1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

رمان ابریشم عشق

شروع موضوع توسط negar_esesi ‏Nov 7, 2013 در انجمن داستان و رمان

  1. جلوی خونه شون که یه دوبلکس با نمای سنگ مرمر مشکی بود نگهداشت.سمیرا درو برامون باز کرد.از دیدن چشمای سرخ و متورم ولبخند غمگینش خیلی جا خوردم.
    با تردید جلو رفتم وصورتشو بوسیدم.
    _حالتون خوبه؟
    دستمو گرفت وکمی فشرد.
    _خیلی خوش اومدی.بیا تو عزیزم.
    برگشتم وبه عماد که پشت سرم وارد شد نگاه کردم.اصلا حس خوبی نداشتم.البته مطمئن بودم که این ناراحتی سمیرا به خاطر من نیست.اما انتظار همچین استقبالی رو ازش نداشتم.
    از پله ها بالا رفتیم.سمیرا دروباز نگه داشت تا من اول وارد بشم.نگاهی به فضای بزرگ وشیک خونه شون انداختم.یه جورایی محیط شاد وروشن خونه به خودش رنگ تجمل گرفته بود.البته این جای سرزنش نداشت.به قول معروف دارندگی،برازندگی.
    واسه چند لحظه جلوی در مکث کردم.به نظرم اومد مامانش برای استقبال بیاد که یکم این انتظارم بیهوده بود.
    عماد خودشو بهم رسوند وبه پله هایی که درست سمت چپ ورودی هال قرار داشت اشاره کرد.
    _بهتره بریم بالا لباستو عوض کنی.
    با درماندگی نگاهمو از درهای بسته ی طبقه پایین وچهره ی ناراحت سمیرا گرفتم وبه عماد دوختم.
    _بذار با مامان سلام واحوالپرسی کنم بعداً.
    نگاه پرسشگری به سمیرا انداخت.
    _پس مامان کجاست؟
    لحن صداش یه جورایی عصبی ودلخور بود.سمیرا به پله ها اشاره کرد.
    _پیش علی نشسته...طفلی بچه م امروز کلی اذیت شد.
    اشک تو چشماش جمع شد وباعث شد منم ناخواسته بغض کنم.به سختی پرسیدم.
    _اتفاقی افتاده؟!
    با نا امیدی سر تکان داد.
    _والله چی بگم.
    عماد دستشو پشتم گذاشت ومنو به طرف جلو هل داد.
    _فعلاًبهتره بریم بالا...بعداً درموردش حرف می زنیم.
    از اینکه بی پروا لمسم کرده بود اخمام تو هم رفت وعمدا پا تند کردم.دوپله که بالا رفتم،خودشو بهم رسوند وبا لبخند پوزش طلبانه ای گفت:ببخش...حواسم نبود.
    دلم نمی خواست هنوزکه چیزی جدی نشده اون بهم اینقدر نزدیک شه وباهام تماس فیزیکی داشته باشه.
    چون می دونستم این کارش عمدی نبوده سریع موضوع بحث رو عوض کردم.
    _علی مریضه؟!
    عماد نگاه کوتاهی به پایین پله ها انداخت.سمیرا جلوی دیدمون نبود.نفس عمیقی با حسرت کشید.
    _چهار ماهه که دیالیز می شه.
    با ناباوری به چشماش زل زدم.باورم نمی شد پسر بچه ی شاد وشیرینی مثل اون با همچین مشکلی دست وپنجه نرم می کنه.
    لب های عماد تکان خفیفی خورد.
    _سلام مامان.
    نگاهمو به سختی ازش گرفتم وبه بالای پله ها دوختم.طلعت خانوم با چهره ای گرفته وغمگین اونجا ایستاده بود.
    بهش که رسیدم،خیلی صمیمی صورتشو بوسیدم وسلام واحوالپرسی کردم.اونم با یه لبخند محو ونامطمئن جوابم رو داد.
    این استقبال ناامید کننده روپای بیماری علی گذاشتم ونخواستم ذهنمو درگیر افکار منفی وآزار دهنده بکنم.
    عماد به در بسته ی یکی از اتاق ها اشاره کرد.
    _بهتره لباستو تو اتاق من عوض کنی.
    واردش شدم ودرو پشت سرم بستم.نگاه کوتاهی به اتاقش انداختم.همه تعریفی که از فضای اونجا میتونستم داشته باشم تو سه کلمه خلاصه می شد.جمع وجور،مرتب وشیک.
    چیدمان اتاقشم براساس روحیه ی محافظه کارانه ش بود.بی نقص وبدون ایراد.
    چادرمو برداشتم و رو تختش نشستم.تشک تخت سفت وغیرقابل انعطاف بود.درست مثل لحظه هایی که عماد سعی میکرد حرف خودشو به کرسی بنشونه.وهمه باید به نوعی زیر بار خواسته ش می رفتن.
    ضربه ای به در خورد و من ناخواسته ازجام بلند شدم.
    _بفرمایین.
    عماد درو باز کرد وگفت:لباس پوشیدی؟
    نگاهش به چادرگلدار سورمه ایم افتاد وبی اختیار اخم کرد.
    -راحت باش...آقا مرتضی که هنوز نیومده.
    لبخند مطمئنی زدم وگفتم:اینجوری راحت ترم.
    _ داری از من رومیگیری ؟
    چیزی نگفتم ونگاهمو ازش گرفتم وبه زمین دوختم.
    یک قدم به طرفم برداشت.
    _این فاصله ی بینمون منو اذیت میکنه گلاره...مگه ما به هم محرم نیستیم؟پس این دوربودن واسه چیه؟
    کمی عقب کشیدم وگوشه ی چادرمو تو مشتم فشردم.
    _به همین زودی فراموش کردی؟...قرار بود تو این یه ماه من فقط برای شناخت بیشتر بهت نزدیک شم نه اینکه...
    عصبی وبی حوصله حرفمو قطع کرد.
    _اینارو خودمم می دونم اما...یعنی واسه تو با این محرمیت چیزی تغییر نکرده؟
    به دلم که رجوع می کردم برداشتم شاید فقط کمی احساس تعلق یا صمیمیت بود.واین برای شروع رابطه ای که هیچ پیش زمینه ی عاطفی ای نداشت خوب به نظر می رسید.
    _معلومه که تغییر کرده. اما عماد من به این فاصله احتیاج دارم.اگه اینم نادیده گرفته شه احساس می کنم داره به خواسته م بی احترامی میشه.
    قدمی به سمت در برداشتم که با دستش سد راهم شد.سرشو بلندکرد وبا نگرانی تو چشام زل زد.
    _اما من می ترسم...اگه آخرش اونی نباشه که ...
    باقی حرفشو خورد.نفس عمیقی کشیدم وگفتم:به خدا توکل کن.
    برخلاف روحیه ی حسابگری که داشت،لبخند نا مطمئنی رو لبش اومد ودرو برام باز کرد.از کنارش گذشتم وبه این فکر کردم که اگه یه روز جوابم به درخواستش منفی باشه اون چه معامله ای با من میکنه.
     
  2. نه اندوهی در چشمانم
    ونه ملالی در سرانگشتانم
    که نامت را می نویسم...
    چشم هایم
    در پیله ای از ابریشم وعشق
    خواب تورا می بینند
    شاید نخستین دیدارمان
    امروز باشد
    با سلامی در سکوت...
     
  3. بعد از اون مهمونی تا چند روز عماد رو ندیدم.اون گرفتار جور شدن یه معامله ی بزرگ وسفارش خوبی بود که از آلمان داشت ومن دنبال بافت اون جفت فرش شش متری بودم.
    اوایل که فهمیده بود بازم سفارش قبول کردم،کلی جار وجنجال به پا کرد اما از اونجایی که شرط این صیغه ی یه ماهه اونو تو اعمال نفوذش رو من محدود می کرد نتونست کاری از پیش ببره واینبار من حرفمو به کرسی نشوندم.
    صدای زنگ تلفن همراهم،باعث پرت شدن حواسم شد.شماره ی عماد رو صفحه افتاده بود.
    _الو سلام.
    _سلام خانوم...خسته نباشی.
    نگاهی به فرش نیمه بافته انداختم وبا لبخند محوی که رو لبم اومد گفتم:ممنون تو هم همینطور.
    _فرصت داری امشب واسه شام بریم بیرون؟
    تو لحن صداش یه دلتنگی غریب وجود داشت.
    _خب الآن که ساعت پنج ونیمه.من یه ساعت دیگه کارم قاعدتاً باید تموم شه.اماامروز یکم زودتر کارو تعطیل میکنم ومی رم خونه...توهم هفت ونیم،هشت بیا دنبالم.چطوره؟
    باکمی مکث گفت:راستش من تقریبا امروز بی کارم.خودم می یام اونجا دنبالت وبعد می ریم خونه تا لباستو عوض کنی.
    _باشه فقط من منتظرم سفارش نخی که داده بودم برسه.اگه الآن بیای امکان داره کمی معطل شی.
    _ایرادی نداره...فعلا خداحافظ.
    به محض اینکه تماس قطع شد.گوشیم دوباره زنگ خورد.این بار آقای شریفی بود.بعد از سلام واحوالپرسی گفت:سفارشت آماده ست.فقط یه دور دیگه رنگایی رو که می خواستی بگو تا مطمئن شم درست گذاشتم.
    _رنگای شکری،دوغی وچهره ای بود...راستش رنگ سکه ای مونم شاید تا یه هفته دووم بیاره اگه می شه از اونم بفرستین.
    _باشه میگم اونم بذارن...از کیفیت نخ ها راضی بودی؟
    _آره خوبه.
    _خب خدارو شکر...باشه من اینارو که آماده کردم می دم برات بیارن.


