1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

رمان ابریشم عشق

شروع موضوع توسط negar_esesi ‏Nov 7, 2013 در انجمن داستان و رمان

  1. مامان از اتاق بیرون رفت ومن با فکر کردن به اینکه چطوری می تونم با این موضوع کنار بیام لباسمو عوض کردم.یعنی می تونستم از خیر نزدیک شدن بهش وحتی بوسیدنش بگذرم؟حالا که فقط به اندازه ی یه اتاق بینمون فاصله بود...حالا که چیزی به اسم نامحرم بودن دست وپامو نمی بست.
    قلبم تند وبی امان به قفسه ی سینه م می کوبید.خدایا خودت بهم کمک کن بتونم طاقت بیارم.تحمل این وضعیت کار ساده ای نبود.کلافه بیرون اومدم وبه سمت اتاقش رفتم ویه ضربه ی کوتاه به در زدم.
    خودش درو باز کرد.
    _هنوز نخوابیدی؟
    نگاه غمگین ومستاصلمو بهش دوختم وصادقانه جواب دادم.
    _نتونستم بخوابم.
    انگار اونم غم نگاهمو درک می کرد که سرشو پایین انداخت وبا شرمندگی گفت:همش تقصیر منه اگه...
    دستمو رو شونه ش گذاشتم وحرفشو قطع کردم.
    _بی خیال...کم کم عادت می کنم.
    لباسشو عوض کرده بود.یه بلوز سبز زیتونی با شلوار کتان سفید تنش بود،که بهش خیلی می اومد.نگاهم مشتاقانه رو موهاش ثابت موند.بافت درشت موهاش تا روی کمرش می رسید ورنگش قهوه ای تیره بود.فقط یکم روشن تر از چشماش.دلم می خواست به اون ابریشم لطیف دست بکشم اما...
    وارد اتاق شدیم وبهم تعارف کرد رو تخت بشینم.با حالی خراب وداغون نشستم وسعی کردم نگاهمو ازش بدزدم.واقعا نمی تونستم مستقیما بهش خیره شم واونوقت عکس العملی نشون ندم.
    کنارم نشست وبا بی خیالی نگاهی به دور وبر انداخت.
    _اتاق قشنگی داری؟
    سعی کردم با حرف زدن فکرمو منحرف کنم.
    _قابل تورو نداره.
    _ممنون...خیلی وقته که از خونواده ت جدا زندگی میکنی؟
    _یه سه سالی میشی.البته دیگه الآن دو،سه ماهی هست برگشتم خونه.
    _به خاطر مامان؟
    سرتکان دادم.
    _اون بعد بابا خیلی تنها شده.نیاز بود که کنارش باشم.البته این تنها دلیلم نبود.می خواستم اون خونه رو بفروشم ومهریه ی آیسان رو بدم.
    _دادی؟
    کلافه دستی به موهام کشیدم.دوست نداشتم تو همچین شبی در موردش صحبت کنم.
    _قبول نکرد...میگفت حقم نیست.
    _چرا خواست ازت جدا شه؟مگه دوستت نداشت؟
    خودموکمی جلوکشیدم ودستمو رو صورتش گذاشتم.
    _سر فرصت همه چیزو برات توضیح می دم.اما نه الآن وتو این لحظه.این اولین ساعت های شروع زندگی مشترکمونه.دلم می خواد حرفای خیلی بهتری واسه گفتن داشته باشیم.بیا از چیزای قشنگ تری صحبت کنیم.باشه؟
    _از چی؟
    دستمو عقب کشیدم.
    _از آینده مون.اینکه کجا وچطور زندگی کنیم.وضعیت تحصیلی وشغلی تو...کارمن...چه می دونم انتظاراتی که از همدیگه داریم...ما در مورد هیچ کدومشون صحبت نکردیم.
    نفس عمیقی کشید وکاملا به طرفم چرخید.ته دلم گفتم(تورو خدا با من این کارو نکن...لااقل اینطور خواستنی نگام نکن.)
    _نمی خوام تو منگنه قرارت بدم که کجا زندگی کنیم.تو این یه مورد دلم می خواد خودت تصمیم گیرنده باشی.من خونواده مو دوست دارم.دوری ازشون واقعا برام سخته.اما زندگی تو کاشان رو بهت تحمیل نمی کنم.
    با تردید گفتم:راستش فعلا وضعیت کاریم مشخص نیست.شاید مجبور باشم تو همین موسسه به کارم ادامه بدم.این تورو ناراحت نمیکنه؟
    صادقانه گفت:من گلایه ای ندارم.
    با لبخند ازش تشکرکردم.
    _واسه آینده ت چه تصمیمی داری؟ادامه تحصیل می دی؟
    _فکر میکنی بتونم؟!
    از این سوالش واقعا ناراحت شدم .یاد گلاره ای افتادم که چندماه قبل با اطمینان از بافتن فرشی حرف می زد که هرگز تجربه ای آنچنانی در موردش نداشت وحالا...
    بی اختیار دست چپشو تو دستام گرفت وفشردم.
    _من مطمئنم که می تونی.
    یه لبخند شیرین رو لباش نشست.
    _دلم می خواد طراحی فرش بخونم...چطوره؟
    لبخندشو با لبخند اطمینان بخشی جواب دادم.
    _عالیه...منم کمکت می کنم.
    تشکر کرد ودیگه چیزی نگفت.دستش هنوزتو دستام بود .ونگام به حلقه ی ظریفی که تو انگشت انگشتریش قرار داشت،خیره بود.
    خیلی ناغافل پرسید.
    _این نزدیکیمون تورو اذیت می میکنه مگه نه؟
    نگاهش شرمنده وغمزده بود.نتونستم ونخواستم ناراحتش کنم.
    _گفتم که عادت می کنم بهش.
    _من واقعا ناراحتم بهراد.ای کاش می شد...
    ته دلم لرزید.این اولین باری بود که اسممو بدون هیچ پیشوند وپسوندی اینطور صمیمی صدا می زد.منتظر ومشتاق بهش چشم دوختم.
    با کمی مکث نگاهشو ازم گرفت وسرشو پایین انداخت.
    _ای کاش می شد یه جوری این محبتتو جبران می کردم.
    با خنده گفتم:پس بازش کن.
    چشماش از تعجب گرد شد.
    _چیو؟
    _مگه نمی خوای جبران کنی؟
    تو صورتم مات شده بود.
    _خب چرا...اما متوجه منظورت نمی شم.
    موهای بافته شده شو کشیدم جلو.
    _اینو می گم...بازش کن.
    حرکتی نکرد.انگار هنوزم تو بهت بود.باید براش توضیح می دادم.
    _من عاشق اینام.دوست دارم باز باشه...می شه فقط یه بار اینکارو برام بکنی؟
    یه لبخند محو کنج لبش نشست وبا کمی مکث مشغول باز کردن بافت موهاش شد.تو تموم اون لحظات با بی صبری بهش خیره بودم.دلم می خواست هرچه زودتر اونو با موهای پریشون ببینم.
    چهارتا انگشتشو لای موهاش کشید تا کمی از هم جدا بشن.نگاهم رو موهای پیچ وتابدار وپر پشتش ثابت موند.خدای من،خیلی نفس گیرتر از تصورات وخیالاتم بود.
    فاصله ی بینمون رو بایه خیز طی کردم واونو تو بغلم گرفتم.نتونستم خودمو کنترل کنم.این دیگه خارج از ظرفیت من بود.
    سرشو رو سینه م گذاشتم وبا علاقه اون ابریشم لطیف رو لمس کردم وبوسیدم.این بهترین چیزی بود که می شد انتظار روبرو شدن باهاشو داشت.
    دیگه از اون سرسختی اولیه تو گلاره هم خبری نبود.انگار اونم یه جورایی با این وضعیت کنار اومده بود.من اما نمی تونستم فقط به این قانع باشم.اون همسرم بود ومن با همه ی وجود می خواستمش.
    تپش های تند قلبم وبازدم داغ نفس هام باعث شدسرشو بالا بگیره وبهم خیره شه.دیگه نتونستم تاب بیارم.شونه هاشو گرفتم واونو به آرومی رو تخت خوابوندم.از خودش مقاومتی نشون نداد.همینم منو واسه رسیدن به خواستم جسورتر کرد.روش خیمه زدم ونگاهم با بی قراری رو تک تک اجزای صورتش چرخید و تونی نی چشماش ثابت موند.
    غم و ترس وگلایه رو تو نگاش می خوندم.بی اختیار خودشو جمع کرده بود ومی لرزید.مثل گنجشک زخمی ای که زیر بارون مونده.
    قلبم داشت از سینه م بیرون می زداما باری که رو شونه هام سنگینی می کرد مثل یه سد جلوم ایستاده بود.نه من نمی تونستم اینقدر نامرد باشم.نمی تونستم به همین راحتی همه چیزو زیر پام بذارم.
    قلبم کم کم آروم گرفت ونفس کشیدنم عادی شد.چشمامو باز کردم وبهش خیره شدم.انگار اونم این آرامشو تو نگام خوند که آروم گرفت.
    تکه ای از موهاشو کنار زدم .خم شدم ولاله ی گوششو بوسیدم. وآهسته گفتم:تا تو نخوای من هرگز خودمو بهت تحمیل نمی کنم گلاره.
    از جام بلند شدم وبا شرمندگی سرمو پایین انداختم.
    _منو ببخش اگه اذیتت کردم...شبت به خیر.
    به سرعت از اتاق بیرون رفتم واجازه ی هیچ واکنشی رو بهش ندادم.کم آورده بود.من،بهراد صدر نائینی کم آورده بودم.شروعم واسه این رابطه افتضاح بود.وباعث ترسوندن گلاره شدم.دیگه امکان نداشت به همین راحتی خودمو واسه این اشتباه ببخشم.
    صبح قبل از اینکه کسی بیدار شه دوش گرفتم وحاضر شدم.با یه لیوان شیر سرد صبحونه مو سر هم آوردم واز خونه بیرون زدم.مطمئن نبودم گلاره خواب باشه اما در هر صورت نمی خواستم باهاش اینقدر زود روبرو بشم.بخاطر ضعفم احساس حماقت می کردم.
    قبل رفتنم به موسسه شیرینی گرفتم تا اینجوری قضیه ی ازدواجمم علنی کرده باشم.
    کوروش به محض دیدنم گل از گلش شکفت وکلی بابت دیشب سر به سرم گذاشت.به تموم کج خیالی هاش فقط یه پوزخند تلخ زدم وچیزی نگفتم.
    خوشبختانه واسه هفته ی بعد که قرار بود عمل پیوند انجام بشه ماموریت راه دور نداشتیم.فقط یه همایش تو کرج بود که در حاشیه ش کارگاههای آموزشی دو روزه برپا کرده بودن.باید یه سری راهبردهای کلیدی تو پیش بینی وضع هواروکه از دستاوردهای اخیر موسسه بودآموزش میدادیم.
    چارت برنامه ی کاریمو از خانوم طراوتی گرفتم.اونم که قضیه ی ازدواج مجددمو شنیده بودخیلی سرسنگین باهام برخورد کرد.
    حوالی یک ظهر بود که به خونه برگشتم.صدای خنده های ریز وشاد مامان وگلاره منو به آشپزخونه کشوند.
    _سلام خانوم های محترم.
    هردوشون به سمتم برگشتن وبا لبخند جوابمو دادن.
    _سلام خسته نباشی.
    یه صندلی واسه خودم عقب کشیدم وپشت میز غذاخوری نشستم.
    _ممنون...چه خبره؟خیلی خوشحال به نظر می رسین.
    مامان با خنده گفت:خبر خاصی نیست.بهناز زنگ زد وگفت می خواد بیاد دیدن گلاره.منم ازش خواستم با داریوش وبچه ها واسه ناهار بیان.اونم قبول کرد...ما هم مشغول غذا درست کردن شدیم وکمی هم پشت سرت غیبت کردیم.
    گلاره داشت سالاد فصل درست می کرد.دست دراز کردم که یه برگ کاهو از تو ظرف برداشتم.
    _دستتون درد نکنه.حالا چی میگفتین پشت سرم؟
    مامان چشمکی به گلاره زد وبا شیطنت ابرویی بالا انداخت.
    _ذکر خیرت بود مادرجان همین.
    هردوشون به خنده افتادن ومامان مجبور به اعتراف شد.
    _داشتم از شیطنت های دوران بچه گیت می گفتم.
    یاد لج بازی ها وسربه هوا بودنم،زانو های همیشه زخمیم،اخراج های هفتگیم از مدرسه،تنبیه های ملایم بابا وکتک های مامان که خوراکم بود افتادم.
    یه لبخند محو رولبم نشست وچیزی نگفتم.
    زنگ درو که زدن،گلاره از جاش بلند شد.
    _می رم یه چیزی سرم کنم.
    حرفی نزدم.تو مسائل اعتقاد وپوششی دوست داشتم این خود گلاره باشه که تصمیم می گیره.شاید زمانی نظرم تو این مورد قابل بیان بود که که کار به افراط وتفریط بکشه.ودر مورد گلاره مطمئن بودم هیچ وقت کار به اونجا نمی کشید چون تصمیماتش دراین مورد رو کاملا می پسندیدم.
    تونیک آبی روشنی که به تن داشت بهش خیلی می اومد.واسه پوشاندن موهاش روسری بلندی سرکرده بود که ترکیبی از رنگ های سفید وخاکستری وآبی به نظر می رسید وچهره شو روشن تر نشون می داد.
    _چطورم؟
    یه نگاه خریدارانه بهش انداختم وبا علاقه گفتم:عالی وبدون نقص.
    بهناز مثل همیشه با انرژی وارد خونه شد وبا گلاره مثل یه آشنای قدیمی برخورد کرد.ازش کمتر از اینم انتظار نداشتم.والبته گلاره رو هم خوب می شناختم.روابط عمومی هردوشون فوق العاده بود.این میون فقط گاهی نگاههای سرزنش گر بهناز اذیتم می کرد.واتفاقا معنیشم خوب می دونستم.اون منو بابت حماقت چند ماه قبلم وپس زدن گلاره وازدواج با آیسان ملامت می کرد.
    وروجک های بهناز،درسا ودنیا هم با شیرین زبونی خودشونو بدجوریتو دل گلاره جا داده بودن.
    داریوش هم خوب برخورد می کرد والبته صمیمی،چیزی که بعد از مرگ بابا بیشتر حسش می کردم.
    بعد ناهار من وداریوش شطرنج بازی کردیم وخانوم ها هم تو آشپزخونه مشغول صحت شدن.دلم نمی خواست گلاره احساس غریبی کنه.وانگار نمی کرد.چون صدای خنده های شاد وبی بهانه ش به گوش می رسید.واین منو خوشحال می کرد.
     
