1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

رمان ابریشم عشق

شروع موضوع توسط negar_esesi ‏Nov 7, 2013 در انجمن داستان و رمان

  1. حتی با اومدن مامان هم چیزی عوض نشد.ما هنوزم از هم فاصله می گرفتیم.آخرین بحثمون به همین روز قبل مربوط می شد.

    داشتم ظرفای ناهارو می شستم که بهراد عصبی وپرخاشگر وارد آشپزخونه شد وتقریبا سرم دادزد.

    _چرا دیگه تو جلسات مشاوره ی دکتر میلانی فر شرکت نمی کنی؟

    با بی تفاوتی شونه بالا انداختم. ومشغول شستن شدم.

    _چون به نظرم بی فایده ست.

    خب این حقیقت نداشت.اما نرفتن به اون جلسات شده بود یه جور اعتراض زیر پوستی به رفتارهای سرد بهراد.

    شیر آب رو بست ومجبورم کرد بهش نگاه کنم.

    _مگه دکتری که سرخود تشخیص دادی بی فایده ست؟

    با لجبازی گفتم:دوست ندارم برم.تو هم نمی تونی مجبورم کنی.

    چشماشو ریز کرد وبا تهدید بهم خیره شد.

    _فکر کردی بچه بازیه؟

    به حالت قهر رومو برگردوندم.ودوباره مشغول شدم.

    _اصرار به رفتنت واسه چیه؟تو که برات هرچی که به من مربوط میشه بی اهمیته.

    از جوابش دلم گرفت.اون اصلا منکر حرفام نشد.و عصبی بهم توپید.



    _پس می خوای با نرفتن وضربه زدن به خودت اینو تلافی کنی.

    _من همچین چیزی نگفتم.

    اما اون می دونست که منظورم دقیقا همینه.پس با تحکم گفت:منشی دکتر تماس گرفت وجلسه ی فردا رو یادآوری کرد.با اینکه یه ماموریت دوروزه به اراک دارم وباید صبح زود برم،می مونم وبعد ازظهر می برمت پیشش.هیچ بهونه ای هم قابل قبول نیست.

    بی اعتنا به بحثمون پرسیدم.

    _پس ماموریتت چی میشه؟

    پوزخندی زد وجواب داد.

    _با ماشین خودم وجدا از اکیپمون می رم.احتمالا باید فردا عصر حرکت کنم.

    دلم نمی خواست به خاطر من از کارش بمونه.

    _تو فردا صبح برو.مطمئن باش خودم می رم.

    دستاشو تو هم قلاب کرد ومغرورانه گفت:بهتره باهام تو این مورد بحث نکنی.گفتم که خودم می رسونمت.

    نمی تونستم جواب قانع کننده ای واسه این بی اعتمادی داشته باشم.اونم بعد دو جلسه غیبت غیر موجه.اما خوشحال بودم از اینکه با همین لجبازی بچه گانه تونسته بودم توجهشو به خودم جلب کنم.

    فردای اونروز ساعت چهار بود که بهراد منو رسوند و وقتی مطمئن شد با دکتر ملاقات می کنم خداحافظی کوتاهی کرد ورفت.

    دکتر به گرمی ازم استقبال کرد.دیگه مدتها بود که حرفامون حول وحوش خاطرات گذشته نمی چرخید.بیشتر دنبال راههایی بودیم که من بتونم این خلا وآسیب روحی رو به نوعی جبران کنم.

    زاویه ی دیدم وبرداشت هام به این ماجرا کاملا عوض شده بود.دیگه بیان این حقیقت مایه ی خجالتم نبود.ومرور خاطرات با اینکه ناراحتم می کرد اما عذابم نمی داد.

    دکتر خیلی زود برآشفتگی وناراحتی رو تو نگام تشخیص داد وازم در باره ی علتش پرسید.

    عصبی جواب دادم.

    _بازم همون بحث وجدل های همیشگی.از یه چیز کوچیک وبی دلیل شروع می شه وتا یکی از مارو دلخور نکنه تموم بشو نیست.از این وضع واقعا خسته ام.یعنی نمیشه ما هم مثل آدمای دیگه یه زندگی بدون تنش داشته باشیم؟

    با لبخند سرتکان داد.

    _زندگی زناشویی بدون این تنشها،لزوما یه زندگی آرمانی نیست.اگه دونفر هیچ وقت با هم بحث نکنن دلیل بر بی نقص بودن رابطه شون نمی تونه باشه.مطمئن باش یکی از اون دو طرف نتونسته احساساتشو هرگز ابراز کنه.وبه زبون ساده تر حرف دلشو بزنه...هیچی به اندازه ی سرکوب کردن احساسات نمی تونه به یه رابطه آسیب برسونه.این کار مثل مخفی کردن یه بمب ساعتی تو جیب لباسمونه.ما نمی تونیم از انفجارش جلوگیری کنیم.

    _اما من این بحث وجدل هارو نمی خوام.چون تنها چیزی که ازش نصیبم میشه فقط حس تنهاییه.

    _مطمئن باش هیچ کس همچین چیزی رو نمی خواد.اما این موضوع قابل اجتناب نیست.ما با زیر سوال بردن ونقض کردن این تنش ها نمی تونیم از وقوعش جلوگیری کنیم.

    با ناراحتی سربلند کردم ونالیدم.

    _پس من باید چیکارکنم؟

    با آرامش توضیح داد.

    _باید تنش ها وبحث وجدل هارو مدیریت کنی.وقتی بتونی با آرامش وخونسردی حرفتو بزنی وصادقانه احساساتت رو با همسرت در میون بذاری اونوقته که همه ی این تنش ها کمرنگ وبه مرور محو می شه.پس قانون اول اینه که وقتی عصبانی هستی وخشمتو نمی تونی کنترل کنی سعی داشته باش باهاش وارد هیچ بحثی نشی.تو به زمان ومکان احتیاج داری که این خشمو تخلیه کنی و تا زمانیکه برای مطرح کردن مشکلت آمادگی کافی ولازم رو نداری بهتره بحث رو شروع نکنی...یه نکته ی کوچیک اما مهمم این میون وجود داره.اونم به کار بردن کلماته.سعی کن از کلمات، به جا ودرست استفاده کنی. چون همین اجزای کوچیک وبه ظاهر بی اهمیت ماروخیلی راحت تو تله های ارتباطی میندازه وبحث رو بی بیراهه می کشونه...سعی کن سوالاتتو با کلمه ی (چرا )نپرسی.از عبارت های محض مثل (تو هرگز )و(تو همیشه)استفاده نکن.کلمه ی (تو) یه حالت تهاجمی به جملاتت میده.وبه نوعی محکوم کننده ست.بهتره بیشتر با کلمه ی (من)حرفاتو شروع کنی.وقتی تو بخوای ناخواسته با این طرز صحبت کردن محکومش کنی مطمئن باش همسرتم زیر بار چنین وضعیتی نمی ره.چون منیت هر انسانی شکننده وآسیب پذیره.وقتی همسرت زیر سوال بره نیاز پیدا میکنه که حالت تدافعی داشته باشه.وقتی هم که انرژیش صرف دفاع از خود واحساساتش بشه دیگه نمی تونه به حرفات گوش بده وبرای رفع مشکل حواسش رو به درستی روی موضوع متمرکز کنه...اما قبل از همه ی این حرفا راه خروج تو از این بحران فقط کنار اومدنت باشرایط فعلیه.تصمیمتو بگیرگلاره.اینکه بدونی از زندگی چی میخوای خیلی بهت کمک میکنه که بتونی حرف دلتو بزنی.با سکوت،مقابله به مثل کردن یا حتی بحث ومجادله نمی تونی به خواسته ت برسی.باید رک وراست بهش بگی ازش چی میخوای وچه انتظاری داری.
     
