1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

رمان ابریشم عشق

شروع موضوع توسط negar_esesi ‏Nov 7, 2013 در انجمن داستان و رمان

  1. شروع بافت فرش با رفتن اون همراه شد ومن اولین گره هارو با مزه مزه کردن طعم دلتنگی،روی هم زدم.
    مامان از این احساس تازه که منو آروم وسربزیر تر از همیشه کرده بود، خبر داشت.اما به روم نمی آورد.
    حرف از عشق تو اولین نگاه نبود.که اگه بود هم اون نگاه،یه نگاه ناآشنا نمی تونست باشه.من اون چشم های سیاه رو که عمیق به همه چیز خیره می شد و اونقدر صادق بود که نمی تونست حتی یه راز کوچیک رو هم ازم پنهون کنه می شناختم.
    تمام طول هفته رو به انتظار اومدنش موندم و وقتی عصرپنج شنبه دوبار پیاپی زنگ در به صدا در اومد وبابا گفت(فکر کنم امیر باشه)من مطمئن بودم مسافر خسته ی خودم از راه رسیده واین خیلی خوب بودکه احساسم هرگز بهم دروغ نمی گفت.
    چقدر با برداشت اشتباهی که اونروز ازسنم داشت،تفریح کردم و وقتی با کلی اظهار شرمندگی وخجالت ازم دور شد بهش خندیدم.
    شب وقتی به هتل برگشت،یه فکرتازه به سرم زد وحرفشو اول جلوی مامان پیش کشیدم .واونم با ،بابا در میون گذاشت وفردای اونروز ازش خواستیم که به جای رفتن به هتل از اون اتاق نورگیر وبزرگ نزدیک در هال استفاده کنه.
    من حتی اون نگاه سربزیر ومتینش که بعد حرفهای بابا به زمین دوخته شده بود رو دوست داشتم.این هم یه جنبه ی دیگه از شخصیت اون بودکه می تونست برخلاف شیطنتی که گاهی تو چشماش می دیدم تا این حد مثبت ونجیب باشه.
    با حضور بهراد تو اون خونه،انگار به همه چیز رنگ آرامش پاشیده شده بود.دلم می خواست عطر تموم غنچه های گل محمدی رو به مشام بکشم وروی هر شاخه ی تازه جوونه زده ای رو ببوسم.زندگی جور دیگه ای به روم لبخند می زد.
    از همون اول حضورشو پشت پنجره ی رو به حیاط حس کرده بودم ومی دونستم بالا وپایین پریدن هام وبه قول مامان دیوونه بازیهام حسابی کنجکاوش کرده.
    وقتی ازش پرسیدم که سروصدام باعث بیدار شدنش شده،اون انکار نکرد.همین کنایه هاشم که از روی شیطنت بود به دلم می نشست.
    این بار که داشت می رفت،کلافه وعصبی بود.انگار نمی خواست به همین راحتی از اینجا دل بکنه.وشاید واسه همین بود که دفعه ی بعد ناغافل وسط هفته اومد.


    یه چیز عجیبی در مورد اون برام وجود داشت اینکه هرگز سعی نکرد با جلب توجه،خودشو بهم نزدیک کنه.میدونستم احتمال داره دخترهای زیادی با توجه به موقعیت ظاهری خوبی که داشت تو زندگیش اومده ورفته باشن.اما اون نخواست با این شیوه صمیمیتشو باهام بیشتر کنه.
    دلیلش هرچی که بود برام خیلی این کارش ارزش داشت.واسه همینم وقتی ازم خواست با هم صبحونه بخوریم،نه نیاوردم...چقدر اون صبحونه ی دونفره لذت بخش بودو خاطره ای که قرار بود ازش بمونه نزدیک وآشنا.انگار قرار نانوشته ای این بین وجود داشت که می گفت صبحونه های زیادی رو کنار هم خواهیم خورد.
    تو تموم خاطراتی که ازش دارم شاید تنها خاطره ای که باعث ناراحتیم می شه، حرفهایی بود که نباید از نوع دیدگاهم به زندگی می زدم.و همه چیزو اینقدر صریح و بی پرده میگفتم.
    حتی لحظه ای به این فکر نکردم که شاید اون هنوز آمادگی شنیدنش رو نداره. و افسوس همین چند جمله ای که به زبون آوردم،کبوتر جلدمو پروند واونو برای همیشه از من گرفت.
    حالا که به اون روزها فکر میکنم می بینم باید بهش از راز نگاههای آشنامون میگفتم. وبعد میگذاشتم خودش تصمیم بگیره که بمونه یا بره.
    نگفتم ،چون خیال کردم کنار عشق بزرگی که بهراد به پدرش داشت،جایی برای این عشق ساده ی نوپا نبود.خودم واحساسمو دست کم نگرفتم.فقط خواستم مثل هر دختر دیگه ای به انتظار پیش قدم شدن اون بمونم.
    ترجیح دادم این خود بهراد باشه که بخواد و اون نخواست...
    وقتی برای آخرین بار اونو با یه حلقه ی براق تو دستش دیدم،دنیا برام به آخر نرسید اما همه ی آرزو ها وامیدم برای اون نگاههای آشنا که قرار بود زمانی مال هم باشن، ته کشید.
    واینطوری شد که بهراد بی خبر اومد ونا غافل از زندگیم بیرون رفت.با فرشی که آخرین گره هاشم از روی دلتنگی زدم.
    با اینکه چشمام خیس بود اما بغض لحظه ی خداحافظیم هرگز نشکست و اشک هام برای رسوا نشدنم بیشتر از همیشه صبوری کردن.
    کاسه ی آب روکه پشت سرش ریختم و ماشینش از پیچ کوچه گذشت بی اختیار زیر لب زمزمه کردم.
    _ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد.
    در دام مانده صید و صیاد رفته باشد.
    اون رفت بدون اینکه هرگز بفهمه بودنش بهم بال پرواز می داد ورفتنش ...
    سرمو با لبخند تکان دادم واشک هام با اینکار دیگه طاقت از کف دادن و رو گونه م جاری شدن.
    اونی که رفت بهرادی نبود که نگاهش بیش از هزار سال بامن آشنا بود.که اگه اون بود هرگز نمی رفت.
    این ترس هاش بود که بهراد رو از من دور کرد و تردید هاش چشماشو بست تا نبینه وبه یاد نیاره.
    با اینکه در ظاهر راهمون از هم جدا شده بود امابیشتر از همیشه نگرانش بودم.برای اون چیزی به اسم وابستگی شدید وجود داشت که عشق عمیقشو به استاد تحت شعاع قرار می داد وحالا با رفتن استاد...
    مامان دست دراز کرد وکاسه ی آب رو ازم گرفت.
    _بهتره بریم تو.
    نگاهمو از پیچ کوچه گرفتم وبه چشمای مهربونش دوختم.
    _استاد دیگه فرصت چندانی نداره.
    نگاه مامان جدی شد.
    _تو مطمئنی؟
    دوباره اشک تو چشمام حلقه زد.
    _شاید فقط تا امشب...نمی دونم فقط خداکنه بهراد زود برسه.
    این حس قوی تو وجودم حتی در مورد مرگ آدمها هم اشتباه نمی کرد.وشاید فقط تو همین یه مورد بود که از داشتن این موهبت الهی خوشحال نبودم.خیلی سخت بود که آدم زودتر از دیگران این حقیقت رو در مورد کسانی که می شناخت درک کنه.
    برام مرگ پایان نبود،ترس نداشت...اصلا به نظرم ترس از این حقیقت انکار نا پذیر برای کسانی بود که از خود زندگی کردن هم می ترسیدند.
    شاید زیادی واقع بین بودم اما برای منی که با همه ی وجودم زندگی رو در آغوش گرفته بودم،مرگ جزء جدا ناپذیری از همین زندگی بود.نوعی تکامل واوج گرفتن به حساب می اومد.پس جایی برای ترس وجود نداشت.
    چیزی که فقط این بین متاثرم می کرد،دیدن بی تابی آدمها از مرگ عزیزانشون بود.که اونم از وابستگی وعلاقه ناشی می شد.وحالا برای بهراد درک این موضوع با آسیب پذیری بیشتری همراه بود.
    نفس عمیقی کشیدم و وارد خونه شدم.آقای شریفی در حال رفتن بود.
    _خب رحیمی جان دیگه اصرار نمی کنم.شب منتظریم.
    بابا با کلی تعارف وتشکر قبول کرد وآقای شریفی خداحافظی کرد ورفت.
    با رفتنش هرکسی مشغول کاری شد.امیر به گل ها آب داد و مامان دستی به سر وروی خونه کشید.بابا هم مشغول تعمیر فواره ی وسط حوض شد.
    از خیلی وقت پیش تصمیم گرفته بود اونو درست کنه وحالا که به نظر کارمون تو این خونه تموم شده بود،انگار یه جورایی کارش بی فایده به نظر می رسید.
    ازپله ها بالا رفتم.نگام به دار خالی از فرش وسط حال افتاد ویهویی دلم گرفت.به دیدن اون فرش عادت کرده بودم.
    _آقای شریفی گفته همین روزا یه سفارش عالی برات داره.
    نگاهم به سمت مامان چرخید وبه زور لبخند زدم.
    _به شرطی که شمام کمکم کنین.
    خیلی بی مقدمه گفت:از رفتنش ناراحتی مگه نه؟
    بعد 24سال امکان نداشت بتونم با حرف گولش بزنم.سرمو پایین انداختم وچیزی نگفتم.
    _تا حالا در مورد هیچ مردی تو رو اینطور مشتاق ندیده بودم.
    مامان صمیمی ترین دوستی بود که من داشتم.واسه همین معمولا باهاش درد ودل می کردم.
    چشمام دوباره با اشک تار شد.
    _مامان من مطمئنم اون خودش بود.
    _به دل منم همچین چیزی افتاده بود.اما دیدی که قسمت هم نبودین.
    بی توجه به قضاوتش گفتم:اون تنها کسی بود که بودن کنارش بهم حس رهایی وآزادی می داد.
    مامان نا خود آگاه اخم کرد.
    _این حرفا چیه گلاره...تو باید به همین زودی تشکیل خونواده بدی وزندگیتو با یه مرد دیگه شروع کنی.می خوای با این فکرهای نا امید کننده خودتو عذاب بدی؟
    اشکامو پا ک کردم ونفس عمیقی کشیدم.
    _به زمان نیاز دارم که فراموشش کنم...خیلی سخته مامان درکم کن.
    سرتکان داد وبا حسرت به دار قالی خیره شد.
    _پسر خیلی خوبی بوداما خب...
    از جاش بلند شد وبه طرف آشپزخونه رفت.
    _بهتره زودتر اینجارو جمع وجور کنیم.مثل اینکه شب دعوتیماا.
    مامان همیشه زود از مسائلی که ناراحتش می کرد،می گذشت.و این ریشه در روزهای سخت کودکیش و مرگ والدینش داشت.
    نگاهم به سمت اتاق بهراد چرخید.دلم نمی خواست دیگه بیشتر از این احساسمو درگیر این عشق نافرجام کنم.اون حالا متاهل بود وفکرکردن بهش یه جورایی نادرست به نظر می رسید.با این برداشت،بی اختیار دستم به طرف در نیمه باز اتاقش دراز شد و اونو بست.
    حدود ساعت هشت ونیم بود که به خونه ی آقای شریفی رسیدیم.خودش درو به رومون باز کرد.وبا استقبال گرمش وارد شدیم.
    حاج خانوم جلوی در هال منتظرمون بود.
    _خیلی خوش اومدین...بفرمایین.
    این دومین باری بود که پا به خونشون میذاشتیم.حاج خانوم،زن دنیا دیده و مهربونی بود.دو تا دختر داشت که متاهل بودن و تو اصفهان زندگی می کردن.پسرش آقا احسان ونوه ش کیان هم با خود حاج خانوم و حاج آقا بودن واونطوری که از صحبت های جسته وگریخته شون فهمیده بودم،خانوم آقا احسان یه سه سالی می شد فوت کرده بود.و وظیفه ی نگهداری از کیان به عهده ی حاج خانوم بود.اون بنده خدا هم گاهی دور از چشم پسرش جلوی این و اون گله می کرد که احسان فکری به حال زندگیش نمی کنه وبا این وضع جسمی نا مناسب وپیری سن دیگه توانایی نگهداری از اون بچه رو نداره.واصلا اینجوری به خود بچه هم ظلم میشه.
    کیان کنار مادربزرگش ایستاده بود وبا یه لبخند آشنا بهم نگاه می کرد.خوب می دونستم همون بار اول که دیدیمش صمیمیت من وامیر کارخودشو کرده و اون بی صبرانه منتظر اومدنمون بوده.
     
