1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

رمان ابریشم عشق

شروع موضوع توسط negar_esesi ‏Nov 7, 2013 در انجمن داستان و رمان

  1. ابریشم وعشق
    نویسنده :لیلین
    خلاصه داستان:بهراد پسر استاد همایون صدر نائینی برای برآورده کردن آخرین خواسته ی پدرش که بافتن فرش ابریشم از طرحیه که پیش از مرگش کشیده مجبور میشه به کاشان بره تا با بافنده ای که مورد نظر پدرشه قرار داد ببنده.استاد رحیمی یکی از بافندگان مشهور فرش در کاشان بوده که به علت بیماریه آرتروز دو سالی میشه دست از کار کردن کشیده وبا خانواده ش زندگیه سختی رو میگذرونه.بهراد اونو پیدا کرده وبا دادن پیشنهاد دستمزد بالا سعی میکنه استاد رحیمی رو راضی کنه.اما استاد به دلیل بیماری قادر به انجام چنین کاری نیست.ولی چون مبلغ پیشنهادی قرار داد بالاست گلاره دختر استاد،با جسارت پا جلو میذاره ومی خواد که اون فرش رو ببافه...
    [​IMG]
     
    ♪ Saba Banu ♫ و Sonya از این پست تشکر کرده اند.
  2. نه اندوهی در چشمانم
    ونه ملالی در سر انگشتانم
    که نامت را می نویسم...
    چشم هایم
    در پیله ای از ابریشم وعشق
    خواب تورا می بینند
    شاید نخستین دیدارمان
    امروز باشد
    با سلامی در سکوت...

    **************
    فصل اول) بهراد

    نگاهمو از نقشه ی لوله شده ای که روی صندلی جلو کنار کیف لپ تاپم گذاشته بودم گرفتم وبه جاده خیره شدم.مدتها می شد که واسه یه مسافت طولانی رانندگی نکرده بودم.
    به حدی ذهنم درگیر ماجراهای این چند وقت اخیر بود که نمی تونستم رو جاده وطبیعتش تمرکز کنم.کجا داشتم می رفتم وقرار بود با چه چیزی روبرو بشم چندان مهم نبود.چیزی که واسه م اهمیت داشت برآورده کردن آخرین خواسته ی بابا بود.
    قبل از پروازم از بخارست به ایران،مامان باهام تماس گرفت.مثل اینکه حال بابا ایندفعه خیلی بد شده بود ودکترها علنا جوابش کرده بودن.دیگه شیمی درمانی هم بی فایده بود.
    فکر اینکه امکان داره به زودی بابا رو از دست بدم باعث شد یک آن به خودم بیام وببینم واقعا کجای این دنیا وایستادم وچقدر از داشته های با ارزشم تو زندگی دورم.بابا برام بدون شک با ارزش ترین چیزی بود که داشتم.منم مثل هرپسر دیگه ای مهم ترین سرمایه وپشتوانه م حضور پدرم بود.
    اما برام در کنار همه ی اینا یه افتخار عمیق قلبی وجود داشت.اینکه پسر استاد همایون صدر نائینی طراح بزرگ فرش ابریشم بودم.
    بابا واسه م بیشتر از هرکسی تو زندگی قابل احترام وستایش بود.نه به خاطر فقط هنرش.اون یه جورایی برام الگو بود.
    با اینکه حدود دو سالی می شد به خاطر دخالتهای مامان واسه خودم یه خونه ی مجردی تهیه کرده ومستقل شده بودم،اما هنوز خودمو به خونواده م به خصوص بابا وابسته می دونستم.
    این زندگیه مجردی هم یه بهونه بود واسه لاپوشونی کارهایی که هر مرد جوونی با استفاده از امکاناتی که در اختیارش هست می تونه انجام بده.البته من هرگز پامو از گلیمم درازتر نمی کردم.اما خب اون خونه واسه گاهی لب تر کردن با رفقا و داشتن آزادی بیشتر جای خوبی بود.از گیر دادن های مامان هم دیگه خبری نبود.
    لااقل واسه من که پا به بیست وهشت سالگی گذاشته بودم و تودنیای کار حرفه ایم واسه خودم کسی بودم دیگه دوره ی این سخت گیری های مادرانه گذشته بود.
    حدود سه سالی می شد که به عنوان کارشناس در بخش تحقیقات هواشناسی موسسه ی ژئوفیزیک دانشگاه تهران مشغول به کار بودم.وزندگیم خلاصه شده بود تو سفرهایی که به مراکز و ایستگاههای هواشناسی کشور داشتم وبه عنوان مدرس در طرح پودمانی آموزش کارورز وکار آموز این رشته خدمت می کردم.
    البته گهگداری هم سفرهایی به خارج از کشور برای شرکت در جلسات وکنفرانس های بین المللی به پستم می خورد.که سفر اخیرم به بخارست یکی از همونا بود.
    وقتی از اونجا برگشتم یک راست به خونه ی پدریم سری زدم ومامان مثل همیشه با کلی غرغر ازم استقبال کرد.

    بهناز خواهر بزرگترمم اونجا بود وطبق معمول داشت با دوتا وروجکش درسا ودنیا سروکله می زد.بعضی اخلاقاش درست عین مامان بود.واین منو واسه آینده ی اون دوتا نگران می کرد.
    داریوش شوهر خواهرمو برخلاف انتظارم اونجا ندیدم.واز ندیدنش هم ناراحت نشدم.زیاد باهاش راحت نبودم.اختلاف سنی ده ساله وطرز فکر متفاوتمون باعث این فاصله بود.
    بابا مثل همیشه پشت میز کارش ایستاده و از زوایای مختلف به نقشه ای که کشیده بود نگاه می کرد.خیلی لاغر شده بود. وپوست صورتش به خاکستری می زد.
    با دیدنم لبخند نیمه جونی روی لبش اومد
    _بلاخره اومدی پسر.
    بغض ناخودآگاه به گلوم نشست وصدامو دورگه وخشن کرد.
    _سلام بابا.
    دستاشو باز کرد و من دوباره همون بهراد پنج ،شش ساله شدم و به آغوشش پناه بردم.با این تفاوت که این بار بدن نحیف وچهره ی شکسته ی اون بین دستا وآغوش من پنهون شد.
    سرشو بالا گرفت وبا لذت بهم نگاه کرد.
    _منتظر برگشتنت بودم.باید واسه م یه کار کنی.
    آب دهانمو قورت دادم تا این بغض لعنتی دست از سرم برداره
    _چه کاری؟
    منو به طرف میز کارش کشوند
    _این نقشه رو می بینی...دیگه تقریبا تموم شده.باید اینو به دست یه استاد فرش باف تو کاشان برسونی.دوست دارم آخرین طرحمو،استاد رحیمی ببافه.این فرش رو واسه نمایشگاهی می خوام که قراره سازمان میراث فرهنگی به افتخار آثارم تو این سی ساله ی اخیر، برگذار کنه.دلم می خواد تازنده ام این نمایشگاهو ببینم وخودم توش حضور داشته باشم.این اثر هم میشه آخرین کارم ویه جورایی امضای پای این تلاش سی ساله م.
    به نقشه ی فرش نگاهی انداختم.خودم تا حدودی از اون سر در می آوردم.زمینه وحاشیه بر اساس نقشه ی مرسوم فرش کاشان بود.
    ترنج مرکزی با نقش هندسی لوزی شکل متمایل به بیضی از تعداد زیادی ترنج متحد المرکز درست شده بود واسلیمی های گل دار در تمام سطح زمینه وجود داشت.حاشیه ی اصلی هم به عادت همیشه شامل نقش های درشتی بود.
    _تار وپودش هم قراره از ابریشم باشه؟
    _آره هم پرز، هم تار وپود.رنگ نخش هم از رنگای طبیعیه.با آقای شریفی که از دوستای قدیمی ویکی از کارکنان خانه ی فرش توکاشانه صحبت کردم.قراره واسه تهیه ی مواد اولیه کمکت کنه.یه فرش نه متریه...ببینم بهراد میتونی برام اینکارو بکنی؟
    نگاه غمگینی به چشماش انداختم وبا خودم گفتم(می تونم نکنم بابا؟...این آخرین خواستته)
    به سختی سرمو تکان دادم و اون به حرفش ادامه داد
    _مزاحمت زیادی برات ندارم.فقط میری کاشان وبا استاد رحیمی قرارداد می بندی.قرار شده آقا شریفی همه چیو آماده کنه...موقع بستن قرار داد هرجور که استاد خواست باهاش راه بیا.اما تاکید کن فرصتمون کمه.گره اول رو که زدن تو برگرد.من خودم تلفنی از شریفی می خوام دنبال کار بافت فرش باشه.
    خیلی بی مقدمه گفتم:شما نگران نباش.من خودم رو کار نظارت می کنم.
    بابا با نگرانی پرسید
    _پس ماموریت های کاریت چی میشه؟
    _یه جوری حلش میکنم...شاید با استاد علی اکبری حرف زدم وازش خواستم ماموریت های این دو سه ماهه ی اول سال رو برام نزدیک تر وکوتاهتر انتخاب کنه تا بتونم برسم هفته ای یه بار به کاشان سر بزنم.
    زیر لب با خشنودی زمزمه کرد
    _خیلی خوبه .خیالمو راحت کردی...فقط بهراد جان هر طور میتونی راضیش کن مهلت تحویل کارش رو کمتر کنه.من فرصت چندانی ندارم.
    _بابا
    اعتراض خودخواهانه ام لبخند غمگینی رو به لبش آورد
    _میتونم از این حقیقت فرار کنم یا حتی نادیده ش بگیرم؟
    برای اینکه این بحث نا امید کننده رو عوض کنم ناشیانه پرسیدم
    _حالا چرا استاد رحیمی؟
    با کمی مکث گفت:اینو بهش بدهکارم...قول داده بودم آخرین طرحمو اون ببافه.
    نقس عمیقی کشید واز کنارم گذاشت تا روی تختش بشینه.من همونطور مات پشت میز ایستادم ومتفکرانه به نقشه خیره شدم.نمی خواستم باور کنم این آخرین طرح اونه.
    زانتیای نقره ای رنگی ازم سبقت گرفت وبدجوری جلو ماشینم پیچید.باعث شد فرمون رو بی اختیار کج کنم وماشین کمی انحراف به راست پیدا کنه

    _ای بر پدرت...
    صدای زنگ تلفن همراهم ادامه ی فحشمو تو دلم نگه داشت
    _الو بگو
    صدای هرهر خنده ی کوروش بی اختیار لبخند به لبم آورد
    _من کشته مرده ی این آداب معاشرتتم...قدیما یه سلام احوالپرسی رسم بود به گمونم.
    _ببین آقاپسر خوب ومودب من الآن تو جاده م.زود حرفتو بزن.چون نمی تونم حواسمو به رانندگیم جمع کنم.
    _توجاده؟!!...کجا داری می ری؟
    ازیه پراید مشکی سبقت گرفتم و واسه راه دادنش به نشانه ی تشکر بوق زدم
    _تو راه کاشانم.
    _ماموریت داری میری؟
    _آره ...اما یه ماموریت شخصی
    با نگرانی پرسید
    _اتفاقی افتاده بهراد؟
    این نگرانی وجدی شدن اصلا به کوروش نمی اومد.اون صمیمی ترین دوستم والبته همکارم بود
    _چیز خاصی نیست...دارم می رم با یه استاد بافنده ی فرش تو کاشان قرار داد ببندم.پدرم ازم خواسته.
    _ای بابا...پس چرا اینقدر بی خبر؟...میگفتی ماهم در رکابت می بودیم.
    _دلت خوشه ها کوروش .تو این مهدوی رو نمی شناسی؟واسه جور شدن مرخصی خودم کلی بالا پایین زدم.حالا یه کاره میومدی توهم درخواست می دادی دیگه عمرا واسه منم راضی می شد؟در ضمن من کارم مشخص نیست چند روزی طول بکشه اگه میومدی از کار وزندگی می افتادی...راستی ماموریتی چیزی به پستت نخورده؟
    _فعلا که نه.البته یه دوره ی دو روزه تو زنجان بود که تا پیشنهاد شد آقای چای شیرین رو هوا زدش.
    باحرص نفسمو فوت کردم
    _خوبه دیگه...هرچی ماموریت نزدیک وکوتاه مدته این نوری باید بره.
    کوروش با لحن بامزه ای گفت:آخ خ خ گفتی...نمی دونی واسه جورشدنش چطور جلو اساتید پاچه خواری میکرد.حقا که لقب چایی شیرین برازنده شه.
    از آینه جلو متوجه ی حرکت یه سمند سفید که به نظرم گشت نامحسوس اومد، شدم
    _ببین من نمی تونم دیگه صحبت کنم.رسیدم بهت زنگ می زنم.
    _باشه خداحافظ.
    گوشی رو سریع رو صندلی کناری پرت کردم.سمند اومد وازم سبقت گرفت.ظاهرا اشتباه کرده بودم.
    حوالی یازده صبح بود که وارد کاشان شدم.قبلا یه چند باری اینجا اومده بودم و کمی هم خیابونها رو می شناختم.
    پرسان پرسان با آدرسی که از آقای شریفی داشتم خونه شون رو پیدا کردم.یه خونه ی ویلایی قدیمی بود.زنگ رو زدم و بدون اینکه کسی جوابی بده منتظر موندم.چند لحظه بعد پسر بچه ی هشت،نه ساله ای اومد درو باز کرد
    _بله بفرمایین.
    _سلام عمو جون...اینجا خونه ی آقای شریفیه؟
    با لبخند سر تکان داد ومنتظر به چشام خیره شد
    _خودشون هستن؟
    _نه...رفته سر کار.
    زن مسنی با چادر گل دار جلوی در اومد
    _بفرمایین آقا کاری داشتین؟
    _راستش من امروز با آقای شریفی قرار داشتم.اما هرچی به گوشیشون تماس میگیرم جواب نمی دن.
    _با کدوم شریفی؟...پسرم یا پدرش؟آخه احسان صبح ها دادگاه داره،گوشیش معمولا خاموشه.
    به حالت نفی سر تکان دادم
    _نه منظورم آقای شریفی بزرگ هستن.
    _متوجه شدم...راستش صبح گفت یه جلسه ای تو خانه ی فرش دارن که طول میکشه.فکر نمی کنم بتونین تا قبل از ظهر موفق به دیدنش بشین.شما آقای؟
    با ناراحتی سرم رو پایین انداختم
    _صدر هستم.پسر یکی از دوستای آقای شریفی.
    _واقعا شرمنده ام.مثل اینکه پیش شما بدقول شد.
    _خواهش میکنم این چه حرفیه...اگه ایرادی نداره من همینجا تو ماشینم منتظرشون می مونم.
    تعارف زد
    _تشریف بیارین داخل.
    به طرف ماشین رفتم
    _نه مرسی مزاحمتون نمی شم.
    سوارشدم وصندلیمو خوابوندم.احتیاج شدیدی به یه چرت کوچیک داشتم.
     