  2. حرفای دکتر کلی ذهنمو مشغول کرده بود.طوریکه اصلا متوجه نشدم کی به خونه رسیدم.مامان نبود.احتمال دادم پیش بهناز رفته باشه. وارد خونه شدم ونگاه عزاداری به چراغ های خاموش وسکوت سنگینش انداختم.بی اختیار به سمت اتاق بهراد رفتم.باورم نمی شد، هنوز نرفته دلم براش تنگ شده بود. روتختش نشستم وچشمامو به سقف اتاق دوختم.خسته بودم.خیلی خسته. ای کاش یکی پیدا می شد بهم می گفت از زندگیم باید چی بخوام؟یک عمر با شرایط تحمیل شده کنار اومدم ومثل آب تو هر ظرفی که ریخته شدم ،به خودم شکل دادم.در واقع به جای اینکه زندگیمو بسازم با زندگی ساختم.وحالا... بلند شدم وکمد لباساشو باز کردم.دستی به کت وشلواری که تو روز عقدمون پوشیده بود کشیدم.نگاهمو با حسرت بهش دوختم.داغ دلم دوباره تازه شد واشک رو به چشمام آورد.مثل آدمایی که چیزی گم کردن، گیج وسردرگم دور خودم می چرخیدم وبه گذر زمان بی توجه بودم.من بهرادمومی خواستم. مامان غروب برگشت.با هم کمی در مورد موضاعات بی اهمیت حرف زدیم و چون هیچ کدوممون اشتها نداشتیم بدون خوردن شام خوابیدیم. صبح بعد از نماز دیگه خوابم نبرد.بلند شدم به گل ها آب دادم وحیاط رو شستم.بعدشم یه تماس با بهراد گرفتم.می خواستم بدونم دیروز چه ساعتی رسیده.اونم خیلی معمولی جوابمو داد وگفت که شب بر میگرده. دلم میخواست یه دستی به سر روی خونه بکشم.دوست داشتم وقتی اون می یاد همه چی مرتب وتمیز دیده شه.ناهارو مامان پخت ومن افتادم به جون خونه وتا عصرهمه جارو گردگیری کردم وجارو زدم. از خستگی نای نفس کشیدن نداشتم.اما یه دوش گرفتم ولباسمو عوض کردم.از فکر اینکه تا چند ساعت دیگه اون بر می گرده ته دلم ضعف می رفت. واسه شامش زرشک پلو با مرغ درست کردم وسوپ هم پختم.مامان چون عادت داشت زود شام بخوره یه کاسه از اون سوپ خورد ورفت که بخوابه. نگام به ساعت بود به نظرم باید هشت ونیم،نه دیگه می رسید.اما بیست دقیقه به یازده بود.نگرانش بودم ودلشوره داشتم.تا یازده صبر کردم اما دیگه نتونستم طاقت بیارم وشماره شو گرفتم. _مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد. صدای اپراتور که با هربار تماسم همین جمله رو تکرار می کرد،شده بود سوهان روحم وآشفته م می کرد.دوازده که شد دیگه قلبم داشت از جاش در می اومد.به ناچار با کوروش تماس گرفتم. صدای خواب آلودش باعث شرمندگیم شد. _سلام آقا کوروش شبتون به خیر. با کمی مکث جواب داد. _سلام...گلاره خانوم شمایین؟!! با بغض گفتم:بله...ببخشین این وقت شب مزاحمتون شدم. _خواهش می کنم.مشکلی پیش اومده؟ یه قطره اشک گوشه ی چشمم لنگر انداخت. _بهراد هنوز نرسیده. حنجره شو صاف کرد وخیلی جدی پرسید. _نرسیده؟!مگه چه ساعتی حرکت کرده؟ _نمی دونم.گفت پنج،پنج ونیم حرکت می کنه.اما هنوز نیومده.با گوشیشم که تماس می گیرم در دسترس نیست.شما می تونین ازش یه خبر بگیرین؟ _باشه با بچه های اکیپ تماس میگیرم.نگران نباشین. _یعنی اونا می تونن ازش خبری داشته باشن؟آخه بهراد با ماشین خودش رفته. _پرسیدنش که ضرر نداره.شما خودتونو ناراحت نکنین.من پیگیر می شم. زیر لب مایوس ودلسرد گفتم:ممنون. حدود ده دقیقه بعد تماس گرفت.حالا دیگه تو صدای اونم نگرانی وترس موج می زد. _راستش از بچه ها پرسیدم.گویا قرار بوده یه نیم ساعت بعد راه افتادنشون حرکت کنه.احتمال داره این تاخیر بیشتر طول کشیده باشه.یا اصلا نخواسته شب رانندگی کنه وهمونجا مونده...من با پلیس راه هم محض احتیاط تماس گرفتم.خوشبختانه تو این چند ساعت اخیر هیچ تصادفی تو اون جاده اتفاق نیفتاده. با این حرفش ته دلمو خالی کرد.تصادف؟!!من اصلا به همچین چیزی نمی خواستم فکر کنم.خدا می دونه با چه حالی تماس رو قطع کردم .ترس مثل خوره به جونم افتاده بود وداشت فلجم می کرد. تا حوالی ساعت دو چشم رو هم نذاشتم وخیره به در بودم اما بلاخره خستگی ناشی از کار زیادی که انجام داده بودم مقاومتمو شکست و منو اسیر خواب کرد. احساس می کردم رو هوا معلقم.تکان سختی خوردم وبا وحشت چشم باز کردم.یکی بغلم کرده بود وداشت منو با خودش می برد.خواستم مانعش بشم که منو محکم تر تو بغلش نگه داشت ودم گوشم زمزمه کرد. _نترس...بهرادم. آروم منو رو تختم گذاشت.با اینکه خواب از سرم پریده بود اما هنوز گیج بودم.با لبخند مهربونی پرسید. _چرا رو کاناپه خوابیده بودی؟ با این سوال به خودم اومدم ویاد تاخیرش افتادم.بغضم شکست واشکای داغ دیدمو تار کرد. _تو کجا بودی؟ _ببخش یکم کارم بیشتر طول کشید.ده،ده ونیم بود که حرکت کردم. استرس بدی که تواین چند ساعت متحمل شدم باعث شد نتونم خودمو کنترل کنم وعصبی وناتوان ضربه های آرومی به سینه ش بکوبم. _داشتم از نگرانی دق می کردم.آخه بی انصاف چرا بهم خبر ندادی؟می خواستی از ترس سکته کنم؟ هق هق گریه م سکوت شب رو شکست واون با محبت بغلم کرد.سرمو رو سینه ش گذاشتم واشکام پیراهنشو خیس کرد.منو بیشتر به سمت خودش کشید ودر حالیکه مدام موهامو می بوسید زیر گوشم زمزمه کرد. -گریه نکن خانومم.منه بی انصاف لایق این اشکا نیستم. دستمو دور گردنش حلقه کردم ومیون گریه هام سیبک گلوشو بوسیدم. _تو همه ی زندگی منی بهراد.دیگه اینجوری عذابم نده. صداش بغض داشت ونمی تونست احساساتشو کنترل کنه. _خدا لعنتم کنه که باعث ریختن این اشکا وعذابت میشم. اونقدر تو بغلش گریه کردم که دیگه نایی واسه م نمونده بود.با آرامش وادارم کرد رو تخت دراز بکشم وپتومو روم کشید. _بهتره کمی استراحت کنی. خواست از جاش بلند شه که مچ دستشو گرفتم.برگشت وبهم خیره شد.تو چشمای من یه دنیا التماس بود وتو نگاه اون خستگی موج می زد. _خواهش می کنم نرو. واسه یه لحظه مکث کرد اما طاقت نیاورد مخالفت کنه.چشماشو رو هم گذاشت وبا لبخند سرتکان داد. خوشحال از این تصمیم خودمو رو تخت یه نفره م کنار کشیدم تا اونم بتونه بخوابه. با همون لباس رو تخت دراز کشید.دست زیر کمرم برد ومنو تو بغلش گرفت. سرمو روسینه ش گذاشتم وبا کوب کوب آرامش بخش تپش های قلبش به خواب رفتم. با صدای تلفن همراه بهراد بود که چشمام به زحمت باز شد.سرم هنوز رو سینه ش بود. و اون داشت آروم،طوری که منو بیدار نکنه دنبال گوشیش می گشت.نمی دونم چرا دلم نمی خواست متوجه بیدار شدنم بشه. صدا از زیر پتو می اومد.احتمالا گوشیش تو جیبش بود.انگار خودشم متوجه این موضوع شد و خواست تا من بیدار نشدم جواب بده. _الو سلام. صدای کوروش ازپشت خط واضح ورسا شنیده می شد. _بهراد خودتی؟! _آره به گمونم. _دیشب چه ساعتی رسیدی؟ با کمی مکث جواب داد. _حدودای دو ونیم،سه.چطور مگه؟ _مارو کشتی از نگرانی پسر.چرا یه خبر ندادی؟بنده خدا خانومت کلی دلواپست شده بود. آروم روی موهامو بوسید. _از نگرانی درش آوردم. صدای خنده ی کوروش بلند شد. _چجوری نامرد؟ _این فضولی ها به تو نیومده.بهتره دیگه مزاحم نشی. تماس رو بدون خداحافظی قطع کرد.چند دقیقه که گذشت با صدای نفس های آروم وشمرده ش این طور به نظر می رسید که دوباره خوابش برده.نورآفتاب تا وسط اتاق اومده بود.بی خوابی شب قبل باعث شد واسه نماز صبح خواب بمونم. صدای به هم خوردن ظرف وظروف از تو آشپزخونه می اومد.مامان بیدار شده بود وحتما داشت میز صبحونه رو می چید.آروم مچ دست بهراد رو بالا آوردم تا ببینم ساعت چنده.چشام حسابی گرد شد.یازده بود. _بیداری؟ از سوال بی مقدمه ش تکان سختی خوردم.پس نخوابیده بود.زیر لب زمزمه کردم. _ساعت یازدهه. تو جام نیم خیز شدم.چشماش کاملا باز بود وداشت با علاقه نگام می کرد.ازش دلخور بودم.نمی دونستم واقعا چیو باید باور کنم.این علاقه رو یا اون فاصله گرفتن وتلخی رفتارشو؟ خیلی جدی گفتم:باید باهم حرف بزنیم. _الان؟! سرتکان دادم. _نه...اما تو یه فرصت مناسب حتماً. به سمتم خیز برداشت ولبامو بوسید. _باشه. با لبخندی که نشد پنهونش کنم.بلند شدم واز اتاق بیرون اومدم.مامان داشت به سمت آشپزخونه می رفت.
     
