1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

رمان ابریشم عشق

شروع موضوع توسط negar_esesi ‏Nov 7, 2013 در انجمن داستان و رمان

  1. یه بارم واسه ملاقات امیر رفتم.داداشیم سرما خورده بود. پالتوی سورمه ای شو آویزون کرد. _برفی نباریده بود اما هوا سوز داشت. یه قدم به سمتش برداشتم.داشت ساعت مچیشو از دستش باز می کرد. _دلم این روزا همش اینجا بود.انگاری از خونه م دور شده بودم.باورت نمی شه شب تو اتاق خودم خوابم نمی برد. تکه ای از موهاشو انداخت پشت گوشش ودست از کار کردن کشید.به پنجره وتاریکی شب زل زد. _این دو روز آخری خیلی بی قرار بودم.حال پرنده ای رو داشتم که تو یه قفس تنگ اسیره. دستمو رو شونه ش گذاشتم.نگاهش به تصویر بی تاب من تو قاب شیشه ایه پنجره بود.به سمتم چرخید وتو چشمام منتظر زل زد. نگاهم رو از اون دوگوی درخشان به سختی گرفتم وتک تک اجزای صورتش رو از نظر گذروندم ورو لباش مکث کردم.همون لب های کوچولوی خوش فرمی که قشنگ ترین لبخند هارو بهم می بخشید.همونی که وقتی دلخور بود آویزون می شد واینجوری بیشتر به چشم می اومد.همونی که وقتی هیجان زده می شد تند تند تکان می خورد وگاهی حتی می لرزید. _اما من همه ی این روزهارو بی قرار بودم...حال پرنده ای رو داشتم که داره جون می ده وآخرین نفسش به دیدن وبوسیدن جفتش بنده. لبامو رو لباش قرار دادم وبهش مجال عکس العمل ندادم.با عطشی سیراب نشدنی می بوسیدمش وبه این فکر می کردم که واقعا بوسیدن اون برای من زندگی دوباره ست. دستامو دور شونه ش حلقه کردم واونو به سمت خودم کشیدم.قلبم چکش وار و پر هیجان به قفسه ی سینه م کوبیده می شد و داشت از جاش در می اومد.با عجله وبدون مکث از لب های شیرینش بوسه می گرفتم.انگار که واقعا فرصتی نمونده واین نفس که بیاد وبره واسه همیشه می میرم. به نظرم رسید نفس کم آورده.چون عضلاتش زیر دستم سفت ومنقبض شد.ودست کوچیکش که رو قفسه ی سینه م قرار داشت بهش فشار آورد.انگار که بخواد هلم بده. دلم می خواست به این واکنشش بی توجه باشم وبا نرمش وحوصله به خرج دادن این سد مقامو که جلوی بروز احساساتشو گرفته بشکنم اما... فشار دستاش بیشتر وتن نبدارش سرد شد.سرشو عقب کشید ومجبورم کرد لبامو به سختی از رو لباش بردارم.تند وعصبی نفس نفس میزد وبا چشمای به اشک نشسته بهم زل زده بود.ناباور وبهت زده بهش خیره شدم وحلقه ی دستام شل شد.با انزجار پسم زد ودر حالیکه به سمت بیرون از اتاق می دوید دستشو جلوی دهانش گرفت.یه لحظه مات این عکس العملش شدم اما با دیدن اون که به سمت دستشویی می دوید از اتاق بیرون اومدم. درو پشت سرش بست وصدای عق زدنش مثل پتک رو سرم کوبیده شد.عرق سردی رو پیشونیم نشست.با بی حالی تکیه مو به دیوار پشت سرم دادم ورو زمین سر خوردم. ******** چشم های من این جزیره ها که در تصرف غم است. این جزیره ها که ازچهارسو محاصره ست، در هوای گریه های نم نم است. گرچه گریه های گاه گاه من، آب میدهد درخت درد را. برق آه بی گناه من، ذوب می کند سد صخره های سخت درد را. فکر میکنم عاقبت هجوم ناگهان عشق فتح می کند پایتخت درد را. ********** فصل چهارم) گلاره اشکامو با پشت دست پاک کردم وبه تصویر خراب وداغونم تو آینه زل زدم.حتی مشت مشت آبی هم که به صورتم پاشیدم افاقه نکرد.نبض دو طرف گیجگاهم به شدت می زد ولبام می سوخت. اون تصویر سیاه همش جلو چشام می اومد.اولش فقط بهراد بود وحس دلتنگی ای که وادارم کرد بی قرار وسردرگم تو اتاقم منتظرش بمونم. موهامو باز کردم ودورم ریختم.اینکارمم به خاطر اون بود.چون بهراد دوست داشت منو اینجوری ببینه.ضربه ای که به در خورد ناخودآگاه تپش قلبمو بالا برد.نمی دونستم چی در انتظارمه فقط دلم می خواست بعد این چند روز دوری عذاب آور،خودمو بهش نزدیک تر از همیشه حس کنم. درو که به روش باز کردم واسه چندلحظه با شگفتی بهم زل زد.یه قدم عقب رفتم تا وارد اتاقم بشه.اما اون بلاتکلیف ومردد ایستاده بود وکاری نمی کرد.رومو ازش گرفتم وبه ظاهر خودمو مشغول جابه جایی لباسام نشون دادم.اون با کمی مکث درو پشت سرمون بست.یه لحظه از این حرکتش جا خوردم.شایدم ترسیدم اما مگه نه اینکه خودمم همچین چیزی رو می خواستم؟ واسه همین مشغول صحبت شدم.از چیزای بی ربطی که شاید هیچ دلیلی واسه عنوان شدن نداشتن حرف زدم.می خواستم با صحبت کردن این استرس وهیجان رو کم کنم. احساس می کردم داره بهم نزدیک میشه.عطر سرد وخوشبویی که زده بود تو مشامم پیچید ولبخند رو بی اختیار به لبم آورد.با خودم فکر کردم حتی دلم واسه به مشام کشیدن این عطرم تنگ شده بود. بعد چی شد؟...نگاهم از توشیشه به چشمای بی تابش خیره موند ودستش رو شونه م قرار گرفت.منو به طرف خودش چرخوند.توچشماش دنبال همون حس دلتنگی می گشتم که نگاهشو ازم گرفت وبا کمی مکث به لبهام دوخت.حالا دیگه می دونستم چی در انتظارمه.نخواستم مانعش بشم.جملات قشنگی که به زبون آورد تپش های قلبمو بی قرار کرد. وبعد دیگه بهم فرصت فکر کردن نداد.لبهای داغشو رو لبام گذاشت وبا میلی مهار نشدنی شروع به بوسیدنم کرد. اولش با اینکه همراهی نمی کردم این ابراز احساست رو پذیرفته بودم وحتی میخواستم .اما وقتی نفس کم آوردم...وقتی حس کردم داره دنیا جلو چشام سیاه میشه.دیگه این نزدیکی رو نمی خواستم.ذهنم بی اختیار خاطره ی تهوع آور چندماه قبل رو جلو چشام آورد. اینبار از پس پرده ی اشکی که دیدمو تار کرده بود عماد داشت منوبا خشونت می بوسید و هرچی به سینه ش فشار می آوردم که ولم کنه دست بردار نبود. اون میخواست بهم حمله کنه.می خواست موهامو تو چنگش بگیره.می خواست مانتومو به زور از تنم در بیاره...گوشم از فریادهای بلند عماد سوت می کشید وبزاق دهانم به شدت ترشح کرده بود.احساس می کردم دارم محتویات معده مو بالا می یارم. سرمو با وحشت عقب کشیدم.اما کسی که جلوم وایساده بود وداشت نگران وبهت زده نگام می کرد بهراد بود.دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم اونو کنار زدم وبه طرف دستشویی دویدم. وبالا آوردم محتویات معده مو با خاطراتی که تصور لحظه به لحظه ش انگار نمک رو زخم جوش نخورده م می ریخت. سه روز بعد، من تو مرکز مشاوره ای بودم که بهراد از قبل واسه م وقت گرفته بود.البته خودشم باهام اومد اما اومدنش تفاوتی با نیومدنش نداشت.درست مثل روزهای قبل باهام سرد وسر سنگین بود. یاد اون شب وحس تقصیری که دیگه رهام نکرد مدام آزارم می داد. وقتی بی حال از دستشویی بیرون اومدم،بهراد بهم نزدیک شد وسعی کرد دستمو بگیره.اما من خودمو عقب کشیدم. _گلاره حالت خوبه؟! نمی دونستم باید چه عکس العملی در برابرش نشون بدم.من همه چیزو خراب کرده بودم.اشک تو چشمام جمع شد وزانوهام از شدت ضعف تا خورد. کنارم رو زمین نشست. _منو ببخش.نمی خواستم اذیتت کنم...یعنی...یعنی دست خودم نبود.باور کن. نگاه خجالت زده مو ازش دزدیدم.اون داشت ازم عذرخواهی می کرد در حالیکه مقصر اصلی من بودم. بغض به گلوم فشار آورد واشک های داغم صورتمو خیس کرد.زیر لب زمزمه وار گفتم:ناامیدت کردم.مگه نه؟ دستشو به طرفم دراز کرد تا رو شونه هام بذاره اما میون راه منصرف شد. با یه لبخند محو وغمگین گفت:تو هر رابطه ای ممکنه اینجور چیزا پیش بیاد.گاهی بعضی صمیمیت ها ونزدیک شدن ها نتیجه عکس می ده. حرفشو رد کردم. _نه اینطور نیست.من خرابش کردم. مصرانه جواب داد. _ولی این من بودم که زیادی تند رفتم. با بغض نالیدم. _بهت گفتم هیچ وقت خوب نمی شم...گفتم نمی تونم... سرشو کمی خم کرد تا چشم تو چشم بشیم. _باید با یه روانشناس صحبت کنیم.رو این مشکل با نمی تونم ونمی شه ،نباید سرپوش گذاشت.باشه؟ من فقط تونستم سرتکان بدم و از اون شب بهراد ناخواسته ازم فاصله گرفت واین فاصله گرفتن باعث سرد شدن رابطه ی دوستانه ی بینمون شد.چراشو نمی دونستم اما درک می کردم که می خواد ازم دورباشه تا جلوی هر برخورد ناراحت کننده ای رو بگیره. _گلاره پاشو نوبت ماست. با صدای بهراد به خودم اومدم وازجام بلند شدم.نگام به در بسته ی اتاق دکتر میلانی فر بود که منشیش با لبخند بازش کرد ودعوتمون کرد وارد شیم. فضای اتاق چیزی برخلاف تصورم بود.اولش اینطور به نظر می رسید که باید با یه میز بزرگ که دکتر پشتش نشسته وچندتا صندلی ویه سری تابلوی عجیب،غریب روبرو شم اما به جاش یه اتاق نورگیر وروشن با یه دست مبل چوبی که رو کش سبز کاهویی داشت، دیدم.والبته یه تابلو که تصویری از یک دشت پر از گلهای بابونه بود. دکتر میلانی فر با دیدنمون ازجاش بلند شد وتعارفمون کرد رو یه مبل دونفره بشینیم.خودشم با فاصله نشست وبا لبخند مهربونی ازمون استقبال کرد. اولش کمی استرس داشتم.نمی دونستم قضیه از چه قراره.وقتی هم که دکتر خواست بهراد تنهامون بذاره این ترس وفشار روحی بیشتر شد. دکتر باآرامشی که تو صداش موج می زد وبه نوعی دعوتم می کردبه اینکه آروم وقرار بگیرم،گفت:با همسرتون قبلا یه دیدار کوتاه داشتم.طبق گفته هاشون فکر می کنم حدود دو ماهی می شه که ازدواج کردین درسته؟ سرتکان دادم. _تقریباً _این لبخند رو لباتون بهم میگه از ازدواجتون راضی هستین. بدون هیچ مکث وتردیدی اعتراف کردم. _من همسرمو دوست دارم. _پس به خاطر اونه که الآن اینجایین. سریع واکنش نشون دادم. _نه بیشتربه خاطر خودمه.واسه داشتن یه زندگی خوب کنار همسرمهربون وبا گذشتی مثل بهراد، باید اینجا باشم. _می تونین دلیلشو برام توضیح بدین. _مطمئنم همسرم در مورد مشکلی که دارم با شما صحبت کرده.اینکه اون اتفاق بد باعث شد اینطور ناخواسته حتی جلوی اون جبهه بگیرم...ازتون میخوام کمکم کنین.من نمی خوام به اون روزای بدی که پشت سر گذاشتم فکر کنم.نمی خوام وقتی بهراد بهم نزدیک میشه همش عماد جلوی چشام بیاد.دلم می خوادرابطه من وهمسرم از اینی که هست گرم تر وصمیمی تر باشه.اما نمی شه.اون خاطره ی بد رهام نمی کنه،عذابم میده،باعث فاصله گرفتن من از همسرم میشه.نمی تونم پاسخ گوی ابراز محبتاش باشم. بغض بی اراده رو گلم سنگینی کرد. _این خیلی سخته که بخوام اعتراف کنم اما انگار حس زن بودنم رو از دست دادم. _وابراز احساسات همسرت عذابت میده. _نباید عذابم بده اما میده.اونم وقتیکه درکنار علاقه ی زیادم،بهش احساس دین می کنم.واین احساس وادارم می کنه گاهی جلوش جبهه نگیرم وعقب نشینی کنم...دوست ندارم اینجوری باشه.دلم نمی خواد ابراز علاقه ش بهم تحمیل شه. سرمو پایین انداختم وبه لزرش بی امان دستام که با مشت کردن جفتشون سعی در پنهون کردنش داشتم،زل زدم. _خاطرات اون بعد از ظهر لعنتی دست از سرم بر نمی داره.انگار با هر واکنش احساسی بهراد،اون صحنه های مزخرف می یاد جلو چشام. _در مورد این موضوع با همسرتون صحبت کردین؟ _خواستم بگم اما نشد. _ولی شما برای حل شدن این مشکل باید درموردش حرف بزنین.اینکه بدونه دقیقا چه اتفاقی واسه تون افتاده کمک بزرگی به بهبود رابطه تون میکنه.لااقل اینجوری اون خط قرمزهارو میشناسه وسعی میکنه تا موقعی که از لحاظ روحی درمان نشدین اونارو رعایت کنه. به نرمی اعتراض کردم. _اینکه توچشماش زل بزنم و در مورد جزءبه جزء بلایی که نامزد سابقم به سرم آورد حرف بزنم.اصلا کار آسونی نیست.لااقل این از من بر نمی یاد. با احتیاط پرسید. _می تونین در موردش با من صحبت کنین؟! با تردید بهش خیره شدم.اون قابل اعتماد بود ومن دلم می خواست حرف بزنم.اما بغض رو گلوم مانع می شد. سکوت پنج دقیقه ایم دکترو وادار کرد باقی صحبتمون رو به جلسه ی بعد موکول کنه تا اینجوری حداقل منم آمادگی لازم رو واسه بیان حرفای ناگفته م پیدا کنم. از مرکز مشاوره که بیرون اومدیم بارش برف شدید تر شده بود.اواسط بهمن ماه وهوا واقعا سرد بود.نگاهمو به آسمون خاکستری بالای سرم دوختم.دونه های سفید برف رو مژه هام نشست ودیدمو تار کرد.بی اراده چشمامو بستم وبی اعتنا به بغضی که هنوزم آب نشده بود لبخند زدم.مدتها می شد که نسبت به دنیای اطرافم بی تفاوت برخورد می کردم وحالا... شاید بهتر بود به قول سهراب چشم هارو می شستم وجور دیگه ای می دیدم.
     