  2. _سلام کیان جان خوبی؟
    دستشو دراز کرد و گوشه ی چادرمو گرفت.
    _چرا اینقدر دیر کردین خاله؟...بابا جون می گفت زود می یاین.
    موهای کوتاه ولختشو نوازش کردم وبه چهره ی معصومش لبخند زدم.
    _کمی کار داشتم عزیزم...اگه می دونستم منتظرمی ،زودتر از این...
    صدای احسان باعث پرت شدن حواسم شد.
    _سلام خوش اومدین.
    سرمو بلند کردم وبا دیدنش محترمانه سلام واحوالپرسی کردم.تو نگاهش یه ابهت وجذابیت خاصی وجود داشت که نا خودآگاه آدمو وادار می کرد بهش احترام بذاره.واین بی ارتباط نمی شد،با شغلش که وکالت بود.
    با امیر وبابا دست داد وسربزیر به مامان خوش آمد گفت.همگی وارد خونه شدیم وحاج خانوم از ما خواست برای تعویض لباس به یکی از اتاق ها بریم.
    کیان چادرمو کشید.
    _خاله شما تو اتاق من لباستو عوض کن.
    آقا احسان سریع واکنش نشون داد.
    _کیان اذیت نکن.
    _من دوست دارم خاله بیاد تو اتاق من.
    وبا این حرف چادرمو بیشتر کشید که باعث شد شالم از زیرش بهم بریزه وموهام بیرون بزنه.
    _رفتارت خیلی زشت بود...سریع از گلاره خانوم عذرخواهی کن.
    کیان با بغض گفت:من که کار بدی نکردم.
    خواستم پادرمیانی کنم.
    _ایرادی نداره...بچه ست.
    اخماش تو هم رفت وبا ترشرویی گفت:اگه قرار باشه هربار به این بهونه رفتار اشتباهش توجیه شه ترجیح می دم بهش به دید یه انسان بالغ نگاه کنم.
    با شرمندگی سرمو پایین انداختم وچیزی نگفتم.اون با این حرفش خیلی رک وپوست کنده ازم خواست تو تربیت بچه ش دخالت نکنم.
    دنبال مامان راه افتادم و وارد اتاق حاج خانوم شدیم.چادرمشکیمو با یه چادر گل دار عوض کردم و تو آئینه قدی اتاق یه نگاه گذرا به خودم انداختم تا مطمئن شم همه چیز مرتبه.
    _این پسر آقای شریفی خیلی اخلاقش تنده.
    داشت چادرشو تا میکرد.به شوخی اخم کردم وگفتم:صفورا خانوم غیبت؟
    با دلخوری نگاهشو ازم گرفت.
    _مگه چی گفتم حالا؟...نشد یه بار من یه نظری بدم وتو ایراد نگیری.
    خم شدم وصورت سفید ونرمشو بوسیدم.
    _قربون سفید برفی خودم برم...خب چیکار کنم دلم نمی خواد ذهن وزبون مامانی قشنگم درگیر این تصورات منفی بشه.
    نفسشو با حرص فوت کرد.
    _ندیدی باهات چطور تند برخورد کرد؟
    _حقم بود...تا من باشم نخوام تو کار دیگرون دخالت کنم.
    _یعنی از برخوردش ناراحت نشدی؟!
    _باید می شدم؟
    چادر سفید با گل های فلفلیشو رو سرش مرتب کرد وطلبکارانه بهم خیره شد.
    _تو این دنیا چیزی هم وجود داره که تو ازش دلخور بشی؟
    ابروهامو بالا انداختم وباشیطنت گفتم:نچ
    _بس که دیوونه ای.
    خم شدم ودوباره گونه شو بوسیدم وبا شادی زمزمه کردم.
    _یه دیوونه ی سیاه سوخته مگه نه صفورا خانوم جون؟
    لبشو گاز گرفت وبا ناراحتی گفت:زبون به دهن بگیر دختر.ببین میتونی همین یه ذره آبرو مو به باد بدی یانه.
    همزمان با باز کردن در اتاق،خنده های ریزمو خوردم وسعی کردم خودمو مودب ومتین نشون بدم.
    به هیچ وجه از حرفای آقا احسان ناراحت نشده بودم.در واقع ذهنم اونقدر سخت گیر نبود که به خاطر دوسه تا حرفی که اون بارم کرد دلخور شم.
    عادت داشتم همیشه شرایط روحی طرف مقابلمو موقع شنیدن هر حرفی بسنجم. واین در کنار برداشتی که از حالات چهره ی آدمها داشتم کمکم میکرد خیلی بهتر درکش کنم.
    آقا احسان موقع گفتن اون حرفها کاملا تحت فشار وتنش عصبی بود.اینو از لبهای بهم فشرده و اون خط اخم عمیق بین دو ابروش و دستهای از خشم مشت شده ش کاملا حس کرده بودم.
    به نظرم اومد از دخالت دیگرون تو تربیت پسرش به هیچ عنوان راضی نیست و شرایطی که بهش تحمیل شده اونو عاصی و درمونده کرده.
    مطمئن بودم تا الان از گفتن اون حرفا حسابی پشیمونه. اینو از نگاه گریزونش درک می کردم.
    شام تو یه محیط گرم وصمیمی صرف شد و مثل همیشه دستپخت و هنر آشپزی حاج خانوم حرف نداشت.
    ظرفارو با اصرار زیاد من شستم.دوست نداشتم با اینهمه زحمتی که کشیده بود خستگی به تنش بمونه.
    تو این فاصله مامان وحاج خانوم هم واسه درد ودل یه گوشه ی خلوت انتخاب کردن ومشغول صحبت شدن.
    مردها هم طبق معمول درباره ی گرونی وسیاست واینجور چیزا حرف می زدن وامیر با کیان مشغول بود.
    کارم که تموم شد.کنارشون نشستم وکمی باکیان بازی کردم.اون بچه ی فوق العاده باهوش وعمیقی بود.فکر خلاقی داشت و مثل بهراد عاشق پدرش بود.اما این فاصله ای که خود آقا احسان بنا به احترام و نگاه سخت گیرانه ی تربیتیش ایجاد می کرد باعث نا امیدی ودلسردی اون بچه شده بود.
    نگاهم نا خودآگاه به چهره ی رنگ پریده ی مامان خیره شد.داشت به بابا اشاره می کرد که زودتر بریم.به نظرم اومد حالش خوب نباشه.
    بابا تشکر کرد وهمگی از جامون بلند شدیم.دم در کیان ناغافل از گردنم آویزون شد وگونه مو بوسید.همین کارشم بلافاصله توسط پدرش مورد سرزنش قرار گرفت.اما حاج خانوم به خاطر این رابطه ی صمیمی بین من و نوه ش کلی قربون صدقه م رفت.که حدس زدم مامان زیاد از این ابراز احساساتش خوشحال نشد.
     
