1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

رمان ابریشم عشق

شروع موضوع توسط negar_esesi ‏Nov 7, 2013 در انجمن داستان و رمان

  1. اومدن آمبولانس وبعدش بردن بابا،شلوغ شدن خونه ورسیدن عمو فرهاد وبقیه ی فامیل پدری از اصفهان ونائین،صدای تلاوت قرآن وگریه وزاری تو جمع زنونه...هیچ کدومشون نمی تونست منو به این باور برسونه که بابا واسه همیشه رفته.
    دستی به طرفم دراز شد.
    _بهراد؟!
    چهره ی ماتم زده ی کوروش جلو چشام ظاهر شد.
    _پاشو باید بریم بهشت زهرا،داریوش دست تنهاست.
    بی اراده از جام بلند شدم.ومطیع وسر به زیر دنبالش راه افتادم.دلم می خواست از این محیط برم بیرون.دوست نداشتم دیگه صدای گریه وشیون بشنوم.
    دم در که رسیدم.ماشین سیروس خان جلوی پام نگهداشت.و هرسه تاشون با چهره ای مصیبت زده ازش پیاده شدن.
    همین یکی رو فقط کم داشتم.با اکراه یه قدم عقب رفتم و اونها تو یه چشم بهم زدن ازم آویزون شدن.
    دلم می خواست سرمو محکم به دیوار بکوبم.از قرار گرفتن تو این وضعیت حالم داشت بهم می خورد.ظرفیتم تا همینجا هم تکمیل بود.دیگه نمی تونستم با ابراز احساسات این جماعت متظاهر کنار بیام.
    کوروش که حال و روزمو خوب درک کرده بود سیروس خان رو با احترام کنار کشید و از مهتاج خانوم وآیسان خواست برن ومامان وبهنازو دلداری بدن.
    با کوروش سوار ماشینش شدیم و البته قبلش از عمو فرهاد خواستم مهمون ها رو جمع کنه وتا یه ده دقیقه دیگه به طرف بهشت زهرا حرکت کنند.
    انگار تو خواب داشتم راه می رفتم.هیچی برام حقیقی وملموس به نظر نمی رسید. ذهنم نا خودآگاه حقیقت مرگ بابارو انکار می کرد.
    کوروش از قبل به یه رستوران خوب سفارش ناهار واسه سیصد نفرو داده بود.واون لحظه هم داشت پشت گوشی با مدیر اونجا همه چیو هماهنگ می کرد.احتمال می دادم دوستای زیادی که بابا داشت واسه تشییع جنازه بیان .پس تدارک دیدن اینهمه غذا لازم بود.
    موقعی رسیدیم که کارها تقریبا تموم شده بود.وداریوش داشت هماهنگی های نهایی رو انجام می داد.بقیه هم بلافاصله بعد ما رسیدن.
    با کمک کوروش کنار جنازه ی بابا ایستادم وبرای آخرین بار به اون موهای سفید وچهره ی روشن خیره شدم.چقدر آروم خوابیده بود،انگار هزار ساله که چشماشو بسته.
    نگاهم نا خود آگاه به طرف دستاش رفت.خم شدم وبا احترام اونارو بوسیدم.این دستای یه هنرمند بود که سالهای سال با عشق ،رو کاغذ طرح می زد یا بهتره بگم رو کاغذ، طرح عشق می زد.
    یه بغض بزرگ رو گلوم سنگینی می کرد وچشمام می سوخت.اما اشکی نبود که بریزم.نفس بلندی کشیدم تا لا اقل از شر اون بغض لعنتی خلاص شم.
    بابارو با شکوه و احترام دفن کردیم و در تمام این مدت مامان وبهناز در سکوت اشک می ریختن.خوب می دونستم این برای استاد صدر باعث خوشحالی بود که می دید خانواده ش با صبر وشکیبایی ومتانت اونو به خاک سپردن.
    یکی از مسئولین سازمان میراث فرهنگی چند دقیقه ای در مورد بابا و خدمتی که به این هنر اصیل ایرانی کرده بود حرف زد.وبعد جمع به همان سرعت که جمع شده بودند،پراکنده شدند.
    دست ظریفی بازومو گرفت.
    _بهراد جان بیا بریم.
    نا خواسته کمی خودمو کنار کشیدم.آیسان با دلسوزی نگام می کرد.از دستش عصبانی نبودم اما اون لحظه به تنها چیزی که نیاز نداشتم همین دلسوزی بود.
    _تو برو...من با کوروش می یام.
    با دلخوری گفت:اما من نگرانت می مونم.
    شال حریر مشکیشو که کمی روی سرش ،سرخورده وبیشتر موهای لخت و خرماییشو بیرون ریخته بود جلو کشیدم وبا یه لبخند غمگین نگاش کردم.
    _بهتره بری...من اینجوری راحت ترم.
    خب نمی تونستم مطمئن باشم که اون از حرفم ناراحت نشده. اما اون لحظه واقعا چیزی جز این به ذهنم نمی رسید.شاید دلیلشم این بود که اصلا ناراحتیش برام اهمیتی نداشت.
    وقتی به خونه برگشتیم.خودمو تو اتاق بابا حبس کردم و مثل آدمهای مسخ شده به خطاطی های هنرمندانه ش روی دیوار خیره موندم.
    صدای در باعث شد نگاهمو به اون سمت بدوزم.کوروش مردد وارد اتاق شد.
    _مزاحمت که نشدم.
    به حالت نفی سر تکان دادم.
    _عموت ازم خواست بیام دنبالت...درست نیست وقتی مهمون می یاد تو نباشی.
    پیراهن مشکی ای رو با کمی مکث به طرفم گرفت وگفت:فکر کنم بهتر باشه لباستم عوض کنی.
    نگاهی به بلوز چهار خونه ی روشنی که تنم بود انداختم و بی اختیار دست دراز کردم تا اونو بگیرم.
    _بذار کمکت کنم.
    _لازم نیست خودم میتونم.
    سریع بلوزمو در آوردم وپیاهن مشکیو از دستش گرفتم.دکمه ی آخرشو که بستم ، صورتم بی اراده داغ وخیس شد.با بغض به طرفش برگشتم ونالیدم.
    _کوروش ...بابام.
    وتازه اونموقع بود که در میان هق هق مردانه ام احساس کردم پشتم به یکباره خالی شده و تکیه گاهمو برای همیشه از دست دادم.
    درست یک هفته بعد از چهلم بابا،نمایشگاه برگذار شد وفرشی که از آخرین طرحش بود وبا دست گلاره بافته شد به نمایش در اومد.

    سیل تقاضا ها برای خرید اون فرش اونقدر زیاد بود که بلاخره منو مجبور کرد رسما اعلام کنم.بابا وصیت کرده این فرش حتما پیش بافنده ش برگرده وباز اونا دست نکشیدن ودر به در دنبال به دست آوردن شماره یا آدرسی از گلاره بودن تا این فرشو هرجور شده ازش بخرن واین منو حسابی عصبی می کرد.
    بعد تموم شدن اون مراسم سه روزه،فرشو ازشون گرفتم وراهی خونه شدم.
    صدای زنگ گوشیم منو از دنیای خیالاتم بیرون کشید.
    _الو بگو.
    کوروش با تندی گفت:چته...بازم که داری پاچه می گیری.
    راهنما زدم وداخل یه فرعی پیچیدم.
    _ببین کوروش اصلا حوصله ی یکه به دو کردن با تورو ندارم.دارم از نمایشگاه بر میگردم واعصابم بدجوری داغونه...بگو چی میخوای؟
    _بی لیاقتی دیگه چه میشه کرد...زنگ زدم حالتو بپرسم خره.
    _خوبم ...اینم علائمش...عر...عر.
    پشت گوشی قهقهه زد.
    _پس اون جفتک پرونی هات بی علت نبود.کاملا مشخصه حالت خوبه.
    لبخند محوی زدم وپامو بیشتر روگاز فشردم.
    _دارم میرم خونه...واسه شب برنامه ت چیه؟
    _کار خاصی ندارم.جمیله که خونه خاله فریده ست.منم قرار بود اگه وقت شدبرم اونجا.
    جلوی مجتمع نگه داشتم وبا ریموت درو باز کردم.
    _اگه حالشو داری بیا اینجا.
    هنوز کوروش جوابمو نداده بود که شماره آیسان روصفحه گوشیم افتاد.
    _این دختره زنگ زده باید جوابشو بدم...شب منتظرتم.
    _باشه.
    تماسمون قطع شد ومن بلافاصله جواب دادم.
    _سلام حالت خوبه؟
    لحن صدام بی تفاوت وسرد بود واونو تو جواب دادن مردد کرد.
    _سلام،خوبم...کجایی؟
    بی اختیار پوزخند زدم.حتی نپرسید حالم چطوره...می دونستم خیلی زودتر از اینها با اون به اینجا می رسم.البته این اصلا ربطی به مرگ بابا نداشت.
    ما تو این مدت چند باری همدیگه رو دیده بودیم وجالب اینجا بود که حتی در حد دوجمله هم حرفی برای گفتن به هم نداشتیم.
    اون دانشجوی ارشد فلسفه بود اما دیدش به زندگی در حد زنهایی مثل مادر من ومادر خودش بود.
    از نظر اون زندگی تو بهترین مارک کیف وکفش ولباس خلاصه شده بود.مهم نبود چی تو سرش میگذره اون می خواست با یه مشت لوازم آرایش و سرویس جواهری که به خودش آویزون می کرد بدرخشه.
    وچقدر خنده دار بود که من هنوز هم به انتخاب وداشتن این ستاره ی پوشالی اصرار می کردم.
    چون همین زن هم واسه بهراد صدر نائینی که افتخاراتش تو یه مشت مدرک ونام دهن پر کن و خانواده ی با اصل ونصب خلاصه می شد زیادی بود.
    به خودم اومدم وگفتم:تازه رسیدم خونه...اهوازی دیگه؟
    _نه دیروز برگشتم.
    با طعنه گفتم:چه بی خبر.
    _بهت زنگ زدم اما گوشیت خاموش بود.
    اینو با دلخوری گفت.ومن توجهی نشون ندادم.
    _خب؟
    انتظار داشتم زودتر حرفشو تموم کنه.
    _باید ببینمت.
    ماشینو داخل پارکینگ بردم و سریع پیاده شدم.
    _تا کی اینجا هستی؟
    _تا آخر تابستون...با استادی که باهاش پروژه مو برداشتم،حرف زدم اونم قبول کرده...امشب هستی بیام اونجا؟
    نگام رو فرش ثابت موند.با تعجب ابرویی بالا انداختم.
    _حالا مگه خیلی واجبه که منوامشب ببینی؟
    نفسشو با حرص فوت کرد.
    _آره واجبه.
    _باشه...پس من می یام خونه تون.
    سریع واکنش نشون داد.
    _نه اینجا نه...خونه ی تو بهتره.
    شونه بالا انداختم وبا بی تفاوتی گفتم:باشه فقط زود بیا.
     
  2. فرش رو با زحمت بلند کردم وبه خونه بردم.نمی دونستم واقعا کی فرصت می کنم اینو به گلاره برگردونم.اما بدجور هوای رفتن به کاشان،به سرم زده بود.
    حدودای هفت بود که آیسان اومد.درو که به روش باز کردم با یه لبخند اغوا کننده وارد شد.
    _سلام... خوبی؟
    یه مانتوی کوتاه وتنگ قهوه ای تنش بود.وشال کرم،قهوه ای با رگه های نارنجی هم سرش بود وبه رنگ موهای روشن وچشمای عسلیش می اومد.
    نمی دونم چرا اینقدر گرمم بود.
    _بیا بشین.
    به سمت آشپزخونه رفتم.تا براش چایی بریزم.نگام به شیشه های خالی رو میز افتاد.بعد رفتن بابا،خودمو با این چیزا آروم می کردم.قبل اومدن آیسان هم کمی خورده بودم.
    _مثل اینکه سرت این روزا حسابی شلوغ بوده.
    با شنیدن صداش برگشتم.مانتو شو در آورده وشالشم برداشته بود وبا یه تاپ بنفش جلوی در آشپزخونه وایساده بود.داشت به شیشه ها اشاره می کرد.
    بی اختیار اخم کردم.
    _چایی میخوری؟
    لبخند نا مفهومی زد.
    _نه اما اگه چیز دیگه ای بهم تعارف کنی شاید خوردم.
    پوزخندی زدم وبا تمسخر نگاش کردم.
    _واسه این می خواستی منو ببینی؟...تو خونه ی بابات که بهترشو میتونی پیدا کنی.
    با حرص دستی تو هوا تکان داد.
    _برو بابا تو هم که نمیشه اصلا باهات حرف زد.
    از آشپزخونه بیرون رفت.به اجبار دنبالش راه افتادم.
    _نگفتی می خواستی واسه چی منو ببینی.
    لب ورچید وبا دلخوری خودشو روی مبل پرت کرد.
    _قراره این وضعیت تا کی ادامه داشته باشه بهراد؟
    دستامو تو هم قلاب کردم ومغرورانه گفتم:کدوم وضعیت؟
    _همین سرگردونی بعد ازدواجمونو میگم.من اهواز،تو اینجا...رابطه مونم که بهتر نشده هیچ،بدترم شده.
    کاش حداقل یه مقدار حس نگرانی تو صداش بود تا منم کمی نرم تر بشم.
    _خب اینکه مشخصه.تا تموم شدن درس تو که فکر کنم یه سالی مونده،وضع همین جوری باشه.
    طلبکارانه گفت:اما من از این موضوع اصلا راضی نیستم.
    _میگی چیکار کنم؟درست باید تموم بشه یا نه؟
    _مثل اینکه تو از این فاصله،زیادم بدت نمی یاد...نکنه کس دیگه ای تو زندگیته؟
    بی حوصله نگاش کردم.حتی ارزش اینو نداشت که به خاطر این توهینش باهاش کل کل کنم.
    _ببین آیسان من اصلا از لحاظ روحی وضعیت خوبی ندارم.نمی دونم تو سرت چی میگذره اما اگه میخوای برات کاری بکنم واضح بگو منظورت از پیش کشیدن این موضوع چیه.
    _دوست دارم از خونواده م جداشم وبیام اینجا زندگی کنم.
    فقط همینو کم داشتم.با حرص دستی به موهام کشیدم و به چشمای منتظرش خیره شدم.
    _من پدرمو تازه از دست دادم.برای گرفتن عروسی آمادگی ندارم.باید یه سال صبر کنی.فکر نمیکنم مامانتم راضی شه تورو بدون جشن وبزن وبکوب راهی این خونه کنه.پس انتظارت کمی بی مورده.
    با هیجان به طرفم خیز برداشت.
    _من برام اصلا جشن گرفتن مهم نیست.تو اگه قبول کنی خودم راضیشون میکنم.
    از چهره ی ناراحتم کاملا مشخص بود که با این موضوع موافق نیستم.اما اون سعی داشت به روی خودش نیاره.همین هم تو ذهنم یه علامت سوال بزرگ و بی جواب بود.
    _نگفتی درس و دانشگاهت چی میشه.
    _خب من می رم اهواز،اما وقتایی که بر میگردم تهران ،میام خونه ی تو .چطوره؟
    یه جورایی با شنیدن این حرفا تو منگنه قرار گرفته بودم.اما اول وآخرش که مجبور بودم زندگی مشترکمو با آیسان شروع کنم.پس قبول پیشنهاد اون فقط باعث جلو انداختن زمان این اتفاق بود.
    _باید فکرامو بکنم.
    جوابم راضیش نکرد.واسه قانع کردنم قدم هاشو تند تر برداشت .همونطور که به طرفم می اومد نگاش به شیشه ی مشروب رو میز عسلی افتاد.ولبخندش بی اراده عمیق تر شد.
    تا به خودم بجنبم خودشو بهم رسوند ودستاشو به زحمت دور گردنم حلق کرد.
    _بهراد قبول کن دیگه...واسه من سخته دور از تو زندگی کنم.
    این حرفا رو با یه لحن دلبرانه ای به زبون می آورد که حتی منِ با تجربه رو هم می تونست از راه به در کنه. با اون سه چهار تا پیکی که بالا داده بودم سرم داغ داغ بود.
    چشمام بی اختیار رو لباش افتاد.اما حرفی نزدم.با انگشت اشاره روی سینه م خطوط نامفهومی رسم کرد.
    _تو چطور می تونی از من بگذری بهراد؟...من برات جذاب نیستم؟
    لعنتی...داشت حسابی تحریکم می کرد.نفسام تند وبریده بریده شده بودو چشمام بی اختیار روی اجزای صورتش می چرخید.
     