  2. بهراد در ماشین رو واسه م باز کرد. _سوارشو تا سرما نخوردی. به خودم اومدم وبا برداشتن دو سه قدم به ماشین رسیدم و سوار شدم.سیستم گرمایشی ماشین رو بلافاصله روشن کرد وحرکت کردیم. _امروز کوروش باهام تماس گرفته بود.گویا قضیه ی ازدواج جمیله خانوم ودکتر قطعیه. راستش اصلا از این خبرجا نخوردم.بهراد از قبل در موردش حرف زده بود واحتمال می داد این اتفاق بیفته. _کوروش با این قضیه کنار اومده؟ برف روب ماشین به کندی کار میکرد.بهراد با دقت به جلو زل زده بود. _نمی دونم.قرار گذاشتم تا باهم صحبت کنیم.به نظرم رسید یه مقدار حالش گرفته باشه...احتمال میدم امشب شام رو باهاش بیرون باشم. فضای گرم داخل ماشین هم نتونست از سرمای کلامش کم کنه.بدون اینکه نگاش کنم ، گفتم:باشه. منو جلوی در خونه پیاده کرد وبا یه خداحافظی سرد ومعمولی ازم جدا شد.نیش اشک تو چشمام نشست وهرچی تلاش کردم پسش بزنم بی فایده بود. دلم گاهی واسه بهراد چند هفته قبل تنگ می شد.همون بهرادی که واسه نزدیک شدن بهم وبوسیدنم هزار جور نقشه می کشید. درو با کلیدی که داشتم باز کردم و وارد حیاط شدم.نگام به نهال بید مجنون تو باغچه افتاد.دلم از دیدنش بیشتر گرفت.اونم مثل من تنها وآسیب پذیر بود. به سمتش رفتم وبرف هارو از رو شاخه های نازک وخمیده ش تکاندم.وانگار با اینکار بار سنگین غم وغصه رو از رو دلم برداشتم. از پله ها بالا رفتم .در خونه رو باز کردم.گرما به طرز دوست داشتنی ولذت بخشی رو پوست صورتم نشست. _سلام مامان من اومدم. انرژی تو صدام باعث شد اون از اتاقش دل بکنه وبیرون بیاد.یه عینک ظریف به چشماش وکتاب قطوری تو دستاش بود.با دیدنم لبخند زد. _سلام عزیزم خوش اومدی.چه خبر؟با دکترت صحبت کردی؟ کفشامو در آوردم وچادر خیسمو از سرم برداشتم. _آره حدود بیست دقیقه ای با هم صحبت کردیم.حالا قراره بازم پیشش برم.تا خدا چی بخواد...راستی مامان یه خبر خوش. عینکشو از رو بینیش برداشت. _انشالله همیشه خوش خبر باشی.خب؟ _دکتر وجمیله جون میخوان ازدواج کنن.کوروش امروز به بهراد خبر داد. _پس بلاخره جمیله بله رو گفت. خنده های شادم سکوت سنگین خونه روشکست. _آره دیگه باید کم کم خودمونو واسه مراسمشون آماده کنیم. _مگه میخوان عروسی بگیرن؟! شونه بالا انداختم وبه سمت اتاقم رفتم ودرشو بازکردم. _نمی دونم.اما فکر کنم حقشون باشه یه جشن کوچیک لااقل برگذار کنن. وارد اتاقم شدم ولباسامو عوض کردم.نگام به جعبه ی کفشی که بهراد واسه م خریده بود افتاد.بی اختیار به سمتش رفتم واونو از ته کمد لباسام بیرون کشیدم.با احتیاط کفش هارو از توش در آوردم وبه پاشنه ی بلندشون زل زدم.یعنی می تونستم با اینا راه برم؟ می خواستم امتحانش کنم.نه واسه اینکه آرزوی پوشیدن همچین کفشی رو داشته باشم.دلم می خواست بعد مدتها همون گلاره ای بشم که از روبرو شدن با اتفاقات جدید وتجربه های تازه نمی ترسه. اون روز عصر تا شب و روزهای بعد دور از چشم بهراد وبقیه حسابی تمرین کردم.دیگه قدم زدن با اون کفشای پاشنه بلند باعث خم شدن زانو ولرزیدن ماهیچه ی پام نمی شد.درست مثل بار عذابی که با دیدن رفتار سرد بهراد رو شونه هام سنگینی می کرد اما نمی تونست خمشون کنه. من وبهناز واسه خرید لباس کلی مرکز خرید رو زیر پامون گذاشتیم.بهراد در ظاهر وقت نداشت همراهمون بیاد واین مارو مجبور می کرد با پژوی درب وداغون بهناز ورانندگی تقریبا بدش واسه خرید دو دست لباس کلی وقت وانرژی بذاریم. آخرشم من یه پیراهن یقه شل مشکی خریدم واون به گرفتن یه پیراهن کرم که دامنش تقریبا روی زانو بود،راضی شد. قرار آرایشگاه رو هم بهناز گذاشت ومن ومامان و اون یه روز قبل از مراسم سری اونجا زدیم.من کمی ابروهامو کوتاه وپایین موهامو مرتب کردیم.مامان وبهناز هم موهاشونو رنگ گذاشتن. دکتر وجمیله جون واقعا از این اتفاق خوشحال وراضی بودن واین شادی ورضایت رو می شد از برق تو چشماشون فهمید.قرار بود بعد از عقدی که تو محضر می شدن یه جشن کوچیک خونوادگی تو منزل دکتر بگیرن. اونروز از صبح بهراد همراه کوروش دنبال تدارکات جشن بود.واسه همین خودم لباسشو انتخاب کردم.یه کت وشلوار اسپرت سفید با بلوز مشکی.هوس کردم واسه ش یه کراوات سفید هم بذارم.اونو از لابلای کراوات هاش بیرون کشیدم وکنار کت وشلوارش رو تخت گذاشتم.بین اودکلن هاشم همونی که عطر سرد ودلپذیری داشت انتخاب کردم وجدا گذاشتم. بهراد که به خونه برگشت رفت تا دوش بگیره.بهناز وبچه ها هم یه ساعتی بود که اومده بودن.مامان داشت موهای درسا رو می بافت وبهناز هم بندهای متعدد لباس دنیا رو از پشت می کشید ومی بست. موهامو بالا سرم جمع کرده بودم وبا این تصور که اگه جشنشون مختلط بود حتما از روسری ساتن سفید ومشکیم استفاده کنم،اونو کنار گذاشته بودم. بهناز بادیدنم تو لباسی که خریده بودیم مثل پسربچه ها سوت زد. _اینجارو ببین.چه کرده گلاره خانوم...ببینم احیاناً قصد نداری که امشب داداش بیچاره مو سکته بدی؟ دستمو بی خیال تو هوا تکان دادم. _نترس.با لباسایی که من واسه ش انتخاب کردم.اون امشب همه رو سکته می ده. _پس اینجور که بوش می یاد قراره جفتتون نقل مجلس باشین. _فعلا که نقل مجلس امشب دکتر وجمیله جونن. بهناز با شیطنت خندید. _آی گفتی.بیچاره دکتر بعد بیست وپنج سال انتظار این چهار،پنج ساعت باقی مونده رو چطور باید تاب بیاره الله اعلم. با خنده گفتم:اینجور که تو میگی پس خدا باید حسابی بهش صبر بده. به شوخی اخم کرد. _خدا باید اول از همه به داداش بیچاره من صبر بده.یعنی می تونه تا آخر مراسم دووم بیاره؟ شوخیش ناراحتم نکرد.بهناز از جزئیات دقیق روابطمون بی اطلاع بود.صدای خنده ی مامان که با کت ودامن یشمی رنگش تو چارچوب در اتاق استاد ایستاده بود منو حسابی خجالت زده کرد .وباعث سرخ شدنم شد. _این حرفا چیه میزنی بهناز...پاک جلوی مامان آبرومو بردی. صدای بهراد باعث بلندشدن خنده ی جفتشون شد. _گلاره یه لحظه بیا کارت دارم. بهناز به حالت با مزه ای دست به کمر زد وگفت:بفرما اینم داداش ما.طاقتش به آخر مراسم که هیچ به اولشم نکشید...بیا برو تا از دست نرفته. سرمو تا آخرین حد ممکن پایین انداختم وبه سمت اتاقش رفتم.خنده های مامان وبهناز ،همگام با قدم های سست ومرددم شده بود وته دلمو خالی می کرد.
    ضربه ی آرومی به در اتاقش زدم ووارد شدم.پشتش به من بود اما تو اون کت وشلوار سفید فوق العاده به نظر میرسید.اودکلنی که که واسه ش گذاشته بودم تو دستاش بود وداشت ازش استفاده می کرد.عطر سرد وخنکش به مشامم خورد وباعث شد نفس عمیقی بکشم.
     
  3. به طرفم برگشت وبی هوا پرسید.

    _چطورم؟

    هردومون بی اراده محو اون یکی شدیم.وحتی یادمون رفت که چی پرسید ومن چی جواب دادم.با علاقه سرتاپامو برانداز کرد ودوقدم فاصله ی بینمون رو با دوگام،شتاب زده طی کرد ودرست جلوم قرار گرفت.حالا با اون کفشای پاشنه بلند نیاز نبود سرمو زیاد بالا بگیرم.خیلی راحت تر از همیشه چشم تو چشم شده وبا شیفتگی بهم زل زده بودیم.

    دستشو بی اختیار رو کمرم گذاشت ومنو به طرف خودش کشید.بعد اون فاصله ی دلسردکننده ی چند روزه این نزدیکی تپش قلبمو بالا می برد واشتیاق وهیجان رو بی دریغ به تک تک سلول های بدنم تزریق می کرد.

    _خیلی خوشگل شدی.

    برق تو چشماش باعث شد سرخ شم وسرمو پایین بندازم.

    _ممنون.

    کمرمو به آرومی نوازش کرد.

    _این چند روز خیلی بهم سخت گذشت.

    بدون اینکه نگاش کنم گفتم:به منم همینطور.

    بوسه ی نرمی رو گردنم گذاشت ودر حالیکه هرم نفس هاشو رو پوستم احساس می کردم کنار گوشم زمزمه کرد.

    _از تو گذشتن کار آسونی نیست...من مجبور بودم ازت فاصله بگیرم.نمی خواستم باعث اذیت وآزارت بشم.

    چیزی نگفتم تو سکوت به صدای نفس کشیدنش گوش دادم.بهراد منو به خودش نزدیک تر کرد ودست زیر چونه م گذاشت تا سرمو بلند کنه.می خواست لباشو به لبام نزدیک کنه.می دونستم دست خودش نیست این حس اونقدر قوی بود که گاهی حتی منو هم به خواستن همچین چیزی ترغیب می کرد.

    اماانرژی ای که واسه محکم موندن ونشکستن در برابر این سیل ناخواسته ی احساسات سعی در حفظش داشتم کم کم تحلیل رفت واشک تو چشام نشست.با باقی مانده ی نیرویی که داشتم اشکامو پس زدم اما بی فایده بود.اون چشمای خیسمو ناخواسته دید وعقب کشید.

    دست دور بازوش انداختم تا مانع از اینکارش بشم.نمی خواستم اونو از خودم دور کنم.سرد شدن بهراد برام بیشتر از تحمل بوسه هاش عذاب آور بود.اون التماس رو تو نگام دید واسه همین چندلحظه ای مکث کرد.می دونست ظرفیتم برای اینکه زیر بار خواسته ش برم چقدر کمه.اما نخواست دلمو بشکنه یا شایدم نتونست به این عقب کشیدن قانع شه.

