی برد.با این تفاوت که اینبار من نتونستم دستاشو بگیرم وبهش بگم(نترس من اینجام.نمیذارم کسی بهت آسیبی برسونه.)درست سه ماه بعد از مرگ عماد،دادگاه برگزار شد وبرخلاف انتظارم تو یه جلسه همه چیز به پایان رسید.امیر به اتهام قتل عمد محکوم شد.درخواست خونواده ی عماد مبنی بر قصاص نفس تحت بررسی قرار گرفت و در نهایت صدور حکم به وقت دیگه ای موکول شد. بعد دادگاه بود که امیرو با اون وضع نامناسب ودستبند به دست دیدم وبه حدی منقلب شدم که نتونستم صداش بزنم.واون بی هیچ اعتراضی از کنارم گذشت ومن فقط تونستم اشک بریزم. وخاطرات این چند ماه گذشته رو تو چند دقیقه مرور کنم. آقا احسان به ما رسید و نگاه گذرایی بهم انداخت. _بهتره دیگه بریم. با پر روسریم اشکامو پاک کردم و نگاهمو به انتهای راهرو دوختم.منتظر اومدن سمیرا وشوهرش آقا مرتضی بودم.باید باهاشون حرف می زدم. حاجی مسیر نگاهمو دنبال کرد وبا تعجب پرسید. _چیزی شده؟! با دیدنشون بلافاصله گفتم:یه لحظه صبر کنین،الآن می یام. به سمتشون رفتم وآقا احسان که تازه متوجه تصمیمم شده بود کلافه صدام کرد. _گلاره خانوم این کارتون بی فایده ست...خواهش میکنم برگردین. بی اعتنا به خواسته ش به طرفشون رفتم.باید تا قبل از اومدن پدر عماد باهاشون حرف می زدم. _سمیراخانوم؟! بادیدنم نگاهشو ازم گرفت وابروهاش تو هم گره خورد. با التماس گفتم:خواهش می کنم یه لحظه به حرفام گوش بده. _واقعا حرفی هم مونده؟ این سوال رو با نفرت پرسید.اما من کوتاه نیومدم. _امیر بی تقصیره.این من بودم که... حرفمو با تندی قطع کرد. _تو یا اون چه فرقی میکنه...این برادر بیچاره ی منه که داره زیر خروار ها خاک می پوسه... هق هق گریه ش بلند شد.با وحشت به پشت سرش نگاه کردم.نمی خواستم پدر عماد متوجه حرفامون بشه. _ما هرگز نمی خواستیم همچین بلایی سر عماد بیاد. صداش بلند شد. _اما اومد...خون برادرمو به ناحق ریختین.دعا میکنم خدا تقاص دل شکسته مونو ازتون بگیره. باگریه نالیدم. _امیر بی گناهه.ازش بگذرین....اصلا منو به جاش مجازات کنین.اون یه پسر بچه ست.تو خودت پسر داری می دونی چقدر سخته. با خشم فریاد زد. _من یه برادرم داشتم.شماها ازم گرفتینش.می دونی دارم چه عذابی می کشم؟...نه نمی دونی ...امانگران نباش تا چند وقت دیگه تو هم این درد مشترک رو تجربه میکنی. با وحشت یه قدم عقب رفتم. _حتی اگه بدونی عماد در حق من چه ظلمی کرده بازم نظرت همینه؟...اون همه چیزمو ازم گرفت سمیرا.دیگه بودن با نبودنم هیچ فرقی نداره.اما امیر...اون فقط شونزده سالشه...به خدا نمی خواست بلایی سرش بیاره.اصلا مگه زورش به اون می رسید؟...عماد از خودش دفاع نکرد چون می دونست مقصره. سمیرا با حرفام تکان خفیفی خورد ونگاهشو ازم دزدید. آقا مرتضی مداخله کرد. _بهتره مزاحم نشین خانوم...از دست ما کاری ساخته نیست. قدم هاشونو تندتر برداشتن وبهم فرصت ندادن دیگه چیزی بگم. نا امید وافسرده سوار ماشین آقا احسان شدم و اون بعد اینکه حاجی شریفی رو جایی که می خواست پیاده کرد.منو به خونه رسوند. تو این مدت که پیگیر پرونده ی امیر شده بود همه جوره هوای خونواده مونو داشت.با تشویق های اون بود که دو هفته بعد از سکته ی بابا دوباره پشت دار قالی نشستم و سفارش حاجی شریفی رو تموم کردم وتحویل دادم.یه جورایی بودنش تو این وهله از زمان برامون یه نعمت بزرگ بود. ومن خودمو واقعا مدیونش می دونستم.گاهی احساس می کردم اینهمه ابراز محبتش بی منظور نیست وهنوزم تمایل داره پیشنهادشو مطرح کنه.اما من با همه ی احترام وارزشی که براش قائل بودم اجازه نمی دادم چیزی بگه. حقیقت این بود که نمی تونستم براش پاسخی داشته باشم.رازی که عماد با رفتنش به گور برده بود حالا روی شونه های من وامیری که به خاطرش حتی جونشم پای معامله گذاشته بود، سنگینی می کرد.واین یعنی باید به هر درخواست به جا ونا به جایی که عنوان می شد جواب منفی بدم. ماشین رو سرکوچه نگه داشت ونگاه کوتاهی بهم انداخت. _خودت که دیدی هر کاری کردم نشد...اون خونواده به همین آسونی کوتاه بیا نیستن.اما قاضی نظرش مثبته.یعنی احتمالش هست از قصاصش بگذرن.به سن قانونی هم که نرسیده...من نسبت به این پرونده خیلی امیدوارم. این لحن صمیمی که مدت زیادی نبود به کار می برد واون دلگرمی تو حرفاش نتونست آرومم کنه.مثل همیشه خراب وداغون بودم. _اگه رای به اعدامش بدن چی؟ _به حکم اعتراض میکنیم. با ناامیدی پرسیدم. _فایده ای هم داره. خیلی جدی جواب داد. _چرا نباید داشته باشه؟...به فرض هم که حکم دادگاه تجدید نظرم همون شد ما باز میتونیم اعتراض کنیم. _به دیوان عالی؟! سرتکان داد .با ناراحتی گفتم:خیلی بعیده با اون اعتراضم حکم عوض شه. لبخند محوی به لباش کمی کش وقوس داد. _بهتره اینقدر زود قضاوت نکنی واعصابتو به خاطرش بهم نریزی.ما هنوز نمی دونیم حکم اولیه چیه؟شاید اصلا قصاصی در کار نباشه.باید با خونواده ی مقدم پناه دوباره حرف بزنیم.هیچ تضمینی بالاتر از رضایت اونا برای حل این پرونده وجود نداره. اینبار من بی هیچ حرفی سرتکان دادم.و اون بانگرانی زمزمه کرد. _خیلی به خودت فشار می یاری.این اصلاً درست نیست.مریض می شی. با ناامیدی نگاهمو ازش گرفتم.اون از حال وروز من ودردی که تو دلم داشتم چی می دونست؟...می تونست تصور کنه بهایی که بابت این اتفاق ناگوار داده بودم چقدر سنگین بود؟من داشتم با سکوتم به سرنوشت امیر چوب حراج می زدم وآبرو می خریدم. هرچند شکستن این سکوت هم بی فایده بود.تو دادگاه چی می گفتم؟...اینکه همسر شرعی وقانونیم بهم تجاوز کرده؟...اینکه من با حضورش تو خونه مون وادار شدم تن به این رابطه بدم؟...اینکه امیر مرتکب یه قتل با انگیزه ی ناموسی شده؟ اصلا اگه می گفتم باور می کردن؟...یا عماد به خاطر اون رفتار زشت متهم می شد؟... خونواده ش از قصاص میگذشتن؟ این سوال ها مدام ذهنمو مثل خوره می خورد وچون جوابی براشون نداشتم احساس حماقت وناتوانی می کردم. درو باز کردم واز ماشینش پیاده شدم.به نظرم رسید باید بابت اینهمه زحمتی که کشیده ازش تشکر کنم.درسته نتونست کاری از پیش ببره.اما دفاعش از امیر بی نقص بود. _به خاطر همه چیز ممنونم...فعلا خداحافظ. زیر لب گفت:مراقب خودت باش. این توجهشو نادیده گرفتم. درو پشت سرم بستم وبه سمت کوچه مون حرکت کردم.نمی خواستم به این ابراز محبت های گاه وبی گاهش دل ببندم. ماشینش حرکت کرد ومن نفسمو با درماندگی فوت کردم.وکلید رو تو قفل در چرخوندم.با ورودم به خونه صدای صحبت مامان به گوشم رسید ونگام به دوجفت کفش مردونه ی جلوی در هال دوخته شد. به کل از یاد بردم چطوری باید حرفامو در مورد نتیجه ی دادگاه امروز جمع وجور کنم وتحویل مامان بدم.تا هیجان ناگورا بودن این خبر از پا درش نیاره... یکی اومده بود. یکی که نگاش باهام هزار سال آشنا بود...اونی که حضورش مثل نفس کشیدن ضروری بود...یکی که تو رویاهام از همه کس به من نزدیک تر بود...کسی که ضرباهنگ نفس هاش نوید یه زندگی دوباره بود. نمی تونستم باور کنم.بهراد اومده بود...نفهمیدم چطور درو پشت سرم بستم وبه سمت خونه قدم برداشتم. حواسم پرت اون عطر آشنایی بود که به مشام کشیدنش تپش قلبمو بیشتر می کرد.واسه همین جلو پامو ندیدم ومثل آدمای دست وپا چلفتی سکندری خوردم.مچ پام پیچید وازدرد تیر کشید. خودمو به سختی به در هال رسوندم ودستگیره شو پایین کشیدم.با ورودم از جاش بلند شد.فرصت نبود همراهشو ارزیابی کنم. همه ی وجودم چشم شدوبهش خیره شدم.حس دلتنگی وعلاقه ای که ماهها می شد تو دلم سرکوب شده بود یه گلوله بغض شد وتو گلوم گیر کرد. _سلام گلاره خانوم. هیچ فکر نمیکردم اینقدر بی تاب شنیدن صداش باشم.فقط نگاش کردم.نه زبونم چرخید نه ذهنم بهم یاری رسوند که جوابشو بدم. _حالتون خوبه؟ یه لبخند غمگین کنج لبش بود و تو چشماش یک دنیا التماس تا من چیزی بگم.بغض راه نفسمو بسته بود ونمیذاشت حرفی بزنم.وگرنه باید می گفتم حالی دیگه بر من نمونده که بدونم خوبه یا بد؟ مامان که از نگاه مات وبهت زده ی من ته دلش خالی شده بود زیر لب زمزمه کرد. _اتفاقی افتاده گلاره؟...نکنه دادگاه... باقی حرفشو خورد وتو چشمام زل زد.به خودم اومدم و گفتم:نه مامان جان نگران نباش.حالا سر فرصت براتون توضیح می دم... رو به بهراد کردم و لبخند محو وگذرایی رو لبم نشست. _سلام آقا بهراد.خوش اومدین.خونواده خوبن؟استاد... سوالی که می خواستم بپرسم تو دهانم ماسید منتظر به چشماش زل زدم. سرشو با ناراحتی پایین انداخت. _بابا فوت کردن.همون شب که برگشتم. با تردید پرسیدم. _فرشو دیدن؟! لبخند غمگینی زد وگفت:کنار همون فرش آخرین نفس هاشوکشید. _خدا رحمتشون کنه. زیر لب تشکرکرد. همراهش که یه پسر جوون بود از جاش بلند شد. _سلام خانوم. به اونم یه لبخند خوش آمد گویانه زدم وبهراد معرفیش کرد. _کوروش دوستم. _خوش اومدین...بفرمایین. دوباره شده بودم همون گلاره ی همیشگی.انگار لازم بود حضور بهراد بشه یه تلنگر و کاری کنه از این رو به اون رو شم. نمی خواستم جلوش ضعف نشون بدم و اون تصویر قشنگی که از خودم تو ذهنش ساخته بودم رو بشکنم.نمی خواستم بدونه اینی که الآن جلو روش وایساده فقط یه مرده ی متحرکه.یه بازنده که همه ی زندگیشو پای یه انتخاب عجولانه ویه تصمیم احساسی باخته. کنار مامان وروبروی بهراد نشستم.نگام هنوز تو اون یه جفت چشم سیاه،مات بود.اما سوال مامان باعث شد به خودم بیام. _نگفتی چی شد؟! نگاه مرددمو از بهراد وکوروش گرفتم وزیر لب زمزمه کردم. _گفتم که سر فرصت براتون توضیح می دم. مامان دستمو گرفت وفشرد. _نگران نباش گلاره.آقا بهراد و دوستشون همه چیزو می دونن...حاجی شریفی بهشون گفته. بهراد بلافاصله گفت:واسه همینم اینجاییم. یه دلگرمی قشنگ پشت این جمله ی تاکیدی که گفت وجود داشت.اما نمی دونم چرا نتونستم درست عکس العمل نشون بدم.سرمو پایین انداختم وبا دلخوری زمزمه کردم. _شمالطف دارین. با کمی مکث جواب داد. _وظیفمه. مامان به جام تشکر کرد.یه سکوت چند دقیقه ای ونگاه های پرسشگر اونا که منتظر به من زل زده بودن وادارم کرد حرف بزنم. _چیز خاصی اتفاق نیفتاد.پرونده رو یه دور بررسی وشاهد هارو احضار کردن. با تردید نگاهمو به چشمای نگران مامان دوختم.اون با ناباوری زمزمه کرد. _همین؟! _فکر کنم یه جلسه ی دیگه باید تشکیل بشه. بهراد داشت عمیقا نگام می کرد از چهره ی گرفته ومتفکرش کاملاً مشخص بود حرفامو باور نکرده. خودمم باورش نداشتم.اما چیکار می کردم؟تو این موقعیت مگه می تونستم حقیقت رو بگم. البته چیزایی که گفتم دروغ نبود.به احتمال خیلی زیاد رای صادره بابت این پرونده برعلیه امیرمی شد.وما به اعتقاد آقا احسان باید اعتراض می کردیم تا تو دادگاه تجدید نظر مورد بررسی مجدد قرار بگیره. با صدای ضعیف ونا مطمئن بابا که داشت مامان رو صدا می زد،از فکر وخیال بیرون اومدم. مامان از جاش بلند شد.سریع دستشو گرفتم. _یه وقت حرفی از دادگاه بهش نزنی؟! با بغض گفت:خیالت راحت باشه.اصلا خبر نداره امروز دادگاه بوده. دستشو کمی فشار دادم. _قربونت برم خودتو کنترل کن...نذاربا دیدنت چیزی بفهمه.باشه؟ فقط سرتکان داد واز کنارم گذشت.به حدی تو این مدت روحیه ی جفتشون ضعیف شده بود که گاهی مجبور می شدم مثل بچه ها نازشونو بکشم.