  3. سرشو بالا گرفت و منتظر جوابم شد.اما من بهش مهلت ندادمو ولبامو رو لباش فشردم.خیلی زود باهام همراه شد وحتی با اشتیاق بیشتری بوسه هامو جواب داد.مغزم انگار از کار افتاده بود ودیگه هیچی برام مهم نبود.دست پیش بردم وموهاشو بازکردم ودر همون حال اونو رو کاناپه ی سر راهم انداختم .تی شرتمو در آوردم وروش خم شدم.
    صدای زنگ در، ما رو سرجامون میخکوب کرد.تو چشمای آیسان زل زده بودم ونفس های داغم به صورتش می خورد.
    _این دیگه کیه؟
    لحن صداش عصبی وبی حوصله بود.
    _فکر کنم کوروش باشه،بهتره پاشی خودتو جمع وجور کنی.
    یه لبخند شیطنت آمیز زد وبوسه ی کوتاهی از لبم گرفت.
    _بی خیال...درو باز نکن خودش می ره.
    من که تازه ذهنم فعال شده بود واز قرار گرفتن تو این وضعیت راضی نبودم بلند شدم وبا اخم گفتم:اون کلید داره اگه باز نکنم،خودش می یاد تو.
    خم شدم وتی شرتمو از رو زمین برداشتم.ته دلم یه جورایی انگار خوشحال بودم که کارمون به جاهای باریک نکشید.البته این تصور خوبی نبود اما تا موقعی که از لحاظ احساسی درگیر این ازدواج نشده بودیم بهتر بود رابطه ای هم این وسط وجود نداشت.
    آیسان بلند شد و واسه پوشیدن مانتوش به اتاق خوابم رفت.هنوز تی شرتم تو دستم بودکه در باز شد و کوروش ،خندون وارد شد.
    _سلام رفیق چطوری؟
    آیسان با چهره ای دلخور وعصبی از اتاق بیرون اومد وبا یه خداحافظی زیر لبی از خونه بیرون رفت.و درو محکم به هم کوبید.
    کوروش با بهت گفت:این چش بود؟
    برگشت واز دیدن سر و وضع نامرتبم همه چیزو تا ته خوند.
    _مثل اینکه بدموقع مزاحم شدم.
    دستی تو هوا تکان دادم.وبا سرخوشی خودمو رو همون کاناپه پرت کردم.
    _ اتفاقا به موقع رسیدی...نزدیک بود از راه به در شم.
    خودم با این شوخی بی مزه ،شروع به خندیدن کردم واونم بی اختیار لبخند زد.
    _دروغ نگو بی شرف...با چه حیله ای دختر مردمو کشوندی اینجا؟
    صدامو کمی کلفت کردم وگفتم:اولا اینکه دختر مردم،زن خودمه.هرچی هم بینمون پیش بیاد حلاله...ثانیاً اینبار دختر مردم بود که با هزار ترفند پاشو گذاشت اینجا و خودشو بهم آویزون کرد.
    کوروش کنارم نشست ودست پیش برد شیشه ی رو میز عسلی رو برداشت.
    _معلومه حسابی به خودتونم رسیدین.
    _نه بابا...قبل اومدنش یه ذره خورده بودم،همینم داغم کرد وگرنه محال بود اینقدر زود وا بدم.
    چشماشو باریک کرد وگفت:من نگرانم بهراد...این دختره زیادی عشق اینو داره که خودشو بهت عرضه کنه.یکم عجیب نیست؟
    با بی تفاوتی شونه بالا انداختم.
    _چه می دونم...اومده بود به ظاهر راضیم کنه از این به بعد پیش من باشه وهمینجا زندگی کنه.که این اتفاق افتاد.
    _بیاد اینجا زندگی کنه؟!!...مگه قرار نیست بعد فارغ التحصیلیش...
    حرفشو قطع کردم.
    _میگه اینجوری راحت تره.حتی حاضره بدون هیچ جشنی پاشو تو این خونه بذاره.
    _تو که قبول نکردی؟...با تو ام حواست هست؟
    داشتم به صحنه ای که چند لحظه قبل اتفاق افتاده بود فکر میکردم.
    _ من که تو قبول کردن این موضوع اشکالی نمی بینم.در هرصورت که باید زیر یه سقف زندگی کنیم حالا یکم زودتر یا دیرتر فرقی نمی کنه.
    _پس قبول کردی.
    _گفتم باید فکرامو بکنم.
    کوروش پوزخند تلخی زد وبا تاسف بهم خیره شد.
    _من مطمئنم کاسه ای زیر نیم کاسه ش هست.باور کن.
    چیزی نگفتم وبا بی خیالی شیشه رو از دستش گرفتم وخم شدم لیوانمم برداشتم.
    دلم می خواست هرچی فکر وخیال تو سرمه دور بریزم.و واسه حتی شده چند ساعتی بی خیال همه چیز بشم
    با اومدن فصل پاییز وشروع بارون های موسمی اکیپی از بچه های مدرس که من وکوروش هم شاملش بودیم،واسه طرح سه روزه ای راهی گرگان شدیم.

    بعد از فوت بابا،سر کار قبلی خودم برگشته بودم.اینجوری هم تو برنامه ی کاریم تنوع وجود داشت و هم این که مدام با کوروش بودم.واین برای روحیه ی درب وداغون من بهترین مسکّن بود.
    محل تدریس مون پایگاه هواشناسی منطقه ی گنبد کاووس انتخاب شد.وعنوان این دوره ی سه روزه هم آموزش روش های برآورد دید افقی وعمودی در هواشناسی بود.
     
  4. از آیسان تقریبا بی خبر بودم.یعنی بعد از اون شبی که اومدن کوروش اونو یه جورایی از خونه بیرون کرد،دیگه ندیده بودمش.البته چندباری تلفنی باهم حرف زده بودیم واون در مورد پیشنهادش مصرانه جواب می خواست.ومنم هربار به نوعی اونو از سر خودم وا می کردم.همین هم باعث شد ناامید از جواب من واسه ترم پاییزه راهی اهواز بشه.
    روز دوم ماموریتمون،وقتی همراه کوروش برای خوردن ناهار می رفتیم،یه شماره ی ناشناس باهام تماس گرفت.
    _آقای صدر؟!
    صدای یه دختر جوون بود.
    _بله خودم هستم. بفرمایید.
    _فرصت دارین چند دقیقه وقتتونو بگیرم؟
    پیشنهادش کاملا مودبانه بود وباعث شد ناخودآگاه قدم هامو کند تر بردارم.
    _ببخشید شما؟
    برگشتم وبا تعجب به کوروش زل زدم.اونم با ایما واشاره ازم پرسید کی پشت خطه... از سر ندونستن شونه بالا انداختم.
    _من هم اتاقی همسرتون تو خوابگاه هستم.
    _عذر میخوام یه لحظه.
    از کوروش خواستم چند دقیقه ای منتظرم بمونه.وبعد با برداشتن دو،سه قدم ازش دور شدم.
    _می فرمودین.
    با کمی مکث گفت:راستش تماس گرفتم یه حقایقی رو درمورد همسرتون بگم.
    حرفاش یه جورایی شک برانگیز بود.
    _یه لحظه صبر کنین...شما شماره ی منو از کجا آوردین؟
    _گفتم که ما هم اتاقی هستیم.به دست آوردن شماره تون برام کاری نداشت.حالا میذارین باقی حرفمو بگم؟
    با لحنی سرد وخشک گفتم:بفرمایین.
    _چندوقت پیش به طور اتفاقی متوجه شدم آیسان با یه شماره ی به نظرم آشنا مدام در تماسه.خب برام جای سوال داشت که چرا درست موقع زنگ خوردن گوشیش و دیدن این شماره ازم فاصله می گرفت.وجای دیگه مشغول صحبت می شد.البته اون می گفت داره با شما حرف می زنه.ومن سعی میکردم زیاد کنجکاوی نشون ندم اما توهمین فاصله ی کوتاه پسری که حدوداًسه سالی می شد باهاش در ارتباط بودم دوستیشو با من بهم زد این تو روحیه م تاثیر بدی گذاشت.اما چیزی که منو بیشتر داغون کرد این بود که از طریق یکی از دوستای کاوه که منو مثل خواهرش می دونست فهمیدم آیسان مدتیه باهاش دوسته.
    با ناباوری واکنش نشون دادم.
    _خانوم متوجه هستین دارین چی میگین؟!!
    صدای هق هق گریه ی اون دختر باعث سکوت ناخودآگاهم شد.
    _آقای صدر من دروغ نمیگم،باور کنین...آیسان با کاوه در ارتباطه.یکی از هم اتاقی هامون یه سری عکسم حتی ازشون تو گوشیش دیده.من...
    عصبی حرفشو قطع کردم.
    _شما پیش خودتون چه حسابی باز کردین؟...یعنی فکر میکنین من این حرفا رو باور میکنم؟
    _قراره تا یه ساعته دیگه اون عکسا به دستم برسه اگه آدرس ایمیلتون رو بدین من واسه تون میفرستمش.
    _گوش کن خانوم من نمی دونم قصدتون از گفتن این مزخرفات چیه.فقط اینو بگم که نمی تونین با این حرفا آیسانو پیش من خراب کنین.
    با بی قراری نالید.
    _به خدا راست میگم.باور کنین حتی به خاطر این موضوع سه شنبه ی این هفته تو دانشگاه یه مشاجره ی شدید داشتیم وکارمون به حراست کشید.پرونده مون اونجا هست،اگه آشنا داشته باشین خیلی راحت این قضیه بهتون ثابت میشه.
    بی حوصله گفتم:من حتی اسم شمارو نمی دونم البته با دونستنش هم بیکار نمیشینم.اگه نتونین حرفتونو ثابت کنین ازتون شکایت میکنم.
    _اون یه روزی دوست صمیمی من بود اما بهم با این کار نارو زد،من واسه روشن شدن این قضیه از همه چیزم میگذرم.
    _لطفا به جای این ابراز احساسات تند اسمتونو بگین.
    _من از گفتن اسمم ترسی ندارم...پرستو علیزاده دانشجوی ترم هفت مامایی هستم.
    _باشه من آدرس ایمیلمو بهتون اس ام اس می دم.فقط تا عصر امروز فرصت دارین حرفتونو ثابت کنین.
    مطمئن وجدی گفت:حتماً آقا...یه لحظه هم شک نکنین.
    تماس که قطع شد سریع چیزی که خواسته بود براش فرستادم وماجرا رو خیلی خلاصه واسه کوروش تعریف کردم.