    خم شد وگوشه لبمو بوسید وبا لحن افسرده وغمگینی زمزمه کرد.

    _من بسته ام لب طمع اما نگار من

    دارد دهان بوسه فریبی که آه از او.

    رهام کرد وبه سمت در رفت.با بی حالی رو تخت نشستم وبه اصرار احمقانه م واسه نزدیک شدن بهش پوزخند زدم.وقتی نمی تونستم این نزدیکی رو تاب بیارم چطور می شد جلوی فاصله گرفتنش بایستم ونذارم ازم دور شه.از این اصرار بی نتیجه خنده م می گرفت.اما نمی خندیدم.آدمی به حماقتش نمی تونه بخنده.

    چند روز بعد واسه بار دوم به دکتر میلانی فرمراجعه کردم.منتها این بار تنها.با اینکه دیدار اولمون چندان نتیجه بخش نبود اما من احساس می کردم نیاز دارم با یکی به تجربه ومهارت اون در مورد مشکلاتم حرف بزنم وازش کمک بگیرم.

    مخصوصا درباره ی رابطه م با بهراد که حتی بعد از مراسم ازدواج دکتر وجمیله جون هنوزم همونطور سرد وغیر قابل انعطاف بود.

    وقتی در مورد این سرد شدن ،فاصله گرفتن ونزدیک شدن بی فایده صحبت کردم اون ازم خواست واضح وصریح خواسته مو از بهراد تو یکی دو جمله بیان کنم ومن گفتم:دلم نمی خواد ازم فاصله بگیره.لااقل نه به خاطر این مشکل...دوست دارم تا بهتر شدن حالم اون مثل یه دوست صمیمی کنارم باشه.

    دکتر تو دفترچه کوچیکی که به دست داشت یه چند تا نکته ی کوتاه نوشت وبا کمی مکث گفت:وتو اینارو بهش نگفتی درسته؟

    کوتاه وبریده جواب دادم.

    _نه.

    سرمو پایین انداختم واون با آرامش توضیح داد.

    _وقتی سکوت میکنی وحرفی نمی زنی.نباید انتظار داشته باشی همسرت بتونه ذهنتو بخونه.واز اونچه که تو فکرت میگذره آگاه باشه.سکوت بزرگترین مانع ارتباطی بین شماست.اگه احساس میکنی که مشکلی وجود داره یا نسبت به وضعیتی اعتراض داری اونو با همسرت در میون بذار.به نظرت اگه بهش بگی دلت نمی خواد این فاصله بینتون بیشتر شه اون مخالفت میکنه؟

    _نه هرگز.

    _خب پس چرا سعی نمی کنی رابطه ی کلامیتو باهاش بهتر ورواست تر کنی.

    با تردید گفتم:شاید چون راههای ارتباطی دیگه رو بخاطر وضعیتی که توش قرار دارم به روش بستم.

    _واین یعنی اینکه باید مهارت های ارتباطیتو تقویت کنی.

    درمانده ومردد پرسیدم.

    _آخه چطوری؟

    نگاهش واسه چند لحظه تو چشمام مکث کرد.انگار که بخواد بسنجه تاچه حد آمادگی رویارویی با یه وضعیت جدید رو دارم.

    _تو باید حرف بزنی گلاره...از چیزی که مدتهاست داری پنهونش میکنی.ونادیده ش میگیری.از ترس هات،احساسات سرکوب شده ت،اتفاقاتی که نتونستی هیچ وقت صادقانه وبدون رودربایستی در موردشون با کسی صحبت کنی.وحتی فارغ از هرگونه قضاوتی، نظر بدی...این اصرار من بی دلیل نیست.تو باید با زخم های فراموش شده ی روحیت روبرو بشی وبتونی مرهمی واسه التیامشون پیدا کنی.شاید گفتن ازش سخت باشه.اما من مطمئنم که تو می تونی...پس واسه م از اون بعد از ظهر بگو.

    دهانم تلخ ودستام بی اراده رو زانوم مشت شد.بازم اون بغض آشنا تو گلو نشست وچونه م شروع به لرزیدن کرد.اون خاطره ی لعنتی واضح تر از همیشه جلو چشام نقش بست ولبام بی اختیار باز وبسته شد.
     
  4. _تقصیر من بود...خودم بی احتیاطی کردم.گذاشتم کار به جایی برسه که اون... اون بخواد اینجوری حرفشو ثابت کنه.وقتی از پشت سر دستمو پیچوند ومنو تو خونه هل داد.وقتی چادرمو از سرم کشید.وقتی بلندم کرد.من...من اصلا نمی تونستم حدس بزنم چه بلایی قراره سرم بیاد.فکر میکردم اومده باهام حرف بزنه.اما اون خودشم می دونست که دیگه همه چی تموم شده.گفت بهت نشون میدم هنوزم من شوهرتم وهیچی کسی نمی تونه تورو ازم بگیره...اونقدر عصبانی ودلخور بودم که باورم نمی شد بخواد بهم دست درازی کنه.حتی وقتی روسریمو از سرم کشید ویقه ی مانتومو تو چنگش گرفت.حتی وقتی که فریاد می زد دیوونه شده...یا شایدم من نمی خواستم از اون عماد به ظاهر عاشق همچین رفتار حیوانی ای رو ببینم.شاید نمی خواستم باور کنم اون حاضر نیست به التماسم گوش بده...حاضر نیست اون ترس وناتوانی رو تو نگام ببینه.

    هق هق گریه م سکوت اتاق رو شکست ودستم بی اختیار به سمت گلوم رفت.بازم هوا واسه تنفس کم آورده بودم.دکتر لیوانی آب واسه م ریخت وجلوم گذاشت.

    یه نفس عمیق وبلند کشیدم وادامه دادم.

    _نذاشت توضیح بدم،نذاشت از خودم دفاع کنم.منو به سمت اتاقم برد.هرچی جیغ کشیدم وکمک خواستم کسی به دادم نرسید.یکی پیدا نشد بتونه منو از دستش نجات بده...مانتومو کشید وپاره کرد.نتونستم از خودم دفاع کنم.انگار از ترس فلج شده بودم.نشد که جلوشو بگیرم...منو رو تختم پرت کرد ولبای کثیفشو رو پوست صورت ولبامو وگردنم کشید.نفس کم آورده بودم...داشتم خفه می شدم.اما اون بی اعتنا به من کار خودشو می کرد.وحشیانه لباسام تکه تکه کرد و وقتی با آخرین توانم جیغ کشیدم وسینه شو چنگ زدم محکم تو صورتم کوبید وباعث گیج شدنم شد.زمانی هم به خودم اومدم که دیدم کار از کار گذشته واون با شهوتی تهوع آور خودشو روم انداخته وداره...

    لبام بی اختیار منقبض شد.نه من دیگه نمی تونستم بیشتر از این خورد شدن وحقارتمو توضیح بدم.یاد اون اشک های داغ افتادم که تموم صورتمو خیس کرده وتو لاله ی گوشم جمع شده بود.واون دردی که تو ذره ذره ی جسمم نفوذ کرده وجریان داشت.وذهن ناباورم که از شدت شوک این ماجرا کرخت شده بود.

    خم شدم ولیوان آب رو برداشتم ولاجرعه سرکشیدم.انگار تشنگی روحم به جسمم سرایت کرده بود.واسه رفع این عطش باید حرف میزدم وبه زبون می آوردم همه ی اون حرفایی رو که فقط بغض شد وتوگلوم خفه شون کردم.

    یه ماه مونده به عید من ومامان تصمیم گرفتیم خونه تکونی کنیم.داشتیم اتاق استاد رو مرتب می کردیم که نگاه خیره ومات مامان رو، به قاب عکس استاد دیدم.داشت با نوک انگشت خطوط محو چهره شو لمس می کرد.
    ناغافل پرسیدم.
    _دلتون واسه ش تنگ شده؟
    به طرفم چرخید وبا لبخند غمگینی گفت:مگه می شه تنگ نشده باشه؟سی وشش سال کنار هم زندگی کردیم...اون مرد خیلی خوبی بود.
    یکی از قاب های خطاطیشو برداشتم وشروع کردم به پاک کردن.
    _خیلی دلم می خواست از نزدیک ببینمشون.
    _اونم دلش می خواست.شاید اگه من از آینده ی زندگی تو وبهراد نمی ترسیدم این فرصت واسه هردوتون پیش می اومد.
    _این چه حرفیه مامان جان.لابد قسمت نبوده.
    آه بلندی کشید وقاب عکس رو سرجاش گذاشت.
    _چی بگم والله.گاهی دلم می خواد همه چیز برگرده عقب تا بتونم اشتباهاتمو جبران کنم.یکم بیشتر واسه ش وقت بذارم وحتما بهش بگم که چقدر دوستش دارم.
    نگاهش هنوز به تصویر استاد بود.خنده ی تلخی کرد.
    _باورت نمی شه اگه بگم تو این سی وشش سال هیچ وقت نشد که اعتراف کنم دوستش دارم.انگار به زبون آوردن این حرف واسه م مثل شکنجه بود.من همسر خوبی براش نبودم...وقتی پدرم فوت کرد دنیا هم واسه من به آخر رسید.همه ی دلخوشی وانگیزه مو واسه حفظ این زندگی از دست دادم.همایون هم خسته شده بود.نمی تونست این سردمزاجی منو تحمل کنه.فقط به خاطر بهناز بود که هردومون سعی داشتیم دندون رو جیگر بذاریم وسکوت کنیم.بعدشم که بهراد وارد زندگیمون شد ودیگه هردو به نوعی این شرایط رو پذیرفتیم وکنار هم این سالهارو دووم آوردیم.اون خودشو تو دنیای طرح ها ونقشه هاش غرق کرد ومنم بین دوستایی که دوستیشون،مثل دوستی خاله خرسه بود.
    با اندوه سرتکان داد.
    _یک آن به خودم اومدم ودیدم تموم فرصت های کنار هم بودنمون به باد رفته ودارم اونو از دست می دم.دکترش می گفت چهار،پنج ماهی بیشتر فرصت نداره ومن به این فکر می کردم که چطور می تونم بدهی عاطفی سی وشش ساله مو تو این مدت کوتاه پرداخت کنم.دیگه حتی عذرخواهی وطلب بخشش هم دردی رو دوا نمی کرد.
    کنارش نشستم ودستای سردشو گرفتم.چشماش خیس بودوصداش بغض داشت.
    _این اواخر خیلی به هم نزدیک شده بودیم.کلی باهم در مورد گذشته ها حرف زدیم.باورت نمی شه بیشتر دلخوری هامون از روی سوتفاهم بود وهیچ دلیل منطقی ای نداشت.گاهی دلم واسه خودم وفرصتی که اینجوری حروم کردم می سوزه.من وهمایون می تونستیم اینهمه سال رو با دلخوشی کنار هم زندگی کنیم نه با دلخوری...نفهمیدم چطور از پیشم رفت.حتی فرصت نشد از هم خداحافظی کنیم.اونروزا داغ بودم نمی دونستم چه بلایی به سرم اومده اما حالا...
    اشکاش تند وتند مسیر ثابت چروک های صورتشو طی می کرد وبه چونه ش می رسید.
    _بعد همایون زندگی واسه م یه جورایی بی معنی شده.دیگه کمتر بهونه ای باعث خوشحالیم می شه.همش دلم می خواد صبح تا غروب خودمو با خاطراتم تو این اتاق حبس کنم...ازش گله دارم.اون نباید منو اینجوری میذاشت ومی رفت... اگه می دونست رفتنش چی به روزم می یاره اینقدر راحت منو تنها نمیذاشت.
    نگاهش هنوزم مات تصویر استاد بود.زیر لب با لحن خوشی زمزمه کرد.
    _گفتم که چِشَم،گفت به راهش می دار.
    گفتم جگرم،گفت پر آهش می دار.
    گفتم که دلم،گفت چه داری در دل؟
    گفتم غم تو،گفت نگاهش می دار.
    با شونه ای خمیده وقدم هایی سست ولرزون از جاش بلند شد وبه سمت در رفت.نگاه وحشت زده مو به گام های نامتعادلی که برمی داشت دوخته بودم.هر آن ممکن بود زمین بخوره.
    به سمتش خیز برداشتم.
    _مامان حالت خوبه؟
    زانوهاش خم شد ونزدیک بود سقوط کنه که تو هوا زیر بازوشو گرفتم وشونه هاشو به سینه م تکیه دادم.خوشبختانه بهراد خونه بود.با ترس صداش زدم.
    _بهراد بیا حال مامان بهم خورده.
    به کمک هم اونو به بیمارستان رسوندیم.فشارش به شدت افت داشت واگه دیر اقدام می کردیم دور از جونش شاید حتی از دست می رفت.
    سرمش که تموم شد،مرخصش کردن وبه خونه برگشتیم.بهش کمک کردم رو تختش دراز بکشه.پتوی نازکی روش انداختم وموهای پریشون وکوتاهشو از رو پیشونیش کنار زدم.ترس از دست دادنش ته دلمو خالی کرده بود.با اینکه دوماهی می شد عروسش شده بودم اما برام بیشتر از اینا عزیز بود.
    خم شدم وبه آرومی گونه شو بوسیدم.به نظرم اومد خواب باشه چون عکس العملی نشون نداد.بلند شدم واز اتاقش بیرون اومدم.بهراد ناراحت رو کاناپه،جلوی تلویزیون نشسته بود وسر به زیر داشت.کنارش نشستم.
    _حالش خوب می شه نگران نباش.
    سرشو بلند کرد وزمزمه وار گفت:هروقت تو اون اتاق می ره اینجوری می شه.
    _هنوزم بابت مرگ استاد ناراحته.
    کوتاه وبریده گفت:می دونم.
    _به نظرم بهتره مامان رو یه مسافرت بفرستیم.تغییر مکان وآب وهوا تو روحیه ش تاثیر داره.
    _فکر بدی نیست.شاید واسه عید یه برنامه چیدم.فعلا که باید برم کاشان.
    شگفت زده تکرار کردم.
    _کاشان؟
    _آره یه چندتا کار اداری اونجا دارم.پسرحاجی شریفی باهام تماس گرفت وگفت قراره امیرو به کانون اصلاح وتربیت منتقل کنن.دوسال از حبسشو می تونه اونجا بگذرونه.بقیه شم اگه خدا بخواد شاید تونستیم بخریم.البته اینا همه در حد حرفه.باید ببینیم تا چه حد می شه روش حساب کرد.ولی اگه به کانون منتقل شه می تونه دیپلمشم بگیره واز درس وزندگی عقب نیفته.
    باذوق وشوق گفتم:این عالیه.حتم دارم امیر اگه بشنوه کلی خوشحال میشه.
     