  2. دو دست دیگه هم با داریوش بازی کردم و اون هربار برد.از باخت هام ناراحت نبودم.بعد هفت،هشت سالی که اون دامادمون شده بود،می دونستم تن به بازی ای نمی ده که آخرش باخت باشه.وتو شطرنج لااقل مثل یه حرفه ای عمل می کرد.
    صدای دویدن وخنده های شاد بچه ها،کل کل من و داریوش،شوخی های بهناز وعکس العمل های عاطفی گلاره تاثیر زیادی تو روحیه ی مامان داشت..وبعد مدتها این اولین باری بود که می دیدم لبخند خیلی دیر از رولباش محو میشه.
    بچه ها واسه شام موندن ومامان هم با جون ودل براشون غذا درست کرد.تو اون لحظات دور هم بودنمون واقعا جای بابا خالی بود.آرزوی حضورش تو این جمع حالا دیگه واسه مون یه حسرت بود.
    بهناز قبل از رفتن هدیه شو که یه مدالیوم با زنجیر ظریف و خوش بافت بود به گلاره داد وبابت نبودنش تو مراسم عقدمون عذرخواهی کرد.والبته قول داد حتما تو عروسی مون جبران کنه.
    به محض رفتنشون،مامان که حسابی خستگی بهش فشار آورده بودبا کلی شرمندگی وخجالت از ما جدا شد وبه اتاقش رفت.
    گلاره داشت ظرفای میوه خوری رو جمع می کرد که از دستش گرفتم.
    _بهتره بری استراحت کنی.من اینارو جمع وجور می کنم.
    _خسته نیستم.کار چندانی هم نمونده.ظرفای شام رو که بهناز شست.جمع وجور اینام وقتی نمی بره.خودم کارو تموم می کنم.تو هم بهتره بری استراحت کنی.به هر حال صبح باید بری سر کار.
    نمی دونم چرا حس کردم باید از چیزی ناراحت باشه.نگاه مرددمو بهش دوختم وسوالی ذهنمو درگیر کرد.
    _تو از دستم دلخوری؟!
    نگاه گذرایی بهم انداخت وظرف میوه رو از روی میز برداشت.وبه سمت آشپزخونه رفت.
    _نه چرا باید باشم؟
    دنبالش رفتم وبشقاب ها وچاقوهای میوه خوری رو توسینک گذاشتم.
    _بابت دیشب.
    _نیستم.
    اینو خیلی سرد ومایوس کننده گفت. ومشغول شستن ظرفا شد.
    _من نمی خواستم اذیتت کنم.باور کن دست خودم نبود.می دونم مقصرم اما...
    دست از شستن برداشت ونفس عمیقی کشید.
    _ببین بهراد من دنبال مقصر نمی گردم.هرچند اگه بخوام منصف باشم نباید کسی رو بیشتر از خودم مقصر بدونم.اگه نمی تونم به ابراز احساساتت جواب درستی بدم اشکال از تو نیست از منه.این منم که نمی تونم مثل یه آدم عادی زندگی کنم و واسه همسرم،زن خوبی باشم.
    جمله ی آخرشو با بغض گفت ومنو حسابی پشیمون کرد از اینکه چرا اصلا این حرفو پیش کشیدم.ظرفارو شسته،نشسته همونجا رها کردوبا گریه از آشپزخونه بیرون رفت.
    از شدت خشم دندونامو رو هم فشردم وفریاد عصبیمو تو گلو خفه کردم.لعنت به من که بازم همه چیزو خراب کرده بودم.


    آخر هفته امیرو به زندان قزل حصار واندرزگاه 3منتقل کردن.بند مناسبی رو واسه ش در نظر گرفته بودن.واین تا حدودی خیال همه مون رو راحت می کرد.
    علی هم حدود پنج روزی می شد که بستری شده بود.ودکتر شهشهانی مرتب وضعیتشو چک می کرد.مرتضی وسمیرا خانوم هم خوشحال به نظر می رسیدن وبا جدیت و امید بیشتری پیگیر عمل علی بودن.
    هنوز از حاجی مقدم پناه خبری نبود.ومن مطمئن نبودم واسه عمل نوه ش بیاد.اما از زبان مرتضی شنیدم که مادر عماد با اینکه حال روحی وجسمی مساعدی نداره،مصرانه می خواد که واسه عمل علی تهران باشه.واین احتمال اینکه حاجی هم باهاش بیاد رو زیاد می کرد.
    بلاخره سمینار کرج وکارگاههای دو روزه ش تموم شد ومن با خیال راحت تر وفکر متمرکز دنبال راهی واسه نجات امیر از این وضعیت گشتم.قسم خورده بودم عماد رو به پدرش برگردونم وحالا چطور می تونستم اینکارو بکنم به نظر سوال بی جواب وغیر ممکنی می اومد.
    قرار بود عصری همراه گلاره واسه ملاقات علی به بیمارستان بریم.واسه همین من بعد از ناهار کمی استراحت کردم.گلاره هم به اوضاع خونه رسیدگی کرد.
    مدت زیادی نبود که از کاشان برگشته بودیم اما اون خیلی راحت خودشو با شرایط جدید وفق داده بود وصمیمیت قابل تحسینی با مامان وبهناز داشت.فقط این بین تنها بامن فاصله شو حفظ کرده بود .بعد از اون دوشب اول دیگه حرف زدنمون هم یه خط در میون شد ومخاطب بیشتر حرفامون مامان.
    در ظاهر مثل یه زن وشوهر خوب وصمیمی جلوی دیگران برخورد می کردیم اما حقیقت این صمیمیت ونزدیکی رابطه مون تو خلوتی که شاید هرگز نداشتیم دروغ به نظر می رسید.گاهی دلخوری وطعنه هم چاشنی برخورد های ظاهری مون می شد.طوریکه مامان با نگرانی رو فتارهامون دقیق می شدو هرجا که احساس خطر می کرد با ملایمت بهمون اخطار می داد.
    تو اتاق بهناز دراز کشیده بودم وبه آینده ی رابطه وازدواجمون فکر می کردم که در با ضربه ی آرومی که بهش خورد باز شد.چشمام نا خودآگاه رو هم افتاد وخودمو به خواب زدم.
    گلاره بود که نرم وآهسته وارد اتاق شد.اینو از عطر ملایم وخوشبویی که همیشه استفاده می کرد حس کردم.به نظرم رسید واسه بیدار کردنم پا به اتاقم گذاشته باشه.دیگه باید کم کم واسه رفتن به بیمارستان آماده می شدیم.
    دوقدم با تردید به طرفم اومد اما با کمی مکث دوباره عقب رفت.به نظر می اومد با خودش سر این قضیه درگیر باشه.
    _بهراد
    خیلی لطیف و ملایم صدام کرد.یه چیزی ته دلم تکان خورد.نمی دونم چرا دوست داشتم بازم صدام کنه.
    _بهراد بیدار نمی شی؟
    عکس العملی نشون ندادم.دلم می خواست ببینم چطور واکنش نشون می ده.یه قدم دوباره جلو اومد واین بار بلندتر صدام کرد.
    _بهراد داره دیر می شه هااا.مگه قرار نبود بریم بیمارستان؟
    یه تکان مختصر واسه خالی نبودن عریضه خوردم وبازم خودمو به خواب زدم.حالا یکی نمی دونست فکر می کرد سه روز وسه شب بی خوابی کشیدم.واز شدت خستگی بیهوشم که نمی تونم واکنش نشون بدم.
    یه قدم دیگه به سمتم برداشت.دیگه کاملا نزدیک تختم ایستاده بود.دستشو مردد جلو آورد اما نه واسه تکان دادنم.چون طاق باز رو تخت خوابیده بودم کاملا حس می کردم که دستش داره به سمت صورتم می یاد.یه حسی بهم می گفت این حرکت ناخودآگاهش از رو علاقه ست.اون با وجود مشکلی که باهاش درگیر بود به خاطر احساسی که به من داشت دلش می خواست بهم نزدیک باشه.شاید اونم از این فاصله گرفتن ها ودوری کردن ها کلافه بود.
    تحت تاثیر حرکاتش پلک هام شروع به تکان خوردن کردن واون متوجه بیدارشدنم شد وبا ترس دستشو عقب کشید.به همین راحتی با یه حرکت ناشیانه از طرف خودم باعث فاصله گرفتنش شدم.
    دست سردشو رو بازوم گذاشت وتکانم داد.
    _بهراد جان پاشو دیگه.باید بریم بیمارستان.
    چشمامو به سختی باز کردم وسردرگم بهش خیره شدم.دستشو سریع برداشت.ویه قدم ازم دور شد.
    _ساعت چنده؟
    یه خمیازه ی مصلحتی کشیدم وتو جام نیم خیز شدم.
    _چهار.
    کلافه دستی به موهام کشیدم وگفتم:باشه برو آماده شو تا دیرمون نشده راه بیفتیم.
    حرفی نزد ومطیع وسربه زیر از اتاق بیرون رفت. ومنو با رویای خامی که از این برخورد تو ذهنم داشتم تنها گذاشت.اینکه ترسید وخودشو کنار کشید به هیچ وجه باعث دلسردی وناراحتیم نشد.یه حسی بهم می گفت باید بهش زمان بدم تا بتونه با شرایط جدید کنار بیاد وبخواد که این فاصله رو از میون برداره.
     
  3. با همه ی استرس وهیجانی که داشت بلاخره روز عمل رسیدو امیرو که دو روزی می شد بستری کرده بودن وممنوع الملاقات بود به اتاق عمل بردن.
    گلاره واسه دیدنش بی تابی می کرد ودلش می خواست قبل از عمل باهاش حرف بزنه.با هماهنگی دکتر شهشهانی که همه جوره باهامون تو این مدت راه اومده بود تونستیم باهاش ملاقات کنیم.یه ملاقات ده دقیقه ای وکوتاه.
    دیدنش تو لباس آبی روشن بیمارستان وبا اونهمه آرامش وحضور وقلب واقعا باعث غبطه ی هر کسی می شد و نا خود آگاه آدمو وادار می کرد باهاش با احترام برخورد کنه.واین به خاطر روح بزرگی بود که اون جوون داشت.دلم نمی خواست بهش بگم پسر بچه، چون اون واقعا مثل یه مرد تا الان رفتار کرده بود.
    گلاره با دیدنش اشک ریخت ومیون گریه هاش خندید.دست امیرو گرفت ورو تک تک انگشتاش بوسه زد.دیدن این صحنه منقلبم کرد وبا اینکه سعی کردم گریه نکنم بغض گلوم چشمامو تار کرد.
    _این چه وضعشه گلاره؟بازم که آبغوره گرفتی.
    امیر به شوخی این حرفو زد ودست دراز کرد تا صورت خیس خواهرشو لمس کنه..گلاره خم شد وبا علاقه پیشونیشو بوسید.
    _دست خودم نیست داداشی.من که نمی تونم مثل تو قوی باشم.
    امیر با مهربونی سرتکان داد.
    _تو همیشه قوی بودی وهستی...مگه نه آقا بهراد؟
    واسه عوض شدن جو با شیطنت گفتم:والله هنوز با هاش دست وپنجه نرم نکردم تا بفهمم چقدر قویه...اما خب امیدوارم اونقدری نباشه که تو ازش تعریف کردی چون اینجوری وای به حالمه.
    هردوشون ریز خندیدن وامیر مشت آرومی به بازوم زد.
    _آبروی هرچی مرده بردی...آدم اینجوری گربه رو دم حجله می کشه؟
    گلاره به شوخی ظاهر متعجبی به خودش گرفت.
    _وایسا بینم.تو طرفدار منی یا بهراد؟
    امیر بازم خندید ومیون خنده هاش دست منو گرفت وبه طرف خودش کشید.یه قدم نزدیک تر رفتم.از گلاره هم خواست کنار من بایسته.اونم تخت رو دور زد .به سمتم اومد.دست اونم گرفت .با جدیت تو چشمامون زل زد.
    _می دونم این یه عمل جراحیه مطمئنه وخطر زیادی نداره.ولی آدم نمی تونه بعضی مسائل رو پیش بینی کنه.یکی از اونام مرگه.می خوام این قول رو بهم بدین که اگه من به هر دلیلی نتونستم برگردم...
    گلاره اعتراض کرد.
    _این حرفا چیه می زنی امیر؟بچه شدی؟
    دستشو فشرد وبا محبت گفت:بذار حرفمو بزنم خانوم عجول...گفتم اگه این اتفاق افتاد...باید بهم قول بدین مواظب مامان وبابا باشین.
    چشمای گلاره دوباره پر اشک شد وبا سرزنش نگاهش کرد.
    _آخه عقل کل اینم قوله که از آدم می گیری؟معلومه که مواظبشونیم چه تو باشی جه...
    نتونست جمله شو کامل کنه.امیر خیلی جدی بهش خیره شد.
    _باید یه قول دیگه م بهم بدی.نمی خوام هیچ وقت...می فهمی گلاره هیچ وقت نسبت به من عذاب وجدان داشته باشی.چه تو این دنیا باشم چه نباشم،از اینکه بدونم تو داری در مورد این موضوع عذاب می کشی وخودتو سرزنش می کنی من بیشتر معذب می شم ورنج می برم.پس باید بهم قول بدی خودتو مقصر ندونی.من هرگز نمی تونم به خاطر اشتباهم وقتل یه انسان خودمو ببخشم اما از واکنش وحمایتم از تو در برابر اون راضیم.اگه هزار بار دیگه هم تو اون صحنه قرار می گرفتم بازم با همه ی وجود ازت دفاع می کردم.پس لازم نیست به خاطرش خودتو ناراحت کنی.
    رو به من کرد وبا لبخند عمیقی نگام کرد.
    _می دونم کار سختیه وبار سنگینی رو شونه هات میذاره اما جز تو به هیچ کس دیگه ای نمی تونم اعتماد کنم واطمینان داشته باشم...به جای من در حق مادر وپدرم پسری کن.نذار جای خالیمو حس کنن باشه؟
    به سختی بغضمو فرو دادم وگفتم:خیلی بی ملاحظه شدی امیر.حالا دیگه وظایف خودتو رو شونه ی من میذاری؟نه من همچین قولی بهت نمیدم.به جای خودم حق پسریمو ادا می کنم.تو هم خیلی ناراحتی بهتره قول بدی سالم وسلامت برگردی وحقتو ادا کنی.
    ابروهاش توهم گره خورد و اخم کرد.حالشو درک می کردم اما نمی خواستم بهش قولی بدم.اون نباید تموم بندهایی رو که به زندگی متصلش می کردن به همین راحتی پاره می کرد.
    _فعلا بی خیال این قول وقرارها شو.در موردشون بعداً سرفرصت صحبت می کنیم.تو باید صحیح وسالم برگردی چون باهات کلی کار داریم.مثل اینکه فراموش کردی مراسم عروسیمون به برگشت جنابعالی موکول شده.تو که نمی خوای داداشت ناکام وحسرت به دل از دنیا بره.
    با این حرفم به لبخند غمگین رو لبش اومد واخماش کم کم واشد.
    دکتر شهشهانی به طرفمون اومد.
    _وقت چندانی نمونده بهتره دیگه آقا امیرو تنها بذارین.
    گلاره خم شد ودوباره صورت امیرو بوسید.منم دستمو رو شونه ش گذاشتم وبه آرومی فشردم.
    _خیلی مردی امیر.
    هیچی نگفت وبا اشکی که تو چشماش جمع شده بود بدرقه مون کرد.
    جلوی در رو به دکتر گفتم:از لطفتون واقعا مممنونم.می دونم اینجور ملاقاتها غیر قانونی وخارج از برنامه ست.اما محبتتون مثل همیشه شامل حالمون شد.ای کاش میتونستم یه جوری از خجالتتون در بیام.
    دکتر خیلی رک جواب داد.
    _می تونی...به شرطی که کاری کنی کوروش کمی باهام راه بیاد.
    با تردید واستفهام نگاش کردم.
    _متوجه منظورتون نمی شم.
    _موضوع مربوط به جمیله میشه...اون بازم مخالفه.در جریان که هستین؟
    دهانم از تعجب باز موند.ته دلم اینهمه سرعت عمل وجسارت رو تحسین کردم.بابا این دیگه کی بود.
    _جمیله خانوم چی؟اون راضیه؟
    سریع گفت:اونم راضیه...یعنی مطمئنم اگه کوروش چیزی نگه راضی بشه.
    سرتکان دادم.
    _باشه من باهاش حرف می زنم.
    دستشو رو شونه م گذاشت.
    _ممنون میشم اگه اینکارو برام بکنی.