    اون برخلاف تصورم که همیشه جلوی آیسان موضع می گرفت اینبار با آرامش گفت:عجله نکن بهراد...شاید همه ی این حرفا در حد یه تهمته ومیخوان آیسان رو پیش تو خراب کنن.
    دستامو با خشم مشت کردم.
    _خدا کنه حرف تو درست باشه وگرنه بلایی به سرش می یارم که مرغای هوا به حالش گریه کنن.اونقدری غیرت دارم که نذارم زنم باهام همچین معامله ای بکنه.
    جلوم وایساد و راهمو سد کرد.
    _هی...هی..بهراد آروم باش.قصاص قبل جنایت نکن.بذار این دختره عکسارو بفرسته بعدا تصمیم بگیر.
    دندونامو رو هم فشردم وفقط سر تکان دادم.
    بدون خوردن ناهار به هتل ومحل اقامتمون برگشتیم.وبا بی صبری منتظر رسیدن اون عکسا موندیم.
    حوالی ساعت چهار بود که به دستم رسیدن...از دیدنشون خون خونمو می خورد.آیسان با یه لباس نا مناسب تو بغل یه مرد غریبه بود.
    کوروش با تردید گفت: این عکس ها مونتاژ شده ست.
    صدام بی اختیار بالا رفت.
    _کدوم مونتاژ...کاملا مشخصه واقعیه.
    _اینقدر زود قضاوت نکن.بهتره اینارو به یه کار بلد نشون بدیم.
    _من همین امروز بر می گردم تهران...طاقت ندارم اینجا بشینم و اون دختر تو اهواز به ریشم بخنده.
    دستشو رو شونه م گذاشت.
    -جوش نیار...یه امروزو دندون رو جیگر بذار.فردا که برگشتیم من خودم این قضیه رو پیگیری می کنم.تو فعلا به آیسان حرفی نزن باشه؟
    سکوت کردم وچیزی نگفتم.
    فردای اونروز من وکوروش زودتر از اکیپمون به تهران برگشتیم.و اون بهم قول داد دو روزه همه چیو روشن کنه.

    تو خونه گوش به زنگ تماسش نشسته بودم وبا کشیدن شاخ وشونه برای آیسانِ درون ذهنم،خودخوری می کردم.
    کوروش ناغافل درو باز کردو وارد شد.از چهره ش چیزی خونده نمی شد.و این وضع، منو بیشتر عصبی میکرد.
    _چی شد عکسا جعلی بود؟
    هنوز ته دلم می خواستم آیسان واقعا بی گناه باشه.قبول دارم اینکه گاهی در حقش کوتاهی می کردم اما این پاپس کشیدن ها معمولا دوطرفه بود.مگه اینکه اون برای به کرسی نشوندن خواسته ش نرمش بیشتری به خرج میداد.
    _بابا بذار برسم یه نفسی تازه کنم...در ضمن علیک سلام.
    با نا امیدی نگاهمو ازش گرفتم وزیر لب سلام کردم.
    _یه چایی داری به ما بدی؟...گلوم بدجور خشکه.
    واسه آوردن چایی از جام بلند شدم.
    صدای زنگ تلفن همراهش حواسشو پرت کرد.
    _سلام خوبی رفیق؟...چه خبر؟
    وارد آشپزخونه شدم ودو تا فنجون چایی ریختم.وبه نشیمن برگشتم.
    هنوز داشت با تلفنش صحبت می کرد.
    _تو از این قضیه مطمئنی؟!
    کنارش نشستم وبه دهانش زل زدم.به نظرم اومد داره در مورد مشکل من با اون طرف حرف می زنه.
    _باشه جلال جان...فقط تورو خدا دست بجنبون.
    سریع خداحافظی کرد وگفت:جلال نوری رو یادت می یاد؟تو دوره ی کارشناسی باهامون همکلاس بود.

    به حدی ذهنم این روزا درگیر آیسان و اون عکسا بود که نمی تونستم جواب درست ودقیقی بدم.
    _چیزی به خاطر ندارم.
    با بی خیالی شونه بالا انداخت.
    _مهم نیست...این جلال دکترای فیزیک داره وتو اهواز استاد دانشگاست.آمارشو چندتا از بچه ها قبلا بهم داده بودن.شماره شو ازشون گرفتم وبابت این قضیه بهش زنگ زدم وخیلی سربسته مشکل رو گفتم.اونم قول داد همکاری کنه...الان باهام تماس گرفت و گفت تحقیق کرده و فهمیده اون دختره درست گفته،چند روز قبل به خاطر یه برخورد شدید بین این دوتا پاشون به حراست کشیده والبته بدون روشن شدن موضوع با دادن یه تعهد کتبی به ظاهر قضیه ختم به خیر شده.اما جلال می گفت آیسان یه پرونده ی دیگه هم اونجا داره.که حل نشده مونده و همین کار آخرش باعث به جریان افتادن دوباره ی اون شده.
    نفسام از شدت عصبانیت تند ونا منظم شده بود.دلم میخواست بزنم همه چیو درب وداغون کنم.
    _پس اون دختره راستشو گفته بود.
    این یه جمله رو هم به سختی گفتم.کوروش دستاشو بهم قلاب کرد وبه صندلیش تکیه داد.
    _نه کاملاً...اون عکسا واقعی نیست.
     
  5. با ناباوری نگاش کردم.
    _تو مطمئنی؟!!
    سرتکان داد وفنجونشو از روی میز برداشت.
    _یکی می خواد این وسط وجهه ی آیسانو خراب کنه و تو این اصلا شکی نیست.اون دختره هم یه جورایی دروغ نمیگه.قضیه ی حراست واون حرفا حقیقت داره.
    با تردید گفتم:می تونه اختلافشون سر چیز دیگه ای باشه؟!
    _امکانش هست.
    پامو به حالت عصبی تکان دادم.
    _اون دوتا پرونده تو حراست دانشگاهشون داره و من باید اینو الان بفهمم؟
    کوروش نگاهشو ازم دزدید.
    _جلال می گفت پرونده ی اولش پیچیده تر از این حرفا ویه جورایی محرمانه ست.واسه همین نتونسته ازش چیزی به دست بیاره.
    از جام بلند شدم وعرض اتاق رو دوبار طی کردم.
    _داره تو اون دانشگاه خراب شده چه غلطی میکنه کوروش؟
    کلافه دستی به موهاش کشید.
    _فکر می کنم دیگه باید باهاش تماس بگیری وازش توضیح بخوای.
    _توضیح؟!!...من حتی نمی دونم قضیه از چه قراره...تسویه حساب شخصیه یا اینکه واقعا آیسان...
    باقی حرفمو خوردم.حتی فکر کردن هم بهش باعث می شد اعصابم بهم بریزه ومغزم سوت بکشه.
    کوروش خم شد وگوشیمو از روی میز عسلی برداشت.
    _بیا بهش زنگ بزن وخیال خودتو راحت کن.
    _زنگ بزنم چی بگم؟...بگم آیسان تو به من خیانت کردی؟
    بی اختیار اخم کرد.
    _اونم حق داره از خودش دفاع کنه .شاید اصلا موضوع چیز دیگه ای باشه.
    _هرطور فکر می کنم می بینم هضم این قضیه برام واقعا مشکله...ازدواج من وآیسان از روی علاقه نبود وهیچ پشتوانه ی عاطفی هم تو این مورد نداشتیم.اونوقت باید یه همچین اتفاقی هم بیفته وکاملا اونو از چشام بندازه...لعنتی...دیگه حتی نمی تونم بهش قد سر سوزن اعتماد داشته باشم واین اصلا به گناهکار یا بی گناه بودنش ربطی نداره.
    دستشو رو شونه م گذاشت وکمی فشرد.
    _حقیقت هرچی که باشه واسه یه بارم شده ازش فرار نکن.بمون ومرد ومردونه این قضیه رو حل کن.
    با تردید دست دراز کردم تا گوشیو ازش بگیرم.کوروش حق داشت همچین چیزیو ازم بخواد.اونم منو خوب شناخته بود.
    شماره ی آیسان که روصفحه ی گوشی افتاد،نفس عمیقی کشیدم ومنتظر شدم.اون باید برام همه چیو توضیح می داد.اینو لااقل به من بدهکار بود.
    بعد از سلام واحوالپرسی که طبق معمول سرد وحتی شاید نسبت به گذشته سردتر هم بود.همه چیزو از تماس اون دختر تا فهمیدن قضیه ی حراست رو گفتم والبته با اشاره ی کوروش حرفی از پرونده ی اولش نزدم.

    آیسان با بغض گفت:بهراد من کاری نکردم باور کن.
    ای کاش یکم بهتر نقش بازی می کرد.انگار به جای اینکه بی گناهیشو ثابت کنه لحن صداش فریاد می زد اون یه گناهکاره ومن باید اینو باور کنم.
    با تاسف سرتکان دادم.
    _همه ی توضیحی که ازت خواستم این بود؟نا امیدم کردی آیسان.
    هق هق گریه ش باعث نامفهوم شدن حرفاش شد.
    برای اولین بار سرش فریاد زدم.
    _گریه نکن...بذار بفهمم چی میگی.
    _من با اون پسر دوست نبودم.
    حتی به خودش زحمت نداد انکار کنه که هیچ ارتباط دیگه ای هم باهاش نداشته.
    _اما باهاش در تماس بودی.
    _اون بهم زنگ می زد.
    از شدت عصبانیت دستمو مشت کردم وبه میز کنار پام کوبیدم.
    _شماره تو از کجا آورده؟
    با گریه گفت:من نمی دونم.
    _با انکار کردن فقط خودتو محکوم میکنی .
    گوشی رو به روم قطع کرد واین باعث عصبانیت بیش از حدم شد.
    دوباره باهاش تماس گرفتم واین بار بدون اینکه بهش مهلتی بدم سرش داد زدم.
    _شنبه باید تهران باشی وگرنه خونت پای خودته.
    _یه لحظه گوش کن بهراد...من...من بی تقصیرم.
    _بهتره بری دنبال بلیط.
    تماس رو قطع کردم. به دیوار روبه روم خیره موندم و زیر لب زمزمه کردم.
    _همه چیو مفت باختم کوروش.
    با ناباوری نگام کرد.
    _اون این اتهامو قبول کرده؟
    _حتی تلاش نکرد یکم بهتر از خودش دفاع کنه.انگار می خواست من باورم شه واقعا گناهکاره.
    نفسشو با حرص فوت کرد.
    _این خیلی عجیبه...اون باید زرنگ تر از این حرفا باشه.
    صدام از شدت بغض وخشم دورگه شده بود.
    _دلم میخواد زیر دست وپام لهش کنم دختره ی بی لیاقتو.
    بی لیاقت؟!!...این لقب بیشتر از اون که برازنده ی آیسان باشه به درد من می خورد...اونروزی که تصمیم گرفتم برای خوشحالی بابا،با قضاوت وارزشگذاری کسایی مثل مادرم،همسر آینده مو انتخاب کنم،بی لیاقتیمو نشون داده بودم.
    کوروش با تردید از جاش بلند شد.
    _شاید واقعا آیسان میخواد تورو به شک بندازه.اینطور فکر نمی کنی؟
    پوزخند زدم وگفتم:یعنی تماس اون دختر وفرستادن اون عکسا و پرونده هاش تو حراست نقشه ی خود آیسانه؟...بابا دست بردار کوروش.اون از خراب کردن خودش چه هدفی می تونه داشته باشه؟
    _به جلال گفتم پیگیر اون یکی پرونده شم باشه.شاید جوابمون تو اون یکی باشه.
    با ناامیدی سر تکان دادم.
    _نمی دونم...نمی دونم.
    شاید بیشتر از اون پرونده ها خود آیسان بود که میتونست جواب این شک وتردید هارو بده... یا خودشو تبرعه کنه وخیلی بی سروصدا از زندگیم بیرون بره.یا اینکه گناهکار شناخته بشه وبدون هیچ حق وحقوقی ازم جدا شه.
    چیزی که این بین به هیچ عنوان برام تغییر نمی کرد این بود که اون باید از زندگیم بیرون می رفت.می دونم تصمیمم وحشتناک خودخواهانه بود اما نمی خواستم یک عمر با شک وتردید کنار زنی زندگی کنم که همدیگه رو نمی فهمیدیم وبه هم احساسی نداشتیم.
    تب تند این ازدواج زودتر از تصورم فروکش کرده بود.
    باید خیلی بی رگ بودم که می نشستم و منتظر خبر رسوایی آیسان می موندم.هرچی بیشتر به این موضوع فکر می کردم ذهنم آشفته تر می شد.باید این مشکل رو حل میکردم واینبار مطمئن بودم دیگه هیچ تلاشی نکنم تا خودمو از آسیبی که تو این قضیه می دیدم دور نگهدارم.این کمترین تنبیه من برای اشتباهاتم بود.