  3. به خونه که رسیدیم غرغر هاش شروع شد.
    _یوسف به خداوندی خدا قسم آخرین باری بود که پامو اونجا گذاشتم.
    امیر خواب آلود از کنارش گذشت وبابا برای آروم کردنش دستاشو گرفت.
    _مگه حرفی زدن بهت؟
    چادرشو عصبی از سرش کشید.
    _دیگه می خواستی چی بگن؟به حرمت نون ونمکی که خورده بودیم چیزی نگفتم وگرنه من صفورا نیستم بذارم همچین لقمه ای واسه دختر جوونم بگیرن.
    داشتم به طرف اتاقم می رفتم که با شنیدن این حرف پاهام سست شد.برگشتم وبا دهانی باز بهش خیره شدم.
    _اونا پیش خودشون چه خیالی کردن؟اصلا با چه جراتی دست رو دختر من گذاشته؟
    بابا،با ناراحتی رو مبل نشست.
    _خب خانوم این حرفارو به خودش می گفتی منتها یکم با ملاحظه.
    گونه ی مامان از شدت عصبانیت سرخ شده بود.
    _با ملاحظه حرف زدن پیشکش.اصلا نذاشت چیزی بگم.مدام از پسرش و موقعیت خوب و اخلاق نداشته ش حرف زد.که مثلا با این چیزا منو راضی کنه.به خیال خام خودش ماها گوش به زنگ همچین موقعیتی موندیم.
    نگاه خجالت زده مو به زمین دوختم ویاد برخورد های صمیمی وگرم حاج خانوم افتادم.یعنی اون منو واسه پسرش که دوازده سالی ازم بزرگتر بود ویه پسر بچه ی هشت ساله هم داشت در نظر گرفته بود؟
    _از اسب افتادیم،از اصل که نیفتادیم اینجوری بچه ی آدمو بی ارزش میکنن.مردم چه توقعاتی دارن...اِ اِ اِ فکر کرده دخترمو از سر راه آوردم دو دستی پیشکشش کنم.
    بابا خیلی جدی گفت:بسه دیگه صفورا...خونتو با این چیزا کثیف نکن.اون یه حرفی زد،ما هم به موقع جوابشو می دیم.
    به طرف اتاق خوابم رفتم.دیگه موندنم یه جورایی بی مورد بود.
    _چه جوابی؟...اصلا لازم نکرده.همین فردا زنگ می زنی به خونواده ی مقدم پناه میگی میتونن واسه آخر هفته بیان.
    دستم رو دستگیره ی در موند وبغض عجیبی به گلوم فشار آورد.
    مامان ادامه داد.
    _بذار این وصلت سر بگیره اونوقت این حاج خانوم می فهمه یه من ماست چقدر کره داره.
    باز شدن در اتاقم با عث تکان خوردن هردوشون شد.قبل از اینکه واکنشی نشون بدن سریع وارد اتاق شدم ودرو پشت سرم بستم.
    _گلاره!
    این بابا بود که نامطمئن صدام زد.
    روتختم دراز کشیدم وبه سقف اتاق خیره شدم.تمام حرفهای مامان وبرخوردهای حاج خانوم ورفتار تند آقا احسان مدام تو ذهنم می چرخید وخواب به چشمم نمی اومد.
    همش پنج،شش ساعتی از رفتن بهراد نمی گذشت که درگیر چنین موضوعی شده بودم.باید حدس میزدم این صمیمیت زیاد آقای شریفی وخونواده ش بی علت نیست. اما خب مامان هم خیلی رو این موضوع حساس شده بود ودنبال دادن یه جواب درست وحسابی به خونواده ی شریفی بود.به نظر خودش اومدن عماد وخونواده ش میتونست اون جواب دندانشکن باشه.
    تازه پلکام رو هم افتاده بود که با شنیدن اذان صبح،تقه ای به در اتاقم خورد.
    -گلاره جان نمازت قضا نشه.
    مامان بود که بیدارم کرد.به سختی از جام بلند شدم وبرای گرفتن وضو بیرون رفتم.
    بعد نماز دیگه هر کاری کردم خوابم نبرد.صدای یا کریم ها باعث شد که تو جام نیم خیز شوم وکاسه ی گندم رو از رو طاقچه ی اتاقم بردارم.
    از خرپشته بالا رفتم و واسه شون دونه ریختم.یه چهار،پنج تایی بودن.چند قدم عقب رفتم تا واسه جلو اومدن نترسن.
    نگام به آسمون افتاد.هوا عجیب دلگیر بود وهمه چیز انگار بوی غم می داد.بی اختیار یاد بهراد و پدرش افتادم.از ته دلم دعا کردم استاد اون فرش رو دیده باشه.
    صدای پای کسی باعث پرت شدن حواسم شد.
    -گلاره اینجایی؟
    مامان بود.
    _بیدارتون کردم؟
    نفس نفس زنان خم شد.
    _بعد نماز...دیگه خوابم...نبرد.
    _منم همینطور.
    نفس عمیقی کشید.
    _واسه چی؟...سه روز بی خوابی کشیدی باید یه استراحتی به خودت بدی یا نه؟
    به زور لبخند محوی زدم وگفتم:نگران نباشین من حالم خوبه.
    با هم از پله های خرپشته پایین اومدیم.تو حیاط دستمو کشید.
    _وایسا گلاره...بابت حرفای دیشبم ناراحتی؟
    -نه مامان این چه حرفیه.
    _به خدا من خیر صلاحتو می خوام.دوست ندارم آدمای سرخوشی مثل خانوم شریفی ارزش دخترمو با اینجور درخواست های نا به جا پایین بیارن.
    لبخند غمگینی زدم وگفتم:اگه قراره با حرف دیگرون ارزشم پایین بیاد پس اینجوری دو زارم نمی ارزم.
    نگاه نامطمئنشو ازم گرفت وبا تردید زمزمه کرد.
    _مادر نیستی بفهمی وقتی یکی اینجوری به جگر گوشه ت توهین می کنه چه حالی می شی.
    دستاشو تو دستام گرفتم وفشردم.
    _کدوم توهین مامان جان؟!..اون یه درخواستی کرده،شمام مخالفی وقراره بهش جواب رد بدی همین.
    با بی تابی گفت:نه تو درک نمی کنی من چی میگم...وقتی به خودش این جسارتو میده که همچین درخواستی داشته باشه یعنی ارزش تو اونقدر پایینه که یکی مثل پسر اون لایقته...من به هیچکس اجازه نمیدم همچین نگاهی به دخترم داشته باشه ...بذار پنج شنبه خونواده ی مقدم پناه بیان وقضیه ختم به خیر شه اونوقت حال این حاج خانومو می پرسم.
    _اگه من به پسر آقای مقدم پناه جواب مثبت بدم دلتون خنک میشه؟
    _این چه حرفیه گلاره...مگه بچه م بخوام برای انتقام گرفتن از اونا تو رو قربونی کنم.
    با ناراحتی زمزمه کردم.
    -پس چرا به بابا گفتین زنگ بزنه اونا بیان.
    _تو نمی خوای بیان؟
    چشمام از اشکی که به سختی مهارش کرده بودم می سوخت.
    _به این زودی فراموش کردی مامان؟...خوبه همین دیروز بهت گفتم احتیاج به کمی زمان دارم تا با خودم کنار بیام.
    با ناباوری گفت:یعنی تا این حد ذهنت درگیر بهراده؟
    انگشتمو رو بینیم گذاشتم وبا بغض نالیدم.
    _هیس مامان نمی خوام بابا اینا از این موضوع چیزی بدونن.
    امیر از خونه بیرون اومد و خم شد تا کفشاشو بپوشه.
    مامان به تندی گفت:داری کجا میری صبح به این زودی؟
    لقمه ی نون پنیری که تو دستاش بود گاز زد .
    _دارم میرم باشگاه.دیشب با بابا حرف زدم.
    _جای این کارها یه دوتا کلاس فیزیک و ریاضی ثبت نام میکردی لااقل پایه ت واسه کنکور قوی تر شه.
    _ول کن تورو خدا مامان...نه ماه جون کندیم بذار این سه ماه رو یه نفسی بکشیم.حالا کو تا کنکور.من سال دیگه تازه میرم سوم.
    مامان کمی کوتاه اومد.
    _خب بگوببینم چی ثبت نام کردی؟
    _کونگ فو.
    _آخه اینم رشته ست تو انتخاب کردی؟به جاش یه والیبالی چه میدونم شنایی چیزی می رفتی.
    از جاش بلند شد وبه طرف در حیاط رفت.
    _از این چیزا خوشم نمی یاد...فعلا خداحافظ.
    بی توجه به مامان که زیر لب از بی ملاحظه گی امیر گلایه می کرد.به اتاقم رفتم و روتختم دراز کشیدم.بدنم از این بی خوابی چند روزه کسل بود.
    حوالی ساعت یازده و نیم بود که از خواب بیدار شدم.بابا مثل همیشه خونه نبود.و مامان داشت ناهار درست میکرد.
    یه سر به آشپزخونه زدم.
    _سلام.
    مامان با خنده گفت:سلام خانوم خوش خواب...خوب از زیر دستم در رفتی هااا.
    هنوز حرفای نیمه تموم چند ساعت قبل مون رو فراموش نکرده بود.واسه عوض کردن بحث گفتم:ناهار چی داریم؟
    _یه چیزی که تو خیلی دوست داری.
    _خورشت نخود آلا؟!!...آخ جون دستت درد نکنه .
    نگاه مامان دوباره جدی شد.
    _من هنوزم از دستت ناراحتم گلاره...توکه هیچوقت اینجوری نبودی.اون پسر دیگه الان متاهله نباید بهش فکر کنی.
    _بچه که نیستم مامان...خودمم می دونم نباید بهش فکرکنم.که به جون خودمم فکر نمیکنم.فقط احتیاج به زمان دارم.
    _خب این یعنی چی؟به بابات بگم زنگ نزنه؟!
    پشت میز غذاخوری نشستم وسرمو پایین انداختم.
    _فقط واسه دو سه هفته.
    _باشه اینبارو به خاطر شرایط روحیت قبول میکنم.اما بعد این مدت دیگه هیچ عذری پذیرفته نیست...میدونی خونواده ی مقدم پناه چندبار زنگ زدن و وقت خواستن؟نمیگم این بهترین موقعیتیه که ممکنه برات پیش بیاد اما تو الآن24سالته عزیزم.هرچی سن بالاتر بره آدم سخت گیرتر میشه.نمی خوام ببینم فرصت هاتو داری یکی یکی از دست می دی...باشه؟
    فقط سرتکان دادم وچیزی نگفتم.می دونستم حرفاش درسته واعتراضم به خواسته ش خودخواهانه ست.باید کم کم خودمو برای این تغییرات جدید تو زندگیم آماده می کردم.
    یک هفته بعد رفتن بهراد،عصر پنج شنبه تو خونه تنها نشسته بودم وبا گل شمعدونی سفیدم حرف می زدم.و برگهای خشکش رو ازش جدا میکردم.
    مطمئن بودم اون گیاه کوچیک به آهنگ صدام وحرفام واکنش نشون می ده واین ارتباط عمیق دو طرفه بهم آرامش می داد.
    صدای زنگ در باعث شد از اون گلدون که بهش به خاطر گل های سفیدش عروس خانوم می گفتم،دل بکنم.
    چادرمو رو سرم انداختم وبه طرف در دویدم.بازش که کردم با چهره ی خندون حاج خانوم روبرو شدم.
    _سلام خانوم شریفی.
    _سلام دخترم...مامانت خونه ست؟
    با تردید سر تکان دادم.
    _نه نیستن...بفرمایید تو.
    تعارفمو پس نزد وبا نگاهی که کنجکاوی ازش می بارید به حیاط وسر وضع خونه مون نگاهی انداخت و وارد شد.
    بلاتکلیف به طرف در هال اشاره کردم.
    _فکر کنم تا اومدنش یه ده،بیست دقیقه ای معطل شین.بفرمایین داخل خونه.اینجا زیر آفتاب اذیت می شین.
    حاج خانوم دستی روشونه م گذاشت و گفت:راستش بیشتر از مادرت،دلم می خواست با خودت حرف بزنم.اجازه می دی؟
    با هم وارد خونه شدیم.
    _این چه حرفیه حاج خانوم...اجازه ما هم دست شماست.بفرمایین بشینین.
    رومبل نشست وچادرشو کمی پایین کشید وبا پر روسری فیروزه ایش خودشو باد زد.
    _هوا خیلی گرم شده.
    در حالیکه به طرف آشپزخونه می رفتم،حرفشو تایید کردم.با یه لیوان شربت آلبالوی خنک برگشتم و کنارش نشستم.
    کمی از شربتشو خورد وگفت:مامانت در مورد موضوعی که هفته ی پیش باهاش در میون گذاشتم چیزی به شما گفته؟
    با خجالت سرمو پایین انداختم.دستمو تو دستاش گرفت وبه آرومی نوازش کرد.
    _می دونم توقعم زیادیه ونباید انتظار داشته باشم به همچین درخواستی جواب مثبت بدی.اما باور کن احسان پسر بدی نیست.فکر نکن چون مادرشم دارم تعریفشو میکنم نه...یکم گاهی تندی میکنه اما ته دلش چیزی نیست.نجیب وچشم ودل پاکه.الآن سه سال از فوت ژیلا میگذره اما نشد یه بار حرف ازدواج و زن گرفتنو به زبون بیاره.میگه به خاطر کیان حاضر نیست با هرکسی ازدواج کنه...وگرنه واسه پسر منم زن کم نیست.همونطور که برا تو دختر خوشگلم مرد خوب زیاده...اگه اصراری به این قضیه دارم فقط به دو دلیله.اول اینکه کیان خیلی دوستت داره وحتی بارها گفته دلش میخواد یکی مثل خاله گلاره،مادرش باشه ودیگه اینکه وقتی حرفتو جلوی احسان پیش کشیدم برخلاف دفعات قبل که جوش می آورد حرفی نزد وهمه چیزو به عهده ی خودم گذاشت.
    لبخند حاج خانوم عمیق تر شد.
    _با این تصمیمش فهمیدم دل پسرمم مثل نوه م پیش گلاره خانوم گیر کرده.اونم فقط بعد یه بار دیدنت...دعوت هفته ی قبل هم بیشتر واسه این بود که من این موضوع رو سربسته با مادرت در میون بذارم.
    نگاهمو به چشمای مهربونش دوختم وگفتم:راستش حاج خانوم،مادرم به هیچ عنوان از این موضوع راضی نیست وحتی یه جورایی مجبورم کرده به یکی از خواستگارهای سمجم جواب مثبت بدم.منم نمی تونم ونمی خوام روحرفش حرف بزنم.
    _پس نظر خودت چی؟...یعنی احسان من،ارزش فکر کردن نداره؟!
    با درماندگی نگاهش کردم.
    _خب آخه من...
    حرفمو قطع کرد ودستموکمی فشرد.
    _ببین دخترم این درست که احسان ازت ده،دوازده سالی بزرگتره ویه بچه ی هشت ساله هم داره اما من مطمئنم واسه ت میتونه یه مرد ایده آل باشه.اون تحصیلاتش بالاست.حقوق خوب داره ومسئولیت پذیره.خونه وماشین واین چیزارو هم نمیگم که دیگه خودت بهتر می دونی...من یه عمر با شریفی ها زندگی کردم.همه شون زن دوست وعاشق خونواده شون هستن.مطمئنم احسانم میتونه خوشبختت کنه.دلتو با این قضیه صاف کن وبه پسر من بله بگو.باور کن تورو تاج سرم می کنم وقول می دم از دخترامم بیشتر دوست داشته باشم.
    با باز شدن در هال نگاهمون همزمان به اون سمت چرخید.مامان با چهره ای بهت زده تو قاب در بهمون خیره بود.
    سریع دستمو از دست حاج خانوم بیرون کشیدم واز جام بلند شدم.با واکنش من مامان هم به خودش اومد.
    _سلام خانوم شریفی خوش اومدین.
    تا حاج خانوم از جاش بلند شه با اشاره ی چشم وابروی مامان به اتاقم برگشتم وفقط موقع رفتنش بود که از اونجا دوباره بیرون اومدم.
    حاج خانوم نگاه غمگینی بهم انداخت وخداحافظی کرد ورفت.
    درحیاط که پشت سرش بسته شدمامان عصبی به طرفم چرخید وگفت:امشب به بابات میگم زنگ بزنه خونواده ی عماد بیان.
    خیلی نرم اعتراض کردم.
    _اما مامان...
    دستشو بالا آورد ومانع از ادامه ی صحبتم شد.
    _حرف نباشه.همین که گفتم.این یه هفته هم که بهت فرصت دادم واسه فراموش کردن بهراد صدر کافی بود.نمی خوام با دست دست کردن،زنهای چرب زبونی مثل خانوم شریفی عقل دخترمو بدزدن.
    بی اختیار بغض کردم وسرمو پایین انداختم.مامان خیلی خوب می دونست من تا چه حد تحت تاثیر احساسات آدم های دور وبرم قرار می گیرم ،که از حضور حاج خانوم تو زندگیم می ترسید.
     