  3. مامان. با مهربونی گفت:سلام عزیزم.صبحت به خیر. _ببخشید خواب موندم. _کار خوبی کردی.با اون خستگی دیروز وتا دیروقت بیدار موندنت بایدم بیشتر می خوابیدی.اتفاقا منم خواب موندم. کش وقوسی به خودم دادم تا این کسالت وخستگی از تنم بیرون بره، اما کمرم با این کار تیر کشید وصورتم از درد جمع شد.با اونهمه فعالیت دیروز ویه وری خوابیدنم تا صبح حسابی بهش فشار اومده بود. _آخ کمرم. مامان با نگرانی پرسید. _حالت خوبه؟ لبخند درد آوری زدم. _آره.چیزیم نیست. _بهراد دیشب چه ساعتی رسید؟ -دو ونیم. اینو بهراد گفت.نگاه هردومون به سمتش چرخید.من با خجالت و مامان با تعجب وشگفتی.اون تو چارچوب در اتاقم ایستاده بود.از چیزی که احتمالا به ذهن مامان خطور می کرد سرخ شدم. _می رم صبحونه رو آماده کنم. مامان با برق شادی که تو چشماش بود جلو راهمو سد کرد. _نه تو بشین حالت خوب نیست.من خودم آماده ش می کنم. با هیجان به سمت آشپزخونه رفت.بهراد با نگرانی پرسید. _چیزی شده؟ با صدایی که انگار از ته چاه در می اومد جواب دادم. _یکم کمرم درد می کنه. با تردید گفت:پس چرا مامان اینقدر خوشحاله؟ با این سوالش از خجالت آب شدم ورو پیشونیم عرق نشست.جوابی بهش ندادم اما اون از شرم تو نگام همه چیزو فهمید وجالب اینجا بود که خودشم از خجالت سرخ شد. _من می رم یه دوش بگیرم. مامان صدام زد. _گلاره جان بیا تا ضعف نکردی یه چیزی بخور. از جام بلند شدم وبه سمت آشپزخونه رفتم.یه صبحونه ی کامل رو میز چیده بود. _واسه تون تخم مرغ هم عسلی کردم.الآن حاضر میشه. دلم می خواست بهش بگم قضیه اونجوری که تصور می کنه نیست.اما روم نشد.برام چایی ریخت ومن با کلی خجالت وشرمندگی مشغول شدم.ده دقیقه بعدم بهراد اومد ومامان با علاقه از اونم پذیرایی کرد.نگاهش حسابی شیطون شده بود وبه تلاش های اون بنده خدا که دوست داشت همه جوره بهمون برسه لبخند می زد.طفلی مامان با چه ذوق وشوقی صحبت می کرد ومثل پروانه دورمون می چرخید. صبحونه مون رو که خوردیم بهراد به شوخی گفت:عزیزم حالت بهتر شده یا اگه هنوزم درد داری بریم دکتر؟ ابروهام تو هم گره خورد.آخه الآنم جای شوخی بود؟مامان به جای من گفت:اینم سواله که می پرسی؟خب پاشو ببرش دکتر،شاید خدایی نکرده حالش بد شه. ای کاش زمین دهن وا می کرد و منو توخودش می بلعید.زیر لب آهسته گفتم:من خوبم مامان جان.چیزیم نیست. مامان یه لبخند نا مطمئن زد وبا نگرانی بهم خیره شد.اما بهراد با بی خیالی گفت:خب من دیگه باید برم موسسه.مجبورم گزارشمو تحویل بدم. مامان با حرص نگاهش کرد.انگار انتظار نداشت اون اینقدر بی تفاوت برخورد کنه. _ داری می ری سر کار؟! ته مانده ی شیر تو لیوانشو سر کشید. _نرم؟! _از دست شما جوونهای امروزی.صدتا از شما به یه موی گندیده ی پدراتون نمی ارزین. _خب باید چیکار کنم.گلاره که میگه حالش خوبه. دست به کمر زد وطلبکارانه گفت:من این حرفا حالیم نیست.عصری حتما باید ببریش دکتر. با شیطنت جواب داد. _بروی چشم دیگه چی؟ به اتاق خوابم اشاره کرد. _واسه اون اتاقم یه تخت دونفره تهیه کن. نفسم با این حرف تو سینه حبس شد.دیگه رسما آبرویی واسه مون نمونده بود. اما بهراد اینبار خیلی جدی گفت:احتیاجی بهش نیست. وبعد بدون اینکه به اعتراض های مامان جوابی بده از خونه بیرون رفت.می دونستم قضیه از کجا آب می خوره.آقا بازم می خواست برگرده به همون رویه ی سابق ورفتار سردشو در پیش بگیره.مطمئن بودم کاسه ای زیر نیم کاسه ست وتا ازش سر در نمی آوردم آروم نمی گرفتم.باید حتما باهاش حرف می زدم. حقیقتاً از تلاش بی حاصلی که واسه نزدیک شدن بهش به خرج می دادم خسته بودم. حوالی ساعت دو بود که برگشت.تا اون موقع من مامان رو توجیه وذوقشو حسابی با حرفام کور کردم.ناهارمون زرشک پلویی بود که شب قبل پخته بودم.میز رو چیدم وخیلی بی تفاوت وسرد صداش زدم.تصمیم داشتم مثل خودش رفتار کنم.اینجوری بهتر بود.باید می فهمیدم مشکل از کجاست وچرا اون علی رغم میلش داره ازم فاصله می گیره. خب این تصمیم نتیجه داد واون خیلی زود متوجه واکنشم شد.موقع خوردن ناهار سعی داشت با شوخی و خنده منو به حرف بکشونه.اما موفق نبود.برخورد ناامید کننده ودلسرد مامان رو هم که دید حساب کار اومد دستش ودیگه حرفی نزد. حالا فقط مونده بود ببینیم تا کی می تونه مقاومت کنه ودر برابر این رفتار غیر موجه که علی رغم اتفاقات دیشب درپیش گرفته بودم،کوتاه نیاد. اما اون تا شب چیزی نگفت.دیگه داشتم کم کم نا امید می شدم.مثل اینکه نقشه م جواب نداده بود. ظرفای شام رو مامان شست و منم کمی آشپزخونه رو جمع وجور کردم.بعدشم یه شب به خیر کوتاه به جفتشون گفتم وبه اتاقم رفتم.ده دقیقه بعدم صدای مامان اومد که گفت داره می ره بخوابه.تلویزیون هنوز روشن بود.مثل چراغ اتاق من...یعنی بلاخره این سد مقاوم سکوت رو می شکست؟ ضربه ای به در خورد وقبل از اینکه واکنشی نشون بدم،درو باز کرد وبا درماندگی به چارچوبش تکیه داد. تو نگاش فعل خواستن وبا هم بودن بیداد می کرد.نتونستم نگاهمو ازش بگیرم. با لحنی مسالمت جویانه پرسید. _نظرت در مورد یه تخت دونفره واسه این اتاق چیه؟ نمی خواستم کبوتر جلدمو با یه برخورد اشتباه بپرونم.خیلی عادی جواب دادم. _تو فکر میکنی این اتاق به همچین چیزی نیاز داره؟ رو تختم نشسته بودم وچقدر عجیب بود که این موقعیت،منو یاد یکماه قبل واتاق خواب بهراد می انداخت.درست همون شبی که پسم زد.حالا جامون با هم عوض شده بود.اون اومده بود که جواب سوالاشو بگیره.ومن... از جام بلند نشدم.اما اون به سمتم اومد وکنارم نشست.احساس می کردم سعی داره دستامو بگیره. _این اتاق به تخت دونفره نیاز داره چون من به تو نیاز دارم اما... بازم برگشته بودیم به اون نقطه ای که من باید می پرسیدم. _اما چی؟ نگاه ملتمسشو به چشمام دوخت.جوابی نداد یا شایدم نباید می داد.من از سکوتش نمی تونستم چیزی بفهمم.دستاشو گرفتم وجلو پاش زانو زدم.تو چشماش خیره موندم وبا تردید زمزمه کردم. _از ازدواج با من پشیمون شدی؟! تکان سختی خورد واخماش تو هم رفت. _حالت خوبه گلاره؟!این حرفا چیه که می زنی؟ آروم دستشو فشار دادم. -پس چی؟چرا نمی گی دردت چیه؟ _بارها گفتم اما تو نشنیدی.درد من تویی گلاره...نمی تونم اینقدر بهت نزدیک باشم وصبوری به خرج بدم. سکوت کرد ومنتظر تو چشام خیره موند.اونم می خواست من حرف بزنم.اما یه چیزی مانعم می شد.خجالت یا ترس نبود.تردید بود.اینکه بلاخره زمان اعترافم رسیده یا نه. نا امید از جواب دادنم گفت:دارم با خودم فکر می کنم کدومش سخت تر بوده.مقاومت در برابر وسوسه ی زنی که تو عالم مستی با رفتارهای اغواگرش می خواست خودشو به من عرضه کنه یا زنی که عاشقانه دوستش دارم واز وجودش نخورده مستم؟...پنج ماه با آیسان زندگی کردم اما هیچوقت نخواستم اونو مال خودم کنم.وخوشحالم که اینکارو نکردم.پنج ماهم از زندگیم با تو میگذره وتوتموم این پنج ماه هر روز تورو با همه ی وجودم خواستم. تو صداش بغضی بود که نا خودآگاه اشک رو به چشمام می آورد. _من مرد ضعیف النفسی نیستم گلاره.تا همینجاشم همت به خرج دادم کاری نکنم که با عث آزارت بشه.ولی عشق تو داره پای اراده موسست می کنه.نمی دونم تا کی می تونم دووم بیارم. با نگاهش ازم می خواست حرف بزنم وهمه چیزو بگم اما...شاید هرکس دیگه ای هم جای من بود اون لحظه نمی تونست راحت از مکنونات قلبیش حرف بزنه واز آمادگیش واسه شروع یه رابطه ی زناشویی مستحکم بگه. سرمو پایین انداختم وبا استیصال ودرماندگی گفتم:من دلم نمی خواد ازم فاصله بگیری.توبهم بگو چیکار باید بکنم؟ جوابمم نا امید کننده بود.از جاش بلند شد و ناخواسته دستامون از هم جدا شد.سرمو بلند کردم وبه چهره ی افسرده وناراحتش با التماس خیره شدم. _ببین از زندگی چی میخوای.هروقت جوابی واسه ش پیدا کردی می فهمی باید چیکار کنی...اونوقت شاید دیگه هیچ فاصله ای بینمون نمونه. از کنارم گذشت واز اتاق بیرون رفت.اون چیزی که ازم می خواست مدتها می شد ملکه ی ذهنم شده بود.اینکه از زندگی چی می خوام...چقدر حرفاش شبیه صحبتای خانوم دکتر بود.اونم ازم می خواست این سکوت رو بشکنم وحرف دلمو بزنم. خودمم از این وضع خسته بودم اما واسه رسیدن به جواب اطمینان بخشی که دنبالش بودم نیاز به زمان داشتم.جلسات گروه درمانیم با حضور دکتر وچهار عضو دیگه ای که هر کدوم به نوعی تو این درد بزرگ شریک بودن،به حدی تو روحیه م تاثیر مثبت گذاشت که از خودم به خاطر اجحافی که در حق روح وروان آسیب دیده م قائل شدم شرمنده بودم.دیگه از اینکه اعتراف کنم زنی هستم که قربانی تجاوز شده خجالت نمی کشیدم .به خودم افتخار می کردم که با وجود این آسیب وحشتناک هنوزم روی پاهام ایستاده م وبرای زندگیم تلاش می کنم. حالا که با بچه های گروه آشنا شده بودم می دیدم درد من در مقایسه با درد اونها ناچیزه.واین ناچیز بودن فقط یک دلیل داشت.من بهراد داشتم واونها نداشتن. وقتی توچشمای شراره ،زنی که مورد تجاوز خواستگارش قرار گرفت اونم به جرم اینکه بهش جواب رد داده بود وحتی ازش باردار شد وبه اجبار تن به ازدواج با اون مردک رذل داد، نگاه می کردم.فقط کینه می دیدم.زنی که مادر بود وبچه شو دوست نداشت. یا پای گریه های مهناز، یه زن چهل وخورده ای ساله که فقط به جرم اینکه اشتباهی سوار یه ماشین نامطمئن شده وبعد راننده با تهدید واستفاده از چاقو بهش تجاوز کرده واموالشو دزدیده بود وتو بیابون های اطراف تهران رهاش کرده بود،می نشستم فقط حسرت می دیدم.حسرت زندگی خوبی که داشت وحالا با این درد مجبور شده بود از همسری که اونو بعد این اتفاق نپذیرفت طلاق بگیره. به حرفای فیروزه،دختری که چشمای قشنگش رنگ دریا بودو توش فقط اشک موج می زد گوش که می دادم.تنها نفرت رو می تونستم حس کنم.اونم به خاطر اینکه هفت سال این درد بزرگ رو نا گفته تو سینه ش نگه داشته بود واز بلایی که شوهرخاله ش تو سیزده سالگی به سرش آورد حرفی نزده بود.چون تو عالم بچه گی اون مردک روانی تهدیدش کرده بود که اگه حرفی بزنه سرشو بیخ تا بیخ می بره.وحالا چقدر این تهدید به نظرش گول زنک وابلهانه بود.واز اون بدتر زمان بود که از دست رفته بود واون دیگه نمی تونست حرفاشو ثابت کنه. وسارا... چقدر سکوت کرد وگذاشت دیگرون از دردهاشون بگن.با گریه ی تک تک مون اشک ریخت وضجه زد.بهمون امید ودلگرمی داد.کوتاهی هامون رو نادیده نگرفت ،مثل یه استاد ومعلم به رخمون کشید وازمون خواست تا جبران کنیم.وتا آخرین لحظه نگفت بزرگترین قربانی این درده.کسی که تو عرض یه روز سه نفر بهش تجاوز کردن.دختری که زیبایی فوق العاده ش حتی منی که یه دختر بودم رو وادار به تحسین می کرد.وچقدر تلخ بود که همین زیبایی اونو طعمه ی یه مشت نامرد حیوون صفت قرار داد.شاید به همین خاطرهمیشه ساده لباس می پوشید وتا جایی که می شد سعی داشت به چشم نیاد. این سارا بود که تموم شده بود نه من.وباور این موضوع چقدر برام سخت ودرد آور به نظر می رسید. مدتها می شد که تموم توجهم تو اون جلسات یک ساعته به چهره ی معصوم و پر از حس همدردی اون معطوف بود.گاهی این نگاههای خیره رو با لبخند آرامش بخشی جواب می داد اما بلاخره حس کنجکاوی از این موضوع باعث شد برای دوستی وصمیمت بیشتر باهام پیشقدم بشه. اونروز بعد از تموم شدن جلسه مون داشتم از مرکز مشاوره خارج می شدم که سارا با پراید سفیدش جلو پام نگهداشت. _بپر بالا تا یه جایی می رسونمت. مطمئن بودم بهراد دنبالم نمی یاد.واسه همین از پیشنهادش استقبال کردم وسوار شدم.آدرسمو که دادم،شگفت زده گفت:چه جالب مامانبزرگ منم همون حوالی زندگی میکنه.مثل اینکه قسمته امروز ببینمش. تو کل مسیر با هم در مورد جلسه ای که داشتیم حرف زدیم.وقتی منو سر خیابونمون پیاده کرد هردو متفق القول بودیم که باید این دوستی ادامه پیدا کنه. از اون روز به بعد، هر هفته سارا این مسیر رو به بهونه ی دیدن مادربزرگش اما در اصل برای هم صحبتی با من طی می کرد. وچقدر خوب بود که هردومون می تونستیم یه راهنمای آزموده برای هم باشیم. اون ازم می خواست شرم،ترس ،تردید یاهرچی که هست کنار بذارم وحرف دلمو به بهراد بزنم.ومن به این فکر می کردم که دیگه زمانش رسیده سارا از پیله ای که به دور خودش پیچیده بیرون بیاد و همه ی مردهارو با طناب بی اعتمادی تو ذهنش حلق آویز نکنه. می خواستم اونو با بهراد آشنا کنم وبهش نشون بدم اگه بخواد اونم می تونه بهراد زندگیشو پیدا کنه.
     