     
  2. به محض دور شدن مامان بهراد خم شد و آهسته زیر لب زمزمه کرد. _چه اتفاقی افتاده گلاره خانوم؟...خواهش میکنم به من بگین. باید می گفتم؟!...اونم به کسی که حالا حضورش جز به خاطر حس انسان دوستی وکمک هایی که در حق من وخونواده م کرده بود معنای دیگه ای نمی داد؟ _چرا باید اتفاق خاصی بیفته؟من که همه چیزو گفتم. دستاشو تو هم قلاب کرد،عقب کشید وتکیه داد. _اما من باور نمی کنم؟ خیلی مطمئن تو چشام زل زده بود.سرمو پایین انداختم. _یعنی می گین دارم دروغ می گم؟ _همه ی حقیقت رو هم نمی گین. مامان ازاتاق بیرون اومد وفرصت نشد جوابشو بدم. _یوسف از دیدنتون خیلی خوشحاله.ازم خواست حتما شمارو واسه ناهار نگه دارم. بهراد سریع عکس العمل نشون داد. _نه مزاحمتون نمی شیم. ابروهای کمونی مامان تو هم گره خوردوبا دلخوری لب ورچید. _این چه حرفیه بهراد جان...نترس یه لقمه غذای فقیرانه کسی رو نمک گیر نمی کنه. کوروش با یه لبخند مهربون جواب داد. _اختیار دارین حاج خانوم.ما که از خدامونه.منتها می خوایم مراعات حال استاد رو کنیم. _یوسف خوشحال میشه بمونین...تورو خدا دعوتشو رد نکنین. کوروش به بهراد چشم دوخت و اون با تردید گفت:آخه اینجوری... نگاهشو ازمن دزدید واین یعنی اینکه فکر میکرد من با حضورشون تو این خونه چندان موافق نیستم. _بودنتون واسه بهتر شدن روحیه ی بابا خیلی خوبه. با خودم گفتم(اما به شرطی که این بودن فقط به امروز ختم نشه) از چیزی که به ذهنم خطور کرد،حسابی جا خوردم.من نباید همچین چیزیو می خواستم.بودنش اینجا اصلا درست نبود اونم وقتی که ریشه ی این احساسات هنوز تو قلبم خشک نشده بود.و اون دیگه یه جوون مجرد به نظر نمی رسید. نگام بی اختیار به دست چپش دوخته شد.اون داشت با کلی تعارف درخواست بابارو قبول میکرد. مامان با شوق از جاش بلند شد تا دنبال تدارک ناهار بره.باید کمکش میکردم.اما نگام به جای خالی حلقه تو دست بهراد مات بود.اونقدر توفکر وخیالم غرق شده بودم که نفهمیدم اون کی متوجه این خیره شدن بی دلیلم شده.فقط یه لحظه دیدم دستاش مشت شد و تا به خودم بجنبم وسرمو بالا بگیرم.بلند شد از کنارم گذشت وبه سمت آشپزخونه رفت. هنوز تو شوک مشت شدن دستاش وجای خالی اون حلقه بودم که کوروش بی مقدمه گفت:بهراد از شما خیلی تعریف کرده بود.طوریکه مشتاق بودم ببینمتون. تو لحن حرفاش ونگاهش هیچ چیز بدی وجود نداشت که باعث شه واکنش بدی نشون بدم.اما خیلی سرد ورسمی گفتم:ایشون لطف دارن. از طرز برخوردم اصلا جا نخورد ودر عوض با خنده ی ریزی جواب داد. _ایشون لطف ندارن.سلیقه دارن...معمولا هر چیزی توجهشو جلب نمی کنه. یه شیطنت مهار نشدنی تو نگاش بود که بی اراده منو به سر شوق می آورد.واین اشتیاق به اندازه ی لبخند رو لباش تاثیر گذار بود. _پس من باید خیلی خوش شانس بوده باشم. سرشو به حالت بامزه ای تکان داد وپوست بینیش چروک خورد. _من که اینو به حساب خوش شانسی تون نمیذارم. حرفاش کنجکاوم می کرد. _چطور؟! خنده شو یه جورایی جمع کرد وبا شیطنت ابرویی بالا انداخت. _سلیقه داشتن که کافی نیست آدم باید عرضه داشته باشه...الحمدالله تو این یه نخ جنس مرغوبم این بهرادی ما زیر خط فقره.یعنی من اگه جاش بودم... با چشمایی گرد شده بهش زل زدم. _بله؟!! سریع واکنش نشون داد. _نه من بی جا میکنم جاش باشم...به عنوان مثال خواستم خدمتتون عرض کنم.وگرنه من با این همه محسنات وخوبی ...شما خودتون که واقفید نیازی به نشون دادن این لیاقت وعرضه ندارم. _اما من حرفای شمارو قبول ندارم. با تعجب پرسید. _کدوم حرفا؟اینکه من اینهمه خوبم؟!! از عکس العمل هاش خنده م میگرفت. _نه منظورم میزان لیاقت آقا بهراده...ایشون جوون واقعا شایسته ایه. مثل دختر ها پشت چشم نازک کرد. _شما تعریف نکنین کی بکنه. ریز خندیدم. _ولی من حقیقتو گفتم. _ازمن می شنوین بهتره حرفتونو پس بگیرین.این فقط دور نماش قشنگه. می دونستم داره شوخی میکنه.واسه همین سعی کردم زیاد پیگیرش نباشم وحاضر جوابی نکنم. _حالا هرچی مبارک خودش وخانومش باشه. یه نیشخند تلخ رو لبش نشست. _خانومش؟...اون از اینم بی عرضه تر بود. بهت زده نگاش کردم. بود؟!!...اینی که گفت یعنی دیگه نیست؟... بی عرضه تر بود چه معنی ای داشت؟...کوروش چطور به خودش جرات می داد اینطور راحت از همسر اون انتقاد کنه؟ بهراد برگشت وبهم فرصت نداد به جواب این سوال ها برسم. _گلاره خانوم می تونم باهاتون یه لحظه تنهایی صحبت کنم. هنوزم اخم کرده بود.به جای اینکه به من نگاه کنه کوروش رو زیر نظر داشت. با تردید گفتم:در چه موردی؟!...من باید برم به مامان کمک کنم. ازجام بلند شدم. خیلی جدی گفت:با مادر حرف زدم واجازه ی این صحبت رو گرفتم. کمی این پا واون پا کردم و مرددبه چشمای منتظرش خیره شدم. _آخه واسه چی؟!! زیر لب زمزمه کرد. _من باید بدونم امروز تو اون دادگاه چه خبر بوده...خواهش میکنم. نفسمو با درماندگی فوت کردم وبه سمت اتاق امیر رفتم.پشت سرم وارد شد ودرو باز گذاشت.مثل همیشه با ملاحظه بود ومن واقعا مدیون این درک عمیقش بودم. از وقتی عماد اون بلارو سرم آورده بود یه جورایی تو برخورد با جنس مخالفم معذب بودم واز توجهی که حتی بی قصد ونیت نشون می دادن زجرمی کشیدم. نگاه کنجکاوی به دور تا دور اتاق انداخت ومن برای رفع این کنجکاوی خیلی خلاصه توضیح دادم. _اینجا اتاق امیره. تو دلم اعتراف کردم(و از وقتی که رفته شده اتاق من.چون دیگه نمی خوام تو اتاقی که یه هیولا همه ی زندگیمو ازم گرفت پا بذارم.)
    رو تخت امیر نشست ومن هم با فاصله کنارش نشستم. _خب؟!! منتظر یه پاسخ درست ومنطقی بود. _دونستنش به حال شما چه فرقی میکنه...بهتره بیشتر از این خودتونو درگیر مشکلات این خونواده نکنین. ابرویی بالا انداخت وطلبکارانه بهم زل زد. _اونوقت میشه بدونم چرا؟ سرموپایین انداختم وآهسته گفتم:گفتنش فقط باعث ناراحتیه...کاری از شما ساخته نیست.هرچند ما همین الانش هم کلی بهتون مدیونیم. جوابم اصلاً راضی کننده نبود وباعث شد کمی تندتر واکنش نشون بده. _ اما این حق منه که بدونم.حتی اگه ازم کاری بر نیاد. نگاهشو ازم دزدید وبا دلخوری ادامه داد. _من همیشه خودمو عضوی از خونواده ی شما می دونستم.صفورا خانوم مثل مادر برام عزیزه واستاد هم جایگاه خاص خودشو داره.اگه می بینین اینجام واسه ابراز همدردی نیست.
     
  3. اومدم که اگه بشه کاری انجام بدم. حرفاش واسه منی که تو این مدت مشکلات رو یه تنه به دوش کشیده بودم.مثل کور سوی امیدی تو اوج نا امیدی وتاریکی بود. _اوضاع اصلاً رو براه نیست.دادگاه امیرو محکوم به قتل عمد کرده و خونواده ی مقدم پناه هم درخواست قصاص کردن.البته رای نهایی هنوز صادر نشده اما چندان امیدوار نیستیم به احتمال خیلی زیاد... فشار روانی بیان این حقیقت به حدی روم زیاد بود که باعث شد ناخواسته سکوت کنم. _با خونواده ی اون شخص فوت شده حرف زدین؟ اشک تو چشام حلقه زد وبا تاسف سرتکان دادم. _حاضر نیستن به حرفامون گوش بدن…پدرش از خیلی قبل تر نسبت به من وخونواده م کینه داشت وحالا با این اتفاق ممکن نیست رضایت بده. کلافه دستی به موهاش کشید و نگاهشو ازم دزدید. _ من یه چیزایی سر بسته از زبون صفورا خانوم شنیدم اما دلم می خواد شما بهم بگین قضیه از چه قراره. خجالت زده سرمو پایین انداختم وبه فرش بافت جوشقانی زیر پام خیره شدم.یه جورایی حرف زدن در موردش برام سخت بود.نمی خواستم اینقدر تونگاش ناامید کننده به نظر بیام.اما... حالا که اون می خواست کمکمون کنه نباید دست دست می کردم وسرنوشت امیرو بازیچه ی غرور شکسته م قرار می دادم.یه حسی بهم می گفت اون می تونه کاری کنه که از هیچ کسی ساخته نیست. پس بذار با این حرفا این من باشم که خراب شم. نه آینده وسرنوشت امیر. _تقریباً سه هفته بعد رفتن شما من با کسی که چهار سالی می شد خواستگارم بود نامزد کردم.یه تصمیم ظاهرا منطقی وعاقلانه...هیج علاقه ای لااقل از طرف من وجود نداشت .همینم بزرگترین ضربه رو بهم زد.من نسبت به تصمیمم دچار تردید شدم و اون چون مدعی بود خیلی بهم علاقه داره ترسید وبی اعتماد شد.این میونم اون صیغه ی محرمیت یه ماهه که واسه شناخت بهتر وبیشتر ،بینمون جاری شده بود یه اهرم فشار واسه هردو وباعث وخیم شدن مشکلات ریز ودرشت بینمون شد. من فکر میکردم چون هنوز هیچ چیز قطعی نیست می تونم اگه بخوام زیرش بزنم و اون خیال میکرد با این محرمیت همه چیز تموم شده ست.ودیگه جایی برای مخالفت وجود نداره. نفس عمیقی کشیدم واز پنجره ی اتاق امیر به حیاط کوچیکمون زل زدم. ـ خونواده ش به خصوص پدرش اصلا راضی به این ازدواج نبودن.منم یه جورایی پشیمون شده بودم.همون موقع بابت گرفتن سفارش از حاجی شریفی با پدرش درگیری لفظی پیدا کردم.همینم بهانه ی لازمو دستم داد که ازش جدا بشم.راستش این جدا شدن به نفع هردومون بود.علاقه ی اون به تنهایی نمی تونست این رابطه رو حفظ کنه.من وعماد واسه دوتا دنیای متفاوت بودیم.خواسته هامون،دیدگاهمون و علائق ریز ودرشتمون با هم فرق داشت.خلاصه اینکه با مامان حرف زدم وقرار شد این نامزدی رو بهم بزنیم.مامان وبابا رفتن مشهد ومن با بی فکری همه چیزو به عماد گفتم.بعدشم که..هرکاری کردم نشد خودمو کنترل کنم.زدم زیر گریه...واسه م حرف زدن از اون اتفاقا کار آسونی نبود. با هزار زحمت هق هقمو تو گلو خفه کردم.نمی خواستم مامان یا بابا متوجه حال خرابم بشن. _من نمی خوام امیر قصاص بشه...اون بی گناهه...همش تقصیر من بود...فقط شونزده سالشه...این حقش نیست. حرفهای بریده بریده وابراز احساسات شدیدم،باعث واکنش بهراد شد. _گلاره خانوم خواهش میکنم خودتونو کنترل کنین...باور کنین همه چیز درست میشه...بهتون قول می دم. سرمو بلند کردم وبا چشمای خیسم بهش زل زدم...آخه چه جوری قرار بود درست شه؟...اون چطور می تونست امیرو نجات بده.کاری که آقا احسان با توجه به شغلش وبا همه ی تبحری که توش داشت نتونست انجام بده. یه لبخند دلگرم کننده رو لبش نشست. وبا اطمینان سر تکان داد.چقدر آرامش تو نگاش بود. اشکامو با پشت دست پس زدم. _من نمی خوام بلایی سر امیر بیاد. با مهربونی گفت:پس بهم همه چیزو بگین...فکر می کنم حرفای ناگفته ای این میون وجود داره. نگاهمو با دستپاچگی ازش دزدیدم. _کدوم حرفا؟...من که همه چیزو گفتم. _مطمئنین؟! حرفی نزدم.دست دراز کرد وتی شرت ورزشی امیرو که پیراهن تیم فوتبال بارسلونا بود از رو تخت برداشت.عادت داشتم هرشب این تی شرت رو تو بغلم بگیرم و بخوابم.احساس می کردم بوی امیرو می ده. _پس یه چیزایی این میون هست...نمی خواین به امیر کمک کنین؟ سریع واکنش نشون دادم. _ معلومه که میخوام این چه حرفیه؟ _خب همه ی حقیقت رو بگین.چرا باید همچین دعوای شدیدی پیش بیاد؟...چرا باید امیر اونقدر عصبانی باشه که همچین عکس العملی نشون بده؟ با من ومن گفتم:اما این اتفاق یهویی شد...امیر نمی خواست اون بمیره. کلافه دستی به موهاش کشید و واسه چند لحظه نفسشو تو سینه حبس کرد. _ ببین گلاره خانوم من خودم یه مردم.همجنسامو خوب می شناسم...از چیزایی که صفورا خانوم درمورد علت دعوای اون دوتا گفت اصلا قانع نشدم.شمام که درموردش به کل صحبتی نکردین...ببینین حرف من اینه،فرض کنیم علت دعوا همونی باشه که مادر میگن.وامیر به خاطر مزاحمت عماد واصراری که برای بهم نخوردن این نامزدی داشته وحتی تحت فشار قرار دادن شما باهاش گلاویز شده.خواسته یه جورایی اونو سر جاش بنشونه...خب این غیرمنطقی نیست.اما چیزی که این میون منو دو به شک میندازه میزان عصبانیت و واکنش تندی هست که داشته.