  4. هیچ وقت فکر نمی کردم صحبتای اونروز مامان تا این حد جدی باشه.چرا که همون شب به اصرارش بابا،با آقای مقدم پناه تماس گرفت وبه نوعی اجازه داد واسه پنج شنبه ی هفته ی بعد بیان.
    داشتم تو اتاقم به موهای بلندم شونه می زدم که مامان درو بازکرد و وارد شد.
    _داری حاضر می شی؟
    فقط سرتکان دادم.بُرسو از دستم کشید.
    _بده من برات شونه بزنم.
    اعتراضی نکردم.موهامو به چند قسمت تقسیم کرد ویک مشت از اونهارو تو دست گرفت وبه آرومی روش برس کشید.
    _خیلی بلند شده...کاش می رفتی پیش ناهید خانوم کمی کوتاهش کنه.
    با صدای گرفته ای گفتم:بلندیش اذیتم نمیکنه.
    موهامو رها کرد وبا کمی مکث گفت:هنوزم که ناراحتی.
    نگاهمو به قالیچه ی زیر پام دوختم.
    _نباید باشم؟...خیلی عجله کردی مامان.
    دستشو زیر چونه م قرار داد وبه طرف خودش چرخوند.وخیلی جدی نگام کرد.
    _اگه فکر میکنی اجباری در کاره همین الان زنگ می زنم وقرار خواستگاری امروزو لغو میکنم....برای تو قحطی شوهر نیومده.عجله ی من فقط واسه کوتاه کردن زبون یه مشت آدم خوش خیاله .همین.
    _آخه مادر من اینجور چیزا یه مقدمات وآمادگی میخواد.نمیشه که واسه خاطر حرف خانوم شریفی از حول حلیم بیفتیم تو دیگ.
    مامان نگاهشو ازم دزدید.
    _تو جای من وبابات نیستی بفهمی چقدر آرزومونه خوشبختیت رو تا هستیم ببینیم.این دنیا به کی وفا کرده که به ما بکنه.عمرمون که دست خودمون نیست لااقل این دلخوشی رو تو از ما نگیر.اصلا این نشد یکی دیگه...ما فقط می خوایم تو هم زندگی مستقل خودتو تشکیل بدی.
    به طرفش چرخیدم وسرمو رو شونه ش گذاشتم.
    _یعنی اگه به پسر آقای مقدم جواب منفی بدم،شما ناراحت نمی شین؟
    بغلم کرد ومحکم فشارم داد.
    _تو هیچ وقت باعث ناراحتی من نمی شی.
    نفس عمیقی از سر آرامش کشیدم.
    _ممنون مامان...خیالمو راحت کردی.
    سرشو کمی خم کرد تا چشم تو چشم بشیم.
    _این یعنی جوابت به خواستگاری عماد منفیه؟
    باز برگشته بودیم سر خونه ی اولمون.
    _عماد یا هر پسر دیگه ای...من نمی خوام واسه این موضوع عجله کنم.
    _باشه حرفی نیست.فقط بذار اینا امروز بیان وحرفشونو بزنن...به خدادرست نیست اینهمه معطلشون کنیم.مطمئنم بعد اونهمه پشت گوش انداختن های ما،اگه الآنم دارن می یان فقط به خاطر اصرار زیاد پسرشونه.
    سرتکان دادم وچیزی نگفتم.مامان دوباره مشغول برس کشیدن به موهام شد.
    _معلومه این پسره عماد، بدجوری خاطرتو می خواد که اینهمه به پات صبر کرده.امشب که اومدن بذار حرف دلشو بزنه ...باشه؟خدارو چه دیدی شاید قسمت هم بودین.
    لبخند عجولانه ای زدم ونگاهمو از مامان دزدیدم.
    عماد رو از سالی که پامو تو دانشگاه گذاشتم می شناختم.مثل خودم حسابداری می خوند.منتها دانشجوی ترم پنج بود.یه پسر خجالتی اما به جاش هم مغرور.از اونا که بین دخترها طرفدار زیاد داشت.ولی نه به کسی توجه نشون می داد ونه اصلا دنبال اینجور مسائل بود.تو اون دوسال که دور را دور می شناختمش هرگز با هم همکلام نشدیم.
    اولین برخورد نزدیک ما مربوط می شد به زمانی که اون پی مدارک فارغ التحصیلیش ومن دنبال گرفتن فوق دیپلم معادلم بودم.این رفت وآمد ها که تقریباً هم زمان بود باعث آشناییمون شد.
    اون به طور اتفاقی قضیه ی انصراف از ادامه تحصیلمو شنید و مثل بقیه ی دوستام ومسئولین دانشگاه سعی کرد نظرمو عوض کنه.جالب اینجا بود که انگار خودشو واسه تغییر عقیده م مسئول می دونست.ولی تلاش های اونم بی نتیجه موند ومن پای حرفم موندم.
    اما اون که این میون به خاطر در جریان قرار گرفتن مشکلات زندگیم،احساس صمیمیت بیشتری نشون می داد،سعی کرد بهم نزدیک تر شه.که در نهایت این برخورد های دوستانه به پیشنهاد ازدواج منجر شد.و تازه اونموقع بود که من به صرافت افتادم جلوی این صمیمیت رو بگیرم.ولی به نظر بی نتیجه اومد.عماد خیلی بیشتر از تصورم خودشو درگیر این رابطه ی به ظاهر دوستانه کرده بود.
    چندین وچند بار چه از طرق خونواده ش وچه خودش به طور مستقل اجازه ی پا جلو گذاشتن واسه خواستگاری رو از بابا خواسته بود.اما هربار این من بودم که نخواستم.
    نه اینکه اون پسر بدی باشه.یا من بهش علاقه ای در خودم احساس نکنم...نه،نقل این حرفا نبود.
    جواب ردم به خاطر موقعیت بدی بود که من وخونواده م درگیرش بودیم.واصلا بابت همین وضعیت هم ترک تحصیل کرده بودم.
    ناامید شدن هر دو تا خونواده از جواب مثبت من،عماد رو نا امید نکرد.چهار سال تموم دنبالم بود و حتی لحظه ای از خواسته ش پا پش نکشید.خیلی جدی تر از همیشه با برنامه های زندگیش جلو رفت.دوسال خدمت کرد و در آخر بدون استفاده ی خاصی از مدرک تحصیلیش،تو حجره ی فرش فروشی پدرش مشغول شد.یه خونه اطراف هتل نگارستان خرید و اینبار با دست پر قدم جلو گذاشت.
    مطرح شدن دوباره ی پیشنهاد اون مصادف شد با قبول بافت فرش ابریشم و آشنایی با بهرادی که بیشتر از همیشه وهمه کس با من آشنا بود.
    مامان بوسه ی کوتاهی روموهام گذاشت و به آئینه ی روبروم اشاره کرد.
    -یه نگاه به خودت بنداز گلاره...تو الان مثل یه میوه ی رسیده وخوش آب ورنگ می مونی.اگه به موقع چیده نشی سهم یه مشت کلاغ میشی.دست اونام بهت نرسه می افتی زمین ومی گندی... نمی خوام توهمچین سرنوشتی داشته باشی.مگه من چندتا دختر دارم؟واسه چندتاشون آرزوی پوشیدن لباس سفید عروسی رو دارم؟...
    بغض گلوش مانع از ادامه ی صحبتش شد.برس رو تو دستم گذاشت و از جاش بلند شد.
    بی اختیار زیر لب زمزمه کردم.
    _مامان نگران نباش.
    به سختی گفت:نمی تونم نباشم.اما تو بهم قول بده بهترین تصمیم رو بگیری.
    سرتکان دادم و اون با لبخند محو وغمگینی از اتاق بیرون رفت.
     
  5. واسه مراسم یه بلوز به رنگ سبزکاهویی ویه شلوار مغز پسته ای پوشیدم.شالمو رو سرم مرتب وچادر سفیدمو سر کردم.
    صدای زنگ در بابا رو به حیاط کشوند.و بعد سلام واحوالپرسی های به ظاهر گرم و دوستانه که مطمئن بودم در باطن اصلا اینطور نیست ،به گوش رسید.خونواده ی مقدم پناه هنوزم به خاطر تعلل و جواب رد به درخواستشون ازم ناراحت ودلگیر بودن والبته من کاملا درکشون می کردم. وبهشون حق می دادم.
    یکم که منطقی به این موضوع نگاه می کردیم من باید از خدام می بود با عماد ازدواج کنم.چون در ظاهر اون همه جوره نسبت به من بهتر بود.اما این برتری ظاهری منو قانع نمی کرد.
    همین که تصور می کردم امکان داره ازدواج با اون پرنده ی اندیشه مو اسیر قفس کنه قلبم بی اختیار فشرده می شد.واین احساس فقط به عماد محدود نبود.شاید اگه قضیه ی احسان شریفی هم جدی تر از این مطرح می شد یا لااقل مامان اینا نرمش به خرج می دادن من باز همین حسو داشتم.
    فقط این میون بهراد بود که حضورش بهم بال وپر می داد و منو درک می کرد که اونم...این درست که از احساسات و اندیشه ای که نمی خواستم هرگز محدودشه فرار کرد اما...منعش نکرد...به نفع خودش تغییر نداد...ردش نکرد.فقط رفت چون از اعتماد کردن،آئینه ی ظاهر رو شکستن و به خود رسیدن می ترسید.و این ترس نقطه ی مقابل عشق ما شد.
    با به یاد آوردن موقعیتی که توش قرار داشتم سریع به خودم اومدم وبرای استقبال رفتم.مامان عماد اولین شخصی بود که وارد شد.به طرفش رفتم وگونه شو بوسیدم.پوست گندمی وچشم های عسلی عماد به اون رفته بود.
    _خوبی عروس گلم؟
    لحن صداش صمیمی نبود اما خیلی مهربون تر از تصورم برخورد کرد.
    _ممنون...خوش اومدین.
    خواهر عماد وپسر کوچیکش علی بعد اون وارد شدن.با سمیرا برخورد چندانی نداشتم.اما می دونستم فوق العاده خوش اخلاق ومهربونه.با یه لبخند گرم وصمیمی ازش استقبال کردم.
    آقای مقدم پناه و دامادش وبابا نفرات بعدی بودن و درنهایت عماد با یه دسته گل بزرگ و لبخندی که نمی تونست از هیجان پنهون کنه وارد شد.
    گل رو ازش گرفتم.وزیر لب تشکر کردم.همگی با تعارف بابا نشستن.ومن برای آوردن چایی به آشپزخونه رفتم.خوشبختانه مامان از قبل همه چیزو مرتب کرده بود.
    سینی چای به دست که وارد شدم امیر سریع از جاش بلند شد و اونو ازم گرفت وبه جای من که سختم بود با چادر پذیرایی کنم چای رو به مهمونا تعارف کرد.
    صحبت های معمولی شون یه ده دقیقه ای طول کشید.اما بلاخره این پدر عماد بود که با تک سرفه ای رفت سر اصل مطلب ومختصری از وضعیت مالی وموقعیتی عماد گفت وتعریف کوتاهی هم این میون از خونواده ی ما کرد واینکه دوست داره این وصلت سربگیره.و در نهایت خواست، من وعماد چند کلمه ای با هم حرف بزنیم و اگه شرط وشروطی داریم برای هم بذاریم تا صحبت ها جدی بشه.
    بابا هم یه چند تا سوال پرسید وبلاخره رضایت داد ما دوتا بریم وبا هم حرف بزنیم.
    با اشاره ی مامان از جام بلند شدم و عماد هم خجالت زده از پدرش کسب تکلیف کرد و با اجازه ش دنبال من راه افتاد.
    در اتاقمو باز کردم ونگاه مختصری به چهره ی شاد و خوشحالش انداختم.همه چیز در ظاهر خوب بود.فقط می موند شنیدن حرفاش که باید می دیدم چند مرده حلاجه.
    نگاه گذرایی به اتاقم انداخت و وارد شد.تنها صندلی داخل اتاق رو که پشت میز مطالعه م قرار داده بودم بهش تعارف کردم.و خودم، روی تختم که صدای جرجر فنرهای تشکش توی ذوق میزد نشستم.
    _اتاق قشنگی دارین.
    زیر لب تشکر کردم. وبه چهره ی نامطمئنش زل زدم.اظهار نظرش در حد یه تعارف بود وشاید می خواست اینطوری قدم اول رو صمیمانه برداره.خرده گیر نبودم که بخوام به خاطر تعریف بی دلیلش ناراحت شم.
    _بلاخره قبول کردین که بیام.
    برای اینکه اون ترس وبی اعتمادی رو تا حدودی ازش دور کنم تکرار کردم.
    _بلاخره قبول کردم.
    _چرا؟!!
    سوالش یکم بی مقدمه بود وباعث شد جابخورم.با کمی مکث گفتم:خب...خب فکر می کنم باید این فرصت رو به هردومون می دادم.
    _بعد چهار سال؟!
    تو لحن صداش کمی دلخوری وتو نی نی چشماش ناراحتی دیده می شد.نفس عمیقی کشیدم وبا اطمینان نگاش کردم.
    -فکر می کنم این چهار سال لازم بود.لااقل شما تونستین یه زندگی مستقل واسه خودتون تشکیل بدین و...
    حرفمو قطع کرد.
    _اگه همه ی نگرانی شما داشتن یه زندگی مستقل بود من همون موقع هم شرایط فراهم کردنشو داشتم.
    _اما به دست پدرتون نه با تلاش خودتون.
    دستاشو تو هم قلاب کرد وبه صندلی تکیه داد.
    -من همین الانش هم با پول پدرم دارم زندگی می کنم.
    _ولی دارین به ازاش کار میکنین مگه نه؟
    لبخند مسالمت آمیزی رو لبش سبز شد.
    _حرفتون کاملادرسته...با اینکه شغل دلخواهم نیست اما خب خدارو شکر.لااقل می تونم یه زندگی رو باهاش بچرخونم.
    -پس این چهارسال زیاد هم بد نبوده.
    با تردید نگام کرد.
    _یعنی دیگه جای هیچ مشکلی نیست؟!جواب شما مثبته؟!!
    ریز خندیدم وگفتم:خیلی عجولید آقای مقدم پناه...من همچین حرفی زدم؟
    با ناراحتی سرتکان داد.
    _حدس می زدم چنین جوابی رو از شما بگیرم... واقعا براتون سخته تو این مورد یکم گذشت داشته باشین؟
    نمی دونستم از من تو ذهنش چی ساخته اما از نگاش و حرکات عصبی دستاش معلوم بود هیچ اعتمادی به جواب مثبت من نداره.البته اگه همچین جوابی در انتظارش بود.
    _حرف یک عمر زندگیه.بایدم بی گذشت باشم.کوتاه اومدنم مثل اینه که بخوام به خودم یا حتی شما ظلم کنم.
    با ناامیدی زیر لب زمزمه کرد.
    _نمی تونین هرگز تصور کنین جواب ردتون تا چه حد میتونه منو داغون کنه.
    کمی به طرف جلو خم شدم.وخیلی جدی گفتم:چراباید اینجوری باشه؟...منظورم اینه که اصلا چرا من باید اینقدر برای شما اهمیت داشته باشم؟!
    سرشو بلند کرد وخیلی عمیق به چشمام خیره شد.
    -واسه اینکه بهتون علاقه دارم واین علاقه از روی هوس جوونی وبا یک نگاه نبوده.میخوام باهاتون صادق باشم...عاقلانه عاشقتون شدم.پس قبول کنین شمارو نداشتن واسه م با این شرایط سخت تر میشه.نمی خوام اصلا به این موضوع فکر کنم.چهار سال با کابوسش زندگی کردم.به نظرم دیگه بسمه.
    _این منو مجبور میکنه به شما جواب مثبت بدم؟
    سریع واکنش نشون داد.
    _نه هرگز...شما هم حق انتخاب دارین.اما میخوام اون انتخاب من باشم.فکرمیکنم بعد اینهمه اصرار وشکیبایی،شنیدن جواب مثبتتون حقم باشه.
    بی اختیار لبخند زدم.
    _متوجه نشدم بلاخره حق انتخاب دارم یا نه؟
    با بی تابی گفت:مگه می تونم مجبورتون کنم؟من فقط می خوام بدونین نداشتن شما چقدر برام می تونه سخت ومشکل باشه...این ضعف منو می رسونه اما حتی نمی تونم لحظه ای به این فکر کنم شمارو نداشته باشم...اصلا نداشتنتون مثل خراب کردن کاخ آرزوهای سی سال آینده مه...تصور اینکه نباشین مثل...مثل...
    حرفشو قطع کردم.
    _فکر می کنم به اندازه ی کافی از نداشتنم گفتین...واسه داشتنم حاضرین چیکار کنین؟
    چشماش از هیجان این سوالم برق زد.دیگه اون جو منفی و ناامید کننده ی چند لحظه قبل وجود نداشت.
    _همه ی زندگیمو به پاتون می ریزم.
    چون از نگاش می خوندم محدوده ی همه ی زندگیش چیه، جوابش قانعم نکرد.اون برای نداشتنم بیشتر از داشتنم مایه گذاشته بود.
     