  4. علاقه ی اون به خطاطی بهانه ای شد که ازش دعوت کنم یه روز مهمون خونه ی استاد باشه و کارهای هنریشو ازنزدیک ببینه.اونم قول داد با مادرش در این مورد صحبت کنه واگه راضی شد حتما دعوتمو قبول کنه. پدر سارا سه سال پیش بر اثر سکته ی قلبی فوت کرده بود.درست همون سالی که این بلا به سرش اومد وبا اینکه خودش چیزی نمی گفت می شد حدس زد درد سارا رو تاب نیاورده و اونارو تنها گذاشته.خواهر کوچیکترش ازدواج کرده بود و اون با مادرش تنها زندگی میکرد. چند روز بعد با قبول این دعوت اون به خونه مون اومد وهم از نزدیک با خونواده م آشنا شد و هم کارهای استادرو با علاقه دید.عصری موقع رفتنش از همه مون تشکر کرد و دور از چشم بهراد کلی به جونم نق زد که دست دست نکنم و اون بیچاره رو عذاب ندم. _فهمیدی که چی گفتم.همین امشب بهش میگی. از پله ها پایین اومدیم. _من باید فکر کنم. با دهن کجی ادای منو در آورد. _من باید فکر کنم...حالا مثلا می خوای با این فکرکردن آپولوهوا کنی؟ _گفتنش آسون نیست.تو خودت بهتر از همه اینو می دونی. به بالای پله ها اشاره کرد. _اما صبر اونم نهایتی داره.بهتره زودتر تصمیمتو بگیری. سرتکان دادم.هنوز به در نرسیده بودیم که با تیک کوچیکی باز شد وکوروش اومد توحیاط.حواسش به سارا نبود.با دیدنم گفت:این کوچه تون همینجوری شم جای پارک درست وحسابی نداره،معلومم نیست کدوم آدم بی ملاحظه ای ماشینشو درست جلوی درتون پارک کرده.حالا اگه یکی بخواد ماشینشو بیاره تو یا ببره بیرون باید تو کوچه عین این نمکی ها جار بزنه تا طرف پیداش شه وبیاد اون فرقون رو برداره. سارا از پشت سرم گردن کشید وبا دیدن کوروش مردد پرسید. _منظورتون اون پراید سفیده ست؟! کوروش با دیدن سارا مات چهره ی معصوم وزیباش شده بود. _س...سلام.آره...یعنی نه. سارا گیج نگاش کرد.ومن هر کاری کردم نشد جلو خنده مو بگیرم.کوروش دور از جونش مثل این پسرهای مثبت ومودب سوال کرد. -اون ماشین مال شماست؟ با بدجنسی گفتم:فرقون سفیده رو میگین دیگه نه؟ سارا خجالت زده جواب داد. _بله شرمنده.الان برش می دارم. به سمتم چرخید و درحالیکه واسه م با چشم وابرو خط ونشون می کشید گفت:من دیگه می رم گلاره جون...خداحافظ. کوروش هول ودستپاچه یه قدم به سمتش رفت. _ نه تورو خدا.تشریف داشتین حالا...کجا به این زودی. با حرکتی که کرد سارا تقریبا به سمت در دوید.دیدن این عکس العمل برای من چیز عجیبی نبود ولی باعث تعجب کوروش شد.سارا دخترمنزوی واجتماع گریزی نبود.اما، نمی تونست با مردها درست ارتباط برقرار کنه. شاید برای اونم باید بار اولی وجود می داشت.از نگاه کوروش حرفای زیادی می خوندم ودلم براش می سوخت.چون می دونستم واسه رسیدن به خواسته ش راه دشواری رو درپیش داره.در که پشت سر سارا بسته شد،بهراد از پله ها پایین اومد. _چرا اینجا وایسادی؟ اینو از کوروش پرسید که هنوز مات رفتن سارا بود.با ایما واشاره بهش فهموندم قضیه از چه قراره.اونم با خنده وشوخی کوروش رو به داخل خونه دعوت کرد. ازشون با چایی وکیک خوشمزه ای که مامان پخته بود پذیرایی کردم وبه اتاقم رفتم.حرفای سارا بدجوری هواییم کرده بود.اگه صبر بهراد تموم می شد؟...اگه واسه همیشه پسم می زد؟...نه من هرگز همچین چیزی رو تاب نمی آوردم. با خودم کنار اومده وتصمیمم رو گرفته بودم.می دونستم از زندگیم چی میخوام.اما نمی دونم چرا دلم آروم نمی گرفت.کاش بهراد بهم می گفت باید چیکار می کردم. بی اراده از جام بلند شدم وبه سمت اتاق کار استاد رفتم.باید از اون می خواستم که آرومم کنه. درو پشت سرم بستم وتو خلوت عارفانه ای که اون فضا داشت رو صندلی استاد نشستم وبه قاب عکسش خیره شدم. هرگز فرصتی واسه روبرو شدن وصحبت باهاش پیدا نکردم.اما عجیب اینجا بود که خیلی خوب باهاش آشنا بودم.من حتی وقتی خامه به دست می گرفتم وگره روی گره می زدم وطرحی رو که اون روی کاغذ کشیده بود روی تار وپود می انداختم،می شناختمش. زمزمه وار گفتم:کمکم کنین دلم آروم بگیره استاد.این تردید رو ازم دور کنین...شما یه روزی،به بهونه ی بافته شدن آخرین طرحتون بهراد رو وارد زندگیم کردین.حالام کمک کنین که اونو واسه همیشه داشته باشم. در اتاق بی هوا باز شد ومامان با تعجب به من که داشتم با عکس استاد صحبت می کردم زل زد. _اتفاقی افتاده؟!! به نشونه ی نفی سرتکان دادم.وازش خواستم بیاد کنارم بشینه. _مامان باید یه چیزی بهتون بگم. با نگرانی بهم خیره شد.واسه اینکه این حس رو ازش دور کنم،لبخند زدم. _من یه تصمیمی گرفتم. مردد پرسید. _چه تصمیمی؟!! _می خوام با بهراد حرف بزنم.سالگرد استاد نزدیکه.فکرم اینه اگه بشه بعد سالگرد یه جشن کوچیک بگیریم وزندگی مشترکمون رو شروع کنیم.چطوره؟ اشک کم کم تو چشمای مهربون مامان جمع شد و دستای گرم ولرزونش مچ دستامو گرفت ومنو به سمت خودش کشید.سرمو رو سینه ش گذاشتم وعاطفه ی مادرانه شوبا عطر خوب تنش یک نفس به مشام کشیدم. _خدارو صدهزار مرتبه شکر.اگه بدونی چقدر منتظر رسیدن این روز بودم...طفلی بهرادم دیگه این اواخر شده بود عینهو مرغ بسمل.نمی دونی چطور جلو چشام پرپر می زد ومی گفت(مامان اگه گلاره نتونه با خودش کنار بیاد من چیکار کنم؟).تورو هم که می دیدم پریشونی ومدام داری با خودت کلنجار می ری دلم آتیش می گرفت.خلاصه حال واحوالی بود نگفتنی.آدم واسه دشمنشم آرزو نمی کنه. اشک تو چشام حلق زد.اما نخواستم این لحظات شیرین رو با اشک ریختن به کامش تلخ کنم.واسه همین با شوخی گفتم:خب مامان جان یه اشاره ای،تقلبی ،چیزی بهم می رسوندی تا همه رو زودتر از این بلاتکلیفی بیرون بیارم. _والله چی بگم...این بهراد یه دنده،منو به روح باباش قسم داده بود حرفی نزنم.می گفت خودش باید بخواد...حالا راستی راستی راضی شدی مادر؟ گونه ی خیسشو بوسیدم. _معلومه که راضی شدم.من بهراد و دوست دارم مامان. زیر لب به زبون ترکی قربون صدقه م رفت ومنو بیشتر به خودش فشرد.ازش قول گرفتم در مورد تصمیمم چیزی به بهراد نگه.دوست داشتم خودم تو یه فرصت مناسب شاید همین امشب،به همه چیز اعتراف کنم.می خواستم بگم که... حدودای ساعت نه بود که مامان شب به خیر گفت ورفت تا بخوابه.بهراد با تعجب به مسیر رفتنش خیره شد.خب انتظار نداشت اون اینقدر زود برای خواب به اتاقش بره.با خنده به مامان نگاه می کردم.آخی قربونش برم دلش طاقت نیاورد بیشتر از این پسرشو تو بی خبری ببینه. _مامان چیزیش شده؟ به سمتش برگشتم وچهره ی متعجبی به خودم گرفتم. _نمی دونم.خودش گفت که می خواد بره بخوابه. _امشب یه طوریش بود. اینو با شک وتردید گفت.بی خیال جواب دادم. _عصری با هم کمی حرف زدیم. به سمتم نیم خیز شد. _خب؟! دوست داشتم به خاطر این سکوت چند ماهه حسابی اذیتش کنم.