    چهل وپنج دقیقه بعد خداحافظی از آقای شریفی زنگ در به صدا در اومد.
    با تصور اینکه عماد اومده پاتند کردم واز پله ها پایین دویدم ودر حیاط رو باز کردم.
    _سلام ...خسته نباشین.
    ازدیدن چهره ی جدی وآشتی ناپذیر آقا احسان ،اونم جلوی در حسابی جا خوردم.
    _سلام.
    _بابا کار داشت.ازم خواست براتون سفارشو بیارم.
    فقط نگاش کردم.در عقب ماشین شاسی بلندشو باز کرد ونخ های سفارشی رو برداشت.دست دراز کردم تا ازش بگیرم.
    خیلی جدی گفت:من می یارمش.فقط لطفا راهنماییم کنین.
    مردد زیر لب زمزمه کردم.
    _البته... بفرمایین.
    نخ هارو که زمین گذاشت.نگاه گذرایی به فرش انداخت وزیر لب خداحافظی کرد وبه طرف در رفت.
    برای بدرقه دنبالش رفتم.
    _زحمت کشیدین.به خونواده سلام برسونین.
    از در حیاط که بیرون رفت یک لحظه مکث کرد وبه طرفم برگشت.
    _شنیدم ازدواج کردین..تبریک میگم.
    تو چهره ی گرفته وابروهای بهم گره خورده ولحن عصبی صداش چیز دیگه ای جز اونی که به زبون آورد وجود داشت.
    _هنوز که نه...اما ممنون.
    از جوابم کمی جاخورد وابرویی بالا انداخت.
    _هنوز نه؟!!
    بی اراده سرخ شدم.وسرمو پایین انداختم.
    _فعلا نامزد کردیم.
    با کمی این پا واون پا کردن پرسید.
    _یه سوال هنوز برام بی جواب مونده...چرا منو لایق این ندونستین که حداقل یه جواب منفی بهم بدین؟!
    هنوز جوابی به سوال سختش نداده بودم که...
    _گلاره؟!!
    با صدای عصبی عماد مسیر نگاهم به سمت کوچه عوض شد وحرفی که میخواستم بزنم تو دهانم ماسید.
    نگاه طلبکارش بین من وآقا احسان می چرخید.بازم اون ترس آشنا مثل خوره به جونش افتاده بود.ترس ازدست دادن من.
    به خودم اومدم وبا لبخند اطمینان بخشی گفتم:سلام...کی اومدی؟
    ابروهاش هنوزم بهم گره خورده بود.
    _همین الآن...معرفی نمی کنی؟
    نگاه مرددی به اون دو مرد که خصمانه همدیگه رو می پاییدن انداختم.
    _آقای شریفی...که امروز زحمت کشیدن وسفارشی رو که به پدرشون داده بودم برام آوردن.
    با یه تیر دو نشون زدم.هم معرفیش کردم و هم دلیل حضور نابهنگامشو تو اون خونه توضیح دادم.
    _ایشونم عماد...نامزدم.
    لبخند غیر دوستانه ای رو لب های آقا احسان نشست که بی شباهت به پوزخند نبود وتنش بین نگاهشونو بیشتر کرد.همینم باعث شد با هم دست ندن.
    _بریم؟
    سوال عماد باعث شد تکانی به خودم بدم.درو پشت سرم بستم وبا تردید رو به آقا احسان کردم وگفتم:با اجازه.
    _به سلامت.
    جوابش با تمسخر بود.وعصبی به ما که ازش دور می شدیم نگاه می کرد.سوار ماشین شدم واز آینه بغل دیدم که به سمت ماشینش رفت.
    عماد بی مقدمه گفت:در موردش حرفی نزده بودی؟
    سرمو به طرفش چرخوندم وبا تعجب نگاش کردم.
    _در مورد چی؟!
    _اینکه ازت خواستگاری کرده .
    گنگ وگیج نگاش کردم وهمینم اونو عصبی کرد.
    _تورو خدا خودتو به اون راه نزن...خودم همه چیزو شنیدم.
    بازم سکوت کردم.طلبکارنه پرسید.
    _چرا منو فقط نامزدت معرفی کردی؟
    بی حوصله جواب دادم.
    -مگه غیر از اینه؟
    با خشم پاشو رو پدال گاز فشرد وماشین با شتاب بیشتری سرعت گرفت.
    _مثل اینکه فراموش کردی ما همین بیست روز پیش تو دفتر خونه عقد کردیم.
    _یه عقد موقت.
    خودخواهانه سرم داد زد.
    _موقت یا دائم چه فرقی میکنه.تو الآن همسر شرعی وقانونی منی.
    دستمو رو داشبورد گرفتم وبا بغض گفتم:می خوای از این حرفا به چی برسی عماد؟
    مغرورانه شونه بالا انداخت.
    _من فقط ازت یه سوال پرسیدم.این تویی که باید جوابگو باشی...چرا درمورد پسر شریفی حرفی بهم نزدی؟
    _چون اهمیتی نداشت ودلیلی هم نبود که در موردش توضیح بدم.
    داخل کوچه ی بزرگی که به کوچه ی تنگ وباریک ما منتهی می شد پیچید.
    _اونوقت میشه بگی چرا؟!!
    از دست این همه توقع نا به جاش خسته شده بودم.اون حق نداشت منو به خاطر چیزی که حتی گفتنش تاثیری تو زندگی و آینده مون نمیذاشت بازخواست کنه.اونم درست تو موقعیتی که هنوز حضور خودش از نظر من تایید نشده بود.
    با اعتماد به نفسی که تو خودم سراغ داشتم جواب دادم.
    _واسه اینکه تو هم مثل اون یه خواستگاری.تا موقعی که بهت جواب مثبت ندادم.دلیلی نمی بینم برات بابت این موضوع توضیحی بدم.
    سر کوچه مون با شدت ترمز کرد وبرگشت عصبی با پشت دست به دهانم کوبید.
    _خفه شو لعنتی.
    با ناباوری دستمو رو لب خونیم گذاشتم و خودمو عقب کشیدم.
    _عماد؟!!
    اشک تو چشام جمع شد.با خشم نگاهشو ازم گرفت.
    _همش این موضوعو یاد آوری میکنی...بس کن گلاره.دیگه تحملم تموم شده.
    دستم بی اراده به طرف دستگیره ی در ماشین رفت وتو یه چشم به هم زدن پیاده شدم وبه طرف در خونه دویدم.
    دلم نمی خواست حتی یه لحظه ی دیگه کنارش بمونم.با دستایی لرزون درو باز کردم وقبل از اینکه بهش اجازه بدم عکس العملی از خودش نشون بده اونو پشت سرم بستم.
    یه جمله ی تحقیر کننده مدام ذهنمو قلقلک میداد.(عماد بهم سیلی زده بود)
    بغض به گلوم فشار آورد ودیدمو تار کرد.دستمو به دیوار گرفتم وتلو تلو خوران به طرف در هال رفتم.
    به صدای زنگ در که لجوجانه ومدام فشرده می شد،توجهی نشون ندادم.و وارد خونه شدم.نگاهمو از دستگیره ی در که با رد خون رو دستام، رنگ گرفته بود دزدیدم وبا شونه هایی افتاده ودلی شکسته به طرف اتاقم رفتم.
    باز جای خوشحالی داشت که مامان وبابا وامیر خونه نبودن تا شاهد خورد شدن تحقیر آمیزم باشن.
    دراتاقمو که پشت سرم بستم.هق هق خفه شده تو گلوم سر باز کرد ومن برای اولین بار به خاطر خودم،گلاره ای که همیشه با همه ی کمبود هایی که توزندگیش داشت سرشو بالا گرفته بود وبه سختی ها ومشکلات خندیده بود،گریه کردم.
    نمی دونم چقدر تو اون حال وهوا موندم.اما وقتی به خودم اومدم که دیدم هوا تقریباً تاریک شده.صدای در حیاط باعث شد تکانی به خودم بدم. واز رو تختم بلند شم.
    تو آینه نگاه کوتاهی به خودم انداختم.لبم کمی ورم داشت وکبودی کم رنگی هم رو انحنای پشت لبم دیده می شد.خوشبختانه به کمک مختصر لوازم آرایشی که به اصرار مامان گهگداری می خریدم سریع کبودی رو پوشوندم و رژ ماتی هم رو لبم کشیدم.اینطوری ورمش به چشم نمی اومد.
    _گلاره جان خونه ای؟
    از اتاق بیرون اومدم.
    _سلام...خسته نباشین.
    حواسش به بسته های خریدی که تو دستاش جابه جا میکرد بود.نگام به در هال افتاد.فراموش کرده بودم دستگیره ی خونی رو تمیز کنم.با خودم گفتم(نکنه دیده باشه؟)
    مامان سرشو بلند کرد.
    _حواست کجاست دختر...بیا اینارو...
    باقی حرفشو خورد وبه صورتم مات شد.از ترس اینکه متوجه ی کبودی رولبم شه سرمو پایین انداختم وبه طرفش رفتم.
    _اونارو بدین به من.
    _آرایش کردی؟!
    بی دلیل سرخ شدم وبسته هارو از دستش گرفتم.
    _ایرادی داره؟
    نگاه مرددمو بهش دوختم.هنوز با بهت نگام می کرد.
    _عادت نداشتی.
    بی حرف بسته هارو به آشپزخونه بردم.دنبالم راه افتاد.
    _عماد اینجا بود؟!
    از فکری که به ذهنش خطور کرد،عرق سردی رو ستون فقراتم نشست.با دلخوری سرتکان دادم.
    _شما چی میخواین از من بشنوین؟
    یه صندلی برای خودش عقب کشید ودر حالیکه خستگی از سر وروش می بارید با بی حالی پشت میز نشست.
    _پس اینجا بوده.
    از کنارش گذشتم ودر حالیکه از آشپزخونه بیرون می رفتم،خیلی بی تفاوت وسرد گفتم:نه.
    سریع به طرف در هال رفتم.باید تا قبل از اینکه رد خونو ببینه پاکش می کردم.این بی توجهی لحظه ی ورودشو مدیون تاریکی هوا وخرید های زیادش بودم.
    نمی خواستم ونمی تونستم از رفتار زشت عماد فعلا حرفی بزنم.فقط چون حالت غیر عادیشو موقع سیلی زدنم فراموش نکرده بودم،سعی کردم اینقدر زود قضاوت نکنم.
    با این سکوت از کاراشتباهش چشم پوشی نمی کردم فقط می خواستم اینقدر زود خونواده مو از اون که هنوز فرصتی برای توضیح پیدا نکرده بود، نا امید نکنم.والبته خیال نداشتم این فرصت رو حالا حالاها بهش بدم.فکر می کنم این کمترین تنبیهی بود که می تونستم براش در نظر بگیرم.
    با اکراه دست جلو بردم ودستگیره رو با دستمال خیسی که تو دستام بود پاک کردم.این کارم یه جورایی مثل این می موند که دارم رد هرنوع حقارت وخوردشدنو از سر وروی زندگیم پاک میکنم.
    یک لحظه یاد حرفای خانوم شریفی ودرخواستش افتادم.اونموقع مامان به خاطر پیشنهادش حسابی جوش آورد وبا کلی توضیح وتفسیر سعی کرد قانعم کنه خواسته ی خانوم شریفی تحقیر کننده ست وحالا...
     