  6. _باید بهم فرصت بدین فکر کنم.راستش من اصلا آمادگیشو ندارم.
    هول ودستپاچه جواب داد.
    _حتما این حق شماست.
    به ساعت مچیم نگاهی انداختم.یه بیست دقیقه ای بود داشتیم با هم حرف می زدیم.
    _خب شما شرطی،حرف ناگفته ای،چیزی ندارین که بخواین بگین؟
    کمی فکر کرد وگفت:ایده آل های من، تو شما خلاصه میشه.فکر نمی کنم چیز دیگه ای بخوام شما چطور؟
    _من می خوام ادامه تحصیل بدم.
    با مکث پرسید.
    _مگه شرطی تو این مورد براتون گذاشتم که فکر میکنین مخالفش باشم؟
    بی حوصله جواب دادم.
    _پس میتونم درس بخونم؟
    _البته این چه حرفیه؟
    ابرویی بالا انداختم وگفتم:درمورد کار چطور؟
    با تردید نگاهشو ازم دزدید.
    _دو شرط در موردش دارم.اول اینکه مکان وشأن کارش در حد خونواده مون باشه و دوم اینکه قالی بافی نباشه...من میدونم که شما چقدر تو این زمینه توانایی دارین اما...
    باقی حرفشو خورد ومنو تو بهت شرطی که قرار داده بود گذاشت.
    نبافتن فرش، مثل بستن راه نفسم بود.سالها می شد که دستهام به گره زدن عادت کرده بود.
    _شما می دونین از من چی میخواین؟!
    خودشم فهمید کمی تند رفته.
    _نمیگم نبافین...فقط بهش به چشم یه شغل نگاه نکنین همین.
    حرفش تا حدودی راضی کننده بود.از جام بلند شدم وبه طرف در اتاق رفتم.
    _بسیار خب.من روش فکرمیکنم...بهتره پیش بقیه برگردیم.
    با درماندگی پرسید.
    -شما که از دستم ناراحت نیستین؟!
    _نه...بفرمایین.
    درو باز کردم و اون دنبالم اومد.همه با دیدنمون منتظرنتیجه شدن.نگاه کوتاهی به عماد انداختم و اون سر به زیر گفت:گلاره خانوم فرصت خواستن کمی فکرکنن.
    ابروهای آقای مقدم پناه به هم گره خورد و مادرش با دلخوری نگاهشو ازم گرفت.
    _ما فکر میکردیم تو این جلسه دیگه انشالله عروس خانوم بله رومی دن وحرفها جدی می شه.
    اینو داماد خونواده ی مقدم پناه گفت.وبابا سریع عکس العمل نشون داد.
    _خب اگه قرار بود دخترم امروز جواب مثبت بده واسه چی این دوتا جوونو فرستادیم که با هم حرف بزنن وبرای هم شرط وشروط بذارن؟...اومدیم حرف یکیشون به مذاق اون یکی خوش نیومد نباید بشینه عاقلانه فکرکنه؟
    آقای مقدم پناه نگاه گذرا ومحکوم کننده ای به عماد انداخت و گفت:حرف شما کاملا متینه .پس با اجازه ما رفع زحمت می کنیم.ومنتظر جواب مثبت عروس خانوم میشیم.
    تکه ی آخر حرفشو با طعنه زد و اعضای خونواده م به دل گرفتن اینواز نگاه های دمغشون کاملا میخوندم.اما من باز بهش حق می دادم به خاطر اینهمه تاخیر تو جواب دادن از دستم ناراحت باشه.
    ازجاش بلند شد.بقیه شونم مطیعانه بلند شدند.سمیرا به طرفم اومد ودوباره باهام روبوسی کرد.
    _ما می ریم اما تورو خدا زیاد این داداش مارو منتظر نذار همه ی اون چهار سال یه طرف این چند روز هم یه طرف...باور کن چشم انتظاری خیلی سخته.
    با لبخند راهیش کردم وگذاشتم اینطور برداشت کنه که هنوز جای امیدی هست.
    در که پشت سرشون بسته شد مامان نفسشو با راحتی خیال فوت کرد.
    _اینا خیلی خاطر پسرشونو می خوان وگرنه محال بود امروز به همین راحتی کوتاه بیان ویکی دوتا حرف درشت بارمون نکنن.
    خط اخم وسط پیشونی بابا عمیق تر شد.
    _این چه حرفیه خانوم؟...مگه بهشون بدهکاریم؟
    خم شدم ودر سکوت وسایل پذیرایی وفنجون های خالی چای رو جمع کردم.
    مامان با خنده گفت:خودمونیم یوسف، تو اگه بودی در مورد امیر اینقدر صبوری میکردی؟
    امیرکنار بابا نشست وخم شد از تو میوه خوری یه خیار برداشت و گاز زد.
    _مگه من چمه دختره بخواد اینقدر واسه م ناز کنه؟خب این نشد یکی دیگه.
    چپ چپ نگاش کردم وبابا قهقهه زد.
    مامان با تندی گفت:چشم ودلم روشن...تورو چه به زن گرفتن.
    امیر با بی خیالی شونه بالا انداخت.
    _حالا کی خواست زن بگیره که شما عصبانی میشی.
    _این فضولی ها به تو نیومده پاشو برو تو اتاقت.
    از جاش بلند شد وغرو لند کنان به اتاقش رفت.مامان روبه من کرد وگفت:خب گلاره نگفتی نظر خودت چیه؟
    با کمی مکث منصفانه جواب دادم.
    _پسر خوبیه اما...من نمی خوام اینقدر با عجله ازدواج کنم.
    بابا به طرف جلو خم شد وگفت:کسی هم نه می خواد ونه حق داره مجبورت کنه عجله به خرج بدی.اگه فکر میکنی این میون داری به خاطر دل ما،راضی میشی بهتره همین الآن دور حتی فکرکردن به این پسره رو هم خط بکشی.