اما دلم نیومد.با این وجود نمی تونستم از این تنبیه کوچولو بگذرم.مکثی که تو جواب دادن داشتم حسابی کلافه ش کرده بود.با طمانینه لب باز کردم. _درمورد... بی صبرانه سر تکان داد. _در مورد؟... تلاش کردم لبخندمو پنهون کنم. _سالگرد بابا...اینکه چطوری مراسم رو برگزار کنیم. بوضوح مشخص بود با این حرف تو ذوقش زدم چون نا امید وسرخورده تکیه شو به کاناپه داد. _که اینطور. حتی جویا نشد چی گفتیم.واسه اینکه حالشوکمی عوض کنم پرسیدم. _کوروش امروز چی میگفت؟ پوزخند تلخی زد. _طبق معمول چرت وپرت...راستی از این دوستت سارا هم خیلی سوال پرسید... وحشت زده میون حرفش پریدم. _بهش که قضیه رو نگفتی؟! _نه بابا نگران نباش...ولی به گمونم از این سارا خانوم شما بدش نیومده باشه. ابروهام تو هم گره خورد. _دست رو بد کسی گذاشته.سارا تو اینجورموارد کوتاه بیا نیست خودت که می دونی. شونه بالا انداخت. _اونم کنجکاویش فقط در حد حرف بود. زیاد جدی نگیرش.کوروشه دیگه.خودت که می شناسیش. چیزی نگفتم.به نظرم رسید سکوت بینمون کمی طولانی شد.انگار تعللم اونو خسته ودلزده کرده بود.از جاش بلند شد. _منم دیگه می رم بخوابم. با شیطنت ابرویی بالا انداختم. _به همین زودی؟ به سمتم برگشت. _چطورمگه؟...می خواستی بهم چیزی بگی؟! تو نگاش یه خواهش آشنا بود.از جام بلند شدم و چشم تو چشم شدیم. _نمی دونم.دلم می خواد یکم با هم حرف بزنیم.من یه تصمیماتی گرفتم. سریع واکنش نشون داد. _خب؟! سرمو پایین انداختم ولحن غمگینی به صدام دادم. _یکم گفتنش واسه م سخته. با ناباوری یه قدم عقب رفت ومردد بهم خیره شد.واسه یه لحظه دلم از دیدن چهره ی ماتم زده ودرمانده ش لرزید.اما تو چهره م تغییری بوجود نیومد.اگه مطمئن نبودم این غم ودرموندگی تا چند دقیقه ی دیگه تموم میشه ،هرگز اونو که از جونمم بیشتر دوستش داشتم به این حال و روز رها نمیکردم.از کنارم گذشت وبه سمت اتاقش رفت.به نظرم اومد شونه هاش از باور چیزی که هنوز به زبون نیاوردم خم شده. در اتاقش که به روم بسته شد لبخند اطمینان بخشی رو لبم نشست.نفس عمیقی کشیدم واز خدا خواستم مثل همیشه کمکم کنه.دیگه وقتش بود یه نقطه ی پایان واسه این فاصله که داشت بی رحمانه فرصت با هم بودنمون رو از ما می گرفت، بذارم. ضربه ای به در اتاقش زدم وبدون اینکه منتظر اجازه باشم وارد شدم.از دیدن اون که عصبی وبی قرار موهاشو تو چنگش گرفته ومسیر کوتاه بین تختش تا پنجره رو می ره وبر می گرده هرچی که تو ذهنم کنار هم چیده بودم تا بهش بگم،از یادم برد. _بهراد حالت خوبه؟! به سمتم برگشت وناباور پرسید. _توکی اومدی داخل اتاق؟! _همین الآن...چیزی شده؟ سریع خودشو جمع جور کرد. _نه.مگه باید چیزی می شد؟ ابرویی بالا انداختم.ودستامو طلبکارنه تو هم قلاب کردم. _چی بگم والله. خودشو به هیچ عنوان نباخت.با لحن مصممی گفت:کاری داشتی باهام؟ با این سوال وا رفتم.من اومده بودم چی بگم؟اینهمه تمرین کردم حرفای عاشقانه وخوب بزنم اما الآن حتی یه دونه شم به ذهنم نمی اومد. از سکوتم سؤاستفاده کرد وبا بدجنسی پرسید. _گلاره حالت خوبه؟! داشت ادای منو در می آورد.گلومو صاف کردم ،ابرویی بالا انداختم وخیلی جدی گفتم:اومدم جواب سوالی رو که چند وقت پیش ازم پرسیدی بهت بدم. حسابی جا خورد. -کدوم سوال؟! حالا نوبت اون بود که همه چیز از ذهنش بپره.یه قدم بهش نزدیک تر شدم. _اینکه از زندگی چی میخوام. صبورانه نگاهمو بهش دوختم. _من جوابتو همون شبم می تونستم بدم اما نمی خواستم این جواب با تردید باشه... عصبی وسط حرفم پرید. _خب جوابت چیه؟ _فکر نمی کنم جوابتو قبلاً بهت نداده باشم. بی قرار وپریشون فاصله ی بینمون رو طی کرد وجلوم ایستاد.جفت بازوهامو گرفت وتکانم داد. _گلاره حرف بزن.داری با این جواب های نصف ونیمه جونمو به لبم می رسونی. بغضی که مدتها می شد منتظر شکستن بود،چشمامو خیس کرد.به سختی لبخند زدم. _یادته بهت گفته بودم تو همه ی زندگیمی؟حالا من از همه ی زندگیم که تو باشی جز خودت چیو می تونم بخوام؟ مات وبهت زده داشت نگام می کرد.سرمو رو سینه ش گذاشتم وبه صدای تند تپش های قلبش که تحت فشار واسترس حرفهای من بی امان به قفسه ی سینه ش می کوبید،گوش دادم.قطرات اشک صورت من وپیراهن اونو همزمان خیس کرد. _من تورومی خوام بهراد. دستش دور شونه هام حلقه شد و منو محکم به خودش فشرد.از سرآسودگی خیال نفس عمیقی کشید و زیر لب زمزمه کرد._زجرکشم کردی اما بلاخره این سکوت رو شکستی. مشت آرومی به سینه ش کوبیدم. _تو باید بهم می گفتی. صداش بغض سنگینی داشت. _نمی تونستم.دکتر ازم خواسته بود حرفی نزنم.باید با رفتار وعکس العملم کاری می کردم که خواسته ت رو خودت به زبون بیاری. بوسه ی نرمی روی موهام گذاشت وسرشو عقب کشید. _حالا دیگه می دونی باید چیکار کنی؟ خودمو بیشتر بهش فشردم وبه شوخی گلایه کردم. _از این مسئله طرح کردنت هیچ خوشم نمی یاد.در ضمن قرار بود تو بهم بگی چیکار کنم. با مهربونی سرتکان داد. _باشه میگم چیکار کنی. منتظر به چشماش زل زدم واون آروم با انگشت شست گونه مو نوازش کرد. _خواهش این دلو بی جواب نذار وخانوم خونه م شو باشه؟...بذار دیگه هیچ فاصله ای بینمون نمونه. بی قرار به چشمام خیره شد وقرار این دل رو به چشم برهم زدنی گرفت.نگاه خیره م واسه چند لحظه رو لباش مکث کرد.اون منتظر شنیدن حرف دلم بود ومن... رو پنجه ی پا بلند شدم ولبامو با اشتیاق به لباش دوختم.چشماشو بست وگذاشت تموم حرفای ناگفته رو با بوسه های تبدارم بزنم. گاهی بهتره بعضی حرفارو به جای به زبون آوردن، نشون داد.ومن با بوسه هام نشون دادم دلم می خواد خواهش دل اون بی جواب نمونه وآرزومه خانوم خونه ش باشم. دستامو دور گردنش حلقه کردم واونو به سمت خودم کشیدم.چشماشو بازکرد وبا محبت بهم خیره شد.تو نگاش یه دنیا قدردانی بود.نذاشت بوسه هام بی جواب بمونه.اینبار اون لباشو رو لبام فشرد وبا هیجان والتهاب بیشتری همراهیم کرد. سارا از شنیدن ماجرای اعترافم خیلی خوشحال شد و قول داد واسه عروسیمون سنگ تموم بذاره.مطمئن بودم که اینکارو می کنه.روح بخشنده وبزرگ اون انگار برای سنگ صبور وتکیه گاه بودن آفریده شده بود. سالگرد استاد با شکوه هرچه بیشتری برگزار شد.بهراد تا شب قبل از اون زیاد بی تابی می کرد وحتی حضور نزدیک وصمیمی من هم دردی ازش دوا نمی کرد. بعد از مراسمی که سر خاک داشتیم به خونه برگشتیم و عده ای از اقوام نزدیک هم اومدن.حرف وحدیث های زیادی حول وحوش حضورم تو خونواده وجود داشت.خب واسه شون کم عجیب نبود تو مراسم فوت استاد آیسان رو ببینن وتو سالگردش منو که صد وهشتاد درجه باهاش تفاوت داشتم.
     