  5. با تکان دادن سر حرفمو تایید کرد.
    _دلت می خواد تو هم باهام بیای؟یه روزه می ریم وبر میگردیم..
    نگاه مرددمو به در اتاق مامان دوختم.
    _آخه تو این وضعیت؟
    _به بهناز میگم مراقبش باشه.
    _نه اینجوری دلم آروم نمی گیره.پیشش می مونم.
    با محبت دستامو گرفت وفشرد.
    _دورا دور حواسم بهت هست.این روزا خیلی داری به خودت فشار می یاری.
    نگاه گذرایی به دور وبرم انداختم.
    _عید نزدیکه واین خونه ی مصیبت زده هم حقشه رنگ شادی ببینه.کار خاصی نکردم.فقط خواستم یه دستی سرش بکشم همین.
    _خوشحالم که اینجایی.
    بالبخند جوابشو دادم.منم خوشحال بودم که اون با فاصله گرفتن قصد نداره فراموشم کنه وهنوزم حواسش بهم هست.
    سفر یک روزه ی بهراد به کاشان تو چشم برهم زدنی تموم شد واون با خبرهای خیلی خوبی برگشت.قرار بود امیرو تا آخر هفته به کانون بفرستن.حال بابا خوب بود ومامان از حاجی شریفی سفارش بافت گرفته بود.
    داشتم پنجره ی نشیمن رو پاک می کردم که درحیاط باز شد وبهراد ماشینشو به پارکینگ منتقل کرد.کارم تقریبا تموم شده بود.وسایل شوینده رو جابه جا کردم وژاکت آبیمو که بافت درشتی داشت به تن کردم تا به استقبالش برم.
    با اینکه برفا تقریبا آب شده بود اما هوا هنوز سوز داشت.از پله ها پایین رفتم.بهراد با جعبه ای که تو دستش بود داشت به سمت باغچه می رفت.
    _سلام.
    به سمتم چرخید ودر حالیکه جعبه رو روی زمین میذاشت گفت:سلام.بیا کمک.
    به طرفش رفتم.
    _می خوای چی کار کنی؟
    نگام به گل هار رنگارنگ داخل جعبه خیره موند.از جاش بلند شد ودوباره به سمت ماشین رفت.
    _گفتم بعد مدتها یه صفایی به این باغچه بدیم بد نباشه.
    با ذوق دستی به گلبرگ های بنفشه ی خوش رنگی کشیدم واعتراف کردم.
    _چه فکر خوبی.
    بهراد با یه جعبه ی دیگه برگشت.
    _دوست داری گل بکاری؟
    هیجان زده دسته ای از بنفشه هارو از داخل جعبه بیرون کشیدم وگفتم:عاشقشم...وقتی دست به خاک میزنم،حس خوبی بهم میده.ارتباط با خاک فوق العاده ست .انرژی بی نظیری میشه ازش دریافت کرد.
    هیجان من مثل اینکه به اونم سرایت کرد چون بی دلیل دستشو به خاک خیس باغچه کشید ولبخند زد.
    نگام به دوتا بیلچه ودستکشی که کنار جعبه بود افتاد.بیلچه رو برداشتم ومشغول شدم.حاضر نبودم لذتی رو که از لمس مستقیم خاک حس می کردم با پوشیدن اون دستکش ها بگیرم.
    مقداری از خاک جلوی دستمو زیر ورو کردم وگفتم:باید اینجوری تقریبا تموم باغچه رو شخم بزنیم.
    بهراد یه نگاه مختصر به محدوده ی باغچه انداخت وسر تکان داد.
    _زمان زیادی می بره.
    _اما خسته کننده نیست.
    لبخندمو با یه لبخند آرامش بخش جواب داد ومشغول شد.تقریبا یه ساعتی بود که داشتیم خاک اونجارو زیر ورو می کردیم.مامان خودشو به تراس رسوند واز اون بالا صدامون زد.
    _دارین چیکار می کنین؟
    به جعبه هایی که کنار دستمون بود اشاره کردم.
    _بهراد گل خریده.میخوایم توباغچه بکاریم.
    با خنده سر تکان داد.
    _کار خوبی میکنین.
    رو صندلی نشست وبه تلاشمون خیره شد.
    _تصمیم داشتم واسه امشب جمیله جون ودکترو دعوت کنم.از وقتی ازدواج کردن اینجا نیومدن.
    در حین اینکه گلی رو تو موازات ردیف فرضی ای که برای خودم در نظر گرفته بودم می کاشتم سرمو بلند کردم وپرسیدم.
    _می خواین پاگشاشون کنین؟
    _آره خب به هر حال رسمه.ولی دیگه امشب نمی شه.
    بهراد پرسید.
    _واسه ی چی؟
    _کارتون زیاده مادر.نمی شه که خسته وکوفته از مهمونا هم پذیرایی کنین.
    از جام بلند شدم وکمر راست کردم.یکم خسته بودم اما نه اونقدری که نتونم از پس مهمونی اون شب بربیام.
    _نگران نباش مامان جان.برو دعوتشون کن.از پسش بر میایم.اینجام دیگه زیاد کاری نمونده.
    بهراد نگاه نامطمئنی بهم انداخت.
    _خسته نیستی؟
    به حالت نفی سرتکان دادم وبوته ی دیگه ای برداشتم ودوباره رو زمین زانو زدم.
    بهراد هم مشغول شد.
    _پس شام امشب با من.سفارش می دم از رستوران برامون بیارن.
    صادقانه گفتم:حالا بذار ببینیم چی میشه.اگه کارمون اینجا زود تموم شد.خودم درست می کنم.
    شب حوالی ساعت هشت بود که دکتر وجمیله جون وکوروش از راه رسیدن.بهراد درو باز وبه گرمی ازشون استقبال کرد.
    _بفرمایین تو خوش اومدین.
    کنارش ایستادم ،با جمیله جون روبوسی کردم وزیر گوشش به شوخی گفتم:بزنم به تخته آب زیر پوستتون رفته.به گمونم نفس دکتر واسه شما شفاست.
    بغلم کرد وبا مهربونی منو تو آغوشش فشرد ودر همون حال نگاه عاشقانه ای به دکتر انداخت.
    مامان هم واسه خوش آمد گویی جلو اومد وجمیله جون به سمتش رفت.نگام به کوروش افتاد.در ظاهر با این وضعیت کنار اومده وحضور دکترو تو جمعشون پذیرفته بود.
    با دعوت بهراد همگی نشستیم وحرفای روزمره وعادی رو پیش کشیدیم.مامان خیلی بی مقدمه از کوروش پرسید.
    _خب انشالله واسه شما شاه پسر، کی آستین بالا بزنیم؟
    نگاه آرزومند ومنتظر جمیله جون به کوروش دوخته شد.
    _کی؟!!...من؟!!
    به حالت بامزه ای این سوالو پرسید ونگاه متعجبی به دور برش انداخت.بهراد دستشو رو شونه ی اون گذاشت وفشرد.
    _نه پس من.
    با شیطنت اخم کرد.
    _چشم ودل گلاره خانوم روشن.حرفای تازه می شنوم.
    _خودتو به اون راه نزن رفیق.حرفم نپیچون...بلاخره نگفتی کی دم به تله می دی؟
    دست بهرادو به شوخی پس زد.
    _برو بابا دلت خوشه.دُمم کجا بود.
    دکتر اعتراض کرد.
    _نشد دیگه عمو...تو قول دادی.
    چشماشو ریز کرد وبا زرنگی گفت:حالا اگه من زن بگیرم چی به شما می رسه؟نکنه می خواین از شرم خلاص شین؟
    جمیله جون مداخله کرد.
    _این حرفا چیه؟همه ی ما آرزومون خوشبختی توئه.دیگه داری کم کم پیر می شی مادر.نذار وقتش بگذره.
    _دست شما درد نکنه جمیله خانوم.دستی دستی ترشی مون انداختی رفت.
    همه به خنده افتادن ودکتر گفت:ولی جدی جدی به فکر باش کوروش.تو مثل پسرمی.نگرانتم.نذار دیر شه...باورت نمیشه اگه بگم چقدر دوست دارم عروسی پسرمو ببینم.
    با علاقه بهش زل زد ودستشو رو شونه ش گذاشت.همه ی جمع تحت تاثیر ابراز احساسات دکتر قرار گرفته بودیم،که کوروش با شوخی زمزمه کرد.
    _حالا که اینجوریاست.تو هم باید قول بدی به همین یه دونه پسرت قانع باشی.ملتفت که هستی؟
    جمیله خانوم از خجالت سرخ شد. وهمهمون خندیدیم.دکتر از رو نرفت وبا حاضر جوابی گفت:به شرطی که تو هم منو تو حسرت دیدن نوه م نذاری.متوجهی که؟
    کوروش با خنده ابرویی بالا انداخت.
     
  6. _کو حالا من زن بگیرم تا تو نوه تو ببینی.
    لبخند پیروزی رو لب دکتر سبز شد.
    _نه دیگه نشد...بهتره هرچه زودتر اقدام کنی.آخه تاریخ انقضای صبر من یه ساله ست.ناامید شم خودت که می دونی...نذار دنبال زنگوله ی پای تابوت باشم.
    تلاش کردم جلو خنده مو بگیرم.کل کل اون دوتا به جای خودش واقعا جالب بود.از جام بلند شدم تا برم چایی بیارم.مطمئن بودم ازدواج کوروش خواسته ی همه هست.وحالا شوخی دکتر به نوعی مثل تهدید به حساب می اومد واین فرصت یه ساله ی زن گرفتن خیلی خوب تو منگنه قرارش می داد.
    واسه شام با کمک مامان قرمه سبزی ومرغ شکم پر درست کردم.بهراد خودش میز رو چید ونذاشت من ومامان زیاد خم وراست شیم.بعد از شام با اینکه هوا سرد بود،همگی رو تراس نشستیم وبه گل ها که زیر نور چراغ حسابی به باغچه نما داده بودن نگاه کردیم.
    جمیله خانوم ودکتر کنار هم نشسته بودن ودست دکتر رو شونه های همسرش بود.نگاهم بی اختیار به سمت فاصله ی خودم وبهراد کشیده شد.اون تقریبا روبه روم نشسته بود وبا اخم به صمیمیت اون دوتا نگاه می کرد.می دونستم از این وضعیتی که داریم ناراحته.ای کاش می تونستم واسه این شرایط ناخواسته کاری کنم.
    نگاه جدی ومتفکر کوروش موقع خداحافظی بهونه دست دکتر وبهراد داد تا حسابی سر به سرش بذارن.خدا خدا می کردم این خنده وشوخی ها حال بهراد رو کمی عوض کنه.چون کاملا حس می کردم از بعد از شام تو خودشه.
    در که پشت سرشون بسته شد،اخمای بهراد هم تو هم رفت.وتا موقع خواب جز دو،سه جمله ای اونم به اجبار باهام حرف نزد.
    می دونستم از دستم دلخور یا ناراحت نیست،قهر هم نکرده.اون بیشتر بابت این وضعیت،عصبی وکلافه بود.گاهی حس می کردم به خودش اطمینان نداره ومی ترسه با نزدیک شدن بهم کاری کنه که پشیمونی به بار بیاره.