    داشتم مدارکمو برمی داشتم که تلفن همراهم زنگ خورد.نگاهی به ساعت مچیم انداختم.حدود سه ساعت دیگه پرواز داشتم و هنوز کلی کار رو سرم ریخته بود.
    _سلام کوروش.
    _سلام...چطوری؟
    لحن صداش یه جورایی مردد وناامید کننده بود.
    با کمی مکث گفتم:نمی دونم.
    واقعا هم از حال وروزم چیزی نمی دونستم.واین بهرادی رو که تصمیم گرفته بود بزنه به سیم آخر،نمی شناختم.
    _موسسه بودم،گفتن مرخصی گرفتی.
    داشتم دنبال شارژر گوشیم می گشتم.
    _دارم می رم اهواز.
    _واسه ی چی؟
    خب سوالش خیلی بی معنی بود.اما چون این کوروش،اون آدم همیشگی نبود به روش نیاوردم.
    _باید خودم برم تا ببینم قضیه از چه قراره.
    شارژر رو میز کامپیوترم بود.خیزبرداشتم که برش دارم.
    _جلال تماس گرفته بود.
    دستم تو هوا موند.با تردید گفتم:خب؟!!
    _مورد اون یکی پرونده شم اخلاقیه بهراد.
    با ناباوری روی تختم نشستم وزیر لب زمزمه کردم.
    _یعنی اون...
    اونقدر گیج وبهت زده بودم که حتی نتونستم جمله مو کامل کنم.
    _جلال می گفت تو اون پرونده پای یکی از اساتید وسطه.ماجراشم مربوط به هشت ماه پیشه.یعنی حدود سه ماه قبل از ازدواجتون.
    بی هوا از جام بلند شدم.
    _من باید برم دیرم شده.
    _نمی شد اینو یکم زودتر خبر می دادی که منم باهات میومدم.
    باخشم گفتم:تنهایی راحت ترم.
    _با جلال هماهنگ میکنم کمکت کنه...فقط خواهشاً دست به هر حماقتی نزن باشه؟
    _سعی خودمو میکنم...فعلا.
    تماس رو قطع کردم وبا عصبانیت مشت محکمی به میز کامپیوترم کوبیدم.
    من با همه ی ادعای زرنگیم،عجیب از اون دختر رودست خورده بودم.چطور نتونستم چهره ی واقعیشو ببینم.و قبل از ازدواج حساب کار دستم بیاد؟...جواب این سوال چندان هم سخت نبود.همه ی هدف من اونموقع ، فقط وفقط برآورده کردن آخرین خواسته ی بابا بر اساس معیارهای اطرافیانم بود.
    من به اون دختر فقط به چشم وسیله ای برای تحقق این خواسته نگاه می کردم.،پس لازم نبود بدیهاشو ببینم.وحالا که بابا نبود و انگیزه ای هم برای ادامه ی این روند نا امید کننده وجود نداشت،خیلی راحت تر همه چیزو می دیدم.
    جلال برای استقبال ازم به فرودگاه اومد.خب نمی تونستم اون لحظه بگم از دیدنش خوشحالم.اما به خاطر لطفی که در حقم کرده بود،یه ابراز خرسندی از دیدن دوباره ش کار زیاد سختی نبود.
    هرکاری کردم منو به یه هتل برسونه قبول نکرد وبه خونه ش برد.تو راه در مورد پرونده ی اول آیسان پرسیدم واون با کمی من ومن گفت:باور کن صحبت در مورد این موضوع برام خیلی سخته.فردا می برمت پیش کسی که در جریان کامل این قضایا هست.اون برات توضیح می ده.
    از سر ناراحتی سکوت کردم وچیزی نگفتم.به خونه شون که رسیدیم همسر جوون ودختر چهار ساله ش ازمون استقبال کردن.دیدن صورت سبزه وظریف خانومش که با چادر گل دار قاب گرفته بود منو بی اختیار به یاد گلاره انداخت.
    تصور اینکه اگه خودخواهی های من وقضاوت دیگرون نبود،ما هم می تونستیم حالا یه خونواده ی خوشبخت باشیم با عث عذابم بود.
    فریبا خانوم همسر جلال اونشب تو مهمون نوازی سنگ تموم گذاشت و با اینکه کم وبیش تو جریان بود اما به هیچ عنوان این قضیه رو به روم نیاورد.
    چقدر آرامش ومحبت تو اون خونه ومیون اون زن وشوهر وجود داشت.چیزی که من نتونستم هرگز بین خودم وآیسان ببینم.
    یه حقیقت تلخ این وسط وجود داشت،من واون با وجود همه ی شباهت های اخلاقی و فرهنگی وخانوادگی که داشتیم،هرگز برای هم ساخته نشده بودیم.رویاهای من برای برآورده شدن به کسی مثل خودم نیاز نداشتند.
     
  6. صبح با جلال به دانشگاه رفتیم و تو دفتر حراست منتظر ملاقات با شخصی شدیم که به گفته ی اون می تونست برای همه ی سوالاتم جواب داشته باشه.
    بعد پنج دقیقه انتظار مرد تقریبا چاقی که حدوداً چهل سال داشت وتسبیح سبز رنگی رو تو دستش می چرخوند وارد شد.
    از جامون بلند شدیم وجلال مارو بهم معرفی کرد.
    _آقای حاجی وند...دوستم بهراد صدر،همسر خانوم لطفی.
    با هم دست دادیم وبا تعارفش نشستیم.آقای حاجی وند دستی به ریش کوتاهش کشید وگفت:آقای نوری در مورد بی اطلاع بودن شما تو این قضیه یه چیزایی گفته بودن.راستش چی بگم...
    نگاه مرددشو به جلال دوخت و اون برای اینکه بلاخره حاجی وند به حرف بیاد از جاش بلند شد.
    _فکر میکنم بهتر باشه من برم.و تو دفتر اساتید منتظر بمونم.
    با قدر دانی سرتکان دادم وزیر لب خداحافظی کردم.
    جلال که رفت،مرد مسنی وارد شد و دوتا استکان چای جلومون گذاشت.در که پشت سرش بسته شد گفتم:خواهش میکنم برید سر اصل مطلب...من دیگه واقعا صبرم تموم شده.
    _آقای صدر همسر شما به خاطر یه مورد مهم اخلاقی اینجا پرونده داره.راستش گفتن قضیه اونقدرام راحت نیست.من حال شمارو درک میکنم.اما نمی تونم به خاطر شک وشبهه ها وروشن نبودن قضیه کسی رو متهم کنم...فقط اینو میگم که بنا به ادعای یکی از اساتید خانوم اینجا والبته شهادت چند تا دانشجو ،آیسان لطفی با همسر این خانوم که خودش هم از اساتید این دانشگاه بود رابطه داشته.
    فکم منقبض شد وبی اختیار به طرف جلو خم شدم.
    آقای حاجی وند که حال نا مساعدمو دیده بود بلافاصله گفت:البته همه ی اینا در حد یه فرضیه موند و چون از بالا بهمون فشار آوردن این پرونده خود به خود بسته شد.وقتی دوباره پای همسرتون به اینجا کشیده شد و اینبار هم ماجرا بدون اینکه دو طرف حرفی بزنن به نوعی شبیه مورد قبلی به نظر رسید،پرونده ی اولش دوباره به جریان افتاد...اما بازم میگم هنوز همه چیز در حد ادعاست واون استاد منکر این قضیه ست.
    سرمو بالا گرفتم وبا تردید نگاش کردم.
    _امکانش هست با اون استاد خانوم صحبت کنم؟
    _فکر نمی کنم...ببینید آقای صدر...
    عجولانه حرفشو قطع کردم.
    _لطف کنین همین الان باهاشون تماس بگیرین...این حق منه که همه چیو بدونم.

    با اینکه حقیقت خیانت آیسان برهنه تر از همیشه جلو چشمم بود،اما نیاز داشتم که با اون زن حرف بزنم.مطمئن بودم این بین حرفهای ناگفته ی زیادی وجود داره که باید قبل از برخوردم با اون دختر بی صفت می فهمیدم.
    تماس تلفنیش که قطع شد گفت:اون خانوم الان تو دانشگاست واتفاقا مایله که حتما شمارو ببینه.فقط باید یه نیم ساعت صبرکنین تا کلاسش تموم شه.
    برای شنیدن حرفهای اون زن حاضر بودم بیشتر از اینم منتظر بمونم.
    آقای حاجی وند بی مقدمه گفت:راستش ما از خانوم لطفی هرگز انتظار همچین رفتار نا مناسبی رو نداشتیم.اون از دانشجویان موفق این دانشگاه بود.نمی دونم چرا کارش به اینجا کشید.ما تو دوره ی کارشناسی ایشون حتی یه مورد کوچیک وجزئی هم نداشتیم اما حالا...
    نفس بلندی کشید وباقی حرفشو خورد.اما به یاد آورد که آیسان لیسانسشم از همین دانشگاه گرفته واین یعنی آقای حاجی وند،نیما رو میتونه شناسایی وپیدا کنه.حالا که قرار بود آیسان همه جوره محکوم باشه باید با اون پسر هم حرف می زدم.
    -من دنبال یه جوونی که دوره ی کارشناسیشو همینجا گذرونده واسمش نیماست می گردم.باید باهاش حرف بزنم.ایشون تقریباهم دوره ی همسرم بوده اما اینکه باهاش هم رشته ای باشه رو دقیق نمی دونم.میتونین اونو برام پیدا کنین؟
    _اینکار تقریبا غیر ممکنه آقای صدر.شما می دونین این دانشگاه هرسال چندتا دانشجو میگیره؟...به صرف دونستن یه اسم کوچیک نمیشه کسی رو به همین راحتی پیدا کرد.
    با ناامیدی سرتکان دادم وبه استکان چاییم زل زدم.
    _اما خب یکیو می شناسم که هم دوره ای خانومتون بوده وحالا ،همکلاسشه.اگه این نیمایی که میگین هم رشته ای شون باشه اون می شناسدش...فقط دعا کنید بشه الان پیداش کرد.
    با چند تماس کوتاه بلاخره شماره ی شخصی رو که میخواست گرفت وبهش زنگ زد.وقتی تماس قطع شد،لبخند رضایتی رو لبش اومد وگفت:فهمیدم شما دنبال کی هستین.نیما خسروی...اون از دانشجویان خوب وفعال این دانشگاه بود.و تومدت تحصیل چهارساله ش کارهای فرهنگی زیادی انجام داد.
    بی حوصله پرسیدم.
    _ازش شماره ی تماسی دارین؟
    _فعلا نه...اما شاید بتونم پیدا کنم.
    هنوز بابت این لطفش تشکر نکرده بودم که کسی در زد و وارد شد.
    _سلام خانوم بدیع،خوش اومدین.

    برگشتم وبا دیدن خانوم قد بلندی که گوشه ی چادر مشکیشو تو مشتش می فشرد بلند شدم.
    خانوم بدیع یک قدم عقب رفت وبا تردید نگام کرد.سعی کردم خودم پیش قدم شم.
    -من صدر هستم،همسر آیسان لطفی.
    گوشه ی لبش کمی بالا رفت.وبه نظرم اومد خیلی تلاش کرد که پوزخند نزنه.
    آقای حاجی وند گفت:بفرمایید بشینین...آقای صدر من تو اتاق بغلی هستم،برم ببینم میتونم شماره ی نیما خسروی رو پیدا کنم یا نه.
    زیر لب تشکر کردم و اون از اتاق بیرون رفت.
    _آقای صدر شما چه مدته با همسرتون ازدواج کردین؟
    سوالش کمی غافلگیرم کرد.در حالیکه مردد سرجام می نشستم گفتم:فکر میکنم پنج ماهی میشه.چطور مگه؟
    بدون اینکه به سوالم جوابی بده پرسید.
    _چقدر ازش شناخت دارین؟
    با تاسف سرتکان دادم.
    _تقریبا هیچی.
    از سر تعجب ابرویی بالا انداخت.
    _شما با کسی ازدواج کردین که ازش شناختی ندارین؟!
    کلافه گفتم:از پرسیدن این سوالا چه منظوری دارین؟
    _موقعی که آیسان لطفی پا به زندگی من گذاشت،15 سال از زندگی به ظاهر عاشقانه م با همسرم کیوان برزویی می گذشت.اونموقع فکر می کردم شوهرمو خوب می شناسم اما همسر شما بهم ثابت کرد اشتباه میکنم.
    نگاهمو از چهره ی زجر دیده وعصبیش گرفتم وبه زمین دوختم.
    _واقعا متاسفم.
    خیلی جدی ورک گفت:لطفا نباشین.درسته زندگیم از هم پاشید اما مطمئنم ارزش اینو داشت که چهره ی واقعی کیوانو ببینم.
    _چرا شکایت نکردین؟
    پوزخند تلخی زد وسر تکان داد.
    _از کی؟کیوان یا همسر شما؟
    سرمو پایین انداختم وزیر لب با خشم گفتم:هردوشون.
    _می رفتم چی میگفتم؟اینکه رابطه ی صمیمانه ی همسرم و اون دختر تو محیط دانشگاه غیر قابل تحمله؟
    با بهت نگاش کردم.
    _من فکر میکردم خارج از محیط دانشگاه هم با هم ...
    سکوت کردم.حتی گفتنش هم سخت بود اما اون زن جسورانه حرفمو ادامه داد.
    _رابطه داشتن.اما کیوان زرنگ تر از این حرفا بود که بروز بده.منم مدرکی نداشتم.مجبور شدم به حراست دانشگاه متوسل شم و چندتا دانشجو هم ازم حمایت کردن.بعدشم که کارمون به طلاق کشید و اون با استفاده از نفوذی که تو کادر اداری اینجا داشت پرونده رو یه جورایی مختومه کرد وحکم انتقالی برای شیراز گرفت.از قرار معلوم دوسه ماه بعدم آیسان لطفی ازدواج کرد و یه جورایی دست من از همه جا کوتاه شد...تعجب میکنم واقعا شما چطور تا الان نفهمیدین اون زن ریگی به کفشش داره.
    انگار داشت در مورد کسی که نمی شناختمش حرف می زد.
    _اون زن؟!!
    از این سوالم اصلا جا نخورد.
    _فکر نمی کنم شما علاقه ای داشته باشین بگم حدود روابطشون چه مقدار بوده...هرچند برای اون، پوشوندن این ننگ با یه عمل جراحی کار نا ممکنی نیست.
    دلم میخواست با این دستام که از شدت خشم مشت شده بود گردن ظریف آیسانو می شکستم.اون منو چی فرض کرده بود که خواست همچین بلایی سرم بیاره؟
    خانوم بدیع هنوز هم با کنجکاوی نگام می کرد.به اون چی میگفتم...اینکه تو این پنج ماه یه بارم با همسرم رابطه نداشتم که بدونم دختره یا زن؟
    آقای حاجی وند وارد اتاق شد و تکه کاغذی رو به طرفم گرفت.
    _اینم شماره ی نیما خسروی...فکر میکنم با توجه به پیش شماره ی تلفن همراش،ساکن تهران باشه.
    از جام بلند شدم وباهاش دست دادم.
    _خیلی ازتون ممنونم.بهم لطف بزرگی کردین.
    _خواهش میکنم،وظیفه بود.
    رو به خانوم بدیع کردم وگفتم:ای کاش میتونستم به خاطر کارهای زشت اون دختر در حقتون کاری بکنم اما...
    سرمو پایین انداختم وبا شرمندگی سکوت کردم.
    _من شمارو تو این مورد مقصر نمی دونم آقای صدر.اما فکر میکنم با یه تصمیم درست درمورد آیسان،حداقل برای من گذشته تا حدودی جبران میشه.
    این یعنی اینکه ازم میخواست آیسان رو از زندگیم بیرون بندازم.تصمیمی که من قبل از اومدنم به اهواز و شنیدن حرفهای این زن گرفته بودم.وحالا قبول خواهش اون چیزیو تغییر نمی داد.
    آیسان برای موندن در کنارم فقط به اندازه ی یه توضیح به خاطر اشتباهاتش زمان داشت.
    با جلال از دانشگاه بیرون آمدیم ومن بعد از کلی تشکر وعذرخواهی راهی فرودگاه شدم تا به تهران برگردم.دیدن آیسان اونم الآن که بیشتر از همیشه تشنه ی خونش بودم،اصلا به صلاح نبود.وبه قول کوروش نباید دست به هر حماقتی می زدم.