    مامان نگاه دلخورشو از من وبابا گرفت وبه زمین دوخت.خب اگه یکم منطقی و وجدانی به این قضیه نگاه می کردم،نمی تونستم به خاطر این اصرار وعلاقه خرده بگیرم.24 سالم بودو هم از لحاظ سنی وهم موقعیتی برای ازدواج آمادگی داشتم.نه قرار بود با موندنم ادامه تحصیل بدم نه دنبال کار مناسبی برم.یه جورایی حکم مصرف کننده رو توخونه داشتم واین منو معذب می کرد.دلم نمی خواست بابا با این وضعیت جسمانی وحقوق کم مجبور به تامین زندگی منم باشه.
    _این چه حرفیه؟چه اجباری؟...راستش من فقط کمی فرصت میخوام.دوست ندارم با عجله انتخابش کنم.
    بابا سر تکان داد.
    _میخوای ازش شناخت بیشتری به دست بیاری درسته؟
    سرمو پایین انداختم وسرخ شدم.
    _خب بدون شناخت که نمیشه.
    _حاضری یه چند جلسه باهاش تو محیط بیرون از خونه صحبت داشته باشی؟
    چشمای مامان از شدت تعجب گرد شد.
    _دیگه چی آقا یوسف؟فکر حرف مردمو کردی؟من همین یه دونه دخترو بیشتر ندارمااا.
    رو به مامان گفتم: شما میخواین بدون شناخت بهش جواب مثبت بدم؟
    _یعنی اون چهار سال واسه شناخت این پسره کم بود؟
    بابا کلافه جواب داد.
    _این که ملاک نیست.تو این مدت مگه چند بار باهاش همکلام وهم سفره شدیم که بدونیم چه مرام ومنشی داره؟
    مامان برای توجیه خودش گفت:من این حرفا حالیم نیست.فکر بیرون رفتن وقرار گذاشتن رو از سرتون بیرون کنین.تو این محل دید آدما مثل کوچه ها وخونه هاش تنگ وکوچیکه.نمی خوام اسم دخترم به خاطر روشنفکری باباش در بره.
    با ناراحتی گفتم:پس لطف کنین بهشون بگین جواب من منفیه.
    سکوت متفکرانه ی هردوشون باعث شد بیشتر از همیشه رو خواسته م پافشاری
    کنم.نه اجبار ونه عجله،هیچ کدومشون نمی تونست منو به این ازدواج راضی کنه.خود عماد هم با توجه به تحولات عاطفی این چند وقت اخیرم شانس زیادی نداشت.
    قرار شدجواب منفیمو یه سه،چهار روز بعد خود بابا به اطلاع خونواده ی مقدم پناه برسونه.اما فردای روز خواستگاری عماد بی خبر وناغافل به خونه مون اومد.
    خوشبختانه بابا اون روز عصر،خونه بود وخودش درو به روش بازکرد. رو تختم دراز کشیده بودم و داشتم کتاب می خوندم که مامان در زد وبا عجله وارد شد.
    _پاشو یه چیزی سرت کن بیا...این پسره عماد اومده.
    با ناباوری تو جام نیم خیز شدم.
    _آخه واسه چی؟مگه بابا به همین زودی بهشون جواب داده؟!
    چادرمو از رو صندلی برداشت وبه طرفم گرفت.
    _فکرنمیکنم...یه بیست دقیقه ای میشه اومده.میگه می خواد درحضور ما باهات حرف بزنه.
    _چه حرفی؟!!
    شونه بالا انداخت.
    _چه می دونم والله...بابات که خیلی گرم ازش استقبال کرد.
    چادرمو رو سرم مرتب کردم ودنبالش راه افتادم.عماد سر به زیر، روبروی بابا نشسته بود وبا شرمندگی داشت یه چیزایی رو براش توضیح می داد.
    _سلام خوش اومدین.
    صدای قاطع وبا اعتماد به نفسم باعث شد تند ودستپاچه از جاش بلند شه.زیر لب سلام کرد وبا تعارفم دوباره نشست.مامان برای پذیرایی به آشپزخونه رفت وبابا بهم اشاره کرد بشینم.
    _میگفتی عماد جان.
    _راستش آقای رحیمی من از دیشب تا حالا مدام فکرم مشغوله.احساس می کنم اون شرط وشروطی که گذاشتم باعث جواب منفی گلاره خانوم میشه.واسه همین اومدم بگم که اگه دلیلتون واسه جواب رد دادن بهم اینه حاضرم با توافق دونفره از اون شرط ها بگذرم.
    نفس عمیقی کشیدم وخیلی رک گفتم:خب اینو می تونستین بعد شنیدن جواب رد ازما بیاین ودر میون بذارین.
    نگاهشو ازم گرفت وزیر لب زمزمه کرد.
    _فقط این نیست یه خواهشم از پدرتون داشتم.
    بابا به طرف جلو خم شد.
    _چه خواهشی؟
    _هرجوابی که گلاره خانوم دادن رو قبل از هرکسی با خودم در میون بذارین.شاید اگه جوابشون منفی باشه واینوفقط من بدونم بشه کاری کرد اما اگه خونواده م بشنون دیگه محاله پاجلو بذارن.
    لحن ملتمسانه وترسی که تو نگاه وصداش وجود داشت باعث شد نگم همین الان هم جوابم منفیه.
    بابا با تردید ازجاش بلند شد.
    _بهتره من تنهاتون بذارم.فکر میکنم بتونین تو این مسئله به توافق برسین.
    از نگاه گذرا ومرددی که بهم انداخت فهمیدم خودم باید این مشکل رو حل کنم وحتی شده جوابشو همین جا بهش بدم.
    بابا که رفت بدون تعارف پرسیدم.
    _چرا فکر میکنین جوابم حتما منفیه؟
    با ناراحتی سر به زیر انداخت وسکوت کرد.سعی کردم به نوعی قانعش کنم.
    -ببینید آقای مقدم پناه فرض رو بر این بذاریم که جواب من منفیه واین اصلا ربطی به اون شرط وشروط نداشته باشه.شما تا کجا وچقدر میتونین اصرارکنین؟
    سرشو بلند کرد وصادقانه گفت:نمی خوام شمارو ازدست بدم.
    نفسمو با استیصال فوت کردم.
    _متاسفانه ترس نداشتنم حتی امید داشتنمو ازتون گرفته...دونستن این موضوع میتونه به من واسه جواب مثبت دادن دلخوشی بده؟
    جوابی که داد منو سرجام میخکوب کرد.
    _اگه علاقه ای باشه همه ی این مسائل به خودی خود حل می شن.
    حرفش یه جورایی درست بود.من چقدر سطحی نگر شده بودم که اینو نفهمیدم.نبود عشق وعلاقه باعث تردید ومکث من می شد.
     
  7. یاد گلاره ی چند هفته قبل افتادم.از وقتی بهراد رفته بود حتی خندیدن هم فراموشم شده بود.هدفم از زندگی روگم کرده بودم.انگار با تموم شدن بافت اون فرش روح آفریدن هم در وجود من تموم شده بود.
    دنبال بهانه های واهی بودم ونا امیدی ویاس ضعیفم کرده بود.قلبم از تصور اینهمه غفلت به درد اومد.برای اولین بار چراغ ذهنم خاموش بود.به آگاهی درونیم بیش از حد اطمینان کرده بودم.غافل از اینکه این آگاهی وقتی با عشق همراه می شد رنگ خرد می گرفت.
    عماد با همین یه جمله ی ساده باعث شد به یاد بیارم عشق یک نیاز نیست یک پاسخ نهاییه...یک نیروی خیالی نیست .انرژی واقعیه وطیفی از همه ی نیروهاست.می تونه همه رو در بگیره وشامل هرکسی بشه.نباید محدودش کرد وبه شخص خاصی متعلق دونست.
    انگار فراموش کرده بودم می تونم این نیروی با ارزشو تو وجود خودم ودیگران ایجاد وحفظ کنم...بدون قید ومحدودیت دوست داشتن ومهربانی رو تجربه کنم.اصلا اعتقاد وایمانی که داشتم بدون این تجربه هیچ بود...و همه ی ادعام برای لمس خدا در وجودم پوچ به نظر می رسید.
    باید عشق رو احساس می کردم...ابراز میکردم...چون همه چیز عشق بود.
    اما چیری به اسم (من)مثل یک مانع وحایل جلوی دیدم رو به حقیقت عشق می گرفت.
    ناخودآگاه یاد این شعر افتادم که همیشه زمزمه کردنش برام مثل یه یاد آوری وتنبیه بود.
    با من بودی،مَنَت نمی دانستم.
    یا من بودی،منت نمی دانستم.
    چون من زمیان شدم توگشتی پیدا
    تا من بودی،منت نمی دانستم.
     
  8. اشک تو چشمام جمع شد.با بغض گفتم:شما حق دارین.اما به منم فرصت بدین رو این موضوع بیشتر فکرکنم.
    _راستش پدرتون یه چیزایی درمورد فرصت کمی که دارین وتردیدتون برای عجله نکردن تو این قضیه گفتن وحتی اینم باهام درمیون گذاشتن که مادرتون چقدر مخالف مرواده ی ما تو این وضعیته.واسه همین من کمی نگرانم...اگه شما بخواین، این یکی دو هفته رو می تونیم، تا یکی دوماه هم تمدیدکنیم.اما مطمئنم با شرایطی که مادرتون انتظار دارن هرگز نمی شه اون شناخت کافی رو ازم بدست بیارین.و بازجوابتون همونی میشه که شاید الان تو ذهنتون هست.
    بی حوصله جواب دادم.
    _پس بهتره همین الان بگم که چشم انتظاری هم نکشین.
    مردد ودستپاچه گفت:نه خواهش میکنم...راستش من یه فکری دارم که مطمئنم اگه شما راضی باشین همه چیز خود به خود حل می شه.
    دقیق به چشماش خیره شدم.نمی خواستم اینبار دیگه اشتباه کنم.
    _چه فکری؟!!
    _منم مثل شما معتقدم بدون شناخت نمیشه تصمیم درست گرفت.مخصوصا حالا که از طرف شما لااقل علاقه ای در بین نیست.و اینکه خیال کنیم بعد عقد وازدواج می شه به این شناخت رسید یه جورایی ریسکش بالاست...اما اگه تو چهارچوبی که مادرتونم راضیه این شناخت بوجود بیاد فکر میکنم جوابتونو با اطمینان بیشتری بدین و این میون هم امکان داره علاقه ای که انتظارشو داریم پیداش بشه.
    ابرویی بالا انداختم وپرسیدم.
    -چه نوع چهارچوبی؟
    _محرمیت.
    گنگ نگاهش کردم واون برای توضیح بیشتر گفت:منظورم یه صیغه ی محرمیت یه ماهه ست.
    با ناباوری سرتکان دادم.
    _این امکان نداره.نه خونواده هامون راضی می شن...نه من همچین چیزیو میخوام.
    نا امید خودشو عقب کشید.
    _برگشتیم سرخونه اولمون.یعنی همون نبودن علاقه.چون اگه وجود داشت اینقدر سخت گیرانه برخورد نمی کردین.
    کمی کوتاه اومدم.
    _باشه.سعی میکنم تند نرم.اما این دلیل نمی شه به همین آسونی هم قانع شم.
    _باورکنین این به صلاح هردومونه.درواقع با این بهونه که دنبال کارهای مربوط به ازدواجمون هستیم زمان بیشتری میخریم واینطوری شما با شناخت بیشتر وفرصت کافی می تونین تصمیم بگیرین.هیچ اجباری هم در میون نیست.اگه جوابتون منفی باشه به محض تموم شدن این مدت ،صیغه خود به خود فسخ می شه.
    موقع گفتن اون جمله ی آخر،سرشو پایین انداخت و با ناراحتی به فرش زیر پاش خیره شد.
    با کمی مکث گفتم:من فکر نمیکنم خونواده هامون راضی بشن.
    لبخند گذرا ومحوی رو لبش اومد وبه چشمام خیره شد.
    _رضایت هر دو خونواده با من...شما فقط به پیشنهادم فکرکنین.
    _واسه این پیشنهاد می تونم یه هفته ای فرصت بخوام؟
    سر تکان داد.
    -حتما.
    ازجام بلند شدم.
    -پس من میرم به بابا بگم بیاد باهاتون حرف بزنه.اگه اونا راضی بودن به این موضوع فکر میکنم.
    بی مقدمه پرسید.
    _اگه راضی نبودن چی؟
    فقط نگاش کردم وجوابی ندادم.سرشو دوباره پایین انداخت.
    -می تونم حداقل بخوام به پیشنهاد ازدواجم مثل قبل فکرکنین؟
    نفس عمیقی کشیدم وگفتم:حقیقتشو بخواین جواب من تا قبل از این پیشنهاد وحرفایی که امروز زدین منفی بود.بابا می خواست تو چند روز آینده اینو بهتون اطلاع بده اما حالا...باشه.سعی می کنم حتی اگه اونام راضی نباشن کمی بیشتر رو تصمیمم فکر کنم.
    زیر لب تشکرکرد و من برای صداکردن مامان وبابا تنهاش گذاشتم.فاصله ی کوتاهی که این میون بوجود اومد باعث شد اون با اطمینان بیشتری در مورد خواسته ش حرف بزنه.
    تو تموم مدتی که داشت پیشنهادشو با اونا درمیون میذاشت من به این فکر می کردم که چطور غرورم سد راه شناخت وبخشندگی درونیم شده بود.
    خب پر واضح به نظر می رسید که چون علاقه ای وجود نداشت شروع این رابطه به ظاهر فقط اشتباه بود...من نمی تونستم خوبیهای اونو ببینم و فقط روی کمبود ونقص هاش قضاوت می کردم.
    در کنار این پیش داوری ها ،خود حقیقیم رو گم کرده بودم. وعمیق ترین قسمت وجودیم رو که دنبال شادی وشور زندگی وعشق به خدا و آفریده هاش بود نادیده می گرفتم.
    می خواستم مصرانه فقط تفاوت هارو ببینم.در صورتیکه به این همیشه معتقد بودم که همه چیز به هم مرتبط و وابسته ست.آدمی باید به جای دیدن این تفاوت نقطه های ارتباطی رو ببینه...خود حقیقیش رو ببینه...خدا رو ببینه.
    این تفاوت های ظاهری هم می تونست به جای ایجاد نا امیدی،عامل وانگیزه ای برای رشد وتکامل رابطه مون باشه.پیشنهاد عماد در ظاهر خیلی سوال بر انگیز و ساده لوحانه بود اما اگه قرار بر این می شدکه من با توجه به درکی که از زندگی داشتم تصمیم می گرفتم،هرگز عشقم، با قبول این پیشنهاد زیر سوال نمی رفت.
    چون به این باور رسیده بودم که عمق این عشق فقط در صورتی سنجیده می شه که بتونم ومایل باشم اونو با دیگران سهیم شم.با نگاه به گذشته وتجربیات تلخی که داشتم این احساس به تکامل نمی رسید.چون عشق وصمیمیت واقعی مختص زمان حال بودو دنبال چشمداشت وانتظار نمی رفت.
    شاید تنها انتظار درستی که می تونستم در بخشیدن این عشق وقبول پیشنهاد عماد داشته باشم این بود که امیدوار باشم اون به خود واقعیش برسه.همونطور که قراربود من به خود واقعیم برسم.
    ما می تونستیم با شناخت تفاوت هامون شروع کنیم و فضای مشترکی بین این دو(من)جدا بوجود بیاریم.توش صمیمیت رو پرورش بدیم.وبا تجربیات مشترکمون این فضا رو بزرگتر کنیم.
    این میون شاید فقط میزان این صمیمیت بود که می تونست برام جای تردید داشته باشه.اینکه عمادسعی نکنه به واسطه ی این محرمیت،احساسش رو با نیاز جسمانی وتماس فیزیکی تحمیل کنه.وبا این کار از عشق به جای همراه کردن من،ناخواسته برای زیر پا گذاشتنم استفاده کنه.
    با حرفای عماد اونا هم راضی شدن.از مامان انتظار داشتم مخالفتی نکنه،چون اون به هر طریقی می خواست من تن به ازدواج بدم.چشمش از احساسی که به بهراد داشتم ترسیده بود.نمی خواست آینده مو فدای علاقه ای کنم که هیچ پیامد ونتیجه ای نداشت.
    به خیال خودش با این صیغه ی محرمیت من تو منگنه ی قبول وضعیت جدید قرار میگیرم و راضی می شم با عمادی که از نظر اون جوون معقول وخوبی بود ازدواج کنم.
    بابا هم همه چیزو به خودم سپرده بود وبیشتر از همیشه بهم اعتماد داشت.قرار شد یه هفته ای به خواسته ش جواب بدم.
    توتموم طول این مدت کوتاه هفت روزه،به جای فکر کردن در مورد اون صیغه ی یه ماهه به عماد فکرکردم.به اینکه می تونم در کنارش یه زندگی خوب وسعادتمندانه داشته باشم یا نه.
    یک روز مونده به موعد جوابم ،که از دید همه ی خونواده مثبت بود لباس پوشیدم و برای اتمام حجت با خودم سری به خونه ی قدیمی زدم.
    اون در سبز رنگ کوچیک رو با کلیدی که داشتم بازکردم و وارد شدم.اواخر تیر ماه بود و گرمای هوا به شدت آزار دهنده.
    برگ سبز شمعدونی های هفت رنگ دور حوض زرد شده بود.چادرمو از سرم برداشتم وشیر آب روبازکردم.ومشت مشت آب تو گلدون ها ریختم.
    نگام بی اختیار به طرف پنجره ی بسته ی اتاق بهراد کشیده شد.یک لحظه آرزو کردم اون الآن پرده ی جلوی پنجره رو کنار بزنه وبا خنده بهم خیره شه.
    صدای زنگ تلفن همراهم منو از فکر وخیال بیرون کشید.مامان بود وطبق معمول دل نگران.
    _سلام گلاره جان کجایی مادر؟...اومدم دیدم خونه نیستی.
    شیر آب رو بستم و از جام بلند شدم.
    _یه سر تا این یکی خونه اومدم...گفتم یه نگاه بهش بندازم وبه گل ها آب بدم.
    با کمی مکث جواب داد.
    _کار خوبی کردی.ولی کاش قبلش یه خبر می دادی ،دلواپس نشم.
    از پله ها بالا رفتم.
    _فرصت نشد...یهویی تصمیم گرفتم بیام.
    _باشه.فقط زود بیا.
    نگاهی به ساعت مچیم انداختم وگفتم:هفت خونه م.فعلا خداحافظ.
    در هال رو باز کردم و وارد شدم.هوای مونده ی اونجا باعث تنگی نفس می شد.پنجره هارو هم باز کردم و نور با شتاب بیشتری وارد خونه شد.
    نگاهمو خیلی سریع از دار خالی از فرش گرفتم وبه دربسته ی اتاقش دوختم.خاطره ها به طرز درد آوری به ذهنم هجوم می آوردند.حرفهاش...خنده هاش..عکس العمل هاش.
    (این کار به درست لطمه نمی زنه؟...من 24سالمه آقای صدر...می دونم اینجورچیزا تو فرهنگ شما پذیرفته نیست.سعی می کنم رفت وآمد هامو کم کنم...سر وصدای ما بیدارتون نکرد؟...بدنیست گاهی آدم از صدای خنده ی کسی بیدار شه.)
    بی اراده وارد آشپزخونه شدم و پشت میز نشستم.
    (شما صبحونه نمیخورین؟...لااقل با یه فنجون چای همراهیم کنین آخه اینجوری که...من عادت دارم فقط تو لیوان سرامیکی خودم که روش طرح بانی خرگوشه رو داره چای بخورم.)
    قطره ی اشک داغی روگونه م سر خورد .و با یاد آوری خاطره ی قشنگ اون صبحونه ی دونفره بی اختیار وعصبی خندیدم.و دهانم تلخ شد.
    از جام بلند شدم وبه طرف اتاق خواب رفتم.در بسته شو با یک اشاره باز کردم ونگاه گذرایی بهش انداختم.
    یاد اون تلاش چندروزه م افتادم.برای دوختن پرده ی اتاقش چقدر ناشیانه سر وکله زدم وبلاخره خود مامان دوخت ومن نصبش کردم.واون قالیچه ی کف اتاق،که خواستم بافته ی دست خودم باشه.
    (اون تغییرات تو اتاق خواب کار شما بود؟...فکرکردم اونجا یه پرده لازم داره.آخه صبح،آفتاب اذیت می کنه...اون قالیچه هم کار دست خودتونه؟...بهترین کاری بود که تا حالا بافتم)
    روی تخت نشستم وبه طرح های برجسته ی سفید وآبی روشن رو تختیش دست کشیدم.بغض با هجوم بیشتری به گلوم فشار آورد.دستمو تو جیب مانتوم کردم وگوشیمو در آوردم و آهنگی رو که همیشه با گوش دادن بهش ،یاد بهراد می افتادم، آوردم.
    بی اختیار دراز کشیدم وپاهامو تو شکمم جمع کردم وغریبانه برای روزهایی که هرگز بر نمیگشت اشک ریختم.دلم به این سوگواری چند ساعته نیاز داشت.