  3. صدای برخورد دستی به شیشه ی ماشین باعث شد چشمامو باز کنم.مرد مسنی همراه اون پسر بچه داشت با لبخند نگاهم میکرد.
    چشمامو مالیدم .با کوفتگی مختصری که تو بدنم احساس می کردم درو باز کردم.
    _سلام آقای شریفی
    _سلام پسرم خوش اومدی...از حاج خانوم شنیدم کلی اینجا منتظر موندین.پیشتون خجالت زده شدم.
    با لبخند نگاهش کردم .ریش یک دست سفید وصورت مهربونی داشت.
    _این چه حرفیه...اتفاقا این منم که شرمنده م.براتون مزاحمت ایجاد کردیم.
    دستش رو پشتم قرار داد ومنو به طرف در خونه راهنمایی کرد.
    _تا باشه از این زحمتا.استاد به گردن ما بیشتر از این حق دارن...بفرمایین داخل در خدمتون باشیم.
    _نه مرسی من دیگه تو نمی یام.فقط اگه میشه آدرس استاد رحیمی روبدین رفع زحمت کنم.
    لبخند پدرانه ای زد وگفت:عجله نکن جوون...حاج خانوم تدارک ناهار دیدن.یه لقمه غذا باهم میخوریم وبعدش می ریم سراغ آقای رحیمی.
    _آخه اینجوری که...
    حرفمو با مهربونی قطع کرد
    _نترس نمک گیرت نمیکنه.
    سرمو با خجالت پایین انداختم ویالله گویان وارد شدم.همسر آقای شریفی جلو اومد ودوباره سلام واحوالپرسی کرد.
    نگاهی به اون خونه ی قشنگ وحیاط بزرگش که پر از گل محمدی بود انداختم.عطر غنچه های باز شده هوش از سرم می برد...باز هم اردیبهشت ومثل همیشه فصل گلابگیری بود.
    با راهنمایی آقای شریفی از پله ها بالا رفتم و وارد خونه شدم.مرد تقریبا جوونی جلو آمد وباهام دست داد.به نظرم اومد ازم چندسالی بزرگتر باشه.آقای شریفی مارو به هم معرفی کرد.
    _پسرم احسان...ایشونم آقای صدر،پسر استاد صدر بزرگ
    با اون دوباره دست دادم وصمیمانه گفتم:بهرادم.
    خیلی رسمی گفت
    _از آشنایی باهاتون خوشبختم.
    به نظرم زیادی اتو کشیده اومد.شایدم تصورش این بود که ازم خیلی بزرگتره.که البته بعد از چیزی که آقای شریفی گفت متوجه شدم تصورش پربیراه هم نبوده
    _این آقا پسر مهربونم که می بینین کیان،نوه ی من وپسره احسانه.
    چشمام از تعجب گرد شد.اصلا به پسر آقای شریفی نمی اومد بچه ای به این سن داشته باشه.
    سعی نکردم مثل احمق ها بهشون زل بزنم.خیلی عادی سرتکون دادم و دست نوازشی روی موهای کیان کشیدم.
    بعد از خوردن ناهار خوشمزه ای که حاج خانوم تدارک دیده بود یه استراحت کوتاه کردیم وبلاخره راهی خونه ی استاد رحیمی شدیم.
    ماشین رو سر یه کوچه ی تنگ وپر رفت وآمد پارک کردم.به نظرم اومد این منطقه زیادی شلوغه.
    آقای شریفی بی مقدمه گفت:اسم این محل لَتحره.خود مردمش میگن لتر.دلم نمی خواد حرف نا مربوطی در موردشون بزنم.اما درگیری ونزاع خیابونی تو این محل زیاده...ولی آدمای با مرامی هستن.لااقل ما درب جوشقانی ها باهاشون مشکلی نداریم.
    لبخند عجولانه ای زدم وبدون اینکه در مورد حرفاش قضاوتی داشته باشم همراهش شدم.انتهای کوچه جلوی یه در کرم رنگ ایستاد وزنگ زد.
    صدای کشیده شدن دمپایی رو سنگ فرش حیاط وبعد صدای ناپخته ای که پرسید
    _کیه؟
    _بی زحمت درو باز کنید.
    یه پسر نوجوون چهارده،پونزده ساله که تازه پشت لبش سبز شده بود درو باز کرد وبا تردید نگاهمون کرد
    _با کی کار دارین؟!
    آقای شریفی تسبیح دانه یاقوتیشو داخل جیبش گذاشت و گفت:
    _با بابات کار داریم...بگو اسدالله شریفی...خودش می شناسه.
    پسرک سری تکان داد وبرگشت.
    با نگرانی پرسیدم

    _در این مورد باهاشون از قبل هماهنگی نکردین؟
    _نه...آخه از آقای رحیمی مدتها میشه بی خبر بودم.به خود استاد هم گفتم فکر نمی کنم دیگه سفارشی قبول کنه...از رفقا شنیدم خودشو بازنشسته کرده.
    _بفرمایین داخل.
    صدای پسرک باعث شد نگاه متعجبمو از آقای شریفی بگیرم وبه درخونه بدوزم.
    مرد میانسالی هم همراهش بود
    _سلام شریفی جان خوش اومدی...بفرما.
    همراه آقای شریفی وارد شدم واستاد با گرمی ازما استقبال کرد.
    چهره ی تقریبا ظریف وریز نقشی داشت.موهای جلوی سرش کم پشت بود و یه خط اخم عمیق بین دو ابروش وجود داشت.به نظرم در کل مسن تر از سنش دیده می شد.
    آقای شریفی با دست منو نشون داد وگفت:ایشون آقا بهراد،پسره استاد صدر هستن...استاد روکه میشناسی؟
    استاد رحیمی تکان خفیفی خورد
    _مگه میشه نشناسمش...حالشون چطوره؟خوبن؟
    با ناراحتی سرمو پایین انداختم
    _والله چه عرض کنم.
    _آقا یوسف مهموناتو چرا تو حیاط نگه داشتی؟
    سر بلند کردم وبه زنی که تو چارچوب در ورودی قرار گرفته بود خیره شدم.به نظرم اومد همسرش باشه.استاد رو به ما کرد وگفت:شرمنده م...بفرمایین تو.
    وارد یه راهروی باریک شدیم وبعدش اتاق کم نوری که با یه دست مبل راحتی،یه جفت فرش دست بافت شش متری وتلویزیون کوچیکی پر شده بود.
    با تعارف مجدد استاد نشستیم.واعضای خانواده ش که تا اون لحظه فقط شامل پسر نوجوون وهمسرش می شد به ما ملحق شدند.
    استاد رحیمی با بی قراری پرسید
    _نگفتی پسرم حال پدرتون چطوره؟
    با کمی مکث گفتم:فعلا خوبه اما...
    آقای شریفی حرفم رو قطع کرد
    _راستش رحیمی جان مارو استاد فرستاده ومی خواد یه کاری براش انجام بدی.
    خط اخم بین دو ابروی استاد کمی محو شد وبا تعجب نگاهمون کرد
    _چه خدمتی ازم بر می یاد؟!!
    اینبار من رشته ی صحبت رو به دست گرفتم
    _قراره یه نمایشگاه به خاطر کارهای بابا برگزار بشه .که یه جورایی از خدماتی که تو این سالها به این رشته وهنر داشته قدر دانی شه.بابا هم مایل بود به عنوان حسن ختام کارش آخرین نقشه ای رو که کشیده بافته شه.اونم فقط به دست شما.
    _اما من...آخه چرا من؟!!
    از سر ندانستن سر تکان دادم
    _نمی دونم.فقط بهم گفت اینو به شما مدیونه.وقول داده بوده آخرین طرحشو شما ببافین.
    قبل از اینکه استاد جوابی بده صدای سلام گفتن ضعیفی وبعد ورود دختر جوون وباریک اندامی که سینی چای رو تو دستاش گرفته بودبا عث شد ناخود آگاه سرمو بالا بگیرم وبهش زل بزنم.
    یه چادر گل دار سفید سرش بود که به زیبایی صورت سبزه وریز نقشش رو قاب گرفته بود.قد بلند به نظر می رسید وخیلی آروم وبا اطمینان قدم بر می داشت.
    چای را اول جلوی آقای شریفی گرفت وبعد از اینکه به استاد تعارف کرد به طرف من چرخید.لبخند محوی روی لباش بود ونگاهش انگار با من هزار سال آشنا.
    آروم سر تکان داد وسینی را جلوم پایین آورد.بی اختیار دست پیش بردم وفنجانی چای برداشتم.وتا به خودم بیام اون مثل یه نسیم خنک بهاره از کنارم گذشت وبه طرف مادرش رفت.
    باورم نمی شد از دیدنش اینهمه تحت تاثیر قرار بگیرم.اون نه زیبایی خاصی داشت نه اونقدر جالب توجه بود که بخواد از بهرادی که به قول کوروش سر وگوشش حسابی می جنبید دلبری کنه.واقعیتش این بود که اصلا دلم رو هم نبرده بود فقط نمی دونم چرا برام اینقدر آشنا میومد...کجا دیده بودمش؟!!

    هیچی به ذهنم نمی رسید.با ناامیدی سرتکان دادم وزیر چشمی اونو که کنار مادرش نشست تحت نظر گرفتم.
    صدای استاد باعث شد به طرفش برگردم
    _اما پسرم من نمی تونم این کارو بکنم.
    بی اختیار پرسیدم
    _آخه چرا؟!!...من هر مقدار دستمزدی که بخواین پرداخت می کنم.
    دستهاشو جلو آورد وزیر رو کرد
    _ای کاش می تونستم اما اینا دیگه توانایی ندارن حتی یه گره بزنن...جفت مچ دستهام آرتروز دارن.دو سالی میشه دیگه کار نمی کنم.
    اون جمله ی آخری رو با ناراحتی گفت وسرشو پایین انداخت
    _اما بابا خیلی به این قضیه امید وار...
    بقیه ی جمله مو با دلخوری خوردم.اما نمی تونستم به همین آسونی سکوت کنم.نفس عمیقی کشیدم وادامه دادم
    _راستش استاد برای من گفتن این موضوع خیلی سخته.اما...بابا داره روزای آخر زندگیشو میگذرونه ودیدن این فرش هم آخرین خواسته ی اونه
    بغض به گلوم فشار آورد و باعث شد دوباره سکوت کنم.
    _خیلی دلم میخواست...اما من از خودم مطمئنم دیگه توانایی بافتن ندارم.
    آقای شریفی گفت:این همش تقصیر کم کاریه منه.باید از قبل با آقای رحیمی هماهنگی می کردم تا شما اینهمه راهو...
    _من اون فرش رو می بافم.
    آقای شریفی ناخودآگاه سکوت کرد.همگی مون با تعجب به طرف اون دختر چرخیدیم
    _گلاره!!
    لحن توبیخ گر وپراز سرزنش آقای رحیمی باعث شد کمی جابخورم.اما گلاره حتی یه ذره هم از جاش تکان نخورد.هنوزم اون لبخند مطمئن وحالا به نظرم یه جورایی مهربون رو لبش بود
    _بابا من اون فرشو می بافم.
    _تو تجربه شو نداری
    _ولی نقشه خونیم حرف نداره...اینو خود شما گفتین.
    آقای رحیمی با نا امیدی سر تکان داد
    _استاد قبول نمی کنه.
    _اگه این استاد بفهمه من از پدرم خیلی بهتر می بافم چی؟
    واقعا از این همه جسارت واعتماد به نفس دهنم باز مونده بود.
    آقای شریفی دخالت کرد
    _فکر نمی کنم استاد صدر همچین ریسکی کنه.
    استاد رحیمی نگاه گذرایی به گلاره انداخت و رو به من گفت:تجربه ی اون در حد بافتن قالیچه وسجاده ست.اما من بهش اعتماد دارم.اون درست میگه کارش از من خیلی بهتره.
    _بابا!!
    اینبار لحن گلاره با سرزنش همراه بود.رو به من کرد وخیلی جدی گفت:مطمئن باشین می تونم اون فرش رو ببافم.
    با تردید نگاهش کردم
    _آخه مسئله اصلا این نیست.راستش پدرم میخواست اقای رحیمی اون فرش رو ببافه.
    _اینکه مشکلی نیست با پدرتون تماس بگیرین و ازش بپرسین شرایط جدید رو قبول میکنه یا نه.
    به نظرم اومد خیلی مسائل رو ساده می گیره.ابرویی بالا انداختم وبا تمسخر نگاهش کردم.
    _به فرض که پدرم با این موضوع کنار بیادوقبول کنه کس دیگه ای اون فرشو ببافه.به نظرتون شانس انتخاب شما بین اینهمه استاد بافنده ی فرش تو این شهر چقدره؟
    بازهم همون لبخند پر از اطمینان وصمیمی، ونگاهی که انگار داشت بهم القا می کرد،تو اشتباه میکنی.
    _خیلی زیاد...من تو کمترین زمان سفارش رو تحویل می دم.

    آقای شریفی گفت:صحبت از یه فرش ابریشم نه متریه دخترم.
    _باشه اما من به مهارتم ایمان دارم...اگه اون فرش رو تو کمتر از دوماه تحویل دادم چی؟
    استاد رحیمی اعتراض کرد
    _گلاره رویایی فکر نکن...حساب کردی تو هر روزش باید چند هزارتا گره بزنی؟
    _من می تونم بابا...نگران نباش.بذار آخرین خواسته ی استاد برآورده شه.
    مادرش با تردید سربلند کرد وگفت:منم کمکش می کنم.
    دیگه کسی چیزی نگفت ومن نگاه بی طاقتم رو از چند جفت چشمی که منتظر به دهنم خیره بودند گرفتم وبا خودم فکر کردم باید با بابا تماس بگیرم.
     
  4. وقتی موضوع رو فردای اون روز باهاش درمیون گذاشتم بیشتر از هرچیزی انتظار داشتم از شنیدنش ناراحت بشه اما اون برخلاف تصورم پشت گوشی خندید وهمون خنده ی ریز وشادش لبخند رو به لبم آورد
    _به چی می خندین بابا؟
    _به دور تکرار این زندگی.
    باکنجکاوی پرسیدم
    _نمی خواین بیشتر توضیح بدین؟
    _همه چی برمی گرده به یه خاطره ی خیلی دور...حدود بیست وپنج سال قبل...اونروز هم یه جوونی مثل همین دختر خانومی که تو ازش حرف زدی با جسارت پا جلو گذاشت وخواست طرحی رو که برای کشیدنش کلی وقت وانرژی گذاشته بودم ببافه.چون استادش نمی تونست و وقت نداشت.خب اگه من مثل الآن از هرچی شهرت ومحبوبیت تو این هنر سیر بودم بی برو برگرد به نگاه مطمئن اون جوون اعتماد می کردم وفرش رو می دادم تا ببافه.اما در نهایت نه غرورم اجازه داد نه کسی که قرار بود فرش براش بافته شه گذاشت اون پسر جوون این کارو بکنه.نقشه رو به یکی دیگه دادیم و اون اینقدر امروز و فردا کرد که نه تنها کارش خیلی دیر تموم شد بلکه وقتی فرش رو دیدیم کاملا از دور داد می زد دو دست بافته شده.وبراش زحمت زیادی نگذاشتن...نتیجه ی کار ر و که دیدم بی چک وچونه رفتم سراغ اون جوون وازش عذر خواهی کردم.وقول دادم بهترین کارمو هم بدم اون ببافه.اما اون جوون که همین استاد رحیمی ما باشه گفت بهترین کار رو نمی خواد...آخرین کارو میخواد.ومنم قبول کردم.
    البته بعداز اون ماخیلی باهم کار کردیم واون فرش های زیاد ی رو با نقشه هایی که من کشیدم بافته. اما وقتی از اصفهان مهاجرت کردیم وساکن تهران شدیم خود به خود ارتباطمونم قطع شد، بدون اینکه قولی که بهش دادم از یادم بره.
    نفس بلندی کشید وادامه داد
    _حالام که به اینجا رسیدیم ،من آخرین نقشه ی زندگیمو کشیدم اما اون نمی تونه ببافه.ودخترش ...
    دوباره خندید وبرای چند لحظه سکوت کرد.به خودم جراتی دادم وپرسیدم
    _نگفتین بلاخره من چیکار کنم؟
    بابا انگار داشت واسه خودش زیر لب زمزمه می کرد
    _دلم می خواد فرشی که با دستای اون دختر جسور بافته می شه رو ببینم ولمس کنم.