  4. تا چند روز بعد اون برخورد نا امیدکننده از عماد نه جواب تماس هاشو می دادم ونه اون سی وخورده ای پیامکی که فرستاده بود،خوندم.
    حالا دیگه مامان وبابا هم یه حدسایی بابت جو نامساعد بینمون می زدن.وبراشون یه جورایی مسجل شده بود که امکان داره جوابم منفی باشه واز هم جدا شیم.اونم فقط بعد بیست ویک روز که از اون محرمیت کذایی میگذشت.
    با مامان پشت دار فرش نشسته بودیم ومن داشتم پرزهارو قیچی می کردم.که صدای زنگ در اومد.
    با تعجب گفتم:بابا که الان رفت.
    مامان از جاش بلند شد وچادرشو از دور کمرش باز کرد.
    _فکر نکنم بابات باشه.
    بدون اینکه کنجکاوی بیشتری نشون بدم دوباره مشغول شدم...صدای مامان باعث شد دست از کار بکشم.
    _بیا تو پسرم...گلاره جان آقا عماد اومده.
    قیچی رو پایین آوردم.ودست چپم نا خودآگاه مشت شد.دلم نمی خواست باهاش به این زودی روبروشم.نه اینکه آدم کینه ای ولجوجی باشم.فقط می خواستم زشتی کارش به مرور زمان برام کمرنگ شه وبتونم ببخشمش.والبته این بخشش به اون معنی نبود که جوابم به درخواستش مثبته.
    _سلام.
    سرمو پایین انداختم.وبا ناراحتی به ترنج نیمه بافته خیره شدم.دسته گل رز سفیدی که تو دست داشت کنارم گذاشت.
    _هنوزم ازم دلخوری؟
    _نباید باشم؟
    صندلی بابا رو جلو کشید و نشست.مامان به سمت آشپزخونه رفت.
    _من می رم یه چایی آماده کنم.
    با لبخند تلخی به مسیر رفتنش خیره شدم.بهتر دیده بود مارو تنها بذاره.
    عماد سرخم کرد وزیر لب گفت:ممنونم.
    با تعجب به طرفش برگشتم.
    _بابته؟!!
    -بهشون چیزی نگفتی.
    دستامو تو هم قلاب کردم ونگاهمو ازش گرفتم.
    _فقط نخواستم تا موقعی که توضیحی بابتش ندادی دیدشون رو بهت خراب کنم.
    _جواب تماس هامو ندادی.وگرنه زودتر از این توضیح می دادم.هرچند تو پیامک هایی که دادم همه چیو گفتم.اگه هنوز قانع نشدی...
    حرفشو قطع کردم.
    _هیچ کدومشو نخوندم.
    _چرا؟!!
    صادقانه جواب دادم.
    _از دستت عصبانی بودم.
    سرشو پایین انداخت.
    _بهت حق میدم. کارم خیلی اشتباه بود. اما باور کن تو اون لحظه اصلا تو حال خودم نبودم...اون حرکتم عمدی نبود.
    خیلی جدی گفتم:ازت توضیح خواستم نه توجیه.
    با کمی مکث نگاهشو ازم گرفت که به دسته گلی که برام خریده بود دوخت.
    _بابت این فرصت یه ماهه زیرفشار واسترس شدیدی قرار دارم.خونواده م فهمیدن این فرصت یه ماهه در اصل واسه توئه...
    حرفشو دوباره قطع کردم.
    _اما این پیشنهاد تو بود.
    مردد از جواب دادن سکوت کرد.با ناباوری گفتم:یعنی بهشون نگفتی؟!
    _همینجوری هم از دستم به خاطر اینهمه یکدندگی شاکین.
    _اونا که همه جوره باهات راه میان این یکی هم روش.
    _این دفعه دیگه نمی شد...بابا با اهرم قرار دادن شغلم تهدیدم کرد.
    مثل پسر بچه های تخس خطاکار با پاش رو زمین ضرب گرفت.با تاسف سرتکان دادم وبی توجه به حضورش مشغول قیچی زدن پرزها شدم.
    _آخه به چه زبونی بگم تحت فشار عصبی بودم.تو هم که مدام با یادآوریه مدت این صیغه خونمو به جوش می آوردی.باور کن یهویی شد.البته حضور پسر شریفی هم بی تقصیر نبود...یادت رفته چطوری داشت نگامون می کرد؟
    _اینجور که معلومه همه مقصرن غیر خودت...آفرین واقعا تحت تاثیرم قرار دادی.
    کلافه دستی به موهاش کشید.
    _بگم غلط کردم راضی میشی؟
    توچشماش خیره شدم تا باورم شه اون اظهار پشیمونی چند درصدش واقعیه...چیزی که دیدم فقط دلخوری بود شاید انتظار داشت بعد اینهمه توضیح که در تبرئه ی خودش برام ردیف کرد می بخشیدمش.
    _اینو باید عذرخواهی به حساب بیارم؟
    _من واقعا پشیمونم...یعنی اینقدر برات باورش سخته؟
    _تو باورشو برام سخت کردی عماد.
    _من دوستت دارم...چرا درکم نمیکنی؟
    بازم توجیه...دلم نمی خواست اینبار هم سکوت کنم.خسته بودم از اینکه مدام از طرف کسی که قرار بود شریک زندگیم باشه دست کم گرفته شم.
    _اما من اینو دوست داشتن، نمی دونم.نه لااقل تا وقتی که رنگ ولعاب ترس وخودخواهی وتوقع به خودش گرفته.
    با لجبازی جواب داد.
    _هر اسمی که میخوای روش بذار.ولی من هنوزم میگم از رو دوست داشتنمه که اینقدر روت حساسم.
    _این حساسیت بی دلیل نگرانم میکنه.چند روز پیش به خاطر یه توضیح،که دادنش هم بی مورد بود تو دهانم کوبیدی.فردا اگه جوابم نه باشه چیکار میکنی؟
    _بهم فرصت بده تا ثابت کنم اینجوری نیست.نمی ذارم جوابت نه شه.
    حالا تو چشماش فقط ترس بود.به زبونم نیومد بگم(عماد این ترس هات منو هم می ترسونه)
    نفس عمیقی کشیدم.وبرای قبول خواسته ش به همه چیز وهمه کس جز خودم فکر کردم.
    به امیدها وآرزوهای مامان وبابا...به آبروی خونواده ی رحیمی...به بیست وچهارسالگیم و رسیدن زمان ازدواجم...به احساسی که عماد مدعیش بود...به اصراری که داشت...به خودش.
    چیزی به اسم فداکاری وجود نداشت.قرار نبود خودمو قربونی این وضعیت مبهم کنم.فقط می خواستم بهش یه فرصت ده روزه بدم.همین.
    فردا عصر به مناسبت این آشتی کنان ظاهری منو برای خوردن شام به یه فست فود دعوت کرد.اینبار واقعا از پیشنهادش استقبال کردم.محیط کوچیک اونجا ودیدن جمعیتی که بعد پشت سرگذاشتن یه هفته مشغله کاری با خونواده یا دوستانشون تو همچین مکانی دور هم جمع شده بودن منو به سر شوق می آورد.خوشحال بودم که ایندفعه عماد به خواسته م احترام گذاشته.
    بعد سفارش غذا،نگاه مرددی به دور وبرش انداخت وبه چشمام خیره شد.
    _از اینجا خوشت اومده؟
    لبخند دلگرم کننده ای رو لبم اومد.
    _آره...جای خوبیه.
    _هنوزم از دستم ناراحتی؟
    صادقانه گفتم:سعی میکنم نباشم.
    نا امید نگاهشو ازم گرفت وبه دستاش خیره شد.
    _ای کاش نبودی.
    _همیشه همه چیز بر وقف مراد آدم نمی شه.تو مدام از خودت وآدمای دور وبرت وروابطت انتظارات بالا داری.خب این درست نیست.چون اینطوری خود به خود ظرفیت قبول چیزی که برخلاف میلته از دست میدی.واین کاملا با روحیه ی محتاط وریسک ناپذیرت همخونی داره.اونوقت می دونی چی می شه؟
    به چشمام خیره شد انگار که خودشم قبول داشت حرفام درسته.اما این پذیرش سریع یکم غیر عادی بود.یاد واکنش تند بهراد بعد به رخ کشیدن ترساش افتادم.اون با اینکه می دونست توضیحاتم تا چه حد درسته اما کوتاه نیومد.
    نگاه متفکر عماد باعث شد به خودم بیام ودوباره حواسمو جمع کنم.وبا یه پیش زمینه ی ذهنی ادامه بدم.
    _می شه فاجعه عماد...می شه اصرار بی موردت برای حساسیت نشون دادن رو موضوع بی اهمیتی مثل خواستگاری پسر شریفی...می شه همون ضربه ای که به قول خودت ناخواسته رو صورت من خورد وعمدی نبود...می شه...
    غذامونو آوردن ومن ناخواسته سکوت کردم.
    _چیز دیگه ای لازم ندارین؟
    عماد نگاهشو به سختی ازم گرفت وبه جوانکی که سرویس دهی می کرد دوخت.
    _نه ممنون.
    اون که ازمون دورشد بلافاصله گفتم:معذرت میخوام یکم تند رفتم.
    _من چطورمیتونم ذهنتو از اون خاطره ی بد پاک کنم؟...از اینکه مدام همه ی کارام با یاد وخاطره ی اون عکس العمل بی موقع ونا به جا قضاوت میشه عصبی میشم.
    اون متوجه حرفام نشده بود واین منو ناراحت نمی کرد.فقط برداشت اشتباهی که ازشون داشت باعث تعجبم شد.
    _یعنی تو فکر میکنی من اینقدر سطحی نگرم؟!
    فقط نگام کرد.نه توجیهی در کار بود نه انکار...این رفتار ساده لوحانه ش اعصابمو بهم می ریخت وبه یادم می آورد چقدر از لحاظ سطح فکری با هم فاصله داریم.ومتاسفانه این فاصله رو نمی شد با چیزایی مثل امکانات مالی ومدرک تحصیلی پر کرد.
    _اگه قرار بود بر اساس اون رفتار اشتباه قضاوت کنم.الان اینجا نبودم.
    خودش هم فهمید عکس العملش اشتباه بوده.وسعی کرد این دلخوری رو به نوعی جبران کنه.
    _همین بخشش وبزرگواریته که منو مدیونت کرده خانومم.
    به تعریفش نیازی نداشتم.فقط قد سر سوزن درک درستی از احساسات وافکارم می خواستم.این انتظار وتوقع زیادی نبود.اون باید تا این حد مطمئنم می کرد که اگه به باورهام اعتقادی نداره لااقل بهشون احترام میذاره.
    صدای زنگ تلفن همراهش اونو هم از دنیای خیالات وتصوراتش بیرون کشید.با نگاهی که به شماره انداخت گفت:مدیر فروش شرکت بهرنگ تماس گرفته.همونی که قرار بود یه سفارش بزرگ واسه آلمان بگیره...مجبورم بهش جواب بدم تو مشغول شو.
    با بی میلی تکه ای از پیتزامو برداشتم وبه دهان بردم.
    _بله بفرمایید.
    _سلام آقای جعفری حال شما؟
    نگاه عماد به من بود.وبا لبخند تشویقم می کرد که غذامو بخورم.
    _بله..یعنی نه تماس نگرفتن.چطورمگه؟
    _فاکتور قیمت های پیشنهادی رو که سه شنبه فاکس کردم.
    با نی داخل لیوان نوشابه ش بازی می کرد.
    -اتفاقا نرخی که ما اعلام کردیم خیلی کمتر از فی بازاره.اتحادیه اگه بفهمه باهامون برخورد می کنه.
    لبخند رو لبش کم کم محو شد.
    _منظورتون چیه؟...خب سفارش شما بزرگ بود...هدفمون جز مشتری مداری چی میتونست باشه؟
    دیدن نگاه مضطربش اون یه ذره اشتهامو هم کور کرد.دست از خوردن کشیدم وپرسشگرانه نگاش کردم.
    _خیلی عذر میخوام که میون کلامتون اومدم.نمی تونم اجازه بدم اینجوری اعتبارمون زیر سوال بره.شما باقیمت پایین ما مشکل دارین؟آخه چرا؟
    _من الان جایی هستم که نمی تونم کاملا این موضوع رو براتون باز کنم وتوضیح بدم....اجازه بدین من یه قیمت دیگه از بازار بگیرم.اگه با قیمت پیشنهادی ما زیاد تفاوت داشت واین تفاوت شک بر انگیز بود اونوقت شما می تونید از جای دیگه تقاضا کنید.
    تماس قطع شد وعماد با ابرویی بهم گره خورده ونگاهی نگران به غذاش خیره شد.
     