محاله امیر به خاطر ایجاد مزاحمت،اونم از طرف کسی که تا اون روز نامزد شما بوده این قدر عصبانی شه وطرفو نه به قصد کشت اما حسابی کتک بزنه.اون برخلاف سنش پسر عاقلیه.می دونم ممکن نیست یهو همه چیو زیر پاش بذاره ویه همچین بلایی سرخودش بیاره... راستش من با این توضیحات اصلا قانع نمی شم.اونم وقتی که خودم یکبار هدف این خشم وبه اصطلاح غیرتی شدن امیر قرار گرفتم.امکان نداره اون تا این حد پیش بره وخودشو درگیر کنه. کاملا زیر نظرم گرفته بود.جفت دستام رو زانوم مشت شد.داشتم با خودم کلنجار می رفتم.دلم میخواست حرف بزنم وهمه چیزو بگم. اما قول امیر که نه، حس بدی که از بیان اون اتفاق بهم دست می داد دهانمو می بست. تا کجا میتونستم دووم بیارم وچیزی نگم؟...تاکی می تونستم با سرنوشت امیر بازی کنم؟...تا حکم دادگاه بدوی؟...تا بعد اعتراض به حکم اولیه؟...تا رفتن امیر پای چوبه دار؟ از فکری که به ذهنم خطور کرد،عرق سردی روی ستون فقراتم نشست...نه من نمیذاشتم یه همچین بلایی سر امیر بیاد. سکوت چند دقیقه ایم اونو به حرف آورد. _نمی خوام وادارتون کنم چیزی بگین.تصور می کنم گفتنش براتون باید سخت باشه اما واسه کمک به امیر... نگاهش سخت وجدی شد. _ببینین من الآن یه سری سوال تو ذهنمه که نمی تونم با حرفای شما ومادر براشون جوابی پیدا کنم.اما فکر میکنم دونستنش لازمه. چشمامو بستم وبه سختی گفتم:بپرسین...سعی میکنم به همه شون جواب بدم.با کمی مکث گفت:چرا اون آقا سعی نکرد این مسئله رو بدون خشونت ودعوا وبا صحبت کردن حل کنه؟ _چون من نخواستم. _ چرا؟!! اینو با تردید پرسید.خیلی جدی جواب دادم. _چون بحث با پدرش جایی برای این صحبت ها نذاشت.اون به من وخونواده م بدجوری توهین کرد وعماد نتونست ازم دفاع کنه...البته من بهش حق می دادم.چون اون پدرش یود و همه جوره،چه مالی وچه عاطفی بهش وابسته.اما این دلیل نمی شد ازش انتظار نداشته باشم کمی حمایتم کنه وبابت حرفای زشتی که پدرش بهم زد چیزی بگه. ـ چرا باید پدر عماد از شما این همه کینه داشته باشه؟...راستش پرسیدن این سوال برای ارضای حس کنجکاویم نیست.میخوام بدونم واسه گرفتن رضایت ازشون باید منتظر دیدن چه برخوردی از اون مرد باشیم. فکر نمی کنم حتی خودشم تصور می کرد تا چه حد این حرفا تو روحیه ی من تاثیر گذاره وباعث مثبت تر شدن دیدم نسبت به اوضاع می شه. واسه منی که داشتم زیر بار اینهمه عذاب خفه می شدم،حضور اون مثل هوای تازه بود...یه دلخوشی ناب که می شد باهاش روهمه ی دلواپسی ها خط کشید...یه باور تازه که می تونست پیشوند (نا)رو از جلو واژه ی امید برداره...یه دلیل واسه بودن، نفس کشیدن وگلاره ی همیشگی شدن. نگاه خیره ومنتظرش باعث شد به خودم بیام. _حاجی مقدم پناه با این ازدواج مخالف بود.کس دیگه ای رو برای پسرش در نظر داشت.اما عماد قبول نمی کرد.چهار سال تموم اومد ورفت تا اینکه من با پیشنهادی که مطرح کرده بود زیر بار خواسته ش برم. دستاشو از سر خشم تو هم مشت کرد وباعث شد کمی مکث کنم. _ این موضوع اصلا عجیب نبود.عماد هرچی رو که اراده می کرد به دست می آورد.واسه شم مهم نبود چقدر صبر کنه ومنتظربمونه.حاضر بود به خاطرش جلو خونواده ش وایسه یا از هر راهی بهش برسه...زیر بار این خواسته های نا به جا رفتن پدرش رو عصبی می کرد.چون معیار هاش با معیارهای عماد زمین تا آسمون فرق داشت.از نظر پدرش،عروس خونواده ی مقدم پناه رو وضع مالی و اصالتی که ثروت خونوادگیش براش بوجود آورده بود، تعیین می کرد.ومن همچین امتیازی نداشتم.
     
  4. این جواب های ردی هم که مدام می دادم یه جورایی براش گرون تموم شده بود.خیال می کرد به صرف موقعیت خوب مالیشون من باید از خدام باشه به عماد جواب مثبت بدم.همه ی اینا با هم ودر کنارش سفارشی که از حاجی شریفی گرفته بودم کینه ی اونو نسبت به من بیشتر کرد.خبر قبول این کار که به گوشش رسید،شرط اون صیغه ی یه ماهه رو که خود عماد به خاطر تردید های من گذاشته بود بهونه کرد وحسابی جوش آورد.می گفت همکاراش به خاطر سفارشی که من قبول کرده بودم مدام سرزنش میکنن واین کارم باعث آبروریزیش شده...البته از آدمی که آبروی خونواده شو حرف مردم تعیین می کرد همچین واکنش تندی بعید نبود.خب اون دید منفی که از قبل داشت واین اتفاق های بعد نامزدی باعث شد کینه ش از من وخونواده م عمیق تر شه. بهراد متفکرانه زیر لب گفت:وحالا با مرگ عماد، اون می خواد هر طور شده ازت انتقام بگیره.درسته؟ فقط سر تکان دادم واون باز پرسید. _ چقدر احتمال میدین بشه راضیش کرد؟ یه پوزخند عصبی رو لبم نشست وهر کاری کردم نشد جمعش کنم. _شما بگو یک درصد...من اصلاً هیچ امیدی به این موضوع ندارم. _اما من اینطور فکر نمی کنم. انگار جامون عوض شده بود.اینبار این بهراد بود که با اطمینان حرف می زد. سرمو پایین انداختم. _امیدوارم اونجوری باشه که شمافکر میکنین. یه نفس عمیق کشید وگفت:من اعتقاد دارم امیر نباید منتظر همچین مجازاتی باشه.این حادثه اونطوری که شنیدم اتفاقی بوده وحالا حکم به عمد بودنش وبعدم قصاص ،خیلی بی رحمانه ست.اصلا امیر هرچقدرم که قدرت بدنی داشته باز از اون ضعیف تر بوده مگه نه؟ بازم سرتکان دادم واون به حرفش ادامه داد. ـ اونوقت چطور میتونه اینقدر راحت اونو به قتل برسونه؟...ببینم این عماد چند سالش بوده؟ به سختی زمزمه کردم. ـ 26 سال. با تردید گفت:با ده سال اختلاف سن از امیر کتک خورده؟!! نگاهمو ازش دزدیدم وبه تی شرت امیر که هنوز تو دستای بهراد بود زل زدم.اون که از جواب دادن من نا امید شده بود از روی تاسف سر تکان داد. ـ باز برگشتیم سر خونه ی اولمون...فکر میکنم تا علت اصلی دعوا رو ندونم نتونم هیچ پاسخی واسه این سوال ها پیدا کنم. خیلی بی مقدمه گفتم:عماد سعی نکرد از خودش دفاع کنه. بهت زده نگام کرد وکلمه ی چرا تو دهنش ماسید.باید براش توضیح میدادم.اما شجاعت گفتن تو من نبود.نمی تونستم راست راست تو چشاش زل بزنم وبگم عماد با من چه کرده...نه این کار من نبود. فقط می خواستم امیرو از این وضعیت نجات بدم.و واسه اینکار شاید بهتر بود خودش همه چیزو می گفت. ـ من نمی تونم توضیح بدم.باید در موردش با امیرصحبت کنین.قرار شد اول این من باشم که با اون حرف بزنم تا واسه گفتن همه ی حقیقت به بهراد آماده ش کنم.چون مطمئن بودم اگه خود بهراد اقدام می کرد،امیر محال بود چیزی بگه وبه کل منکر این موضوع می شد. ترس از وضعیت خطرناکی که اون داشت وادارم می کردپا روی همه ی غرور وآبرویی که جلوی بهراد وبقیه داشتم بذارم وتلاش کنم امیر از این ماجرا نجات پیدا کنه. بهراد وکوروش فردای اونروز به تهران برگشتن.چون اومدنشون خیلی ناغافل وبی خبر بود،امکان داشت بابت این غیبت بدون اطلاع توبیخشون کنن. طبق معمول همیشه با اومدن روز ملاقات،آقا احسان دنبالمون اومد.یه سری لباس گرم و وسایلی که می شد به امیر داد رو برداشتم و همراه مامان راهی زندان شدیم. همسایه مون خانوم نصر ومادر شوهرش بی بی، قول دادن تا اومدنمون پیش بابا بمونن.این خونواده بعد ماجرایی که برای ما وامیر اتفاق افتاد،حسابی هوامونو داشتن. مثل همه ی روزهای ملاقات،از جلوی در زندان تا جایی که به بلوار مطهری می خورد و یه مسیر صد وشصت ودوقدمی از کنار پارک مدخل بود، پر از رفت وآمد خونواده هایی می شد که دلتنگ ونگران وضعیت عزیزانشون تو اون محیط بسته بودن. گاهی لا به لای حرفاشون چیزایی می شنیدم که ته دلمو خالی می کرد وگاهی بهم امید می داد.دیگه عادت کرده بودم با این وضعیت غیر عادی ورفتار های سخت گیرانه ونا مهربانانه ی مسئولین اونجا کنار بیام.انگاری مجرم بودن امیر و تموم کسانی که تو اون چهار دیواری زندانی بودن زبون ما خونواده ها رو کوتاه می کرد. ملاقات باز هم از پشت شیشه بود.کلی مامان رو نصیحت کردم که با دیدن امیر گریه نکنه وبی تابی از خودش نشون نده.تضعیف روحیه ی اون بچه ،بدترین بدبیاری ای بود که تو این وضعیت می تونستم انتظارشو داشته باشم. بار این مسئولیت سنگین هنوز رو شونه هام بود اما،با اومدن بهراد دیگه احساس نمی کردم دارم کم می یارم وداغون می شم.آرامش با حجم بیشتری تو قلبم جریان داشت. مامان با اینکه قول داده بود، باز نتونست جلو خودشو بگیره.از اون چشمای سرخ ومتورم کاملا مشخص بود گریه کرده.نمی تونستم بهش چیزی بگم.اون به انداز ی کافی تو این قضیه خودشو مقصر می دونست.وحالا با سرزنش من بیشتر ضربه می خورد. پشت شیشه روی صندلی نشستم و گوشی کنار دستمو برداشتم.امیر صورت گریون وناراحتشو پشت دستای لرزونش پنهون کرده بود وبی صدا هق هق می کرد.گوشی هنوز تو دستاش بود. _امیر جان؟!...داداشی؟!...نمی خوای بامن حرف بزنی؟ اشکاشو با پشت دست پاک کرد وآب دهانشو به سختی قورت داد.به حدی منقلب بود که تو چشمای من نگاه نمی کرد.انگار خجالت می کشید جلو من تا این حد خودشو روحیه باخته وضعیف نشون بده. واقعا گاهی جلوی این منش جوانمردانه ورفتار بزرگوارانه ش کم می آوردم واحساس می کردم این منم که همه جوره ازش کوچیکترم. _سلام. صدای ضعیف و نا مطمئنش باعث شد به خودم بیام.یه لبخند محو رو لبام نشست. _حالت خوبه؟ با چشمای غمگینش فقط نگام کرد...یعنی باید تو این وضعیت واقعا حالش خوب می بود؟ مسیر صحبت رو سریع عوض کردم _می دونستی آقا بهراد اومده ؟ با صدایی که از شدت بغض دو رگه شده بود جواب داد. _مامان یه چیزایی می گفت. _قول داده کمکمون کنه. نا مطمئن پرسید. _چطوری؟! ای کاش واقعا جوابشو می دونستم. _فکر کنم بخواد از خونواده ی مقدم پناه رضایت بگیره. جرات نداشتم اسم عماد رو بیارم.می دونستم با گفتنش اون سریع ناراحت می شه وبه گریه می افته. _به نظرت فایده ای هم داره؟! اینو با تردید پرسید.یه لبخند اطمینان بخش، چاشنی حرفایی شد که می خواستم بزنم. _من که خیلی امیدوارم...دلم تو این قضیه یه جورایی روشنه. _خوبه. همین...این تنها عکس العملی بود که نشون داد.وبعدش بازم سرشو پایین انداخت. با تردید به صحبتم ادامه دادم. _اون به علت اصلی درگیری شما شک کرده...می دونه قضیه اونی نیست که همه در موردش حرف می زنن. با وحشت سر بلند کرد. _تو که بهش چیزی نگفتی؟ _باید می گفتم اما... _تو به من قول دادی گلاره...به همین زودی فراموش کردی؟ با بغض نالیدم. _ما باید بهش همه چیزو بگیم...اون اگه بدونه کمکمون می کنه. _هیچ معلومه داری چی میگی؟...فکر آبروی خودت وخونواده مون نیستی؟ من نمی خوام هیچ کس حتی آقا بهراد از این موضوع سر در بیاره. اشک تو چشام حلقه زد. _به چه قیمتی امیر؟...به قیمت جون تو؟...نه من حاضر نمی شم همچین کاری بکنم.عصبی دستی به موهاش کشید ونفسشو با حرص فوت کرد. _ بهش که نگفتی؟! سر تکان دادم. _نه اما قول دادم که تو بهش همه چیزو می گی. خیلی تند واکنش نشون داد. _چی کار کردی؟!! سعی کردم آرومش کنم. _ببین امیر چاره ی دیگه ای نداریم.خودتم می دونی حرف زدن در اون مورد بیشتر ازهمه منو عذاب می ده.اما من دلم می خواد این قضیه حداقل واسه آقا بهراد روشن شه.برام قبول این موضوع سخته...عذاب آوره...تلخه.ولی چون مطمئنم می تونه کمکت کنه حاضرم تن به این خفتم بدم. _اما من حاضر نیستم...نمی خوام خواهرم جلو اون کوچیک شه. اشک مزاحمی که تا زیر چونه م جریان پیدا کرده بود با پشت دست پاک کردم. _چرا باید کوچیک شم امیر؟...تو اون قضیه من بی گناه بودم.مطمئن باش اگه یه روزی آقا بهراد که هیچ همه ی مردم این شهرم موضوع رو بفهمن.باز به خاطرش سرمو پایین نمیندازم. حرفم لااقل برای خودم یه جورایی اغراق آمیز بود.