    پس راضی بود.یا لااقل از حرفاش اینطور برداشت کردم که میخواد اون نقشه رو گلاره ببافه.
    هه...گلاره...چه زود هم با اسمش صمیمی شده بودم.هنوزم حرفای جسورانه ش واون لبخند مهربونش تو ذهنم مدام تکرار می شد.
    خب باید قبول می کردم یه جورایی خاص بود.اما اینکه از لحاظ احساسی بخواد درگیرم کنه...نه...دخترهایی به مراتب زیباتر از اون تو زندگیم می اومدن ومی رفتن ومن هیچ وقت دلبسته شون نمی شدم.اگه گوش شیطون کر کسی هم به دلم بند می شد بلافاصله یه سوال مسخره می اومد تو ذهنم که (بهراد سهم تو از رندگی اینه؟)و واقعا چقدر زیاده خواه ومغرور بودم که بلافاصله جواب نه می دادم.
    گاهی احساس می کردم دارم از دیگرون سواستفاده می کنم.فرقی هم نداشت طرف مرد باشه یا زن.مهم این بود منافع من به خطر نیفته وبه قول کوروش خیلی از خود متشکر بودم که اگه شکستی هم تو یه رابطه داشتم خودمو هرگز مقصر ندونم...واقعا شخصیت مزخرفی داشتم
    ذهنم دوباره به طرف گلاره پرکشید وطرح اون لبخندهای لعنتی که دست از سرم بر نمی داشت.باید تصمیم بابا رو با خونواده ی رحیمی درمیون می گذاشتم.

    وقتی به آقای شریفی همه چیو گفتم خیلی خوشحال شد وخواست هرچه زودتر این خبرو بهشون بدیم.
    اما من با شیطنت مانع شدم وته دلم گفتم(بذار یکم دیگه صبر کنه و مزه انتظار رو بچشه...نباید خیال کنه راحت تونسته به خواسته ش برسه)
    با آقای شریفی از کارگاه فرش بافیش و دار فرشی که برای اون دختر به پا کرده بود،دیدن کردم.و همون جا هم رنگ وجنس نخ هارو که از ابریشم بود بررسی کردم.
    بنا به نقشه،زمینه ی فرش سفید عاجی بود ورنگ نخ ها هم عموما از خاکستری،قهوه ای،توتونی،عاجی وسیاه تشکیل می شد.
    همه چیز در ظاهر عالی بود اما دوایراد اساسی داشت.اول اینکه،کارگاه محل پر رفت وآمدی بود وعموماً هم مردها بیشتر از زن ها بودند.واین کار رو برای گلاره ی جوون سخت می کرد.شاید هم من خیال میکردم براش سخت به نظر می یاد.
    دوست نداشتم این فرش زیر نگاه اینهمه آدم بافته شه...به خودم تشر زدم(دروغ نگو بهراد...تو دوست نداری اون زیر نگاه اینهمه مرد فرش ببافه...خب چرا؟مگه نمی گی بهش احساسی نداری؟)
    نه من واقعا بهش هیچ حسی نداشتم.فقط کمی غیرتی با این موضوع داشتم برخورد می کردم.شاید چون برام آشنا می زد، به حساب همون نمی خواستم اینجا کار کنه.
    و اون دلیل دوم،که قانع کننده تر بود(مسافت راه).
    فکر نمی کردم استاد رحیمی اجازه بده گلاره هرشب ساعت هشت این مسیر رو تنها تا خونه بره.
    آقای شریفی پرسید
    _خب نظرتون چیه؟راضی هستین؟
    خیلی رک گفتم:هم آره ...هم نه.
    جاخورد وبا بهت نگاهم کرد.
    _آخه چرا؟!!
    این چرا برای اون (نه)بود که خیلی قاطعانه به زبون آورده بودم.
    _خب کارگاه شما محیط خوبیه اما من دنبال یه جای آروم تر وکم رفت وآمدتر می گردم.
    آقای شریفی سعی کرد قانعم کنه.
    _اما اکثر کارگاه ها همین قدر پر رفت وآمدن.
    منظورش این بود که جای خلوت تر نمی تونه پیدا کنه.
    _خب شاید بهتره به جای کارگاه دنبال یه خونه باشیم.
    _اما این هزینه برداره
    _کیفیت کار بیشتر از هزینه برام اهمیت داره.
    جوابم کمی مغرورانه بود.حالا انگار امکانات مالیم چقدر بود که بخوام اینقدر راحت ،مثل ریگ پول خرج کنم.خودم رو با این دلیل که هدفم برآورده کردن آخرین خواسته ی بابا به بهترین وجهه،راضی کردم.
    آقای شریفی با ناراحتی پرسید
    _دنبال چه جور جایی هستین؟
    مطمئن بودم به خاطر حاضر جوابیم واینکه تعارف گونه بامسئله برخورد نکردم ازم دلخوره.خب باید احترام ریش سفیدش رو نگه می داشتم.کمی نرمش تو لحنم به خرج دادم وگفتم:یه خونه ی ویلایی تقریباً نزدیک همون محل که توش زندگی میکنن..دنبال بزرگ وجادار بودنش نیستم.فقط نورگیر باشه وفضای مناسبی برای گذاشتن دار قالی...منوببخشید آقای شریفی واقعاً براتون جز دردسر چیزی نداشتم.انشالله بتونم از خجالتتون در بیام.
    چیزی نگفت.شاید اون هم تصمیم گرفته بود که بی تعارف برخورد کنه.
    قرار شد بعد از گرفتن خونه خبر رو به خانواده ی رحیمی بدیم.فکر نمی کردم لااقل تا دو روز آینده چنین اتفاقی بیفته.
    به هتلم برگشتم ومثل روز قبل منتظر تماس آقای شریفی شدم.شب حوالی ساعت ده بود که تماس گرفت وگفت خونه ی مورد نظرمو پیدا کرده.دروغ نبود اگه بگم حسابی جا خوردم.خب انتظار داشتم بیشتر از اینها طول بکشه.قرار شد صبح از خونه دیدن کنیم واگه من راضی بودم برای اجاره ش قول نامه بنویسیم.
    از اون خونه چیزی تو ذهنم تصور نکرده بودم.اما وقتی آقای شریفی در کوچیک سبز رنگش رو با یه کلید وا کرد و وارد شدیم.دهنم از تعجب باز موند.و همون حس آشنا باعث شد از ترس تکان بخورم.به خدا قسم من این خونه رو قبلا دیده بودم...اما چطوری؟!!!... نگاهم به در چوبی واون شیشه های کوچیک رنگی خیره شد.حوض لوزی شکل وسط حیاط وفواره ای که به نظر سرش شکسته بود.با اون گلدان های شمعدانی هفت رنگ دورش ،جلو چشام بودن وباغچه های دو طرف حیاط پر از گل محمدی ...وجالب اینجا بود که عطرش برام به طرز دردآوری آشنا بود.
    احساس می کردم باید کنج دیوار یه دوچرخه ی کوچیک قرمز رنگ که روی جفت فرمون هاش نوارهای رنگی آویزونه افتاده باشه.اما اون دوچرخه اونجا نبود.
    نگاهمو با حیرت دور حیاط چرخوندم وبی اعتنا به آقای شریفی از پله ها بالا رفتم.در ورودی قفل بود.تا اون به خودش بجنبه دستمو دو طرف گیجگاهم حایل کردم و با کنجکاوی به شیشه ی قرمز رنگی چسبیدم.

    _بذارین درو براتون باز کنم.
    به سختی خودمو کنار کشیدم و اون سریع درو باز کرد.اولین چیزی که به مشامم خورد بوی ماندگی وگرد وخاک بود.بی اختیار عطسه کردم وبا خودم گفتم(باید بدم یکی تمیزش کنه)
    یه هال تقریباً بیست متری بود که با دوپنجره ی بزرگی که داشت نورگیر به نظر می رسید.درِ آشپزخانه درست روبروی در ورودی بود وکنارش دو تا در کوچیک که به نظرم اومد سرویس بهداشتی وحموم باشه.دو تا اتاق خواب هم سمت چپ قرار داشت.که فکر کردم اولی باید بزرگتر وروشن تر باشه.
    آقای شریفی درهارو یکی یکی باز میکرد و هربار نظرمو درموردشون جویا می شد.
    درنهایت پرسید.
    _بلاخره پسندیدین؟
    هنوزم شوکه بودم.
    -آره...همینجارو می خوام.
    _فردا به بچه ها میگم بیان یه دستی به سر و روش بکشن و دارقالی رو برپا کنن.
    حرفی نزدم اونقدر فکرم مشغول بود که ترجیح می دادم سکوت کنم...من این خونه رو می خواستم.
    عصر همون روز به دیدن خونواده ی استاد رحیمی رفتیم واینبار اونها برخلاف دفعه ی قبل آمادگی روبرو شدن با ما رو داشتن.
    وقتی گلاره با لبخند درو باز کرد بی اختیار اخم کردم.نمی دونم چرا می خواستم نذارم به همین آسونی از قضیه سر در بیاره.
    وقتی با تعارف خانوم رحیمی روی اون مبل های راحتی جا خوش کردیم استاد پرسید
    _خب با،بابا حرف زدین؟
    _بله...
    کمی مکث کردم.همه شون منتظر به چشام خیره بودن.استاد با ناراحتی،خانوم رحیمی با نگرانی،پسر نوجوونش با التماس وگلاره مطمئن با همون لبخند همیشگی.
    خدای من اصلا واسه این بشر چیزی به عنوان ترس ودلشوره وجود نداشت.نگاهمو به سختی ازش گرفتم وبه طرف استاد برگشتم.
    _اون قبول کرد.
    صدای نفس بلندی که خانوم رحیمی وپسرش همزمان از سر راحتی خیال کشیدن لبخند رو به لبم آورد.مطمئن بودم اونا به این کار نیاز داشتن.وحالا از داشتنش احساس آرامش می کردند.به خودم قول دادم نصف مبلغ قرار داد رو قبل از شروع کار بدم.
    نگام بی اختیار به طرف گلاره چرخیدکه حتی به اندازه ی یه اینچ هم تو صورتش تغییر به وجود نیومده بود.
    خیلی رک پرسیدم
    _شما خوشحال نشدین؟!
    ابرویی بالا انداخت وبا خنده سرتکون داد
    _چرا خیلی...
    به زبونم نیومد بپرسم(پس واسه چی اینقدر آرومی وخوشحالیتو نشون نمی دی؟)فقط عین احمق ها بهش زل زدم واون که سوال نپرسیده مو از چشام می خوند گفت:مطمئن بودم قبول میکنن.
    نفسمو با حرص فوت کردم.ونگاهمو به زمین دوختم.این اعتماد به نفس زیادی عجیب بود.کمتر دختری رو تو زندگیم می شناختم که اینقدر محکم وبا اطمینان برخورد کنه.حتی اون چند تایی که به داشته هایی مثل زیباییو ثروت و تحصیلات مغرور بودن هم اعتماد به نفس اینو نداشتن.شخصیت این دختر برام شده بود عینهو یه معما که تا حلش نمی کردم آروم نمی گرفتم.

    وقتی آقای شریفی از وضعیت خونه حرف زد گلاره ومادرش باذوق وشوق مسئولیت تمیز کردن اونجارو به عهده گرفتن.واستاد از اینکه مکان مناسبی رو برای بافت فرش درنظر گرفته بودم کلی قدردانی کرد.
    از فردا صبح همراه اونها دنبال کارهای خونه افتادم.دارقالی که به پا شد با آقای شریفی حساب،کتاب کردم وبعد از عوض کردن قفل های خونه یه کلید برای خودم برداشتم وبقیه رو به گلاره سپردم.
    دیگه فرصت چندانی برای موندن نبود، باید به تهران برمی گشتم وماموریتی که برام در نظرگرفته بودن رو می رفتم.
    شب حوالی ساعت نه،نه ونیم به خونه رسیدم.با اینکه خستگی وخواب حسابی بهم فشار می آورد یه دوش ده دقیقه ای گرفتم و خودمو رو تختم پرت کردم.
    دلم برای اینجا حسابی تنگ شده بود.نگاهمو از وسایل مورد علاقه م گرفتم وبه طرف در برگشتم
    _یا خدا...
    دستمو با ترس روی قلبم گذاشتم.کوروش مثل اجل معلق جلو روم تو چارچوب در وایساده بود.
    _اینجا چه غلطی میکنی عزرائیل؟
    دستشو به کمرش زد وبا عشوه گفت:ایششش ...خو معلومه دیگه،اومدم جونتو بگیرم
    سرجام نیم خیز شدم
    _از کی اینجایی؟...یعنی منظورم اینه که چطوری اومدی تو؟
    _وا خب با کلید دیگه.
    خیلی تلاش کردم جلوی خنده مو بگیرم
    _کوروش به خدا می کشمت...کلید رو چه جوری جور کردی؟
    باخنده جلو اومد و خودشو کنارم روی تخت انداخت.یکی از شلوارهای راحتیم تنش بود.
    _حالا یه جوری جور کردم نمیشه بی خیال شی؟...مهم اینه دلم برات خیلی تنگ شده بود.
    نوک بینی شو به موهام نزدیک کرد ویه نفس عمیق کشید
    _به چه خوش بوئه...شامپوت چیه؟
    هنوزم ازجوابش قانع نشده بودم وداشتم چپ چپ نگاش میکردم
    _بِلنداکس مشکی.
    چشم هاشو ریز کرد وگفت:پس چرا من اینو تو حمومت ندیدم نامرد؟
    هلش دادم اون ور وبا خنده گفتم:داری پررو میشی هااااا
    _برو بابا خسیس
    از جاش بلند شد.این بشر یه دیقه آروم وقرار نداشت.به گمونم بچه گی بیش فعالی داشته وکسی تشخیص نداده این طفلی هم بی دوا درمون بزرگ شده.
    _نگفتی اینجا چه غلطی میکنی؟
    مثل بچه ها لب ولوچه ش آویزون بود
    _به تو چه؟
    به طرفش خیز برداشتم وصدامو به شوخی بالا بردم
    _دیگه داری اون روی سگ منو بالا می یاری هااا...نذار کلاهمون تو هم بره.بد می بینی.
    خودشو کنار کشید وبا تشر گفت:خب بابا جوش نیار می گم...با جمیله دعوام شد از خونه زدم بیرون.
    جمیله مادرش بود.که فقط چهارده سالی ازش بزرگتر بود.یه زن زیبا ومهربون.وبه قول کوروش (جای خواهر)،زیباییش واقعا بی حد واندازه بود.
    _باز چه غلطی کردی حیف نون؟...میمیری یه روز تن اون خدایبامرزو تو قبرش نلرزونی؟
    پدر کوروش ده سالی می شد فوت کرده بود.
    _تو بمیری ایندفعه دیگه تقصیر اون بود.
    _خودت بمیری...مگه چی شده؟
    ابروهاش تو هم گره خورد وبا دلخوری گفت:واسه ش خواستگار اومده
    بی اختیار زدم زیر خنده.واون با این کار حسابی عصبانی شد
     
  5. _زهرمار...خنده داره؟
    _نه ...اما این ناراحتی تو آدمو به خنده میندازه...خب مرد نا حسابی میخواستی خواستگار نیاد؟جمیله خانوم فقط چهل و دوسالشه...یعنی حق زندگی نداره؟...بی انصاف نباش کوروش از سی ودو سالگی بیوه بوده.
    با لجبازی نگاهشو ازم گرفت
    _خب همون اوایل ازدواج می کرد.چرا حالا که وقت زن گرفتن منه؟
    دیگه خداییش این یکی جوک بود ونتونستم جلو خنده مو بگیرم
    _نه بابا، تازه یادت افتاده؟...چطور تا دیروز که با هزار نفر می پریدی ومادرت حرص می خورد واصرار داشت ازدواج کنی زیر بار نمی رفتی..درضمن اونروز که بابات به رحمت خدا رفت جنابعالی هیجده سالت بود.خداییش اونموقع راضی می شدی با کسی ازدواج کنه؟
    _من الآنشم مخالف ازدواجش نیستم.فقط همه ی حرفم اینه که زمانش مناسب نیست.
    تو جام نشستم وبهش تشر زدم
    _دیگه داری دیوونه م میکنی هاااا...اون بنده خدارو تو یه خونه ی خالی تنها رها کردی اومدی اینجا که چی؟غیرتی شدی کوچولو؟
    دستشو تو موهای قهوه ایش فروبرد ومتفکرانه بهم زل زد.عاشق این تضاد قشنگ موهای روشن وچشم های مشکیش بودم یه جورایی خاص بود.

