1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

راز مرگ عشق

شروع موضوع توسط *امين* ‏Jan 31, 2013 در انجمن درد دل

  1. *امين*

    *امين* *امین*

    8,446
    23,155
    1,128
    [​IMG]


    می‌خواهم رازی را به تو بگویم که هنوز دیری نیست خود از آن با خبر شده‌ام. تحمل بار سنگین این گناه برای این شانه‌های نحیف و تنهای من، براستی سخت است. خیلی سخت...
    دیشب مرتکب یک گناه بزرگ شدم. در یک در‌گیری... من ضربه‌ای مهلک بر او وارد کردم، و او افتاد. فکر می‌کنم مرده باشد. و من باز در دادگاه وجدانم متهم ردیف اول هستم. و هیچ متهم و مضنون دیگری نیست. و جرمم، قتل عمد عشق است.
    نمی‌دانم چگونه از دل برآمدم چنین کنم. لیکن این کاری‌است که کرده‌ام. فقط می‌دانم این شاید بزرگ‌ترین لطفی بود که در حق او می‌توانستم بکنم.
    ***
    سرداران و فرمانروایان‌ باستان، زمانی که خود را اسیر دست تقدیر می‌دیدند و شکست را می‌پذیرفتند، از ترس اینکه مبادا افتخار قتلشان به نام دشمن دون‌صفت افتد، خودکشی می‌کردند. و دو راه برای خودکشی بود اول اینکه از نزدیکترین خادم، یا دوست و همسنگر قدیمی‌شان می‌خواستند با این کار وفاداری‌اش را در آخرین لحظات نیز اثبات کند. و این همسنگر قدیمی و یار دیرین، آخرین خواسته را نیز با جان دل اجابت می‌کرد. هر چند کاری بسیار سخت و بدیع می‌نمود، لیکن تنها گزینه برای اثبات وفاداری در لحظه‌ی آخر بود. و راه دوم که فقط در صورت تنهایی فرمانروا و یا "خیانت" ندیمان و دوستان انجام می‌شد این بود که خود را به دست خود هلاک می‌کردند.
    ***
    من در دادگاه وجدان خود، به وکالت منطق و عقل – این دو رفیق بی رقیب که خود در درگیری مذکور نقش اصلی را بر عهده داشتند، و آرزوی مرگ عشق را نیز در دل می‌پروراندند - ، با رشوه و راندخواری بی‌نظیری تبرئه خواهم گشت. و به زودی همه‌ی این داستان که هم‌اکنون در صفحه‌ی اول تمامی روزنامه‌های پرفروش و کم‌فروش تنم با تیتراژ بزرگ، چاپ می‌شود، به خاطره‌ای کم رنگ در ذهن هر سلولم مبدل خواهد شد،که فقط یادآور شادی یا غم شخصی آنها خواهد بود و نه نگرانی و تشویش اجتماعی جامعه‌ی بدن. گرچه تبعات آن شامل تحت نظر گرفتن من خواهد شد، تا پس از این، هرگاه سفیر دل را به ملاقات کسی، آن سوی مرزهای بدن فرستادم، جامعه‌ی خبربرداران، و خبر شنوندگانِ بی‌اختیار و توابعِ احساساتِ بی‏احساسان، هزاران عیب‌جویی کنند و باز تیراژ عذاب وجدان‌ها بالا برود. به هر حال، روزی این جنجال‌ها می‌خوابد. اما...