    به خونه که رسیدم یک راست سراغ بوفه ی مشروباتم رفتم ویه شیشه ویسکی بیرون کشیدم.باید برای فرار از افکاری که ذهنمو مدام درگیر خودش میکرد به چیزی مثل این پناه می بردم.چرا که رسما کم آورده بودم وهضم تمام این اتفاقات خارج از ظرفیتم بود.
    ساعتی بعد صدای زنگ باعث شد تکانی به خودم بدم.از جام بلند شدم وتلو تلو خوران یک قدم به طرف جلو برداشتم که به نظر این حرکتم بی فایده اومد چرا که به خاطر نداشتن تعادل،دوباره عقب رفتم.
    سرم به شدت گیج می رفت ومعده م مدام منقبض می شد.و حالت تهوع بهم دست می داد.نا امیدانه به طرف دستشویی خیز برداشتم،اما قبل از رسیدنم درست جلوی درش محتویات معده مو بالا آوردم.
    همزمان با عق زدنم،کوروش درو باز کرد و وارد شد.
    _هی پسر اینجا چه خبره؟
    منقبض شدن دوباره ی معده م فرصت جواب دادنو ازم گرفت.
    به طرفم اومد ودستشو رو شونه م قرار داد.
    _حالت خوبه؟
    با بی حالی سرتکان دادم.کمکم کرد از جام بلند شم.
    _بازم که زیاده روی کردی.
    روی کاناپه دراز کشیدم وچشمامو بستم.کوروش پتوی نازکی روم انداخت تا کمی بخوابم.
    با احساس سردرد وحشتناکی چشمامو باز کردم وبه سختی کوروش رو صدازدم.
    از تو آشپزخونه جواب داد.
    _من اینجام،الآن میام.
    با دوتا فنجون قهوه ی غلیظ برگشت.یه لیوان آب ومسکّن هم تو سینی بود.دست دراز کردم که برش دارم.
    _بهتره اول قهوه رو بخوری.آخه معده ت خالیه.
    با این تذکرش،یاد بهم خوردن حالم جلوی در دستشویی افتادم و نگاهم به اون سمت چرخید.کف زمین تمیز بود.
    با شرمندگی گفتم:چرا بهش دست زدی خودم جمع وجورش می کردم.
    _بهتره به جاش خودتو جمع وجور کنی...هیچ می فهمی داری چیکار میکنی؟
    نفسمو با حرص فوت کردم.
    _از من چه توقعی داری؟تو عرض کمتر از پنج ماه همه چیزمو از دست دادم کوروش...پدرم،گلاره،آرزوهام غرورم و حالام غیرتم...من چطور میتونم اینجا بشینم ومنتظر اومدن زنی بشم که بهم خیانت کرده؟
    _بر خلاف تصورت من مطمئنم هنوز همه چیزو از دست ندادی.پس نباید به خاطر وجود بی ارزش اون دختر زندگیتو تباه کنی.
    با تاسف سر تکان دادم.
    _کدوم زندگی...گناه من بیشتر از اون نباشه کمتر از اونم نیست.من ازش به خاطر برآورده کردن خواسته ی بابا،استفاده ابزاری کردم.
    سریع واکنش نشون داد.
    _اما اون قبل از ازدواجش با تو این خیانتو کرده،چرا میخوای خودتو مقصر جلوه بدی؟
    _نمی خوام دیگه خودخواه باشم.خسته شدم از بس برای بی گناه نشون دادن خودم،انگشت اتهامو به سمت این واون گرفتم.باید یه بارم من تقاص پس بدم مگه نه؟
    _یعنی میخوای از گناه آیسان بگذری؟
    _به هیچ وجه.اما اگه تنبیهی این وسط وجود داره شامل هردومون میشه.شاید فقط همین انگیزه ست که باعث شده اینطور آروم بشینم ومنتظر اومدنش باشم.
    _سفرت به اهواز تورو از این رو به اون رو کرده...نمی خوای بگی چی شده؟
    یاد صحبتم با خانوم بدیع افتادم وبی کم وکاست همه چیزو برای کوروش تعریف کردم.اونم مثل من براش قبول این واقعیات سخت بود.
    _آخه چرا باید دختری به زیبایی آیسان،سعی داشته باشه با یه مرد متاهل که احتمالا از خودش خیلی بزرگتره رابطه برقرار کنه؟!
    با ناامیدی شونه بالا انداختم.
    _نمی دونم...اما تصمیم دارم قبل اومدنش از این موضوع هم سر در بیارم.
    کوروش با تعجب گفت:چطوری؟!!
    دستامو تو هم قلاب کردم وبا اطمینان سر تکان دادم.
    _یکی هست که جواب همه ی این سوالا رو می دونه.باید باهاش تماس بگیرم.
    شماره ی نیما خسروی رو از جیب کتم در آوردم وبلافاصله باهاش تماس گرفتم.حدسم برای اینکه اون نخواد منو ببینه درست از آب در اومد.اما اصرار های من بلاخره نتیجه داد وقرار شد شنبه صبح اونو جلوی در دانشگاه ببینم.
     
  7. تصمیم گرفتم کوروش هم تو جریان صحبتامون باشه.واسه همین باهام اومد که اونو ببینه.
    چون هیچ تصوری ازش نداشتم یکم پیدا کردنش میون جمعیت زیادی که جلوی در دانشگاه تجمع کرده بودن سخت بود.اما با تماس تلفنی مکان دقیقشو ازش پرسیدم و اونو که یه کاپشن پاییزه آبی تیره تنش بود،دیدم.
    _ آقای خسروی؟!!
    به عقب چرخید و بادیدنمون گفت:بله ...شما...
    نگاهش بین من وکوروش سرگردان بود.سریع گفتم:من بهراد صدرم.ایشونم دوستم هستن.
    دستشو به طرفمون دراز کرد.
    _خوشوقتم.
    با هاش دست دادیم وهمگی سوار ماشین کوروش شدیم تا به یه کافی شاپ تقریباً آروم و خلوت بریم.
    پشت میز که نشستیم وسفارش قهوه دادیم نیما گفت:هنوزم برام جای سواله شما منو از کجا می شناسین؟
    _آیسان تو جلسه ی خواستگاری ازتون حرف زده بود.
    _نمیخواین بگین که این شماره رو هم اون بهتون داده؟
    سرتکان دادم.
    _نه...من این شماره رو جور دیگه ای به دست آوردم.می خواستم شمارو ببینم ودر مورد اون دختر باهاتون حرف بزنم.
    با تردید نگام کرد.
    _من باید چی بگم؟!...اصلا شما انتظار دارین از من چی بشنوین؟
    دست راستمو که رو میز گذاشته بودم،مشت کردم و دندونهامو با خشم رو هم فشردم.
    _همه ی حقیقتو در مورد آیسان...من باید بدونم اون چرا خواست همچین معامله ای رو باهام بکنه.
    _چه معامله ای؟!!
    کوروش به دادم رسید وگفت:آیسان دوتا پرونده با مورد اخلاقی تو حراست دانشگاهشون داره.اولیش در مورد رابطه با یه استاده ودومیش...
    نیما با ناباوری حرفشو قطع کرد.
    _استاد برزویی؟!!...آره؟
    هردومون بی اختیار سرتکان دادیم و اون کلافه دستی به موهاش کشید.ونفسشو با حرص فوت کرد.
    _اولین باری که توجهم به آیسان جلب شد،به خاطر طعنه ای بود که دوست صمیمیم بابت علاقه ی زیادم به استاد برزویی بهم زد.اون ازم خواست دست از این تعصب کورکورانه نسبت به استادی که برخلاف وجهه ی خوب ظاهریش،از نظر اخلاقی مشکل داره بردارم.البته اونموقع من زیر بار حرفاش نرفتم و اون برای اینکه بهم ثابت کنه استاد برزویی تا چه حد میتونه پست باشه،ازم خواست واسه یه بارم شده اون وآیسان رو زیر نظر بگیرم.من با همسر استاد دورادور آشنا بودم ومی دونستم چقدر شخصیت ومتانت ایشون بالاست و هرمردی به خاطر داشتن چنین زنی خود به خود چشمش در برابر عروسک های زیبایی مثل آیسان کور می شه.پس با این پیش زمینه که دوستم،داره اشتباه میکنه به رابطه ی استاد وآیسان بیشتر توجه کردم...یه چیزی همون اول خیلی راحت دستگیرم شد.اینکه آیسان برخلاف رفتار و برخوردش که انگار دوست داشت با زیباییش جلب توجه کنه،به هیچ عنوان دنبال رابطه بامردی مثل استاد نبود.اما چشم هرز کیوان برزویی که واقعا لیاقت داشتن عنوان استاد رو نداره مدام دنبال اون بود.مردک مزخرف به خاطر سن بالاش خجالت نمی کشید.کمه کم از آیسان 16_17سالی بزرگتر بود...
    سفارشمونو آوردن ورومیز چیدن.همین هم وقفه ی کوتاهی تو صحبت های نیما به وجود آورد.
    -بعد فهمیدن این موضوع وبه باد رفتن همه ی باورهام در مورد استاد،تصمیم گرفتم داغ اون دخترو به دلش بذارم.من هرگز دنبال عشق وعاشقی تو محیط دانشگاه نبودم.هنوز برام زود بود بخوام در مورد اینجور مسائل جدی فکر کنم.اما تصمیم گرفتم به آیسان نزدیک تر شم.همون چندتا برخورد صمیمانه از من،که جزو مغروترین پسرای دانشگاه بودم وتقریبا به هیچ دختری پا نمی دادم،جواب داد وآیسان بهم اعتماد کرد.هرچی شناختم از این دختر کامل تر میشد بهش احساس محبت و مسئولیت بیشتری می کردم.اون برخلاف ظاهر غلط اندازش،درون پاکی داشت. و واقعا می خواست راه درستو برای زندگیش انتخاب کنه.اما عقده هایی که از بچه گی و خونواده ش داشت گاهی مانع می شد...اونقدر تو این رابطه غرق شدم که تا به خودم بیام دیدم حتی با وجود گذشته ی بدی که داشته دلم میخواد با این دختر ازدواج کنم.با کلی اصرارخونواده مو راضی کردم که بریم خواستگاری.اما پدر ومادر آیسان قبول نکردن.واون همونطور که خودشم از قبل بهم اعتراف کرده بود نتونست جلوشون وایسه...منم نمی خواستم به خاطر این ازدواج عجولانه،نتیجه سالها صبرش برای موندن کنار اون زن وشوهرو به باد بدم و اونو از یه ارثیه ی بزرگ محروم کنم.ازش خواستم فعلا از هم جدا شیم تا کمی این حساسیت ها از بین بره.اما اون ترسید وقبول نکرد.میخواست به همه چی پشت کنه ودر عوض منو داشته باشه.خب هرطور که فکر میکردم این قضیه جور نمی شد...خونواده م همینجوری هم مخالف این ازدواج بودن.نمی خواستم با آوردن آیسان تو زندگیم،حرمت هارو زیر پام بذارم یا حتی اونو جلو خونواده م خورد کنم.واسه همین سفت وسخت جلوش وایسادم وبا خواسته ش مخالفت کردم.اونم قسم خورد که انتقامشو از همه مون میگیره.وظاهرا بعد از اون هم سعی کرده با برزویی رابطه برقرار کنه ودر نهایت این حماقتش به ازدواج با شما...
    سرشو پایین انداخت وسکوت کرد.
    حالا خیلی راحت تر معنی نگاههای شاد و پر از آرامش آیسان رو تو روز عقدمون می فهمیدم.اون دنبال انتقام بود اما به چه قیمتی؟
    بی اختیار زیر لب زمزمه کردم.
    _چرا خواست این انتقامو از من بگیره؟!!