  5. _اتفاقی افتاده؟!
    سوالی رو که با تردید پرسیدم،بی جواب نذاشت.
    _میگه قیمتتون خیلی پایین تر از انتظار ماست واین یکم عجیبه.
    _خب چرا اینقدر پایینه؟مگه بر اساس قیمت بازار نرخ رو اعلام نکردین؟
    _سفارششون بالا بود می شد یکم سر قیمت کوتاه اومد.خواستم هر طور شده این سفارشو از رقبای کاریمون بگیرم.اما اینا به خیال اینکه هرچیز ارزونی بی علت نیست دوبه شک افتادن.
    با بی خیالی شونه بالا انداختم.
    _خودتو به خاطرش ناراحت نکن.تو شروع هر کاری اعتماد حرف اولو می زنه .که اگه نبود،بهتره هیچ شروعی هم نباشه.
    مصرانه زیر لب با خودش زمزمه کرد.
    _اما من اون سفارشو هر جور شده می گیرم...واسه عماد چیزی نشد نداره.
    تو چشام زل زد وگفت:هرجور شده به دستش می یارم.
    نگاه نا مطمئن ونگرانمو ازش گرفتم وبه هفت تکه ی باقی مونده از پیتزام دوختم.اون حتی یه لحظه به این فکر نمی کرد که اعترافات چند لحظه قبلش تا چه حد می تونه رو تصمیم ونگاهی که بهش داشتم تاثیر بذاره.دو تا سوال مدام ذهنمو قلقلک می دادن.(یعنی همه ی اصرار اون برای داشتن من فقط به خاطر اینه که هیچی واسه ش نشد نداره؟...اون می خواد هرجور شده منو داشته باشه؟)
    عماد به غذام اشاره کرد.
    _چرا دیگه نمی خوری؟
    باصدای گرفته ای گفتم:سیر شدم.
    بی توجه به حال دگرگونم از جاش بلند شد.
    -منم اصلا اشتها ندارم.میرم حساب کنم.
    فقط سرتکان دادم وبا ناراحتی به غذای نیم خورده ی خودم ودست نخورده ی اون خیره شدم.
    با هم از اونجا بیرون اومدیم وقرار شد یکراست منو به خونه برسونه.مثل اینکه برخورد تند وجدی جعفری حسابی ذهنشو درگیر کرده بود.
    جلوی خونه که نگهداشت گفت:فردا واسه ناهار خونه ی ما دعوتی...مامان بابت حال نامساعد وپذیرایی نا مناسبی که بار اول داشت ناراحت بود.دلش می خواست یه جوری جبران کنه.
    دلم نمی خواست تو این هشت،نه روز باقی مونده دیگه رفت وآمدی داشته باشیم.راستش یه جورایی تو دادن جواب مثبت مردد شده بودم.
    _خب فکر نمی کنم الان وقت مناسبی باشه.مگه نه اینکه اونا علت اصلی این صیغه رو فهمیدن واز دستمون شاکین؟
    پشیمون سر به زیر انداخت.
    _این باباست که رو این قضیه جوش آورده.وگرنه مامانم بی زبون تر از این حرفاست.در واقع برای اون هرچی من بگمه...خواهش می کنم نه نیار.فقط همین یه بار.اون از چند روز قبل واسه فردا کلی تدارک دیده.خرابش نکن باشه؟
    به ناچار لبخند تلخی زدم وسر تکان دادم.شاید بهتر بود بازم عجله نکنم.
    از ماشین پیاده شدم وبه این فکر کردم که باید همه چیو با مامان در میون بذارم.
    درو که باز کردم و وارد خونه شدم صدای خنده ی مامان وبابا به گوشم خورد.وارد هال شدم وبا دیدن چهره ی شاد وهیجان زده شون لبخند بی اختیار رو لبم نشست.
    _سلام چه خبر شده که صدای خنده تون از هفت تا کوچه اونورترم شنیده می شه؟
    بابا بهم اشاره کرد که برم وکنارش بشینم.
    مامان با شوق گفت:بلاخره جور شد؟
    _چی؟
    _سفرمون به مشهد...قراره با کاروان ناهید خانوم اینا بریم.
    _پس بلاخره امام رضا طلبید.
    لبخند بابا پهن تر وعمیق تر شد.
    _آره مثل اینکه قسمتمون بود.
    _حالا چند روزه می رین ومی یاین.
    مامان گفت:یه سفر پنج روزه ست...ببینم واسه تو و امیر که سخت نیست تنها بمونین؟
    _این چه حرفیه؟...بچه که نیستیم.
    بابا دستشو رو شونه م گذاشت.
    _می خوای با عمو یونس حرف بزنم این چند روزوبرین اونجا؟
    سر تکان دادم.
    _نه بابا نگران نباشین.تو خونه ی خودمون راحتتریم.
    نگام به چهره ی دلخور مامان افتاد که با لبخند محوی حرفمو تایید کرد.اون از خونواده ی پدریم دل خوشی نداشت.ونمی خواست این رابطه ی ناراحت کننده با اینجور رفت وآمد ها بیشتر شه.
    سفرشون به مشهد یه جورایی به موقع بود.تو این فاصله منم می تونستم با یه دید منطقی وفارغ از محدودیت های احساسی تصمیم درستی بگیرم.
    اما قبلش باید ذهن خونواده مو آماده ی هر جوابی از طرف خودم می کردم...باید با مامان حرف می زدم.

    فردای اون روز مامان داشت با علاقه ساک سفرشونو می بست.
    خوب می دونستم از مدتهاقبل آرزوی همچین سفری رو به دل داره...وارد اتاقشون که شدم،خنده هنوز رو لبهاش بود.
    _چقدر زود مشغول شدین؟
    _خب چیکار کنم؟ذوق وشوق دارم مادر.
    مشغول تا کردن یکی از بلوزها ی بابا شدم.
    _انشالله کی راهی هستین؟
    _فردا عصر ...چطورمگه؟
    سر تکان دادم.
    _هیچی...همینطوری پرسیدم.
    نگاهی به مانتو وشلواری که تنم بود انداخت وگفت:عماد دیر نکرده؟
    ساعت یازده ونیم صبح بود.
    _نه هنوز.
    کاملا به طرفم چرخید ونگاه جدی ودلواپسشو بهم دوخت.
    _یه چند روزیه که می بینم تو حال خودت نیستی.بعد اون قهر وآشتی که با عماد داشتی وعلتشو به ما نگفتی من وبابات نگرانتیم...ببینم عماد حرفی زده یا حرکت نا به جایی کرده؟
    سرمو پایین انداختم و زیر لب گفتم:یه برخورد هایی پیش اومده اما...
    بازومو گرفت وتکان داد.
    _چی شده؟
    سرمو بالا گرفتم و توچشمای ترسیده ونگرانش زل زدم.
    _احساس می کنم نمی تونم باهاش بمونم.اون...اون...
    صدای زنگ در وبغض گلوم همزمان باعث شدن دیگه چیزی نگم وسکوت کنم.امیر درو باز کرد وصدای سلام واحوالپرسیش با عماد به گوشم خورد.به طرف در چرخیدم.باید می رفتم.
    _گلاره؟!
    یه لبخند محوکنج لبم سبز شد.برگشتم وبا اطمینان سرتکان دادم.
    _بعدا درموردش حرف می زنیم مامان...الآن باید برم.فعلا خداحافظ.
    لبهاش تکان خفیفی خورد وچیزی گفت که من به حساب خداحافظی گذاشتم واز اتاق بیرون اومدم.
    این بار که به خونه ی پدری عماد پا گذاشتم.همه چیز تغییر پیدا کرده بود.مامانش با روی خندان وصمیمی ازم استقبال کرد.وسمیرا با محبت منو تو بغلش گرفت وگونه مو بوسید.
    واسه عوض کردن لباس بازم به اتاق عماد رفتم...از پله ها که پایین اومدم،سمیرا رودیدم که واسه استقبال از شوهرش دم در رفته.
    آخرین پله رو که پایین رفتم آقا مرتضی هم از راه رسید.و با یه لبخند شاد وانرژی بخش به همه سلام کرد.
    عماد از جاش بلند شد وبه طرفش رفت.
    _سلام...پس کجایی داداش؟ دیر کردی.
    آقا مرتضی در حالیکه باهاش روبوسی می کرد وگفت:حاجی اومده؟
    _نه...ولی می یاد.
    با این حرفش استرس بدی بهم تزریق شد.از روبرو شدن با پدرش اکراه داشتم.مخصوصا با فهمیدن علت صیغه وبعد، قضیه ی کارکردنم که به گفته ی عماد از زیر زبون همکارای حاجی شریفی در رفته بود.والبته من تو راست ودروغش شک داشتم.آخه کی می دونست من با پسر حاجی مقدم پناه نامزد کردم؟
    آقا مرتضی منومخاطب قرار داد وهمینم باعث پاره شدن رشته ی افکارم شد.
    _حال شما چطوره گلاره خانوم؟
    _مرسی خوبم...خسته نباشین.
    کیفشو به دست سمیرا داد وزیر لب تشکرکرد.
    دور هم که نشستیم،مامان عمادبا یه سینی شربت از آشپزخونه بیرون اومد وبا دامادش سلام واحوالپرسی کرد.سمیرا از جاش بلند شدوسینی رو از دستش گرفت.
    طلعت خانوم کنارم نشست وبا لبخند دستپاچه ای نگاهشو ازم گرفت وبه عماد دوخت.انگار که بخواد با اینکار پسرشو از خودش راضی نگهد اره.
    عماد بازم داشت با لپ تاپش ور می رفت.آقا مرتضی با خنده گفت:توخونه هم دست از کار نمی کشی؟...بابا گلاره خانوم اینجاست یه امروز بی خیال شو داداش.
    اون که سرش پایین وحسابی مشغول بود،زیر لب زمزمه کرد.
    _منتظر ایمیل آقای جعفریم...مثل اینکه گوش شیطون کر، دارن راضی می شن.
    سمیرا گفت:بلاخره قبول کردن؟
    عماد به طرفش برگشت ولبخند مغرورانه ای زد.
    _مگه می شه قبول نکنن؟...منودست کم نگیر.اگه...
    حرفشو ناخود آگاه قطع کرد وبه صفحه ی لپ تاپش خیره شد.
    _بلاخره اومد.
    چشمای عسلیش رو خط به خط ایمیلی که واسه ش فرستاده شده بود می لغزید ولبخند رو لبش لحظه به لحظه عمیق تر می شد.
    مثل اینکه بلاخره اصرارش جواب داده بود و اون شرکتم تسلیم خواسته ی عماد شده بود.درست مثل من که پیشنهاد این صیغه ی یه ماهه روقبول کرده بودم وحالا باید یکه وتنها مقابل گلایه های پدرش می ایستادم.
    صدای زنگ در باعث شد از فکر بیرون بیام. ونگام به عماد بیفته که با هیجان علی رو تو بغلش گرفته بود ومی خندید.
    سمیرا به طرف در رفت.
    _فکر کنم بابا هم اومد.
    طلعت خانوم از جاش بلند شد.
    _بهتره برم میز ناهارو بچینم.
    _منم کمکتون می کنم.
    نگاه مرددشو ازم گرفت وبه عماد دوخت.
    _کار خاصی ندارم...تو بشین.
    بی توجه به تعارفش از جام بلند شدم.دلم نمی خواست اینقدر زود با حاج آقا روبرو شم.
    داشتم بشقاب هارو روی میز می چیدم که صدای سلام واحوالپرسی آقای مقدم پناه ناچارم کرد جلو برم.
    _سلام حاج آقا.
    علی رو تو بغلش گرفت وبا اون ابهت همیشگی که سعی می کرد زیاد با طرف مقابلش چشم توچشم نشه زیر لب سلام گفت.
    یه جورایی این برخوردش به دید من وبقیه سرد ونا امید کننده اومد.همینم باعث شد اخم های عماد تو هم بره ومادرش با دستپاچگی ازم بخواد برای کمک بهش برم.
    تو آشپزخونه دستموگرفت وبا ترس گفت:می دونم برخورد حاجی ناراحتت کرده ،ولی جون عزیزت جلوی عماد واکنش نشون نده.اون روی توحساسه.می ترسم باباش چیزی بگه واون به خاطر تو نتونه تحمل کنه وتو روش وایسه.
    بی اختیار بغض کردم.
    _اما حاج خانوم من که تقصیری ندارم.اون صیغه رو عماد...
    حرفمو قطع کرد ودستموکمی فشرد.
    _همه چیو می دونم.عماد بهم گفته.باور کن به خاطر کارش مجبور شد تو این یه مورد سکوت کنه.اون حقوق بگیر باباشه.نذار به خاطر لجبازی حاجی،بچه م از این آب باریکه محروم شه.باشه؟
    فقط نگاش کردم وحرفی نزدم.اصلا چی باید می گفتم...اون که سکوتم رو به رضایت قلبیم ربط داده بود،لبخند مادرانه ای زد.
    _قربونت برم.واسه آینده ی خودتون میگم...حاجی رو هم اینجوری نگاه نکن.هرچی هست توزبونشه.وگرنه ته دلش چیزی نیست.یه امروزو تحمل کن وحرفی نزن.انشالله مشکلتون حل می شه.
    پارچ آب رو به دستم داد ومنو با کلی فکرو خیال بیرون فرستاد.
    سمیرا با دیدنم حوله ی خشکی رو به طرفم گرفت.وگفت:بابا رفته دستاشو بشوره...بیا تو اینو براش ببر بلکه اینجوری مهرت بیشتر به دلش بشینه وحاج آقای لجوج ما هم از خر شیطون پایین بیاد.
    عماد با لبخندی حرف سمیرا رو تایید کرد.ناچار حوله رو گرفتم وپارچ آب رو به دستش دادم.
     