مطمئن نبودم اگه این اتفاق می افتاد،همچین عکس العملی نشون می دادم.اما تو اون لحظه واسه آروم کردن امیر ودادن اطمینان بهش گفتن این حرفا لازم بود. _تو نمی تونی منو با این چیزا قانع کنی.اگه قبول این موضوع برات راحت بود،خودت در موردش با آقا بهراد حرف می زدی. واسه چند لحظه تو چشمای معصومش زل زدم وبه فکر فرو رفتم.نمی تونستم به همین راحتی راضیش کنم.باید دست روی یه نقطه ی حساس شخصیت امیر میذاشتم تا کوتاه بیاد وچی بهتر از رگ غیرتش، که زود به زود ورم می کرد. نگاه سرزنشگرم رو بهش دوختم. _از تو توقع نداشتم امیر...یعنی خواهرت باید در این مورد با آقا بهراد حرف میزد؟غیرتت قبول میکنه من بابت اون موضوع بهش چیزی بگم؟ صورتش از شدت عصبانیت سرخ شد.حدس میزدم حرفام تاثیر خودشو گذاشته. _چرا بی خیالش نمی شی گلاره؟...دلیلی نداره آقا بهراد چیزی بدونه.به فرضم که فهمید،چه کمکی ازش ساخته ست؟...ما نمی تونیم اون قضیه رو ثابت کنیم.هیچ مدرکی تو دستمون نیست.اونم یه جورایی شوهرت بوده پس... اونقدر محفوظ به حیا بود که باقی حرفشو خورد وسرشو پایین انداخت.خودمم خیلی خجالت کشیدم. _ممکنه حرفای تودرست باشه اما...اگه در موردش با خونواده ی مقدم پناه حرف بزنیم،شاید درک کنن ورضایت بدن. یه پوزخند تلخ رو لباش نشست. _خداییش خودت چقدر به این قضیه امیدواری؟ _من نمی خوام دست رو دست بذارم امیر. _ این جواب من نبود. مصرانه گفتم:من جز این جواب دیگه ای برات ندارم.نمی خوام تو چوب اشتباهات منو بخوری. _اما منم به اندازه ی خودم مقصر بودم.هرچقدرم که توجیه کنی ودلیل بیاری باز چیزی عوض نمی شه...من زدم یه آدمو کشتم گلاره. _عمدی که نبوده...تو نمی خواستی یه همچین بلایی سرش بیاری. عصبی جواب داد. _آره نمی خواستم.ولی این کارو کردم.حالام هیچ چیزی نمی تونه بار این عذاب وجدانو از رو شونه م برداره. بازم داشت بزرگتر از سنش حرف می زد واین منو واسه به کرسی نشوندن حرفم کلافه می کرد.نمی تونستم قانعش کنم. _من این حرفا حالیم نیست امیر.تو این قضیه م کوتاه نمی یام.اگه غیرتت قبول میکنه،حرفی نیست من خودم بهش می گم. دستاشو از شدت خشم مشت کرد ودندوناشو رو هم فشرد. _ اَهههههه....باشه من بهش می گم.اما نه الآن...بذار حکم دادگاه بیاد اگه اون چیزی نبود که تصورشو می کردیم اونوقت من خودم همه چیزو بهش می گم باشه؟ با ناامیدی سرتکان دادم واون دیگه چیزی نگفت.حتی خودشم می دونست به این حکم نمی شه زیادی دلخوش بود.امیر باید حرف میزد وبهراد باید همه چیزو می فهمید.اواخر هفته دوباره بهراد برگشت.اینبار با خودش اون فرشی که واسه استاد بافته بودم ،آورد.از دیدن دوباره ی اون فرش هم خوشحال شدم وهم متعجب. وقتی ازم سوال کرد فرش رو باید کجا بذاره به حرف اومدم وپرسیدم. _اینو واسه چی آوردین؟! _وصیت باباست.گفته بودفرش رو به شما برگردونم. جلوی در خونه وایساده بودیم واون داشت فرش رو از ماشین بیرون می آورد. _چرا؟!! _خب فکر میکرد صاحب اصلی این فرش باید شما باشین.واون دستمزدی که گرفتین فقط در حد دیدن این فرش کفایت میکنه. با تعجب سرتکان دادم واون در حالی که فرش رو بلند کرده بود،پرسید. _نگفتین کجابذارمش؟ با این سوال به خودم اومدم ویه نگاه نا مطمئن به خونه انداختم. _می شه فعلا بذاریمش تو خونه ی شما؟ دلم نمی خواست این فرش که باهاش خاطرات خوبی داشتم رو تو خونه ی خودمون ببینم.جایی که زجرآورترین اتفاقاتو برام رقم زده بود. با کمی مکث فرش رو دوباره داخل ماشین گذاشت وگفت:البته.این چه حرفیه؟...اون خونه تا تموم شدن موعد قرار دادش در اختیار شماست. سرمو پایین انداختم
     
  5. _مرسی شما لطف دارین. _خواهش میکنم...راستش تصمیم گرفتم اون خونه رو بخرم.اونجا بهم حس خوبی می ده. مامان خودشو دم در رسوند. _چرا نمی یاین تو؟ به فرش تا شده ی روصندلی عقب ماشین بهراد اشاره کردم. _اینو استاد بهمون هدیه کردن. مامان با تردید یه نگاه به ما ویه نگاه به اون فرش انداخت. _خدا رحمتشون کنه. بهراد زیر لب تشکر کرد.ومن بلافاصله گفتم:می خوام این فرشو فعلا تو خونه ی اجاره ای آقا بهراد بذارم. مامان با تعجب پرسید. _آخه واسه ی چی؟! به نظرم اومد این سوال آقا بهراد هم باشه چون خیلی با دقت به دهانم چشم دوخته بود. _دید خوبی نسبت به خونه ی خودمون ندارم.دلم نمی خواد اون فرش رو که با همه ی وجودم بافتم تو این خونه بیارم.جایی که... باقی حرفمو به سختی خوردم وسرمو پایین انداختم.نیازی نبود ادامه بدم.اونا خودشونم ناگفته، درد منو می دونستن. بهراد رو به منو واسه عوض کردن بحث گفت:خب پس من می رم واین فرش رو تو اون خونه میذارم...شما نمی یاین؟ دوست داشتم همراهش برم.واسه همین یه نگاه پرسشگر به مامان انداختم. _میتونم برم؟ مامان خیلی سریع واکنش نشون داد. _چرا که نه...اتفاقا میتونی اون مواد اولیه ومقدار نخی که بابت بافت فرش های شش متری سفارش حاجی شریفی تو اون خونه مونده جمع کنی وسر فرصت پسش بدی. انتظار همچین موافقت زودهنگامی رو ازش نداشتم.اما اونم این روزا بیشتر از سرسختی وموندن رو قضاوت ها وتفکراتش دنبال مراعات حال دیگرون بود. نمی دونم چرا دلم می خواست با بهراد به اون خونه برگردم.شاید برای یادآوری خاطراتی که حالا خیلی محو ودور به نظر می رسید.یا شاید واسه بودن کنار کسی که حضورش نه دلیل آرامش که خود آرامش بود. سعی کردم دنبال علت نباشم.فکر کردن به علت این خواسته،وادارم می کرد به یاد بیارم که دیگه نه تو قلبم ونه تو زندگیم جایی برای این نوع احساسات نیست. بهراد با کلیدی که همراهش داشت درو باز کرد و کنار رفت تا من وارد شم.قدم اول رو که تو حیاط گذاشتم یه لبخند محو کنج لبم نشست و خاطرات قشنگی که من و اون تو این خونه داشتیم بیشتر به ذهنم هجوم آوردن. قفل درهال رو من باز کردم و اون با فرش ابریشم که رو شونه هاش سنگینی می کرد،پشت سرم وارد شد. _کجا بذارمش؟ یه نگاه گذرا به دور تا دور هال انداختم و اشاره کردم کنار دارقالی رو صندلی ای که بابا معمولا روش می نشست بذاره. _فکر میکنم فعلا اونجا بمونه بهتر باشه. چیزی نگفت وبه دار خالی خیره شد.انگاری اونم مشغول یادآوری خاطراتش بود. واسه نموندن کنارش وبا بهانه ی آب دادن به گل ها به حیاط برگشتم.دست خودم نبود با اینهمه نزدیکی،نسبت بهش غریبگی می کردم وتا جایی که می شد سعی داشتم ازش فاصله بگیرم. وضعیت عذاب آوری بود.هم دلم می خواست نزدیکش باشم وهم می خواستم ازش دوری کنم واین شاید به خاطر شرایطی بود که بهم تحمیل شده بود و به خاطرش با ارزش ترین داشته هامو مثل اعتماد به نفس وخودباوری رو از دست داده بودم. شیر آب رو باز کردم و رو شمعدونی های هفت رنگ آب پاشیدم. بهراد از پله ها پایین اومد. _اینجا اصلا تغییر نکرده...همه چیز مثل روز اوله. برگ خشکی رو از شمعدونی کنار دستم جدا کردم. _قرارم نبود عوض شه.شما فقط یه پنج ماهیه که اینجا نبودین. نفس عمیقی کشید وزیر لب زمزمه کرد. _پس چرا من حس کردم مدت زیادی میشه اینجا رو ندیدم؟! به نظرم اومد باید خودش جواب این سوال رو پیدا کنه.واسه همین سکوت کردم وچیزی نگفتم. صدای زنگ گوشیم هردومونو از فکر وخیال بیرون کشید.آقا احسان بود. _سلام آقای شریفی. کمی از این تماس بی موقع نگران شده بودم. _سلام حالت خوبه؟ بازم لحن صحبتش صمیمی بود. _ممنون...اتفاقی افتاده؟ با کمی مکث جواب داد. _باید ببینمت...خونه ای؟ یه نگاه گذرا به چشمای منتظر بهراد انداختم وزیر لب زمزمه کردم. _نه نیستم. _پس اگه بیرونی.یه سر تا دفترم بیا. تپش قلبم با این حرفش بیشتر شد. _تورو خدا آقا احسان بگین چی شده...من دارم پس می افتم. مثل همیشه بدون اینکه در برابر این ابراز احساسات انعطافی نشون بده خیلی جدی گفت:فکر می کنم بهتر باشه حضوری تو دفتر در موردش حرف بزنیم. دستپاچه از جام بلند شدم وبعد قطع تماس مختصری از اون چیزی که آقا احسان گفته بود واسه بهراد توضیح دادم و همراهش از خونه بیرون زدیم. بیست دقیقه بعد تو دفتر آقا احسان بودیم واون داشت با کنجکاوی نگاهمون می کرد. _نمی خواین چیزی بگین؟! اینو من پرسیدم و اون با تردید به بهراد چشم دوخت.مجبور شدم براش توضیح بدم. _آقا بهراد کاملا در جریانن.اومدن که اگه بشه کمکی بهمون بکنن. از اون لب های به هم فشرده کاملا مشخص بود که خیلی تلاش میکنه تا پوزخند نزنه.نمی خواستم بهراد هم متوجه این عکس العملش بشه. _آقا احسان نگفتین چی شده؟ یه نگاه به پرونده ی جلو دستش انداخت وبا کمی مکث گفت:امیرو به یه بند دیگه منتقل کردن. به حالت استفهام آمیزی سرتکان دادم. _خب این اتفاق بدیه؟...واسه ش مشکلی پیش اومده؟! سرشو پایین انداخت. _اونو از بند جوانان به بند کسایی که متهم یا محکوم به قتلن فرستادن.اونجا اصلا فضای مناسبی واسه موندن امیر نیست...مثل اینکه دیروزم بدون هیچ بهانه ای کتکش زدن. دستمو جلوی دهانم گرفتم. _وای نه...آخه واسه چی؟ _فکر می کنم حاجی مقدم پول خورد خرج کرده. بهراد از شدت عصبانیت به سمت جلو خم شد. _می خواد با این کارهای ناجوانمردانه به چی برسه؟...اصلا مگه می شه به همین راحتی اون بچه رو منتقل کرد؟ _فعلا که می بینین شده. با ناامیدی پرسیدم. _نمی شه کاریش کرد؟ نگاهشو ازم دزدید. _ما هم باید کمی پول خرج کنیم.اما اینکه دوباره منتقلش کنن فکر می کنم بعید باشه.پدر عماد بدجوری دنبال این قضیه ست. خیلی تلاش کردم جلو گریه مو بگیرم. _امیر نباید اونجا بمونه...به خدا دق می کنه. بهراد از جاش بلند شد. _آدرس این مردک رو بدین میخوام برم سراغش. با وحشت نگاش کردم. _اینجوری که کارها خراب تر می شه. تند وعصبی نفس می کشید. _من فقط می خوام بدونم حرف حسابش چیه؟ آقا احسان با بی خیالی گفت:می خواستین چی باشه جز انتقام...رفتن شما تو این وضعیت اونو بیشتر عصبی میکنه. بهراد بدون اینکه به حرفاش توجهی نشون بده از اتاق بیرون رفت.ومنم مجبور شدم دنبالش برم.چون مطمئن بودم از لحاظ روحی حسابی بهم ریخته ست. _آقا بهراد؟! تو راه پله بهش رسیدم.وبا دوتا دم وبازدم عمیق نفس گیری کردم. _کجا دارین می رین؟ انگشت اشاره شو به سمت دفتر آقا احسان گرفت وپرخاشگرانه جواب داد. _من نمی تونم مثل وکیلتون اینقدر خونسرد با این قضیه کنار بیام ودر موردش فقط حرف بزنم.نمی تونم بشینم اینجا وببینم اون طفل معصوم رو تو اون بند کتک می زنن. با درماندگی رو پله ها نشستم ودستمو روی سرم گذاشتم. _میگین چی کار کنیم؟خودتون که شنیدین اون می گفت نمی شه امیرو دوباره به بند خودش منتقل کرد. کنار پام خم شد وسرشو جلو آورد.عطر آشناش مشامم رو پر کرد. _آخه اون که هنوز حکمش صادر نشده.چطور میتونن به اونجا منتقلش کنن؟ نگام به اون چشمای مشکی براق میخکوب شده بود. _اون بند فقط مخصوص محکومین نیست.متهمینم به اونجا منتقل میکنن. _اما امیر تنها شونزده سالشه. قطره ی اشکی از گوشه ی داخلی چشمم فروچکید وبهراد با ناراحتی خودشو کنار کشید. _باید یه کاری بکنیم.با دست دست کردن چیزی درست نمی شه.وکیلتون درست میگه.باید پول خرج کنیم.وحالا که نمی شه منتقلش کرد بهتره ما هم یه چند تا از این هم بندی هاشو با پول بخریم که حواسشون بهش باشه. اشکمو با نوک انگشت اشاره پاک کردم. _چطوری؟ یه لبخند مهربون رو لبش نشست. _اون با من...اصلا نگران نباشین. بهش اطمینان داشتم.حتی خیلی بیشتر از خودم وآقا احسان.می دونستم که اون بی هدف قولی نمی ده واگه گفته نگران نباشم حتما ازش بر می یاد این دلنگرانی رو از بین ببره. حضورش این روزا مثل یه هدیه ی بی نظیر بود.