    _اشتباه نکنید آقای صدر،هدف اون از این انتقام فقط خونواده ش بودن.
    کوروش گفت:آخه برای چی؟!!
    _یه چیزایی درباره گذشته ش وجود داره که من نمی خوام در موردش حرف بزنم.بهتره از خودش سوال کنید.
    چیزی نگفتم وبه بخاری که از فنجان قهوه م بلند می شد نگاه کردم.باید منتظر شنیدن حرفهای آیسان هم می موندم.مطمئن بودم هیچ کس به اندازه ی خودش نمی تونه جوابی برای اینهمه ابهام داشته باشه.
    چند ساعت بعد باهام تماس گرفت وگفت که هواپیماش چه ساعتی رو زمین می شینه.قرار بود من دنبالش برم.تصمیم داشتم اونو به خونه ی خودم ببرم و تا روشن شدن همه ی قضایا اونجا نگهش دارم.
    تو این مدت کوتاه چند ساعته که از صحبتم با نیما می گذشت نه تنها نفرتم از آیسان کمتر نشده بود که هرلحظه بیشتر هم می شد.اون هنوز هم تو نگام یه زن خیانت کار وهرزه بود.
    کلیدو داخل قفل در انداختم وبا چمدونش وارد شدم.پشت سرم اومد وبا پوزخندی که رو لبش بود نگاه گذرایی به دور و اطراف خونه انداخت.
    _پس تصمیمتو گرفتی.
    هنوز نمی دونست اوضاع تا چه حد میتونه وخیم باشه.
    _چه تصمیمی؟
    _اینکه اینجا زندگی کنم.
    چمدونش رو بلاتکلیف گوشه ی نشیمن رها کردم.نمی خواستم اون از اتاق خوابم استفاده کنه.یه جورایی نسبت بهش اکراه داشتم.تو اتاق کارمم جا واسه خوابیدن وجود نداشت.ترجیح دادم فعلا بی خیال جور کردن مکان استراحتش بشم.
    _یعنی اونقدر ساده لوحی که فکر میکنی من واسه این تورو اینجا آوردم؟
    عصبی جواب داد.
    _میشه بگی پس واسه چی اینجام؟
    خیلی خونسرد روی مبل نشستم وبه چشمای مضطربش زل زدم.
    _آوردمت که حرف بزنی.
    نگاه خیسشو بهم دوخت.
    _حرف بزنم؟!
    حتی مظلوم گراییش هم نمی تونست منو به رحم بیاره.
    _چرا خواستی با من همچین معامله ای کنی؟
    هق هق گریه ش سکوت چند لحظه ای بینمون رو شکست.
    _من بهت خیانت نکردم.
    با آرامش عجیبی گفتم:دروغگوی خوبی نیستی آیسان...بیشتر تلاش کن.
    _پرستو اشتباه میکنه،من با اون پسر دوست نبودم.مگه خودت نگفتی اون عکسا جعلیه.چرا حرفمو باور نمی کنی؟...من شماره مو بهش ندادم.به خدا خودش اونو از گوشی دوست دخترش کش رفته بود.
    با نفرت فریاد زدم.
    _اسم خدارو به زبون کثیفت نیار.
    عصبی جیغ کشید.
    _تو حق نداری بهم توهین کنی.
    از جام بلند شدم وبه طرفش خیز برداشتم.دستم به طرف موهای بلندش رفت واز روی روسری محکم گرفتمشون وسرشو به طرف خودم کشیدم.
    _تو هم حق نداری یه مشت لیچار بارم کنی.
    بدون اینکه از تک وتا بیفته تو چشام زل زد و گفت:می دونستم اونقدر کوری که نخوای حقیقتو ببینی.
    پوزخندی زدم وبا تمسخر نگاش کردم.
    _میشه بگی این حقیقت چیه؟
    هنوزموهاش تو مشتم بود.
    _دیگه چه فرقی میکنه...وقتی تو بهم اعتماد نداری بهتره بعضی حرفا ناگفته بمونه.اصلاًطلاقم بده تا به قول خودت از شر یه دروغگوی خائن خلاص شی.
    از قهقهه ی عصبی وبلندم جاخورد.
    _همه ی استعدادت همینقدر بود؟روت حساب بیشتری باز کرده بودم...فکر کردی حالا که نسبت بهت بی اعتماد شدم به همین راحتی طلاقت می دم؟این نقشه ای بود که واسه م کشیدی؟
    نگاهشو ازم دزدید.
    _من که از حرفات سر در نمی یارم.
    موهاشو بیشتر کشیدم.
    _لعنتی چرا خواستی باهام ازدواج کنی؟
    دوباره به گریه افتاد و با درد نالید.
    _ولم کن عوضی...موهام کنده شد.
    با نفرت رهاش کردم ودستمو به شلوارم کشیدم.دلم میخواست از هرنوع تماس نزدیک باهاش دوری کنم.حالا دیگه نفرتم نسبت به اون با نوعی وسواس فکری وجسمی همراه شده بود.
    _نگفتی چرا؟
    گریه ش به خنده های ریز عصبی وهیستریک تبدیل شد ومثل دختر بچه های تخس نگام کرد.
    _بخوای اینجا ریز ریزمم کنی ،چیزی نمیگم.
    با تاسف سرتکان دادم.
     
  8. _اگه فکرمیکنی واسه دونستنش بهت التماس میکنم یا دستم به خون نجست آلوده میشه هنوز منو نشناختی...سه روز پیش اهواز بودم.
    خنده هاش به طور ناگهانی قطع شد وبا بهت جلو پام زانو زد.
    _یه سر به آقای حاجی وند زدم.مثل اینکه بدجوری بهت ارادت داره.میگفت پرونده ی اولت بعد این گندی که بالا آوردی دوباره به جریان افتاده...گفتم بگم که بی خبر نمونی.
    _من کاری نکردم.
    _خانوم بدیع وچند تا از همکلاسی هات که چیز دیگه ای میگن.
    با لجبازی گفت:محاله درموردش حرفی بزنم.
    با اطمینان نگاش کردم.
    _به دونستن این نیازی ندارم.نیما خسروی همه چیزو بهم گفته.
    با ناباوری از جاش بلند شد.

    _تو...تو اونو از کجا می شناسی؟!!
    بهش پشت کردم وروی اولین صندلی تو تیررس نگاهم نشستم.
    _پیدا کردنش کار سختی نبود.
    _اون چیزی نمی دونه.
    _من که می دونم...با برزویی ارتباط برقرار کردی که ازشون انتقام بگیری مگه نه؟
    دوقدم به طرفم برداشت وبی اختیار زیر لب زمزمه کرد.
    _حقشون بود چنین بلایی سرشون بیاد.
    حالا نوبت من بود که با تعجب بهش زل بزنم.
    بدون اینکه نگام کنه،رو مبل نشست وبه تلویزیون خاموش تونشیمن خیره شد.
    _می خواستم دیگه از هیچکدومشون متنفر نباشم،یه زندگی قشنگ وآروم با کسی که دوستش داشتم شروع کنم وتموم خاطرات بد کودکیمو از یادم ببرم.میخواستم کمبود محبتمو نیما جبران کنه.اون تنها کسی بود که از راز من خبر داشت.می دونست خیلی تنهام واگه اونم بره چقدر آسیب می بینم.اما نیما به گریه والتماسم توجهی نکرد ومنو مثل تفاله ی چایی دور انداخت.گفت نمی خواد به من یا خونواده ش این میون توهینی بشه...می گفت آمادگی ازدواجو نداره ونمی خواد به خاطرش من از پول کثیف اون زن وشوهر بی نصیب بمونم.هیچ کدوم از دلیل های مسخره ش قانعم نکرد.منم تصمیم گرفتم از ش انتقام بگیرم.وقتی برای ارشد هم اهواز قبول شدم یاد برزویی افتادم.بودن با اون میتونست یه جورایی خشممو مهار کنه ولذت انتقام از همه شونو برام بیشتر کنه.دیگه واسه م آبرو وحیثیت خونوادگی معنا نداشت.می خواستم با این رسوایی به زندگیشون گند بزنم.اما اون حیوون زرنگ تر از این حرفا بود.همه چیزو یه جورایی ماستمالی کرد،رفت وتموم نقشه های منم بهم ریخت.
    کمی تو جام جابه جا شدم وبا نفرت پرسیدم.
    _با منم همین معامله رو کردی؟
    بی حوصله نگاهشو ازم گرفت وگفت:اگه یه چهار،پنج ماه زودتر پا جلو میذاشتی دست به این حماقت نمی زدم.
    طلبکارانه نگاش کردم.
    _چرا؟!!
    لبخند نامفهومی زد وگفت:با تو خیلی راحت تر میتونستم ازشون انتقام بگیرم.
    _یعنی واقعا جواب رد اونا به نیما باعث اینهمه نفرتت شده بود؟
    چشمای متعجبشو بهم دوخت وبا حیرت خندید.
    _یعنی اونقدر بچه ی بی عاطفه ای بودم که بخوام به خاطر یه جواب رد دادن ازشون انتقام بگیرم؟
    _پس واسه چی ازشون اینهمه متنفری؟
    _دونستنش به حال تو چه فرقی میکنه؟
    _لااقل می فهمم برای چی تصمیم گرفتی همچین معامله ای رو باهام بکنی.
    با تاسف سرتکان داد.
    _موقعی که بهت بله گفتم حتی یه ذره هم عذاب وجدان نداشتم.درسته به خاطر انتقام از اونا تورو طعمه قرار داده بودم اما اونقدر می شناختمت که بدونم از این ازدواج جز رسیدن به خواسته های خودخواهانه ت دنبال چیز دیگه ای نیستی...فکر میکنی عاشق چشم وابروت شدم که بعد اونهمه توهین تو جلسه ی خواستگاری بازم جواب مثبت دادم؟
    عصبی گفتم:به جای طفره رفتن برو سر اصل مطلب.
    _روزی که باهات ازدواج کردم مطمئن بودم هیچ آینده ای برامون وجود نداره.من اصلا دنبال زندگی با تو نبودم.انتخابت کردم که اگه روزی خواستیم ازهم جدا شیم مهتاج از همه بیشتر آسیب ببینه.
    از جام بلند شدم وکلافه دستی به موهام کشیدم.
    -جدایی ما چه آسیبی به اون میتونه برسونه؟
    چشماش از هیجان برق زد وبا آرامش خندید.
    _جدایی مون که نه اما اینکه چطور از هم جدا شیم،اونو داغون می کرد.مطمئناً با رسوایی که به بار می اومد اون برای همیشه باجی رو که مثل خواهرش می موند از دست می داد.
    با ناباوری زیر لب زمزمه کردم.
    _یعنی تو به خاطر مادرم،منو وسیله ی انتقامت قرار دادی؟
    _مجبور شدم.اما این ازدواج چیزی بود که هردومون میخواستیم مگه نه؟ تو هم تونستی باهاش پدرتو راضی نگه داری.
    _چرا خواستی همچین انتقامی از مادرت بگیری؟
    صورتش از شدت خشم وعصبانیت سیاه و لب های خوش رنگش کبود شد.
    _اون زن مادر من نیست.هیچ وقت نبوده.
    _این امکان نداره...تو دختر سیروس خان ومهتاج خانومی. من مطمئنم.
    پوزخندی عصبی زد وگفت:من دختر نامشروع سیروس خان ویه هرزه ی خیابونی به اسم زلیخا هستم.
     
  9. با بهت سرتکان دادم.باورم نمی شد.
    _میخوای منو دست بندازی ؟
    _زرنگ تر از این حرفایی.
    _واسه همین موضوع از مهتاج خانوم متنفری؟!
    _ازش متنفرم چون در حقم به جای مادری دشمنی کرده.اون می تونست منو در عوض بچه ای که هرگز نتونست به دنیا بیاره بزرگ کنه اما این بچه ی نامشروعو کرد یه چماق و تو سر سیروس خانی کوبید که حتی قبل از ازدواجشون هم آوازه ی خوش گذرونی هاش گوش فلک رو پر کرده بود...منم شدم دسته گلی که اون بعدسیزده سال زندگی با مهتاج به آب داد.زلیخام که فکر میکرد با وجود من میتونه خوب ازشون پول بچاپه قضیه ی بارداریشو برای مهتاج رو کرد و اونم فقط برای حفظ آبرو، قول داد این قضیه رو بی سرو صدا حل کنه.طوری که حتی دوست صمیمیش باجی هم از این موضوع چیزی نفهمه...می خواست با این کار هم ننگ نازایی رو از رو خودش برداره و هم سیروس رو برای همیشه تو مشت خودش نگه داره.به باجی گفت بارداره ودکتر توصیه کرده واسه این مدت نه ماهه به یه منطقه ی خوش آب وهوا سفر کنه.اینجوری شد که هرگز کسی نفهمید من دختر مهتاج نیستم...اونا برای گذروندن این دوره ی نه ماهه به تبریز رفتن وزلیخا اونجاوضع حمل کرد.
    مهتاج با دادن کلی پول و وعده و وعید منو ازش گرفت وبه تهران برگشت.بعدم با عوض کردن محیط زندگیش و حتی کار سیروس خان پای اون زن رو هم از زندگیش کاملا برید.مهتاج شد مادر من و من شدم عروسک تو دستای اون.تو تموم این سالها هرجور که اون خواست پوشیدم وخوردم وحرف زدم...خب بد نبود که اون همیشه برام بهترین هارو می خواست اما این تا زمانی ادامه داشت که اون جنون لعنتی به سرش نمی زد وبرای ارضای عقده ها وکمبود های زندگیش من وپدرمو به انواع فحش های رکیک وزشت مفتخر نمی کرد...
    بغض مانع از ادامه ی حرفش شد.سرشو پایین انداخت وشونه هاش شروع به لرزیدن کردن.
    _من فقط نه ساله م بود که فهمیدم حرومزاده بودن،دختر یه هرزه بودن،مدرک معتبر خوشگذرونی های یه مرد عیاش بودن یعنی چی.مهتاج بدون حتی ذره ای رحم ومروت همه ی اینا رو به یه دختر بچه ی معصوم نسبت می داد.انتظار داشتی بعد از شنیدن این حرفها وبزرگ شدن باهاشون چی از آب در بیام؟یه دختر پاک ونجیب که همه رو سرش قسم می خورن؟کدوم کار خوبم می تونست این لکه ی ننگ نا مشروع بودنو از روم پاک کنه؟
    دستشو جلوی صورتش گرفت وهق هق گریه هاش سکوت نا امید کننده ی خونه رو برای مدت کوتاهی شکست.
    _به هر سازی که زد رقصیدم.مثل اون فکر کردم وبرای اون زندگی کردم.هرگز خودم نبودم.واصلا اینو حق خودم نمی دونستم که به چیزی غیر از خواسته های اون زن روانی فکر کنم.مهتاج سالها منو با این ترس که اگه دست از پا خطا کنم باید از این خونه برم وپیش اون زن هرزه برگردم.بزرگ کرد.به خاطر این ترس ها وتهدید ها که سالها باهاشون زندگی کردم،نمی بخشمش.
    اشکاشو با گوشه ی آستین مانتوش پاک کرد.
    _می تونم یه لیوان آب بخورم؟
    بدون اینکه جوابی بدم،به طرف آشپزخونه رفتم وبراش آب آوردم.
    زیر لب تشکرکرد وکمی ازش خورد.
    _از سیروس بیشتر از اون متنفرم.گرچه الان میگه که خیلی پشیمونه اما می تونست اونموقع واسه یه بارم که شده از من حمایت کنه .اونم حتی بیشتر از تنها دخترش،شیفته ی میراث همسرش بود.نمی خواست با یه اشتباه کوچیک ازش محروم شه...من با نفرت از همچین آدمایی زندگی کردم.
    وقتی با نیما آشنا شدم انگار تموم ورقها برگشت.فکر می کردم دیگه زمان این رسیده که منم احساس خوشبختی کنم.اما باز این زن وشوهر خودخواه مخالفت کردن و نیما هم اونقدری عاشق نبود که به خاطر مخالفت اونا پا پس نکشه.نمی تونستم جلوشون وایسم اما به خاطر رفتار بی منطقشون اعتراض کردم.اونام که انتظار این سرکشی رو ازم نداشتن،تهدیدم کردن اگه بازم اعتراض کنم همه چیزو در مورد نامشروع بودنم به خونواده ی خسروی میگن...باورت میشه؟
    حرفی نزدم وفقط به چهره ی زجر کشیده ش نگاه کردم.
    _وقتی به نیما گفتم اونا چه تصمیمی گرفتن خودشو از این قضیه کنار کشید.نمی خواست خونواده ش این موضوعو بفهمن و بعد هردومونو به خاطرش اذیت کنن...اون که رفت،منم یه جورایی زدم به سیم آخر و تموم پل های پشت سرمو خراب کردم.حالا که از نظر همه ی اونا یه حرومزاده ی غیر قابل ترحم بودم،پس باید بهشون ثابت می کردم دختر واقعی کی هستم.ودیگه برام مهم نبود اگه هرزه بودنمو به زنی که ظاهراًمادرم بود نسبت می دادن...حیف که عرضه ولیاقت همینم نداشتم.
    در عوضش همه ی خواستگارهای خوبمو به بهانه های مسخره رد کردم که داغ یه ازدواج خوب ودهن پرکن رو به دلشون بذارم.رفتم سراغ برزویی ...ولی قبل از اینکه بتونه همه چیزمو ازم بگیره ،پته ش ریخت رو آب واون نامردم دمشو گذاشت رو کولش و دِبرو که رفتیم.من موندم و کلی حسرت برای نگرفتن انتقامم...تا اینکه تو ازم خواستگاری کردی ...
    نفس عمیقی کشید وسکوت کرد.مردد نگاهشو ازم دزدید وبه انگشت های کشیده وناخن های مانیکور شده ش دوخت.
    _من نمی خواستم با تو همچین معامله ای بکنم.اما تو هم یه جورایی شبیه خودم بودی.برات این ازدواج فقط بهونه بود.حساب کردم اگه طلاقم بگیریم چیز زیادی از دست نمی دی.واسه همین وقتی مادرت قضیه ی خواستگاری رو پیش کشید ومهتاج هم از خداخواسته قبول کرد چیزی نگفتم.گذاشتم اون خیال کنه بلاخره عروسکش با کسی که اون براش در نظر گرفته ازدواج میکنه.