    _برو خونه تون کوروش وسعی کن بزرگی شی...به مامانتم بگو از این مکمل های غذایی کودک برات بخره،بخوری وزودتر عقل رس شی عمو جون.
    شوخیم جواب داد واخماش کم کم واشد و باخنده گفت:گم شو عوضی،واسه خودت نسخه بپیچ...در ضمن جمیله تنها نیست.خاله م اومده پیشش...
    هلم داد اونور وبازم روی تخت افتاد.منم که دوباره داغ دلم تازه شده بود گفتم:هوی وحشی نگفتی کلیدارو از کجا آوردی؟
    خودشو به خواب زد وبا بی حالی گفت:از یکی از دوست دخترات گرفتم.
    یه مشت درست ودرمون حواله ی کمرش کردم
    _زر مفت نزن کوروش.من دوست دخترامو اینجا نمی یارم.توکه می دونی من هرچقدرم عوضی باشم اهل اینجور کثافت کاریها نیستم .چه برسه به اینکه کلید بدم دستشون.
    یهو از تخت پایین پرید ودر حالیکه کمرشومی مالید .مثل احمق ها نگام کرد
    _ای بابا...پس اونی که من هفته ی پیش اینجا دیدم وقیافه ش خفن آشنا می زد،دوست دختر خودم بود؟!!
    آروم آروم خودمو جلو کشیدم وبا تهدید نگاش کردم
    _حالا دیگه دختر می یاری اینجا؟
    به طرف در خیز برداشت
    _وایسا کوروش که کشتنت برام حلال شد.
    یه جیغ زنونه ی بنفش کشید واز اتاق بیرون دوید
    _به جون خودت شوخی کردم.
    دم در اشپزخونه بهش رسیدم ویقه شو گرفتم
    _راستشو بگو کوروش از کجا آوردی؟
    _آذر جون ازم خواست کلیدهاتو یه جوری گیر بیارم تا بتونه گهگداری اینجا یه سر بزنه...منم ازت کش رفتم اما بهش ندادم.
    دستم رو یقه ش شل شد.با ناباوری نگاش کردم.نمی تونستم قبول کنم مامان تا این حد بخواد تو زندگی خصوصیم دخالت کنه.
    _باورکن بهراد اون نیت بدی نداشت فقط نگرانت بود.
    با دلخوری خودمو کنار کشیدم.مچ دستمو با التماس گرفت
    _به مرگ خودم بهش ندادم.
    سرمو با ناراحتی تکون دادم.وحرفاشو باور کردم.چون کوروش محال بود به دروغ مرگ خودشو قسم بخوره.
    بدون اینکه چیزی بگم به طرف اتاق خوابم به راه افتادم
    _یه چیزی بیارم بخوریم از این حال و هوا بیایم بیرون؟!
    برگشتم ونگاش کردم
    -نه من نمی خورم می ترسم خوابم سنگین بشه...تو اگه خواستی بخور...جاشو که می دونی؟
    _آره اما تنهایی مزه نمی ده.بریم بخوابیم که صبح باید با قیافه ی نحس مهدوی وچایی شیرین روبرو بشیم...اوه اوه طراوتی رو یادم رفت بگم...این دختره ی جز جیگر گرفته تو این چند روز غیبتت مخمو تیلیت کرد تا سر دربیاره تو کجایی...
    یه لبخند غمگین رو لبم نشست
    _خب بهش حقیقتو می گفتی.
    _حرفا می فرماییدهاااا...خداییش دیدن قیافه ی فضول ونگرانش که عین ذرت بو داده بالا وپایین می پرید موهبتیه که هر سی هزار سال خورشیدی یه بار نصیب آدم میشه...بس که این آدم از خود متشکره.
    بازم چیزی نگفتم واونکه چونه ش واسه حرف زدن گرم شده بود پرسید
    _راستی چه خبر از کاشان؟ خوش گذشت؟...قرارداد بستی؟
    رو تخت دراز کشیدم
    _چه خوش گذشتنی...آره بستم اونم با یه دختره هفده،هیجده ساله
    _واقعا؟!!...یعنی استاد اینهمه راه تورو فرستاده که با یه الف بچه قرار داد ببندی؟
    _چی بگم والله...پیش اومد.
    کوروش کنارم دراز کشید.چپ چپ نگاش کردم.بی خود نبود که اینهمه تلاش کرد واسه اتاقم تخت دو نفره بخرم.نامرد فکر این روزهارو می کرد.
    _حالا دختره خوشگله؟
    بی اختیار فکم منقبض شد
    _واسه خوشگلیش باهاش قرارداد نبستم.
    سری گارد رفت
    _خب چرا ترش میکنی داشش...یه چیزی پرسیدمااا
    با دلخوری بهش خیره شدم.
    _کوروش آدم شو.
    _آخه چه نیت بدی باید پشت سوالم باشه؟خودتم که گفتی کوچیکه...واسه خاطر کنجکاوی پرسیدم دیوونه.
    یکم نگاش کردم وبی مقدمه گفتم:خوشگل نیست اما بانمکه...قد بلند ولاغر وسبزه ست...چهره ی ظریفی داره وچشماشم اگه اشتباه نکرده باشم قهوه ایه سوخته ست.
    کاملا به طرفم برگشت وبالبخند یه مشت آروم به شونه م کوبید.
    _ای مرده شور اون چشم هیزه تو ببرن...همه ی اینارو تو یه نگاه آمار گرفتی؟
    بلند بلند خندیدم
    _تازه چادرم سرش بود.
    _بدبخت اون جای بچه ته خجالت بکش.
    بازم خندیدم اینبار اونم همراهیم کرد.
    _ازشوخی گذشته فکرمو خیلی مشغول کرده...احساس میکنم می شناسمش.اما هرچی فکرمیکنم عقلم قد نمی ده.
    _شاید قبلا باهاشون ارتباط خونوادگی داشتین؟
    _نه بابا فکر نکنم.کاشان زیاد رفتم اما همیشه مجردی.اینکه اونو تو همین سفرها دیده باشم به نظرم بعیده.حالا این به کنار،واسه بافتن فرش ،یه خونه اونجا اجاره کردم .باورت نمیشه وقتی برا اولین بار پامو توش گذاشتم احساس می کردم زیادی برام آشناست...تاحالا شده یه جایی ویه کسی رو ببینی یا یه چیزی بشنوی وبعد احساس کنی قبلا همه شو تجربه کردی؟
    کوروش فقط سرتکان داد ومن نفسم رو با حرص فوت کردم.
    _دقیقا بیشتر اتفاقاتی که برام اونجا افتاد همین حسو بهم می داد اینکه...
    چشم های کوروش بی اختیار بسته شد وباقی حرف تو دهنم ماسید. ظاهرا خوابش برده بود.سرمو بالا گرفتم وبه سقف اتاق خیره شدم.چهره ی گلاره با اون لبخند آشنا از جلو چشام محو نمی شد.
    ماموریتمون توشهر مرزی وشمالی آستارا بود.من وکوروش و نوری یا همون چایی شیرین موسسه،راهی اونجا بودیم.یه دوره ی پنج روزه بود.

    فرصت نشد قبلش به بابا سری بزنم ونتیجه کارمو کامل توضیح بدم.یه چیزایی مختصر از پشت تلفن گفتم واونم برای این سفر پنج روزه و ماموریتم آرزوی موفقیت کرد.
    خوشبختانه کارم تو این دوره کمی آسون تر بود.تدریس روش های محاسبه ی فشار جو رو به من داده بودن.سرفصل هاش کم اما وقت گیر بود.کوروش بیچاره هم آموزش کدهای جدید دیده بانی رو به عهده داشت.مبحثش آسون بود اما سرفصل برای تدریس زیاد داشت.
    تو این سفر واقعا به همه مون خوش گذشت.آب وهوای خنک وبهاری شمال حسابی بهم روحیه داد.نه از پشه خبری بود نه بارون.درجه ی رطوبت هوا هم متعادل و خوب بود.
    وقتی برگشتم بی برو برگرد به بابا اینا سر زدم.البته ایندفعه جو خونه کمی آروم تر بود.
    مامان تا منو دید شروع کرد
    _چه عجب شازده افتخار دادن چشممون به جمالشون روشن شه.
    نگام به سنگ کاریهای براق روی لباسش افتاد وبی اختیار پوزخند زدم.عادت داشت همیشه مثل چلچراغ بدرخشه.موهاشو کوتاه کرده بود ورنگش روشن تر از همیشه به نظر می رسید.
    با سردی گونه شو بوسیدم.هنوزم به خاطر قضیه ی اون کلید ها ازش دلخور بودم
    _خوبی مامان؟
    با طعنه گفت:باید خوب باشم؟
    واقعا خسته بودم.یه لحظه پشیمون شدم از اینکه چرا یکراست اومدم اینجا...بحث با مامان اعصاب فولادی می خواست.
    _تورو خدا شروع نکن...یا لااقل امروزو بی خیال شو.من تازه رسیدم.
    نفس های مامان تند وعصبی شد.با دلخوری لب ورچید وروی چونه ش دو تا چروک بد افتاد.
    _تو به من کی وقت می دی که شروع کنم.همیشه ی خدا از این خونه وخونواده فراری هستی.خیال میکنی نمی دونم داری تو اون خونه چه غلطی میکنی؟
    خودمو روی کاناپه جلوی تلویزیون پرت کردم. وبا حرص گفتم:خب بگو چه غلطی میکنم؟...مامان چشاتو واکن.من پسرتم.یعنی تو به اندازه ی دوسال از این بیست وهشت سال به من اعتماد نداری؟...
    ازشدت عصبانیت بازم لهجه ی آذریش عود کرد.مادرم اصالتا تبریزی بود.
    _گیرم که کاری نمی کنی پس واسه چی خونه گرفتی؟
    بغض کرد وکنارم بادلخوری نشست
    _به خاطر اون زهرماری ها که میخوری یا دوستات؟...من که مانعت نمی شدم.تا حالا شده به خاطرشون سرت نق بزنم؟
    ریز خندیدم وبغلش کردم
    _کم نه...
    سریع بینیشو بالا کشید وبا دستای سفید و تُپلیش اشکاشو پاک کرد
    _اصلا حالا که خونه گرفتی باید زن بگیری
    باخنده گفتم:باشیوا دولانیم.سنی آلله اَل چَک منَنن.(دورت بگردم تورو خدا دست بکش از من)
    مامان لبخند مهربونی زد وبا لذت نگام کرد.
    _چند روز پیش آیسان رو دیدم.ماشالله بزنم به تخته روز به روز خوشگل تر میشه...مهتاج میگفت یه چند تا خواستگار سمج وکله گنده داره ولی دختره راضی نیست.می ترسم پاجلو نذاریم این یکی هم بپره.
    آیسان دختر دوست صمیمی مامان بود وپنج سالی هم ازم کوچیک تر...خوشگل و تو دل برو بود.از اونا که کوروش اگه می دید آب دهنش واسه شون راه می افتاد.
    یه ماچ گنده از لپش گرفتم وگفتم:حرص نخور مامان جون،شیرت خشک میشه ...منم تلف میشم هااا
    دستشو رو صورتش کشید ومنو پس زد
    _گم شو اونور پسره ی گنده خجالتم نمی کشه...نیگا کن تورو خدا چقدم تف به این صورت مالیده.
    ازجام بلند شدم.
    _خب دیگه مثل اینکه آتش بس اعلام شد.ما بریم سراغ استاد که چشم بسته مرید شیم.
    مامان نفسشو با حرص فوت کرد
    _اولمیییم سنی گوروم آدام اولموسان بالام (نمیرم وببینم آدم شدی عزیزم)
    با خنده نگاهمو ازش گرفتم وبه طرف اتاق کار بابا رفتم.همیشه از حرف زدن با پدرم احساس آرامش بیشتری می کردم.اون فوق العاده صبور ومهربون بود.وبهتر از هرکسی با روحیات من آشنا...
    فردای اونروز با اینکه هنوز خستگی ماموریتو رو شونه هام حس میکردم راهی کاشان شدم.خدا اموات استاد علی اکبری رو بیامرزه که واقعا همه جوره باهام راه می اومد.

    جلوی در سبز رنگ ایستادم و دستمو توی جیبم کردم.اما قبل از اینکه درو بازکنم.اول یه دو باری زنگ درو زدم که از اومدنم باخبر بشن.
    باچرخش قفل داخل کلید و باز شدن در ،صدای آشنای کسی نگاهمو به عقب برگردوند.پسر استاد با لبخند پشت سرم ایستاده بود ودو تا نون بربری داغ تو دستاش بود.
    _سلام آقای صدر حالتون خوبه؟
    به گرمی دستی رو که به سمتم دراز شده بود فشردم
    _بهتره بهراد صدام کنی
    با خوشحالی گفت:منم امیرم...تازه از راه رسیدین؟
    سر تکان دادم وهمراهش وارد خونه شدم.
    _رفته بودم واسه عصرونه ی مامان اینا نون بخرم...بفرما داغ داغه.
    یه تیکه از نونی که به طرفم گرفته بود کندم ویالله گویان از پله ها بالا رفتیم.
    خود استاد درو برامون باز کرد
    _خوش اومدی پسرم.
    صورتشو با علاقه بوسیدم وبه گلاره ومادرش که پشت دارقالی نشسته بودن سلام وخسته نباشید گفتم.
    چشمم به فرش نیمه بافته افتاد ولبخند بی اختیار روی لبم اومد.کار داشت سریع پیش می رفت.
    استاد بهم یه صندلی تعارف کرد و منم روش نشستم.نگاهی سرسری به خونه ی خالی انداختم وبه نظرم اومد یه چیزایی کم داره.
    خانوم رحیمی ازجاش بلند شدتا بساط عصرونه رو برپا کنه.و گلاره با مهارت رو پرداخت فرش،که همون قیچی زدن پرزها بود کار می کرد.
    استاد با مهربونی بهش تذکر داد
    _حواست باشه ارتفاع پرز ها باید نیم سانت بشه نه بیشتر نه کمتر.
    چیزی نگفت وفقط سرتکان داد.زیرچشمی داشتم نگاش می کردم.یه مانتوی استخونی تنش بود که اندامش رو پُرتر نشون می داد و شال آبی روشن روسرش که فوق العاده بهش می اومد.از برجستگی پشت سرش معلوم بود موهاش بلنده وبرای پوشوندنشون مجبوره اونارو چند دور بپیچه و با یه کلیپس بالای سرش محکم کنه.
    استاد چیزی گفت ومن متوجه نشدم با شرمندگی پرسیدم
    _چی فرمودین؟
    _گفتم فضای اینجا خیلی نور گیر و عالیه.
    سرتکان دادم وحرفشو تایید کردم.
     
  6. _همه ی هدف منم همین بود...دنبال یه جای روشن با تهویه ی هوای مناسب می گشتم.
    خانوم رحیمی امیر رو صدا زد و استاد هم ببخشیدی گفت واز جاش بلند شد.
    _مامان عصرونه رو تو حیاط بخوریم؟
    امیر بود که این سوال رو پرسید.خانوم رحیمی با خجالت نگام کرد
    _ببین آقای صدر کجا راحت ترن همونجا میخوریم.
    پا از رو پا برداشتم ودستامو به حالت تسلیم بالا بردم
    _تورو خدا منو با این حرفا خجالت ندین.راستش من مزاحم شما نمی شم.بفرمایید هرجا دوست دارین عصرونه تون رو میل کنین.
    استاد گفت:این حرفا چیه پسرم.یه لقمه نون پنیر که تعارف نداره.هم سفره مون شو ودل این صفورا خانوم رو نشکن.
    _من اصلا اهل تعارف نیستم.حالا که اصرار دارین چشم درخدمتتونم.
    صفورا خانوم خجالت زده گفت:محبت می کنین آقای صدر.
    _ای بابا این حرفا چیه...منم جای برادر کوچیکتون.
    خیلی صادقانه نگام کرد
    -به مولا برام مثل امیر میمونین.
    استاد با خنده گفت:حالا یه بار یکی خواست این صفورا خانوم مارو چندسال جوون تر نشون بده ببین تورو خدا خودش نمی خواد.
    چشام از تعجب گرد شد.
    _مگه غیر از اینه؟...من که خدایی نکرده جای پسرشون نمیتونم باشم.
    همه به خنده افتادن وصفورا خانوم از خجالت سرخ شد. وبه آشپزخونه برگشت.استاد به حیاط رفت وامیر هم برای کمک به مادرش راهی آشپزخونه شد.حالا من وگلاره تنها مونده بودیم.واون تند تند با انگشت تاروپود رو میگرفت و گره می انداخت.
    _دستت درد نکنه کار خیلی جلو رفته.
    یه لحظه مکث کرد وبا صدای آرومی گفت:خواهش میکنم.
    خیلی بی مقدمه پرسیدم
    _این کار به درست لطمه نمی زنه؟...خب به هر حال باید هر روز مدرسه بری مگه نه؟
    برگشت وبا بهت نگام کرد.منم بی اختیار غرق اون چشمای معصوم شدم...تکان خوردن شونه هاش وبعد طنین لطیف اون خنده های ریز وشادی بخش باعث شد از رویا بیرون بیام وحسابی جابخورم
    _شما فکر میکنین من مدرسه می رم؟
    مثل احمق ها فقط نگاش کردم.لبهای مات صورتیشو به سختی رو هم می فشرد تا نخنده.
    _من بیست وچهار سالمه آقای صدر.
    بی اختیار به جلو خم شدم.این یکی دیگه غیر قابل باور بود.