    بلافاصله بعد امیر،علی رو هم به بخش جراحی منتقل کردن.وتیم پیوند که دکتر شهشهانی هم یکی از اونا بود،خودشونو واسه ی این عمل آماده کردن.
    پشت درهای بسته نشسته بودیم وسمیرا خانوم و گلاره داشتند زیر لب ذکر میگفتن.مرتضی بی قرار طول راهرو رو طی می کرد و هرچند دقیقه می ایستاد وسرشو به سمت بالا می گرفت وچیزی می گفت.حالشونو کاملا درک می کردم.حتی با وجود موفقیت آمیز بودن عمل،اگه بدن علی کلیه رو پس می زد تموم امید وآرزوهامون نقش بر آب می شد.
    مامان وجمیله خانوم هم یکساعتی می شد بهمون ملحق شده بودن وهمگی پشت اون در های بسته منتظر وچشم به راه بودیم.
    بابا ومامان صفورا هم از صبح چندباری تماس گرفته بودن.می دونستم دلشون اینجاست ونگرانن.من وگلاره تا اونجا که امکان داشت دلداریشون می دادیم ونمیذاشتیم به خاطر این فاصله و دوری بی قراری کنن.
    باز شدن در نگاه همه مون رو به اون سمت کشوند.امیرو بیهوش از ازاتاق عمل بیرون آوردن وبه بخش منتقل کردن.چون اجازه ی ملاقات نمی دادن مجبور شدیم دوباره پیش مرتضی وخانومش برگردیم.ساعات عذاب آوری رو واقعا پشت سر گذاشته بودیم.به عمرم همچین فشار روانی ای رو تحمل نکرده بودم.
    با خروج دکتر شهشهانی وهمکاراش همگی مون به سمتشون رفتیم ودکتر با لبخند اطمینان بخشی گفت:شکرخدا عمل موفقیت آمیز بود.فعلا تا چهل هشت ساعت باید تحت نظر نفرولوژیستش که خودم هستم بمونه و سطح پتاسیم خونش افزایش نداشته باشه.بعد این دوروز یه بار دیگه هم دیالیز میشه تا کم کم کلیه ش شروع به کار کردن کنه.تو این مدت هم بایدبا یه سری دارو سیستم ایمنی بدنشو سرکوب کنیم که بافت پیوندی رو پس نزنه.الانم می تونم فقط ازتون بخوام که براش دعا کنین.
    شونه های سمیرا خانوم شروع به لرزیدن کرد وبه آغوش گلاره پناه برد.کوروش دستی رو شونه ی مرتضی گذاشت و اون با ناراحتی سرتکان داد وچیزی نگفت.
    چهل وهشت ساعت جهنمی،که تازه می فهمیدم اون چندساعت پشت درهای بسته ی اتاق عمل دربرابرش هیچ بودن.همگی با اضطراب به گذر لحظه ها خیره بودیم.تو این مدت دوبار دمای بدن علی به شدت بالا رفت. چون سیستم ایمنی بدنش به نوعی از کار افتاده بود،احتمال دچار شدن به بیماری های زیادی تهدیدش می کرد. اما با رسیدن ساعات پایانی انتظار،کم کم وضعیتش ثبات پیدا کرد و دمای بدنش پایین اومد.
    همینم واسه ما خبر خوبی بود.امیر خیلی زودتر از علی به هوش اومد وخوشبختانه حالش مساعد به نظر می رسید.اما بازم ممنوع الملاقات بود.
    علی هنوزم تو بخش پیوند بستری بود و ما فقط از پشت شیشه می تونستیم ببینمش.
    پرستاری از بخش خارج شد و مرتضی رو صدا زد.
    _آقای مقدم پناه لطفا این داروها رو هرچه سریع تر تهیه کنین.
    نگاهمو از شیشه گرفتم وبا دهان باز به مرتضی چشم دوختم.
    _مقدم پناه؟!!
    مرتضی نسخه رو گرفت و چون متوجه سوالم نشده بود به سمت در خروجی رفت.سمیرا خانوم که از دور حواسش به نگاه بهت زده وگیج من بود،به حرف اومد.
    _فامیلی مرتضی هم مقدم پناهه.
    زیر لب زمزمه کردم.
    _با هم فامیلین؟!
    _نوه عموی پدرمه.
    پس چرا من هیچ وقت متوجه این موضوع نشده بودم؟!چرا هرگز نخواستم نسبت به نام خانوادگی مرتضی کنجکاوی نشون بدم؟
    دوباره به سمت شیشه چرخیدم ونگاه ماتمو به چهره ی لاغر وتکیده علی دوختم.کلی فکر توسرم بود وحسابی ذهنمو آشفته می کرد.گلاره اومد وکنارم ایستاد.
     