    تو جلسه ی سوم دیدارم با دکتر،اون از کیفیت رابطه ی من وبهراد پرسید.
    با کمی مکث جواب دادم.
    _هنوزم سعی میکنه ازم فاصله بگیره.اما خب این موضوع کمتر آزارم می ده.درکش می کنم که چرا اون صمیمیت ونزدیکی رو نمی خواد.با این حال من اصلا ناامید نیستم.همه ی تلاشم اینه که خودمو به شرایط جدید وفق بدم.وبا نزدیک شدن بهش به نوعی با این رابطه کنار بیام.
    _در واقع داری تمرین می کنی که حضورشوبه عنوان یه همسر تو زندگیت بپذیری.
    _درسته.می خوام اونقدر این فاصله رو به مرور کم کنم که دیگه وقتی همسرم بهم نزدیک میشه عماد جلوی چشام نیاد.
    _باهاش در این موردصحبت کردی؟
    سرمو پایین انداختم.
    _راستش هنوزبه خودم زیاد مطمئن نیستم.نخواستم بی خودی امیدوارش کنم.
    _این یعنی اینکه حتی درمورد فاصله گرفتنشم اعتراضی نکردی.
    _گفتم که می خوام درکش کنم.شاید بهتر باشه واسه بهبود این وضع یکم بیشتر به خودم زحمت بدم.
    عکس العمل خاصی نشون نداد.با لبخند گفتم:هفته ی پیش دو جعبه گل خریده بود که تو باغچه بکاریم.ایده ی خیلی قشنگی بود.این کنار هم بودن وهمکاری،کاشتن اون گل های زیبا وابتکاری که واسه ش به خرج دادیم،تجربه ی خوبی بود.از اون دوساعت کار سخت کلی انرژی گرفتم...تصور میکنم این روزا حالم خیلی بهتره.از وقتی که در مورد اون اتفاق باهاتون حرف زدم،احساس سبکی میکنم.
    _پس آمادگیشو داری که برگردیم به اون موضوع ودر موردش صحبت کنیم.
    همه ی سعیمو واسه محکم بودن کلامم کردم.
    _بله،البته.
    دستاشو تو هم قلاب کرد ومنتظر به صندلیش تکیه داد.
    چشمامو رو هم گذاشتم ودوباره اون بعد از ظهرو به یاد آوردم.
    _اونقدر تو نگام پست وبی ارزش شده بود که حتی وقتی تلاش کرد ازم عذرخواهی کنه رومو برگردوندم.واقعا نفهمیدم با چه حالی از رو اون تخت لعنتی بلند شدم وخودمو به حموم رسوندم.احساس می کردم نجاست به پوست تنم چسبیده وهرچقدر که تلاش میکنم تا پاکش کنم،بی فایده ست...کبودی های رو دست وپام شده بود آینه ی دق.دلم میخواست خودمو به خاطر این وضعیت ،حسابی بزنم.من مقصر بودم.چون وقتی بهم حمله کرد مثل آدمای ضعیف کم آوردم،ترسیدم،خیلی زود تسلیم شدم...از اون شب به بعد کابوس هام شروع شد.همش یه حجم سیاه رو قفسه ی سینه م قرار می گرفت وراه نفس کشیدنمو می بست.احساس می کردم این عماده که میخواد بزور نزدیک شه وبهم تجاوز کنه.حتی با وجود اینکه فردای اونروز، ناخواسته فوت کرد و موضوع ناگفته باقی موند،این کابوس ها ادامه پیدا کرد.
    _می دونم اونموقع نسبت به عماد عصبانی ومتنفر بودی اما حالا چطور؟منظورم بعد از مرگشه...چه احساسی بهش داری؟
    با کمی مکث گفتم:با اینکه ازش متنفر بودم اما هیچوقت دلم نخواست بمیره.واسه همین خودمو بابت مرگش مقصر می دونم.
    بی اراده آه کشیدم وبه دست های دکتر که داشت تند تند چیزی داخل دفترچه ش می نوشت خیره شدم.
    _عماد راه بدی رو واسه پیش بردن خواسته ش انتخاب کرد.شاید واقعا چاره ی دیگه ای به نظرش نرسید.چون محال بود بخوام بازم به این رابطه،جدی فکر کنم وبهش فرصت دوباره ای بدم...اما خب واسه اون چیزی نشد،نداشت. عادت کرده بود به هرچی که میخواد برسه.واسه همین از هیچ اقدامی دریغ نمی کرد.اون برا بدست آوردنم بدترین راهو انتخاب کرد...ادعا می کرد عاشقمه اما به خاطر همین به ظاهر عشق همه ی شرافت وعزت نفسمو لگدمال کرد.چرا؟...چون ظرفیت قبول چیزی که برخلاف میلش بود رو نداشت.شایدم بلد نبود چطور عشقشو بهم ثابت کنه.مدام با ترس هاش دست وپنجه نرم کرد.من حتی تو اوج عصبانیت وخشمی که وادارش کرد بهم دست درازی کنه تو چشماش ترس رو می دیدم.
    با ناراحتی سربلند کردم ولبخند دردآوری زدم.
    _اون هربار که از دوست داشتنم گفت پیامد نداشتنمو هم بهم هشدار داد.من اونقدر زودباور واحمق بودم که اون ترس وهشدارو نادیده گرفتم...اما چیزی که عماد ازش دم می زد عشق نبود.چطور بگم؟...این حس شبیه یه نیاز جسمانی مثل گرسنگی بود.نتونستم هرگز باورش کنم.چون برداشت من از عشق این نبود.آدم نمی تونه در آن واحد هم کسی رو دوست داشته باشه وهم بهش احساس نیاز کنه.عاشق واقعی کسیه که عشقشو آزاد بذاره تا خودش باشه.همین امکان انتخاب دادن، یعنی عشق...واسه اینکه کسی یا چیزی رو بدست بیاری باید رهاش کنی تا خودش به سمتت بیاد.
    نفس عمیقی کشیدم وسکوت کردم.انگار بعد از مدتها بلاخره آروم وقرار گرفته بودم.حالا که به عماد فکر می کردم هیچ حسی بهش نداشتم.حتی ازش متنفر هم نبودم.تصورم این بود که باید ازش بگذرم.چون اگه هنوزم رو اون نفرت پافشاری می کردم،عماد هر روز وهر روز توذهنم محکوم وموندگار می شد.
    این بخشش وگذشت برام مثل رها شدن از بندی بود که خاطرات بد ورفتار زشت اون به پای افکارم می بست ومنو اسیر قضاوت های بی نتیجه م می کرد.


    بیشتر خرید هامون رو تا قبل از چهارشنبه سوری انجام داده بودیم.خونه تکونی هم تقریبا تموم شده بود.تصمیم داشتم یه هدیه ی خوب به عنوان عیدی واسه بهراد بخرم.بهناز قول داده بود کمکم کنه.بازم با اون ماشینش که بهراد بهش می گفت لگن،کلی مرکز خرید رو تو اون شلوغی وترافیک نزدیک عید زیر پا گذاشتیم.هیچی به ذهنم نمی رسید.آخرشم به پیشنهاد بهناز وبه سلیقه ی خودم واسه ش یه ساعت خریدم.
    حوالی شش عصر بود که به خونه رسیدیم.بهراد وداریوش داشتن بساط آتیش رو به پا می کردن.مامان رو تراس نشسته بود ودرسا ودنیا هم با هیجان به تلاش وتکاپوی پدر ودایی شون زل زده بودن.با اینکه تو کوچه وخیابون هم از این بساط آتیش بازی بوداما بهراد ترجیح داد این مراسمو توحیاط خونه بگیریم.
    بهناز پرسید.
    _دیر که نکردیم؟
    داریوش جواب داد.
    _نه. هنوز دکتر وخونواده ش نیومدن.
    اخمای بهراد با این حرف تو هم رفت.مطمئن بودم این تغییر حالت به خاطر حضورشون نیست.دلیلش همون صمیمیت دکتر وجمیله جون بود.که حتی وقتی تو بهناز وداریوش هم این صمیمیت رو می دید بیشتر احساس سرخوردگی می کرد.
    از پله ها بالا رفتم وبوسه نرمی رو گونه ی مامان گذاشتم.
    _آذر خانوم گل ما چطوره؟
    _خوبم مادر...تونستین چیزی بخرین؟
    نگاه گذرایی به بهراد که داشت جواب سوال دنیا رو می داد انداختم وبا لبخند سر تکان دادم.
    _همونی شد که بهناز گفت.
    _دستت درد نکنه عزیزم.انشالله مبارکش باشه.
    لبخندی زدم واز کنارش گذشتم و وارد خونه شدم.عطر اشتها آور دلمه همه جا پیچیده بود.کادوی بهراد رو تو کمد لباسام گذاشتم.نمی خواستم تو دید باشه.لباسمو عوض کردم وبه آشپزخونه رفتم.بهناز طبق معمول جلوی گاز ایستاده بود وداشت به غذاها ناخنک می زد.
    با دیدنم گفت:وای گلاره این فسنجونت عالی شده.
    _نوش جون.راستی سس سالاد رو آماده کردی؟
    یه دلمه برداشت ودر حالیکه سعی می کرد با فوت کردن از حرارت زیادش کم کنه جواب داد.
    _اونو که قبل رفتن آماده کرده بودم.
    _دستت درد نکنه.
    یه گاز به دلمه ش زد ودر حالیکه سعی داشت تند تند بخوره تا زبونش نسوزه پرسید.
    _کادوی بهراد رو چیکار کردی؟
    _گذاشتمش تو کمدم.نمی خوام فعلا ببینه.به نظرت ازش خوشش می یاد؟
    با شیطنت خندید.
    _یه بوس خوش مزه ی بهراد پسند ضمیمه ش کن،خوشش می یاد که هیچ،عاشقشم میشه.
    با خجالت خندیدم وزیر لب زمزمه کردم.
    _از دست تو بهناز.
    باقی دلمه شو گذاشت تو دهانش.
    _هان چیه؟بده دوتا کلوم حرفم که می زنم رو حسابه؟
    شونه بالا انداختم.
     
  7. _چی بگم والله.
    بهناز باهام از این شوخی ها زیاد داشت.اما خب هرچی باشه یه ده سالی ازم بزرگتر بود.باید یه جاهایی مراعات می کردم تا خدایی نکرده بی احترامی نشه.
    به قابلمه ی قیمه اشاره کرد.
    _یه نگاه به این بنداز ببین چیزی کم وزیاد نداشته باشه.
    قیمه دستپخت بهناز بود.از صبح با مامان قرار گذاشتیم کارهارو تقسیم کنیم.حتی آشپزی رو هم سه نفره انجام دادیم.
    _با اجازه.
    یه قاشق از خورشتش چشیدم وکمی مزه مزه کردم.
    _خوبه.همه چیزشم به اندازه ست.فقط باید یکم بیشتر رو شعله بمونه تا جا بیفته.
    با تردید پرسید.
    _مطمئنی؟!
    _وا دروغم واسه چیه؟
    لبخند شیطونی رو لبش سبز شد.
    _خواستم امتحانت کنم ببینم از این عروس چش سفیدا نیستی که نمی تونن دستپخت خوب خواهرشوهرشونو ببینن وحتما یه ایرادی ازش می گیرن.
    واسه ش به شوخی پشت چشم نازک کردم.
    _اِ اینجوریاست؟پس باید خدمتتون عرض کنم من از اون عروس هفت خطای روزگارم که عمراً آشپزی افتضاح خواهرشوهرمو به روش بیارم.
    داد بهناز در اومد.
    _گلاره؟!
    _خب چیکار کنم باید سیاستمو حفظ کنم یا نه.
    بلند بلند شروع کردیم به خندیدن ومنم یکی از دلمه های مامان پز رو برداشتم تا امتحان کنم.صدای زنگ در بلند شد.
    _فکر کنم اومدن.
    از خیر ناخنک زدن گذشتم.یه نگاه به سرتا پام انداختم وبه سمت در رفتم.دکتر وجمیله خانوم وکوروش داشتن تو حیاط با بقیه سلام واحوالپرسی می کردن.از پله ها پایین رفتم وبهشون خوش آمد گفتم.
    بهراد آتیش هارو روشن کرد وداریوش وبچه ها از روش پریدن.شیطنت های کوروش وخنده های شادی بخش بهنازفضای قشنگی رو درست کرده بود که حتی مامان رو هم تحت تاثیر قرار داد.طوریکه به اصرار بهراد از روی آتیش پرید.جمیله جون هم با کمک وهمراهی دکتر می پرید.
    رو پله ها نشسته بودم وداشتم به تلاش بقیه می خندیدم که دستی به سمتم دراز شد.سرمو بالا گرفتم.بهراد با لبخند داشت نگام می کرد.
    _نمی خوای بپری؟
    دستشو گرفتم وبلند شدم.
    _مگه می شه نخوام؟
    با هم دوسه بار از روی آتیش پریدیم وزیر لب زمزمه کردیم.
    _زردی من از تو...سرخی تو از من.
    آرزو کردم ای کاش با همین دوجمله تموم غم ها وغصه ها وفاصله هامون از بین بره وشادی،صمیمیت وآرامش به زندگیمون برگرده.
    مراسم پریدن از رو آتیش با روشن کردن فشفشه هایی که کوروش واسه بچه ها خریده بود به اتمام رسید.شام رو تو محیط دوستانه دور هم خوردیم و بهراد هم یه فال حافظ دسته جمعی گرفت وهمگی مون بنا به مقتضیات آرزوهامون نیت کردیم.لبخند محوی رو لب بهراد نشست و واسه چند لحظه روی غزلی که برای خوندن انتخاب کرده بود مکث کرد.
    _بیا تا گل برافشانیم ومی در ساغر اندازیم.
    فلک را سقف بشکافیم وطرح نو در اندازیم.
    اگر غم لشگر انگیزد که خون عاشقان ریزد.
    من ساقی بهم سازیم وبنیادش براندازیم.
    چقدر این غزل با وصف حالم و خواسته ی قلبیم همخونی داشت.یعنی می شد تو زندگی مشترک من وبهراد هم شادی وسرور گل افشانی کنه؟می تونستیم تموم اون خاطرات تلخ رو از یاد ببریم ویه طرح نو واسه زندگی امروزمون داشته باشیم؟
    اومدن عید با رنگ تازه ای که به در ودیوار خونه ها وشهر پاشیده بود نا خودآگاه همه چیزو به چشم من دوست داشتنی وعزیز می آورد.


    داشتم سفره ی عید رو تو نشیمن پهن می کردم.همه ی سعیم این بود که در نهایت سلیقه وابتکار بچینمش.تنگ ماهی رو که گذاشتم وسط سفره، کارم تموم شد.

    با شوق به ظرف های سفالی آبی که روش با استفاده از قلم مو ورنگ سفید،ترنج کشیده بودم خیره شدم.