هدیه ای که نمی تونستم بهش دل ببندم وفقط باید به بودنش دلخوش می بودم.فردای اونروز بهراد با جدیت افتاد دنبال این کار وبا کمک آقا احسان یه چند نفری رو که می تونستن از امیر حمایت کنن،ملاقات کرد وازشون قول گرفت درصورت این کار کمک های مادیش رو از خونواده هاشون دریغ نکنه. با اینکه از لحاظ مالی تو مضیقه بودیم بهش پیشنهاد دادم این مقدار هزینه رو خودمون تقبل کنیم اما بهراد زیر بار نرفت وبابت این پیشنهاد کلی ناراحت شد.انتظار نداشت باهاش مثل غریبه ها تعارف کنم. آخر هفته کوروش با خانوم جوونی اومد.وقتی معرفیش می کرد نزدیک بود از تعجب شاخ دربیارم. _این خانوم خانوما که می بینین جمیله جون ،مادر یکی یه دونه ی شازده پسرش،آقا کوروشه. جمیله جون مشتی به بازوی کوروش کوبید وبا خنده ی قشنگی گفت:باز تو خودتو تحویل گرفتی؟ من ومامان با شگفتی به اون دوتا نگاه می کردیم.بهراد محض آشنایی بیشتر وتوضیح کاملتری بابت این موضوع گفت:جمیله خانوم از کوروش فقط چهارده سالی بزرگتره. _بهم نمی خوره همچین پسری داشته باشم؟ اینو جمیله جون پرسید.صادقانه جواب دادم. _به هیچ وجه...خیلی که بشه بهشون ارفاق کرد شاید جای خواهر بزرگترشون باشین اما مادرشون...من عذر می خوام ولی اصلا بهتون نمی یاد. جمیله جون نگاه مادرانه ای به کوروش انداخت وبا محبت گفت:16:گه چیکار کنیم.قسمت ما هم این بوده. کوروش با دلخوری ساختگی ای نگاهشو از اون گرفت. _وا مادر من چرا اینجوری میگی؟...یکی ندونه فکر میکنه با وجود همچین فرزند رشیدی سیاه بخت شدی.من واون پدر خدابیامرزم کم لی لی به لالای شماگذاشتیم که این جور حقمونو کف دستمون میذاری.یه نگاه به خودت بنداز.بزنم به تخته از منم جوون تر موندی. جمیله جون خنده ی ریزی کرد ومن به این فکر کردم که واقعا زندگی کنار آدم شوخ وشادی مثل کوروش یه نعمته.وبایدم پیری دیر به سراغ آدم بیاد. مامان از اومدنشون خیلی خوشحال بود.این روحیه ی شاد کوروش تو جمیله جون هم دیده می شد وحضورش واسه مامان وبابا که از لحاظ روحی حسابی داغون بودن یه نعمت بود. اون اومده بود که یه مدت کنارمون بمونه وکمک حالمون باشه.اینو واقعا مدیون درک بالای کوروش و همراهی همه جوره ی بهراد بودم.انگاری نصف مسئولیت ها از رو شونه م برداشته شده بود. چیزی به عید غدیر نمونده بود وجمیله جون تصمیم داشت به مناسبت اون روز آش نذری درست کنه.مامان نیت کرده بود اگه امیر نجات پیدا کنه هر سال این موقع آش بپزه. داشتم تو اتاق امیر نماز می خوندم که صدای غرغر کوروش وتوپ وتشر بهراد به گوشم خورد.نمازمو که سلام دادم از جام بلند شدم وبیرون رفتم.مامان رو تخت تو حیاط قالی پهن کرده بود.از دیدن کوروش پشت یه کپه سبزی نزدیک بوداز خنده ریسه برم. به محض دیدنم رو ترش کرد وبا ناراحتی گفت:تورو خدا یه وقت تعارف نکنین.راحت باشین...به جون خودم اگه بذارم یه پر گشنیز تمیز کنین. دیگه نتونستم جلو خنده مو بگیرم.جمیله جون ومامان داشتن حبوبات رو پاک میکردن وبهراد در حالیکه چپ چپ به کوروش خیره بود، دیگ بزرگی رو جابه جا کرد. با لبخند به دور برم نگاهی انداختم.انگاری این تلاش وتکاپوی بی وقفه رو در ودیوار خونه رنگ زندگی پاشیده بود وانرژی زیر پوسته ی ترک خورده ی امروزمون جریان داشت. بابا از پنجره ی اتاقش به این آمد وشد ها خیره بود.نگاش به من که افتاد لبخندمو با یه لبخند امید بخش جواب داد وخدا می دونه که اون لحظه، من چقدر به اون لبخند محو وگذرا نیاز داشتم. کنار مامان وجمیله جون نشستم ومشغول شدم.حبوبات رو که شستیم وخیس کردیم سر وقت سبزی رفتیم.کوروش بیشتر از اینکه پاک کنه همه شونو بهم ریخته بود.جمیله جون کلی به جونش غر زد وسرزنشش کرد.دیدن رابطه ی بین اون دوتا برام جالب بود.این فاصله ی سنی کم حتی دعواهاشونم با مزه می کرد. بهراد تو فکر بود وکمتر حرف می زد.به جای اون کوروش خونه رو روی سرش گذاشته ومعرکه گرفته بود. پاک کردن سبزیها یه دوساعتی وقتمونو گرفت.عروس بی بی وناهید خانوم واسه کمک اومدن وپسرها برای راحت تر بودنمون از خونه بیرون رفتن. پحتن ناهار به عهده ی من گذاشته شد.تا خورشتم جا بیفته مامان اینا آش رو بار گذاشتن.نگام به آتیش زیر دیگ بود که جمیله جون بی مقدمه گفت:تورو خدا منو به خاطر اینهمه دردسری که براتون درست کردم ببخشید.شرمنده، چاره ی دیگه ای نداشتم.یه نذر ده ساله ست.مربوط میشه به زمانی که بابای کوروش فوت کرد واین طفلی هم کنکور داشت.بچه م خیلی زحمت کشیده بود.حیف می شد اگه نتیجه ی این تلاششو نبینه.خلاصه نذر کردم وخدا جوابمو داد.منم مجبورم هر ساله این نذرو ادا کنم.امسالم که زحمتامو برای شما آوردم وحسابی مزاحمتون شدم. مامان قبل از من جواب داد. _این چه حرفیه جمیله خانوم.ما که از خدامونه...راستش از وقتی شما اومدین حال وهوای این خونه عوض شده. جمیله جون در جواب ابراز محبت مامان یه لبخند مهربون زد ومن گفتم:به خاطر ما از کار وزندگیتون افتادین.این ماییم که باید از شما شرمنده باشیم. _هر قدمی که برداریم وظیفه ست.
     
  6. در ضمن من که کاری ندارم.اگه تهران بودم از صبح تاغروب باید تو اون خونه می نشستم وبه در ودیوار نگاه می کردم.کوروشم که خودش مرخصی گرفته. _به هر حال ما بدجوری مدیونتون شدیم. مامان بلافاصله حرفمو تایید کرد. _گلاره راست میگه.بلاخره مرخصی،یه روز...دو روز...اصلا مگه فقط سر کار رفتنه.آدم تو زندگیش هزار تا برنامه ی دیگه داره.همین آقا بهراد خودمون.من مطمئنم هرچقدرم که راضی به این رفت وآمد وهمه ی هدفشم کمک به ما باشه.باز همسری داره که چشم به راهشه وخب ازش یه انتظاراتی هم داره.این درست نیست که اون بنده خدا بیشتر وقتشو واسه ما بذاره. جمیله جون نگاهشو ازمون دزدید وبه در ورودی خیره شد.یه ساعتی میشد که از خوردن ناهار گذاشته بود وپسرها تو اتاق بابا مشغول استراحت بودن. _راستش چطوری بگم...حدس می زدم خبر نداشته باشین...پیش خودمون بمونه آقا بهراد از خانومش جدا شده. من ومامان همزمان به سمت جلو خم شدیم وزیر لب زمزمه کردیم. _جدا شده؟!! جمیله جون سر تکان داد ومن با ناباوری پرسیدم. _آخه واسه چی؟! کمی این پا واون پا کرد تا جوابمو بده. _دلم نمی خواد پشت سر کسی حرف بزنم .ولی اینجور که کورش میگفت مثل اینکه خانومش زیاد اهل نبوده...گویا یه کارهایی کرده که آقا بهراد مجبور شده طلاقش بده. مامان ضربه ی آرومی به گونه ش زد. _خدا مرگم بده.سرنوشت این بچه چرا اینجوری شد؟...مگه قبل از ازدواج تحقیق نکرده بودن؟ جمیله جون از جاش بلند شد وبه سمت دیگ آش رفت...تا بره وبرگرده من ومامان با هم نگاه های نامفهومی رد وبدل کردیم.خب برامون جای سوال داشت چرا باید عاقل مردی مثل بهراد تصمیم به همچین ازدواجی بگیره وبعد تو عرض کمتر از شش ماه همسرشو طلاق بده؟ جمیله جون برگشت وکنارمون نشست. _راستش آیسان،منظورم همسر بهراده،دختر دوست صمیمی مادرش بود.سرقضیه ی ازدواج این دوتا آذر خانوم مادر بهراد خیلی پافشاری کرد وبعدشم به خاطر همین دوستی وآشنایی چندین ساله،بدون تحقیق اینا باهم ازدواج کردن ودود آتیشی که آذرخانوم روشن کرد اول از همه تو چشم تنها پسرش بهراد رفت. مامان از سر حسرت آه بلندی کشید. _ما پدر ومادر ها گاهی از روی دوست داشتن بزرگترین ضربه هارو به بچه هامون می زنیم.دست خودمونم نیست.مثلا خیر وصلاحشونو می خوایم. ودوست نداریم اونا هم کمبودهایی که ما توزندگی داشتیم،تجربه کنن.اما غافلیم از اینکه شاید چیزی که ما واسه بچه هامون می خوایم خواسته ی قلبی اونا نباشه. اشک مهمون چشمای میشی مامان شد. _اگه من اصرار نمی کردم...اگه به تلافی عقده هایی که از جوونیم داشتم با سرنوشت بچه م بازی نمی کردم...اگه میذاشتم خودش تصمیم بگیره... وسط حرفش پریدم وخیلی جدی گفتم:اما من خودم تصمیم گرفتم مامان جان. با دستای لرزونش اشکاشو پاک کرد ومثل دختر بچه ها سعی کرد بغض سنگین رو گلوش رو قورت بده. _تصمیمتم به خاطر دل ما بود. جمیله جون دلداریش داد ومن در سکوت به چهره ی ناراحت وافسرده ی مامان خیره شدم.خیلی خوب حس می کردم که اونم داره عذاب می کشه وخودشو همه جوره مقصر می دونه،جتی درمورد امیر و وضعیت نابسامانی که دچارش شده بود. نگام به بهراد وکوروش افتاد که داشتن به بابا کمک می کردن تا از خونه بیرون بیاد وبه جمعمون ملحق بشه. مامان سریع اشکاشو پاک کرد وبا یه لبخند به استقبال بابا رفت.منم از جام بلند شدم وبدون اینکه توجه جمع رو به خودم جلب کنم به سمت پله های خرپشته رفتم. می خواستم کمی با خودم رو پشت بوم خلوت کنم.وحتی شاید برای بهراد وبد بیاری هاش اشک بریزم. یه چیزی این میون وجود داشت... اونم احساسی بود که این روزا بدجوری درگیرش شده بودم.احساسی که اگه میخواستم به پیامدی که میتونست داشته باشه فکر کنم باید دورشو یه خط قرمز می کشیدم.رسیدن روز ملاقات با اومدن حکم دادگاه یکی شد.وقتی پشت شیشه و روبروی امیر نشستم.از چشمای سرخ وچهره ی افسرده ش همه چیز دستگیرم شد. _با قصاص موافقت شده. اینو با صدایی که از شدت بغض دورگه شده بود زیر لب زمزمه کرد.گوشی رو بیشتر تو دستام فشردم وسعی کردم اشکامو پس بزنم. _نگران نباش.قراره آقا احسان به این حکم اعتراض کنه. با ناامیدی سر تکان داد. _این کارها بی فایده ست.امکان نداره حکم عوض شه. _آخه تو از کجا اینقدر مطمئنی؟ یه نگاه به دور وبرش انداخت وخیلی بی تفاوت گفت:چندتا از با تجربه های اینجا بهم گفتن. _اذیتت که نمی کنن؟ لبخند غمگینی رو لباش نشست. _هوامو دارن. نفس عمیقی کشیدم وبا تردید پرسیدم. _هنوزم نمی خوای در مورد اون موضوع با آقا بهراد صحبت کنی؟ این تردیدم درست از موقعی شروع شد که قضیه ی طلاق بهراد رو فهمیدم. با کمی مکث جواب داد. _نظر تو چیه؟...یعنی گفتنش کمکی هم به حل این قضیه میکنه؟ با اطمینان سر تکان دادم.شاید این اطمینان قلبی نبود اما نمی خواستم فرصت هارو دیگه ازدست بدم تا واسه جبران دیر باشه. ته دلم یه امید محو وکمرنگ وجود داشت.با اینکه می دونستم برملا شدن این موضوع تاثیری تو حکم امیر نداره اما به این دلخوش کرده بودم که شاید بهراد تونست باهاش خونواده ی عماد رو راضی کنه ونذاره اون حکم اجرا بشه.ظاهرا تنها راه نجات امیر رضایت حاجی مقدم پناه بود.واین رضایتو یکی مثل آقا احسان نمی تونست بدست بیاره که اگه می تونست من خیلی زودتر از این ها بهش حقیقتو می گفتم. برام سخت بود بهراد همه چیزو بفهمه اما سخت تر بود اگه می دیدم نتونستم واسه امیر کاری کنم.این تردیدی هم که گریبانمو گرفته بود به خاطر ترس از دونستنش نبود.فقط نمی خواستم اینقدر راحت تو نگاش بشکنم.همین. امیر قبول کرد یه ملاقات با بهراد داشته باشه اونم حضوری ونه از پشت شیشه.قرار شد به آقا احسان بگیم به حکم اعتراض کنه تا اینجوری پرونده مجدداً بررسی بشه. اونروز بعد ملاقاتم با امیر یه سر تا دفتر آقا احسان رفتم ودر مورد نتیجه حکم وباقی مسائل صحبت کردم.اونم قبول کرد هر کاری که بتونه انجام بده.احساس می کردم این روزا نرمش بیشتری تورفتار وعکس العمل هاش وجود داره. خیلی بی مقدمه حرف رو به بهراد وحضور دائمیش تو جمع خونوادگیمون کشید. _پسر استاد صدر خیلی جدی پیگیر کارهاست. پرسشگرانه تو چشام زل زده بود.با سرحرفشو تایید کردم. _چرا؟!! اینو آقا احسان پرسید ومن برای پاسخ کمی مکث کردم.واقعاً باید دلیلی واسه این کارش می آوردم؟ _اون به پدرم ارادت خاصی داره.خودشو یه جورایی پسر این خونواده می دونه. یه پوزخند تلخ رو لبش نشست. _چه پسر وظیفه شناسی. فقط نگاش کردم.