    _بیست وچهار سال؟!!
    با خنده سرتکان داد و روشو ازم گرفت.با این کار به خودم اومدم وخیلی معذب و دستپاچه از جام بلند شدم
    _وای منو ببخشید.خیال میکردم خیلی سنتون پایین باشه.اون لحن صمیمی حرف زدنمم به خاطر...
    حرفمو قطع کرد وآروم وشمرده گفت:متوجه شدم... عذرخواهی لازم نیست.
    با خجالت سرمو پایین انداختم واز خونه بیرون زدم تا تو حیاط یه نفس عمیق بکشم.خنده های ریز گلاره هنوز ذهنمو قلقلک می داد.


    بعد از خوردن عصرونه که من جلوشون هزار بار رنگ عوض کردم،راهی همون هتل همیشگی شدم ویه اتاق گرفتم.هرچی هم استاد تعارف زد شب رو خونه شون بگذرونم قبول نکردم.
    صبح با انرژی بیشتری از خواب بیدار شدم وتصمیم گرفتم این بارکمی تو شهر بگردم.با بروشوری که تو هتل بهم داده بودن یه سر به مسجد و مدرسه ی آقا بزرگ زدم.واقعا اون دوتا مکان ،معماری خارق العاده ای داشتن.
    حوالی ساعت دوازده ظهر بود که به خونه رسیدم.بازم دوبار زنگ زدم و درو باز کردم.
    ایندفعه فقط گلاره وپدرش بودن.استاد با دیدنم جلو اومد وگفت:کجا بودی بهراد جان؟...از صبح منتظرت بودیم
    _یه سر به بناهای تاریخی شهرتون زدم...ببینم اتفاقی افتاده؟
    _راستش من وبچه ها دیشب که رفتیم خونه یه فکری به سرمون زد...این اتاق اولی نزدیک در هال،بزرگ وجاداره.میشه توش یه تخت گذاشت تا موقعی که میای کاشان ازش استفاده کنی و هتل نری...نظر خودت چیه؟
    پیشنهادش کمی غیر منتظره بود.دستی به موهای کوتاهم کشیدم وگفتم:اینکه خیلی خوبه اما...من نمی خوام مزاحم گلاره خانوم ومادرشون بشم.
    گلاره برگشت وبا لبخند مهربونی گفت:اینجا که خونه ی خودتونه آقا بهراد.من ومامان هم ساعت کاریمون مشخصه.از هفت ونیم صبح تا هشت شب.
    سر تکان دادم وبا قدردانی گفتم:این لطف بزرگی به منه....خوب می دونم اینجور چیز ها تو فرهنگ شما پذیرفته نیست.پس سعی میکنم رفت وآمد هامو کمتر کنم.
    استاد دستشو پشتم گذاشت ولبخند پدرانه ای به روم پاشید
    _شما جوون فهمیده ای هستی ومنم بهت اعتماد دارم.
    این حرفش درست مثل یه وزنه ی دویست کیلویی روشونه هام افتاد وچشمامو بی اختیار به زمین دوخت.
    _شما لطف دارین استاد.
    _خب پس تا غروب اوضاع اتاق رو مرتب می کنیم...فعلا بهتره بریم خونه که صفورا خانوم واسه مهمون عزیزمون کوفته ریزه درست کرده.
    گلاره از جاش بلند شد وچادر مشکیش رو سر کرد. وجلوتر از من وپدرش از خونه بیرون رفت.هرکاری کردم نذاشتن از زیر این دعوت در برم.یه جورایی خجالت می کشیدم مزاحمشون بشم.
    خوردن اون کوفته های کوچولو که تو کره سرخ شده بود وعطر دلپذیری داشت با سبزی خوردن وترشی ونان جوی کاشانی که ترد وخوش طعم بود در کنار خونواده ی صمیمی و مهربون استاد بهم واقعا چسبید.
    دیدن اینهمه خونگرمی ومهمون نوازی آدمو شرمنده می کرد.دلم می خواست یه جوری جبران کنم اما چیزی به ذهنم نمی رسید.
    بعد از ظهر من وامیر برای خریدن تخت خواب وسایل مورد نیاز خونه به بازار رفتیم.واون بهم تو انتخابشون واقعا کمک کرد.
    با اینکه فقط شونزده سال داشت اما پسر خوش سلیقه ای بود.وایده های خوبی هم می داد.بهش که خیره می شدم چشم های گلاره وخنده های خاص اونو می دیدم.واین منو به خاطر قولی که به استاد داده بودم عذاب می داد.
    اولین شب حضورم تو اون خونه واقعا خیال انگیز بود.تا یازده شب تو حیاط نشستم به آسمون کویر خیره شدم.وتحسینش کردم.بی نظیر بود.

    قبل از خواب یه دوش سبک گرفتم ورو تختم دراز کشیدم.وهوای آشنای خونه رو به ریه هام سپردم.به فکرم رسید اگه قسمت بود ،این خونه رو از صاحب اصلیش بخرم.
    صبح از صدای خنده ی شاد گلاره چشام واشد.بی اختیار از جام بلند شدم وپشت پنجره رفتم.
    چادرشو از سرش برداشته بود وبا سبکبالی تو باغچه ها قدم می زد وغنچه ها رو می بویید.گاهی هم به مادرش چیزی می گفت.اون بنده خدا هم با ناراحتی مدام تذکر می داد یواش تر صحبت کنه تا من از خواب بیدار نشم.
    پنجره ی اتاقم پرده نداشت.خودمو از دیدشون پنهون کردم وبه دیوونه بازیهاش خیره شدم.
    از وجود اینهمه شور زندگی تو چشمای اون دختر، قلبم بی اراده تندتر تپید.
    رفت گوشه ی حوض نشست وروی شمعدانی ها آب پاشید.وبعد دستای خیسشو رو به آسمون بالا گرفت و چشماشو بست.
    دیدن این صحنه برام درست مثل تصور یه رویای بهشتی بود.اما...
    چشامو از سر ناچاری بستم و خودمو کنار کشیدم.استاد بهم اعتماد کرده بود.

    دلم نمی خواست منو با این سر و وضع ژولیده ببینن.پس سریع لباسمو عوض کردم وبرای گفتن سلام وصبح به خیر از اتاقم بیرون اومدم.
    صفورا خانوم و گلاره از پله ها بالا اومدن وبا دیدنم دهنشون از تعجب باز موند.
    _سلام صبحتون به خیر.
    _شمابیدارین آقا بهراد؟
    نگاهی به ساعتم انداختم وگفتم:من عادت دارم صبح زود بیدار شم مادر.
    از دیروز که نمک گیر دستپخت صفورا خانوم شده بودم.مادر صداش می زدم.به نظرم اومد اینجوری اون بنده خدا هم راحت تره.
    گلاره با کنجکاوی پرسید.
    _پس سرو صدای ما بیدارتون نکرده؟
    با بدجنسی نگاش کردم وگفتم:بد نیست گاهی هم آدم از صدای خنده ی کسی بیدارشه.
    صفورا خانوم گلاره رو به طرف جلو هل داد وزیر لب زمزمه کرد
    _دیدی گفتم بیدار می شه.
    گلاره با بی خیالی شونه شو بالا انداخت
    _خب چیکار کنم نتونستم جلوی ذوق وشوقمو بگیرم.
    سرجام وایسادم وبالبخند به اون دوتا که زیر گوش هم پچ پچ می کردن وازم دور می شدن خیره شدم.
    بوی خاک خیس تو ریه هام پر شد وذهنمو هوشیارتر کرد.برگشتم وبه حیاط نگاه کردم.همه چیز برای شروع یک روز فوق العاده مهیا بود.
    ازپله ها پایین رفتم وکنار حوض نشستم.دستمو بی اختیار تو آب خنکش فرو بردم.وبا خودم فکر کردم چقدر این کار لذت بخشه.
    چند مشت آب به صورتم پاشیدم وبعد مثل گلاره دستامو بالا گرفتم وچشامو بستم...چه حس خوبی بهم می داد.انگار نور با شتاب بیشتری تو چشام می ریخت وتمام وجودمو روشن می کرد.
    صدای صفورا خانوم باعث شد نا خودآگاه چشام باز شه.
    _پسرم صبحونه ت آماده ست.
    سریع از جام بلند شدم وبه طرفش رفتم.
    _به خدا شما منو با این کارها شرمنده می کنین...به نظرم بهتربود تو همون هتل بمونم.
    صفورا خانوم اخم دلپذیری کرد وگفت:16:گه از این حرفا نزنین.واقعا ناراحت می شم...بیاید بریم تو.
    عقب وایسادم تا اول اون وارد بشه.گلاره پشت دار نشسته بود و داشت چله ها رو بررسی می کرد.سرمو پایین انداختم ومثل پسر های خوب وسر به زیر از کنارش گذشتم.
    از دیروز که واسه آشپزخونه یه میز چهارنفره واجاق گاز رومیزی خریده بودم.استفاده از اونجا راحت تر شده بود.
    صفورا خانوم فنجانی چای جلوم گذاشت واز آشپزخونه بیرون رفت.چون خونه تقریبا خالی بود حتی صدای پچ پچ اونها هم تو فضا می پیچید.
    _بهت نگفتم کمتر از این دیوونه بازیها در بیار...بیا تحویل بگیر اون بنده خدا رو هم به درد خودت دچار کردی...رفتم صداش کنم بیاد صبحونه بخوره دیدم ای دل غافل، دستاشو مثل تو ،رو به آسمون بالا گرفته.
    صدای خنده های ریز گلاره تو هال پیچید ولبخند رو مهمون لبهام کرد.
    _خنده داره دیوونه؟...دوفردای دیگه که جوون مردم با این خل بازیهای تو از دست رفت می فهمی یه من ماست چقدر کره داره.
    _خب به من چه...مگه رو پیشونیم نوشته تورو خدا از من تقلید کنید؟
    _فعلا که دلقک بازیهای تو به مذاق آقا خوش اومده.
    _خودتو ناراحت نکن مامان جون...دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید.
    دوباره ضربآهنگ خنده های شادش بلند شد و ذهنمو بیشتر درگیر خودش کرد.

    از کاشان که برگشتم،همش کلافه بودم.حتی حوصله ی قراری که آخر هفته تو رستوران شاندیز با یلدا گذاشته بودم رو نداشتم.
    با اینکه اون دختر خوش سر وزبونی بود وبه حد کافی جذاب...اما نمی دونم چرا دیگه مثل قبل نمی تونستم باهاش راحت باشم.تغییر رفتارم به حدی چشم گیر بود که حتی اونو که معمولا کم گلایه می کرد به حرف آورد.اما من حقیقتا جوابی نداشتم که بدم.
    بعد از سفارش غذا،که طبق روال همیشه مال من شیشلیک بود ومال اون ماهیچه،توسکوت شاممون رو خوردیم و دوستانه از هم جدا شدیم.وشاید اونقدر این آخرین برخوردمون سرد بود که دیگه به زبون هیچ کدوممون نیومدبا هم قراری بذاریم.
    یه چیزی مثل خوره به جونم افتاده بود وداشت از درون پوکم میکرد.دیگه نمی تونستم مثل گذشته از زندگیم واتفاقات دور وبرش لذت ببرم.
    هر روز که می گذشت یه برگ از درخت عمر بابا می افتاد وترس از دست دادنش همه ی دلخوشی هامو ازم گرفته بود.اونقدر ناامید بودم که حتی فرصت کوتاهی که برامون مونده بود ومی شد باهاش یه خاطره ی خوب از روزهای آخرش بسازیم رو از دست رفته می دیدم.
    داشتم یه جورایی از حقیقت فرار می کردم وشاید مامان حق داشت بگه از خونه فراری ام.
    درو با بی حالی باز کردم و وارد شدم.اینبار دیگه دیدن کوروش تو خونه شوکه م نکرد.دفعه ی قبل هر کاری کردم اون کلید هارو ازش پس بگیریم،نشد که نشد.
    _چه زود برگشتی
    کت اسپرت سفیدی رو که تنم بود در آوردم و رو کاناپه پرت کردم.
    _تو که باز اینجایی.
    دستشو تو هوا تکان داد وبه طرف آشپزخونه رفت
    _برو بابا...از این حرفای تکراری و بی نتیجه خسته نشدی؟
    با خنده دنبالش راه افتادم وبرای اینکه حرصشو در بیارم پرسیدم
    _باز چی شده؟جمیله جون خواستگار داره؟
    نگاه تهدیدآمیزی بهم انداخت و یه تابه کوچیک رو گاز گذاشت.
    _شام خوردی؟
    یه لیوان آب از بطری ای که رو میز بود برای خودم ریختم وگفتم:آره توچی؟
    سوالم یه ذره بی معنی بود.در یخچال رو باز کرد و دوتا تخم مرغ برداشت.
    _الآن می خوام بخورم.
    _اگه می دونستم اینجایی واسه ت یه پرس سفارش می دادم.
    _بی خیار باو،نیمرو رو عشقه...نگفتی چرا زود برگشتی؟
    یه نگاه به ساعتم انداختم وگفتم:همچینم زود نیست.
     