    پوزخند صداداری زدودوباره نگاهشو دقیق به صورتم دوخت.این طور خیره شدنش عصبیم میکرد.
    _پس منو انتخاب کردی که با طلاقمون باجی رو از مهتاج بگیری؟
    _اون بهترین سالهای زندگیمو ازم گرفته ،منم میخوام بهترین دوستشو ازش بگیرم.چون می دونم مهتاج بدون اون میمیره.
    حالا نوبت من بود که به تفکراتش پوزخند بزنم.
    _اونوقت فکر نکردی شاید من زیادی زرنگ باشم وبزنم نقشه هاتو داغون کنم.
    بی حوصله زیر لب زمزمه کرد.
    _یه بار که گفتم،شرایط تو هم شبیه من بود.اگه فقط یه ذره امید تو نگاهت بابت این ازدواج می دیدم،هرگز جوابم مثبت نبود.
    بدبینانه گفتم:پس اون ادا واصول های عاشقونه وچسبوندن خودت بهم واسه چی بود؟
    _می خواستم کار از کار بگذره وبتونم مهریه مو کامل بگیرم.بعد طلاق به اون پول احتیاج داشتم.اما برخلاف تصورم که تورو یه جوون خوشگذرون ولاابالی می دونستم،نم پس ندادی.
    نگاه تحقیر آمیزی بهش انداختم وگفتم:پس چرا خواستی بهت شک کنم؟
    _گفتم اینطوری زودتر راضی میشی جدا شیم.واگه تو تقاضای طلاق بدی من مهریه مو راحت تر می گیرم.
    _ اون عکسای جعلی هم کار خودت بود؟
    _قرار نبود به خاطر این موضوع به خیانت محکوم شم.همونقدر که ذهنیتتو نسبت به خودم خراب می کردم کافی بود.واسه ی این موضوع یکی از صمیمی ترین دوستامو قربونی کردم.می دونستم چشم کاوه دنبالمه.برا پرستو حیف بود همه ی عشقشو خرج آدم بی چشم و رویی مثل اون کنه.بهش پا دادم واونم با سر تو تله م افتاد. مجبورش کردم با پرستو بهم بزنه.نمی دونم چطوری خبر به گوش اون دختر رسید .
    وبعد حسابی آبروریزی شد.تو دانشگاه یه مشاجره ی شدید ودر حد زد وخورد داشتیم کارمون به حراست کشید وپرستو با دیدن وخیم بودن وضع خودشو کنار کشید وباعث شد من راحت تر سراغ نقشه ی بعدیم برم...از کاوه خواستم یه چند تا عکس از خودش برام بیاره.اونارو با عکس های خودم دادم به یکی از دوستام و خواستم یه جورایی ضایع درستشون کنه که تو راحت بفهمی جعلیه.شماره تلفنتم دادم که به دست پرستو برسونه وقول اون عکساروهم بهش بده...همه چی خیلی عالی داشت پیش می رفت اگه اون دختره ی دهن لق حرفی از حراست وپرونده ها نمی زد...اما حالا که خوب فکر میکنم می بینم دلیلی نداشت اینهمه دنبال ماجراجویی و بد نشون دادن خودم بهت باشم.اگه از اون اول همه چیزو میگفتم.شاید ...
    دستاشو مشت کرد وعصبی گوشه ی لبشو گاز گرفت.
    _اگه میگفتم کمکم میکردی؟!
    سکوت سنگینی بینمون بوجود اومد.که من یکی به هیچ وجه قصد شکستنشو نداشتم.درسته که اون با این حرفا منو غافلگیر کرده بود اما هنوزم توچشمم یه گناهکار بود.
    _می خوای باهام چیکار کنی؟
    یه التماس صادقانه تو لحن صداوعمق نگاش وجود داشت که وادارم می کرد واکنش نشون بدم.
    _تو می گی چیکارت کنم؟
    با شرمندگی گفت:طلاقم بده...خواهش میکنم.
    _میخوای به همین سادگی،بی خیال انتقامت بشی؟
    بهت زده نگام کرد.به چمدونش اشاره کردم.
    _بهتره وسایلتو جمع کنی وبری خونتون.اینکه میذارم بری بخاطر گذشتن از خطاهای زشتت نیست.من فقط میخوام واسه یه بارم که شده خودخواه نباشم وخودمو بی تقصیر ندونم.وگرنه اونقدر بی غیرت نیستم که به همین راحتی از گناهت بگذرم. طلاقت می دم اما اونجوری که تو میخوای.اینم میشه تنبیه من به خاطر اینکه ازت سواستفاده کردم وهرگز دوستت نداشتم.
    اشک تو چشماش حلقه زد وبا قدر دانی نگام کرد.
    _می دونم این تصمیم برات چقدر سخت بوده.اما باور کن من اونقدرام بد نیستم.
    با بی رحمی گفتم:خب در مورد این موضوع من نمی تونم نظر بدم.شاید کسایی مثل خانوم بدیع ونیما یا پرستو نظرشون منصفانه تر باشه.
    گریه ی آروم وبی صداش واقعا مظلومانه بود.
    _درسته یه جاهایی پامو از گلیمم دراز تر کردم.اما هیچ وقت همه ی خط قرمز هارو رد نکردم.به خدا من هنوز دخترم.
    با تاسف سر تکان دادم.
    _دختر بودن دلیل پاک بودن نیست.
    ناامید بلندشدوبا قدم های سست ولرزان به طرف چمدونش رفت.از اینکه کمی تند رفته بودم،عذاب وجدان داشتم.اما شاید بهتر بود اون لحظه سکوت کنم تا اونم متوجه اشتباهش بشه.
    در که پشت سرش بسته شد،بلند شدم وتموم پنجره هارو باز کردم.می خواستم هوای مسموم اینجا عوض شه.همه چی انگار بوی خیانت وانتقام وکینه جویی می داد.
    حالم اصلا خوب نبود.بی اختیار به سمت شیشه مشروب نیمه خالی روی میز آشپزخونه کشیده شدم.احتیاج داشتم کمی آروم شم.لیوانی برداشتم ودر شیشه رو باز کردم.
    نگاهم روی حرکت موج وار مایع درونش خیره موند.انگار محتویات اون شیشه هم داشت بهم پوزخند می زد.هنوزم تو ضمیر ناخودآگاهم می خواستم از روبروشدن با حقیقت های تلخ زندگیم فرار کنم.از اینکه اینقدر زود خودمو می باختم اصلا حس خوبی نداشتم.
    نگاه متنفری به اون شیشه ولیوان که یه جورایی نماد ترس هام بودن انداختم وبا خشم هردوتاشونو به زمین زدم.از جام بلند شدم وبه طرف بوفه ی مشروباتم رفتم.صدای زنگ در با صدای شکستن پی در پی شیشه های مشروب قاطی شد.پوی تند الکل تو مشامم پیچید وباعث سوختن ته حلقم شد.
    _اینجا چه خبره؟!
    نگاه هراسان کوروش بین من وخورده شیشه های کف آشپزخونه می چرخید.
    با بی حالی روی یه صندلی نشستم وگفتم:همه ی ترسهامو شکستم...دیگه نمی خوام فرار کنم.
    سه هفته بعد تو دفتر خونه وقتی پای برگه ی طلاق رو امضا می کردم.همه ی بار عذاب وجدانی که رو شونه هام سنگینی می کرد،برداشته شد.

    آیسان هم اون برگه رو با لبخند آرامش بخشی امضا کرد.هردومون می دونستیم ادامه ی این روند ناامید کننده بی معنیه.ما باید هرکدوم جداگانه به مسیرمون ادامه می دادیم.
    دست تو جیبم کردم وکلیدهای خونه رو در آوردم وبه طرفش گرفتم.با تعجب به من وکلید ها نگاه کرد.
    _باید برای دادن مهریه ت اون خونه رو بفروشم،اما فکر کردم شاید تا قبل از فروش اونجا تو به یه سرپناه امن نیاز داشته باشی.
    دستمو با مهربونی رد کرد.
    _پدرم دور از چشم مهتاج یه کارهایی برام کرده،نگران نباش.درضمن مگه ندیدی مهریه مو بخشیدم،پس لازم نیست خونه تو بفروشی.
    _اما این حق توئه.
    _مهریه به زنی تعلق می گیره که مهر ومحبت به پای شوهرش ریخته باشه.من که...
    با ناراحتی باقی حرفشو خورد.کوروش برای عوض کردن جو بینمون خودشو انداخت وسط وبا دو تا شکلاتی که به طرفمون گرفت به شوخی گفت:بهتره به جای این تعارف تیکه پاره کردنها به یمن ومبارکی دهنتونو شیرین کنین.
    چپ چپ نگاهش کردم وآیسان به خنده افتاد.از پله های دفتر خونه که پایین اومدیم با ترس پرسید.
    _حالا چی میشه؟
    با بی تفاوتی شونه بالا انداختم.
    _می رم خونه ی مامان وهمه چیزو بهش میگم.
    سرشو پایین انداخت وبا خجالت گفت:در مورد اون قضیه چی؟
    می خواست بدونه ماجرای نامشروع بودنش رو هم میگم یا نه.
    _تا تو نخوای من حرفی نمی زنم.
    _اگه با همینم مهتاج بیشتر از چشم آذرخانوم میفته بگو،من مخالفتی ندارم.در هرصورت قرار نیست که دیگه ببینمشون.پس فرقی به حالم نمی کنه.
    حلقه مو از دستم در آوردم وبه طرفش گرفتم.
    _اینم از این...خب دیگه خداحافظ.
    با بغض حلقه رو گرفت وگفت:میشه مال من پیش خودم بمونه؟
    _البته...این چه حرفیه؟
    نگاهشو ازم گرفت وبا شونه های از غصه خم شده به طرف ماشینش رفت.
    نمی تونستم و نمی خواستم باز هم بهش همون دید منفی گذشته روداشته باشم. یاد گرفته بودم دیگه به هیچ آدمی برچسب خوب وبد نزنم. وفقط درمورد کارهاشون ونه خود شخصیتشون قضاوت کنم.
    دست کوروش رو شونه م قرار گرفت.
    _خب رفیق حالا میخوای چیکار کنی؟
    بی خیال خندیدم.
    _تا حالا کولی بازی منو دید؟
    باتعجب نگام کرد.
    _کولی بازی؟!
    -میخوام همچین مثل بختک بیفتم به جون آذرخانوم که اگه کلاهشم توشعاع سه کیلومتری خونه ی مهتاج افتاد واسه برداشتنش نره.
    خیلی جدی پرسید.
    -چرا میخوای به اون دختر کمک کنی؟
    به مسیر دور شدنش خیره شدم وسر تکان دادم.
    _اینو به خودم وخودش بدهکارم.
     