    دیگر خبری از آن بهار درونی نیست. همان بهاری که باد سرد زمستان را به نسیم دل‌انگیز تبدیل می‌کرد و ریزش باران و برف را ، با سحری عجیب، به زیبایی مطلق مبدل می‌ساخت. همان بهاری که پر و بالی به قدرت پرهای شاهین به من داده بود. همان بهاری که مرا در من رویاند، که سبزم کرد، که بی‌تاب اما صبورم می‌کرد، که گریه و خنده‌ام را در هم می‌آمیخت، که مرا هر روز نو می‌کرد و از نو می‌رویانید. دیگر آن بهار رفته‌است و هیچ‌وقت بر نخواهد گشت. اگر صدها سال نیز بگذرد و صدها بهار دیگر بیاید، هیچ‌یک نمی‌تواند یاد‌آور این همه خوبی باشد... هر چند که هر بهاری زیبایی خود را دارد، اما «هیچ‌گاه نمی‌توان در یک رودخانه دوبار شنا کرد».
    امروز صبح وقتی از خواب بیدار شدم، حس کردم حالی غریب اما آشنا دارم. خستگی و رخوتی قدیمی در تن بود. مانند همان خستگی که تا چندی پیش همیشه در تنم بود و اکنون مدت‌ها بود به کمک عشق از او ایمن بودم. همین که خواب‌آلودگی از من دور شد، یاد واقعه‌ی شب گذشته افتادم، و همین که واقعه‌ی شب پیش را به خاطر آوردم، خواب از سرم پرید. با ناباوری و پشیمانی تمام، و با اینکه می‌دانستم دیگر راه بازگشتی نیست، لباس پوشیدم و با ظاهری آرام و درونی بی‌قرار و دلتنگ عشق، براه افتادم. پی روزی و روزمرگی رفتم. روزمر‌گی با پستی تمام و پیروزمندانه همه جا بدنبالم بود.
    بهارم مرده بود. روزمرگی ددمنشانه لبخند میزد و من سعی می‌کردم آرام باشم و نسبت به حرکات او بی‌تفاوت نشان دهم.
    حال مطمئنم که دیگر از نو شدن‌ها و شعف‌ها و زیبابینی‌ها و قلیان احساسات، و حتی از احساسات هم خبری نخواهد بود. و من تنهای تنها خواهم بود.
    تنهای تنها. و انسان تنها، تنها پناهش خداست.
    ***
    اما قصه‌ی من یک تفاوت عمده با داستان رومیان دارد. عشق نه از ترس ننگ، که برای به کمال رسیدن خود از من خواست او را بکشم. و من اینک ناراضی نیستم از این که عشق را کشتم بلکه از این ناراحتم که چرا باید بدون عشق زندگی کنم؟ چگونه خواهم توانست؟
    زین پس باید مواظب این باشم که کسی از رفتار من ناراحت نشود و با روزمرگی و دغدغه‌های همیشگی، با مشکلات مالی و روابط اجتماعیِ در چارچوب کتابهای آداب معاشرت و حقوق بخورـ نمیرِ سر ماه و ظاهر آراسته داشتن خو بگیرم.
     
    rezaco2196 از این پست تشکر کرده است.
  2. امین چه خبرته رمان نوشتی
    :90:90:90:90:90:90:90:90:90:90:90
    روايت كرده ان:
    شخصي به نزد امام صادق رفت...
    ايشان نبودند، برگشت...
    :24::24::24::24::24::24::24:
     
    ا مین از این پست تشکر کرده است.
  3. *امين*

    *امين* *امین*

    8,446
    23,155
    1,128
    داداش !!! با ائمه هم شوخی !
     
    rezaco2196 از این پست تشکر کرده است.
  4. اره دادا ما با ائمه هم شوخی میکنیم اما نه بی احترامی
    اونا بزرگتر و مهربونتر از این حرفان...
    thumbsupthumbsupthumbsupthumbsupthumbsupthumbsupthumbsupthumbsupthumbsupthumbsupthumbsupthumbsupthumbsupthumbsup
     
    ا مین از این پست تشکر کرده است.
  5. *امين*

    *امين* *امین*

    8,446
    23,155
    1,128
    :giggle:
     
    rezaco2196 از این پست تشکر کرده است.
  6. فدایی داری داداش......
    :20:20:20:20:20:20:20
     
    ا مین از این پست تشکر کرده است.
  7. *امين*

    *امين* *امین*

    8,446
    23,155
    1,128
    دوست دارم . داداشی
     
    rezaco2196 از این پست تشکر کرده است.