  7. _اگه می دونستم اینجایی واسه ت یه پرس سفارش می دادم.
    _بی خیار باو،نیمرو رو عشقه...نگفتی چرا زود برگشتی؟
    یه نگاه به ساعتم انداختم وگفتم:همچینم زود نیست.
    _خب یادمه قبلا با یلدا جون بیشتر خوش میگذشت.
    آب رو یه جا سر کشیدم و لیوانو رو میز گذاشتم واز جام بلند شدم.
    _دیگه نمی گذره.
    _این قضیه که به اون گیس گلابتون کاشانی ربطی نداره؟
    پوزخندی بی اختیار روی لبم اومد
    _برو بابا دلت خوشه.
    شونه بالا انداخت
    _چه می دونم.گفتم شاید دونستن سن واقعیش احساسات جنابعالی رو دگرگون کرده.
    به طرف در آشپزخونه رفتم
    _نترس از این خبرها نیست.
    تخم مرغ هارو با ارتفاع داخل تابه انداخت وروغن از توش بیرون پرید
    _هوی الاغ،مثل آدم آشپزی کن.
    واسه م یه چشم غره ی اساسی رفت
    _سرمن داد نزن هاااا...یتیم گیر آوردی پاپتی؟
    دستمو رو سرم گذاشتم وگفتم:ای خدایه شوهر خوب واسه جمیله جون پیدا کن بلکه افاقه کرد واین اینقدر سنگ یتیمیشو به سینه نزنه.
    با خنده ادای منو در آورد
    _ای خدا یه کاری کن این خرشه جمیله رو بگیره.اونوقت من به گوربابام بخندم اگه بگم یتیمم.
    اخم هام به شوخی تو هم رفت
    _خجالت نمی کشی این چرت وپرت ها رو میگی؟
    _وا برای چی؟تو که از فیلتر خودم ردشدی وهمه جوره تایید شده ای.خداییش حیف نیست بابای هلویی مثل تورو بذارم وبه این کور وکچل ها بچسبم....بیا یه بار خریتتو ثابت کن و شوهرننه م شو...توبمیری کیف داره هاااا.
    _گم شو بابا.
    یه تیکه نون برداشت و همونجا سرپایی به جون نیمرو افتاد و با دهن پر گفت:کوری نمی بینی خره.شانس در خونه تو زده...هم یه زن خوشگل البته جای خواهر،نصیبت می شه.هم یه پسر تاج سر به عنوان اشانتیون وسرجهازی.
    بلند خندیدم وگفتم:نخواستیم آقا،نخواستیم.
    یه قِر به کمر و اون گردن درازش داد وبا عشوه گفت:ایششش...حالا کی خواست بهت دختر بده.فکرکردی مامانم رو دستم مونده؟
    با خنده از آشپزخونه بیرون زدم وته دلم خدارو شکر کردم که تو این اوضاع نابسامون زندگیم دوست خوبی مثل کوروش دارم.
    صبح تو موسسه با استاد علی اکبری قرار داشتم.بهم پیشنهاد داد به جای تدریس فعلا تو یکی از تیم های تحقیقاتی مشغول بشم اینطوری رفت وآمدم خیلی کمتر و وقتم بیشتر بود.
    فکر بدی به نظر نمی رسید.باید بین سه تا گروه پیشنهاد شده یکی رو انتخاب می کردم.و من تیم تحقیقی رو که روی شبیه سازی فیزیکی حرکت هوا در محیط دره ای کار می کردن انتخاب کردم.یه جورایی کارشون عملیاتی تر واعضای گروه هم حرفه ای تر بودن.
    وبه قول کوروش از همه ی اینا مهم تر ناکامی بی سابقه ی خانوم طراوتی بود که دیگه نمی تونست مدام تو دست وپام بپیچه و مزاحمم بشه.
     
  8. فردای اونروز مامان باهام تماس گرفت و خواست شب روبهشون افتخار بدم و مهمونشون باشم.دیگه دعوت کردنشم این روزها با طعنه بود.
    خودمم دلم میخواست برم.خیلی وقت بود که بابا رو ندیده بودم.دوست داشتم بعد مدتها بازم مثل قدیما باهم بشینیم وفارغ از رابطه ی پدر وپسری یه گپ دوستانه داشته باشیم.چیزی که واقعا بهش نیاز داشتم.
    کلمه ی نیاز پوزخند رو بی اختیار روی لبام آورد.بازم همه چیو برای خودم خواسته بودم.حتی بابارو...واین روزای آخر که سهم اون بود.
    برخلاف تصورم وقتی وارد خونه شدم مامان با مهربونی به استقبالم اومد.یه لحظه سر جام خشکم زد .تو ذهنم سریع شروع به محاسبه کردم.مطمئن بودم یه جای کار می لنگه.
    _سلام بهراد جان...خوبی مادر؟
    ابرو بالا انداختم و زیر لب زمزمه کردم.
    _سلام ممنون...
    دستشو به طرفم دراز کرد.
    _بده من اون کتتو پسرم؛از راه رسیدی خسته ای.
    از جام تکان نخوردم.
    _خسته نیستم.
    یه لبخند خوشگل و پسر کُش اومد رو لبشو گفت :خدارو شکر
    وبعد دستشو عقب کشید.به خودم جراتی دادم و پرسیدم .
    _خبریه؟!
    دستپاچه روشو ازم گرفت و به طرف آشپزخونه رفت.
    _نه چه خبری؟...قراره فقط بچه ها بیان و شام دور هم جمع باشیم.برو به بابات یه سری بزن،خیلی وقته منتظرته.
    با اینکه هنوز بابت رفتارهای عجیبش قانع نشده بودم اما همین جمله که بابا خیلی وقته منتظرمه باعث شد بی اختیار پاهام به سمت اتاق کارش کشیده شه.
    صدای جر جر قلم رو کاغذ می اومد.بابا داشت خطاطی میکرد.تقه ای به در زدم و وارد شدم.
    _اجازه هست؟
    سر بلند کرد و عینکی که روی بینیش گذاشته بود برداشت و لبخند زد.
    _بیا توپسرم کی اومدی؟
    نگاه گذرایی به در و دیوار اتاق انداختم.با اینکه هیچ وقت این اتاق تغییر دکوراسیون خاصی نمی داد و همیشه همین طور بود بازم نا خود آگاه چشمام به سمت کارهای هنری بابا که قاب شده و به دیوار آویزون بود کشیده می شد.

    _همین الان...راستی سلام
    پوست صورتش به زردی می زد و چشماش بی فروغ تر از همیشه بود.
    _علیک سلام...بیا اینجا بشین.
    به صندلی ای که کنار میز کارش قرار داشت اشاره کرد.به طرفش رفتم.
    _دارین چی مینویسین؟
    _یه دوبیتی از شهریاره.
    سرمو کمی جلو بردم و اون آخرین نقطه رو هم گذاشت و با صدای رسایی خوند.
    _گر بایدت شناختن و عشق باختن
    پس هیچ عاشقی تو نخواهی نواختن
    آنگه شناسمت که مرا نیز خود کنی
    تا من منم،تو را به چه چشمی شناختن
    بی اختیار آخرین مصرع رو زیر لبم زمزمه کردم و چقدر عجیب که درست وصف حال من بود.
    بابا بی مقدمه گفت:امشب آقا سیروس و خونواده ش هم میان.
    زیاد کنجکاوی واسه موضوعی که برام اهمیتی نداشت نشون ندادم و سکوت کردم.
    _مامانت میخواد تو به مسئله ی ازدواج جدی تر فکر کنی.
    برگشتم و تو چشمای نگرانش زل زدم.دلم نیومد تند برم و بگم(این زندگی منه و خودم باید براش تصمیم بگیرم نه مامان)
    _تو این وضعیت من به تنها چیزی که فکر نمی کنم همینه.
    دستامو گرفت و فشرد.
    _اما این خواسته منم هست.
    خودمو به اون راه زدم .
    _یعنی دختر آقا سیروس چشم شمارو هم گرفته؟
    _دیگه داره دیر میشه بهراد.هم واسه تو، هم واسه من...دلم میخواد قبل رفتنم ببینم که سر و سامون گرفتی.
    با التماس نگاهش کردم وتو دلم گفتم(الان نمی تونم بابا ...نه تو این اوضاع بهم ریخته ی دور و برم که حسابی گیجم کرده)
    لبخند مطمئنش رو به صورتم پاشید.
    _دختر سیروس یا هر کس دیگه فرقی برام نمیکنه.من واسه تنهایی تو بعد رفتنم نگرانم.بزار خیالم راحت باشه که کسی هست قلبت با حضورش آروم بگیره.
    اشک تو چشام جمع شد.لعنت به این بغض گلو گیر که اینقدر راحت رسوام کرد .
    _بابا خواهش میکنم از این حرفا نزن.
    دستشو گذاشت پشت گردنم و سرموبه طرف خودش کشید و توچشمام خیره شد.
    _فرار نکن...وایسا و با این حقیقت روبرو شو.دلم میخواد تو اولین کسی باشی که مرگمو باور میکنه.
    قطره ی اشک درشتی رو گونه م سر خورد ومثل یه پسربچه ی ترسیده به آغوشش پناه بردم.
    _بابا اینو ازم نخواه.
    بوسه ی مهربونی رو موهام گذاشت و زیر گوشم زمزمه کرد
    _بذار با خیال آسوده چشامو ببندم باشه؟
    مکث کرد.ومنتظر عکس العملم شد.خودمو از آغوشش بیرون کشیدم.وبه سختی سر تکان دادم.نمی تونستم ونمی خواستم دل نگرانیشو ببینم.اون پدری رو درحقم تموم کرده بود.ومن این آسودگی خیال رو بهش مدیون بودم.
    صدای خنده ها بلند سیروس خان که ناشیانه سعی می کرد به اتفاقی که براش افتاده بود جنبه ی طنز بده تو ذوق همه به خصوص آیسان که معذب به نظر می رسید زد.

    امامن برخلاف دیگران از این کارش بدم نیومد.حداقلش این بود که همه ی سعیش شاد کردن دور وبری هاش بود.کاری که این روزا از کم تر کسی بر می اومد.
    داشتم به شوخی بی مزه ای که باهام کرد می خندیدم و سعی می کردم با راحت نشون دادن خودم کمی خیال اون دختر رو راحت کنم.طفلی از وقتی اومده بود انگشت های کشیده وظریفش رو مشت کرده بود ورو زانوش فشار می داد.
    یه شلوار تنگ تنش بود که پاهای خوش تراشش رو عجیب به نمایش می گذاشت. کت کوتاه تنگی هم همراهش بود که دکمه های جلوش بازواز زیرش یه تاپ مشکی براق پوشیده بود.ورنگ تاپ با کت وشلوار خاکستری که تنش بود کاملا هماهنگ به نظر می رسید.
    والبته در کنار این لباس که واسه جلب توجه انگار دوخته شده بود،یه شال حریر هم رو سرش دیده می شد که با نذاشتنش سنگین تر بود.همونم برای حضور داریوش شوهر خواهرم بود.وگرنه من وبابا که عمراً نامحرم می بودیم.
    البته من خودم رو این جور مسائل حساس نبودم وسعی میکردم دید روشنی داشته باشم اما هرچقدر هم که آدم بخواد روشنفکر باشه باز اینجا ایران بود وهر نگاهی هم بی منظور نبود.
    خودمو هرگز جای یه دختر نذاشتم اما چون همجنسامو می شناختم وبا دید یه مرد به ماجرا نگاه می کردم.اگه دختر بودم هرگز لباس آیسان رو واسه این جمع انتخاب نمی کردم.برخلاف پوشیدگی ظاهریش آدم باهاش یه جورایی انگار لخت به نظر می رسید.
    صدای مهتاج خانوم باعث شد به خودم بیام ودست از دید زدن آیسان بردارم.
    _خب پسرم از کار وزندگیت چه خبر؟
    شونه هامو بالاانداختم وخیلی عادی گفتم:خبر خاصی نیست،طبق معمول روزمرگی هاوتکرار.
    مامان با زیرکی حرفمو رو هوا قاپید و ادامه داد.
    _که البته اینجوری نمی مونه.هم خودش یه قول مساعدتی داده و هم من وهمایون یه فکرایی براش داریم مگه نه؟
    نگاهش به طرف بابا بود وتایید اونو هرجورشده میخواست.بابا لبخند پوزش خواهانه ای بهم زد وبا سر حرف مامان رو تایید کرد.
    مهتاج خانوم داشت برای خودش موز پوست می کند.
    _منظورت واسه ازدواجه باجی؟
    عادت داشتن همدیگه رو باجی صدا بزنن.مامان لبخند مهربونی زد وسر تکان داد.
    مهتاج خانوم ابرویی بالا انداخت وبا ادا واطوار گفت:والله من که از جوون های امروزی چشم آب نمیخوره البته دور ازحضور بهراد جون.
    سیروس خان مثل قاشق نشسته خودشو انداخت وسط.
    _دور وزمونه عوض شده خانوم.دیگه زمان ما نیست که هنوز عقل رس نشده دستمونو بذارن تو دست یکی وبگن بیا برو خوشبخت شو.الآن جوون هاخودشون باید واسه سرنوشتشون تصمیم بگیرن.ما هم تا همین حد حق داریم که از دور فقط نظارت کنیم.
    یه لبخند تاکتیکی اومد رو لبام وته دلم گفتم(آی قربون دهنت سیروس خان...نمردیم و دیدیم یه حرف درست وحسابی به زبون آوردی)
    مهتاج خانوم رو ترش کرد
    _واسه خودت می بری و می دوزیا سیروس.اومدیم واینا خواستن خودشونو دو دستی بندازن تو هچل میگی وایسیم کنار ونگاهشون کنیم؟!...هیچکی بهتر از پدر ومادر صلاح بچه شو نمی خواد حتی خودش ...بد میگم باجی؟
    مامان یه نگاه حق به جانب به من انداخت و گفت:نه والله...منتها کیه که قدر بدونه.
    نگاهمو ازش گرفتم وبه آیسان خیره شدم.یا بهتره بگم دوباره مشغول دید زدنش شدم.حالا که ظاهراً به مامان قول داده بودم تکانی به خودم بدم پس باید یه نگاه خریدارانه بهش می انداختم.
    خب آیسان در یک کلام زیبا ولوند بود.چشم های عسلی وخمارش خوشگل ترین عضو صورتش به حساب می اومد.وآدمو ناخودآگاه به خودش جذب می کرد.لب وبینی کوچیکی داشت.پوستش سفید بود و موهاش خرمایی روشن ولخت.
    اگه می خواستم با دخترهایی که تو دور وبرم می شناختم یه مقایسه ی ظاهری کنم اون یه جورایی از همه شون سرتر بود.والبته درکنارش خونواده ی خوب وتحصیلات عالی داشت.
    همه چیزش واسه یه همسر ایده آل بودن کافی بود.اما من انگار آمادگی لازم رو نداشتم.ذهنم مشغول بود ونمی تونستم راحت تصمیم بگیرم.
    فردای اونروز جلسه ی معارفه ام با اعضای تیم تحقیق و روشن شدن حدود وظایفم بود.خوشبختانه چون گروه جوون وپر انرژی ای داشتیم کارها عقب نمی موند وتند پیش می رفت.برای منم جز یه سری محاسبات آماری وریاضی کار زیادی وجود نداشت. قرار شد حضورم بیشتر جنبه ی نظارت رو اجرای پروژه رو داشته باشه.واین برای من یه موقعیت خوب بود.هرچند اکثر روزهای هفته بیکار می موندم.
    کوروش واسه ماموریت اعزام شده بود کرمان.وجای خالیش بدجوری اعصابمو بهم می ریخت.کلافه بودم نمی دونستم با این بیکاری وتنهایی چی کار کنم.هنوز تا آخر هفته ورفتن دوباره م به کاشان دو روزی مونده بود.اما دلم هوای اون خونه و دیدن دوباره ی گلاره وخونواده ش رو داشت.
    بدون اینکه حتی یه لحظه تردید به خودم راه بدم ساک کوچیکمو بستم و شبونه راهی کاشان شدم.
    اصلا نمی دونستم چرا دارم می رم وبهونه و دلیلم چیه.فقط دیگه نمی خواستم این بی تابی و کلافه گی رو تحمل کنم.انگار برای طی شدن این مسیر 240 کیلومتری یه انگیزه ی قوی وجود داشت.
    حدود سه صبح بود که رسیدم.وقتی روی تختم دراز کشیدم و چشمامو بستم آرامش همه ی وجودمو در برگرفت ومن بعد مدتها یه خواب راحت کردم.

    البته یه خواب چهار ساعته.چون هفت صبح بیدار بودم.از جام که بلند شدم یکراست سراغ دار قالی رفتم.
    کار به اواسطش رسیده بود وترنج مرکزی رو به اتمام بود.وفرش داشت کم کم خودشو نشون می داد.دستی به شیرازه های مرتب دو طرفش کشیدم واز دقت و نظمی که گلاره به خرج داده بود لذت بردم.کارش بی نظیر بود.
    نگاهی به ساعت مچی ام انداختم هنوز بیست دقیقه تا اومدنشون وقت بود.لباسم رو عوض کردم تا برای خرید نون از خونه بیرون برم.دوست داشتم یه صبحونه ی دور همی باهاشون بخورم.
    دستم به طرف در رفت که بازش کنم اما گلاره زودتر درو باز کرد وبا بهت به من خیره شد.
    تکانی به خودم دادم ویک قدم عقب رفتم.
    _سلام گلاره خانوم.
    نگاهم به چهره ی معصومش که با چادر مشکی قاب گرفته بود خیره موند.باز اون حس آشنا ذهنمو قلقلک داد.وباعث شد عمیق تر از همیشه به اون چشم ها خیره بشم.
    _سلام خوش اومدین.
    دوباره همون لبخند مهربون رو لباش نشست و جرات راحت تر برخورد کردن رو بهم داد.
    _تنهایین؟!!
    درو پشت سرش بست و چادرو از سربرداشت.
    _مامان هم تا یکی،دو ساعت دیگه می رسه.
    _کاش زودتر می اومدن صبحونه رو دور هم می خوردیم.استاد وامیر چطور؟
    _امیر که مدرسه رفته.بابا هم یه چندتا کار بانکی داشت و گفت صبح نمی یاد.مامان هم به کارهای خونه باید رسیدگی میکرد...دارین می رین بیرون؟!
    _می خوام برم نون بخرم.فکر کنم یه نونوایی سرهمین خیابون دیده بودم.
    سرتکان داد وگفت:آره اتفاقا الآن که داشتم می اومدم دیدم داره پخت میکنه.