  6. در دستشویی که باز شد،پا تند کردم وبه طرف حاجی رفتم.
    _بفرمایید.
    با کمی مکث حوله رو گرفت واز کنارم گذشت...منو حتی قابل یه تشکر خشک وخالی هم ندونسته بود.
    سعی کردم نگاه ناراحتمو از عماد بدزدم.اما اون که زیر چشمی من وپدرشو می پایید.با همه ی تلاشی که به خرج دادم،بازم متوجه ناراحتیم شد.
    مادرش برای خوردن ناهار صدامون زد ومن معذب و دل شکسته کنار عماد،پشت میز نشستم.
    سمیرا با یه لبخند غمگین و دلسوزانه بهم تعارف کرد غذا بکشم .عماد به جای من دست به کار شد وبرای هردومون کشید.
    آقا مرتضی در حال خوردن پرسید.
    _راستی حاجی از نمایشگاه تهران چه خبر؟...امسال غرفه می گیریم یا نه؟
    _ما که تقاضا دادیم.باید بررسی کنن...خانه ی فرش اگه همکاری کنه به امید خدا حله.
    خودشو کمی عقب کشید ومستقیم به من که هنوز قاشق اول غذامو به دهان نبرده بودم،خیره شد.
    _اتفاقاً در موردش با حاج آقا شریفی صحبت کردم.اونم یه قول هایی داده.
    آقا مرتضی بی منظور گفت:دستش درد نکنه...حاجی مرد خوبیه.تعریف دست به خیرش همه جا هست.
    ابروهای پدر عماد توهم گره خورد وپوزخندی عصبی زد.
    _اتفاقا این دست به خیریش نصیب من وخونواده مم شده.
    آقا مرتضی که از قضیه ی کارکردن من بی اطلاع بود نگاه پرسشگرشو به حاجی دوخت.و اون بی پروا گفت:کم حرفی نیست آخه...عروس مقدم پناه بافنده ی روز مزد بگیر حاجی شریفی باشه...بنده خدا بدجوری داره ثواب می بره.
    قاشق از دستم افتاد وبه بشقاب جلو دستم خورد وصدای بدی ایجاد کرد.با ناباوری تو چشماش زل زدم.
    _بابا؟!!
    عماد با لحنی تند وعصبی حاجی رو مخاطب قرار داده بود.
    نگاه طلعت خانوم با وحشت میون من وحاجی وعماد می چرخید وبقیه شونم با بهت به این صحنه ی نگاه می کردن.همه چیز انگار دست به دست هم داده بود که جو متشنج دورمیز کاری کنه این ارتباط موقت فامیلی از هم بپاشه.


    حاجی خیلی آروم وبی تفاوت نگاهشو ازم گرفت وبه عماد دوخت.
    _چته پسر؟...مگه حرف بدی زدم؟
    دستای عماد از خشم مشت شد.
    _بس کن بابا...یه امروزو بی خیال شو.
    بغض به گلوم هجوم آورد ودیدمو تار کرد.نمی خواستم مثل آدمای بی دست وپا وبی زبون رفتار کنم.
    _کار که عار نیست حاجی...اگه شما هم سفارش بافت می دادین شاید قبول می کردم.
    این حرفم با عث جوش آوردنش شد.
    _می فهمی عروس مقدم پناه بودن یعنی چی؟...روتو گرفتی اونورو به ریش من می خندی؟...اگه پول لازم داشتی چرا به خودم نگفتی ودست نیاز به سمت چهار پشت غریبه دراز کردی؟
    اشکای ناشی از خشممو ناشیانه با پشت دست پاک کردم.دیگه هرچقدر سکوت کرده ونجابت به خرج داده بودم بس بود.
    _من هرگز دست نیاز جلوی کسی دراز نمی کنم.اونقدری عزت نفس دارم که حاضرم سفارش از حاجی شریفی بگیرم اما مال ومنال پدرشوهرم چشامو کور نکنه.
    طلعت خانوم نالید.
    _گلاره جان؟!
    حاجی صداشو بالا برد.
    _خرت از پل گذشته که زبون درازی می کنی؟...تو کار بابای خوش غیرتت موندم والله...چطور راضی شده دخترش تن به این حقارت بده؟
    بی اراده از جام بلند شدم.
    _به حرمت این سفره وریشه سفیدتونه که چیزی نمی گم.وگرنه...
    اونم با نفرت از جاش بلند شد.
    _وگرنه چی؟...فکر کردی حالا که راضی شدیم باهر عشوه ونازت راه بیایم واسه این ننگم دهنمونو می بندیم؟
    عماد مداخله کرد.
    _کدوم ننگ؟...چرا بی خودی شلوغش می کنین؟
    _تو یکی ساکت شو که هرچی میکشم از ناخلف بودنته.
    گریه ی طلعت خانوم هم باعث نشد اون کوتاه بیاد.
    _عروس این خونه بودنم حرمت می خواد.اگه نگهش داشته بودی.روسرمون جا داشتی...حالا که زیر پا گذاشتی.هری.
    دیگه عفت کلام رو هم کنار گذاشته بود.دستای سمیرا دور بازوم حلقه شد.
    _بابا خواهش می کنم...یعنی بخشندگی وبزرگی حاجی مقدم پناه همینقدره؟
    دستشو کنار زدم وبا تاسف سرتکان دادم.
    _من به بخشندگی حاجی تون احتیاج ندارم.
    عماد با چشمایی از ترس گشاد شده بهم مات شد وحاج آقا فریاد زد.
    _بایدم نداشته باشی.بس که نان کوری...لیاقتت همونه که نون خشکه سق بزنی و تو اون آلونک زندگی کنی ودستت جلو امثال حاجی شریفی دراز باشه.
    به سمت پله ها دویدم ودر همون حال گفتم:کاسه گدایی هم که جلو حاجی شریفی بگیرم باز شرف داره به اینکه دست توسفره ای ببرم که صاحب بخشنده ش حرمت مهمونشو نگه نداره.
    از پله ها بالا رفتم ودر اتاق عماد رو پشت سرم بهم کوبیدم.تمام تنم می لرزید و چشمام بی دلیل پر اشک می شد.
    صداش تا بالا هم می اومد.ومن نا خواسته مجبور بودم تموم حرفاشو بشنوم.
    _بس کن طلعت.دیگه از جونم چی میخوای؟هی به خاطر تو و این پسره ی بی عقل کوتاه اومدم و حرفی نزدم.دیگه به اینجام رسیده...ازاون اولشم گفتم این دختره وصله ی تن ما نیست.اما پسرت نمی دونم تو این چی دیده که مثل کنه بهش چسبیده و ول کن نیست.
    عماد چیزی گفت که با عصبانیت بیشتر پدرش همراه بود.
    _بس که بی عرضه ای...حیف حاجی قمصری ودخترش نبود که به خاطر این دختره پاپتی لگد به بختت زدی؟
    طلعت خانوم با گریه اونو بازم دعوت به سکوت کرد.
    _تو دیگه چی میگی زن؟به جهنم که می شنوه...خانوم بعد کلی منت گذاشتن با یه صیغه ی مسخره سرمون کلاه گذاشت حرفی نزدیم.چهار سال تموم این پسره رو دنبال خودش کشید چیزی نگفتیم...اما این یکی دیگه قابل بخشش نیست.من آبرومو از سر راه نیاوردم که یه الف بچه وایسه و تو بین همکارام خیراتش کنه.امروز روز فقط از این واون حرف درشت شنیدم.که چی؟...عروس حاجی شده جیره بگیر شریفی.
    تقه ای که به در خورد باعث شد از فکربیرون بیام.
    عماد با تردید وارد اتاق شد.
    _ببین گلاره...
    دستمو جلوی صورتش گرفتم و مانع از حرف زدنش شدم.
    _هیسس...تو ضیح نمی خوام.فقط بذار از اینجا برم.دورمم واسه همیشه خط بکش.
     