    مامان با ظرف شیرینی از آشپزخونه بیرون اومد.

    _خیلی قشنگ شده.خسته نباشی.

    به طرفش چرخیدم ولبخند زدم.

    _ممنون.

    _پس بهراد کجاست؟نمی خوای حاضر شی؟

    نگاهی به ساعتم انداختم.هنوز یک ساعتی وقت داشتم.

    _بهراد رفته دوش بگیره.منم کم کم آماده می شم.

    قرآن رو بوسیدم وبالای سفره کنار دیوان حافظ استادقرار دادم.

    نگاه مامان به ظرفی بود که توش چندتا شمع پایه بلند گذاشته بودم.

    _اینارو هم می خوای روشن کنی؟

    ظرف رو برداشتم وبه سمت در خونه رفتم.

    _یه رسم قدیمیه.بابا همیشه معتقد بود به نیت رفتگانمون تا قبل از تحویل سال باید شمع روشن کنیم وپشت در بذاریم.اینجوری اونا هم در کنارمون هستن.

    اشک تو چشمای مامان جمع شد.

    _رسم قشنگیه.

    شمع هارو که رو شن کردم به اتاقم برگشتم وکادوی بهراد رو از تو کمدم بیرون آوردم.یه نگاه بهش انداختم وگذاشتمش رو تخت کنار هدیه مامان که یه سجاده ی نقشه جوشقانی بود وخودم بافته بودم وتوسفرم به کاشان آورده بودمش تا بهش بدم.

    تقه ای به در خورد.

    _می تونم بیام تو؟

    مامان بود.با محبت درو به روش باز کردم.یه لبخند مادرانه رو لبش اومد وبا هیجان پرسید.

    _هنوز لباستو نپوشیدی؟

    خجالت زده سرمو پایین انداختم.اختلاف سنی زیادم با مامان باعث می شد نتونم هر حرفی رو راحت بزنم.

    _می خواستم اول کمی به خودم برسم.

    بازومو نرم نوازش کرد.

    _کار خوبی می کنی عزیز دلم.خب قراره حالا چی بپوشی؟

    بلوز کالباسی رنگ وشلوارکتان مشکیمو نشونش دادم.

    خیلی رک گفت:اما این زیادی ساده ست.گلاره جان.تو اولین عیدیه که کنار همسرتی.یکم بیشتر به خودت برس.

    سکوتمو که دید با التماس زمزمه کرد.

    _به خدا قصد دخالت ندارم.تو مثل دخترمی.دوست دارم فقط خوشی هاتون رو ببینم.

    با علاقه بغلش کردم وگونه شو سه بار بوسیدم.

    _آخه فداتون شم این حرفا چیه که می زنین؟کدوم دخالت؟مگه هر مادری خیر وصلاح بچه شو نمی خواد؟

    سرمو خم کرد وپیشونیمو بوسید.
     
  8. _پیرشی دخترم.

    از بغلش بیرون اومدم وبا شوق کمد لباس هامو باز کردم.

    _دوست دارم به سلیقه ی شما لباس بپوشم.بیاین انتخاب کنین.

    با اکراه جلو اومد.

    _من آخه سلیقه م کجا بود دختر جون.

    _شما خیلی هم خوش سلیقه این...یه نگاه بندازین دیگه.

    جلوی ردیف لباسام که آویزونشون کرده بودم ایستاد وبا دقت نگاه کرد.

    _این سفیده چطوره؟

    اشاره ش به یه پیراهن بدون آستین وکوتاه تا روی زانو بود.اینو به اصرار بهناز خریده بودم.جنس پارچه ش لطیف بود وکاملا روی تن می نشست.

    _یکم باز نیست؟

    منظورم یقه وکوتاهی دامنش بود.مامان با حرص نفسشو فوت کرد وچوب لباسی رو از تو کمد بیرون کشید وبه دستم داد.بعدشم بدون اینکه چیزی بگه از اتاق بیرون رفت ومنو با کلی تردید تنها گذاشت.

    لباس رو جلوم گرفتم وتو آینه به خودم نگاه کردم.یعنی می تونستم اینو جلوی بهراد بپوشم؟یاد حرفام با دکتر افتادم وبه خودم تشر زدم.(تا کی می خوای خودتو کنار بکشی ومنکر نقشی که تو زندگی بهراد داری بشی؟گیرم که تا یه مدت اون شکیبایی به خرج بده وحرفی نزنه.بلاخره که چی؟حقش نیست یه زندگی عادی مثل بقیه داشته باشه؟)

    لباس رو از چوب لباسی بیرون کشیدم وتنم کردم.لوازم آرایشمو برداشتم ومشغول شدم.کارم که تموم شد موهامو که هنوز خیس بود باز کردم وبهش ژل وکتیرا زدم.تاپیچ وتابش بیشتر شه وفر خوش حالتی به خودش بگیره.سندل های سفیدمو پام کردم ویه نگاه دقیق تو آینه انداختم.از گلاره ای که توش می دیدم راضی بودم.

    یه نگاه گذرا به ساعت انداختم.فقط یک ربع مونده بود.عطر سرد وملایمی رو به خودم زدم واز اتاق بیرون اومدم.

    تلویزیون روشن بود وآهنگ شادی داشت پخش می شد.مامان کنار سفره نشسته بود وقرآن می خوند.بادیدنم سربلند کرد ولبخند زد.

    خجالت زده ومردد پرسیدم.

    _خوب به نظرمی رسم؟!

    _گفتن خوب حیفشه...عالی به نظر می رسی.پاشم برم واسه ت اسفند دود کنم چشم نخوری.

    دستمو رو شونه ش گذاشتم ومانع شدم.

    _ای بابا نمی خواد مامان.بشین این حرفا چیه؟ بهراد کجاست؟

    _هنوز از اتاقش بیرون نیومده.

    خواستم صداش کنم که در اتاقش باز شد وگفت:خب منم اومدم.

    به سمتمون چرخید وتوچهره ی من مات شد.یه شلوار نوک مدادی با بلوز خاکستری روشن اسپرت تنش بود.با اینکه پوستشو تیره تر نشون می داد اما بهش می اومد.

    مامان تلاش کرد جلو خنده شو بگیره.

    _سال تحویل شد هااا بهراد جان نمی یای بشینی؟

    نگاهشو ازم بر نمی داشت.بهت زده وناباور کنارم نشست.عطر خوبش تو مشامم پیچید وباعث شد بی اراده نفس عمیقی بکشم.مامان دوباره مشغول خوندن شد ومن به حرکت ماهی گلی های داخل تنگ زل زدم.دست بهراد دور شونه م حلقه شد وبه آرومی بازوی برهنه مو نوازش کرد.تپش قلبم بالا رفت وبی اختیار سرخ شدم.مامان هم زیر چشمی نگاهی بهمون انداخت ولبخند زد.

    همزمان با تحویل سال نگاهمون به سمت تلویزیون برگشت.اما بهراد سریع خم شد وگونه مو بوسید.

    _عیدت مبارک خانومم.

    اشک شوق تو چشمام حلقه زد.

    _عید تو هم مبارک

    به سمت مامان چرخیدم وبا علاقه روش رو بوسیدم.جعبه ی کوچیکی رو به سمتم گرفت.

    _قابل تورو نداره عزیزم.

    _ممنون مامان.

    یه نیم ست ظریف وشیک بود.به بهراد هم هدیه شودر قالب وجه نقد داد.منم هدیه هامو بهشون دادم.مامان که کلی شیفته ی اون سجاده شد.بهراد هم با علاقه ساعتشو برانداز کرد وبعد دستش انداخت.یاد حرف بهناز در مورد ضمیمه ی هدیه افتادم وبی اختیار لبخند زدم.نمی دونم چرا اون لحظه وسوسه شده بودم وبدمم نمی اومد اینکارو بکنم.

    بهراد هدیه ی مامان رو به دستش داد.بلیط هواپیما واسه دو روز دیگه به مشهد بود.که البته ما هم باهاش می رفتیم.دلم می خواست یه چند روز از عید رو هم برم کاشان.اما حالا با این سفر به نوعی خواسته م منتفی می شد.دوست نداشتم خوشحالی مامان از بودنمون تو این سفر رو ازش بگیرم.واسه همین به روی خودم نیاوردم واز این برنامه استقبال کردم.

    بهراد برگه کاغذی رو به سمتم گرفت.

    _اینم از عیدی گلاره خانوم.

    شگفت زده به برگه خیره موندم.واون برام توضیح داد.

    _قول نامه ی خونه قدیمیه.بلاخره خریدمش.هنوز سند نخورده ومنتظر امضای توئه.

    _اون خونه رو برای من خریدی؟!!

    مامان لبخند زد وبهراد با محبت نگام کرد.دیگه هرکاری کردم نشد جلوی گریه مو بگیرم.یعنی بغض رو گلوم نذاشت.مامان از جاش بلند شد ودستی به شونه م زد وبه سمت اتاق استاد رفت.می خواست هم خودش فرصتی واسه بودن با خاطرات استاد بدست بیاره وهم ما یه خلوت عاشقانه داشته باشیم.

    بهراد دستموکشید وبلندم کرد.اشکامو با پشت دست پس زدم ومتعجب وخندون بهش خیره شدم.

    _ انتظار همچین چیزی رو نداشتم.ممنون.

    _اصلا قابل خانوم خانومارو نداره.باورکن.

    یه نگاه خریدارانه به سرتا پام انداخت ولبخند زد.با خجالت سرمو پایین انداختم.دستمو به آرومی فشرد.

    _با نمک شدی...مخصوصا با این بینی قرمز وآرایش چشم بهم ریخته ت.

    بی اختیار دستم به سمت صورتم رفت.وای اصلا یادم نبود آرایش کردم.حتما ریملی که زده بودم پخش شده بود.دستمو از تو دستش بیرون کشیدم وسریع به سمت اتاقم دویدم.حسابی آبروریزی شده بود.

    _الآن بر می گردم.

    نتونست جلوی خنده شو بگیره ودنبالم اومد.نگاهمو به آینه دوختم.خداروشکر اونقدرام بد نشده بود.با یه دستمال مرطوب سیاهی مختصر زیر چشممو پاک کردم.

    بهراد وارد اتاق شد ورو تختم نشست.داشت با اون چشمای سیاه وشیطون نگام می کرد.به سمتش چرخیدم.

    _بهتر شد؟

    بهم اشاره کرد جلو برم.به سمتش رفتم ومقابلش وایسادم.چشماشو ریز کرد وبا دقت بهم خیره شد.سرمو خم کردم تا اگه ایرادی بود راحت تر ببینه.اما اون بی هوا دستمو کشید وباعث شد تو بغلش بیفتم.هنوز شوک این حرکت ناگهانی رو هضم نکرده بودم که با خنده چشمامو بوسید وگفت:حالا بهتر شد.

    یه لبخند بی اراده رو لبام نشست و اونو دلگرم کرد تا لحظات بیشتری منو تو آغوش خودش نگه داره.سرمو رو شونه ش گذاشتم وچشمامو بستم.عطر نفس هاش،طنین قوی ومطمئن تپش های قلبش،حرارت آشنای پوست تنش،طعم وسوسه انگیز بوسه هاش ونگاه پر از عشقش نمی تونست مال کسی غیر از اون باشه.

    از این فکر به خودم لرزیدم.چرا تا حالا بهش دقت نکرده بودم؟وقتی اون حمله ها بهم دست می داد که من حضورش وابراز احساسات خاص اونو فراموش می کردم.چطور می تونستم اینقدر راحت وجودشو نادیده بگیرم وبه جاش حس کنم این عماده که داره خودشو بهم تحمیل می کنه؟

    انگارکسی قلبمو مچاله کرد.لبخند دردآوری زدم وسرمو بلند کردم وتو چشماش خیره شدم.اونم بهم زل زده بود ونمی تونست چشم ازم برداره.

    خم شدم وتند وناشیانه گونه شو بوسیدم.داشت با بهت نگام می کرد.زیرچشمی نگاه شیطنت آمیزی بهش انداختم وگفتم:ندید بدید.

    از این حرفم به خنده افتاد ومنو بیشتر به خودش فشرد.

    سفر به مشهد وادارم کرد اعتراف کنم بهراد عزیز ترین سرمایه ی زندگیمه.وقتی بعد رسیدنمون به هتل،تو لابی با مامان وبابا روبرو شدم وفهمیدم برنامه ی سفرشونو اون ترتیب داده،دیگه سر از پا نمی شناختم وتموم اون حس دلتنگی که از ندیدنشون آزارم می داد از بین رفت.

    بابا مثل گذشته دوباره سلامتی نسبی شو بدست آورده بود وحالا جز آرتروز مچ دستاش چیز دیگه ای آزارش نمی داد.مامان هم شاد وپر انرژی بود وبعد از مدتها از ته دل می خندید.بهراد از قبل دوتا اتاق رزرو کرده بود.یکیش واسه من ومامان آذر ومامان صفورا.اون یکی هم خودش وبابا.مطمئن بودم این تصمیم رو به خاطر مراعات حال من گرفته.وچقدر بابت این موضوع ازش ممنون بودم.شب تو اتاقمون از مامان در مورد امیر واوضاع تو کاشان پرسیدم.اون با مهربونی جواب داد.

    _همه چیز امن وامانه.امیرم حالش خوبه.یه چندتا کار بافت از حاجی شریفی سفارش گرفتم. وفعلا با اون مشغولم.آقا مرتضی وسمیرا خانوم گهگداری بهمون سرمی زنن.علی روز به روز داره بهتر می شه.راستی اینو یادم رفت بگم.آقا احسان نامزد کرده.