  5. البته هیچ برخورد بدی نشد.همه از حضورم استقبال کردن اما کنجکاوی شونم از ماجرای جدایی بهراد وبعد آشنایی وازدواج ما پنهون نکردن. سارا وبهناز مدام دلداریم می دادن.ولی خب گاهی جواب دادن به بعضی سوال ها واقعا سخت بود.این میون اصرار کوروش واسه نزدیک شدن به سارا و معرفیش به جمیله جون که باعث شده بود سارا مثل بچه ها بهم بچسبه ،عصبیم می کرد. بهراد که بعد از مراسم کمی آروم شده بود با شوخی وخنده سر به سرم میذاشت.نگاههای پرالتماس کوروش به من هم که دیگه جای خود داشت.راستش جرات نداشتم حرفی به سارا بزنم اما اون خودش که از رفتار های ضایع کوروش یه بوهایی برده بود کلافه وعصبی پرسید. -این دوست آقا بهراد چرا اینقدر با آدم احساس صمیمیت می کنه؟ به شوخی شونه بالا انداختم. _چه می دونم.لابد براش چراغ سبز نشون دادی که داره اینطوری جولون می ده. _من غلط بکنم.تورو جون شوهرت برو بهش بگو دست از سر کچل ما برداره.اصلا بگو این دختره روانش پاکه.اعصاب درس وحسابی نداره. تو آشپزخونه بودیم ومن داشتم یه سینی چای می ریختم.بهراد که تازه وارد شده بود این حرفو شنید وزد زیر خنده.سارا از خجالت سرخ شد ومن یه اخم مصلحتی کردم. سینی چایی رو از دستم گرفت ودر حالیکه داشت از آشپزخونه بیرون می رفت به شوخی گفت:سارا خانوم اینو اگه بهش بگیم اونوقت دیگه محاله بی خیالتون بشه.آخه اون بنده خدام دور از جون شما مخش از هفت دولت آزاده. کوروش همون لحظه وارد شد وخیلی معصومانه ومودب پرسید. _کی مخش از هفت دولت آزاده؟! بهراد از شدت خنده قرمز شده بود. _یکی که زیادی حلال زاده ست. من وسارا هم زدیم زیر خنده واون بنده خدا گیج بهمون نگاه کرد. از فردای مراسم کوروش مدام رو مخ بهراد رژه رفت واصرار کرد با سارا حرف بزنیم.می گفت تصمیمش جدیه واگه خدا بخواد دوست داره به این مجردی پر افتخارش خاتمه بده وسر به راه بشه .جمیله جون هم مرتب بهم زنگ می زد وقسمم می داد این قدم خیر رو واسه کوروش بردارم. راستش مردد بودم...یه طرف سارا بود ومشکلی که هنوز به گفته ی دکتر میلانی فر به طور کامل حل نشده بود وطرف دیگه کوروش واحساسات داغ وملتهبی که شاید با شنیدن حقیقت تلخ زندگی سارا پا پس می کشید.راستش ته دلم دوست نداشتم این اتفاق بیفته.ای کاش علاقه ی کوروش هم به سارا مثل مال من وبهراد عمیق بود اما چشمم آب نمی خورد بیشتر از یه خواسته ی منطقی باشه. بهراد اصرار داشت اول با کوروش صحبت کنیم.اون باید همه چیزو می دونست ودونستن این (همه چیز)یعنی گفتن حرفای ناگفته ی زندگی من که کوروش حتی یک کلمه شم نمی دونست. کلی با خودم کلنجار رفتم اما آخرش تصمیم گرفتم بگم.شاید گفتنش برام یه جورایی گرون تموم می شد اما دوست داشتم اگه شده حتی یه قدم کوچیک با این کار واسه سارا بردارم.اون لایق یه زندگی شاد وپر از حس آفرینش بود.وکوروش ،شاید برای سارا بهترین گزینه.چون انگار خدا وجودشو سرشار از انرژی شادی بخشی آفریده بود که بی دریغ به دیگرون این حس خوب رو می بخشید. تصمیممو که با بهراد در میون گذاشتم مثل همیشه ازم حمایت کرد وحتی این قولم داد که اگه خودم نتونستم بگم،اون به جای من حرف بزنه. وما بلاخره همه ی حقیقتو به کوروش اعتراف کردیم. خب تموم انتظاری که من می تونستم از اون داشته باشم،شاید دیدن یه چهره ی متعجب وبهت زده وشنیدن چهارتا حرف در باب همدردی ودلسوزی بود.اما به جای اون این من بودم که بهت زده به چهره ی اون که لحظه به لحظه سرخ تر می شد،زل زدم. شونه هاش شروع کرد به لرزیدن و هق هق گریه ش سکوت سنگین بینمون رو شکست.خدای من هیچ وقت فکر نمی کردم دیدن اشکای کسی که حتی تو بحرانی ترین لحظات همیشه لبخند به لب داشت اینقدرسخت باشه. دلم می خواست سرش داد بزنم وبگم تورو خدا بس کن.به صورت خندون وشاد تو گریه نمی یاد...اما به جای اینکار پا به پاش اشک ریختم وبهراد بیچاره نمی دونست این وسط کدوممون رو دلداری بده.چیزی که بیشتر از این گریه ها باعث بهت زدگیم شد،تصمیم راسخ وبدون تردید اون واسه رسیدن به سارا بود. کافی بود تو نگاش دلسوزی ببینم اونوقت محال بود اگه یه قدم براش بردارم.حسی که با دلسوزی میخواست پا بگیره حق سارای دل شکسته ی من نبود. اما عجیب اینجا بود که تو چشماش هر چیزی غیر دلسوزی می دیدم.انگار کوروش با همین گریه ها تو نگاهم بزرگ شده بود. ازش خواستم با جمیله جون هم حرف بزنه اگه اون راضی بود من پا جلو میذاشتم وحرف می زدم.اما اون تصمیم خودشو گرفته بود می خواست واسه دل خودش زندگی کنه نه دیگرون. راستش از برخورد جمیله جون زیاد نگران نبودم .تو این مدت کوتاه آشنایی مون کم وبیش می شناختمش و می دونستم براش احساس رضایت وشادی پسرش بیشتر از همه چیز تو دنیا ارزش داره. اتفاقا خود جمیله جون باهام تماس گرفت وگفت راضی اما نگرانه.کوروش این روزا خیلی عوض شده بود.می ترسید اینم یه هوس بچه گانه باشه. مطمئنش کردم که اینطور نیست واگرم باشه سارا به همین آسونی راضی نمی شه. حدسم چندان هم بی ربط نبود.وقتی موضوع رو باسارا در میون گذاشتم وپیشنهاد کوروش رو دادم،سریع واکنش نشون داد. _تو که منو می شناسی گلاره.محاله تن به ازدواج بدم.باید خودت بهش جواب رد می دادی. _اما اون جوون خوبیه. تو خونه ی پدر سارا بودیم .مادرشم کنارمون نشسته بود وبا نگرانی به چهره ی برافروخته ی اون زل زده بود. _خدا واسه خونواده ش نگهش داره.اما حرف من یکیه.همین که گفتم. باید باهاش قاطعانه برخورد می کردم.اون به این آسونی ها کوتاه بیا نبود. _واسه همه مادری به خودت که می رسی می شی زن بابا؟تو که توی اون جلسات خوب شعار می دادی وسرمون شیره می مالیدی.چی شد؟این تو نبودی از فرصت های دوباره می گفتی؟به خودت که رسید ایده ها وشعارهات ته کشید؟ با بغض نالید. _تو که می دونی من چی کشیدم.چه بلای سرم اومده...من دیگه آدم بشو نیستم چرا اینو نمی فهمی؟ دستاشو جلو چشماش گرفت تاگریه شو نبینیم.مادرش سعی کرد بهش نزدیک شه ودلداریش بده اما من مانعش شدم.اونم باید مثل من روی سکوی باور هاش می ایستاد وبه خودش جسارت پریدن می داد. بی توجه به گریه هاش گفتم:اون پسر خیلی خوبیه.نمی خوام بهت دروغ گفته باشم یه شیطنت هایی هم داشته اما اینا جزء مقتضیات سنیش بوده...تحصیلکرده ست.خونواده ی خیلی خوبی داره.به چشم برادری هم که خودت دیدی مقبول و پسندیده ست.ولی من به این چیزا کاری ندارم.اگه می بینی الآن اینجام ودارم بهت اصرار می کنم ،واسه خاطر اون اشکایی هست که اون جوون بعد شنیدن اتفاق تلخ زندگی من وتو ریخت وخدا می دونه که چقدر دیدن اون اشکا برام سخت بود.بهش قول دادم تا ازت یه فرصت واسه اثبات خودش نگیرم،بی خیال نشم...من با گریه هات کوتاه نمی یام.باید به اون یه فرصت بدی. _اون می دونه دقیقا چه بلایی سر من اومده؟ احساس کردم تو لحن صداش یه نرمش غیر منتظره وجود داره.یعنی اونم از کوروش خوشش می اومد؟ محکم ومصمم جواب دادم. _متاسفم، اما دقیقا مو به موی ماجرا رو براش گفتم ومی دونی چی منو واقعا انگشت به دهن کرد؟ سکوت کردم که حرفام تاثیرشو بذاره.اون داشت منتظر نگام می کرد. _دل بزرگ اون پسر وروحیه ی جوونمردانه ش منو مات کرد.حتی بهراد با اونهمه علاقه ش به من وتلاشی که واسه ی نجات زندگیم کرد بعد شنیدن حقیقت ماجرا کم آورد ویک روز تموم طول کشید با این موضوع کنار بیاد وخودشو جمع وجور کنه.اما کوروش با علاقه ای که هیچ پیش زمینه ای نداشته بازم بعد شنیدن ماجرا رو خواسته ش پافشاری کرد.حتی اینبار مصرانه ومحکم تر. مامانش داشت بی صدا گریه می کرد.سارا به سمتش خیز برداشت وشونه هاشو مالید. _عزیز دلم تو چرا داری دیگه گریه می کنی؟ با صدای گرفته وغم زده ای گفت:سارا جان لگد به بخت خودت نزن.من مگه چند سال دیگه زنده م؟بذار خوشبختیتو ببینم مادر.بخدا از غصه ی تو شب وروز ندارم.می ترسم سرمو بذارم زمین وروز خوشت رو نبینم. سارا با دلخوری نگام کرد.ومن بدون اینکه کوتاه بیام پرسیدم. _چیکار میکنی بهش یه فرصت دیگه می دی یا نه؟ با لجبازی بچه گانه ای که خیلی خوب می شد درک کرد ریشه تو زخم ها وآسیب های ترمیم نیافته ی روحیش داره جواب داد. _وقتی جواب من در هرصورت منفیه،نیازی به دادن فرصت نیست.نذار اون جوون هم با گرفتن این فرصت بی نتیجه واسه خودش رویا بافی کنه. واین یعنی اینکه اگه اون فرصت رو هم بهش می داد باز جوابش یه (نه)بزرگ به اندازه ی تموم حقارت ها وزجرهایی می شد که تو عرض این سه سال تحمل کرده بود.ولی من گلاره نبودم اگه با این جواب احساسی وبی منطق عقب نشینی می کردم و کوتاه می اومدم.بهراد باهام تماس گرفته وگفته بود که می یاد دنبالم.اصرار های مامان سارا واسه موندنم رو با عذرخواهی رد کردم وبا یه خداحافظی کوتاه تنهاشون گذاشتم. سارا نیاز داشت فارغ از فشاری که از طرف من ومادرش روش بود کمی عاقلانه تر فکر کنه وتصمیم بگیره.از مادرشم همین رو خواستم اینکه تحت فشار قرارش نده. بهراد که رسید،بلافاصله سوار شدم. _خب چه خبر؟چی گفت؟ با ناامیدی سرتکان دادم. _همون حرفایی که پیش بینی کرده بودم.میگه حتی بهش فرصتم بدم، بی فایده ست. _به نظر من که کوروش داره عجله می کنه.اون باید اول میذاشت سارا بدون اینکه حس کنه داره چیزی بهش تحمیل میشه خوب بشناسدش.بعدا حرف دلشو می زد. بشکنی تو هوا زدم. _آفرین خودشه.حالا فهمیدم باید چیکار کنیم. بهراد ماشین رو نگه داشت وبه من خیره شد.تا اومدم جواب بدم،کوروش در عقب رو باز کرد وسوار شد. _سلام. حرف تو دهانم ماسید. _سلام شما اینجا چیکار می کنین؟! سوالم کمی بی مورد بود.از چهره ی کلافه وعصبیش پر واضح بود که چرا اینجاست.نا امیدانه پرسید. _جوابش چی بود؟ انگار خودش می دونست قضیه از چه قراره که نگاهشو ازم گرفته وبه خیابون دوخته بود. نخواستم با حرفام توی ذوقش بزنم.مخصوصا با فکری که همین الآن به ذهنم خطور کرده بود. _یکم جواب بله گرفتن ازش آسون نیست.واگه راستشو بخواین خیلی رک وصریح جواب رد داد.اما اینو تو چشماش می دیدم که دوست نداره با این جواب تسلیم شیم. به سمتم برگشت وخیلی جدی گفت:من تسلیم نمی شم. لبخند اطمینان بخشی رو لبام سبز شد. _این خیلی خوبه.اما اگه می خواین به دستش بیارین باید ظاهرا نشون بدین که تسلیم شدین و... بهراد میون حرفم پرید. _اینطوری که اون به کل از کوروش نا امید میشه ودیگه بهش فکر نمی کنه. _نه اتفاقا برعکس.این رفتار کوروش باعث می شه اون بیشتر بهش دقیق شه.چون من واسه شون برنامه های زیادی دارم. کوروش به سمت جلو نیم خیز شد. _چه برنامه ای؟ _من وبهراد میخوایم به مناسبت ازدواجمون یه جشن کوچیک بگیریم ولی خب چون وقت زیادی نداریم واین میون کلی خرید وبرنامه ریزی وکارهای ریز ودرشت داریم که به همه شون نمی رسیم.تصمیم گرفتم یکم شما وسارا رو تو زحمت بندازم ایرادی که نداره؟ _نه خواهش میکنم این چه حرفیه؟ بهراد داشت با علاقه نگام می کرد.از وقتی که من حرف دلمو زده بودم وفاصله ای بینمون دیگه وجود نداشت اون بی تاب تر از همیشه منتظر برگذاری جشن ازدواجمون بود.خب برای من بعد از اعترافم، تردیدی برای بودن با بهراد وجود نداشت اما اون می خواست از اولین رابطه ی زناشویی مون خاطره ی زیبایی بسازه که تا ابد تو ذهنم موندگار شه وتموم اون خاطرات تلخ رو واسه همیشه از ذهنم پاک کنه. این فکر هارو پس زدم وگفتم:سارا بهم قول داده واسه عروسیم همه جوره کمکم کنه.با اینکه من وبهراد تصمیم گرفتیم مراسم رو تو کاشان و خونه قدیمی برگذار کنیم اون قبول کرده که با هامون بیاد.البته با مادرش...خب به نظر من اگه شما هم به همون بهونه یه مرخصی کوچولو بگیرین وهمراهمون بیاین.واز طرفی به سارا اینطور نشون بدین که جوابشو قبول کردین ودیگه اصراری به این قضیه ندارین.بهش فرصتی می دین که اون بتونه با خیال راحت وبدون هیچ تنشی به شما فکر کنه.مطمئن باشین نظرش عوض میشه...فقط خیلی نرم وآهسته جلو برین.وسعی نداشته باشین با نشون دادن صمیمیت بیش از حد اونو تحت فشار بذارین.حتی گاهی اگه بهش بی توجهی کنین،نتیجه ی تاثیرگذارتری می گیرین. بهراد دستمو گرفت وبا مهربونی فشرد. _این دست پخت خودته یا دکتر میلانی فر؟ به شوخی پشت چشمی نازک کردم وگفتم:منو دست کم گرفتی آقا بهراد؟ می دونستم حسابی با این برخورد دلشو بردم اما چون نمی تونست جلوی کوروش واکنشی نشون بده با چشم وابرو واسه م خط ونشون کشید وحسابی تهدیدم کرد که بعدا حتما جبران میکنه. هیچ فکر نمی کردم نقشه ای که کشیدم اینقدر راحت بگیره.جمع پنج نفره مون شامل سارا ومادرش خانوم حکمت همراه من وبهراد ومامان آذر راهی کاشان شدیم.کوروش از قبل اونجا منتظرمون بود. کلی با سارا حرف زده بودم وخیالشو از اینکه کوروش دیگه کاری به کارش نداره راحت کرده بودم.خانوم حکمت که پنهونی از همه چیز خبر داشت خیلی تو این راه کمکم کرد.طفلی چنان با علاقه به داماد آینده ش خیره می شد که ته دل من ضعف می رفت چه برسه به کوروش.
     