  4. _تعجب کردی؟
    به سمتش چرخیدم.هنوزم بهت زده بودم.
    _می دونی این یعنی چی؟
    _اون رضایت بده نیست.تو بهش قول داده بودی عماد رو برگردونی نه نوه شو.
    تو چشماش زل زدم وبا کمی مکث گفتم:من بهش قول داده بودم پسرشو برگردونم نه عماد رو.
    گلاره نگاهشو دوباره به شیشه دوخت.
    _اما علی پسرش نیست.
    یه لبخند پیروزمندانه رو لبم نشست. وبا اطمینان زمزمه کردم.
    _منظور منم علی نبود.
    درست چهار روز بعد از عمل پیوند بود که حاجی مقدم پناه و همسرش خودشونو رسوندن.علی رو چند ساعتی می شد که به بخش منتقل کرده بودن وتو اتاقش در حال استراحت بود.
    من وگلاره کنار آقا مرتضی ایستاده بودیم و داشتیم حرف می زدیم.سمیرا خانوم هم تو اتاق بود.صدای سلام شخصی باعث شد نگاهمون به سمت عقب برگرده.
    _سلام مرتضی،حال علی...
    با دیدن ما باقی حرف تو دهانش ماسید.مطمئن بودم انتظار نداشت مارو اینجا ببینه.اونم وقتی که تا این حد صمیمی مشغول گفتگو با مرتضی باشیم.ابروهاش تو هم گره خورد وبا خشم گفت:به به چشم ودلم روشن.خوب حقمونو گذاشتی کف دستمون آقا مرتضی.
    مادر عماد نگاه بهت زده شو از من گرفت وبه گلاره دوخت.نمی دونم چرا تو نگاهش فقط شرمندگی وندامت دیده می شد.یعنی سمیرا خانوم همه چیزو بهش گفته بود؟
    سرشو پایین انداخت وپرسید.
    _حال علی چطوره؟
    مرتضی که هنوز جوابی به پدرزنش نداده بود زیر لب زمزمه کرد.
    _خدارو شکر بهتره.تو اتاقشه.می تونین برین وببینینش.
    حاجی نگاه دلخور وناراضیشو از اون گرفت و وارد اتاق شد.مادر عماد هم سربه زیر دنبالش رفت.
    _خیلی بد شد نه؟
    اینو من پرسیدم.مرتضی نگاهشو از اونا گرفت وبه من دوخت.
    _بلاخره که چی؟اون می دونه من وسمیرا در این مورد نظرمون چیه.
    سمیرا خانوم از اتاق بیرون اومد وبا نگرانی به من وگلاره خیره شد.
    _بهتون که حرفی نزد؟
    گلاره سرتکان داد.
    _نه هنوز.
    با ناامیدی نگاهشو به زمین دوخت.
    _مرغ بابا یه پا داره.محاله رضایت بده.
    گلاره حرفی نزد.می دونستم ته دلش با این حرف خالی شد.همه ی امیدش بعد اومدن حکم دادگاه تجدید نظر به تلاش های سمیرا بود وحالا اون با این حرفش آب پاکی رو یه جورایی رودستش ریخته بود.
    من اما دیگه ناامید نبودم.می دونستم چطوری می تونم اون مرد لجباز ویکدنده رو راضی کنم.واسه همین بلافاصله گفتم:رگ خواب پدرتون فقط دست منه.نگران نباشین سمیرا خانوم من می تونم ازش رضایت بگیرم.
    گلاره با تردید نگام کرد ولبخند غمگینی رو لباش نشست.گوشه ی چادرشو تو دستش مشت کرده بود وبه حالت عصبی می فشرد.
    حاجی از اتاق بیرون اومد.طلبکارانه به هر چهارنفرمون خیره شد.
    _خب؟
    منتظر توضیح بود.مرتضی گفت:ببین حاجی، عماد واسه من وسمیرا هم عزیز بود.مرگش کم عذابمون نداد.اما ما نمی تونیم اون پسر و خونواده شو همه جوره مقصر بدونیم.اونم بعد از اینکه حقیقت ماجرا رو فهمیدیم.
    _اونوقت حقیقت ماجرا چیه؟به منم بگین تا بدونم.
    گلاره وحشت زده به دهان آقا مرتضی زل زد. وسمیرا خانوم دخالت کرد.
    _بعضی حرفا نگفتنیه بابا.اما اینو بدونین که عماد کم به این خونواده بدی نکرده.
    صدای حاجی بی اختیار بالا رفت.
    _اون چه بدی در حق اینا کرده که مستحق مرگ باشه؟
    مادر عماد از اتاق بیرون اومد ورو به حاجی گفت:قسم خوردم چیزی نگم.اونم به شما حاجی...فقط اینو می خوام بدونی که خدا وقتی از سر تقصیرات جگرگوشه م میگذره که این دختر بگذره.
    دستاش می لرزید وصداش از شدت بغض دو رگه بود.سمیرا به طرف مادرش رفت وزیر بازوشو گرفت.زن بیچاره واقعا از لحاظ روحی منقلب شده بود.
    _رضایت بده حاجی..تورو به روح عماد قسمت می دم.رضایت بده.
    باورم نمی شد مادر عماد تا این حد تغییر رویه داده باشه.یعنی این همون زنی بود که حاجی ادعا می کرد حاضر نیست به هیچ وجه از خون پسرش بگذره؟
    بابدبینی نگاهمو به حاجی مقدم پناه دوختم که کلافه وسردرگم نگاهشو از جمع متحد و مصممون می دزدید.پس همه ی اون ادعاها دروغ محض بود.
    سمیرا خانوم با گریه گفت:بابا تو که اینجوری نبودی...چرا نمی خوای دلتو از این کینه پاک کنی؟نمیگم اون پسر بی گناهه اما عمادم تو این قضیه کم مقصر نیست.
    حاجی بازم رو خواسته ش پافشاری کرد.
    _من این حرفا حالیم نیست.اون پسر باید تقاص پس بده ومیده.
    گلاره به حرف اومد.
    _هیچ پیش خودتون گفتین که چرا پسرتون نتونست جلو یه الف بچه قد علم کنه؟یعنی اینقدر بی دست وپا بود که نتونه از خودش دفاع کنه؟هیچ پرسیدین چرا این امیر باید باشه که عماد رو هل بده؟...نه شما فقط به انتقام فکر می کردین.به اینکه با داغدار کردن خونواده ی ما دلتون خنک شه.
    دلم می خواست واکنش نشون بدم.اما از برخورد گلاره مطمئن نبودم.اینبار هم اون باید خودش تصمیم می گرفت که بگه یا بازم سکوت کنه.
    _عماد از خودش دفاع نکرد.وقتی امیر با کتفش تو شکم اون کوبید سعی نکرد تعادلشو حفظ کنه.امیر نمی خواست اونو بکشه می خواست از من حمایت کنه. وچیزایی رو که پسرتون به ناحق ازم گرفته بود بهم برگردونه.
    یه لحظه هاله ای از شک وتردید تو نگاه حاجی نشست.
    _داری از چی حرف می زنی؟!عماد من چیکار کرده؟چرا باید میذاشت اون پسرکتکش بزنه؟
    گلاره چشمای خیس از اشکشو دزدیدوبه من نگاه کرد.مطمئن بودم دنبال تایید وحمایت از خودش تو نگام می گشت.یه لبخند دلگرم کننده رو بی تعارف تقدیمش کردم وسرتکان دادم.هرچقدر واسه من شنیدن اعتراف دوباره ش سخت بود واسه اون گفتنش ده برابر عذاب آور بود.اما اون میخواست واسه امیری که زندگیشو پای آبروش معامله کرده بود کاری انجام بده.
    نگاهشو ازم گرفت وبه چشمای منتظر حاجی چشم دوخت.وقتی به حرف اومد حتی به اندازه ی یه اپسیلون صداش ارتعاش نداشت.
    _پسرت بهم تجاوز کرد.
    خون تو رگ های حاجی یخ بست.دستشو رو قلبش گذاشت وبا بهت زمزمه کرد.
    _ای این...این...این حقیقت نداره.
    گلاره با نفرت سرتکان داد.
    _چرا داره حاجی...پسرت قبل از مرگش همه ی زندگیمو ازم گرفت وباهام بی حساب شد.اینی که الآن جلو روت وایساده فقط یه مرده ی متحرکه.
    حاجی تلو تلو خورد ومرتضی بلافاصله زیر بازشو گرفت وکمک کرد رو یه صندلی بشینه.
    _حالتون خوبه؟
    بی توجه به سوال مرتضی رو به گلاره گفت:این حرفا رو می زنی که رضایت بدم مگه نه؟
    گلاره با پشت دست اشکاشو پس زد واز حاجی چند قدم فاصله گرفت.انگار که بخواد جلوی خودشو بگیره تا حرفی نزنه.اما نتونست.
    _مرگ اون یه اتفاق بود.امیر تقصیری نداشت.عصبانی بود اما نمی خواست اونو بکشه.عماد خودش مقاومت نکرد.خودش گذاشت امیر کتکش بزنه...اومده بود تا ازم بخواد ببخشمش...بهش فرصت بدم که جبران کنه.اما من نمی خواستم.من...
    دستشو رو گلوش گذاشت وفشرد.بازم نفس کم آورده بود وبغض گلوش مانع از حزف زدنش می شد.
    حاجی با ناباوری سر تکان داد.
    _اینا همش دروغه...پسرمن همیچین کاری نکرده.من نمی تونم باور کنم.
    _وقتی از خونه ت بیرونم کردی دیگه واسه م این رابطه تموم شده بود.من عماد رو نمی خواستم.گفتم بهش ازم بگذره...قبول نکرد.اومد محل کارم وداد وبیداد راه انداخت.با پسر حاجی شریفی گلاویز شد.ازش ترسیدم...برگشتم خونه اما اون...هرچی بهش التماس کردم...اون فقط می خواست هرطور شده این رابطه رو حفظ کنه...واسه ش من مهم نبودم.خواسته ش مهم بود...طاقت نه شنیدن نداشت...اینو هیچ وقت یاد نگرفته بود...شما بهش یاد ندادی حاجی.
    دیگه حرفاش بریده بریده وبی معنی شده بود.هق هق گریه ش سمیرا رو به سمتش کشوند وبغلش کرد.
    حاجی رو صندلیش سرخورد وسرشو بین دستاش گرفت.
    _پسرمو ازم گرفتین بس نبود می خواین با آبروی من بازی کنین؟فکر میکنی با شنیدن قصه ت می تونی نظرمو عوض کنی؟دیگه چی از جونم می خواین؟...دِ بگو لعنتی.
    مرتضی شونه شو فشرد.
    _حاجی آروم باش واسه قلبت خوب نیست.
    مشت محکمی به سمت چپ سینه ش کوبید وبا نفرت گفت:بذار این تیکه گوشتم از کار بیفته بلکه دست از سرم بردارن.
    مادر عماد دخالت کرد.
    _چرا از خرشیطون پایین نمی یای اکبر؟...اینهمه کینه ودشمنی بس نیست؟می خوای عماد تنش تو گور بلرزه؟
    بهش با خشم توپید.
    _تو هم خام یه مشت دروغ اینا شدی.با چهارتا قطره اشک ویاوه گویی خوب سرتو شیره مالیدن.به همین زودی فراموش کردی تن رشید پسرتو زیر خاک کردن؟
    _این لقمه ای بود که تو واسه ما گرفتی.عماد چوب تربیت غلط تورو خورد.وگرنه اینقدر راحت همه چیزو زیر پاش نمیذاشت وبه اون دختر امان می داد.
    حاجی مات چهره ی خشمگین وغیرقابل نفوذ همسرش شد.انگاری باور نداشت این همون همسر مطیعی باشه که سالها باهاش زندگی کرده.
    _دستت درد نکنه.حالا دیگه همه ی کاسه کوزه هارو سر من می شکنی؟...من باعث مرگ عماد شدم؟
    _نقل این حرفا نیست حاجی.می خوام این قائله بی سرو صدا ختم به خیر شه.یکم بشین فکر کن ببین داری به کجا می رسی؟ یعنی تو اینقدر کینه ای بودی ومن نمی دونستم؟
    به اتاق علی اشاره کرد.
    _به اون طفل معصوم یه نگاه بنداز.از این پس گردنی محکم تر می خوای بخوری که به خودت بیای؟ببین خدا هم جوابتو داد. بین اینهمه آدم باید کلیه ی اون پسر واسه علی ما مناسب باشه.وقتی خدا خودش می خواد که اون بخشیده شه.تو که بنده شی چرا مانع می شی؟
    حاجی با تاسف سرتکان داد.
    _گفتم که گول یه مشت حرف نامربوط رو خوردین.وگرنه اینقدر راحت از گذشت وبه هدر رفتن خون پسرت حرف نمی زدی.
    سمیرا خانوم با بغض نالید.
    _کدوم پسر بابا؟...عماد رفت.تا کی می خوای این زخمو سر باز نگه داری وروش نمک بپاشی؟
    _اونا نمی تونن منم مثل شما فریب بدن...من از حق خودم نمیگذرم...رضایت نمی دم...نمی بخشم.
    _باشه نبخش اما قبلش یه نگاه به دور وبرت بنداز جز ما که خونواده ت هستیم کی برات مونده که وجودت واسه ش مهم باشه؟می خوای مارو هم از دست بدی؟
    مرتضی دستشو گرفت تا مانع از حرف زدنش بشه.خب یه جورایی در برابر پدرش زیاده روی کرده بود.
    _سمیرا؟!
    عصبی دست مرتضی رو پس زد.
    -ولم کن بذار حرفمو بزنم.مرگ عماد واسه ما هم سخت بوده.اما این داغ با انتقام گرفتن درمان نمی شه که هیچ با درد بیشتری به جونمون می افته.ما از اینهمه کینه متنفریم بابا.بذار بعد از مدتها یه نفس راحت بکشیم.فکر میکنی اینجوری عماد ازت راضیه؟اون اگه به مرگ راضی نبود...اگه جلوی پسربچه ای که ازش ده سال کوچیکتر بود وایمیستاد.شاید الان این ما بودیم که در به در گرفتن رضایت از خونواده ی رحیمی می شدیم.
    حاجی بی توجه به اعتراض سمیراخانوم یه پوزخند مشمئز کننده زد ورو به گلاره گفت:تو با این ادعات قبر خودتو کندی دختر...حالا دیگه کاری میکنم نتونی تو کاشان سرتو بالا بگیری.
    مادر عماد یه قدم به سمتش برداشت وبا انزجار تو چشماش زل زد.
    _از خشم خدا بترس اکبر...به ولای علی قسم اگه بخوای کار نامربوطی کنی باید واسه همیشه دور من وبچه هارو خط بکشی.
    حاجی فقط نگاش کرد وحرفی نزد.به نظرم اومد تهدیدش به اندازه ی کافی کارساز بوده.
    مرتضی واسه آروم کردن جو وکوتاه اومدن پدرزنش گفت:حاجی رضایت بده وازش بگذر...به خدا اینجوری تو چشم مردمی که یه عمر نگران حرفشون بودی واز ریخته شدن آبروت می ترسیدی،بزرگ وعزیز می شی.
    نگاهی به چهره ی ناامید گلاره انداختم که دلشکسته از حرفهای حاجی یه گوشه کز کرده بود ونگاش می کرد.دلم می خواست حاجی رو زیر دست وپام له کنم.اون حق نداشت اینجوری با مزخرفاتی که به زبون آورد گلاره رو عذاب بده.
    یه نفس عمیق کشیدم وجلوی خودمو گرفتم.حالا که حاجی به آخر خط رسیده بود باید آخرین ضربه رو هم می زدم .
    _تو مجبوری که رضایت بدی.
    جمله ی دستوریم که ازش بوی تهدید به مشام می رسید باعث جلب شدن توجه حاجی شد که تا همین چند دقیقه قبل داشت با افکار پریشونش دست وپنجه نرم می کرد.نگاه تحقیر آمیزی بهم انداخت .انگار دوباره با این حرف انرژی گرفته بود.
    _چرا؟
    دستامو تو هم قلاب کردم وخیلی خونسرد گفتم:تو بهم قول دادی.
    _قول؟!...پس چرا من یادم نمی یاد؟
    _شب عاشورا میون اونهمه جمعیت...تو که نمی خوای زیرش بزنی؟
    با کمی مکث جواب داد.
    _نگو که به قولت وفا کردی؟
    با تمسخر بهم زل زده بود ومنتظر جواب قانع کننده ای بود.بااعتماد به نفس کامل سرتکان دادم.
    _دقیقا منظورم همین بود.
    نفسشو با حرص فوت کرد.
    _کو پس؟چرا من نمی بینمش؟مگه قول ندادی عمادمو بهم برگردونی؟
    _من قول دادم پسرتو بهت برگردونم.
    چشماش برق زد.
    _آهان حالا فهیمدم.نکنه منظورت علی هست. اگه خیال می کنی به واسطه ی دادن اون کلیه من رضایت می دم کورخوندی.
    نیشخندمو ازش پنهون نکردم.
    _نه عماد...نه علی...من پسر واقعیتو بهت برگردوندم.
    ابروهاش تو هم گره خورد.
    _منظورت از این حرف چیه؟
    _مگه تو پسرتوازم نمی خواستی؟
    _چرا.
    _خب یه نگاه بنداز من اونو دوباره بهت بخشیدم حاجی.پسر حقیقی تو عماد نبود،علی هم نیست.پسرت اسم ورسم خونوادگی وآبروییه که تو حاضری به خاطرش همه چیزتو فدا کنی.حتی انسانیتتو...یادته؟همه ی درد تو این بود که دیگه پشت نداری نه اینکه عماد نداری؟ما اونو بهت برگردوندیم.
    به اتاق علی اشاره کردم.
    _یه مقدم پناه که می تونه اسم رسمتو حفظ کنه.تازه فقط این نیست.ما آبروتم خریدیم.نذاشتیم پیش جماعتی که یه عمر جلوشون خودتو خوب جلوه دادی خراب شی...یه لحظه فکر کن اگه اونا بدونن حاجی شون که سنگ دست به خیر بودن ومهمون نوازیشو به سینه می زنن عروسشو از خونه بیرون کرده چه حالی میشن؟...بفهمن حاجی آدم اجیر کرده که یه پسر بچه رو تو زندان کتک بزنن وخبر سکته ی باباشو بهش بدن چی میگن؟...به گوششون برسه حاجی به دروغ، چو انداخته عروسش با پسر شریفی که کل بازار رو سرش قسم می خورن رو هم ریخته چی میشه؟
    بوضوح مشخص بود یه جورایی رو دست خورده.انتظار نداشت اینجوری بدیهاشو به رخش بکشم.
    _داری منو تهدید می کنی؟
    _نه دارم یادت می یارم که چه چیزایی رو می تونستی از دست بدی و ما اونو بهت دوباره برگردوندیم.حالا نوبت توئه که به قولت عمل کنی...امیرو به ما برگردون.
    سمیرا خانوم زمزمه وار گفت:بابا رضایت بده...تورو خدا.
    _اکبر آقا تمومش کن.
    _حاجی تورو جون علی قسمت می دم از قصاص بگذر.
    خواهش و التماس اطرافیانش انگار قد ارزن براش ارزش نداشت.اون هنوزم همونطور طلبکارانه در برابرمون سینه سپر کرده بود وکوتاه نمی اومد.
    گلاره با حالی خراب جلو اومد ورو به من گفت:بهتره بریم.موندنمون اینجا دیگه بی فایده ست.
    نگاه افسرده ش قلبمو آتیش می زد. نمی تونستم به همین راحتی کوتاه بیام.من قول داده بودم.به گلاره...به مامان وبابا...به امیر.
    رو به حاجی کردم و واسه آخرین بار گفتم:نمی دونم اینو می خوای جای تهدید بذاری یا هرچیز دیگه.فقط اینو می تونم بگم اگه رضایت ندی من همین پسرتم وسط بازار فرش فروش های کاشان میون یه عده که عمریه واسه حرف اونا زندگی کردی ازت می گیرم.این بازی برد نداره.دوسر باخته حاجی...تن بهش نده.
    دست گلاره رو گرفتم واز مقابل چشمای بهت زده ش گذشتم.اینم شد آخرین دلیلم واسه اینکه بهش ثابت کنم زندگی با همه ی تهدید ها وکارشکنی های اون هنوزم ادامه داره.می دونستم داره می سوزه که دلیل اینهمه نزدیکی من وگلاره رو بفهمه.از مرتضی ممنون بودم که وظیفه ی دادن این توضیح رو شونه هاش بود.
    با یه خداحافظی کوتاه از بقیه سوار آسانسور شدیم وگلاره که تا اون لحظه خیلی سعی کرده بود خودشو کنترل کنه از هم پاشید. وتو خودش مچاله شد.زیر دستاشو گرفتم وبا یه حرکت بغلش کردم.سرشو رو سینه م گذاشت واشک های داغش بلوزمو خیس کرد.به آرومی کمرشو نوازش کردم و اونو بیشتر به خودم فشردم.ای کاش واسه اینهمه غصه که رو دلش سنگینی می کرد راه چاره داشتم
     