نمی دونستم هدفش از گفتن این حرفا چیه. خودکاری که تو دستاش بود رو داشت تکان می داد. _حالا این قضیه ی پسرخونده ی آقای رحیمی بودن یعنی اینکه شمارو جای خواهرش می بینه دیگه...مگه نه؟ چشمامو ریز کردم وخیلی جدی پرسیدم. _میخواین از این حرفا به چی برسین؟ عقب کشید وبه صندلیش تکیه داد. _منظور خاصی نداشتم. _پس اینم بدونین که حضور اونم بی منظور وفقط برای کمکه. زیر لب زمزمه کرد. _امیدوارم. سکوت بدی بینمون حاکم شد واون چون خودشو مسبب این جو متشنج می دونست به حرف اومد. _فکر میکنم کمی تند رفتم.اما خوشحال میشم از دستم ناراحت نشی. صادقانه گفتم:من معمولا چیزی به دل نمی گیرم. سرشو پایین انداخت. _راستشو بخوای کمی نگرانم. داشتم با خودم کلنجار می رفتم علت نگرانیشو بپرسم که خودش گفت:مطمئنم تا الآن متوجه احساس من به خودت شدی...یعنی امیدوارم که شده باشی.می دونم عنوان کردن این موضوع خیلی بی موقعست اما...میشه بازم به پیشنهادم فکر کنی؟ نگاه سخت وجدیمو بهش دوختم. _گفتن این چیزا چه ربطی به علت نگرانیتون داشت؟ نفسشو با حرص فوت کرد. _حضور بهراد صدر تو خونه ی شما...نگرانی من فقط از اینه. ازجام بلند شدم. _به هیچ عنوان از چیزی که میخواین باحرفاتون بهش برسین خوشم نمی یاد.امیدوارم این برداشتیو که از حضور اون تو خونه ی ما دارین فقط برای خودتون نگه دارین. اونم به تبعیت از من بلند شد. _ولی نمی تونم جلوی این نگرانی رو بگیرم.واسه رسیدن به امروز وگفتن این حرفا من کلی منتظر موندم ومقدمه چینی کردم .نمی خوام چیزی که تو نگاه اون می بینم همه ی برنامه ی زندگیمو بهم بریزه. نمی خواستم تند برم اما این عصبی شدن اصلا دست خودم نبود. _و از کجا می دونین جواب رد من این برنامه رو بهم نمی ریزه؟بهت زده نگام کرد وبا کمی مکث جواب داد. _من وتو می تونیم یه زندگی مشترک خوب رو شروع کنیم.چون واسه هم ساخته شدیم.تو یه دختر کامل وپخته ای ومن لااقل به واسطه ی سنم حکم یه مرد جاافتاده رو دارم که می تونه نیازها واحساسات همسرشو به طور کامل درک کنه وچی از این بهتر. خیلی تلاش کردم جلوی پوزخندمو بگیرم اما بی فایده بود. _می دونید ایراد کار کجاست آقا احسان؟...از دید شما باید همه چیز کامل وبی عیب ونقص باشه واین در مورد من لااقل صادق نیست.چون اون دختری نیستم که شما با معیار های سخت گیرانه ی ذهنتون انتخابش کردین. خواست توجیه کنه. _هیچ کس کامل نیست گلاره خانوم.اما ما میتونیم برای همدیگه بهترین انتخاب باشیم. با تاسف سرتکان دادم. _حالا علت نگرانیتونو در مورد آقا بهراد بهتر درک میکنم...شما نگرانین چون فکر می کنین اون می تونه واسه من مناسب تر باشه. ابروهاش بهم گره خورد وجفت دستاش از شدت خشم مشت شد. سرمو پایین انداختم. _براتون احترام فوق العاده ای قائلم اما مطمئنم که انتخاب های خیلی بهتری واسه شما وجود داره...من اونی نیستم که دنبالشین. به سمت در چرخیدم. _واما درمورد بهراد صدر...فکر کنم اگه حتی نظرتون درموردش درست باشه جواب من به اون بازم همینی خواهد بود که به شما دادم. حرفام تاثیرشو گذاشت چون گره ابروهاش کمی باز شد. _ولی من به همین زودی کوتاه نمی یام. _فکر نمی کنم با گذشت زمان هم چیزی عوض شه.من می خوام این فاصله ای که بینمون وجود داشته حفظ شه. خیلی دلم می خواست دوباره به همون روابط دوستانه اما همراه با احترام گذشته برگردیم. _منم فکر نمی کنم بتونم همچین قولی بدم. این اصرار بی مورد، تغییری تو موضعی که نسبت به اون موضوع داشتم بوجود نیاورد.سعی کردم حرفو عوض کنم. _در مورد اون ملاقات حضوری که امیر خواسته بود نگفتین میشه کاری کرد یا نه. سرشو پایین انداخت. _سعیمو می کنم. یه لبخند گذرا ومحو رو لبم نشست. _ممنون میشم اگه همه ی تلاشتونو بکنین. _اگه کاری ازم بربیاد مطمئن باشین دریغ نمی کنم. به شنیدن این تاکید نیاز داشتم وبا این امید که اون بلاخره می تونه راهشو پیدا کنه از دفترش بیرون اومدم. چندروز بعد با قرار ملاقات حضوری ای که ترتیب داد،بهم ثابت کرد می تونم رو همه ی تلاشش حساب کنم. این دیدار با حضور من وآقا احسان وبهراد تو زندان صورت گرفت.امیربادیدن بهراد بغض کرد ونتونست جلو اشکاشو بگیره.بهش حق می دادم، تحمل این شرایط کار هرکسی نبود. نمی تونستیم باهاش تماس فیزیکی داشته باشیم.فقط در حد صحبت کردن رو در رو این فاصله برداشته شده بود. به محض اینکه پشت میز نشستیم امیر رو به آقا احسان کرد وگفت:می شه لطف کنین یه چند لحظه تنهامون بذارین؟ قلبم داشت از شدت اضطراب تند تند به قفسه ی سینه م می کوبید.آقا احسان نگاه مشکوکی به من وبهراد انداخت واز جاش بلند شد.نمی دونم چرا حس کردم با رفتنش یه لبخند محو رو لب بهراد نشست. نگاه امیر بین ما سرگردون بود. _گفتن این حرفا برام خیلی سخته. اصرار های گلاره نبود شاید هیچ وقت به زبون نمی آوردمش.ولی می دونم اگه شما همه ی حقیقت رو بدونین بهتر از ما میتونین تصمیم بگیرین وکاری انجام بدین...فقط میخوام قبل از اینکه چیزی بگم یه قولی بهم داده باشین.اونم اینه که به هیچ عنوان حق ندارین از این حرفا تو دادگاه استفاده کنین.چون فایده ای نداره وفقط باعث عذاب کشیدن خواهرم وخونواده م میشه.البته اینم بگم که قربانی اصلی همه ی این اتفاق ها گلاره بوده.نه من وعماد. رو به من کرد با مهربونی گفت:نمی دونم چرا دلم گواه می ده همه چیز درست می شه؟...بهتره با آقا احسان بری.من وآقا بهراد حرفای زیادی واسه گفتن داریم. از جام بلند شدم ویه نگاه نا مطمئن به دوطرف میز انداختم.یه طرف امیر بود وحس برادرانه ای که می خواست هرطور شده ازم حمایت کنه و واسه اینکار شاید حتی همه چیزو انکار می کرد. وطرف دیگه بهرادی بود که بدون دونستن احساسش نسبت به خودم ،مدتها می شد همه ی تلاشم صرف کمرنگ شدن علاقه ش تو قلبم شده بود.وحالا اگه تو نگاش دیگه اون گلاره ی قبلی نمی شدم واسه م گرون تموم می شد. *********وقتی در سطر سوم شعرم دیدم که واژه ها تهی از تو ازچله ی کمان خیالم گذشته است وهیچ واژه ای وهیچ سطر شعری دیگر نشانی از تو ندارد غیظم گرفت از این که این همه واژه، بی هیچ نقش روی تو از خامه ی خیال، بر بستر سپیدی کاغذ فرو چکید. شعری که بی نشان تو باشد، نگفتنی ست. ******** فصل سوم) بهراد نمی خواستم باور کنم...واسه یه بارم شده ای کاش تو همون خیال خام خودم می موندم...ای کاش امیر سکوت می کرد...ای کاش میذاشت هنوزم با این باور زندگی کنم که تاوان اشتباهاتم اونقدر ها هم سنگین نیست. دلم می خواست سرمو به یه جای محکم بکوبم.حرفهای امیر مدام تو ذهنم رژه می رفت وداشت از درون داغونم می کرد.احساس خفگی بهم دست داده بود.
     
  7. یه نفس هوای تاژه می خواستم ویه جای خلوت که بتونم به اندازه ی تموم بدبیاری هام هوار بکشم.شده حتی سر خودم داد بزنم وبه خاطر حماقت وخودخواهی ای که به خرج داده بودم سرزنش بشم. نگاه معصوم گلاره از جلو چشام دور نمی شد.یه سوال مدام ذهنمو قلقلک می داد. آخه چرا؟...چرا باید این بلا سهم گلاره از دنیایی بشه که با همه ی وجود دوستش داشت...چرا باید حق زندگی کردن از کسی گرفته بشه که زیباتر از همه زندگی رودرک کرده بود؟ حالم اصلا خوب نبود.داغون بودم.انگاری امیر با حرفاش کتکم زده بود.مسیر تپه های باستانی سیلک رودر پیش گرفته بودم.نمی دونستم واقعا برای چی دارم به اون سمت می رم.یه مشت احساس متضاد تموم فکر وذهنمو درگیر خودش کرده بود ونمیذاشت به این زودی با گلاره روبرو بشم. نمی تونستم ببینمش،نه حالا که دردشو می دونستم ومرهمی واسه زخمای عفونی روحش نداشتم.نه با این روحیه ی درب وداغون که یکیو می خواستم به حال خودم زار بزنه. نمی دونم شاید بازم خودخواه شده بودم اما اون لحظه وبا اون حال نباید باهاش روبرو می شدم.دیدن این حال من حق گلاره نبود.اگرچه گلاره ی منم دیگه اون گلاره نبود. حوالی ساعت ده،ده ونیم شب بود که زنگ در خونه شونو زدم.حالم که بهتر نشده بود هیچ،تموم تنم از شدت فشار روحی وعصبی کوفته بود. صدای کوروش تو حیاط پیچید. _فکر کنم خودش باشه. درو که باز کرد به سختی قدم به درون خونه گذاشتم ونگاهمو از چند جفت چشم نگرانی که منو می پاییدن دزدیدم. _تا حالا کجا بودی؟ اینو کوروش با تشر پرسید.به سوالش اهمیتی ندادم وبا سلامی که زیر لب به بقیه گفتم به سمت در هال رفتم. حضور اون وسنگینی نگاهشو کاملا حس می کردم.اما نمی تونستم عکس العملی نشون بدم.حرف از شرمندگی وخجالت که نه،تاب دیدن عذاب رو تو نگاه خسته ودرمونده ش نداشتم.دست خودم نبود.نمی تونستم این ماجرا رو هضم کنم وباهاش کنار بیام. منی که یک روز بهراد رو برای روح بزرگ گلاره کوچیک دیدم وبا هزار بهانه ،چشم رو میل به داشتنش بستم وخودمو کنارکشیدم حالا با چه حالی تو چشماش نگاه کنم وعذاب کشیدنشو ببینم. _فکر میکنم راه دوری نمی رفت اگه گوشیتونو روشن می کردین وبرای دلنگرانی اینهمه آدم ارزش قائل می شدین. به سختی سربلند کردم وتوچشمای مطمئنش خیره شدم.مثل همیشه محکم وپر از اراده بود.مثل اینکه بازم این منم که کم آورده بودم. _عذر می خوام...حالم چندان خوب نبود. ابروهاش بیشتر تو هم گره خورد.ولی چیزی نگفت. جمیله خانوم به جاش پرسید. _کجا رفتی پسرم؟خیلی دلواپست شدیم. نگام به سفره ی پهن شده ی رو زمین خیره موند.هنوز شام نخورده بودن. کوروش با دلخوری به جای من جواب داد. _اینم پرسیدن داره مادر من؟یه مرد گنده که بابت رفت وآمدش حساب کتاب پس نمی ده. اشاره ش به رفتار بچه گانه ی من بود.اما نخواستم جو بیشتر از این متشنج بشه. _مثل اینکه واسه شام منتظر من شدین. صفورا خانوم گفت:عیب نداره مادر.خودمونم چندان میلی به خوردن نداشتیم. به نظرم رسید باید یه توضیح منطقی واسه این تاخیر چند ساعته م بدم. _رفته بودم تپه های سیلک رو ببینم.در هر صورت ببخشید اگه دیر شد ونگران شدین. گلاره رو برگردوند وبه اتاق امیر رفت.ظاهراً توضیحم چندان هم منطقی نبود. آخر شب با کوروش به هتل برگشتیم.اما هر کاری کردم،خوابم نبرد.داشتم رسماً دیوونه می شدم.ظرفیتم دیگه تکمیل بود.شده بودم یه بشکه باروت که هر آن ممکنه منفجر شه. دیگه نتونستم طاقت بیارم.هوا روشن نشده یه یادداشت واسه کوروش گذاشتم واز هتل بیرون زدم.یک ساعت بعد داشتم تو جاده های خاکی نیاسر رانندگی می کردم وتو فکر گلاره ای بودم که می تونست با یه تصمیم درست وبه جای من هرگز طعم اینهمه درد رو نچشه. نه به خودم زیادی مطمئن بودم ونه از علاقه ی گلاره مطمئن.همه چیز به یه حس قوی که تو وجودم ریشه دونده ،بر میگشت واون اینکه سرنوشت من وگلاره خواسته یا ناخواسته بهم گره خورده بود وما،باید مال هم می بودیم.
     
  8. شاید واسه همین حس قوی اما ناشناخته بود که وقتی برای اولین بار دیدمش اونقدر به چشمم آشنا اومد که تصور کردم سالهاست می شناسمش.
    وبعد با یه تصمیم اشتباه،یه خودخواهی احمقانه یا به قول گلاره یه ترس،چشمامو رو همه چی بستم وگذاشتم قضاوت دیگرون و ارزشهای ظاهری که فقط به چشم می اومدن معیار تصمیم گیریم باشه.
    از گلاره گذشتم.چون اون منو یاد بهرادی می انداخت که سالها می شد لابلای نقشه فرش های لوله شده ی تو اتاق مطالعه ی بابا ،داشت می پوسید وخاک می خورد.همون بهرادی که نتونسته بود به رویا های ساده اما سرشار از ایمان وباورش برسه.
    وحالا چی می تونستم به این بهراد بگم.چطور می تونستم به خاطر کوتاهی خودم تنبیهش کنم.
    سرمو زیر آب خنک آبشار گرفتم.سوز سرمای پاییزی تو تنم نشست.اما آتش درونمو خاموش نکرد.من هنوزم داشتم می سوختم.
