1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

دیوان شمس مولانا

شروع موضوع توسط μ~¤@ฯmit@¤~μ ‏Dec 14, 2013 در انجمن شعر و مشاعره

  1. μ~¤@ฯmit@¤~μ

    μ~¤@ฯmit@¤~μ hastye eshgh Im lovable lovable for loveer

    9,041
    24,805
    2,687
    ای یار من ای یار من ای یار بی‌زنهار من
    ای دلبر و دلدار من ای محرم و غمخوار من

    ای در زمین ما را قمر ای نیم شب ما را سحر
    ای در خطر ما را سپر ای ابر شکربار من

    خوش می روی در جان من خوش می کنی درمان من
    ای دین و ای ایمان من ای بحر گوهردار من

    ای شب روان را مشعله ای بی‌دلان را سلسله
    ای قبله هر قافله ای قافله سالار من

    هم رهزنی هم ره بری هم ماهی و هم مشتری
    هم این سری هم آن سری هم گنج و استظهار من

    چون یوسف پیغامبری آیی که خواهم مشتری
    تا آتشی اندرزنی در مصر و در بازار من

    هم موسیی بر طور من عیسی هر رنجور من
    هم نور نور نور من هم احمد مختار من

    هم مونس زندان من هم دولت خندان من
    والله که صد چندان من بگذشته از بسیار من

    گویی مرا برجه بگو گویم چه گویم پیش تو
    گویی بیا حجت مجو ای بنده طرار من

    گویم که گنجی شایگان گوید بلی نی رایگان
    جان خواهم وانگه چه جان گویم سبک کن بار من

    گر گنج خواهی سر بنه ور عشق خواهی جان بده
    در صف درآ واپس مجه ای حیدر کرار من

    محتسب در نیم‌شب جایی رسید در بن دیوار مستی خفته دید

    گفت: هی مستی؟ چه خوردستی؟ بگو گفت: از این خوردم كه هست اندر سبو

    گفت آخر در سبو واگو كه چیست؟ گفت: از آنکِ خورده‌ام گفت: این خفی‌است

    گفت: آنچِِ خورده‌ای آن چیست آن؟ گفت: آنکِ در سبو مخفی‌است آن

    دور می‌شد این سؤال و این جواب مانده چون خر محتسب اندر خلاب

    گفت او را محتسب: هین آه كن مست هوهو كرد هنگام سخُن

    گفت: گفتم آه كن، هو می‌كنی؟ گفت: من شاد و تو از غم منحنی

    آه از درد و غم و بیدادی است هوی‌هوی می‌خوران از شادی است

    محتسب گفت: این ندانم خیز خیز معرفت متراش و بگذار این ستیز

    گفت: رو تو از كجا من از كجا؟ گفت: مستی خیز تا زندان بیا

    گفت مست: ای محتسب بگذار و رو از برهنه كی توان بردن گرو؟

    گر مرا خود قوت رفتن بدی خانهٔ خود رفتمی وین كی شدی؟

    من اگر با عقل و با امكانمی همچو شیخان بر سر دكّانمی




    ز خاک من اگر گندم برآید از آن گر نان پزی، مستی فزاید

    خمیر و نانِبا دیوانه گردد تنورش بیت مستانه سَراید


    اگر بر گور من آیی زیارت تو را خَرپشته ام رقصان نماید


    مَیا بی دف به گورم، ای برادر! که در بزم خدا غمگین نشاید


    زَنَخ بَربَسته و در گور خفته دهان افیون و نقل یار خاید


    بِدَرّی زآن کفن، بر سینه بندی

    خراباتی ز جانت درگشاید
    ز هر سو بانگ جنگ و چنگ مستان
    ز هر کاری به لابد کار زاید
    مرا حق از می عشق آفریدست
    همآن عشقم اگر مرگم بساید
    منم مستی و اصل من مِی عشق
    بگو از می بجز مستی چه آید
    به بُرج روحِ شمسِ الدین تبریز
    بِپَرّد روح من، یک دم نپاید


    [​IMG]


    جان به فدای عاشقان، خوش هوسی است عاشقی
    عشق، پرست، ای پسر! باد هواست مابقی

    از می عشق سرخوشم، آتش عشق مفرشم
    پای بنه در آتشم، چند از این منافقی

    از سوی چرخ تا زمین، سلسلهای است آتشین
    سلسله را بگیر اگر در ره خود محقّقی

    عشق مپرس چون بود عشق یکی جنون بود
    سلسله را زبون بود نی به طریق احمقی

    عشق پرست ای پسر عشق خوش است ای پسر
    رو که به جان صادقان صاف و لطیف و صادقی

    راه تو چون فنا بود، خصم تو را کجا بود
    طاقت تو که را بود کآتش تیز مطلقی

    جان مرا تو بنده کن، عیش مرا تو زنده کن
    مست کن و بیافرین، بازنمای خالقی

    یک نفسی خموش کن، در خمشی خروش کن
    وقت سخن تو خامشی در خمشی تو ناطقی

    بیدل و جان سخنوری شیوه گاو سامری
    راست نباشد ای پسر راست برو که حاذقی


    من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه
    صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه

    در شهر یکی کس را هشیار نمی‌بینم
    هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه

    جانا به خرابات آ تا لذت جان بینی
    جان را چه خوشی باشد بی‌صحبت جانانه

    هر گوشه یکی مستی دستی ز بر دستی
    و آن ساقی هر هستی با ساغر شاهانه

    تو وقف خراباتی دخلت می و خرجت می
    زین وقف به هشیاران مسپار یکی دانه

    ای لولی بربط زن تو مستتری یا من
    ای پیش چو تو مستی افسون من افسانه

    از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد
    در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه

    چون کشتی بی‌لنگر کژ می‌شد و مژ می‌شد
    وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه

    گفتم ز کجایی تو تسخر زد و گفت ای جان
    نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه

    نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دل
    نیمیم لب دریا نیمی همه دردانه

    گفتم که رفیقی کن با من که منم خویشت
    گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه

    من بی‌دل و دستارم در خانه خمارم
    یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یا نه

    در حلقه لنگانی می‌باید لنگیدن
    این پند ننوشیدی از خواجه علیانه

    سرمست چنان خوبی کی کم بود از چوبی
    برخاست فغان آخر از استن حنانه

    شمس الحق تبریزی از خلق چه پرهیزی
    اکنون که درافکندی صد فتنه فتانه


    بی همگان به سر شود بی‌تو به سر نمی‌شود
    داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی‌شود

    دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو
    گوش طرب به دست تو بی‌تو به سر نمی‌شود

    جان ز تو جوش می‌کند دل ز تو نوش می‌کند
    عقل خروش می‌کند بی‌تو به سر نمی‌شود

    خمر من و خمار من باغ من و بهار من
    خواب من و قرار من بی‌تو به سر نمی‌شود

    جاه و جلال من تویی ملکت و مال من تویی
    آب زلال من تویی بی‌تو به سر نمی‌شود

    گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی
    آن منی کجا روی بی‌تو به سر نمی‌شود

    دل بنهند برکنی توبه کنند بشکنی
    این همه خود تو می‌کنی بی‌تو به سر نمی‌شود

    بی تو اگر به سر شدی زیر جهان زبر شدی
    باغ ارم سقر شدی بی‌تو به سر نمی‌شود

    گر تو سری قدم شوم ور تو کفی علم شوم
    ور بروی عدم شوم بی‌تو به سر نمی‌شود

    خواب مرا ببسته‌ای نقش مرا بشسته‌ای
    وز همه‌ام گسسته‌ای بی‌تو به سر نمی‌شود

    گر تو نباشی یار من گشت خراب کار من
    مونس و غمگسار من بی‌تو به سر نمی‌شود

    بی تو نه زندگی خوشم بی‌تو نه مردگی خوشم
    سر ز غم تو چون کشم بی‌تو به سر نمی‌شود

    هر چه بگویم ای سند نیست جدا ز نیک و بد
    هم تو بگو به لطف خود بی‌تو به سر نمی‌شود


    بیخود شده‌ام لیکن بیخودتر از این خواهم
    با چشم تو می گویم من مست چنین خواهم

    من تاج نمی‌خواهم من تخت نمی‌خواهم
    در خدمتت افتاده بر روی زمین خواهم

    آن یار نکوی من بگرفت گلوی من
    گفتا که چه می خواهی گفتم که همین خواهم

    با باد صبا خواهم تا دم بزنم لیکن
    چون من دم خود دارم همراز مهین خواهم

    در حلقه میقاتم ایمن شده ز آفاتم
    مومم ز پی ختمت زان نقش نگین خواهم

    ماهی دگر است ای جان اندر دل مه پنهان
    زین علم یقینستم آن عین یقین خواهم


    ای ساکن جان من آخر به کجا رفتی
    در خانه نهان گشتی یا سوی هوا رفتی

    چون عهد دلم دیدی از عهد بگردیدی
    چون مرغ بپریدی ای دوست کجا رفتی

    در روح نظر کردی چون روح سفر کردی
    از خلق حذر کردی وز خلق جدا رفتی

    رفتی تو بدین زودی تو باد صبا بودی
    ماننده بوی گل با باد صبا رفتی

    نی باد صبا بودی نی مرغ هوا بودی
    از نور خدا بودی در نور خدا رفتی

    ای خواجه این خانه چون شمع در این خانه
    وز ننگ چنین خانه بر سقف سما رفتی



    خوش خرامان می‌روی ای جان جان بی‌من مرو
    ای حیات دوستان در بوستان بی‌من مرو

    ای فلک بی‌من مگرد و ای قمر بی‌من متاب
    ای زمین بی‌من مرو و ای زمان بی‌من مرو

    این جهان با تو خوش است و آن جهان با تو خوش است
    این جهان بی‌من مباش و آن جهان بی‌من مرو