  5. تو تموم طول مسیر تا خونه حتی یک کلمه هم بینمون رد وبدل نشد.نه من حرفی برای گفتن داشتم نه اون حالی برای شنیدن.
    در حیاط رو که باز کردم و وارد شدیم.نگام به باغچه ی کنار دیوار افتاد.جز نهال بید مجنونی که بابا پارسال توش کاشته بود هیچ گل وگیاهی وجود نداشت.
    به سرم زد باغچه رو بعد از مدتها یه سر وسامونی بدم و یه دو هفته مونده به عید توش گل بکارم.
    گلاره بی توجه به من از کنارم گذشت و از پله ها بالا رفت.ترجیح دادم فعلا راحتش بذارم تا با این موضوع کنار بیاد.هرچند خودم یه جورایی به صحبتای آخرمون با حاجی امیدوار بودم.
    صدای تلفن همرام منو از فکر وخیال بیرون کشید.مرتضی بود.
    _الو سلام داداش خوبی؟
    همش نیم ساعتی نبود که ازشون جدا شده بودیم.
    _ممنون...ببینم اتفاقی افتاده؟!
    با کمی مکث گفت:شما که رفتین سمیرا کلی با باباش جر وبحث کرد.حاج خانوم هم نه گذاشت ونه برداشت،گفت اگه اون بخواد علیه شما کاری کنه راهش از حاجی جداست.
    _قضیه ی مارو فهمید؟
    _آره به محض رفتنتون بهش گفتم.کلی تعجب کرد.
    نفسمو با حرص فوت کردم.
    _شک اون از اولم به احسان شریفی بود.وگرنه اگه منو می شناخت الان کلی پشت سرمون تو کاشان حرف وحدیث بود.
    _چه حرفی آخه؟خلاف شرع که نکردین.
    رو پله ها نشستم وبه در بسته ی حیاط زل زدم.
    _چی بگم والله...حالا به نظرت رضایت می ده؟
    _تهدیدات که بدجوری حالشو گرفت.به گمونم اینهمه سرسختی واصرار تو، با اون اتمام حجتی که کردی حسابی کرک وپر حاجی رو ریخته.نگاه به شاخ شونه کشیدن هاش نکن.از اون حاجی مقدم پناه خودرای وخودخواه گذشته هیچی نمونده.الانم که حاج خانوم وسمیرا تهدیدش کردن مثل بچه ها کز کرده یه گوشه وبا بغض وکینه نگاهشون می کنه.ولی به نظرم کوتاه بیاد.اون خودشم می دونه جز خونواده ش کسی خاطرشو نمی خواد.حاجی اونقدرام تو بازار محبوب نیست.
    _پس تورو جون علی قسمت می دم تلاشتو بکن بلکه راضی شه.
    _نگران نباش راضیش می کنم.
    با تشکر وقدردانی تماس رو قطع کردم واز پله ها بالا رفتم.خونه تو سکوت خفقان آوری فرو رفته بود.
    _مامان؟!
    گلاره از آشپزخونه بیرون اومد.یه بافت ظریف استخونی با شلوار خاکستری تنش بود.موهاشم مثل دختر بچه ها از دو طرف بافته بود که خیلی بهش می اومد.
    _مامان نیست.
    نگاهمو از پلک های سرخ ومتورمش گرفتم ورو اولین مبل تو تیررس نگاهم نشستم.
    _کجا رفته؟
    _مثل همه ی پنج شنبه های دیگه...به احتمال زیاد بهشت زهرا.
    _خب چرا داشتیم می رفتیم بیرون، چیزی بهم نگفت؟ فوقش می رسوندیمش.
    در حالیکه به آشپزخونه بر میگشت گفت:ازش خواستم اما قبول نکرد.فکر کنم میخواست با بهناز بره.آخه گفت شبم می ره خونه ی اونا.گویا بهناز وآقا داریوش جایی دعوتن ونمی تونن بچه هارو با خودشون ببرن.
    ریموت تلویزیون رو برداشتم روشنش کردم.
    _خب می آوردشون اینجا.
    از تو آشپزخونه صداش می اومد.
    _فکر کنم مراعات حال من وتو رو کرد.در هرصورت اگه می آوردشون خوشحال می شدم.من بچه هارو دوست دارم.
    بی اختیار یاد روزی افتادم که گلاره جلو در خونه شون اونطور باعلاقه کیان رو تو بغلش گرفت وبوسید.اخمام تو هم رفت.
    یه لیوان کافی میکس داغ جلوم رو میز گذاشت.نگام به لیوان سرامیکی سفید تو دستش خیره موند.همون لیوان با طرح بانی خرگوشه.بی اراده اخمام باز شد ویه لبخند کوچیک رو لبم نشست.هنوزم خاطره ی اون صبحونه ی دونفره برام جذاب وشیرین بود.
    کنارم نشست وبه تلویزیون اشاره کرد.
    _داری چی نگاه می کنی؟
    تازه به خودم اومدم ونگاه دقیقی به برنامه ای که در حال پخش بود انداختم.خیلی صادقانه گفت:نمی دونم.
    _مثل اینکه حواست اصلا اینجا نیست.
    ریموت رو از دستم بیرون کشید وکانال رو عوض کرد. چقدر این صحنه ی کنار هم نشستن و تلویزیون تماشا کردنمون برام آشنا بود.
    واسه یه لحظه غرق این خلوت دونفره شدم وبه رابطه ای که من واونو از همیشه به هم نزدیک تر می کرد فکر کردم...به رویای اون شب برفی که گلاره رو تو قالب همسرم تصور کرده بودم وحالا این رویا چقدر به واقعیت نزدیک بود وما از هم د
     
  6. نمی خواستم با ناامیدی به اوضاع نگاه کنم.اگه قرار بود تغییری هم بوجود بیاد با منتظر موندن ودل به آینده سپردن کاری از پیش نمی رفت.من این خلوت دونفره رو با عشق می خواستم.پس باید خودم دست به کار می شدم. دستمو رو شونه ش گذاشتم.به سمتم برگشت ومنتظر نگام کرد.با لبخند اونو به سمت خودم کشیدم وبغلش کردم. _اینجوری بهتر میشه تلویزیون تماشا کرد. در جواب شوخیم مشت آرومی به بازوم کوبید وخودشو بیشتر جمع کرد وتو آغوشم فرو رفت. _بی مزه. چیزی نگفتم.گذاشتم این نزدیکی وصمیمیت بدون هیچ اصرار وپافشاری تو ذره ذره ی وجودش نفوذ کنه.اون باید با حضورم،با نقشم تو زندگیش وانتظارتی که ازش به عنوان همسرم داشتم کم کم کنار می اومد.با عقب نشینی وفاصله گرفتن نه تنها بهش کمکی نمی کردم بلکه بزرگترین ضربه رو هم بهش می زدم.گلاره با این کار هرگز منو نمی پذیرفت. دیگه از انقباض وسفتی اولیه ی بدنش خبری نبود.اون به این نزدیکی احتیاج داشت وچون هیچ واکنش غیر معمولی ازم ندید با این نزدیکی کنار اومد و خودشو بهم بیشتر چسبوند.انگار امنیت رو تو آغوش من بلاخره پیدا کرده بود. سرشو گذاشت رو شونه م ودر حالیکه به برنامه ی بی محتوای تلویزیون خیره بود زیر لب زمزمه کرد. _یعنی می شه یه روزی همه ی این کابوس ها تموم شه وما بتونیم یه نفس راحت بکشیم؟...می شه منم مثل همه ی آدمها یه زندگی عادی داشته باشم؟ اونو بیشتر به خودم فشردم. _چرا نشه؟مهم اینه که بخوایم. _اگه مشکل امیر حل می شد... با حسرت آه کشید وباقی حرفشو خورد. خیلی بی مقدمه گفتم:مرتضی تماس گرفته بود. از اون حالت خمیدگی خارج شد وصاف نشست. _خب؟! _میگفت حاجی بدجوری بهم ریخته وکم آورده...قضیه ی مارو هم فهمیده. با وحشت به بازوم چنگ انداخت. _نکنه بخواد سرلج بیفته و رضایت نده. _فکر نکنم.خونواده شم تهدیدش کردن دست از لجبازی برداره وگرنه طردش میکنن. _یعنی رضایت می ده؟ خم شدم لیوانمو از رو میز برداشتم. _به گمونم...من که خیلی امیدوارم. از سر راحتی خیال نفس عمیقی کشید و دوباره سرشو رو شونه م گذاشت.خم شدم وبا عشق موهاشو بوسیدم.دختر کوچولوم عجیب خواستنی شده بود. _فکر می کنم دیگه کم کم باید به زندگی خودمونم یه سر وسامونی بدیم. با کمی مکث سرشو بلند کرد و تو چشمام زل زد. _هیچ وقت فرصت نشد واسه خودمون زندگی کنیم.قضایای دادگاه،رضایت از حاجی وحالام مشکل من. لیوانمو رومیز گذاشتم و جفت دستاشو گفتم. _باید با یه روانشناس در مورد این مشکل صحبت کنیم.دست رو دست گذاشتن وبه گذر زمان محول کردن چیزیو درست نمی کنه. سرشو پایین انداخت. _دلم می خواد از این عذاب خلاص شم بهراد. سرمو خم کردم وتو نی نی چشماش خیره شدم. _با هم از دستش خلاص میشیم باشه؟ سرتکان داد وبا بغض گفت:وقتی می بینم اینقدر واسه خواسته م ارزش قائلی ودرکم می کنی از خودم بدم می یاد.از اینکه نمی تونم جوابی واسه محبتات داشته باشم.من دوست دارم بهراد.به خدا قسم که دلم می خواد از همیشه بهت نزدیک تر باشم اما...نمی تونم...نمیشه. دستاشو از تو دستام بیرون کشید وباهاش صورتشو پوشوند.بغلش کردم وبه آرومی تکونش دادم . زیر گوشش آهسته گفتم:16:گه بسه هرچی گریه کردی.دلم می خواد از این به بعد فقط بخندی باشه؟...بخند...آفرین دختر خوب. یه لبخند غمگین رو لباش اومد وهمینم کلی دلگرمم کرد.کافی میکسشو به دستش دادم وخودمم مشغول شدم. چند دقیقه بعد لیوان های خالی رو از رو میز برداشته به سمت آشپزخونه رفت.نگاهم بهش بود اما حواسم جای دیگه. کلی کار انجام نشده داشتم که باید یه سر وسامونی بهشون می دادم.قولی که به دکتر شهشهانی داده بودم واسه اینکه با کوروش صحبت کنم،ملاقات با یه روانشناس خوب تا بتونه مشکل گلاره رو حل کنه ومصاحبه ی شغلی ای که با سازمان هواشناسی داشتم. از جام بلند شدم و واسه فرار از این مشغله های فکری یه دوش آب گرم گرفتم.لباسمو که پوشیدم یه نگاه به ساعت انداختم.هفت عصر بود.به نظرم رسید شاید بد نباشه شام رو بیرون از خونه بخوریم.اینجوری حال و هوای هردومون هم عوض می شد. پیشنهادشو که به گلاره دادم،استقبال کرد ورفت که حاضر بشه.واسه اولین بار دست به دست هم وبا شادمانی از خونه بیرون اومدیم. _خب حالا کجا بریم؟ در حالیکه کمربندشو می بست گفت:نمی دونم...من که جایی رو نمی شناسم. _پس بهتر بود می پرسیدم چی دوست داری بخوریم؟فست فود،چلوکباب،غذای محلی یا... حرفمو قطع کرد. _فرقی نمی کنه.فقط دلم می خواد جای پر رفت وآمدی باشه.از رستوران های خلوت خوشم نمی یاد. با شگفتی پرسیدم. _شلوغی رو دوست داری؟! هیجان زده جواب داد. _اینکه ببینی یه عده تو یه جای کوچیک جمع شدن وفارغ از مشکلات ومسئولیت هاشون واسه یکی دوساعتی صمیمانه کنار هم غذا می خورن ، لذت بخشه. یکم فکر کردم وگفتم:پس بزن بریم یه پاتوق قدیمی که بدجوری هوس کوبیده هاشو کردم. فضای گرم ودلنشین اون رستوران سنتی با موسیقی اصیل ایرانی وجمعیت زیادی که آخر هفته شون رو تو همچین محیط آرامش بخشی می گذروندن باعث هیجان گلاره واومدن لبخند رو لباش شد. با شوق پرسیدم. _رو تخت بشینیم یا میز؟ سوالم باعث شد یه نگاه به دور وبرش بندازه . _همین میز دونفره خوبه.صندلی رو عقب کشیدم واون نشست.هنوز نگاش به در ودیوار اونجا بود.ترجیح دادم سکوت کنم تا با خیال راحت از دیدن چیز هایی که باب میلشه لذت ببره. واقعا یه شام دونفره ی خاطره انگیز بود.اینکه کنارکسی بشینی که تا چند ماه قبل فقط در حد یه آشنا به چشم می اومد.آشنایی که هیچ خاطره ی مشترکی باهاش نداشتی و حالا اون همه ی زندگیت بود. از رستوران که بیر.ون اومدیم گلاره شروع به لرزیدن کرد.دندون هاش بهم می خورد ودستاشو تند تند بهم می مالید.هوای گرم محیط اونجا وهوای سرد وزمستانی بیرون از رستوران باعث این لرز شده بود.چادرشو بیشتر به خودش پیچید.نگام به پالتوی قهوه ای که تنش بود افتاد.به نظر زیاد ضخیم وگرم نمی اومد. یه لحظه از اینکه چرا تو این مدت اینقدر نسبت بهش بی توجه شده بودم، از خودم بدم اومد.گلاره حق داشت که بگه هیچ وقت فرصت نشد واسه خودمون زندگی کنیم.اونقدر نجیب وخانوم بود که حتی این ندیدن ها ونادیده گرفتن هارو به زبون نمی آورد.به سرم زد تو اولین فرصت حتما جبران کنم. دستشو گرفتم.سرد بود. _یخ زدی دختر. در حالیکه می لرزید به سختی گفت:نه...چیزی...نیست. نگاهی به ماشینم که خیلی دورتر از رستوران پارکش کرده بودم انداختم ودستشو کشیدم. _بهتره سریع تر راه بیای.اینجوری مریض میشی. تو پیاده رو شروع به دویدن کردم و اونو هم به دنبال خودم کشیدم.باخنده التماس می کرد دستشو ول کنم. _تورو خدا بی خیال شو بهراد...زشته. دارن نگامون میکنن. فارغ ازنگاه مردمی که به این شیطنت کودکانه زل زده بودن به سمت ماشین می دویدم. _بدو بیا حرف نباشه.اینجوری هم گرم میشی هم اینکه زودتر به ماشین می رسیم. به اجبار همرام شد اما من هم قدم هامو بلند تر وسریع تر بر می داشتم و هم انرژیم بیشتر بود.همینم باعث می شد گلاره که به خاطر سرما به خودش می لرزید وضعیف تر بود،کم بیاره. کنار ماشین نفس نفس زنان توقف کردیم و اون با دلخوری نگام کرد.به طرفش خیز برداشتم وسرشو تو بغلم گرفتم. _اینجوری نگام نکن واسه ت مضره
     