  7. با التماس نگام کرد.اما من اونقدر عصبانی بودم که حاضر نمی شدم تو این شرایط کوتاه بیام. ودرکش کنم.
    چادرمو از سرم برداشتم ودست پیش بردم مانتومو بردارم.عماد به طرفم خیز برداشت. واز پشت بغلم کرد.از ترس وشوک عکس العملش ،تموم تنم منقبض شد.
    _گلاره تورو خدا اینکارو با من نکن.من طاقت قهر تورو ندارم.
    تلاشم واسه بیرون اومدن از آغوشش بی فایده بود.دلم به حال حماقتی که به خرج می داد ،می سوخت.اون هنوزم خیال می کرد نتیجه ی حرفای پدرش فقط یه قهر چند روزه ست.
    _ولم کن عماد.کار از قهر واین حرفا گذشته.بهتره بری از حاج بابات مشتلق بگیری که دیگه همه چی بین ما تموم شده.
    دستاش شل شد ومن تونستم راحت از بغلش بیرون بیام.انگشت تهدیدمو به طرفش گرفتم.
    _در ضمن دیگه حق نداری بهم دست بزنی.از همین الآن اون صیغه ی لعنتی رو منتفی بدون.
    با ناباوری سرتکان داد.
    _نه من نمیذارم گلاره...تو حق نداری منو پس بزنی.من اگه تورو نداشته باشم دیوونه می شم.
    بی خیال بستن دکمه های مانتوم شدم.چادر مشکیمو سرم کردم وکیفمو برداشتم. با پوزخندی که نشد از رولبم جمعش کنم، از کنارش گذشتم.
    _داشتن من به تو نیومده.همون بهتر که واسه نداشتنم زار بزنی.
    از اتاق بیرون زدم وپله هارو دوتا یکی کردم وپایین اومدم.طلعت خانوم با دیدنم جلو دوید.قبل از اینکه بهش اجازه ی حرف زدن بدم گفتم:بابت پذیرایی تون ممنونم...خودتون که دیدین هر کاری کردم نشد...حلالم کنین...خداحافظ.
    التماس های سمیرا ونگاه ناراحت وشرمنده ی آقا مرتضی هم نتونست مانع رفتنم بشه.اون کوه غرور همونطور سد ونفوذ ناپذیر پشت میز غذاخوری نشسته وبه دیوار سفید جلوش خیره بود.
    در خونه رو که پشت سرم بستم شروع به دویدن کردم.می خواستم تا اونجا که در توانم هست از اون خونه دور شم وعماد نتونه دنبالم بیاد.
    نمی دونم چقدر راه رفتم.فقط اونقدری بود که حس کنم آفتاب داغ سر ظهر دیگه مستقیم به سرم نمی تابه.
    حدود چهار ونیم،پنج بود که به خونه رسیدم.پاهام از درد وخستگی زیاد توانایی برداشتن یه قدم بیشترو نداشت.وصورتم از شدت گرما وفشار روحی تب آلود بود.
    امیر وبابا خونه نبودن ومامان داشت لباس اتو می کرد.
    _سلام.
    سرشو بلند کرد وبا دیدنم تو اون حال نامساعد جواب سلامم تو دهانش ماسید.اشکی که ساعت ها می شد جلوی ریختنشو گرفته بودم سرباز کرد ومن تو یه چشم بهم زدن تو آغوش مامان بودم وداشتم مو به مو همه چیزو براش توضیح می دادم.وگریه می کردم.
    اون با بهت بهم خیره بود.انگاری باورش نمی شد با این تصمیم عجولانه من چقدر خار وحقیر شدم.
    حرفام که تموم شد.تازه به خودش اومد ومحکم تو صورتش کوبید.
    _خدا منو مرگ بده گلاره...من با تو چیکار کردم؟
    تموم تلاشم واسه گرفتنش بی فایده بود.ونتونستم جلوشو بگیرم.بازم داشت تو صورتش می زد وبا هق هق گریه خودشو لعن ونفرین می کرد.چاره ای نداشتم جز اینکه با ناله وزاری التماس کنم خودشو نزنه.
    کمی که آروم گرفت زیر لب با بی حالی زمزمه کرد.
    _همش تقصیرمنه...به خیال خودم نخواستم تحقیر شی.اما خودم با این اصرار نا به جام ...
    بغض مانع از ادامه ی حرفش شد.و شونه هاش از شدت گریه لرزید.بغلش کردم ودستاشو که جلو چشماش گرفته بود رو به سمت خودم کشیدم وتند تند پشت دستشو بوسیدم.
    _این حرفارو نزن مامان...خواهش می کنم.
    با شرمندگی نگاهشو ازم دزدید وسعی کرد خودشو توجیه کنه.
    _اونقدر از ازدواجم با بابات خاطره ی بد تو ذهنم مونده که بعد بیست پنج،شش سالی که ازش می گذره هنوزم محاله فراموشش کنم...وقتی اون شب خانوم شریفی تو رو واسه پسرش خواستگاری کرد،بی اختیار یاد خودم افتادم.منم تا قبل آشنا شدن با یوسف همچین خواستگارایی داشتم.همه شون یا زن مرده بودن یا تو آرزوی داشتن بچه، دنبال زن دوم گرفتن.کسی واسه صفورای مادر مرده ویتیم بیشتر از این تره خورد نمی کرد.از نظر زن داداشم که سیزده سالی مسئولیت بزرگ کردنم رو دوشش بود همینم از سرم زیاد بود.اما تو...
    دستشو رو سرم کشید وبا حسرت بهم خیره شد.
    _تو با من فرق می کردی.من وپدرت همه جوره پشتت بودیم وکسی حق نداشت با این در خواستهای نا به جا تحقیرت کنه...واسه همین خواستم با جواب مثبت دادن به عماد امثال خانوم شریفی رو سر جاشون بنشونم وعزت وارج دخترمو بالا ببرم.اما مثل اینکه اشتباه می کردم.و خودم با همین دستام عزت واحترام دخترمو به لجن کشیدم.
     
  8. قبل از اینکه بتونه باز تو صورت خودش بزنه دستاشو گرفتم.
    _تورو به مرگ من قسمت می دم این کارو نکن.
    اشک تو چشمای مهربونش حلقه زد.
    -کاش می مردم واین روزا رو به چشم خودم نمی دیدم...انگاری به من نیومده روی خوش این زندگی رو ببینم.
    پشتشو نوازش کردم.
    _ناشکری نکن ماما..تو من وامیرو داری...بابارو داری...این کنار هم بودنمون خوشبختی نیست؟
    با ناراحتی سرتکان داد وآه بلندی کشید.
    _تو چه می دونی که من واسه رسیدن به این روزا چه زجری نکشیدم؟...اول دبیرستانو تموم کرده،نکرده زن داداشم نذاشت دیگه ادامه تحصیل بدم.مجبورم کرد تو یکی از این کارگاه های فرش بافی مشغول شم.اونم نه هر کارگاهی...محیط اونجا وحشتناک بود.هرجور آدمی چه مرد وچه زن توش کار می کردن وگوش به زنگ خراب کردن همدیگه جلو صاحبکارمون بودن...همه ی چشما پاک نبود...هر کمکی بی علت نمی شد...یه چند تایی خواستگار داشتم که با توجه به موقعیتم پا جلو گذاشته بودن وچنگی به دل نمی زدن.من مخالف بودم.زن داداشم با اینکه ظاهرا غر می زد اما ازاین مخالفتم راضی بود.حقوقم نرسیده به دستم ،مال اون می شد.چی از این بهتر...همون موقع ها بابات تو کارگاه ما مشغول به کار شد.می گفتن خونواده ش وضع مالی خوبی دارن.اما چون باهاشون در افتاده و از خونه بیرون زده دیگه حمایت مالی نمی شه...خلاصه یه چند مدت بعد، این برخورد های تو کارگاه باعث خاطرخواهی من ویوسف شد...
    برای عوض کردن این جو غمگین لبخند محوی زدم وگفتم:چشم ودل ما روشن مامان جان...می بینم حسابی جوونی کردین.
    _ای بابا کدوم جوونی؟...این خاطر خواهی رو از دماغمون در آوردن.خونواده ش که فهمیدن وصداشون در اومد.صاحبکارم شاکی شد وهردو مونو اخراج کرد.زن داداشم افتاد رو دنده ی لج که با یکی از همون خواستگار های به درد نخورم ازدواج کنم.خبر به گوش یوسف که رسید چشم رو خونواده ش بست و اومد خواستگاریم.داداشم از اولشم بی زبون بود.تصمیمو به عهده ی خودم گذاشت ومن چون دیدم دیگه تو اون خونه جایی ندارم قبول کردم...بعد ازدواجمون چه تهمت ها وناروا ها که از زبون خونواده ی یوسف نشنیدم.همین عمو یونست چندین وچند بار جلوی یه در اتاق اجاره ای مون با فحش وناسزا تا پدر جد والدینمو جلو چشام ردیف کرد...آخرشم که دیدن یوسف کوتاه بیا نیست دست از سرمون برداشتن و اون خونه میراثی رو بهمون دادن تا زندگیمون از این بدبختی نجات پیدا کنه.که اون خونه هم بهمون وفا نکرد...خودت که دیدی با چه خفتی ازش بیرونمون کردن؟
    نا خودآگاه بغلم کرد و روی سرم بوسه ی نرمی گذاشت.
    _گلاره منو ببخش.به خاطر ترس هام تورو مجبور به کاری کردم که راضی بهش نبودی...همش می ترسیدم اون همه تهمت وافترا که سر ازدواجم با یوسف نصیبم شد دامن تورو هم بگیره.نمی خواستم واسه خونواده ی مقدم پناه یا در وهمسایه حرف بذارم...حالا که خوب فکر میکنم می بینم حتی یه جورایی مایل بودم تورو،تو عمل انجام شده قرار بدم.بلکه راضی شی با عزت و آبروی تمام عروس شی اما...
    دوباره صداش لرزید ومنو مجبور کرد سریع واکنش نشون بدم.
    _من بهت حق می دم مامان.خودتو به خاطرش سرزنش نکن...حالام دیر نشده.جدا شدن ما هیچ تغییری تو سرنوشت من بوجود نمی یاره.نگران حرف مردمم نباش.برام حرفشون بی اهمیته.همیشه برای خودم زندگی کردم.از این به بعدشم همینطور باقی می مونه.
    با نگرانی نگام کرد.
    _باید به بابات بگم.
    -بذار بعد سفر مشهدتون...نمی خوام این مسافرتو به کام هردوتون زهر کنم.
    با بغض زمزمه کرد.
    _سفرمون همین الانم به کام من زهره گلاره.
    اشکامو که نا خواسته روصورتم جاری شد پاک کردم.
    _چیزی نشده که...فکر کن یه خواستگار بوده که جواب رد شنیده.همین.
    با ناراحتی سرشو پایین انداخت وچیزی نگفت.خودشم می دونست که دیگه اصرار به حفظ این رابطه بی فایده ست.من وعماد قسمت هم نبودیم.