    چشمام از تعجب گرد شد.

    _جدی؟!

    _آره حاج خانوم دختر یکی از آشناهاشونو که یه سه،چهار سالی از پسرش کوچیکتره وچندسالی میشه به خاطر نازایی از همسرش طلاق گرفته بود واسه ش خواستگاری کرد.حاجی می گفت عروسشون نیومده عاشق کیان شده.اون طفلی هم دوستش داره.

    _خدارو شکر.

    اینو ازته دلم گفتم.مطمئن بودم آقا احسان لایق یه زندگی خوب ویه همسر شایسته ست.
    این سفر زیارتی خاطره انگیزترین سفری بود که توعمرم تجربه ش کردم.حضور تو اون حرم مقدس واحساسی که به هیچ عنوان قابل بیان نبود وفقط می شد با ریختن اشک ابرازش کرد،بهم آرامشی بخشید که توصیف ناپذیر بود.

    رابطه ی صمیمانه ی مامان آذر با خونواده م به حدی نزدیک شد که از خیر برگشتن با ما به تهران گذشت وهمراه مامان اینا راهی کاشان شد.میخواست یه چندروزی رو اونجا بگذرونه وبعد هم به شهر نائین که زادگاه استاد بود وخونواده ی پدری بهراد هنوزم اونجا زندگی می کردن سری بزنه.

    دوازده فروردین بود که برگشتیم.کوروش باهامون تماس گرفت و واسه سیزده به در دعوتمون کرد تا به خونه باغی که تو دماوند داشتن بریم.با اینکه جمیله خانوم اصرار داشت چیزی همراه خودم نبرم اما من سبد پیک نیک رو پر از تنقلات کردم تا دست خالی نرفته باشیم.سوغاتی هاشونم برداشتم تا همونجا بهشون بدم.

    حضور توجمع شاد وخونگرم خونواده ی دکتر،اولین سیزده به در من وبهراد درکنار هم رو واقعا لذت بخش کرد.

    بساط پختن کباب رو دوش آقایون بود.من وجمیله جون هم میز ناهارو تو ایوان خوش منظره ی خونه چیدیم.درخت ها شکوفه داده ویک دست سفید پوش بودن.هوا هنوزم سرد بود اما نمی شد از خیر اومدن به باغ ودیدن این بهشت کوچیک گذشت.

    بعد از ناهار من وبهراد به پیشنهاد دکتر کمی تو باغ قدم زدیم.

    _این درختا سیبه؟

    بهراد نگاه دقیقی به برگاشون انداخت وگفت:فکر می کنم.

    با لبخند دستی بهشون کشیدم.

    _شکوفه های قشنگی داره.
     
  9. با ذوق لبخندمو جواب داد ومشتاقانه بهم خیره شد.تو نگاش یه حس غریب وناآشنا وجود داشت که مدتی می شد منو به خودش جذب می کرد.نمی تونستم از دستش فرار کنم.انگار یه جاذبه ی ناشناخته بود که وادارم می کرد خودمو هرچه بیشتر به بهراد نزدیک حس کنم واز فاصله گرفتنش پریشون شم.

    دستم بی اختیار دور بازوش حلقه شد وباهاش همقدم شدم.نسیم ملایمی لابلای درخت ها وزید وباران گلبرگ های شکوفه ی سیب زیباترین تصویری رو که می تونستم به عمرم ببینم تو نگام قاب گرفت.

    به اصرار دکتر وجمیله جون شب رو هم تو خونه باغ موندیم.وقتی بعد از شستن ظرفای شام وخوردن میوه جمیله جون بلند شد تا اتاق خوابمونو بهمون نشون بده که شب توش استراحت کنیم،تازه به پیامد تصمیمی که گرفته بودیم رسیدم.حالا خیلی بهتر متوجه واکنش بهراد که هرجوری بود می خواست پیشنهادشون رو رد کنه،می شدم.اون این وضعیت رو پیش بینی می کرد اما گویا نشد درموردش بهم هشدار بده تا منم با موندن مخالفت کنم.

    با این وجود نمی دونم چرا یه حسی قلقلکم می داد که این طور کنار هم بودن رو هم تجربه کنم.به هرحال بهراد همسرم بود وداشتن این خواسته حق من.

    از جام بلند شدم وهمراه جمیله جون به طبقه ی بالا رفتیم.در یکی از اتاقهارو باز کرد وتعارفم کرد وارد شم.

    _بیا تو.

    یه اتاق خواب قشنگ بود که به جای پنجره، درهای بزرگ شیشه ایه رو به تراس داشت. وپرده های قهوه ای رنگی که از زیرش حریر شیری می خورد اون درهارو پوشونده بود.

    یه سرویس خواب دونفره با روتختی کرم ،قهوه ای هم اونجا بود.

    _این اتاق رو تازه چیدیم.قسمت بود اولین ساکنینش شما باشین.

    دری رو باز کرد.

    _اینم سرویس بهداشتیش.نگاه کن اگه چیزی کم وکسر بود بهم بگو تا قبل خواب واسه ت آماده کنم...آخ راستی داشت یادم می رفت.لباس خواب که همرات نیست درسته؟

    خجالت زده گفتم:دستتون درد نکنه.لباس خواب لازم ندارم.یه دست لباس راحتی همرام آوردم.همون رو می پوشم.

    _باشه هر طور راحتی.

    با گفتن شب به خیر از اتاق بیرون رفت ومن سارافون سورمه ایمو با یه بلوز وشلوار سفید که روی آستین ها وشلوارش نوارسبز کاهویی داشت عوض کردم.

    نگام که به تخت دونفره می افتاد بی اختیار تپش قلبم بیشتر می شد.سعی داشتم بهش زیاد فکر نکنم .اینجوری راحت تر باهاش کنار می اومدم.

    بعد از اینکه دندونهامو مسواک کردم، پشت میز آرایش نشستم و روپوست خشک دست وصورتم کمی کرم زدم.

    بهراد در زد وارد شد.

    _هنوز نخوابیدی؟

    نگاهش مردد ودستپاچه بود.صادقانه گفتم:نه...منتظرت بودم.

    اون که از جواب بی منظورم برداشت اشتباهی داشت سعی کرد توضیح بده.

    _ببین باور کن خواستم بگم دوتا اتاق مجزا بهمون بدن اما راستشو بخوای روم نشد.یعنی چطور بگم...

    آخرشم نتونست جملاتشودرست جمع وجور کنه وتحویلم بده.بی خیال از کنارش گذشتم وروتختی رو کنار زدم وزیر پتو رفتم.سرمو رو متکا گذاشتم وخیلی تلاش کردم جلوی خنده مو بگیرم.

    بهراد عصبی وبی قرار وسط اتاق راه می رفت ونمی تونست تصمیم بگیره چیکار کنه.راستش دلم طاقت نیاورد بیشتر از این سردرگمی وبی قراریشو ببینم.سرمو از زیر پتو بیرون آوردم وخیلی جدی پرسیدم.

    _احیاناً قصد نداری که تا صبح تو اتاق رژه بری؟

    فقط نگام کرد.با خنده گفتم:بهراد بیا بگیر بخواب...این چراغ روشن داره خوابمو خراب می کنه.

    با بهت زمزمه کرد.

    _یعنی می تونم؟!!

    گاهی از اینهمه ملاحظه لجم می گرفت.حالا حتما من باید به زبون می آوردم که به این قضیه راضیم؟

    با حرص زمزمه کردم.

    _فقط پنج دقیقه بهت وقت می دم تصمیمتو بگیری.بعدش این چراغو خاموش می کنم واونوقت هرچقدر که دلت خواست می تونی تو این اتاق قدم بزنی وچپ وراست بری.

    تند وهول هولکی جواب داد.

    _خب...خب من باید الآن مسواک بزنم...

    یه دور،دور خودش چرخید.

    _پس این شلوار راحتی که برداشته بودم کجاست؟

    از جام بلند شدم وبه سمت وسایلمون رفتم.در حالیکه سعی داشتم مثلا غر بزنم مسواک وخمیر دندون رو برداشتم وبه دستش دادم.

    _شلوارتم رو صندلی گذاشتم.اگه دقت می کردی تا الآن دیده بودیش.

    یه لبخند مهربون وخجالت زده رو لباش سبز شد.

    _ممنون.
    خودمم کمی خجالت کشیدم.واسه همین چیزی نگفتم وزیر پتو خزیدم.چند دقیقه بعد اونم چراغ هارو خاموش کرد وبا احتیاط گوشه ی پتورو بلند کرد وروتخت دراز کشید.با تکان هایی که تشک تخت خورد بی اختیار چشمام باز شد.رو به سقف خوابیده بودم وپتو رو تازیر چونه م بالا کشیده بودم.با این حرکتش به کل خواب از سرم پریده بود وحضورش تو فاصله ی مختصری که از هم داشتیم بی قرارم می کرد.


    _گلاره بیداری؟!

    سوالش باعث شد بی اختیار به سمتش برگردم.با دیدن چشمای باز ومنتظرم جا خورد وبه کل فراموش کرد چرا صدام زده.دستپاچه از جاش بلند شد ودستی به تشک تخت کشید.

    _به نظرت این زیادی نرم نیست؟

    هرکاری کردم نشد جلو خنده مو بگیرم.

    _بهراد بگیر بخواب.

    دوباره دراز کشید ومظلومانه جواب داد.

    _آخه خوابم نمی بره.

    _نگو که به خاطر این تشکه ست.

    _یعنی نیست؟!!

    این مثل اینکه واقعا منو سرکار گذاشته بود.با دلخوری ظاهری پشت چشمی نازک کردم و خواستم رومو ازش برگردونم که دستمو گرفت ومانع شد.

    _قهر نکن دیگه.

    به سمتش برگشتم وطلبکارانه نگاش کردم.کمی خودشو بهم نزدیک کرد وتکه ای از موهامو که رو صورتم افتاده بود کنار زد.

    _خب باهام حرف بزن تا خوابم ببره.

    مثل پسر بچه ها شده بود.هیچ وقت این بخش از شخصیتشو تجربه نکرده بودم. وحالا حس میکردم برام جالبه.

    _چی بگم آخه؟

    داشت موهامو نوازش می کرد وداغی نفس هاش به صورتم می خورد.

    _تا حالا بهت گفتم چقدر دوست دارم؟

    دستم بی اراده به سمت صورتش کشیده شد.

    _هرگز نیازی به گفتن نبوده.من اونو خیلی راحت از تو نگات میخونم.

    نگاهمون تو هم قفل شده بود.

    _پس می دونی وجودت چقدر بی تابم می کنه؟

    ته ریش مختصری که داشت کف دستمو خاروند وبا عث شد بی اختیار لبخند بزنم.

    _نه اینو دیگه نمی دونم.ولی حسش میکنم.

    دستشو دور کمرم انداخت ومنو به سمت خودش کشید.این بی پروایی ازش بعید بود.پیشونیشو به پیشونیم چسبوند وزمزمه وار گفت:اونقدر خواستنت بی تابم کرده که نمی تونم به همین راحتی ازت بگذرم گلاره...گاهی دلم می خواد خودمو به خاطر این میل سرکش خفه کنم...دارم کم می یارم.

    اون جمله ی آخرو با لحنی افسرده ونامطمئن گفت.پیش خودم فکر کردم منم دارم کم می یارم.سرمو کمی بالا گرفتم که چشم توچشم بشیم.باید براش توضیح می دادم .اما اون لباشو گذاشت رو لبمو وحسابی غافلگیرمکرد.واسه یه لحظه تموم تنم یخ زد وعضلاتم ناخواسته منقبض شد.احساس خفگی به سراغم اومد وحتی خواستم بهراد رو پس بزنم اما...

    عطر نفس هاش آشنا بود وگرمای تنش خواستنی.طعم بوسه هاش وسوسه انگیز بود وطنین تپش های قلبش آرامش بخش...چشمامو بازکردم وتونگاه عاشقش خیره موندم.نه من نمی تونستم پسش بزنم.اون همه ی زندگیم بود.

    بی اراده باهاش همراه شدم وبوسه هاشو با رغبت ومیل هرچه بیشتری جواب دادم.واونو بیشتر به خودم فشردم.هیچ وقت فکر نمی کردم این بوسه ها تا این حد آرومم کنه.وچقدر اون لحظه خودمو ممنون ومدیون بهراد می دونستم که مثل همیشه صبوری به خرج داد وسعی نکرد بیشتر از این بهم نزدیک شه.

    می دونم اون شب با اینکه از همراهی من ته دلش گرم شد اما عذاب هم کشید.چون از فردای اونروز که جاشو خالی دیدم و اونو کلافه وبی خواب تو تراس پیدا کردم فهمیدم هرچقدر هم که تلاش کنم تا بهش نزدیک شم بهراد یه قدم عقب تر می ره.اون از واکنشم می ترسید ومن بهش حق می دادم.

    سه روز بعد،من تو اتاق مشاوره ی دکتر میلانی فر رو همون مبل دونفره ی آشنا نشسته بودم وداشتم از رفتار بهراد گله می کردم.خودمم می دونستم مشکل از کجا آب می خوره اینکه من بلاخره آمادگی لازم رو واسه داشتن یه زندگی زناشویی سالم با همسرم پیدا می کنم یا نه.

    حسی بهم می گفت به زودی این آمادگی رو به دست می یارم.چون آغوش بهراد از اون شب به بعد عجیب بد عادتم کرده بود.حتی این دوشبی رو هم که جدا ازش خوابیدم بارها وبارها بی تاب حضورش شدم.