  7. یه وقت دیدی از راه به در شدماااا. داشت به سختی خودشو از آغوشم بیرون می کشید و همین تقلا کردنش باعث خنده م می شد. _بهراد ولم کن به خدا آبرومون رفت. حواسم به دور وبر بود.خوشبختانه کسی به ما نگاه نمی کرد.کمی دستامو شل کردم واون بلافاصله عقب کشید. _بچه شدی؟این اداها چیه داری در می یاری؟ _اگه می دونستی با اونجور نگاه کردن چقدر خواستنی میشی هرگز واینمیستادی واسه م چشم وابرو بیای. ترسی که از حرفام تو نگاش نشست باعث خنده ی بیشترم شد.خدای من این دختر چرا باید واسه من اینقدر عزیز باشه؟ _داری به چی می خندی؟ اون ترس با مزه محو شده بود و حالا داشت طلبکارانه نگام می کرد. _به اینکه تو، یه دختر کوچولوی بی احتیاطی.چون با وجود هشداری که بهت دادم بازم داری همونجور خواستنی نگام می کنی. روشو ازم گرفت. _تورو خدا از این حرفا نزن .این شیطنت هات آدمو می ترسونه بهراد. _پس بزن بریم تا کار دست هردومون نداده. فوری سوار ماشین شد و منو که خیلی تلاش می کردم جلو خنده مو بگیرم،ناکام گذاشت. سوار که شدم تازه به این رسیدم که نمیتونم حالا باهاش برگردم خونه.یه کشمکش سخت تو وجودم جریان داشت.هرکسی نمی تونست درکم کنه وحالمو بفهمه.من مردی بودم که همسرشو عاشقونه می خواست.واسه بودن کنارش ولمس همه ی وجودش از همیشه بی تاب تر بودم.وحالا اون خونه ی خالی،فاصله ی کم ومجوزی به اسم محرمیت. فقط خواهش جسم نبود.روحمم این نزدیکی رو می خواست.شاید اگروجدانمو می تونستم به راحتی زیر پا بذارم حالا تو مسیر خونه بودیم ومن داشتم به این فکر می کردم که چطور می تونم راضیش کنم تا به این رابطه تن بده. _داریم کجا می ریم؟ نگاهمو از شیشه ی جلو گرفتم وبهش دوختم. _گفتم یکم دور بزنیم بد نباشه.ببینم تو که خسته نیستی؟ با کمی مکث نگاهشو ازم دزدید وسر به زیر انداخت. _نه. مطمئن بودم اون تمنا رو تو نگام دیده ومی دونه دارم با خودم کلنجار می رم که به بعدش فکر نکنم. حوالی ساعت یازده بود که رسیدیم خونه.به محض ورودمون،گلاره چادرشو برداشت وبه طرفم چرخید.رو نوک پنجه ی پا بلند شد وگونه مو بوسید. _شب خوبی بود.ممنون. به معنی واقعی کلمه از اون بوسه سوختم.واسه اولین بار آرزو کردم ای کاش منو نمی بوسید. _گلاره؟! داشت به سمت اتاقش می رفت اما لحن ملتمسانه ولرزان صدام اونو سرجاش میخکوب کرد.با تردید به طرفم برگشت و توچشمام منتظر خیره شد.دستامو مشت کردم ودرحالیکه تلاش می کردم اراده مو نشکنم با یه لبخند مضحک که به لبام کش وقوس داده بود گفتم:شبت به خیر. انگاری با این حرفم یه دنیا آرامشو یه جا بهش دادم.چون اونو با یه لبخند سخاوتمندانه دوباره بهم برگردوند. _شب تو هم بخیر. وارد اتاقش شد ودرو پشت سرش بست.وبه همین راحتی ستون های استوار اراده و غرورم فرو ریخت و من با ناتوانی رو کاناپه نشستم. امتحان سختی بود اما بلاخره سربلند ازش بیرون اومدم.هرچند تاصبح مرتب تو جام،جابه جا شدم وچندین وچندبار تا پشت در اتاق گلاره رفتم.صبح کلافه تو موسسه و اتاق کارم نشسته بودم وداشتم با یه سری محاسبات مربوط به پروژه ی تخمین بازدهی استخر خورشیدی سرو کله می زدم.این یکی از مهم ترین تحقیقات موسسه بود وهمگی مون بهش امیدوار بودیم. کوروش در نزده وارد شد. _چطوری؟ نگاه پر غیظمو بهش دوختم وبا تشر گفتم:باز اینجارو با آخورت اشتباه گرفتی؟ دستشو رو هوا تکان داد و رو یه صندلی نشست. _بروبابا حوصله ندارم. واقعا مشخص بود که بی حوصله ست چون اگه کوروش همیشگی بود یه دو سه تا تیکه درست ودرمون حواله م می کرد. _باز چی شده؟ پوفی کرد ونگاه پرحرصشو به من دوخت. _هرچی می کشم از دست توئه. ابرویی بالا انداختم وبا تعجب پرسیدم. _من؟! _نه پس من.خب تو دیگه...اگه پای عموم رو به این ماجرا نمی کشیدی نمی شد؟ _اما دکتر که خیلی کمکمون کرد. _به شما که بله، اما به خودش بیشتر. با کنجکاوی به سمت جلو خم شدم. _چطور مگه؟ کلافه به صندلیش تکیه داد ودستاشو تو هم قلاب کرد. _خونواده ی پدریم از وقتی فهمیدن به خاطر موضوع امیر وعلی با عمو در ارتباطیم کلی خوشحالن. خیال کردن خبریه.تند تند مهمونی به پا میکنن و هی هرچی من می خوام این جمیله رو از اون بی چشم رو دور نگه دارم باز به هم نزدیک ترشون میکنن.تو همین مهمونی دیشب که دستپخت عمه افسرم بود همچین تنگ هم نشسته بودن وگل میگفتن وگل میشنفتن که نگو.اینارو که دیدم بدجوری آمپرم چسبید به سقف.یه بهونه جور کردم وزدم از مهمونی بیرون.اما همین جمیله خانوم چیکار کرد؟به روی مبارک خودش نیاورد که هیچ،شبم اون آقای زبل خان رسوندش خونه. سعی کردم جلو خنده مو بگیرم.مثل پسر بچه های تخس ولجباز داشت نگام می کرد. _بچه که نیستی داداش من.انتظار داشتی مادرت چیکار کنه؟بیفته دنبالت ونازتو بکشه؟ روشو ازم گرفت. _نه ولی می شد اینقدر مازیار خان رو تحویل نگیره که اعصابم خط خطی شه. با بدجنسی گفتم:شاید واقعا خبراییه وتو این میون بی خبری؟ بی اختیار سگرمه هاش تو هم رفت وفکش از حرص بهم فشرده شد. -مثل اینکه تو بیشتر از من تو جریانی آره؟ دستاشو مشت کرده بود وبا تهدید نگام می کرد...دیدم فرصت مناسبیه که باهاش در مورد دکتر حرف بزنم. _ای یه چیزایی می دونم...اما شوخی کردم اونقدرام جدی نیست.یعنی هنوز جدی نشده. _خب؟ داشت طلبکارانه نگام می کرد.فرصت این پا واون پا کردن نبود. _دکتر ازم خواسته باهات حرف بزنم و... دستشو جلو آورد وحرفمو قطع کرد. _وایسا وایسا.خودم بقیه شو تا ته خوندم.می خواد دوباره از جمیله خواستگاری کنه آره؟بعدشم ازت خواسته باهام حرف بزنی وراضیم کنی نه؟ _چی بگم آخه.تو که من نگفته از بری.اون بنده خداهم خوب می شناسدت که هنوز پا جلو نذاشته. صداش بی اختیار بالا رفت. _اون اگه منو خوب می شناسه باید اینم بدونه که امکان نداره رضایت بدم.من نمی خوام مادرم با این مردک ازدواج کنه. _چرا؟!! _واسه اینکه اون با این خواسته ی نا به جاش گند زده به هرچی عشق وعلاقه س.در واقع یه جورایی به بابام خیانت کرده. نگاه سرزنشگرمو ازش دریغ نکردم. _این چه حرفیه پسر؟چه خیانتی؟بابات الآن ده ساله که فوت کرده. با نفرت گفت:ولی اون بیست ساله که عاشق مادرمه.می فهمی؟حسابی جا خوردم ومات نگاهش کردم.سرشو معذب انداخت پایین. __اون همه ی باورهای منو با این کارش زیر سوال برد.عموم بود.نمی تونم بگم جای پدر، ولی مثل یه داداش بزرگتر بهش علاقه داشتم.واسه م الگو بود.اما وقتی بعد فوت بابام از مامانم خواستگاری کرد.وقتی گفت خیلی وقته که دوستش داره... صورتشو بین دستاش پنهون کرد. _این اصلا مسئله ی قابل هضمی نیست. زیر لب اعتراف کردم. _باید با دکتر صحبت کنی.شاید اونم حرفی واسه گفتن داشته باشه. _چه حرفی؟اصلا چطور می تونه خودشو توجیه کنه؟ _باهاش تماس می گیرم باشه؟بذار اونم حرفاشو بزنه.یه طرفه به قاضی نرو. چیزی نگفت وهمین سکوت ترغیبم کرد با دکتر تماس بگیرم ویه قرار ملاقات باهاش بذارم. فردا عصر تو خونه ش دور هم نشسته بودیم ودکتر منتظر بود تا کوروش حرفی بزنه. _از مامانم بازم خواستگاری کردی؟ دکتر سرشو پایین انداخت وبا صدای گرفته ای گفت:هنوز نه. _خب؟ _دلم نمی خواد کاری کنم که باعث آزار تو باشه. _اما داری با این خواسته ت آزارم می دی. لحن حرف زدنش تند بود.با چشم وابرو بهش اشاره دادم آروم تر صحبت کنه. دکتر از جاش بلند شد وبه سمت آشپزخونه رفت.چند دقیقه بعد با سه تا فنجون قهوه برگشت ونا امیدانه نگاهی به دور وبرش انداخت. _بیست وپنج ساله که دارم تو این تنهایی دست وپا می زنم.اون پنج سال اول فکر می کردم بهش نیاز دارم اما حالا دیگه بیست ساله باورم شده محکوم به این تنهایی هستم.اونم به خاطر علاقه ای که نشد از دلم بیرونش کنم. سرشو بلند کرد وصاف تو چشمای کوروش خیره شد. _من به بابات خیانت نکردم.نمی دونستم چه بلایی داره سرم می یاد.نمی تونستم شادی وخوشبختی اون دوتارو ببینم...از این قضیه عذاب می کشیدم وجون علتشم نمی دونستم،کاری ازم جز اینکه برم ودور خونواده مو خط بکشم برنیومد.اما وقتی مادرم پیگیر ازدواجم شد.وقتی دیدم هردختری رو که بهم معرفی میکنه باجمیله مقایسه می کنم تازه فهمیدم چه اتفاقی افتاده...نه می تونستم خودمو ببخشم نه از این درد نجات پیدا کنم.همون بهتر که گورمو گم کردم ونذاشتم خونواده م این درد رو بفهمن.سالها با این زجر وعذاب زندگی کردم که دارم به برادرم خیانت می کنم. کنار اومدن باهش راحت نبود.مرگ بابات واقعا منو داغون کرد.دلم نمی خواست جمیله بیوه شه.خونواده ی کوچیکتون از هم بپاشه وتو... بغض گلوش مانع از صحبتش شد.کوروش سرشو پایین انداخته بود وبه نقش ونگاره های حاشیه ی فنجونش دست می کشید.سکوت بدی بینمون جریان داشت.منتظر بودم ببینم کدومشون پیش قدم میشن واسه شکستنش.اما دیدم نه انگاری از این عموو برادرزاده آبی گرم نمیشه.
     