  10. از کوروش که جدا شدم یک راست به خونه ی پدریم رفتم.مامان که از چند روز قبل نسبت به کارهام مشکوک شده بود.با دیدنم جلو اومد وگفت:میشه بگی تو سرت چی میگذره؟
    بی حوصله کفشامو در آوردم و وارد خونه شدم.
    _سلام باز چی شده؟
    دستی به کمرش زد وطلبکارانه نگام کرد.
    _اون از سه روز پیش که با یه چمدون پر از وسایل شخصی ت به اینجا برگشتی.اینم از الان که جوابای سربالا تحویلم میدی.
    _خب اینم آخه جای سوال داره؟دیدم تنهایی برگشتم خونه.مگه خودت نبودی که تا چند وقت قبل از این قضیه شاکی بودی؟
    _اون واسه وقتی بود که مجرد بودی نه الآن.
    با بی خیالی گفتم:خب الآنم مجردم دیگه.
    از حرفم تکان سختی خورد.
    _چی گفتی؟!!
    نگاهمو ازش دزدیدم.
    _من وآیسان امروز از هم جدا شدیم.
    با بهت رو مبل نشست وبه طرف جلو خم شد.
    -تو چی کار کردی؟!!
    کتمو در آوردم وکنارش نشستم.
    _ما ازهم طلاق گرفتیم.
    محکم به صورتش زد.
    _خدا مرگم بده.
    خواستم بغلش کنم .که با ناباوری خودشو کنار کشید.
    _بهراد تورو به روح بابات قسم میدم بگو داری شوخی میکنی مگه نه؟
    از قسمی که خورد عصبانی شدم وکمی صدامو بالا بردم.
    _کدوم شوخی مادر من...همین یه ساعت پیش جدا شدیم.بیا اینم شماره ی دفترخونه ش.باور نداری زنگ بزن بپرس.
    _آخه واسه ی چی؟
    دستش بی اختیار به سمت قلبش رفت. می دونستم استرس براش ضرر داره اما مجبور بودم واسه پیش بردن نقشه مون کمی تندروی کنم.
    از توجیب کتم عکسارو در آوردم وبالحن طلبکارنه ای فریاد زدم.
    -واسه اینکه وقتی خواستی برام زن بگیری چیزی به اسم دوستی ورفاقت چشماتو بست.عیب های اون دختره رو ندیدی...بیا بگیر ببین عروس گلت،دست پرورده ی بهترین دوستت چه جور آدمیه؟
    عکسارو روی میز پرت کردم و اون با چشمایی وحشت زده بهشون زل زد.
    -این حقیقت نداره.
    پوزخند زدم وگفتم:باور نمی کنی نه؟...می خوای بگم چندتا پرونده ی اخلاقی تو حراست دانشگاهشون داره؟...زندگی چند تا زن رو به گند کشونده؟
    خودمم می دونستم که دارم زیادی اغراق میکنم.اما اینم جزئی از نقشه بود.
    با دستهای لرزون یکی از عکسا رو برداشت وبه تصویر نیمه برهنه ی آیسان تو بغل اون پسر ناشناس مات شد.
    _خوب نگاش کن...این همون لقمه ایه که تو با زور برام گرفتی.مهتاج خانوم با کلک سیب کرم خورده شو ارزونی ماکرد.
    دستشو جلوی دهانش گرفت واز سر ترس به گریه افتاد.
    _خدای من...
    _حالا اینکه چیزی نیست آذر خانوم.خبرنداری دوستتون دیگه چه چیزایی رو ازت پنهون کرده.
    چند لحظه مکث من باعث واکنش سریع اون شد.با نگاه خیس وپرسشگرش بهم زل زد.
    _اون دیگه چیکار کرده؟
    نگاهمو ازش گرفتم وخودمو به ناراحتی زدم.
    _تو می دونستی آیسان دختر واقعیه مهتاج نیست؟
    _امکان نداره.
    _چرا داره...آیسان دختر نامشروع سیروس خان از یه زن دیگه ست.که مهتاج با زرنگی اونو مال خودش کرده.باور نداری میتونی همین الان زنگ بزنی وهمه چیزو ازپدر آیسان بپرسی.مطمئنم بهت دروغ نمی گه.
    مامان باچشمایی از حدقه در اومده به مبل تکیه داد و تو شوک حرفام به دیوارسفید روبروش خیره موند.

    از جام بلند شدم وبه طرف اتاق کار بابا رفتم.واسه امروز دیگه ظرفیتم تکمیل بود.
    درو که پشت سرم بستم،نفس عمیقی کشیدم تا سینه مو از عطر حضور بابا تو این اتاق، پر کنم.یک لحظه به نظرم اومدپشت میز نقشه کشی وایساده و داره از زوایای مختلف به نقشه ای که کشیده نگاه میکنه.
    بی اختیار به اون سمت رفتم وبه کاغذ سفید روی میز خیره شدم.
    نمی دونم چند لحظه به اون حال موندم که تا به خودم اومدم،دیدم مدادی تو دستمه ودارم طرح یه ترنج لوزی شکلو روصفحه می کشم.
    همه چیز اونقدرتمیز ومرتب کنار هم قرار گرفته بود که حتی واسه خودمم که سیزده،چهارده سالی بود چیزی نکشیده بودم عجیب وشگفت انگیز به نظر می اومد.
    دلم میخواست اونقدر لچک کنارهم بکشم تا ترنج درست کنم وبه اسلیمی ها پیچ وتاب بدم که احساسم،فارغ از هربند پوسیده ای که باورهای دیگرون به دست وپای دلم بسته بود برای اولین بارآزاد ورها،روی کاغذ طرح عشق می زد.
    هرچه بیشتر می کشیدم،می تونستم راحت تر نفس بکشم.و تو قاب بزرگ شیشه ایه عکس بابا،بهراد واقعی رو دوباره ببینم.
    همون بهرادی که روزی دلش می خواست مثل پدرش یه طراح فرش بشه.و تودنیای نقش ونگاره ها به دنبال عشق بره...همونی که میخواست رئیس یه ایستگاه کوچیک هواشناسی تو یه منطقه ی ویژه ی آب وهوایی وحالا احتمالاًکویری باشه...همونی که دوست داشت عاشق دختر بافنده ای باشه که با خنده هاش،شور وعشق وزندگی می آفرید...بهرادی که سالها پیش اونو لابه لای دلخوشی های زودگذر ورنگ ولعاب های زندگی روزمره گمش کرده بودم.
    همونی که گذاشتم خودخواهی هام راه نفس کشیدنو ازش بگیره و نذاره حرفهایی که از دل گلاره می اومد به دلش بشینه.
    نگاهم به دیوان حافظ بابا افتاد.بی اختیار دست دراز کردم وبرش داشتم.تودلم نیت کردم ونفس عمیقی کشیدم.صفحه ای رو باز کردم.چشمم روی یکی از غزل ها ثابت موند وبغض عجیبی رو گلوم سنگینی کرد.
    بامدعی مگویید اسرار عشق ومستی*
    تا بی خبر بمیرد با درد خود پرستی.
    عاشق شو ارنه روزی کار جهان سر آید*
    ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی.
    یاد حرفهای گلاره افتادم.اون از همون اولش می دونست گفتن این حرفهای ناگفتنی ، چی به روز من واحساسی که مدام به هر بهانه پسش می زدم می یاره.
    اون می دونست منه خودپرست وخودخواه هنوز ظرفیت شنیدن اون ناگفته هارو ندارم.
    گلاره می دید بهراد واقعی زیر غبار ترس ها وتردید هاش پنهونه که از عشق وترس میگفت...اون می خواست من با گریه هام این غبارو پاک کنم وآئینه ی زنگار گرفته ی دلمو بشورم که از انواع اشک ها حرف زد وحتی تو اون لحظه ی آخر بهم نشون داد برای عاشقی کردن گریه چقدر لازمه...یادم داد که به دنیای اطرافم توجه بیشتری نشون بدم وحتی شده لمسش کنم.میخواست خود واقعیمو به یادم بیاره اما من...
    دوتا قطره اشک داغ رو گونه م سرخورد وشونه هام شروع به لرزیدن کرد.برای غم و ترس یا خشم درونم گریه نمی کردم.
    این اشک ها از روی شوق بود.و برای متولد شدن دوباره ی بهرادی که مدتها میشد فراموشش کرده بودم.
    دلم برای کاشان واون خونه ی قدیمی که به نظرم هنوزم آشنا می اومد،برای استاد و مادر وامیر واز همه مهم تر گلاره ی خندون وشاد تنگ شده بود.
    گوشیموبرداشتم وشماره ی استاد رو گرفتم.صدای بی روح وخشک اوپراتور تلفن همراه داخل گوشی پیچید.
    _دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد.
    بی اختیار یاد آقای شریفی افتادم.وشماره شو گرفتم.اون حتماً از استاد و خونواده ش خبر داشت. ومی تونست منو از این نگرانی و دلواپسی نجات بده.
    یکساعت بعد با کوروش تو راه کاشان بودیم. ومن با بهت به حرفهای آقای شریفی فکر می کردم وبه جاده ای که لحظه به لحظه گلاره رو بهم نزدیک تر میکرد مات شده بودم.
    روبه روی من فقط تو بوده ای

    از همان نگاه اولین
    از همان زمان که آفتاب
    با تو آفتاب شد.
    از همان زمان که کوه استوار
    آب شد.
    از همان زمان که جستجوی عاشقانه ی مرا
    نگاه تو جواب شد.
    روبروی من فقط تو بوده ای.
    از همان اشاره ،از همان شروع
    ازهمان بهانه ای که برگ،
    باغ شد.
    از همان جرقه ای که،چلچراغ شد.
    چارسوی من پر است،از همان غروب
    از همان غروب جاده
    از همان طلوع
    از همان حضور تا هنوز
    روبروی من فقط تو بوده ای...

    ************
    فصل دوم) گلاره

    نگاهم به دمپایی های بی قواره ای که پاش بود افتاد.وقتی راه می رفت کف پاش تو دمپایی سر می خورد.به نظر براش بزرگ می اومد.درست مثل بار گناهی که رو شونه هاش بود.
    دستبند فلزی رو جفت مچ لاغردستهاش سنگینی می کرد. مأموری که باهاش بوداونو به طرف جلو هل داد.و اون خیلی آروم وبی صدا از کنارم رد شد.فقط یه لحظه سرشو بالا گرفت ومظلومانه نگام کرد .
    بغض دوباره به گلوم هجوم آورد.واشک تو چشام نشست.زبونم چرخید بگم امیر،اما صدایی از گلوم در نیومد.
    آقای شریفی کنارم ایستاد وزیر لب آروم گفت:صبور باش دخترم،انشالله درست میشه.
    اشک های داغ صورتمو خیس کرد.با خودم گفتم(قراره چی درست بشه؟...زندگی منی که مثل یه چینی ترک خورده می مونم یا امیری که بخاطر من دستش به خون، آلوده شده؟)
    از کجا شروع شد که به اینجا رسید،برام مث یه معما باقی مونده...
    شاید از اون روزی که به عماد گفتم فراموشم کنه.شایدم از روزی که فهمیدم نمی تونم صادقانه دوستش داشته باشم.یا خیلی قبل تر، ازوقتی که بهراد رفت و دلم رو با خودش برد.
    دوست دارم همه چیزو به عقب برگردونم واینبار داستان رو طور دیگه ای بنویسم.برگردم به اون روزی که یک جفت چشم آشنا با کنجکاوی سنگینی نگاهشو روی صورتم انداخت ومنو به این باور رسوند که هرگز به تعبیر رویاهام بدبین نباشم.وبه عشق با همه ی ایمان وباورم خوش آمد بگم.
    من بهراد رو قبل از اینکه ببینمش می شناختم.اون قرار بود بیاد تا من دیگه به یاکریم های عاشق رو بوم خونه با حسرت نگاه نکنم وبرای لمس نکردن این حس قشنگ غصه نخورم.
    اونروز وقتی بهراد از خونه مون رفت،پریدم رو پشت بوم وبه یا کریم ها خبر اومدن جفتمو دادم.این اولین باری بود که احساس تعلقی زمین گیرم نمی کرد وبهم بال پرواز می داد.
    حتی قد سر سوزن هم شک نداشتم که اون دوباره بر می گرده وازم می خواد که فرشو ببافم.شایدم زیادی به خودم مطمئن بودم اما یه حسی بهم می گفت اون کبوتر جَلد خودمه،هرجا بره بازم پیشم بر می گرده.
    و اون دوباره اومد....واینبار چقدر اون شیطنت تو نگاش به دلم نشست.
    می خواست به خیال خودش با اون لب های آویزون وابروهای بهم گره خورده اوضاع رو نا امیدانه تر از تصورم نشون بده.اما هیچ وقت فکرشم نمی کرد واسه من اون بیشتر از هزارسال آشناست.وهرچقدرم که تلاش میکرد باز اون برق تو چشماش نمیگذاشت راز دلشو ازم پنهون کنه.
    بهراد عزیز من نمی دونست گلاره ش حرفهای ناگفته ی اونو خیلی راحت میتونه از نگاهش بخونه.
    اونروز به سرم زد منم کمی اذیتش کنم .وقتی بهش گفتم مطمئن بودم استاد قبول میکنه...خدای من!قیافه ش دیدنی بود.
    همچین با چشمای از تعجب گرد شده نگام می کرد که ناخود آگاه ته دلم خالی می شد.
    خیلی خوب حس می کردم که اون از این همه آشنایی تو برخورد ناخودآگاه نگاهمون گیج وشگفت زده ست.می دونستم داره تلاش میکنه به خاطر بیاره کجا منو دیده.کاری که به نظرم خیلی بیهوده می اومد وباعث میشد به این تکاپوی جالب ذهنیش بخندم واونو با خنده هام حتی کلافه کنم.
    نمی تونستم همون اول بهش بگم خدا برای قرار گرفتن هر آدمی تو مسیر زندگیمون هدف خاصی داره.واگه اون آدم قراره جز مهمی از سرنوشتمون باشه اونوقت نگاهمون که سهله،احساسمونم نسبت به هم آشناست.
    نمیخواستم مثل یه آفریده ی خطاکار باشم که با کنجکاوی تو کار خدا دخالت میکنه. گذاشتم خودش به یادبیاره که چرا من اینهمه ذهنشو درگیر خودم میکنم.باید بهراد هم میخواست که با من تو این مسیر همراه وهمقدم باشه.