    موقع راهی کردنشون فقط گریه وبی تابی بود که از خداحافظی با مامان نصیبم شد. بابا که از همه جا بی خبر بود مدام به شوخی می گفت:صفورا تورو خدا بس کن...اینجوری که تو گریه می کنی آدم خیال میکنه به سلامتی راهی سفرآخرتیم.
    ته دلم از این حرفا خالی میشد.اما به خاطر اینکه مامان موقع رفتنشون چیزیو بروز نده سکوت کرده بودم.
    بابا جفت دستاشو رو شونه ی من وامیر گذاشت وخیلی جدی بهمون خیره شد.
    _مواظب همدیگه باشین.
    هردومون بغلش کردیم و من بی اختیار بغض کردم.
    مامان دم گوشم زمزمه کرد.
    _سعی کن تا جایی که ممکنه جواب تلفن های این پسره رو ندی.به امیر بگو حواسش به هردو خونه باشه.نذاره یه وقت بره اینور اونورها...اگه صلاح دیدی بهش حقیقتو بگو.اینجوری بیشتر احساس مسئولیت میکنه باشه؟
    فقط سرتکان دادم.گونه مو بوسید وگفت:16:گه سفارش نکنم.مراقب باش
    توچشماش زل زدم وبا بغض گفتم:برام دعاکن مامان.
    نگاهش بازم بارونی شد.
    _حتما...انشالله امام رضا خودش دستتو می گیره.
    _بیا بریم صفورا...ماشین داره راه می افته.
    دستای مامان به سختی از دستام جدا شد ودر حالیکه نگاهش به سمت ما بود سوار اتوبوس شد.هردوشون به محض نشستن برامون دست تکان دادن وماشین حرکت کرد.
    با امیر مسیر کوتاه کوچه رو برگشتیم ودرو پشت سرمون بستیم.
    _امیر من باید یه چیزیو بهت بگم.
    داشت بندهای کتونیشو باز می کرد.به طرفم چرخید وپرسشگرانه بهم زل زد.
    _در مورد عماده...من...
    مردد ونا امید باقی حرفمو خوردم.
    بلند شد ومستقیم تو چشام خیره شد.
    _چیزی شده؟!
    چادرمو از سرم برداشتم وبی تفاوت به عروس خانوم،شمعدونی سفیدم نگاه کردم.
    _تصمیم دارم بهش جواب منفی بدم.
    _آخه واسه چی؟!...ببینم مامان اینا هم می دونن؟
    درجواب سوال دومش سرتکان دادم.
    _فقط مامان.
    _خودشم می دونه؟...عماد رو می گم.
    پر روسریمو بی هوا گره زدم.
    _هنوز بهش نگفتم...اما باید بگم.
    _این یعنی اینکه دیگه نمی خوای باهاش بیرون بری یا جواب تلفناشو بدی؟
    باتردید گفتم:آره!!
    نفس عمیقی کشید ودستاش بی اختیار مشت شد.
    _میخوای من جواب منفیتو بهش بدم؟
    _نه...مامان گفت بذارم تا خودشون برگردن.
    با کمیمکث پرسید.
    _هنوزم نمیخوای بگی چرا؟
    نگاهمو ازش دزدیدم.
    _فعلا روحیه شو ندارم بگم.بذار واسه یه وقت دیگه.باشه؟
    فقط سرتکان داد وبا ناراحتی وارد خونه شد.می دونستم الان با خودش کلی خودخوری میکنه وعذاب میکشه.امیر بچه ی فوق العاده عمیق وبا درکی بود.واین اختلاف سنی تقریبا هشت ساله هرگز باعث نشد بینمون فاصله بیفته.اون همه جوره درکم می کرد وگاهی یه حرفایی می زد که به سنش شک میکردم.
    گوشیم شروع به زنگ خوردن کرد وهمین منو از فکر وخیال بیرون کشید.شماره ی عماد روصفحه ش افتاده بود.بلافاصله رد تماس زدم.
    کاسه ی گندمو از رو طاقچه ی اتاقم که پنجره اش مثل همیشه باز بود برداشتم و پله های خرپشته رو بالا رفتم.
    بی اراده مشت مشت گندم جلو پام ریختم وبه ردیف خونه هایی که تو تیررس نگاهم بودن خیره شدم.چون اکثر همسایه ها به این سفر زیارتی رفته بودن بن بستمون خلوت وخاموش بود.گهگداری چی میشد یه نفر عبورمیکرد و زنگ دری رومی زد.
    دوتا یاکریم رو بوم نشستن.چند قدم عقب رفتم وبه دونه برچیدنشون از رو زمین زل زدم.چقدر دنیای این پرنده ها با ما فرق میکرد.نه آزاری به کسی می رسوندن نه به خاطر اون دیدگاه اعتقادی ای که در موردشون وجود داشت آزاری می دیدن.تومحدوده ای به وسعت آسمون آبی رها وآزاد می تونستن پرواز کنن و کسی اوناروبه خاطر خونه ی کوچیک و روزی کم اما پر خیر وبرکتشون تحقیرنمی کرد.
    صفحه ی گوشیم روشن وخاموش شد.یه پیامک از طرف عماد رسیده بود.
    (تو رو خدا جواب بده)
    سریع براش نوشتم.
    (بهتره خودتو خسته نکنی...بین ما دیگه چیزی وجود نداره.واسه همیشه خداحافظ)
    چند دقیقه بعد گوشیم دوباره زنگ خورد ومن بازم رد تماس زدم.یه پیامک دیگه اومد.وسوسه شدم بخونمش.
    (منظورت از این حرفاچیه؟تو همسر منی گلاره...حق نداری بی دلیل جوابمو ندی.لااقل باید بهم بگی چرا؟)
    قبل از اینکه فرصت کنم جوابی واسه ش بفرستم گوشیم دوباره زنگ خورد.ومن مردد از اینکه جوابشو بدم یا نه دستم روصفحه کلید لغزید وتماس برقرار شد.
     
  9. _الو گلاره؟!
    آب دهنمو قورت دادم وبا تردید جواب دادم.
    _سلام.
    _چرا جوابمونمی دادی؟
    _مگه حرفی هم بین ما مونده که بخوام جواب بدم؟
    لحن صحبتم کمی تند وصریح بود.
    -به خدا شرمنده تم...بابام رفتار درستی باهات نداشت.من به جای اون ازت عذرخواهی می کنم.
    نفسمو با حرص فوت کردم.
    _من به عذرخواهی کسی نیاز ندارم.به اونم حق می دم عصبانی باشه...از اون اولشم نباید بین ما چیزی بوجود می اومد.حالام دیر نشده.بهتره بی سر وصدا هرکی بره پی زندگی خودش.
    با تردید زمزمه کرد
    _این...این یعنی چی؟!!
    _یعنی اینکه دیگه راه ما از هم جداست.
    _صبرکن گلاره هیچ معلومه داری چی میگی؟...من باید ببینمت.اینطوری نمی شه.
    از روی تاسف سرتکان دادم.
    _می دونی مشکل تو چیه؟...اینه که فکر میکنی قضیه اونقدر ساده ست که بشه با رو در رو صحبت کردن حلش کرد.
    بازم کم آورده بود ومی خواست هر طور شده حرفشو به کرسی بنشونه.
    _اصلا چرا نباید حل شه؟اگه اینجوری باشه که همه بایه بحث کوچیک از هم جدا می شن.
    _تو به این میگی بحث کوچیک؟!من حتی نتونستم...
    حرفمو تند وعصبی قطع کرد.
    _داری دنبال بهانه می گردی...می تونستی حرفای اون پیرمرد رو از این گوش بگیری و از اون گوش در کنی.
    صدام بی اختیار بالا رفت.
    _بس کن عماد...دیگه ادامه نده.فکر کردی مشکل فقط چهارتا جمله ایه که بابات به زبون آورده؟ من باید خیلی بی رگ بودم می نشستم ومی شنیدمشون...بهتره تمومش کنی من وتو به درد هم نمی خوریم...تویی که حاضری واسه راضی کردن من به بابات بی احترامی کنی وبهش پیرمرد بگی...یا واسه جوابی که دلخواهت نیست تو دهنم بکوبی اونم درست چند هفته بعد نامزدیمون.وحاضر شی خودتو به هر دری بزنی که همه چیز اونطوری پیش بره که تو میخوای به درد من نمی خوری...منم به خاطر خونواده م ،مشکلاتشون ،کاری که حاضر نیستم کنارش بذارم وطرز فکر متفاوتم به درد تو نمی خورم....بیا یه بارم شده بدون بحث ودعوا این مشکل رو حل کنیم.بذار حداقل یه خاطره ی خوب از هم داشته باشیم.
    با لحنی عصبی وطلبکارانه گفت:به همین آسونی؟... منو چی حساب کردی؟به خیال خام خودت راحت ازت میگذرم؟تو زن منی گلاره اینو بفهم.
    _تا هفت روز بعد دیگه نیستم.
    خودخواهانه جواب داد.
    _نمیذارم به همین راحتی تموم شه.من باید...
    میون حرفش دویدم.
    _خداحافظ عماد.
    تماس رو قطع کردم وبه آسمون آبی کویر خیره شدم.دلم کمی آرامش می خواست.دوست داشتم چشمامو ببندم ووقتی باز کنم ببینم همه چیز برگشته سر جای اولش.
    تا دو روز بعد رفتن بابا اینا عماد مرتب باهام تماس میگرفت وحتی چندباری تا دم درخونه اومده بود.پیام هایی هم که این اواخر می فرستاد تهدید آمیز به نظر می رسید.
    واسه همین من وامیر تصمیم گرفتیم این چندروزه رو تو خونه ی بهراد بگذرونیم.وفقط روزها ،امیر به خونه یه سری بزنه وگل هارو آب بده.
    می دونستم عماد خونه ی بهراد رو می شناسه.اما اونجا چون محیط غریبه بود وحاجی شریفی هم مدام رفت وآمد داشت برام یه جورایی امن بود.دلم نمی خواست اون تو محله مون داد وبیداد راه بندازه وآبروی خونواده مو ببره.
     