  8. گلومو با تظاهر صاف کردم وگفتم:می دونین مشکلتون چیه؟اینه که فکر میکنین این مسئله فقط بین شما دوتاست.در صورتیکه اینطور نیست.شما جمیله خانوم رو این میون نادیده میگیرین.واصلا برای خواسته وجوابش ارزش قائل نیستین.دکتر فکر میکنه اگه تو راضی باشی اونم حرفی نداره وتو هم فکر میکنی مادرت هرگز تن به ازدواج با عموت نمی ده.پس قطعا جوابش همونیه که تو انتظار داری...من به گذشته ها کاری ندارم.قضاوت در موردشون رو به عهده ی خودتون میذارم.اما بذارین این جمیله خانوم باشه که واسه زندگیش تصمیم میگیره.چرا نمی خواین حرفای اونم بشنوین؟ کوروش با دلخوری نگام کرد. _یعنی می خوای بگی اون به این پیشنهاد راضیه؟ _من نمی دونم...اما حق داره که تو این یه مورد خودش تصمیم بگیره.جمیله خانوم یه دختر کوچولو نیست که توبخوای مثل پدر ازش حمایت کنی.جایگاهشو بهش برگردون.اون با همه ی اختلاف سنی کمی که باهات داره بازم مادرته.پس واسه خواسته ش ارزش قائل شو.می دونم قبول این وضعیت برات سخته اما اونم حق داره که از زندگیش لذت ببره. اینبار نگاهشو به عموش دوخت. _اگه خواسته ت رو یه بار دیگه مطرح کنی جوابش چی؟ دکتر مردد ونا باور بهش زل زد. _نمی...نمی دونم.اما فکر کنم راضی بشه. فوری سرشو انداخت پایین.دست رو شونه ی کوروش گذاشتم و اونو وادار کردم پا رو دلش بذاره ویه قدم دیگه واسه مادرش برداره. _باهاش حرف بزن.اگه مخالفتی نداشت اونوقت جدی تر در موردش تصمیم میگیریم. خب پیشنهادش زیادم بد نبود.همینم دکترو خوشحال کرد.از خونه ش که بیرون اومدیم کلی با کوروش صحبت کردم.می دونستم قلباً راضی نیست اما چون جمیله خانوم رو دوست داشت مطمئن بودم حاضر می شه به خاطر خواسته ی اون از خودش بگذره.با گذشتن دو هفته بلاخره علی از بیمارستان مرخص شد وسمیرا خانوم ومرتضی با بدرقه ی گرم وصمیمی ما راهی شدند.امیر هم یک هفته ای می شد که به زندان کاشان منتقل شده بود. واز لحاظ جسمی وروحی حالش مساعد به نظر می رسید. این روز ها باجدیت بیشتری دنبال کارهام بودم.مصاحبه م با سازمان هواشناسی خوب وراضی کننده بود.اما به نظرم می اومد اونا با استخدامم قصد ندارن منو به جای دیگه ای منتقل کنن.واحتمالا باید کارمو تو تهران ادامه میدادم.اونم به عنوان یه محقق. خب این منو راضی نمی کرد.چون تو موسسه ی خودمونم به همین کار مشغول بودم واحتمال می دادم با استعفایی که دادم موافقت نشه. چند روزی بود گلاره بابت دوری از کاشان وخونواده ش دلتنگی می کرد.منتها کارهای موسسه ومشکلاتی که برای ایستگاه سینوپتیک وابسته به موسسه تو دیزین بوجود اومده بود نمیذاشت واسه رفتن به کاشان همراهیش کنم. برام سخت بود اما بلاخره خودمو قانع کردم تا تنها بفرستمش.کلی از بابا ومامان صفورا به خاطر این کوتاهی عذرخواهی کردم اما اونا با بزرگواری حرفی نزدن وحتی گلاره رو ملامت کردن که منو تو منگنه ی رفتن به این سفر قرار داده. خلاصه اینکه قرار شد آخر هفته بفرستمش.اما قبلش باید می رفتیم خرید.واسه عقدمون جز حلقه های ساده وسفید ست،یه قواره چادر عقد،قرآن وآینه وشمعدون چیز دیگه ای نخریده بودیم. عصری راهی مجتمع تجاری ای که کوروش آدرسشو داده بود شدیم.تو ترافیک گیر کرده بودیم که گلاره بازم شروع کرد. _حالا واجب بود حتما قبل رفتن خرید کنم؟من که به اندازه ی کافی لباس دارم. با یه اخم ساختگی گفتم:ببینم تو نمی خوای بی خیال شی؟حتما باید تا برسیم اونجا مثل پیرزنا به جونم نق بزنی؟ ریز خندید وگوشمو کشید.سریع واکنش نشون دادم. _آی این کارا چیه داری میکنی؟گوشم درد گرفت. با شیطنت ابرویی بالا انداخت. _حقته. _اِ اینجوریاس؟با شه پس اینم حقته. لپشو محکم کشیدم. _آخ خ خ بهراد داغونم کردی. به طرفش چرخیدم. _ببینم چی شد؟ روشو ازم گرفت ودستشو رو لپش گذاشت. _حالا اگه قرمز بشه چی کار کنم؟اصلا من با این اوضاع نمی یام خرید. دستمو گذاشتم زیر چونه ش و سرشو به سمت خودم چرخوندم. _دستتو بردار ببینم چقدر قرمز شده؟ خودشو عقب کشید وبا دلخوری گفت:مثلا اگه بردارم ردش از بین میره؟ مچ دستشو گرفتم واز رو صورتش برداشتم.نه مثل اینکه بدجوری لپشو کشیده بود. _آخ... دستم بشکنه عجب کاری کردم. زیر لب بلافاصله گفت:خدا نکنه. هرکاری کردم نشد اون لبخند ضایع رو از رو لبام جمع کنم.کلی با این حرف خوش به حالم شده بود وداشتم با دم نداشتم گردو میشکوندم. سایه بان جلوشو پایین کشید و تو آینه ش یه نگاه به صورتش انداخت. _تورو خدا نگاه کن چقدر خنده دار شدم. بهش یه نگاه گذرا انداختم.واقعا هم دیدن چهره ش که یه طرفه سرخ بود با نمک وخنده دار به نظر می رسید.بی اختیار خم شدم و اون یکی گونه شم بوسیدم.وحشت زده عقب کشید وخون با سرعت بیشتری زیر گونه هاش دوید. _وای بهراد چیکار داری می کنی؟آبرومون رفت. صدای بوق ماشین ها پشت سریم وادارم کرد حرکت کنم.با خنده گفتم:داشتم مشکل رو حل می کردم.نگاه کن حالا تموم صورتت قرمزه. سریع به سمت آینه چرخید.وبا دیدن چهره ش از خجالت سرشو پایین انداخت وتا رسیدن به مقصد هرچقدر هم که سر به سرش گذاشتم وباهاش شوخی کردم عکس العمل نشون نداد. به نظرم رسید اولین چیزی که باید حتما براش می خریدم پالتو بود.نمی دونم من زیادی واله وشیداش شده بودم یا اون واقعا اینقدر خوش تیپ بود که هرچی می پوشید بهش می اومد.یه پالتوی خاکستری تیره که دور یقه ش خز مشکی نرمی قرار گرفته بود وکمربند چرم مشکی ای هم روش بسته می شد خریدیم.البته از اون پالتوی سورمه ای کوتاه که دکمه هاش از سمت چپ بسته می شد هم نگذشتیم.واقعا بهش می اومد. گلاره با تردید گفت:این زیادی کوتاه نیست؟ یه نگاه دقیق بهش انداختم وسر تکان دادم. _نه تو که در هر صورت چادر سرت میذاری.پس کوتاهیش مهم نیست. احساس کردم می خواد یه چیزی بپرسه اما مردده.لبخند دلگرم کننده ای زدم وگفتم:چی تو اون سر خوشگلت میگذره؟زود تند سریع بگو. ریز خندید وبا خجالت سرشو پایین انداخت. _بهراد؟! یه جوری با ناز صدام کرد که نشد خریدارش نباشم. _جانم؟ لبشو گاز گرفت وبا تردید گفت:تو با چادر گذاشتن من...یعنی می دونی خب میگم شاید دوست نداشته باشی اما من... نتونست حرفشو برسونه وبا کلافه گی نفسشو تو سینه حبس کرد. دستمو رو بازوش گذاشتم وبه آرومی فشردم. _باور کن تو هر جوری که باشی واسه م عزیزی گلاره. با قدر دانی نگام کرد وچیزی نگفت.انگار با همین یه جمله بار سنگینی رو از رو شونه هاش برداشته بودم .می دونستم که اعتقاداتش چقدر براش اهمیت داره.اغراق نبود اگه اعتراف می کردم واسه من حتی اعتقاداتشم عزیز بود. بعد خرید پالتو سراغ یه مغازه ی کفش فروشی رفتیم.اولین چیزی که چشمشو گرفت یه چکمه ی پاشنه بلند مشکی بود. _ازش خوشت اومده؟ یه لبخند محو رو لبش اومد. _قشنگه. _همین؟! شونه بالا انداخت ونگاهشو ازم گرفت. باتعجب پرسیدم. _نمی خوای امتحانش کنی؟ خندید. _نه..عادت به همچین چیزی ندارم. از فروشنده خواستم یه جفت از اونو بیاره. _سایز پاشون چنده؟ به طرف گلاره چرخیدم تا ازش بپرسم.خیلی جدی گفت:دوست ندارم امتحانش کنم. _خب واسه ی چی؟ _اینجوری زیادی بلند میشم وبا چادر خوب دیده نمیشه...نمیخوام مثل چوب رختی به نظر بیام. پقی زدم زیر خنده و همینم بدجور عصبانیش کرد.با بدجنسی گفت:اصلا می دونی چرا نمی خوام بپوشمش؟ سرتکان دادم. _چرا؟ _واسه اینکه اگه بپوشم قدم ازت بلندتر می شه...دوست داری همه بگن خانومه از همسرش بلندتره؟ ابرویی بالا انداختم ویه قدم عقب رفتم.نه دیگه قضیه حیثیتی شده بود. _کی میگه با اینا ازم بلند تر میشی؟ فروشنده که گوشش به حرفامون بود بی هوا مداخله کرد. _فکر نکنم خانوم. نگاش به قد وبالای گلاره بود.کارد میزدی خونم در نمی اومد،بس که عصبانی بودم.مردک هیز وچشم چرون به چه حقی داشت سرتاپای اونو دید می زد؟ نگاه تند وتیزم صاف چشمای هیزشو نشونه رفت وباعث شد خودشو جمع وجور کنه. زیر لب با خشم زمزمه کردم.
     
  9. سایز پات چنده؟ هنوزم بدجوری کفری بودم.گلاره با ترس سرشو پایین انداخت. _سی وهشت. فروشنده سریع یه جفت رو پیشخون گذاشت.با کمی مکث چکمه ها رو برداشتم وبه طرف گلاره گرفتم. رو یه صندلی نشست تا اونا رو بپوشه.بی صبرانه پرسیدم. _اندازه ی پات هست؟ _آره اما... دستشو گرفتم وبلندش کردم. _خب پاشو یکم راه برو ببین چطوره. سرشو بلند کرد وچشم تو چشم شدیم.قبول داشتم که قدشو این پاشنه ها بلند کرده اما هنوزم هفت،هشت سانتی ازش بلندتر بودم. داشت همینطور نگام می کرد. _راه برو دیگه. دستامو محکم گرفته بود ول نمی کرد. _نمی تونم. چشمام از تعجب چهارتا شد. _چی؟!! با خجالت سرشو پایین انداخت.ونگاهشو ازم دزدید. _نمی تونم باهاشو راه برم بهراد. به نظرم اومد خیلی از این موضوع ناراحت شده.تو دلم به خاطر اینهمه اصرار بی جا به خودم کلی فحش وبد وبیراه دادم.طفلی گلاره نمی خواست اینارو بپوشه ها.منه کله شق وادارش کردم. واسه اینکه از اون حال وهوا بیرونش بیارم به شوخی گفتم:ولی خودمونیم با اینام حتی ازم کوتاهتری.یادت باشه رفتیم خونه یه اسفند واسه این قد رشیدم دود کنی مبادا شوهر نازنینت چشم بخوره. دیدم یه لبخند محو کنج لبش نشست.اما حرفی نزد.به آرومی وادارش کردم رو صندلی بشینه. _زود درشون بیار که واقعا عینهو چوب رختی شدی. اینبار هرکاری کرد نتونست جلو خنده شو بگیره.منم پا به پاش خندیدم .تا از این خرید خاطره ی بدی تو ذهنش نمونه.اون چکمه های پاشنه بلند رو نخریدیم.دلیلی هم نداشت بخریمش.گلاره هرگز اونا رو نمی پوشید اما یه کفش پاشنه بلند مجلسی وشیک به سلیقه ی خودش خریدیم.که به نظرم رسید به زودی لازمش میشه.البته اگه جمیله خانوم به آقای دکتر بله می داد. بعد خرید یک جفت چکمه ی بدون پاشنه، رفتیم سراغ خورده ریزهایی که با کلی خواهش وتمنا واصرار وادارش کرده بودم بخره. تو یه بوتیک لباس مشغول خرید بودیم که گوشی گلاره زنگ خورد.ساک های خریدی که دستش بود رو ازش گرفتم واون با خیال راحت مشغول صحبت شد. _الو سلام مامان...ممنون خوبم.شما چطورین؟...اونم خوبه.اتفاقا الان باهم اومدیم خرید...چیزی شده؟...چی؟!!مطمئنی؟! اشک تو چشماش حلقه زد ویه قدم عقب رفت.ته دلم با این حرکتش خالی شد. _چیزی شده گلاره؟!! با بغض نالید. _راست میگی مامان؟!...کی آخه؟ قلبم بی امان به قفسه ی سینه م می کوبید.پس چرا جوابمو نمی داد؟دستشو گرفتم وتکان دادم. _چی شده؟خب به منم بگو. دستی که تلفن همراهشو بالا گرفته بود پایین افتاد. _بهراد،امیر. صدام بی اختیار بالا رفت. _امیر چی؟ اشکاش صورتشو خیس کرده بود وچونه ش می لرزید.یه لبخند قشنگ رو لبش نشست. _حاجی رضایت داد.نفسم تو سینه حبس شد.با ناباوری نگاش کردم.میون هق هق گریه ش با لبخند سر تکان می داد.خودمم نفهمیدم چطور با دستهایی که پر از ساک خرید بود اونو تو آغوشم گرفتم وهمزمان با گریه های بی صداش بغض کردم. _باورت می شه بهراد؟...امیرو دیگه اعدام نمی کنن. همه ی توانمو یکجا جمع کردم وزیر لب گفتم:خدایا شکرت. انگار طناب دار رو از دور گردن من برداشته بودن.بعد از مدتها می تونستم یه نفس راحت بکشم وبه این فکر کنم دیگه همه چی تموم شده. به خونه که رسیدیم گلاره این خبرو با شادی به مامان داد.اونم پا به پاش کلی اشک ریخت وخوشحالی کرد.منم به بهناز وکوروش ودکتر خبر دادم.می دونستم دادن این خبر باعث شادی اونا هم میشه. اونروز بعد از مدتها لبخندهای واقعی واز ته دل رو، رو لبای گلاره دیدم.والبته اون حس قدردانی وسپاس که تونگاش بود وازش بی نصیبم نگذاشت. با مرتضی تماس گرفتم وپیگیر ماجرا شدم.اونم گفت:خود حاجی بی خبر اینکارو کرده.گویا بعد برگشتن از تهران حسابی تو لاک خودش فرو رفته بود وحتی حاج خانومم کاری به کارش نداشته.دیگه حجره هم نمی رفت.ما که اومدیم کلید حجره رو داد دستم وازم خواست به جاش اونجارو بگردونم.می گفت دیگه توانایی نداره...این آخری هاااا کارش شده بود مدام یا سرخاک عماد بره یا تو اتاق اون خودشو حبس کنه.بلاخره هم بدون اینکه به ما چیزی بگه پیگیر رضایت شد ودیروز ناغافل جمعمون کرد وگفت رضایت داده امیرو اعدام نکنن.بعدشم تو یه تور زیارتی واسه کربلا ثبت نام کرده وقراره به زودی با حاج خانوم برن زیارت.نمی دونی همه مون چقدر از شنیدنش خوشحال شدیم.خداروشکراز وقتی رضایت داده انگاردلش وخونه ش باهم روشن شده.باورت نمیشه بعد شش ماه بلاخره صدای خنده تو اون خونه شنیده شد. واسه شون واقعا خوشحال بودم.از خدا می خواستم به حاجی وخانومش صبر بده.با اینکه حاجی کم عذابمون نداد،بازم رفتارش قابل درک بود.مردی که، در اوایل دهی شصت زندگیش درست زمانی که احساس می کرد باید با وجود،داشتن پسری به جسارت وسرسختی عماد دست از کار وزحمت چهل ساله بکشه وباقی سالهای عمرشو ازدیدن تلاش وتکاپوی پسرش لذت ببره،حالا اونو نداشت.واین نداشتن یعنی زیر پا له شدن تمام اون سالها تلاش،یعنی به باد رفتن سرمایه ای به اسم عمر.یعنی حاجی مقدم پناهی که دیگه با مرگش از زبان ها می افتاد.اسم ورسمی که سالها واسه حفظش از جون ودل مایه گذاشته بود. با شنیدن این خبر خوش گلاره دیگه بی قرار تر از همیشه بود.مجبور شدم اواسط هفته بفرستمش وخدا می دونه که از همون ساعات اول رفتنش چقدر دلتنگش بودم. وقتی اونجور خوشحال وخندون ازم جدا شد یه لحظه دلم گرفت.یعنی جدایی مون واسه اون اصلا سخت نبود؟ شب که برگشتم وچراغ اتاقشو خاموش دیدم اعصابم بهم ریخت.حتی محبت های بیش از حد مامان هم نتونست جای خالیشو برام پرکنه.خونه بدون اون انگار داشت منو می خورد. مامان واسه شام صدام زد.با ناراحتی گفتم:اشتها ندارم. تو اتاق گلاره نشسته وبه صفحه ی لپ تاپم خیره بودم.تو این چند روز آخر مدام ازش عکس میگرفتم واون کلی به کارم می خندید ومی گفت:بذار یه چند روز این قیافه ی سیاه سوخته ی منو نبینی دلت روشن شه. ومن اخم کرده وبادلخوری گفته بودم. _برو خودتو مسخره کن.حق نداری به خانوم من بگی بالا چشمت ابروئه. واون کلی به خاطر این حرفم خندیده بود ومن تو اوج سرخوشی هاش یه عالم بوسه ی ریز وپنهانی از موهاش ودستاش وصورت ظریف وکوچولوش گرفته بودم.اما حالا از اون خاطره فقط یه بغض آب نشدنی رو گلوم مونده بود. _باز که نشستی وغمبرک گرفتی. سرمو بلند کردم وتو چشمای خندون مامان خیره موندم.دستای تپلیشو به سمتم دراز کرد. _پاشو بیا واسه ت کوفته تبریزی درست کردم.نخوری از دستت رفته هاااا...نترس گلاره هم تا چشم بر هم بزنی بر می گرده. پیش خودم فکر کردم پس این چشم برهم زدن چقدر طولانی شده وتازه وقتی به این رسیدم که همش چندساعتی هم نمیشه از رفتنش میگذره،حسابی داغ دلم تازه شد. دیگه حتی لقمه به لقمه ی شامی که مامان باعشق پخته بود.بدون گلاره،واسه م گلوگیرتر می شد وبا لیوان لیوان آبی که سر می کشیدم هم پایین نمی رفت.تصمیم گرفتم در نبودش به چند تا کار باقی مونده م برسم.تا اینجوری لااقل بتونم دوریشو دووم بیارم وبا این وضع کنار بیام. متاسفانه با استعفام از موسسه موافقت نشده بود.پس استخدامم تو سازمان هواشناسی خود به خود منتفی می شد. مشکل ایستگاه دیزین هنوزم حل نشده وچون گردنه ش بهمن گیر شده بود حالا حالا ها نمی شد به اونجا سرزد.واسه همین رفتم سراغ روانشناسی که دکتر شهشهانی بهم معرفی کرده بود.خانوم دکتر میلانی فر،که از قضا همشهری مامان هم می شد. وقتی درمورد شرایط گلاره صحبت کردم واون ازم خواست مشکلات وعواملی که باعث بروز این واکنش ها شده رو توضیح بدم،تازه به این رسیدم که چیز زیادی از اون مشکلات نمی دونم. _گلاره به اصرار خونواده ش با عماد مراوده شو جدی تر کرد.نامزدیشون وصیغه ی محرمیت یک ماهه ش یه جورایی برخلاف میل گلاره بود.اما به خاطر پدر ومادرش کوتاه اومد وخواست به عماد فرصت بده...یه نامزدی نا موفق وبدون شناخت.
     