  6. به محض رسیدنمون اولین کاری که کردم ملاقات با امیر بود،که دلم واسه ش حسابی لک زده بود.می دیدم که حضورش تو کانون روحیه شو از این رو به اون رو کرده .مدام می خندید وسر به سر من وبهراد میذاشت. آقا احسان قبل از اومدنمون دنبال مرخصی یک روزه ی امیر رفت وبراش کلی به این در واون در زد تا بلاخره موفق شد. خدا می دونست که بزرگترین دلخوشی برام تو اون لحظات خوب،دیدن دوباره ی امیر کنار جمع کوچیک خونواده مون بود.همه چیز دست به دست هم داد تا اتفاقات خوب، پشت سر هم تو مسیر زندگیمون قرار بگیره ومن وبهراد برسیم به اینکه بخوایم شادی وخوشحالی این با هم بودن رو با عزیز ترین نزدیکانمون شریک شیم. از لبخند رضایت بخش آرایشگرم معلوم بود نتیجه کار چیز خوبی از آب در اومده.اما این برام مهم نبود که با آرایش ولباس سپید عروسی تو چشم اطرافیانم زیبا به نظر برسم.دوست داشتم برای قدر دانی از حضورشون تو این جشن کوچیک زیباترین لبخندمو بهشون ببخشم. وچقدربرام نگاه بهراد عزیز بود که وقتی منو با اون لباس و آرایش دید بیشتر از تحسین،عشق تو نگاش موج می زد.ومن حیفم می اومد بگم تواون کت وشلوار نوک مدادی برازنده شده.چرا که برازندگی بهراد من تو یه کت وشلوار خلاصه نمی شد. وقتی دستامو تو دستای گرمش گرفت و فشرد،زندگی رو حقیقی تر از هر لحظه ی دیگه ای کف دستم لمس کردم.نگاهمو با اطمینان بهش دوختم و گذاشتم اینبار اون بهم یاد بده چطور عشق رو می شه لمس وتجربه کرد. جلوی خونه قدیمی که نگه داشت بوی اسفند تومشامم پیچید وصدای هلهله وشادی جمع لبخند رو عمیق تر از همیشه رو لبم نشوند.بهراد با هیجان وصف ناپذیری از ماشین پیاده شد ودرو به روم باز کرد. وقتی پیاده شدم تو بین جمعی که با علاقه به استقبالمون اومده بودن چشمم فقط بزرگ مردی رو می دید که حتی جثه ی کوچیکش تو اون کت وشلوار سورمه ای خوش دوخت نتونسته بود ذره ای از احترام وعلاقه م رو بهش کم کنه.نگاه جفتمون تو هم گره خورده بود ولب های خندون وچشمای خیس از اشکش زیباترین خوش آمد رو بهم می گفت. خودمو بی هوا از میون جمع بیرون کشیدم وبه سمتش رفتم.بغض دیگه مدتها بود رو گلوم سنگینی نمی کرد.خیلی آسون می شد اشک وتوچشمام حلقه می زد. حالام نگامو تار کرده بود و نمی تونستم اونو بوضوح ببینم اما اطمینان داشتم که اگه چشمامو ببندم،باز می تونم خودمو بهش برسونم و عطش نگاهمو از حضورش سیراب کنم. دستای یخ زده مو به سمتش دراز کردم و اون منو تو آغوشش گرفت ومحکم فشرد. _اگه بدونی چقدر خوشحالم که تورو تو این لباس می بینم. صداش بغض داشت و می لرزید.پیشونیمونو بهم چسبوندیم وتو چشمای هم زل زدیم. _دیگه نمی خوام به خاطرت غصه بخورم.بهم قول بده که خوشبخت شی.باشه؟ فقط تونستم سر تکان بدم.بهراد خودشو بهمون رسوند ودستشو رو شونه ی امیر گذاشت وباعث شد اون به سمتش برگرده وتو آغوشش فروبره. نمی دونم زیر گوشش آهسته چی گفت اما نگاه عاشقانه ی بهراد رو که به خودم می دیدم حدس می زدم ازش قول گرفته خوشبختم کنه. جشنمون خیلی ساده وبدون تشریفات برگذار شد و حضورنزدیکانمون بهش رنگی از شادی وشور پاشید.عزیزانی مثل مامان وبابا،مامان آذر،دکتروجمیله جون،بهناز وخونواده ی کوچیکش،سارا ومادرش خانوم حکمت و کوروش که به تعریف بهراد تو این یه هفته حسابی با رفتارهاش سارا رو به ستوه آورد طوریکه در نهایت دختر بیچاره قسم خورد واسه اینکه بشریت رو از وجود شر این پسر نجات بده،وظیفه ی خطیر آدم کردنش رو به عهده بگیره. هرچند به قول دکتر میلانی فر که به طور افتخاری تو جمعمون حاضر بود،این کار واسه هردوشون زمان بر وپر از هزینه از لحاظ بار عاطفی بود. خونواده ی شریفی آخرین سری مهمون ها بودن که بهمون ملحق شدن.وقتی کیان رو دست در دست آقا احسان وخانوم زیبایی که کنارشون قدم بر می داشت دیدم،زیر لب خدارو به خاطر اینهمه موهبت که بی دریغ ویک جا بهمون ارزانی کرده بود شکر کردم.وچقدر خوبه که آدمی تو بهترین وشیرین ترین لحظاتش به یاد اون عزیز بی همتا باشه. خونه به دستای هنرمند سارا خیلی قشنگ آراسته شده بود ولب همه رو به تحسین باز می کرد.جمیله جون که حسابی مهر اون دختر به دلش نشسته بود مدام قربون صدقه ش می رفت وسارای بیچاره از خجالت سرخ می شد. دلم می خواست این جشن کوچیک تا ابد ادامه پیدا می کرد اما به چشم برهم گذاشتنی تموم شد وهمه با خوشحالی ورضایت ازمون خداحافظی کردن ورفتن. بابا میون اشک ها ولبخند های جمع نزدیک خونواده، دستامون رو تو دست هم گذاشت وبرامون آرزوی خوشبختی کرد. مامان صفورا ومامان آذر هم سفارش هرکدوم از مارو به اون یکی کردن وبعد امیر اونهارو با شوخی وبه زور از خونه بیرون برد. در که پشت سرشون بسته شد،نگاهم یه دور تو حیاط چرخید وروی چهره ی خسته اما مشتاق بهراد خیره موند.دستمو رو بازوش گذاشتم وبا علاقه گفتم:منم مثل هر دختر بچه ای تو رو یاهای کودکیم همچین روزی رو تصور می کردم.اینکه یه لباس سفید زیبا تنم کنم وحس اینو داشته باشم که دنیا به کاممه.اما امروز... مکثی که تو حرفام بود باعث شد اون خودشو بهم نزدیک کنه ودستشو پشت کمرم بذاره ومنو به سمت خودش بکشه. سرمو بلند کردم ،توچشماش خیره موندم.وبا دستای سردم صورتشو قاب گرفتم. _ازت واقعا ممنونم.تو اونو واسه م خیلی خیلی قشنگ تر از رویاهای بچه گیم ساختی. بغض رو گلوم نذاشت ادامه بدم.سرشو خم کرد وبوسه ی کوتاه اما مشتاقانه ای از لبام گرفت.تموم تنم از این اشتیاق شروع به لرزیدن کرد ودستام پایین افتاد.حس خواشتنش سرکش تر از همیشه تو وجودم جریان پیدا کرده بود.سرمو گذاشتم رو سینه ش که آروم بگیرم اما صدای پرجذبه ومهربونش قرار این دل رو هم گرفت. _وقتی هفده سالم بود زیر نظر پدرم نقشه ی فرش طراحی می کردم.عاشق پیچ وتاب دادن به اسلیمی ها وکنار هم کشیدن لچک ها بودم.هر وقت طرحی می زدم که با تحسین بابا روبرو می شد انگار دنیا رو به من داده بودن.اونوقت تو عالم خیالم می شد بهترین طرح زندگیم واونو به دختر بافنده ای می بخشیدم که دستاش... دست راستمو بالا گرفت وروش بوسه زد. _به قشنگی این دستها بود وموهاش... کلاه سفیدمو از سرم برداشت وموهام با حرکت موج واری روی کمرم ریخت.دست نوازشی روشون کشید. _پیچ وتابش حتی از اسلیمی های طرح من هم بیش تر بود. به چشمام خیره شد. _ونگاش که خیلی خیلی بیشتر از ترنج نقشه ی من حرف داشت...من دختر بافنده ی رویاهامو پیدا کردم.اما هنوز قشنگ ترین طرح زندگیمو نکشیدم. موهامو کنار زد وآروم لاله ی گوشم رو بوسید.تموم تنم از آتیش لب هاش گرگرفت ونفسم تو سینه حبس شد.زمزمه وار گفت:کمکم می کنی این طرح رو بکشم؟ اشک تو چشمام حلقه زد.تموم عشقمو تو نگام ریختم وگفتم:برای کشیدنش بیشتر از هرلحظه ای بی تابم اما...می ترسم نتونم بهراد. منو تو آغوشش فشرد. _به من تکیه کن اونوقت از هیچی نمی ترسی. خم شد زیر پاهاموگرفت ومنو بلند کرد و تو بغلش گرفت.معلق میون زمین وهوا با ترس به چشماش زل زدم.اما اون با لبخند اطمینان بخشی آرومم کرد.از پله ها بالا رفت ویک راست به سمت اتاق سابقش قدم برداشت.نگاهمو از چشمای بی قرارش گرفتم وبه فضای داخل اتاق دوختم.زبانم از دیدن اونهمه زیبایی بند اومد. شاهکارسارا به چشمم بی نظیر می رسید. قشنگترین حجله ای که هر عروسی می تونه آرزوشو داشته باشه، درست جلوی چشمام بود. حریر های سفیدی که از سقف آویزون شده وشکل یه خیمه به خودش گرفته بود.فرشی که من بافته بودم کف اتاق پهن شده روش تشکی پرحجم ونرم قرار داشت که حتی از این فاصله نرمی ولطافتش پوست تنمو نوازش می کرد.ومهتاب قشنگ شب کویر از لابلای حریر ها می گذشت وفضایی نیمه روشن ورویایی بهش بخشیده بود. بهراد منو آروم توحجله برد ورواون تشک نرم گذاشت.نتونستم اینهمه زیبایی رو ببینم وحرفی نزنم. _این خیلی قشنگه بهراد. روم خم شد وبا نگاه شیدا وبی قراری گفت:وتو شایسته ی قشنگ ترین هایی. دیگه نتونستیم اینهمه نزدیکی رو تاب بیاریم وبهم پیچیدیم وعاشقانه ترین سکانس زندگیم تو اون شب بی نظیر رقم خورد. هفت سال بعد) نگاهمو از نقشه ی لوله شده ای که روی صندلی، کنار کیف لپ تاپم گذاشته بودم گرفتم وبه سر در موسسه دوختم. بهار به سمت جلونیم خیز شد. _حالا می تونم پیاده شم مامان؟ تو چشمای شاد وپر انرژیش گلاره ی کوچولویی رو دیدم که دلش طاقت یه جا آروم نشستن رونداره.چتری هاشو از جلو چشماش کنار زدم وخیلی شمرده گفتم:فراموش که نکردی چه قولی بهم دادی؟دست به خاک گلدون ها نمی زنی.دم گربه ی خانوم جعفری رو هم نمی کشی.دویدن وجیغ ودادم ممنوعه.در ضمن پا تو حوض گذاشتی،نذاشتی. تند وشتاب زده سرتکان داد. _باشه باشه.حالا می تونم برم؟ _اول یه بوس خوشگل مامان پسند بده. رو صورتم خم شد دوسه بار پیاپی گونه مو بوسید.غرق لذت از این کارش چشمامو رو هم گذاشتم ولبخند زدم وتا به خودم بجنبم که جواب بوسه هاشو بدم،درو باز کرد واز ماشین بیرون پرید وبعد لی لی کنان به سمت در موسسه رفت. _مواظب باش نیفتی. توجهی به حرفم نشون نداد وداخل شد.نگاهمو از مسیر رفتنش گرفتم واز ماشین پیاده شدم.در عقب رو باز کردم وکرییر بارمان رو برداشتم.نگاهم به چهره ی معصوم وکوچولوش تو خواب خیره موند وته دلم ضعف رفت. کیف لپ تاپ ونقشه ها رو هم یه دستی برداشتم وبه سمت موسسه رفتم.نگام به سردرش که افتاد بی اختیار لبخند زدم. (موسسه ی حمایت از زنان آسیب دیده وسرپرست خانه وار ترنج وابسته به سازمان بهزیستی استان اصفهان_کاشان) یاد تلاش های بی وقفه ای افتادم که برای تاسیس این مکان تموم زندگیم رو تو مسیر تهران_اصفهان_کاشان خلاصه کرده بود.مطمئنم اگه هدف وایمان محکمی پشت این تلاش نبود هرگز نمی تونستم به باورهام جامه ی عمل بپوشونم.وحالا خونه ی قدیمی که یه روز بهراد اونو از سر علاقه برام خرید تا یادگاری باشه از روز های قشنگ آشنایی ودلداگی مون،شده بود خونه ی امید یه عده زن مثل من که برای دوباره پاگرفتن وریشه دواندنشون نیاز به یه خاک مرغوب ویه گلدون تازه داشتن. ودرکنارش یه کارگاه بزرگ قالی بافی به سرپرستی بابا که توش بهشون یاد داده می شد چطور نقشه ی زندگی شون رو درست بخونن وغلط نبافن. از درسبز رنگ گذشتم ونگاهمو تو حیاط و دور حوض وسطش چرخوندم.حالا دیگه عروس خانوم شمعدونی سفیدم تو چند تا گلدون بزرگ تکثیر شده بود ولابلای شمعدونی های هفت رنگ می درخشید.کی باورش می شد شاخ وبرگ پژمرده وریشه ی جمع شده ش یه روز اینطوری پا بگیره.داشتم از پله ها بالا می رفتم که نسیم،مددکار موسسه با دیدن وسایل زیادی که تو دستم بود به سمتم اومد. _بده این خوشگل خاله رو ببینم. کرییر بارمان رو از دستم گرفت وبا هیجان گفت:راستی سلام...کی اومدی؟ نفس نفس زنان جواب دادم. _یه دوساعتی می شه از اصفهان برگشتم.خونه ی مامان اینا بودم. _مهندس رحیمی هم خونه بود؟!! تونگاه پرسشگرش دقیق شدم. _چطورمگه؟! از خیره شدن بی دلیلم کلافه بود. _هیچی همینجوری پرسیدم...آخه قرار بود بیاد سیستم های اینجا وکارگاه رو چک کنه.یه چندتا برنامه هم قرار بود روشون نصب شه که قول داده بود خودش پیگیرشون باشه.باید ساعت چهار اینجا می بودن اما یکم دیرکردن. _خونه که نبود.احتمالا رفته دنبال مجوز غرفه واسه نمایشگاه صنایع دستی...دیروز که داشتم از تهران می اومدم باهاش اتمام حجت کردم مشکل رو حل کنه.نمی دونم چرا این روزا حواس پرت شده. سریع دست وپاشو گم کرد. _حواس پرت واسه چی؟...خب سرشون شلوغه. نمی رسن حتما. به شوخی عین این خواهرشوهرهای پرجذبه یه نگاه به سرتاپاش انداختم وگفتم:کاملا مشخصه...خوش به حال امیر. بهت زده پرسید. _چطور؟! نتونستم جلو خنده مو بگیرم. _اگه بدونه همچین حامی خوشگلی داره که با دمش حسابی گردو می شکنه. بوضوح گونه هاش از خجالت سرخ شد. _گلاره جون این حرفو نزنین تورو خدا. دیگه چیزی نگفتم وبه اتاق کارم که همون اتاق خواب سابق بهراد بود رفتم.
     