  10. به عادت هر روزه پشت دار قالی نشسته بودم وبا دفتین رو پودها می کوبیدم.حواسم اصلا سرجاش نبود.نگران بودم واین نگرانی غیرقابل اجتناب بود.
    آقای شریفی داشت با امیر صحبت می کرد ویه سوال هایی در مورد امنیت در وپنجره ها می پرسید.سربسته یه چیزایی از قضیه ی خودم وعماد وپدرش گفته بودم و اونم بابت رفتار تحقیر آمیزشون حسابی شاکی ودلگیر بود.
    صدای تک زنگ کوتاهی اومد وحاجی بلافاصله گفت:فکر کنم احسان باشه...بنده خدارو کلی پشت در معطل کردم.برم که تو آفتاب نگهش داشتم.
    امیر روبه من به ساعت مچیش اشاره کرد.
    _منم دیگه باید برم گلاره...اشکالی نداره که تنها بمونی؟!
    دست از کار کشیدم وبه نشانه ی موافقت سر تکان دادم.
    برگشت وبرای توضیح بیشتر به حاجی گفت:یه روز در میون باشگاه میرم.
    حاجی شریفی روشونه ش زد وبا لذت سر تکان داد.
    _پیر شی پهلوون...حالا چه رشته ای؟
    امیر با هیجان توضیح داد.
    _کونگ فو...فعلا جزء تازه کارام.اما استادم ازم راضیه.
    از جام بلند شدم. وچادرمو برداشتم.
    _پس ساک ورزشیت کو؟
    _خونه ست باید برم برش دارم.
    یاد عروس خانوم افتادم.
    _راستی فراموش نکنی به گل ها آب بدی.
    _آخ آخ پس زودتر برم که دیر شد...فعلا خداحافظ.
    از پله ها پایین رفت ودر حیاطو برای آقا احسان باز کرد وازخونه خارج شد.
    همراه حاجی برای سلام واحوالپرسی پایین رفتم.نگاه آقا احسان که بهم افتاد نا خواسته سر به زیر انداختم وبه موزائیک های ساییده شده ی کف حیاط خیره شدم.
    _سلام حالتون خوبه؟
    با کمی مکث جواب داد.
    _ممنون...خونواده خوبن؟
    نخواست حالمو بپرسه.
    _سلام دارن خدمتتون...کیان جان چطوره؟
    مختصر ومفید گفت:خوبه...مثل همیشه بازیگوش.
    روبه پدرش کرد وبی حوصله پرسید.
    _بابا بریم؟
    حاجی رو به من کرد.
    _دخترم دیگه تاکید نمی کنم.حواستون جمع باشه.من این حاجی وپسره شو خوب می شناسم نذار برات شری درست کنن.
    با خجالت باشه ای گفتم وزیر چشمی به آقا احسان نگاه کردم.واونم که از قبل منو می پایید بی مقدمه ومنظور گفت:بابا یه چیزایی در این مورد گفته.اون از لحاظ قانونی نمی تونه کاری بکنه...چند روز دیگه تا تموم شدن این صیغه مونده؟
    با صدایی که انگار از ته چاه بیرون می اومد جواب دادم.
    _چهار یا پنج روز.
    نفس عمیقی کشید ومتفکرانه سرتکان داد.
    _خب پس مشکلی نیست.صیغه بعد این چند روز فسخ میشه فقط ببینم قضیه ی مهریه واینجور چیزا که نبوده؟
    _خب واسه عقد رسمی که قرار بود بعد این صیغه ی یه ماهه باشه صد وچهارده تایی سکه تعیین کرده بودن اما برای این محرمیت فکر کنم یه سکه یا شایدم...
    از روی ندانستن سرتکان دادم.
    _نمی دونم...یعنی مطمئن نیستم.آخه اصلا این چیزا برام مهم نبود.
    _خب پس اگه شما اعتراضی به دریافت مهریه تون نداشته باشین دیگه برخوردی هم پیش نمی یاد.
    با ناامیدی نگاهمو ازش گرفتم
    _نه هرگز...فقط میخوام این موضوع بی سروصدا هرچه زودتر تموم شه.
    حاجی شریفی گفت:انشالله که به زودی حل می شه.
    چشمم به در نیمه باز حیاط بود که صدای آقا احسان باعث شد دوباره بهش زل بزنم.مثل همیشه مطمئن ومحکم حرف می زد.
    با خودم گفتم یعنی اصلا این آدم تو زندگیش لحظه ای هم کم آورده؟این کوه اطمینان فرو ریخته؟نه اینکه همچین چیزی رو براش بخوام.فقط دلم می خواست اگه این محکم بودن وفرو نریختن تو نگاهش دائمیه تو چهره ی آدمای بیشتری این خصوصیت رو ببینم.چون موهبت بزرگی بود.
    _حواستون با من هست؟
    از سر خجالت سرخ شدم.
    _بله بفرمایین.
    همونطور که گفتم اگه بی سرو صدا می خواین این قضیه حل شه بهتره جلوی هر برخورد مستقیمی رو تا...
    در نیمه باز حیاط محکم به دیوار خورد وحواس هرسه مونو پرت کرد.عماد با چهره ای از خشم سرخ شده تو چهارچوب در بهمون خیره بود.
    بی اختیار یه قدم عقب رفتم.وبه چشماش که انگار از حدقه بیرون زده بود زل زدم.
    یه پوزخند از سر نفرت رو لباش سبز شد.
    _به به می بینم جمعتون جمعه...گلاره خانوم مارو قابل نمی دونستی که دعوتمون نکردی؟
    نگاه ملتمسم رو بهش دوختم.وتو دلم گفتم(عماد تورو خدا آبرو ریزی نکن)
    حاجی از در صلح در اومد.
    _ببین پسرم...
    عماد با فریاد حرفشو قطع کرد.
    _من پسر تو نیستم...اینجا چه خبره؟
    این سؤالو از من پرسید.اما آقا احسان به جای من جواب داد.
    _قرار بود چه خبر باشه؟
    عماد با نفرت نگاش کرد.
    _من از تو نپرسیدم.
    به زحمت بغضمو کنترل کردم.نمی خواستم جلوش گریه کنم وبه اصطلاح کم بیارم.
    _بهتره برید آقای مقدم پناه.شما...
    این بار میون حرف من دوید.
    _شما؟!!آقای مقدم پناه؟!...از کی تا حالا؟...یعنی برات اینقد غریبه شدم؟من شوهرتم گلاره.
    انگار می خواست به اون پدر وپسر بفهمونه چه جایگاهی تو زندگی من داره.
    آقا احسان پوزخند صداداری زد.
    _هه شوهرت.
    نگاهشو با تمسخر از عماد گرفت وهمینم اونو دیوونه کرد.
    _تو دیگه چی میگی بی ناموس...هان؟
    به طرفش حمله کرد ومن از حرف زشتی که به زبون آورد آب شدم.
    _بی ناموس هفت جد وآبادته مردک...حرف دهنتو بفهم.
    فرصت نشد عماد جوابشو بده.دست به یقه شدن وحاجی شریفی مداخله کرد.
    _این چه کاریه؟خجالت بکشین.مثلاًجفتتون تحصیل کرده این.
    مچ دست آقا احسانو گرفت اما اون با دست راست عمادو هل داد.هرجور که حساب می کردم باز آقا احسان اونو حریف بود واین خیالمو هم راحت می کرد هم ناراحت. دوست نداشتم عماد تو این قضیه آسیب جسمی هم ببینه.
    با بغض نالیدم.
    _عماد برو...دست از سرم بردار...بذار زندگیمو بکنم.
    تکیه به دیوار داده بود ونفس نفس می زد.
    _بذارم...برم؟...به همین...راحتی؟...کورخوندی گلاره...کور خوندی.
    آقا احسان مچشو از دست حاجی بیرون کشید.وبه طرف عماد حمله ور شد.
    _مثلا میخوای چه غلطی کنی؟...خیلی خودتو به در ودیوار بزنی تا یه چهار پنج روز می تونی همچین ادعایی داشته باشی.بعد اون هیچ کسش نیستی.می فهمی؟هیچ کسش.
    عماد با نفرت فریاد کشید.
    _لعنتی خفه شو.
    تو لرزش عسلی چشماش وتارهای صوتی صداش یه ترس عجیب وجود داشت.اون ترس باعث وحشتم می شد.امانمی شناختمش واین سردرگمم می کرد.
    آقا احسان بازم با اقتدار گفت:بهتره راهتو بکشی بری.وگرنه به جرم ورود غیر قانونی به این خونه،هتک حرمت،تعارض وضرب وشتم ازت شکایت میکنم.اونقدریم ماده وتبصره قانونی واسه ش تو آستین دارم که کمه کمش یه آب خنک چند روزه مهمون برادرهای انتظامی باشی.ودر نهایت دادگاه و یه سوءسابقه ی ناقابل که گند میزنه به همه ی زندگیت.
    تهدیدش جدی بود اما عماد مثل بچه ها بازم داشت لجبازی می کرد.
    _اصلا تو اینجا چه کاره ای؟...گلاره این عوضی چرا اینجاست؟
    قبل از اینکه چیزی بگم آقا احسان پیش دستی کرد.
    _من وکیل خونوادگیشون هستم.
    خنده های عصبی وهیستریکش بلندتر از حد معمول بود.
    _وکیل خونواده گی؟!!...از کی تا حالا به تریپ آقا رحیمی میخوره وکیل داشته باشه؟
    لحن حرف زدنش با تمسخر بود واین باعث تاسفم می شد.بهش که خیره می شدم انگار حاجی مقدم پناه جلو روم وایساده بودوداشت تحقیرم می کرد...عماد باز هم همه ی غرور وشخصیتمو به بهای عشقی که عشق نبود ویه خواسته ی خودخواهانه بود فروخت.واین چه حس بدی به نظر می رسید که تصور می کردم ازش متنفرم.

    حاجی شریفی گفت:برو پسر جون.شر درست نکن...نذار واسه ت بد شه.
    چشماشو ریز کرد وبا وقاحت جواب داد.
    _تو دیگه چی میگی پیری؟
    همین بی ادبیش باعث گلاویز شدن دوباره ش با آقا احسان شد.جلو چشم من وحاجی یقه همدیگه رو گرفته بودن وعربده می کشیدن.تموم دست وپام می لرزید.یه چند نفری که از جلوی در خونه رد می شدن وایسادن وبه صحنه ی دعوا زل زدن.
    کلنجار رفتنشون زیاد طول نکشید هردوشون یه جورایی با تردید جلو می اومدن ونمی خواستن این درگیری به کتک کاری منجر شه.
    آقا احسان از این کشمکش بیهوده عصبی بود.
    _بهتره تمومش کنی...این الواتی ها واسه ت گرون تموم میشه.
    عماد یقه شو محکم تر کشید.
    _منو داری تهدید می کنی؟
    سعی کرد دستشو پس بزنه.
    _ببین هرطور که بخوای حساب کنی آخرش این تویی که خراب می شی.
    نفس نفس زنان یه قدم عقب رفت وهمینم باعث شد آقا احسان کمی نرمش به خرج بده.
    _بهتره دست از سر این دختر برداری.
    _اما من حرف دارم.
    نگاه پر از نفرتش به من بود.آقا احسان دستشو عقب کشید.
    -باشه اما اینجا جاش نیست.وایسا پدر ومادرش بیان اونوقت مرد ومردونه بروجلو وهرچی می خوای بگو.
    بازم لجبازی کرد.
    _اصلا میخوام همین الآن باهاشون حرف بزنم.
    دلم نمی خواست قضیه ی مسافرت بابا اینارو بهش لو بدم اما حاجی قبل عکس العملم پیش دستی کرد.
    _مشهدن،تا فردا پس فردا می یان...حالا برو.
    دوباره فریاد زد.
    _من هیچ جا نمی رم...اونم وقتی که شما هنوز اینجایین.
    آقا احسان جوش آورد.
    _پس صلاح دیدی پلیس رو خبر کنیم نه؟
    دستش رو صفحه کلید گوشیش لغزید وشماره ی110 رو گرفت.
    -باشه می رم اما...
    به طرف من چرخید.
    _حرف ما اینجا تموم نمیشه.واسه ت سورپرایز بزرگتری دارم.
    نگاهمو ازش گرفتم وبه زمین دوختم.
    آقا احسان به جای من گفت:بهتره تهدیداتو واسه خودت نگه داری.نذار برات گرون تموم شه.وهمین فرصتی هم که واسه حرف زدن گرفتی از دست بدی.
    یه پوزخند تلخ رو لبش نشست.ونگاهشو که رنگ انتقام گرفته بود به من دوخت وعقب عقب از در بیرون رفت.
    جمعیتم کم کم متفرق شدن ودر ظاهر، شر این دعوا خوابید.
    _نگران تهدیداتش نباشین.
    اینو آقا احسان گفت ومن لبخند محو ونا مطمئنی زدم.
    _اون ترسیده.
    حاجی شریفی یه قدم جلو اومد.
    -بهتره از اینجا بریم.دخترم شما هم صلاح نیست دیگه بمونی بیا خونه ی ما.
    _نه ممنون همینجا می مونم.
    آقا احسان سریع واکنش نشون داد.
    _بهتره نمونین...کارهای اون الان قابل پیش بینی نیست.
    یاد اون جازدن اجباریش بعد تهدید آقا احسان افتادم.چقدر زود قافیه رو باخته بود.اینو مدیون روحیه ی محافظه کارانه ش بودم.
    حاجی اصراری نکرد.لابد می دونست قبول نمی کنم.
    _خب حالا که اینجوریه تنها نرو...بیا با ما بریم.
    _مزاحم نمیشم...یه آژانس می گیرم.
    اخم های آقا احسان تو هم رفت.
    _سر راهمون شمارو هم می رسونیم.برید آماده شید.
    بی حرف از پله ها بالا رفتم وکیفمو برداشتم.درخونه روقفل کردم وهمگی سوار ماشین شدیم وبه طرف خونه حرکت کردیم.
    آقا احسان سرکوچه نگهداشت ویه نگاه به کوچه ی بن بست وباریکمون انداخت واز آئینه جلو پشت سرشو بررسی کرد.
    _خب مثل اینکه واقعا رفته پی کارش.
    از ماشین پیاده شدم وبدون توجه به پراید نقره آبی ای که به نظر ناشناس می اومد وکمی بالاتر از کوچه مون پارک شده بود به طرف خونه رفتم.واسه شون دست تکان دادم و اونام وقتی دیدن دیگه چند قدمی به در نمونده خداحافظی کردن ورفتن.
    دستمو تو کیفم بردم ودنبال کلیدام گشتم.اونو که بیرون کشیدم و توقفل چرخوندم صدای قدم های تند کسی حواسمو پرت کرد.فرصت نشد سر برگردونم.یکی از عقب دست راستمو کشید وبه پشت پیچ داد.وقبل از اینکه ازم کاری بر بیاد،منو به طرف در نیمه باز خونه هل داد.