    دلگیر دلگیرم مرا مگذار ومگذر
    ازغصه میمیرم مرا مگذار ومگذر
    با پای از ره مانده در این دشت تبدار
    ای وای می میرم مرا مگذار ومگذر
    سوگند بر چشمت که از تو تا دم مرگ
    دل بر نمی گیرم مرا مگذار ومگذر
    بالله غیر از جرم عاشق بودن ای دوست
    بی جرم وتقصیرم مرا مگذار ومگذر
    با شهپر اندیشه دنیا گردم اما
    دربند تقدیرم مرا مگذار ومگذر
    آشفته تر زآشفتگان روزگارم
    از غم به زنجیرم مرا مگذار ومگذر.
     
  9. به خودم که اومدم ساعت هفت وبیست دقیقه ی عصر بود.از جام بلند شدم وآخرین قطره ی اشکی رو که هنوز گوشه ی چشمم جا خوش کرده بود،پاک کردم.
    نگاه گذرایی به دور تا دورم انداختم وسعی کردم همه ی غم ها وشادیهام،خاطرات تلخ وشیرین گذشته و احساسی که مدت ها منو درگیر خودش کرده بود،تو این خونه جا بذارم وبرم.
    چادرمو برداشتم واز اتاق بیرون اومدم.تموم پنجره ها رو دوباره بستم .وبه در ورودی هال قفل زدم.نگاهمو از شیشه های رنگیش گرفتم واز پله ها پایین رفتم.کنار حوض نشستم ومشتی آب به صورتم پاشیدم.
    باید قدم هامو مطمئن تر از گذشته بر می داشتم.قرار نبود زندگی وفرصت کوتاهی که به نام عمر داشتم همیشه منتظرم بمونه.
    به خونه که رسیدم هوا هنوز روشن بود.از یک جفت کفش مردونه ی نا آشنایی که جلوی در دیده می شد،حدس زدم مهمون داشته باشیم.
    _سلام.
    مامان با دیدنم از جاش بلند شد.نگام به آقای شریفی افتاد که با چهره ای خندون بهم خیره بود.
    _سلام ،دیر کردی.
    فرصت نشد جواب مامان رو بدم.آقای شریفی گفت:سلام دخترم.کجایی منتظر اومدنت بودم.
    با تعجب کنارشون نشستم.
    _داشتم به پدرت می گفتم این حاج خانوم ما از سر عواطف مادرانه اش اومد یه حرفی زد که خب جواب نداشت ولی مثل اینکه شما بدجور به دل گرفتین که دیگه سراغی از ما نمی گیرین.
    سرموپایین انداختم.
    _این چه حرفیه آقای شریفی؟...کدوم دلگیری؟تورو خدا با این حرفا شرمنده م نکنین.
    لبخند پدرانه ی زد وگفت:خب خدارو شکر که کدورتی نیست...راستش اومدم اینجا تا با آقای رحیمی وشما یه قرارداد ببندم.دوتا فرش شش متریه.اگه بتونی سه ماهه تحویل بدی عالی میشه.
    مامان بلافاصله واکنش نشون داد.
    _فکر نمیکنم گلاره بتونه همچین قولی بده.
    _آخه چرا؟!!
    قبل از اینکه جوابشو بده گفتم:سه ماه ونیم...کمتر از این نمی تونم قول بدم.
    _باشه قبول.از کی کارو شروع می کنی؟
    _شنبه ی هفته ی بعد.
    مامان اعتراض کرد.
    _پس جوابت به خونواده ی مقدم پناه چی میشه؟فرصت پیدا نمیکنی سفارش قبول کنی.
    از سرخجالت سرخ شدم.
    آقای شریفی با تردید پرسید.
    _به سلامتی خبریه؟!
    مامان که منتظر همچین فرصتی بود تا یه جورایی خبرو به گوش حاج خانوم برسونه با خنده گفت:انشالله روز بهتر واسه پسر شما باشه.
    آقای شریفی سرشو پایین انداخت وبا ناراحتی زمزمه کرد.
    _مبارکه.
    همه مون زیر لب تشکر کردیم.و اون بحث رو دوباره به کار کشوند وقراردادی نوشت وهردو طرف،امضاش کردیم.


    جواب مثبت ظاهریم رو فردای اونروز بابا به عماد وبعدش به خونواده ی مقدم پناه اعلام کرد وقرار شد جمعه عصر برای بار دوم و زدن حرفهای رسمی تر به خونه مون بیان.
    اونروز با اینکه از صبح کلی با خودم کلنجار رفتم تا آروم بگیرم،بی فایده بود.ته دلم مدام از اینکه قرار بود زندگی مشترکی رو با عماد شروع کنم خالی می شد.صیغه ی محرمیت وفرصت یکماهه بهانه بودانگاری همه ی این اتفاق ها داشت منو به طرف جلو هل می داد تا تو مسیر تازه ای که سرنوشت برام رقم زده بود قرار بگیرم.
    تا نیم ساعت قبل اومدنشون خودمو رو پشت بوم و از چشم مامان پنهون کرده بودم.داشتم با خودم مثل بچه ها لجبازی می کردم.واین از گلاره ای که همیشه درست ومنطقی تصمیم میگرفت،بعید بود.
    از خرپشته که پایین اومدم،صدای زنگ بلند شد.مامان داشت چادرشو سر می کرد که با دیدنم چشماش گرد شد.
    _تو اون بالا بودی؟!
    چیزی نگفتم و فقط نگاش کردم.
    _هنوز که آماده نشدی دختر...بیا برو یه چیزی بپوش تا آبرومونو نبردی.
    بابا از کنارش گذشت و با نگاه کوتاهی که بهم انداخت،به طرف در رفت.به خودم اومدم وبی اختیار پاتند کردم.وارد خونه شدم ودر اتاقمو از پشت بستم.بدون فوت وقت ،سریع لباس پوشیدم وبیرون اومدم.
    رفتار خونواده ی مقدم پناه این بار صمیمی تر از همیشه بود.عماد با دیدنم لبخند مطمئنی زد وبا این کار خیالمو راحت کرد.
    قرار بود پیشنهاد صیغه ی محرمیت یکماهه از طرف اون باشه.وظاهراً از حضور خونواده ش تو مراسم امروز اینطور می شد برداشت کرد که مثل همیشه اونارو راضی کرده.
    صحبت ها که جدی شد،من دیگه گلاره ی چند روز قبل نبودم.وخنده دوباره مهمون لبام شده بود.زندگی برای من هنوز ادامه داشت.
    مهریه م 114تا سکه شد.آقای مقدم پناه این مقدارو پیشنهاد داد وبابا نجیبانه قبول کرد وحرفی نزد.مامان هم با اینکه قلباً راضی نبود سکوت کرد.مراسم عقد رو تو نیمه ی شعبان تعیین کردن و قرار شد صیغه ی محرمیت هم بعد گرفتن جواب آزمایش بینمون خونده شه.
    تتمه ی مراسم هم انگشتر پرنگینی بود که مادرش تو انگشت،انگشتری دست راستم انداخت وهمه چیز خیلی ساده تر از تصورم رنگ حقیقت به خودش گرفت.
     