  7. در غیابم امیر از اینجا استفاده وبه نوعی موسسه رو اداره می کرد. وسایلمو رو میز چیدم ونسیم ،کرییر رومبل چرمی تو اتاق گذاشت. _اینم از پسر نازنازی شما که چشمای خوشگلشو باز کرده وداره ملچ وملوچ میکنه ومعلومه حسابی گشنشه...به خانوم جعفری میگم یه چایی برات بریزه بیاره...آخ راستی از مدرکت چه خبر؟بلاخره گرفتیش؟ رومبل نشستم ودر حالیکه بارمان رو تو بغلم می گرفتم که بهش شیر بدم،گفتم:آره بلاخره تو سن سی ودو سالگی فارغ التحصیل شدم.مدرکمو به دستم دادن وگفتن برو که دیگه ریختت رو نبینیم مامانبزرگ.آبروی هرچی دانشجوئه بردی. خندید وگفت:خیلی هم دلشون بخواد...راستی ما شیرینی میخوایم هااا. _جای پارک پیدا نکردم،بهراد سرخیابون پیاده شد رفت بگیره.الان می یاره. _خب من دیگه می رم اتاق خودم.اگه کارم داشتی صدام بزن. سرتکان دادم ونسیم از اتاق بیرون رفت ودرو بست تا راحت باشم. نگاهمو به بارمان دوختم ودر حالیکه باعشق تموم اجزای صورتشو زیر نظر گرفته بودم به شیر خوردن شتاب زده وپر از حرصش خندیدم. چه قدر زود گذشت این هفت سال دوندگی وبالندگی وزندگی. من بلاخره تونستم مدرک کارشناسیمو تو رشته ی طراحی فرش از دانشگاه اصفهان بگیرم.بهراد در کنار کارش تو موسسه،رئیس یه ایستگاه کوچیک هواشناسی تو ارتفاعات دیزین شد.سارا وکورش بعد چهار سال نامزدی ازدواج کردن ودکتربلاخره نوه شو که یه پسرکوچولوی نازه دید.وامیر بعد از سه سال با عنوان قاری نمونه وحافظ کل قرآن عفو خورد واز زندان آزاد شد.وحالا با مدرک مهندسی کامپیوتر از دانشگاه کاشان یه جوون موفقه که دختر نجیب وچشم ودل پاکی مثل نسیم هم بهش علاقه منده.والبته این روزا ازحرفای امیر حس می کنم این علاقه یه جورایی دوطرفه ست. گونه ی بارمان رو بوسیدم و اونو که حسابی سیر شده وکیفش کوک بود تو کرییرش گذاشتم.شروع کرد به دست وپا زدن وقان وقون کردن.از کنارش بلند شدم وبه سمت پنجره رفتم.بهار کنار حوض نشسته بود وداشت رو ماهی گلی ها آب می پاشید. تقه ای به در خورد وبلافاصله باز شد.به سمتش برگشتم. _سلام.کی اومدی؟ لبخند دلنشینی رو لباش اومد وباابهت گفت:یه پنج دقیقه ای می شه.رفتم اول جعبه ی شیرینی رو بدم به خانوم جعفری وبعد برسیم خدمت خانوم طراح. _این حرفا چیه ما باید می اومدیم خدمتتون استاد. اشاره م به راهنمایی ها وکمک هایی بود که تو دوران تحصیلم دلسوزانه بهم داشت. در حالیکه نگاهشو ازم نمی گرفت به سمت بارمان رفت وبا انگشت اشاره گونه شو نوازش کرد وزیر گردنشو قلقلک داد. _پسری ما چطوره؟ صدای خنده های تیز وشادی بخش بارمان تو اتاق پیچید وباعث خنده ی جفتمون شد.با علاقه اونو که از دیدن چهره ی آشنای پدرش دست وپا می زد بغل کرد وبه سمتم اومد.دستای کوچیک بارمان رو گرفتم وبوسیدم. امیر از در حیاط اومد تو وبهار رو توبغلش محکم فشرد وطبق معمول جیغ بهار در اومد.از همونجا قربون قد وبالای رعنای داداشم رفتم که بدجوری این روزا کت وشلوار دامادی به تنش برازنده می اومد. بهراد بارمان رو تو بغلم گذاشت. _بیا این عسل بابا رو بگیر که اگه داییش بیاد وبخواد اینم اونطوری بچلونه چیزی ازش نمی مونه. با خنده گفتم:امیر تا یه سر به مددکار عزیز موسسه نزنه وایشونو از دل نگرانی در نیاره اینورا پیداش نمیشه. بهراد به خنده افتاد ومن وبارمان رو تو بغلش فشرد.برگشتیم ونگاه هردومون به بهار خیره موند که از زیر دستای امیر فرار کرد وبه سمت دوچرخه ی قرمزش دوید وپاهای کوچیکش رو رکاب دوچرخه لغزید...باهاش دور حوض چرخید و نوارهای رنگی رو جفت فرمون هاش تو هوا به رقص در اومد. لحظه های ناب معنایی ساده دارن.ساده اما عمیق وبسیار غنی.لحظه های ناب یعنی لمس زندگی،عشق وخدا. ومن این لحظه ها رو تونگاه عاشقانه ی همسرم بهراد،خنده های دختر پنج ساله م بهار ودست های کوچیک پسرم بارمان هر روز وهر روز تجربه می کنم.دیگه ممکن نیست تو امید به فردا واومدن روزهای خوش،برآورده شدن آرزوهای تموم نشدنی ودست یافتن به یه زندگی آرمانی،دنبال لحظه های ناب بگردم.من این لحظه هارو تو امروزم دارم. پایان. فاطمه ایمانی(لیلین) آبان 91
     
  8. Sonya

    Sonya حس خوبيه ببینی یه نفر همه رو بخاطر تـــو پس زده

    10,226
    58,479
    33,493
    لطفا درشت تر بنويس چشمام درد گرفت. قشنگ بود
     
    negar_esesi از این پست تشکر کرده است.
  9. chashm chashm
    az in dafe