  10. دنیای اونها با توجه به نبود پیش زمینه ی عاطفی تو گلاره از همون روزای اولم براش متفاوت واشتراک ناپذیر بود.عماد می خواست هرطور شده خواسته هاشو به اون تحمیل کنه.حتی دوست داشتنشو.واین گلاره رو که با تردید شروع کرده بود بیشتر مردد می کرد.رفتار نامناسب پدر شوهرش که از همون اولشم با این ازدواج مخالف بود ،مزید بر علت شد.تا این نامزدی رو بهم بزنه.اما عماد مخالفت کرد ودرگیری شون حتی به محیط کار گلاره هم کشید ودر نهایت وقتی عماد فهمید همه چیزو یه جورایی از دست داده،بهش تجاوز کرد.چون میخواست هرطور شده گلاره رو حفظ کنه. دستام رو زانوم مشد.دکتر با کمی مکث پرسید. _گلاره با این اتفاق چطور کنار اومد؟ _نمی دونم اصلا کنار اومد یا نه.اونقدر اتفاقات ریز ودرشت بعد این ماجرا واسه ش پیش اومد که انگار به نوعی این درد رو گذاشت کنار تا بتونه سرپا بایسته و از خونواده ش حمایت کنه.آخه امیر برادر کوچیکش با فهمیدن این ماجرا یه دعوای خیلی بعد با عماد داشت ومتاسفانه تو اون دعوا عماد فوت کرد.بعدم امیر دستگیر ومحکوم شد.پدر گلاره سکته کرد وخیلی اتفاقای دیگه. _و اون هیچ وقت از این مسئله حرفی نزد؟ _نه تا وقتی که من همه چیزو فهمیدم.حتی الآنم پدر ومادرش از این موضوع چیزی نمی دونن.در واقع ترس از ریخته شدن آبروی خانوادگی ومشکلاتی که باهاش دست وپنجه نرم می کرد این فرصت رو ازش گرفت. _وحالا بازتاب سرکوب شدن احساساتش در قبال اون موضوع،تو زندگی مشترکتون تاثیر گذاشته. _دقیقاً دکتر عینکشو رو بینیش جا به جا کرد. _ببینید من از حرفاتون اینطور برداشت کردم که اون در مورد تجربه ی احساسی ناگواری که داشته تا حالا صحبتی نکرده.درسته؟ سرتکان دادم. _بله.اون حتی وقتی به این موضوع اشاره میکنه خیلی سربسته حرف میزنه.خب من ازش انتظار ندارم در مورد جزئیات اون خاطره ی نفرت انگیز حرف بزنه اما... دکتر بلافاصله صحبتم رو قطع کرد. _اما باید انتظار می داشتین آقای صدر.همسرتون باید در موردش حرف بزنه. سرمو پایین انداختم وسکوت کردم.واون برای توضیح بیشتر گفت:البته این باید هایی که ازشون حرف زدم به همین آسونی امکان پذیر نبوده.می دونم که شرایط تحمیل شده به همسرتون ونگرانی هایی که بابت مشکل برادرش داشته وادارتون کرده به مسائلی در ظاهر مهم تر بپردازین. _خب من وقتی باهاش روبرو شدم که چند ماهی از این قضیه می گذشت.اونموقع از نظر اون مشکل امیر در اولویت قرار داشت. یه لبخند محو رو لبم نشست. _خوشبختانه اون مشکلم حل شد.خونواده ی عماد رضایت دادن. _وحالا شما میخواین مشکل فراموش شده ونادیده گرفته شده ی همسرتون برطرف شه درسته؟ فقط سرتکان دادم واون ازم خواست تو اولین فرصت با گلاره مجدداًبهش مراجعه کنیم.تا اون راهی برای حل این مشکل پیدا کنه.بعد صحبت با دکتر میلانی فر انرژی وروحیه بیشتری گرفتم. حالا دیگه می دونستم برگشتن گلاره به زندگی عادیش به همین راحتی ها هم نیست.حتی خیلی خیلی سخت تر از رضایت گرفتن از حاجی مقدم پناهه.پس با راهنمایی دکتر وآگاهی بیشتر تصمیم گرفتم تو این راه پر فراز ونشیب قدم بردارم.باید اینو قبول می کردم که تو این راه سرخوردگی ها،شکست ها،بی اعتنایی ها وحتی دلسرد شدن های زیادی رو باید به چشم خودم ببینم. با گلاره از وقتی که رفته بود جز تو دو سه بار تماس کوتاه ویکی دو دقیقه ای نتونستم صداشو بشنوم.دست خودمم نبود.نمی تونستم صداشو بشنوم ودلتنگ نشم. تماس با احسان شریفی شد آخرین کاری که تا قبل از اومدن گلاره انجامش دادم. وازش به خاطر زحمات زیادی که تو این مدت کشیده بود تشکر کردم. مصرانه خواستم حق الوکاله ش رو پرداخت کنم.که این موضوع رو به بعد محول کرد.گویا اونم از شنیدن خبر رضایت حاجی خیلی خوشحال شده بود. ازش در مورد وضعیت امیر بعد از این پرسیدم که گفت:فکر کنم باید محکومیت قضاییشو که بین پنج تا نه ساله بگذرونه وچون امیر به سن قانونی نرسیده و نوع قتل یه جورایی عمدی نبوده با عدم سوسابقه ای که داره ورفتار خوبش تو زندان همه وهمه میتونه عاملی بشه که حداقل مجازات، یعنی پنج سال رو واسه ش در نظر بگیرن.که البته منم همه ی تلاشمو میکنم اینجوری بشه. ازش تشکر کردم وبه سالهای با ارزشی از عمر امیر فکر کردم که باید تو زندون بگذره وبعد این سوال ذهنمو درگیر خودش کرد که چرا باید اصلا حکم نوجوونی مثل اون اعدام باشه؟تا کارش به رضایت وبعد هم پنج سال ناقابل پشت میله های زندان بکشه.بلاخره این دوری چند روزه به پایان رسید وگلاره برگشت.از شب قبل که بی خواب رسیدن این لحظه بودم تا الآن که با چمدونش جلوم ایستاده بود ودندونهاش بازم از سرما بهم می خورد وگوشه ی چادرشو تو مشت گرفته بود حتی یه لحظه به این تصمیم شک نکردم که دیگه نمیذارم اینجوری ازم دور بمونه. اشک تو چشمای دوست داشتتنیش حلقه زده بود وتموم تنش از هیجان این دیدار دوباره والبته سرما می لرزید.چاره داشتم وسط سالن پایانه ی مسافربری وجلو چشم صدها نفری که شاید شاهد این برخورد بودن بغلش می کردم ودلتنگی هامو با به مشام کشیدن عطر تنش، وهیجان ولزرش اونو با گرمای دویده زیر پوستم می گرفتم. اما به جاش دست چپشو که به سمتم دراز شده بود گرفتم وفقط تونستم بگم. _دلم برات تنگ شده بود. یه لبخند قشنگ رو لباش نشست. _کاشانم واسه من بدون تو کاشان نبود. همین حرفش به اندازه ی هزار بارابراز دلتنگی وعلاقه ارزش داشت. به خونه که رسیدیم،مامان با اسفندی که دود کرده بود جلو اومد وکلی قربون صدقه ی گلاره رفت.اونم با خوش رویی ومحبت جوابشو داد.بعد از اونم نوبت بهناز وجمیله خانوم ودرسا ودنیا بود.دکتر وداریوش وکوروش هم به گلاره تبریک گفتن. مامان به مناسبت حل شدن مشکل امیر یه جشن کوچیک گرفته بود.واز قرار معلوم با حضور دکتر،ما یه مراسم ازدواج جالب ودیدنی در پیش داشتیم.از برخورد صمیمانه ی کوروش با اون ونگاههای عاشقانه ی دکتر وجمیله خانوم به هم ،کاملا می شد این موضوع رو برداشت کرد. گلاره سریع به اتاقش رفت تا لباسشو عوض کنه.حتم داشتم با دیدن وسایلم تو اتاقش حسابی جا بخوره.از این تصور یه لبخند شیطنت آمیز رولبم نقش بست.خب چیکار کنم دست خودم نبود.هیچ جا به اندازه ی اون اتاق عطر گلاره رو نمی داد. از اونجاکه بیرون اومد نگاه شیفته م بهش دوخته شد.یه سارافون صورتی با شلوار کتان سفید تنش بود که مثل دختر بچه ها معصوم نشونش می داد.از زیرسارافون یه بلوز سفید پوشیده بود ویه شال توسی خیلی روشن هم گذاشته بود. با اشاره ی مامان اومد وکنارم نشست.حضورش واین نزدیکی بی تابم می کرد اما باید به خاطر جمعی که به افتخار اون تو این مهمونی شرکت کرده بودن دندون رو جیگر میذاشتم ودم نمی زدم.و این اصلاًکار ساده ای نبود. شام رو در میان خنده وشوخی دکتر وکوروش خوردیم.وقتی بلاخره ساعت یازده آخرین سری مهمون ها یعنی بهناز وداریوش و دوتا دختر خواب آلودشون رفتن،یه نفس آسوده کشیدم.مامان که زیر نظرم داشت لبخند زد ومشغول جمع وجور کردن خونه شد.هرچقدر هم به گلاره اصرا می کرد بی خیال شستن ظرفها بشه یا لااقل اونارو تو ماشین ظرفشویی قرار بده،قبول نمی کرد. دیگه داشتم حسابی کفری می شدم که با دستایی خیس وچهره ای خسته از آشپزخونه بیرون اومد. _چرا اینجا نشستی؟برو بخواب...منم رفتم.شبت به خیر. در که پشت سرش بسته شدهنوزم مثل آدم های مات ومبهوت به جای خالیش خیره بودم.این کجا رفت؟ خنده های ریز مامان باعث پرت شدن حواسم شد.به سمتش برگشتم واون ابرویی بالا انداخت. _بدجوری گذاشت تو کاسه ت نه؟ همونجور بهت زده نگاش کردم وحرفی نزدم. با خنده گفت:چرا اونجا نشستی منو نگاه میکنی؟پاشو برو دیگه. به اتاق گلاره اشاره کرد. _مگه نمی خوای دلتنگی هاتو برطرف کنی مادر؟ _گفت می ره بخوابه. با حرص نفسشو فوت کرد. _آخه اون الآن خوابش میگیره؟ _به خدا خودش گفت. چشمای مامان گردشد. _تو هم که حرف گوش کن...پاشو پسر هنوز مونده تا به فوت وفن این ناز کردن ها شناخت پیدا کنی. خب حق داشتم زیاد رو حرفای مامان حساب نکنم.اون گلاره بود.مگه می شد به همین راحتی حرفا وعکس العمل هاشو تعبیر کرد؟ از جام بلند شدم.مردد یه دو سه قدم به سمت اتاقش برداشتم اما وسط راه مکث کردم.همینم باعث شد مامان کلافه دستی تو هوا تکان بده وبه سمت اتاق خودش بره. ضربه ای به در اتاق گلاره زدم. _بله؟ بی اختیار لبخند زدم.پس هنوز نخوابیده بود. _می تونم بیام تو؟ خودش درو باز کرد.نگام به موهای پریشونش که صورت ریزنقش وظریفشو قاب گرفته بود خیره موند.یه قدم عقب رفت تا وارد شم. پشت به من کرد ومشغول جا به جایی وسایلش شد.در اتاق رو پشت سرم بستم.واسه یه لحظه مکث کرد اما باز بی توجه به این کارم دوباره مشغول شد. _ اونجا حسابی یخبندون بود.تو این چند روز فقط دوبار از خونه بیرون رفتم.یه بار واسه خرید نون،چون می ترسیدم مامان بره وخدایی نکرده بیفته دست وپاش بشکنه.
     

کلمات جستجو شده:

  1. رمان ابریشم و عشق