    حرفهای امیر مدام تو ذهنم تکرار میشدوهربار بیشتر عصبیم می کرد.کاش می تونستم همه شو فراموش کنم.
    (اون زندگی گلاره رو ازش گرفت.خنده هاشو دزدید.راه نفس کشیدنشو بست...من نمی خواستم بکشمش اما اون لحظه واقعا به قصد کشت زدمش.چون اون روز قبلش گلاره ی منو کشته بود)
    بغض بدی بیخ گلوم نشست وچون اشکی واسه ریختن وجود نداشت وادارم کرد به تخته سنگ جلو پام دوسه تا مشت محکم اما بی فایده بکوبم.کاش گریه کردن واسه یه مرد اینقدر سخت نبود.
    هه مرد!!...نه من مرد نبودم.که اگه بودم نمیذاشتم یه روانی همه ی زندگیمو ازم بدزده وخنده های گلاره مو به تاراج ببره.
    (گلاره فقط خواهرم نبود.اون بهترین دوستم بود.همه ی دلیل من واسه رسیدن به هدفهام بود.چون هدفهای من آرزوهای برباد رفته ی گلاره بود.چیزایی که خودش هرگز نتونست به دستشون بیاره.اون حیون خواهرمو ازم گرفت.چطور می تونستم ازش بگذرم؟.اون...اون به گلاره...به خواهرمن...تجاوز کرد.)
    دستی لای موهام فرو بردم ودندونامو از خشم رو هم فشردم.فکم از مرور حرفهای امیر منقبض ونفس هام تند وعصبی شده بود.
    صدای تلفن همرام منو از فکر وخیال بیرون کشید.کوروش بود وحتماً طبق معمول نگران.
    _الو سلام.
    تند وپرخاشگرانه جواب داد.
    _باز کدوم گوری رفتی لعنتی؟
    بی حوصله گفتم:حالا مگه چی شده؟خوبه برات یاداشت گذاشتم.
    نفسشو با حرص فوت کرد.
    _تو چت شده بهراد؟...دیروز که از زندان برگشتی از این رو به اون رو شده بودی.مگه امیر بهت چی گفته؟
    _زنگ زدی از زیر زبونم حرف بکشی؟
    پوزخند صداداری زد.
    _برو بابا دلت خوشه.من فقط میخوام بدونم اینجا چه خبره.تو وگلاره چه تون شده؟
    عصبی بهش پریدم.
    _گلاره نه وگلاره خانوم.
    _باز این غیرتی شد...خب بابا جوش نیار.
    _حاشیه نرو کوروش.حرفتو بزن.
    با کمی مکث گفت:گلاره خانوم نیست؟
    گوشی رو تو دستام فشردم وبهت زده زمزمه کردم.
    -یعنی چی که نیست؟
    _امروز صبح بی خبر از خونه زده بیرون وگوشیشم خاموش کرده.صفورا خانوم بدجوری نگرانه.مدام گریه می کنه.استادم یه بو هایی برده.منم که نه کسی رو می شناسم نه جایی رو.گفتم زنگ بزنم ببینم تو ازش خبر داری یا نه.
    نگاهی درمانده به دور وبرم انداختم.وبه سمت ماشین رفتم.
    _من کاشان نیستم.اما تا یه ساعت دیگه خودمو می رسونم.هر اتفاقی افتاد بی خبرم نذار.
    _یعنی توهم ازش خبر نداری؟
    سوال بی معنی ای بود.اما قبل از اینکه جواب بدم دوباره پرسید.
    _به نظرت کجا می تونه رفته باشه؟
    جاهای مختلفی که می شناختم جلو چشم اومد. زندان؟...خونه ی مقدم پناه؟...پیش آقای شریفی؟...دفتر احسان پسرش؟
    _با وکیل امیر یه تماس بگیرین.من شماره شو ندارم.اما فکر کنم صفورا خانوم داره...شاید اون یه خبری ازش داشته باشه.
    _باشه.فقط خودتو زود برسون...اینجا اوضاع اصلا مرتب نیست.
    تماس رو قطع کردم وبا دلشوره سوار ماشین شدم.این رفتن گلاره با برخورد احمقانه ی دیشب من بی ارتباط نبود.
    مشت محکمی رو فرمون کوبیدم واز ته دلم فریاد کشیدم.
    لعنتی...بازم حماقت به خرج داده بودم.


    یک ساعت بعد کاشان بودم وبا دلواپسی دنبال نشونی از گلاره می گشتم.
    نمی دونم چطور شد یاد خونه ای که براش اجاره کرده بودم افتادم.تا اون لحظه با هرکسی که فکرشو می کردم تماس گرفته وبه جاهایی که احتمالشو می دادم رفته باشه،سر زده بودم.فقط من وگلاره کلید اون خونه رو داشتیم.پس احتمال اینکه اونجا باشه زیاد بود.
    نمی خواستم حضورم باعث واکنش تندی ازجانب اون شه.به هر حال حدس زدن اینکه ازدستم دلخور وناراحته کار چندان مشکلی نبود.
    در سبز رنگ خونه رو با احتیاط باز کردم و وارد شدم.نگام به آب تازه ی حوض وخاک خیس گلدونها خیره موند.یه لبخند محو رو لبم نشست.پس تصورم درست بود وگلاره رو می تونستم اینجا پیدا کنم.
    آروم از پله ها بالا رفتم ویه نگاه گذرا از پشت شیشه های رنگی در هال به درون خونه انداختم.دستگیره رو یواش پایین کشیدم وپاورچین وارد خونه شدم.سکوت سنگینی تو فضای خالی هال جریان داشت.نگام به فرش ابریشم افتاد که رو دارقالی پهن شده بود.
    به سمت آشپزخونه رفتم اما کسی اونجا نبود.در نیمه باز اتاقم توجهمو به خودش جلب کرد.این بار به اون طرف رفتم.
    همه ی تلاشم این بود که صدای پام خلوتشو بهم نزنه.می خواستم تا اونجا که ممکنه موضع گرفتنشو در مقابل خودم به تاخیر بندازم.
    درو به آرومی باز کردم وتو چهارچوبش به جسم مچاله شده ی گلاره رو تختم زل زدم.چشمای معصومش بسته بود واینطور به نظر می رسید که خوابیده باشه.از پلک های متورم وسرخش کاملا مشخص بود که مثل همیشه گریه کرده.
    یه نگاه گذرا به دور تا دور اتاقم انداختم.فضای خونه سرد بودو این احتمال وجود داشت که اون سرما بخوره.کت کتانمو از تن در آوردم وخیلی آآهسته روش کشیدم.نمی خواستم به هیچ وجه بیدارش کنم.
    با احتیاط عقب رفتم وتکیه مو به دیوار دادم.هنوزم نگام به جسم ظریف وبی پناه گلاره خیره بود.تو جام سُر خوردم و رو زمین نشستم.اون لحظه کاری ازم بر نمی اومد جز اینکه بهش خیره شم و آرزو کنم ای کاش می تونستم به جای اینکه با این فاصله در کنارش بشینم وزانوی غم بغل بگیرم،اونو مابین دستای حمایتگرم جابدم و واسه ش یه تکیه گاه بشم...شده واسه تموم غم هاش سینه سپرکنم ونذارم دیگه با گریه خوابش ببره.
    حالا باور دوست داشتن گلاره یه رویای خام نبود.یه حس خوب بود که تو وجودم جریان داشت.اما حقیقت تلخ حرفهای بابا،این حس خوب رو به کامم زهر کرده بود.
    (من واسطه ی قرار گرفتن گلاره تو زندگی تو بودم.می ترسم از روزی که نباشم وتو اونم نداشته باشی.)
     
  9. ومن چقدر آسون به حرفش رسیده بودم.دیگه بابا و اون عشقی که بهش داشتم وبه خاطرش حاضر بودم رو همه چی چشمامو ببندم، نبود.در عوض گلاره بود وعشقی که جسارت ابرازشو نداشتم.واین یعنی مخلص کلام،گلاره رو نداشتم.
    اخم ظریفی رو پیشونیش نشست.ولب های خوش فرمش کمی جمع شد.اونقدر جاذبه تو این چهره ی پاک دخترونه وجود داشت که منو ناخودآگاه به سمت خودش می کشید.
    وتو این کشش ردپای هوس نبود.یه چیزی مثل علاقه یا حتی فراتر از اون،عشق وجود داشت.ومن چقدر کور بودم که این جاذبه رو ندیدم ونخواستم لمسش کنم.که لمس این جاذبه،لمس زندگی بود.
    بغضم عین یه غده ی سرطانی بیخ گلوم چسبیده بود وهر لحظه بزرگ وبزرگتر می شد...چشمامم می سوخت اما خیال باریدن نداشت.
    من اومده بودم که چی کار کنم؟رو کدوم زخم گلاره مرهم بذارم؟از چی بگم؟از یه احساس تاریخ مصرف گذشته؟از یه آدمی که تازه خودشو شناخته واومده که جبران کنه؟
    واصلا چیو می تونه جبران کنه؟غرور له شده ی گلاره رو؟...خاطرات تلخیو که پشت سر گذاشته؟...آبروی بر باد رفته شو؟...روح وجسم آسیب دیده شو؟...یا خنده هایی که دیگه فراموش شدن؟
    چطوری می تونم تو چشماش زل بزنم وبگم ،تازه به یادم اومده من وتو باید مال هم می بودیم.که من نه به اندازه ی روزهایی که گذشت،خیلی خیلی خیلی بیشتر از اون روزها دوستت دارم.
    صدای ویبره ی گوشیم تو سکوت اتاق فضای بدی رو ایجاد کرد.با عجله جواب دادم اما انگار بی فایده بود.گلاره چشماشو باز کرد وبا ابروهایی بهم گره خورده ونگاهی دلخور بهم خیره شد.


    _الو کوروش؟
    _پس کجایی تو پسر؟قرار شد یه خبری بهمون برسونی؟دو ساعته که رفتی...یعنی تو اون خونه هم نبود؟
    حواسم پرت نگاه خشمگین گلاره بود وگرنه نمیذاشتم یک ریز ازم اینهمه سوال بپرسه.
    _چرا همینجاست.
    از سر آسودگی خیال نفس عمیقی کشید.
    _خدارو شکر...پس چرا یه خبر ندادی مرد حسابی؟نمیگی کلی آدم نگرانن.
    گلاره تو جاش نیم خیز شد وکتمو از رو شونه هاش پس زد.دلم می خواست مانع از اینکارش می شدم اما حیف نه تو خودم این جسارتو می دیدم که بهش نزدیک شم وجلوشو بگیرم. نه روی اینو داشتم که ازش بخوام این کارو نکنه.فضای خونه هنوزم سرد بود.
    _فرصت نشد زنگ بزنم.به صفورا خانوم بگو نگران نباشن ما تا نیم ساعت دیگه می یایم خونه.
    گلاره بلند شد ومن بی خداحافظی تماس رو قطع کردم.
    _چرا گوشیتونو خاموش کرده بودین؟کلی آدم نگرانتون شدن.
    یه نگاه تیزوبرنده بهم انداخت.
    _فکر نمی کنم لازم باشه به کسی که خودش ارزشی واسه دلنگرانی دیگران قائل نیست توضیحی بدم.
    نمی خواستم بذارم به این آسونی بینمون فاصله بیفته.
    _پس این کارتون یه جور اعتراض به عکس العمل دیشب من بود.
    پوزخند تلخی رو لبش نشست وبا تمسخر نگام کرد.
    _چرا باید یه همچین چیزی به ذهنتون خطور کنه؟
    نمی خواستم به این سادگی عقب نشینی کنم.ابرویی بالا انداختم وباشیطنت گفتم:پس حدسم درست بود.
    با تاسف سرتکان داد واز اتاق بیرون رفت.باید بابت رفتار غیر منطقیم توضیح می دادم.ازجام بلند شدم ودنبالش رفتم.
    _من دلایل خودمو داشتم گلاره خانوم.ناراحتی دیشبم از دست شما نبود.
    خیلی سرد جواب داد.
    _منم همچین تصوری نکردم.یعنی راستشو بخواین اصلا در مورد شما هیچ فکری نکردم.
    اگه خیال می کرد به این راحتی کوتاه می یام.سخت در اشتباه بود.امکان نداشت به خاطر این رفتار نا امید کننده ش خودموکنار بکشم.همه چیز واسه من تازه شروع شده بود.
    _شما درغگوی خوبی نیستین.
    توچشمام زل زد وخیلی رک گفت:شمام بازیگر خوبی نیستین.
    با یه لبخند محو مظلومانه شونه بالا انداختم.
    _چطور می تونم جلوتون نقش بازی کنم وقتی میدونم همه ی حرفای ناگفته مو خیلی راحت از تو نگام می تونین بخونین.
    سرشو پایین انداخت وسکوت کرد.یه جورایی یک_هیچ به نفعم شد.حالا که توپ تو زمین من بود باید درست وحساب شده عمل می کردم.
    _دیشب از دست خودم عصبانی وناراحت بودم.از اینکه واسه همیشه یه جای خالی شدم وشما نتونستین روم حساب باز کنین.
    به دار قالی خیره بود.
    _یعنی باید حساب باز می کردم؟
    خیلی عمیق نگاش کردم.
    _من می تونستم جلوی همه ی این اتفاقای بد رو بگیرم.
    عصبی به سمتم برگشت وپرسید.
    _چطوری؟
    قبل از اینکه فرصتی پیدا کنم جوابشو بدم خودش کلافه جواب داد.
    _این چه سوالیه؟...معلومه که نمی تونستین.
    واسه چند لحظه سکوت بدی بینمون ایجاد شد.سکوتی که جار می زد حرفهای گلاره همش درسته.
    مستقیم تو چشام زل زد.
    _ازم نا امید شدین مگه نه؟هیچ وقت فکر نمیکردین اینطوری سقوط کنم.باورتون نمیشد تا این حد ضعیف باشم درسته؟
    داشت بی انصافانه با حرفهاش بهم سیلی می زد ومن چون خودمو تو این قضیه مقصر می دیدم نخواستم که جوابشو بدم.
    نگاهشو ازم گرفت وبه سمت آشپزخونه رفت.
    _دلم نمی خواست اینقدر راحت تو نگاهتون بشکنم.
    اعتراف تلخی به نظر می رسید اما به کام من شیرین بود.حاضر بودم روزی هزار بار اقرار کنم اون تو نگاه من حتی ترک هم برنداشته چه برسه به شکستن.اما چون از واکنش های تند احساسیش نگران بودم نمی خواستم اینقدر سریع وبدون فکر جلو برم.باید کمی تو این راه صبوری می کردم.ومیذاشتم خیلی نرم وآهسته این ابراز عشق در گوش جانش بشینه تا با من تو این راه همقدم شه.
    _برداشت هاتون مغرضانه ست.من هرگز تصور نادرستی از شما نداشتم.گفتم که از دست خودم عصبانی بودم.چون نتونستم حق فرزندی رو برای استاد رحیمی ومادر ادا کنم.
    خیلی تلخ وزهر دار خندید.
    _وحق برادری رو واسه این خواهر حقیر.