    ای عیان بی‌من مدان و ای زبان بی‌من مخوان
    ای نظر بی‌من مبین و ای روان بی‌من مرو

    شب ز نور ماه روی خویش را بیند سپید
    من شبم تو ماه من بر آسمان بی‌من مرو

    خار ایمن گشت ز آتش در پناه لطف گل
    تو گلی من خارِ تو در گلستان بی‌من مرو

    در خم چوگانْت می‌تازم چو چشمت با من است
    همچنین در من نگر بی‌من مران بی‌من مرو

    چون حریف شاه باشی ای طرب بی‌من منوش
    چون به بام شه روی ای پاسبان بی‌من مرو

    وای آن کس کو در این ره بی‌نشان تو رود
    چو نشان من تویی ای بی‌نشان بی‌من مرو

    وای آن کو اندر این ره می‌رود بی‌دانشی
    دانش راهم تویی ای راه دان بی‌من مرو

    دیگرانت عشق می‌خوانند و من سلطانِ عشق
    ای تو بالاتر ز وَهمِ این و آن بی‌من مرو


    اندک اندک جمع مستان می رسند
    اندک اندک می پرستان می رسند

    دلنوازان ناز نازان در ره اند
    گلعذاران از گلستان می رسند

    اندک اندک این جهان هست و نیست
    نیستان رفتند و هستان می رسند

    جمله دامنهای پر زر همچو کان
    از برای تنگ دستان می رسند

    لاغران خسته از مرعای عشق
    فربهان و تندرستان می رسند

    جان پاکان چون شعاع آفتاب
    از چنان بالا بپستان می رسند

    خرم آن باغی که بهر مریمان
    میوه های نو ز مستان می رسند

    اصلشان لطف است و هم واگشت لطف
    هم ز بستان سوی بستان می رسند


    [​IMG]

    بشنو از نی چون حکایت می‌کند
    از جداییها شکایت می‌کند
    کز نیستان تا مرا ببریده‌اند
    در نفیرم مرد و زن نالیده‌اند
    سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
    تا بگویم شرح درد اشتیاق
    هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
    باز جوید روزگار وصل خویش
    من به هر جمعیتی نالان شدم
    جفت بدحالان و خوش‌حالان شدم
    هرکسی از ظن خود شد یار من
    از درون من نجست اسرار من
    سر من از نالهٔ من دور نیست
    لیک چشم و گوش را آن نور نیست
    تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
    لیک کس را دید جان دستور نیست
    آتشست این بانگ نای و نیست باد
    هر که این آتش ندارد نیست باد
    آتش عشقست کاندر نی فتاد
    جوشش عشقست کاندر می فتاد
    نی حریف هرکه از یاری برید
    پرده‌هااش پرده‌های ما درید
    همچو نی زهری و تریاقی کی دید
    همچو نی دمساز و مشتاقی کی دید
    نی حدیث راه پر خون می‌کند
    قصه‌های عشق مجنون می‌کند
    محرم این هوش جز بیهوش نیست
    مر زبان را مشتری جز گوش نیست
    در غم ما روزها بیگاه شد
    روزها با سوزها همراه شد
    روزها گر رفت گو رو باک نیست
    تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست
    هر که جز ماهی ز آبش سیر شد
    هرکه بی روزیست روزش دیر شد
    در نیابد حال پخته هیچ خام
    پس سخن کوتاه باید والسلام
    بند بگسل باش آزاد ای پسر
    چند باشی بند سیم و بند زر
    گر بریزی بحر را در کوزه‌ای
    چند گنجد قسمت یک روزه‌ای
    کوزهٔ چشم حریصان پر نشد
    تا صدف قانع نشد پر در نشد
    هر که را جامه ز عشقی چاک شد
    او ز حرص و عیب کلی پاک شد
    شاد باش ای عشق خوش سودای ما
    ای طبیب جمله علتهای ما
    ای دوای نخوت و ناموس ما
    ای تو افلاطون و جالینوس ما
    جسم خاک از عشق بر افلاک شد
    کوه در رقص آمد و چالاک شد
    عشق جان طور آمد عاشقا
    طور مست و خر موسی صاعقا
    با لب دمساز خود گر جفتمی
    همچو نی من گفتنیها گفتمی
    هر که او از هم‌زبانی شد جدا
    بی زبان شد گرچه دارد صد نوا
    چونک گل رفت و گلستان درگذشت
    نشنوی زان پس ز بلبل سر گذشت
    جمله معشوقست و عاشق پرده‌ای
    زنده معشوقست و عاشق مرده‌ای
    چون نباشد عشق را پروای او
    او چو مرغی ماند بی‌پر وای او
    من چگونه هوش دارم پیش و پس
    چون نباشد نور یارم پیش و پس
    عشق خواهد کین سخن بیرون بود
    آینه غماز نبود چون بود
    آینت دانی چرا غماز نیست
    زانک زنگار از رخش ممتاز نیست
     
    ILMAH_68 از این پست تشکر کرده است.