    از خونه بیرون زدم و قدم زنان به طرف خیابون رفتم.ماشینم رو چند متر بالاتر پارک کرده بودم واحتمال دادم گلاره موقع اومدن اصلا اونو ندیده باشه.
    صف نون شلوغ نبود .بعدسه نفر نوبت به من رسید ویه بربری داغ وبرشته گرفتم.از سوپر مارکت کنار نونوایی هم پنیر خامه ای وحلوا شکری وکره خریدم.
    با یادآوری حضور گلاره تو خونه بی اختیار قدم هامو تندتر برداشتم ولبخند به لب مسیر اومده رو ،برگشتم.وبه نظرم اومد تجربه ی این لحظات چقدر برام آشناست.
    وارد خونه شدم ومستقیم به طرف آشپزخونه رفتم.گلاره داشت چای دم می کرد.باشنیدن صدای پام برگشت ولبخند زد.
    _اومدین؟
    دست دراز کرد تا نون رو ازم بگیره.نگاهم از روی صورت شاد ودلنشینش گذشت وبه دستای کشیده وخوش فرمش رسید.نمی دونم چرا یه لحظه هوس لمس اون دستها به سرم زد...اما سریع مسیر فکر ونگاهمو تغییر دادم وعطر چای تازه دم رو با خوشحالی به مشام کشیدم.
    _بفرمایین.
    بهم یه صندلی تعارف کرد ومن بعد از شستن دستام نشستم.تمام حواسم به حرکات فرز وتند اون بود.میز صبحانه رو سریع چید وفنجانی چای هم جلوم گذاشت.
    _من با اجازه می رم سر کارم.اگه چیزی خواستین حتما صدام کنین.
    با تردید پرسیدم.
    _شما صبحونه نمی خورین؟!!
    _من قبلاً خوردم.
    _لااقل با یه فنجون چای همراهیم کنین.آخه اینجوری که ...
    سرمو انداختم پایین وبه میز صبحانه زل زدم.دوست داشتم اونم می موند.بدون اینکه چیزی بگه از آشپزخونه بیرون رفت.نفسم رو با حرص فوت کردم وبه بخاری که از فنجون چای بلند می شد خیره شدم.اشتهام به همین آسونی کور شده بود.شاید کمی تند رفته بودم اما به هیچ وجه از بودنش نیت بدی نداشتم.
     
  9. باصدای قدم های آهسته ش که به آشپزخونه نزدیک می شد سرمو بالا گرفتم.
    _من عادت دارم فقط تو لیوان سرامیکی خودم که روش طرح بانی خرگوشه رو داره چای بخورم.
    خنده ی ریز وبا نمکش لبخند رو بی اختیار به لبام آورد.دیدن شوق کودکانه اش واقعا لذت بخش بود.
    صادقانه گفتم:یه لحظه فکرکردم از حرفم ناراحت شدین.
    تولیوانش چایی ریخت و رومیز گذاشت.یه صندلی هم واسه خودش عقب کشید.
    _من معمولا چیزی رو به دل نمی گیرم.
    سبد نون رو وسط گذاشتم واینبار با جسارت بیشتری گفتم:پس خوشحال می شم اگه لطف کنین باهام همراهی کنین.
    _خودتون رو با گفتن این جملات زیادی محترمانه ودست وپا گیر معذب نکنین.خیلی راحت ترم میشه از کسی خواست باهاش صبحونه خورد.
    با تعجب به اون که داشت چاییشو شیرین می کرد خیره شدم.هیچ وقت تصور نمی کردم حرف زدن با گلاره اینقدر آسون و بی قید وشرط باشه.
    _شما نمی خورین؟
    به خودم اومدم و دست پیش بردم تا از سبد،نون بردارم.
    _چرا می خورم.
    حضورش تو فاصله کمی که باهام داشت وخوردن اون صبحونه ی دونفره وشاید خاطره ای که قرار بود ازش بمونه به هیچوجه برام غریبه نبود.انگار از این کنار هم بودن ها ، بارها وبارها بین ما وجود داشته و این اولین باری نیست که من و اون اینهمه نزدیک به هم بودیم.
    _امروز صبح وقتی منو دیدین،تعجب کردین نه؟
    سرشو بلند کرد وبه چشام خیره شد
    _انتظار نداشتم وسط هفته اینجا ببینمتون.
    زیر لب زمزمه کردم
    _خودمم انتظار نداشتم.
    دست از خوردن کشید وبا کمی مکث گفت:اتفاقی افتاده؟!
    با لبخند سر تکان دادم وگفتم:نه چیز خاصی نیست...یکم این هفته سرم خلوت تر بود.دوست داشتم بیام وبه جاهای تاریخی وتفریحی کاشان سری بزنم.
    لیوانش رو برداشت وبه دهانش نزدیک کرد.
    _شما قبلا هم کاشان اومدین؟منظورم قبل از بافت این فرشه.
    چشمام بی اختیار تنگ شدوبا دقت بیشتری به نگاه کنجکاوش خیره شدم.
    _بله یه چند باری اومدم.
    متفکرانه سرتکان دادوسکوت کرد.انتظار داشتم اون حداقل دلیلی برای این تصورات غیرمنطقی که تو ذهنم جولان می داد پیدا کنه.خیلی بی مقدمه گفتم:وقتی اولین بار باهاتون روبرو شدم ، به چشمم آشنا اومدین.انگار که قبلا شمارو جایی دیده بودم.اما کجا...نمی دونم.
    نگاهشو ازم دزدید و محجوبانه به میز خیره شد.
    _راستشو بخواین منم همین حس رو داشتم.ولی مطمئنم که شمارو قبلا جایی ندیدم.
    _پس این حس آشنا بودن آخه...فقط همین نیست حتی این خونه هم برام یه جورایی آشناست.
    نگاهی به اطراف انداخت ولبخند زد.
    _برای من اینجا آشنا نیست ،اما خیلی دوستش دارم .به دل آدم می شینه.
    به صندلیم تکیه دادم.وتو چشماش خیره شدم.
    _شما تهران زندگی کردین؟چه می دونم مثلا دوران دانشجویی؟...آخ اصلا یادم نبود بپرسم...شما دانشگاه رفتین؟
    _من تو دانشگاه کاشان تحصیل کردم.هیچ وقت هم گذرم به تهران نخورده.اونجام فامیلی ندارم.
    با نا امیدی نفسمو فوت کردم وگفتم:حدس می زدم...اصلا برای خودمم این موضوع عجیبه.منم مطمئنم تا حالا با شما روبرو نشدم.اما نمی دونم چرا اینقدر چهره تون آشناست.
    ابرویی بالا انداخت وسر تکان داد.
    _قدرت ذهنی تون رو دست کم نگیرین.آدما میتونن بعضی چیزهارو پیش بینی کنن.شاید ذهنتون از قبل آمادگی این آشنایی رو داشته.
    زیر لب زمزمه کردم
    _نمی دونم...شاید.
    دست دراز کرد تا فنجانم رو از روی میز برداره.

    _یه چایی دیگه بریزم؟
    کمی رو صندلیم جابه جا شدم وگفتم:نه مرسی.دیگه میل ندارم.
    _می تونم یه سوالی ازتون بپرسم؟
    پشتش به من بود و داشت ظرفهارو داخل سینک می چید.از فکری که به ذهنم رسید بی اراده لبخند زدم.به خودش که نمی تونستم اعتراف کنم اما ،تصورش تو قالب خانوم این خونه به دلم بدجوری نشسته بود و این عقیده یه جورایی جذاب به نظر می اومد.
    اونقدر توفکرم غرق بودم که متوجه نشدم برگشته و منتظر جوابمه.تکان مختصری خوردم وبی اختیار گفتم:البته...در خدمتم.
    _شما هم مثل پدرتون تو کار طراحی فرش هستین؟
    _نه،اما تجربه شو دارم...من کارشناس هواشناسی هستم.
    مردمک چشماش از شدت هیجان گشاد شد.وبا شوق پشت میز نشست.
    _واقعا؟...یعنی از همین هایی که میان تو تلویزیون و آب وهوارو پیش بینی می کنن؟!
    بعد از مدتها از ته دل خندیدم وگفتم:من تو کار تحقیق وتدریس این رشته م.عضو سازمان هواشناسی نیستم.
    هیجانش کمی فروکش کرد و لبهاش با دلخوری آویزون شد.
    _یعنی نمی تونین آب وهوا رو پیش بینی کنین؟
    تغییر حالات چهره ش عجیب تاثیر گذار بودو گلاره اگه می دونست تا چه حد این تاثیر ذهنمو درگیر خودش میکنه،هرگز جلوم نمی نشست وتو چشام زل نمی زد.
    _چرا نمیتونم...اصلا کار منم آموزش پیش بینی وضع هواست.
    به صندلیش تکیه داد وگفت:چه جالب...حالا شما شغلتونو دوست دارین؟
    _بیشتر از شغلم رشته ی تحصیلیمو دوست دارم.راستش دلم می خواست به جای تدریس،رئیس یه ایستگاه هواشناسی حتی شده کوچیک تو یه منطقه ی ویژه ی آب وهوایی باشم.مثلا ارتفاعات البرز یا یه منطقه ی کویری.
    _آرزوی قشنگیه،اما مطمئنم برای رسیدن بهش تلاشی نمی کنین.
    از جواب رک وقاطعانه ش جاخوردم.
    _شما از کجا می دونین؟
    ازجاش بلند شد.
    _واسه پرواز آدم بیشتر از دوتا بال به جسارت احتیاج داره.
    مات نگاهش کردم.اما اون سعی نکرد توضیح بیشتری بده.هم کلام شدنم باهاش تمام معادلاتمو در موردش بهم ریخته بود.انگار هرچی بیشتر باهاش حرف می زدم،برای هم صحبت شدن دوباره با اون تشنه تر بودم.
    جلوی سینک ایستاده بود وداشت ظرفهای صبحانه رو می شست. جرات به خرج دادم وپرسیدم.
    _شما رشته ی تحصیلیتون چی بوده؟
    با کمی مکث جواب داد.
    _من حسابداری خوندم...کارشناسی قبول شدم اما با مشکلاتی که برای بابا و خونواده مون بوجود اومد مجبور شدم به نوعی ترک تحصیل کنم.وفقط یه فوق دیپلم معادل داشته باشم.
    اصلا تو صداش نه افسوسی بود نه حسرتی.انگار از یه خاطره ی دور داشت حرف می زد.
    بی اختیار زمزمه کردم.
    _چقدر راحت با این مسئله برخورد می کنین.
    برگشت وبرای اولین بار خیلی جدی نگاهم کرد.
    _من تو امروزم زندگی میکنم.دیروز وفردا برام اهمیت چندانی ندارن.اگه بخوام به خودم سخت بگیرم.دنیا هم برام سخت می گیره.
    چیزی نه به ذهنم اومد نه به زبونم.به ناچار سکوت کردم.حالا که بیشتر تو چشماش خیره می شدم می فهمیدم که اون از لحاظ سنی ازم چهارسال کوچیکتر ولی از لحاظ تجربه وآگاهی چهل سال ازم بزرگتره.این منو یه جورایی شوکه می کرد.وباعث می شد تصورکنم جلوش مثل یه پسر بچه ی ده،دوازده ساله می مونم.
    بعد از شستن ظرفها،به سراغ فرش رفت.من هم صلاح ندیدم بیشتر از این با بودنم تو خونه اونو معذب کنم.سوییچ و مدارکمو برداشتم وبعد از خداحافظی از خونه بیرون زدم.

    تصمیم داشتم از باغ فین دیدن کنم واگه وقت شد به آرامگاه سهراب سپهری سری بزنم.حالا که فرصت داشتم شاید تو این چند روز یه سر تا ابیانه هم می رفتم.
    بعداز ظهر حدود ساعت چهار بود که به خونه برگشتم.ناهارو تو یه رستوران سنتی خورده بودم.
    مثل همیشه دوبار زنگ زدم و درو باز کردم.استاد برای استقبال ازم تا دم در اومد.
    _سلام پسرم خوش اومدی.
    از پله ها بالا رفتم.
    _ممنون استاد ،حالتون خوبه؟
    باهام دست داد وگفت:ای نفسی می یاد ومیره...استاد صدر چطوره؟
    _حالش چندان تعریفی نداره...
    سرمو پایین انداختم وبا ناراحتی به کفشام خیره شدم.صحبت درباره ی وضعیت جسمی بابا برام این روزا سخت شده بود.
    دست استاد رو شونه م قرار گرفت
    _به خدا توکل کن بهراد جان.
    با ناامیدی نگاهمو ازش گرفتم وبه صفورا خانوم که جلوی در منتظرم ایستاده بود دوختم.
    _سلام مادر.
    لبخند مهربونی زد وگفت:خوش اومدی پسرم.
    احساس کردم باید برای این زود اومدنم یه دلیلی بیارم.به همین دلیل همزمان با ورودم وبلند شدن گلاره از پشت دارقالی گفتم:این هفته یه مقدار کارم سبک تر بود،تصمیم گرفتم بیام وکمی هم کاشان واطرافش رو بگردم.
    باگلاره سلام واحوالپرسی مختصری کردم وبا تعارف استاد روی صندلی نشستم.
    _فکر خیلی خوبیه...اگه دوست داشته باشی آخر هفته دسته جمعی بریم روستای نیاسر.جای با صفاییه.
    از پیشنهاد استاد استقبال کردم.
    _یه چیزایی در مورد آبشارش شنیدم.خوشحال میشم اونجارو از نزدیک ببینم.
    گلاره با هیجان گفت:نیاسر مثل بهشت میمونه.طبیعتش واقعا زیباست.بهش میگن نگین سبز کویر.
    _پس واجب شد حتما ببینمش.با پنج شنبه ی همین هفته موافقین؟...ناهارم مهمون من که مادر به دردسر نیفتن.
    صفورا خانوم با مهربونی لبخند زد.
    _پیرشی پسرم.
    استاد از جاش بلند شد وبه طرف گلاره رفت.
    _خانوم خانوما حواست کجاست...پیش کشی رو فراموش کردی.
    لبخند پوزش طلبانه ای زد وگفت:هوای رفتن به نیاسر این شاگرد ناخلف وبی تجربه رو هوایی کرد استاد.
    آقای رحیمی دستشو رو شونه ی اون گذاشت وبا مهربونی نگاش کرد.درک این رابطه ی عاطفی و دیدن نگاههای عاشقانه ی اون پدر ودختر به هم،برام نا آشنا نبود.من خودم هم این لحظات رو بارها وبارها با پدرم تجربه کرده بودم.
    استاد به طرفم برگشت وبرای توضیح ایرادی که از گلاره گرفته بود بی مقدمه گفت:هر رج که بافته میشه باید بافنده گره هارو بادست بگیره وبه طرف جلو بکشه.اینجوری بن گره ها کاملا جمع میشه و روی کار قرار میگیره.اگه پیش کشی فراموش بشه،پشت فرش ناصاف وبی نظم دیده میشه وارزش کارو پایین می یاره.
    نگاهم با توضیحات استاد سخت وجدی شد.تصور اینکه امکان داشت چنین ایراد های جزئی ای ارزش هنری آخرین کار بابارو پایین بیاره ،نگرانم می کرد.
    گلاره که منو زیر نظرگرفته بود گفت:دلواپس نباشید آقا بهراد.من حواسم هست که کار خوب از آب در بیاد...مطمئنم استاد صدر با دیدن این فرش آرزو میکنه که ای کاش باقی آثارش رو هم من بافته بودم.
    با لحن شوخ حرفاش واون طنزی که پشت تصورات به ظاهر مغرورانه ش بود،لبخند رو مهمون لبام کرد.خوشحال بودم از اینکه می دیدم.این دختر با استعداد اینقدر راحت وبی دغدغه حرف دلمو از نگاهم میخونه.
    با خودم گفتم(خبر نداری گلاره خانوم،که این استاد صدر ندیده عاشق فرشی شده که تو داری می بافی.)
     