    رو به دکتر گفتم:اون واسه رسیدن به این روزا از جون مایه گذاشت.من هرچقدر هم که تلاش کنم نمی تونم حتی کمی محبتاشو جبران کنم.اما اصرار الآن من واسه حفظ این زندگی به خاطر احساس دینم نیست.در واقع نمی خوام ازش دور باشم.به نظرتون این حق من نیست که همسرمو بخوام؟

    بی هیچ واکنشی فقط بهم خیره شد.و وادارم کرد حرف بزنم.
     
  10. _دلم نمی خواد ازم فاصله بگیره.دوست دارم یه زندگی عادی مثل بقیه ی زن وشوهر ها داشته باشیم.می خوام هرچه زودتر جشن عروسیمون رو بگیریم وزندگیمونو تشکیل بدیم.اما اون خیلی وقته که در موردش حرف نمی زنه.گاهی از دستش عصبانی می شم. ودلم می گیره.اما خب می دونم این سکوتش فقط به خاطر خودمه.اون منتظره که من بخوام.

    _وتو اینومی خوای.

    سرتکان دادم ومطمئن گفتم:معلومه که می خوام.چون احساس می کنم روز به روز داره حالم بهتر می شه.من وبهراد روزهای خوشی رو تو این یه ماه گذشته داشتیم.یه چهارشنبه سوری قشنگ.اومدن عید وهدیه ای که واقعا گرفتنش شوکه م کرد.بهراد خونه ای رو که واسه اولین بار احساساتمون توش شکل گرفت وبه عشق رسید برام خریده.این حس خوبی بهم می ده.در مورد اون خونه نقشه های زیادی دارم.دلم می خواد واسه کسایی که بادرد من آشنان کاری بکنم.اما نمی دونم چه جوری...خیلی دوست دارم با چندتاشون از نزدیک آشنا شم ودرمورد این درد مشترک حرف بزنم.

    دکتر با لبخند گفت:راستش قصد نداشتم به همین زودی تو رو با این قضیه روبرو کنم.اما پیشرفت درمانیت فوق العاده بوده وما زودتر می تونیم گروه درمانی رو شروع کنیم.

    _گروه درمانی؟!!

    _بله یه گروه شش نفره از کسانی که باهات همدردن واین تجربه ی تلخ رو دارن.البته منم هستم.به نوعی وظیفه دارم شمارو باهم آشنا کنم.باید برنامه ریزی کنم تا بتونیم هفته ای دوبار تو همین مرکز دور هم جمع بشیم ودر مورد اون درد مشترک حرف بزنیم و ازهمه مهم تر تبادل نظر کنیم.
    به فکر فرو رفتم وبا این تصور که جزمن کسای دیگه ای هم هستن که طعم این زخم رو چشیدن ودردشو متحمل شدن وشاید حتی بهرادی هم نداشتن که مثل یه کوه تکیه گاهشون باشه متاثر شدم.انگار زن بودن بهای سنگینی بود که باید تعدادی از ما سخت تاوانشو می دادیمآخر هفته بهناز مارو خونه ش دعوت کرد.مامان هنوز برنگشته بود ومن با وجود رفتار غیر قابل تحمل بهراد نمی تونستم فضای سنگین خونه رو تحمل کنم.دلم بدجوری واسه لمس دستاش وتو آغوشش فرو رفتن لک زده بود.اما اون اینو ازم دریغ می کرد.
    دکتر وجمیله جون واسه ماه عسلشون رفته بودن اندونزی وکوروش چون تنها بود به دعوت بهناز وداریوش تو جمعمون حضور داشت.طبق معمول نبض صحبت جمع تو دستاش بود وبه قول بهراد رفته بود بالای منبر وحالا حالا ها پایین بیا نبود.
    _تو که نمی شناسیش.من می دونم اون چه ذات خرابی داره.هیچی نشده دست مامانمو گرفته ورفتن ماه عسل.آخه بگو مرد حسابی تورو چه به این کارها.
    بهراد با بی خیالی گفت:چیکارشون داری.بذار خوش باشن.
    _نه تو نمی فهمی من چی میگم...باید زن بگیرم.وگرنه این مادرمو از راه به در میکنه.می ترسم تا به خودم بجنبم یه خواهری،برادری،چیزی بندازه تو بغلم.
    من وبهناز سرمونو انداختیم پایین وزدیم زیر خنده.بهراد دستشو بی هوا بلند کرد.
    _برو بابا.این چرت وپرتا چیه میگی؟
    _چرت وپرت؟!!خوبه خودم از تخم وترکه ی همین شهشانی هام.آقاجونم تا چشمش به جمال من که بزرگترین نوه ش بودم روشن شد ،فیلش یاد هندستون کرد و هوس بچه دار شدن به سرش زد.بیچاره خانجونم تو چهل وچهار سالگی با نه ماه شکم مجبور بود خودشو از دید غریبه وآشنا پنهون نگه داره تا به سلامتی فارغ شه.این عمه اکرمم که یه سالی ازم کوچیکتره نتیجه ی همون هوس آقاجونه.حالا تو میگی از پسر خلفش مازیار خان همچین چیزی بعیده؟
    داریوش از شدت خنده سرخ شده بود ومن وبهناز هم هر از چندگاهی بلند می شدیم وبه آشپزخونه می رفتیم تا ازته دل بخندیم.
    سینی چای به دست دوباره تو جمعشون برگشتم وبهنازم با ظرف میوه پشت سرم اومد.
    _می بینی تورو خدا همیشه دور وبرم پر از این دخترهای ترگل ورگل بودهااا.تا خواستم آدم شم ومثل پسرای خوب زن بگیرم دست وبالم یهو خالی شد.به هرکی پیشنهاد می دم فقط بهم می خنده.خیال می کنن سرم به جایی خورده که همچین خواسته ای دارم.
    سرشو پایین انداخت وبا ناراحتی به فکر فرو رفت.واقعا دیدنش تو این حال وروز خنده دار بود.کنار بهراد نشستم وفنجون چاییمو تو دستام گرفتم.بهراد بی توجه به حضورم ازش پرسید.
    _خب حالا می خوای چیکار کنی؟ببینم تصمیمت جدیه یا اینم یه بازی تازه ست؟
    پوزخندی زد ودلخور جواب داد.
    _مارو باش رو دیوار کی داریم یادگاری می نویسیم.تو که رفیقمی بهم اعتماد نداری .اونوقت من چه انتظاری می تونم از دیگرون داشته باشم.
    بهناز گفت:تو موسسه تون مورد خوب پیدا نمی شه؟
    _مورد خوب؟!...خب هست ولی سابقه م پیششون خرابه.
    با این حرف خندید وبهراد طلبکارانه بهش توپید.
    _منظورت از مورد خوب کیه؟
    با کمی مکث وفکر کردن بلاخره چشماش از هیجان برق زد.
    _خودشه پیداش کردم.همین خانوم طراوتی خودمونو می گیرم. چطوره؟
    اینبار بهراد بود که زد زیر خنده.
    _شوخی می کنی مگه نه؟
    _نه به جون تو جدی دارم می گم.این طفلی الان دچار شکست عشقی شده ودنبال انتقامه.مطمئنم پیشنهادمو رو هوا می زنه.اصلا کی بهتر از من.اون بنده خدام بدسلیقه گی به خرج داد که اومد سراغ تو.
    ناخودآگاه به سمت بهراد چرخیدم ومنتظر جوابش شدم.
    _گم شو...این مزخرفات چیه که بهم می بافی؟
    بهناز باخنده گفت:چشم ودلمون روشن.خانوم طراوتی دیگه کیه؟شفاف سازی کن ببینم قضیه از چه قراره.
    درسا شروع کرد به نق زدن.
    _مامان من گشنمه.پس کی شام می خوریم؟
    بهراد با زرنگی حرف رو عوض کرد.
    _بیا تحویل بگیر.آخه این چه وضع مهمون نوازیه؟بچه هاتم دادشون در اومد.پس این شام چی شد؟
    داریوش دستی به شونه ش زد وگفت:تو بهتره قضیه رو روشن کنی.وگرنه تا خیال خواهرت راحت نشه از شام خبری نیست.
    کوروش به جاش جواب داد.
    _این خانوم طاروتی از بانوان محترم موسسه ست.که دور از حضور گلاره خانوم مغزش پاره سنگ برداشته بود ودور وبر آقا بهرادتون می پلکید.ولی از اونجایی که این آقا بهراد خودشو زیادی تحویل می گیره یه نیمچه نگاهم به این لیلی عاشق ننداختن ولایق ندیدن در رکابشون باشه.واسه همین این طفلیم عقده ای شده ومی خواد سر به تن بهرادی ما نباشه.
    به روی خودم نیاوردم اما با این توضیح بی سرو ته خیالم تاحدودی راحت شد.بعد از شام کوروش رو رسوندیم وراهی خونه شدیم.راستش از دست بهراد دلخور بودم.نه به خاطر شوخی های کوروش وقضیه ی خانوم طراوتی.احساس می کردم این روزا سردشدن وفاصله گرفتنش یه جورایی عمدیه.آخه قبلا اگه حتی ازم دور هم می شد بازم خودش بود که طاقت نمی آورد وبه سمتم بر می گشت اما حالا با وجود اینکه من سعی داشتم این فاصله رو از بین ببرم،اون خودشو کنار می کشید.
    به خونه که رسیدیم شب به خیر خشک وبی احساسی بهم گفت وبه اتاقش رفت.مات وبهت زده جلوی در خونه ایستاده وبه مسیر رفتنش خیره بودم.باورم نمی شد بهراد تا این حد بخواد ازم دوری کنه.
    کلافه وعصبی چادرمو برداشتم وخودمورو اولین صندلی تو تیررس نگاهم انداختم.یه بغض سنگین رو گلوم نشسته بود که خیال آب شدن نداشت.احساس می کردم دارم دیوونه می شم.گناه من چی بود که دلم آغوش گرمشو می خواست؟اون که قرار بود اینجوری باهام نامهربون شه چرا منو به محبت وتوجهش عادت داد؟چرا گذاشت به این حال وروز برسم که حتی واسه گرفتن دستاش بی تاب باشم؟...یعنی دیگه دوستم نداشت؟
    با این فکر به خودم لرزیدم وبی اراده از جام بلند شدم وبه سمت اتاقش رفتم.من باید باهاش حرف می زدم.
    _بهراد بیداری؟
    بدون اینکه منتظر جوابش باشم درو باز کردم وتو چارچوبش وایسادم.با همون لباس های بیرونش رو تخت نشسته بود وبه من که طلبکارانه اون حالت درمانده ومستاصل نگاهشو زیر نظر گرفته بودم خیره شد.
    _کاری داشتی؟
    اینو با دلخوری پرسید.عصبی جواب دادم.
    _می شه بگی دلیل این رفتارت چیه؟
    خودشو به اون راه زد.
    _متوجه منظورت نمی شم.
    صریح وبدون تعارف اعتراض کردم.
    _از وقتی خونه باغ رو ترک کردیم وبرگشتیم رفتارت سرد وبی منطق شده.لااقل بهم بگو چه اشتباهی ازم سر زده که مستحق این مجازاتم؟
    از جاش بلند شد.یه لحظه تردید وپشیمونی رو تو نگاش دیدم اما فوری اخمکرد.
    _این فاصله واسه هردومون لازمه.مثل اینکه فراموش کردی اون شب بهت چی گفتم.دیگه به خودم اعتمادی ندارم.این مجازات یا تنبیه یا هرچیزی که دلت می خواد روش اسم بذاری بیشتر از تو داره منو داغون می کنه اما...
    بغضم شکست واشک تو چشمام حلق زد.
    _اما چی؟
    لب هاش تکان خفیفی خورد.انگار که بخواد حرفی بزنه،اما سکوت کرد.نتونستم این فاصله ی کم رو طاقت بیارم.اصلا به جهنم که با این کار، کوچیک می شدم.من داشتم واسه به مشام کشیدن عطر تنش پر پر می زدم دیگه غرور به چه کارم می اومد.دوقدم فاصله رو با شتاب طی کردم وخودمو تو آغوشش انداختم.سرمو رو سینه ش گذاشتم ودستامو محکم دور کمرش حلقه کردم.با گریه گفتم:بذارش پای خودخواهیم اما اینو حق نداری ازم دریغ کنی.
    واسه چند لحظه حرکتی نکرد.انگار این واکنش پیش بینی نشدم مرددش کرده بود اما بلاخره دستامو به سختی از کمرش جدا کرد ودر مقابل چشمای بهت زده م خودشو عقب کشید.
    _بهراد؟!!
    _داری تحریکم میکنی گلاره...نذار واسه هردومون پشیمونی به بار بیارم.
    اشکای داغم صورتمو سوزوند.با ناباوری چندین وچند بار سر تکان دادم.یه جمله مدام تو ذهنم تکرار می شد.( منو پس زده بود)
    چند قدم عقب عقب رفتم وبعد بدون اینکه دوباره نگاش کنم به سمت در چرخیدم واز اتاق بیرون رفتم.اون با اینکار غرورمونشکست.زیر پاش له کرد.اولین قهر زندگی مشترکمون با اون بحث بی نتیجه وپایان بدش،شکل گرفت.والبته به همین ختم نشد.مشاجره های اجتناب ناپذیر ودعواهایی که گاهی با کوتاه اومدن یکی از ما به خیر می گذشت حالا جزءلاینفک زندگیمون شده بود.تموم این بهونه گیری ها وبحث های الکی ریشه تو اون شب وبازتاب اشتباه رفتارمون داشت.