    دستام از شدت خشم بی اختیار مشت وفکم منقبض شد.خیلی جلوی خودمو گرفتم که حرفی نزنم. با دقت منو زیر نظر گرفته بود ومنتظر واکنشم بود.
    _من هرگز ادعای برادری نکردم...تا امیرم هست حقش رو گردن من نمی مونه.
    از این تنش وبحث های بی نتیجه خوشم نمی اومد.اما ظاهراً جز این، راه چاره ی دیگه ای نداشتم تا حضورم، تو زندگیش تاثیر گذار باشه.اون مدتی می شد که ازم فاصله می گرفت.
    رو صندلی نشست ودستاشو تو هم قلاب کرد.مثل اینکه جوابم اونقدرام به مذاق خانوم بد نیومده بود.گاهی این رفتارهای ضد ونقیضش باعث می شد باور کنم دوستم داره.
    تسلیم وار پرسید.
    _خب پس از حرفهای امیر به چه نتیجه ای رسیدین؟
    سوالش با عث شد کمی جا بخورم.من فقط از بعد احساسی این مسئله رو بررسی کرده بودم وهنوز نمی دونستم با دونستن این موضوع چه کمکی میشه به امیر کرد.
    نگاهشو ازم گرفت وبه دستاش خیره شد .اون شرم دخترونه ی تو نگاه ولحن صداش بدجوری خواستنیش می کرد.
    طبق معمول حواسم پرت اون دستهاشد وبازم هوس لمسشون به سرم زد.به کل فراموش کردم چی ازم پرسید.


    پوزخندشو ازم پنهون نکرد.
    _اینطور که معلومه اصلا به هیچ نتیجه ای نرسیدین.
    _نه اینطوریام نیست.خب شاید بشه اینو یه دعوای ناموسی جلوه داد.باید درموردش با آقا احسان حرف بزنم.
    سریع واکنش نشون داد.
    _شما حق ندارین اینکارو بکنین.مگه به امیر قول ندادین؟
    _اما اون وکیله و راه وچاه قانونیشو می دونه.
    _من نمی خوام احسان شریفی چیزی بدونه.
    اینبار پوزخند رو لبای من نشست.
    _نکنه نمی خواین تو نگاش نا امیدکننده وضعیف به نظر برسین ؟یا چه می دونم سقوط کنین؟
    حق نداشتم اینجوری بازخواستش کنم اما نمی دونم چرا حرف به احسان شریفی که می رسید به کل قاطی می کردم.
    از جاش بلند شد.
    _فکر نمی کنم که نیازی باشه تو این مورد جوابتونو بدم.
    دستامو بالا بردم ومثلا تسلیم شدم.
    _باشه حرفی نیست.فقط می خوام بدونم اگه این تنها راه نجات امیر باشه چی؟بازم حاضرین سکوت کنین؟
    نفس عمیقی کشید وگفت:اگه می خواستم سکوت کنم هرگز این راز رو باشما در میون نمیذاشتم...هرچندظاهراً اینکارمم بی فایده بوده.شما راه حلی براش ندارین.
    مغرورانه ابرویی بالا انداختم.
    _اما من به همچین چیزی اعتراف نکردم.
    با تاسف سر تکان داد.
    _همین دعوای ناموسی که ازش حرف می زنین کافیه تو دادگاه مطرح شه اونوقت قاضی پرونده خیلی زودتر از تصور ما حکم به قتل عمد بودن این اتفاق می ده.ما چون نمی تونیم از خونواده ی عماد رضایت بگیریم دنبال اینیم که ثابت کنیم قتل غیر عمد بوده.حالا پیش کشی این موضوع ادعای مارو رد میکنه وچون اون همسر شرعی وقانونی من بوده اتهام به هتک حرمتشم خود به خود بی اساس می شه.خب شما بگین گفتن این موضوع تو دادگاه چه سودی به حال امیر داره.جز اینکه باعث آبروریزی شه.
    _از کجا اینقدر مطمئنین؟
    سرشو پایین انداخت.
    _قبلا در موردش با آقا احسان حرف زدم.
    _یعنی اونم این موضوع رو می دونه؟!
    سرتکان داد وبا دلخوری نگام کرد.
    _گفتم که نه.فقط ازش پرسیدم میشه این دعوارو ناموسی نشون داد که گفت نه وبه این دلایل.
    مردد پرسیدم.
    _به خونواده ی مقدم پناه چی؟اونا چیزی از این موضوع نمی دونن؟
    یه ترس ناآشنا تو نی نی چشماش نشست.
    _کسی که به مرگ من بیشتر از برادرم راضیه چطور می تونه راحت از این موضوع بگذره وآبرومو با دونستنش نبره.من همه ی این راه هارو پیش خودم بررسی کردم وچون نتیجه نداده از شما کمک خواستم.
    _فکر میکنم باید این موضوع بازم ناگفته باقی بمونه تا به وقتش.من که چشمم آب نمی خوره حکم دادگاه عوض شه.باید دنبال رضایت از خونواده ی مقدم پناه باشیم.
    _اونا کوتاه بیا نیستن.شما حاجی رو نمی شناسین.
    با اطمینان سر تکان دادم.
    _نگران نباشین.حاجی هم منونمی شناسه.
    یه لبخند غمگین کنج لباش نشست وچیزی نگفت.فقط نگام کرد.
    شرمنده نگاهمو ازش دزدیدم.
    _فکر میکنم یه عذرخواهی بابت رفتار دیشبم بهتون بدهکارم.باورکنین هرگز نمی خواستم ناراحتتون کنم.
    صادقانه گفت:من از دستتون ناراحت نیستم...یعنی سعی میکنم که دیگه نباشم.
    تو چشماش خیره شدم وبا کمی مکث گفتم:خوشحالم.
    با هم از خونه بیرون اومدیم ودوش به دوش هم به سمت خونه ی استاد رفتیم.چقدر این هم قدم شدن وهمراهی برام دلنشین به نظر می رسید.انگار همه ی ذرات وجودم این در کنار هم بودن رو فریاد می زدن.
    من گلاره رو می خواستم حتی حالا که زخم خورده وبی اعتماد شده بود...حتی با اینکه می دونستم اون دیگه هیچ وقت مثل گذشته نمی شه.
    می خواستم مثل یه مرد ازش حمایت کنم.پشتش وایسم ونذارم که زیر بار اینهمه درد خم شه.درسته واسه جبران دیر بود اما حالا که نمی تونستم گذشته رو دوباره بهش برگردونم ،آینده رو براش می ساختم.
     
  10. بعد یه سکوت ده دقیقه ای که تا سر کوچه شون ادامه داشت، چیزی که زیر لب زمزمه وار گفت باعث جلب توجهم شد.
    _اون ماشین آقا احسان نیست؟
    فرصت نشد نگامو کامل به اون سمت بچرخونم وجوابشو بدم چون وکیل امیر با دیدنمون از ماشین پیاده شد وبا قیافه ی حق به جانبی به سمتمون اومد.
    _می شه بپرسم تا الآن کجا بودی؟...چراگوشیتو خاموش کردی؟
    نگاش به گلاره بود وبا اون لحن صمیمی اعصاب خورد کن،اونو مخاطب قرار داده بود.
    گلاره نگاه خجالت زده وگذرایی به من که بدجوری اخم کرده بودم انداخت وبه زیر پاش زل زد.
    _احتیاج داشتم تنها باشم.
    احسان پوزخندی عصبی زد وبا تمسخر به هردومون خیره شد.
    _از قرار معلوم خیلی هم به این تنهایی نیاز داشتی.
    حقش بود یه جواب دندان شکن واسه این اظهار نظرهای حق به جانبش تحویل می گرفت اما چون از احساس گلاره ونوع برخوردش دربرابر این رفتارهای صمیمانه ودخالتهای بی جا، مطمئن نبودم.سکوت کردم.
    گلاره گوشه ی چادرشو تو مشتش گرفت وبا اینکه کاملا مشخص بود داره به سختی خودشو کنترل میکنه با متانت جواب داد.
    _خیلی وقته منتظر اومدنم هستین؟
    احسان چشماشو ریز کرد.
    _چطور مگه؟
    _گفتم شاید خبری در مورد امیر دارین که خواستین منو ببینین.
    اخمش عمیق تر شد وبا دلخوری گفت:یعنی نمی تونه علت اومدنم به اینجا نگرانیم بابت خودت باشه؟
    گلاره سرشو پایین انداخت وچیزی نگفت.به احتمال زیاد حضورم باعث معذب شدنش بود.
    _من واقعا از دیروز تا حالا نگرانتم.امیر چیو داره ازم پنهون می کنه؟چراهمه ی حقیقتو به من نگفتین؟...اینجا چه خبره؟
    مطمئن بودم دیر یا زود پیگیر حرفایی که امیر باهام در میون گذاشته بود می شه.نباید میذاشتم به خاطرش گلاره رو تحت فشار قرار بده.
    _فکر میکنم جواب سوال های شما پیش من باشه.
    مغرورانه نگاه کوتاهی بهم انداخت وگفت:ولی من تصورم اینه که گلاره بهتر از هرکسی می تونه بهم توضیح بده دقیقا اوضاع ازچه قراره.
    دیگه خون،خونمو می خورد.اگه قضیه ی امیر در میون نبود یه جوری حالیش می کردم که تا عمر داره از یاد ببره چطوری میشه باطرف گرم گرفت وصمیمی شد.مردک قد بابای گلاره سن داره اونوقت چایی نخورده پسرخاله می شه.
    می دونستم دارم زیاده روی می کنم اما دست خودم نبود.وقتی همه چیز به گلاره منتهی می شددیگه کنترل اوضاع از دستم خارج بود.دور هرچی برخورد منطقیه یه خط قرمزمی کشیدم واحساسی عمل می کردم.
    مخصوصا حالا که احسان شریفی با این شیوه ی صحبت کردن می خواست بهم حالی کنه کاره ای نیستم ونباید تو امور مربوط به این خونواده دخالت کنم.
    حسابی جوش آورده بودم اما گلاره با حرفی که زد یه جورایی آرومم کرد.
    __بهتره تو این یه مورد با آقا بهراد صحبت کنین چون من جوابی واسه سوالاتتون ندارم.
    لحن حرف زدنش پر از اطمینان بود اما با تردید بهم خیره شد.انگار داشت التماس می کرد یه جوری دست به سرش کنم.
    با این عکس العملش کلی قند تودلم آب کردن.جای کوروش واقعا خالی بود که ببینه کار بهراد صدر به کجا کشیده...واسه یه گوشه ی چشم توجه از دختر مورد علاقه ش حسابی کیفش کوکه.
    یه لبخند موزیانه کنج لبم جا خوش کرد وسر تکان دادم.اما احسان شریفی کوتاه نیومد.


    _ من هنوز منتظرم خودت جوابمو بدی.
    تو دلم گفتم(حالا چه اصراریه؟مردک کله شق ویه دنده...شیطونه میگه بزنم ناقصش کنم بس که مدام رو اعصابه...اگه مشکل امیر نبود که...)
    باید حالشو می گرفتم.
    _گلاره تو برو خونه.من خودم همه چیزو واسه آقای شریفی توضیح می دم.
    جفتشون با چشمایی از تعجب گرد شده بهم زل زده بودن.قیافه ی حق به جانبی گرفتم ومصرانه گفتم:چرا وایسادی؟برو دیگه.
    گلاره در حالیکه هنوز مات این برخورد صمیمانه وغیر منتظره ی من بود زیر لب خداحافظی کرد وبه سمت خونه شون رفت.
    با دور شدنش یه نفس راحت کشیدم.پیش بینی برخوردش با این لحن زیادی دوستانه ی من، یکم غیر ممکن بود.خدارو شکر که جلو این بشر از خود متشکر ضایعم نکرد.
    _فکر نمی کردم تا این حد با هم صمیمی باشین.
    با حاضرجوابی گفتم:منم فکر نمی کنم این جواب سوال های شما باشه؟
    نگاهشو بلاخره از گلاره گرفت وعمیق تو چشمام زل زد.
    _خیلی دلم می خواد علت حضور واینهمه تلاشتونو بدونم.به احتمال زیاد بنگاه خیریه که ندارین؟
    ابرویی بالا انداختم ومغرورانه نگاش کردم.
    _دونستن علت حضور من کمکی به حل پرونده می کنه؟
    داشتم علناً نقشش ومحدوده ی اختیاراتشو بهش تفهیم می کردم.از نظر من اون فقط وکیل امیر بود که زیادی خودشو درگیر این پرونده واز همه مهم تر اطرافیان موکلش می کرد.
    از لب های بهم فشرده وخط اخم بین دو ابروش پر واضح بود که بدجوری از دست حرفام شکاره...هر کاری کردم نشد اون لبخند پیروزمندانه رو از رو لبام جمع کنم.
    خیلی بی مقدمه پرسید.
    _امیر بهتون چی گفته؟
    ظاهرا برگشته بود سر خونه ی اولش.
    _بهتره بپرسین چی خواسته؟
    _خب؟!
    _رضایت...ازم خواسته هرطور شده از خونواده ی مقدم پناه رضایت بگیرم.
    پوزخند صداداری زد وبا تمسخر گفت:خوبه...واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم.یعنی این اون چیزی بود که به خاطرش خواست یه ملاقات حضوری وخصوصی با جنابعالی داشته باشه؟
    حرفهای امیر دوباره ذهنمو درگیر خودش کرد.
    (نمی دونم با شنیدن این چیزایی که گفتم چه قضاوتی در مورد گلاره می کنین؟نمی خوام اونو مقصر بدونین.اگه تو خودتون اون روحیه رو می بینین که با این قضیه کنار بیاین جوونمردی به خرج بدین واز خونواده م حمایت کنین...من رضایت نمی خوام.شما فقط هوای گلاره رو داشته باشین...)
    خونسردانه بهش خیره شدم وخیلی عادی جواب دادم.
    _خب فقط این نبود.ازم خواست درنبودش خونواده شو تحت حمایت خودم بگیرم و مواظب گلاره باشم.
    صورتش از شدت خشم سرخ شده وتضاد وحشتناکی با رنگ سورمه ای کت وشلوارش پیدا کرده بود.
    _که اینطور.
    اینو با حرص گفت وبه سمت ماشینش چرخید اما قبل اینکه قدمی برداره پرسید.
    _گلاره کجا رفته بود؟چرا گوشیش خاموش بود؟
    می تونستم خودمو به اون راه بزنم وجوابشو ندم اما اون نگرانی که تو صداش موج می زد وادارم کرد نامردی نکنم.
    _رفته بود اون خونه اجاره ای که توش فرش می بافه...احتمالا می خواسته خلوت کنه.
    از جوابم کاملا قانع نشده بود.چون هنوز تو چشمام خیره بود.
    _چرا اونجارو انتخاب کرده؟
    شونه بالا انداختم.
    _نمی دونم...شاید چون از اونجا خاطرات خوبی داره.
    جوابم یه جورایی با کنایه بود واز ذهن تیز بین احسان دور نموند.طوریکه زیر لب زمزمه وار تکرار کرد.