  10. پنج شنبه صبح زود به طرف نیاسر حرکت کردیم.میخواستیم تا جایی که فرصت داریم از مکان های تاریخی وتفریحی اونجا دیدن کنیم.فاصله ی سی کیلومتری نیاسر تا کاشان خیلی زود به پایان رسید وما وارد مسیر خاکی اونجا شدیم.اولین چیزی که توجهمو به خودش جلب کرد کوچه باغ های تنگ نیاسر بود که برای گذشتن ازش باید گاهی توقف می کردیم.تا مسیر پرتردد ماشین ها خلوت تر شه.
    با راهنمایی استاد به طرف آبشار رفتیم.با اینکه مسافر چندانی هم وجود نداشت اما جای پارک رو به سختی پیدا کردم و همگی پیاده شدیم.
    ازدیدن عظمت وزیبایی آبشار نیاسر دهانم ناخود آگاه باز موند.انگار خدا تکه ای از بهشت رو به کویر بخشیده بود.
    بی اختیار به طرفش کشیده شدم وقدمهامو برای رسیدن بهش بلندتر برداشتم.کمی از سطح ناهموار اطراف آبشار بالا رفتم.امیر وگلاره هم پشت سرم اومدن.
    خنکای قطرات شبنم گونه ی آب روی پوست صورتم خستگی جسم وذهنمو برطرف کرد.
    گلاره با هیجان دستشو زیر آب برد وبی توجه به آستین مانتوش که حسابی خیس شده بود گفت:قشنگه مگه نه؟
    سرتکان دادم وبا علاقه به اون چشم های مشتاق که سرشار از شور وشوق زندگی بود خیره شدم.
    _خیلی.
    صفورا خانوم صدامون زد تا برای خوردن صبحونه پایین بریم.
    اولین مکانی که برای بازدید انتخاب کردیم،آتشکده ی تاریخی نیاسربود، که بهش چهارطاقی هم میگفتن.یه پرستشگاه از دوره ی ساسانی که معماری گنبدش بی نظیر بود.
    استاد به ستون های آتشکده اشاره کرد،که نماد چهار عنصر اصلی طبیعت بودن.وجالب اینجا بود که هرکدومشون یکی از جهت های اصلی جغرافیایی رو نشون می داد.
    دیدن یه قلب تیرخورده ی کشیده شده رو یکی از ستون ها باعث شد ناخودآگاه اخم کنم.واقعا برای مردمی که اینقدر دم از تمدن دوهزار وخورده ای ساله میزدن دیدن این کارها تاسف برانگیز بود.
    چند متر پایین تر از آتشکده،چشمه ی اسکندریه بود که آبشار نیاسر هم از این چشمه منشا میگرفت.
    استاد و صفورا خانوم برای خوندن نماز به مسجدی که اون اطراف بود رفتند ومن وامیر وگلاره هم به باغ تالار که چشمه ی اسکندریه توش جاری بود رفتیم.درختای بلند وکهنسال باغ اولین چیزی بود که به چشمم اومدن که البته اونم گلاره باعثش بود.
    اون جلوتر از من وامیر راه می رفت وبا علاقه به تنه ی درختا دست می کشید.انگار که بخواد اونارو نوازش کنه.
    دیدن این برخوردها ازش برام چندان عجیب نبود.حالا دیگه می دونستم اون دوست داره با لمس کردن اجزای طبیعت باهاشون ارتباط برقرار کنه.
    لبهاش تکان نمی خورد وبه جلو خیره بود.اما حس می کردم باهر دستی که به درختی میکشه باهاش حرف میزنه.
    فکر کنم متوجه سنگینی نگاهم رو صورتش شد که برگشت وبا لبخند جوابمو داد.
    _دارم جریان زندگی رو، کف دستم حس میکنم.تجربه ی فوق العاده ایه...دوست ندارین امتحان کنین؟
    بی اختیار دستمو به طرف تنه ی درختی دراز کردم و سطح ناهموارشو لمس کردم.شاید تو این ارتباط سطحی به ظاهر چیزی وجود نداشت اما من خیلی خوب تزریق انرژی هستی رو به پوست نازک کف دستم احساس میکردم.
    این ارتباط خیلی قوی تر از اون چیزی بود که تصورشو داشتم.شاید به درک بیشتری نیاز بود که اون لحظه به هدف گلاره از این کار برسم.ولی برای من همین ارتباط کوتاه هم کافی بود که احساس کنم دیگه تکه ی جداشده ای از مدار زندگی نیستم.اون دختر با این کار ساده وبه ظاهر بی اهمیت اولین درس خودشناسی رو بهم داده بود.

    دیدن عمارت کوشک در وسط باغ تالار و راه رفتن تو کوچه باغ های نیاسر و برخورد با مردم صمیمی ومهمون نوازش،معماری سنتی خونه هاو حتی لمس اون درهای چوبی با کلون های آهنی،یه خاطره ی قشنگ واسه آخر هفته م ساخت که اگه اون خبر بد رو خواهرم بهناز تلفنی بهم نمی داد.شاید بیشتر از اینها تو ذهنم موندگار می شد.حال بابا دوباره بد شده بود.
    با نگرانی به تهران برگشتم.اینبار دیگه بیشتر از همیشه وظیفه ی کنترل اوضاع ورسیدگی به حال بابا رو شونه هام سنگینی می کرد.

    بهناز وداریوش وبچه ها هم اونجا بودن.مامان مدام گریه میکرد ونا خواسته بقیه رو هم تحت تاثیر قرار داده بود.
    اولین کاری که کردم این بود که خیلی جدی بهش تذکر دادم احساساتشو کنترل کنه.اگه قرار بود به خاطر این وضعیت اشکی بریزه.اینکارو باید تو خلوتش میکرد.
    ازبهنازم خواستم بچه ها رو از این محیط دور کنه.حضورشون تو خونه هم برای بابا که احتیاج به آرامش داشت وهم برای اون دوتا که تجربه ی این محیط افسرده میتونست ذهنیت وخاطره ی بدی براشون داشته باشه نا به جا بود.
    برخلاف همیشه که داریوش حتما یه دلیل مسخره برای مخالفت با من داشت اینبار خواسته هامو کاملا منطقی می دیدو ازمامان وبهناز می خواست که به نظرم احترام بذارن.
    مراقبت از بابا رو خودم به عهده گرفتم.دیگه تصمیم نداشتم فرار کنم.تقریبا با این حقیقت که اون به زودی ترکمون میکنه کنار اومده بودم.ومیخواستم براش از آخرین روزهای زندگیش خاطره ی خوبی بسازم.

    کنار تختش نشستم وبه صورت پیر وشکسته ش خیره شدم.از تصور چهره ی خودم تو سن شصت وهفت سالگی لبخند بی اختیار رو لبم اومد.اطرافیانم کاملا حق داشتن که بگن شباهتم به بابا خیلی زیاده.
    چشماشو باز کرد وبا علاقه بهم خیره شد.
    _تو که هنوزم اینجایی.
    با شیطنت نگاهش کردم.
    _مگه قرار بود جایی برم؟
    کمی روی تختش جا به جا شد.
    _بهتره یه استراحت کوتاه داشته باشی.من حالم بهتره...
    برای اینکه خیالشو راحت کنم گفتم:باشه استراحتم می کنم.اما فعلامیخوام پیشتون بشینم.
    چند لحظه خیره نگاهم کرد وبعد چشماشو بست.
    _بلاخره تصمیمتو گرفتی یانه؟
    با به یاد آوردن خواسته ی مامان وتصور چهره ی آیسان اخمهام تو هم رفت.
    _من نمی تونم اینقدر زود تصمیم بگیرم.اونم تو این وضعیت که فکرم بدجوری مشغوله.
    _اما من رو تو حساب دیگه ای باز کرده بودم بهراد.
    _حرف یکی،دو روز نیست.صحبت از یه عمره بابا.
    چشماشو باز کرد.
    __تو پسرعاقلی هستی.می دونم تصمیم اشتباه نمی گیری.
    با ناراحتی نگاهمو ازش دزدیدم.
    _این جور کارها روحیه ی شاد وفکر آزاد میخواد.من هیچ کدومشو ندارم.
    _پس دختره سیروس رو نمیخوای.
    _دوست ندارم سرنوشت یکی دیگه قربونی تصمیم گیری نادرست من بشه.دخترسیروس خان یا دیگری هیچ فرقی نمیکنه.
    نفس عمیقی کشید و با حسرت نگام کرد.
    _دلم می خواست تو رو با لباس دامادی ببینم.اما فکرمیکنم دیگه فرصت چندانی نداشته باشم.خوب می دونم که همین امروز وفردا رفتنی ام.
    فکم بی اختیار منقبض شد.ودستامو مشت کردم.بابا که متوجه حال بدم شده بود ضربه ی آرومی رو شونه م زد وگفت:من پدر خودخواهیم مگه نه؟
    _خواهش میکنم بابا از این بحث بگذر...نگران نباش من برای اون قضیه حتما یه فکری میکنم.
    _بذار با دلخوشی برم بهراد... باشه؟
    به سختی سر تکان دادم وسکوت کردم.اونقدر که این روزا همه چیزو تو خودم می ریختم وبروز نمی دادم،به حد انفجار رسیده بودم.
    به دیوان حافظ که روی میز کنار تختش بود اشاره کرد وبرای عوض شدن حالم گفت:برام تفألی به حافظ بزن.
    دست پیش بردم تا کتاب رو بردارم.بابا عاشق اشعار حافظ بود.و چیزی که منو تو این مورد همیشه شگفت زده میکرد.ارتباط قوی اون با این شعرها و از حفظ بودن کل دیوان بود.
    نفش عمیقی کشیدم وکتاب رو باز کردم.نگاهم روی غزل آشنایی ثابت موند.کلمات جلوی چشام می رقصید اما زبونم نمی چرخید که بخونمش.
    _نمی خوای بخونی؟
    سوال بابا منو به خودم آورد.با تردید نگاهش کردم.
    _جان...جان بی جمال...
    مکث کردم ودیگه نخوندم.اصلا هر کاری کردم نشد که بخونم.با نا امیدی سرمو پایین انداختم.صدای گرم ودلنشین بابا این بار سنگین رو از رو شونه هام برداشت.
    _جان بی جمال جانان میل جهان ندارد
    هرکس که این ندارد حقا که آن ندارد.
    با هیچ کس نشانی زآن دلستان ندیدم
    یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد.
    بقیه ی غزل رو زیر لب زمزمه کرد وبا آرامش سر تکان داد.هیچ وقت کسی رو ندیده بودم که اینقدر راحت با مرگ خودش کنار بیاد.بابا حتی تو آخرین روزهای زندگیش هم هنوز بهترین وپر افتخار ترین الگوی زندگی من بود.
    با کمی مساعدتر شدن حال بابا و سرو سامان دادن به کارها دوباره راهی کاشان شدم.

    تو مسیر مدام به اتفاقات این چندوقت اخیر فکرمیکردم.مامان اینبار خیلی جدی تر از همیشه در مورد مسئله ی ازدواج باهام حرف زد وحتی یه جورایی اتمام حجت کرد.
    آدمی نبودم که اجازه بدم کسی بخواد برام تصمیم بگیره،اما این روزا به حدی از لحاظ فکری خسته ودلزده بودم که گذاشتم اون قراره خواستگاری از آیسان رو برای هفته ی آینده بذاره.قراری که شاید به جز من همه اونو جدی گرفته بودن.
    از آیسان چیزی نمی دونستم.وانگار اصلا مهم هم نبود که بدونم.برای من اون فقط دختر دوست صمیمی مامان ویه همبازی دوران کودکی بود.کسی که هیچ وقت نخواستم در موردش کنجکاوی بیشتر ی نشون بدم یا روش حساب عاطفی واکنم.
    فقط می تونستم بگم اون زیادی خوشگل وتا حدودی ایده آل به نظر میرسید و همین هم جنبه ی خودخواه شخصیتمو راضی می کرد.
    میتونستم به خودم اطمینان بدم که سهم من نمیتونه بیشتر از این هم تو زندگی باشه.
    کوروش از دستم حسابی عصبانی بود.اون عقیده داشت که من زیادی دارم کوتاه میام.وپایین بودن توقعاتم یه جورایی احمقانه ست.انگار که بخوام با خودم وسرنوشتم لج کنم.
    براش از آیسان و امتیازاتی که داشت حرف زدم و اون فقط یه پوزخند اعصاب خورد کن تحویلم داد.خودم هم درک می کردم که دارم عجله می کنم.اما فرصتی که بابا داشت خیلی کمتر از فرصتی بود که من برای گرفتن یه تصمیم منطقی بهش نیاز داشتم.
    سرمو با دلخوری تکان دادم تا این فکر های دیوونه کننده از ذهنم بیرون بره.نگاهمو به جاده دوختم و سعی کردم به چیزهای خوب فکر کنم.مثلا خنده های گلاره یا واکنش های هیجانیش،ارتباط عجیبی که با دنیای اطرافش داره،نگاه ساده ش به زندگی و اون باور واندیشه ای که پشت حرفهاورفتارشه...
    باید صادقانه اعتراف میکردم که اون تنها دختریه که از کم بودن شناختم نسبت بهش،احساس نا امنی نمی کردم.
    اینبار که به خونه رسیدم،گلاره ومادرش در حال رفتن بودن.سلام وخداحافظیمون با هم یکی شد.ومن با حسرت به در که پشت سرشون بسته شد خیره موندم.
    برگشتم ونگاه گذرایی به خونه انداختم.همه چیز در ظاهر مثل سابق به نظر می رسیداما مطمئن بودم یه چیزایی تو وجود خودم تغییر پیدا کرده بود.
    نوجوون شونزده،هفده ساله نبودم که از این احساسات تازه سر در نیارم.خیلی خوب حس می کردم که دلم می خواد اونو بیشتر ببینم واز فکرایی که تو ذهنش میگذره بیشتر بدونم.وحتی خودمو بهش نزدیکتر تصور کنم.
    این فقط کنجکاوی یا یه کشش جنسی وغریزی نبود.شاید مخلوطی از همه ی اینا ودرکنارش حس دوست داشتن بود.
    اون دختر و دنیای اطرافش انگار وادارم میکرد بهش علاقه مند باشم.اما این علاقه به صرف خواستن نبود.
    وارد اتاقم شدم و ازدیدن پرده ی حریری که جلوی پنجره آویزون بود،لبخند بی اختیار روی لبم اومد.قالیچه کوچکی هم کف اتاقم پهن شده بود.انگار درنبودم حسابی برای این اتاق سنگ تموم گذاشته بودن.چون به نظرم رسید تمیز تر از همیشه ست.
    نمی دونم چرا دلم می خواست تصور کنم همه ی اینکارهارو گلاره برام انجام داده.وشاید حتی یه علاقه ی پنهانی چاشنی کارش بوده.
    نمی خواستم به تصورات وخیالاتم پر وبال بدم.اصولا آدم خیالبافی هم نبودم اما این حس تازه که فکر وذهنمو درگیر خودش کرده بودنمیگذاشت بی خیال این بشم که بخوام همین حالا اونو کنار خودم داشته باشم.