  10. سه شنبه ی هفته بعد تو محضر صیغه یه ماهه جاری شد ومن وعماد به هم محرم شدیم.از اینجا به بعد زندگیم افتاد رویه روال تند و وقایع اونقدر سریع و تویه چشم برهم زدن گذشت که انگار همه شو تو خواب دیده بودم.
    از پله های دفتر خونه که پایین اومدیم عماد رو به بابا کرد وگفت:آقای رحیمی اجازه می دین با گلاره خانوم بریم بیرون؟
    به چشمای مرددش خیره شدم.با کمی مکث لبخند زد.
    _هر طورکه گلاره بخواد.
    با قدردانی سر به زیر انداختم.
    عماد با مهربانی گفت:گلاره خانوم بریم؟
    سر تکان دادم وبعد خداحافظی با خونواده هامون سوار ماشینش شدیم.
    _خب دوست داری کجا ببرمت؟
    نگاهمو از شیشه ی سمت خودم گرفتم وبه چشم های منتظرش دوختم.
    _نمی دونم...شما برنامه شو چیدین خودتونم تعیین کنید دیگه.
    _اول اینکه شما نه تو...دلم می خواد از این به بعد اینطور رسمی صحبت کردن رو لااقل تو جمع دونفره ی خودمون کنار بذاری.و بعد اینکه...باشه اینبارو من تعیین میکنم اما از دفعه ی بعد با هم تصمیم می گیریم.
    برای شروع، شنیدن این حرفها که یه جورایی بوی تفاهم می داد بد نبود.لااقل تونست توجهمو به خودش جلب کنه.مخصوصا با اون نگاه مهربون وجذابش که حسابی تاثیر گذار بود ومن باید کور یا زیادی زاهد وپارسا می بودم که نمی دیدم.
    نگاهی به ساعتش انداخت وگفت:واسه خوردن ناهار که زوده ...بریم یه دوری بزنیم .بعدشم میریم یه رستوران خوب که غذاشم عالیه.
    در جوابش لبخند زدم وبه چهره ی شاد ومصممش خیره موندم.عماد حال دونده ی برنده ای رو داشت که تو یه ماراتن بزرگ اول شده...خوشحال و راضی به نظر می رسید.البته این رضایت بیشتر از هر حالت دیگه ای تو چهره ش خوانا بود ومی تونست هزارتا معنی داشته باشه.
    دو ساعت بعد جلوی یه رستوران شیک نگهداشت.با تعارفش پیاده شدم...وارد که شدیم پشت یه میز دونفره که تو دنج ترین گوشه ی اونجا قرار داشت نشستیم.
    راستش ته دلم زیاد از این انتخاب راضی نبودم.دلم میخواست یه جای شلوغ تر می نشستیم.از بچگی عاشق جاهای پر رفت وآمد بودم.و میخواستم آدمای زیادی رو دور وبرم ببینم.
    دوست داشتم حالات چهره شون رو زیر نظر بگیرم.طرح لبخندهای متفاوتشون رو تجربه کنم وبا احساساتشون همراه شم.موج انرژیهای مثبت و منفی که ازشون ساطع میشد رو بگیرم وحتی عکس العمل نشون بدم.
    برام رابطه ها...آدم ها...طبیعت وهرچیزی، حتی کم ارزش ترینش وقتی منو تو بطن زندگی قرار می دادن وباعث می شدن درک بهتر ودرست تری ازش داشته باشم ،عزیز بودن.
    وچقدر تجربه ی این احساس خوب بود.اینکه هیچ کس وهیچ چیز در نظرت بد جلوه نده.به زبونت حرف ناشایستی نیاره واندیشه ت رو بی دلیل آلوده نکنه.
    شاید از دید آدمای دور وبرم زیادی خوش خیال وساده اندیش بودم. اما همین ساده گرفتن زندگی باعث میشد من با همه ی احساسات تلخ وشیرینی که پشت سر گذاشته بودم ،حالا کنار مردی که همین دوساعت قبل بهش محرم شدم بشینم وبه فرصت جدیدی که سرنوشت در اختیارم گذاشته بود لبخند بزنم.واین فقط یک دلیل ساده ی یک جمله ای داشت.(من تو امروزم زندگی می کردم)
    عماد با دیدن چهره ی ساکت ومتفکرم، دمغ شد.
    _از اینجا خوشت نیومده؟
    نگاه کوتاهی به چند تا میز اونطرف تر که دو تا خونواده ویه سری دختر جوون پشتشون نشسته بودن انداختم.و سر تکان دادم.
    _چرا ...خوبه.
    مردد پرسید.
    _میخوای بریم یه جای خلوت تر؟!
    با برداشت اشتباهی که از حالت نگاه وتصوراتم داشت لبخند زدم.
    _نه همینجا عالیه.
    نفسی از سر آسودگی کشید.
    _یه لحظه فکر کردم خوشت نیومده.
    صادقانه گفتم:دوست داشتم میون اون جمع بشینیم...اینجا یکم زیادی خلوت وکسل کننده ست.
    با تعجب ابرویی بالا انداخت.
    _دوست داری دور وبرت شلوغ باشه؟!
    لبخند دلگرم کننده ای زدم.
    _بین آدمای مختلف ونا آشنا غذا خوردن یه جورایی برام جالبه.
    _من فکرکردم شاید بخوای تو یه جای دنج وساکت در مورد آینده مون حرف بزنیم.
    به نظرم اومد این بیشتر خواسته ی قلبی خودش باشه.
    _آره خب اینم میخوام اما...
    هنوز نگام به اون سمت بود.
    _میخوای بریم اونجا؟
    پیشنهادش درحد یه تعارف بود وتو لحن صداش نارضایتی دیده می شد.
    _نه گفتم که همینجا هم خوبه.
    دوست نداشتم به خواسته ش بی احترامی کنم. می دونستم معمولا از قرار گرفتن تو جمع های غریبه معذب میشه.
    پیش خدمت منو رو آورد وهر دومون کباب برگ سفارش دادیم.
    عماد با لبخند رضایتی که رو لباش بود گفت:راستش دوست دارم لااقل این یه چند ساعت از وقتت رو تماماً به من اختصاص بدی.فکر کنم این کم ترین حقم باشه ،اونم بعد اینهمه تلاشی که واسه به دست آوردنت کردم
    اونقدر از گفتن این حرفا خوشحال بود که دلم نیومد بگم این بدست آوردنم موقتیه وبرای شنیدن جواب مثبت یا منفیم بایدتا آخر ماه صبر کنه.
    هیچ وقت فکر نمی کردم این سکوت دلسوزانه ی من بزرگترین ضربه رو قبل از هرکسی به خودم بزنه.عماد خیلی بیش از حد تصورم در قالب همسری که برای رسیدن بهم چهار سال چشم انتظاری کشیده ،فرو رفته بود.
    دیدارها مون از اون روز به بعد بیشتر وطولانی تر شد.و انتظارات عماد برای نزدیک ترشدن این رابطه بالاتر رفت.
    بعد از دوبار دعوت رسمی ای که مامان ازش کرد.و اونم با کمال میل پذیرفت،اینبار نوبت خونواده ی مقدم پناه بود که منو دعوت کنن.ته دلم از این رفت وآمد های زیاد،چندان راضی نبودم.
    اما ظاهرا برخلاف نظر من مامان از این برخورد ها استقبال می کرد.و انگار فراموش کرده بود چیزی به اسم حرف مردم وجود داره که اون تا همین چند وقت پیش واسه ش کلی حرص وجوش می خورده.خب حدس زدن این موضوع کار سختی نبود که اون، بیشتر از ما وحتی عماد وخونواده ش به سر گرفتن این وصلت امیدواره.
    داشتم تو اتاقم لباس می پوشیدم وخودمو برای مهمونی اون روز عصر آماده می کردم.
    نگاهی به بلوزم که ترکیبی از دو رنگ آبی نفتی وسفید بودانداختم.رو دوخت های متضاد ودرشتی که روی حاشیه ی لباس وکنار برش ها خورده بود،زیباییشو بیشتر نشون می داد.بلندیش مناسب بود وبا شلوارکتان سفیدی که پوشیده بودم همخونی داشت.
    شال سفیدمو روگردی صورتم کیپ کردم و چون هوا گرم وبلوزم هم تقریبا بلند بود ترجیح دادم از زیر چادر مانتو نپوشم.
    یه چادر گل دار سورمه ای هم تو کیفم گذاشتم تا اونجا سرم کنم.داشتم گوشیمو از شارژ می کشیدم که صدای برخورد چیزی به در اتاق امیربلند شد ومتعاقبش مامان با عصبانیت داد زد.
    _بازم که شروع کردی پسر...نمی دونم کدوم شیر ناپاک خورده ای فکر باشگاه رفتنو تو سر این یه الف بچه انداخت.که اینجوری باید به خاطرش تقاص پس بدم.
    سریع از اتاق بیرون اومدم.
    _چی شد؟!!
    مامان به اتاق امیر اشاره کرد.
    _چه می دونم برو از این بروسلی بپرس...اینجارو با باشگاه اشتباه گرفته.وبا در اتاقشم کشتی میگیره.
    امیر درو باز کرد وفقط سرشو آورد بیرون وبی خیال نگاهمون کرد.
    _خب چیکار کنم استادمون ازما خواسته تو خونه هم تمرین کنیم.
    مامان با تندی گفت:الهی تو واون استادتو...
    صدای زنگ در باعث پرت شدن حواسش شد.چادرمو رو سرم انداختم وبه طرف در رفتم.
    _فکرکنم عماده!...اومده دنبالم بریم خونه شون.
    مامان دستپاچه نگاهی به اوضاع خونه انداخت.
    _خب تعارفش کن بیاد بالا.
    _نه دیگه فرصت نیست.انشالله دفعه ی بعد.
    لبخند مامان پررنگ شد.
    _انشالله...برو به سلامت.خوش بگذره.
    عکس العملم در برابر خوشحالیش فقط یه سر تکان دادن معمولی بود.
    درو که باز کردم،عماد خودشو جلو کشید.
    _سلام خانوم گل...حاضری؟
    از این خانوم گل گفتنش خنده م گرفت.بازم خیلی جدی تو نقشش فرو رفته بود.
    _آره بریم.
    با شیطنت ابرویی بالا انداخت.
    _چیزی نمی خوای برداری؟
    نگاهی به دستای خالیم انداختم.وتازه اونموقع بود که متوجه شدم کیف و وسایلمو تو اتاقم جا گذاشتم.
    _آخ داشت یادم می رفت.
    سریع عقب گرد کردم وبه طرف در هال دویدم.عماد با خنده به چهارچوب در تکیه دادوبه مسیر رفتنم خیره شد.
    مامان با تعجب پرسید.
    _چرا برگشتی؟!
    به سمت اتاقم رفتم.
    _وسایلمو جا گذاشتم.
    _مواظب خودت باش گلاره...باشه؟
    جلوی در مکث کوتاهی کردم وبدون اینکه چیزی بگم به چشماش زل زدم.تو نگاش یه دلواپسی مادرانه موج می زد.
    _ای کاش این یه ماهم تموم شه.تا از این بلاتکلیفی نجات پیدا کنیم.
    خیلی جدی گفتم:تموم میشه مامان.ولی اینکه چطور تموم میشه...خب من نمی تونم بهتون قولی بدم.
    قبل از اینکه حرفی بزنه یا عکس العملی نشون بده،وارد اتاقم شدم وکیفمو برداشتم واز خونه بیرون زدم.
    عماد سوار ماشینش شده بود.با دیدنم در جلو رو باز کرد.نگاه سطحی وکوتاهی به کوچه انداختم.رفت وآمدی وجود نداشت واین کمی خیالمو راحت می کرد.
    چادرمو جمع کردم وسوار شدم.عماد صدای ضبط ماشینو کمی بلند کرد وراه افتاد.
    _بریم که حسابی دیر شد.