1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

دو رو دو دو دو...! یه خبر ویژه...!

شروع موضوع توسط MAOVA ‏Aug 1, 2014 در انجمن داستان و رمان

  1. MAOVA

    MAOVA ♥ Tina LoVe ♥

    754
    2,005
    2,116
    آهای... آهاااااااای....!

    یه خبر ویژههههههههه...!

    انتظارها به پایان رسییییییییید...!

    بالاخره رمان صاعقه سفید ( White Bolt ) رو پیدا کردممممممم...!

    مدت ها بود که دنبالش بودم و بالاخره پیداش کردم...!

    خیلی خفنههههه...!

    اینم خلاصه ی داستانه که اول کتاب نوشته شده....

    کپیش کردم...!


    " خلاصه داستان



    میگن که قدیما عشق ها واقعی تر بود. همیشگی بود و فراموش نمیشد... اینم یه عشق قدیمی بود. مااووا دختر پادشاه بود. یه دختر ناز و ملوس که همه دوستش داشتن. اما وقتی که مااووا شش سالش بود مادرش خودکشی کرد و مااووا با چشم های خودش مرگ مادرش رو دید. پادشاه که نمیتونست پرپر شدن دخترش روبه چشم ببینه اونو بدون اینکه کسی بفهمه از قصر برد بیرون و پیش یه استاد تنهاش گذاشت.مااووا از اون روز به بعد تموم فکر و ذکرش شده بود افتخار پدرش. هیچی بیشتر از اینکه پدرش بهش افتخار کنه براش مهم نبود... اما فکر میکرد که پول بیشتر یعنی افتخار بیشتر. به خاطر همین بیشتر اوقات توی شرطبندی ها شرکت میکرد و قمار میکرد... پس آروم آروم چیزی به اسم عاطفه و احساس در درونش باقی نموند و خیلی چیزها رو فراموش کرد... ته مونده ی احساساتش وقتی بود که اون افتخار رو فراموش کرد و هرچی پول جمع کرده بود به خاطر چندتا بچه ی کوچولو خرج کرد. اما همون ته مونده احساس رو هم وقتی از دست داد که فهمید دنیا چقدر با آدم های خوب سرد و خشنه... حالا اون شده بود یه انسان بدون عاطفه و سرد و خشن. دیگه ناراحتی و مشکلات اطرافیانش براش مهم نبود... دیگه بزرگترین هدفش یعنی افتخار پدرش رو هم فراموش کرده بود و تمام فکر وذکرش شده بود انتقام... اما عشق که این چیزا رو نمیفهمه... عشق بدترین و سخت ترین قلب ها رو با بدترین روش ها ذوب میکنه... "


    به بعضیاتون هم گفته بودم در مورد این رمان...!

    درمورد یه دختریه به اسم مااووا ( Maova ) و یه پسری هم به اسم سویان ( souyan )...

    رمانه مال دوران گذشتس...!

    اینم یه تیکه از رمانه که کپیش کردم...!


    "
    سویان پرید داخل اتاق... عشقش رو دید... زندگیشو... دنیاشو...که روی تخت خوابیده بود... تمام روش مثل گچ سفید شده بود... لاغر شده بود... نفس نمیکشید... تکونی نمیخورد... پادشاه کنارش ایستاده بود و آروم اشک میریخت...
    پزشک هم با رویی شرمنده اونطرف ایستاده بود... پادشاه آروم برگشت به سمت در... سویان رو دید... تمام لباس هاش پاره پاره شده بود...
    پادشاه هم تمام صورتش از اشک خیس بود... چشم هاش کاسه ی خون بود... بعد به علامت تاسف سرش رو تکون داد و بلند شد و بعد همون طوری که تلو تلو میخورد از اتاق بیرون رفت... پزشک هم پشت سرش رفت...
    کس دیگه ای تو اتاق نبود... سویان همونطوری که تلو تلو میخورد رفت به سمت تخت... کنار تخت افتاد رو زمین... چشم هاش پراز اشک شده بود... بعد کریستال رو گذاشت رو دست های مااووا... کریستال کمی نورانی شد و بعد نورش کم سو شد و سیاه شد...
    سویان به کریستال نگاه کرد... همه ی وجودش شکست و نابود شد... بلند شد و گفت:« مااووا... خواهش میکنم... بلند شو... التماست میکنم.... مااووا... خواهش میکنم...»
    اما مااووا تکونی نخورد... سویان اشک هاش سرازیر شدن:« خواهش میکنم... تنهام نذار... من بدون تو هیچی نیستم... مااووا عاشقتم... دوست دارم... بیدار شو... بلند شو... تنهام نذار...»
    اشک هاش روی صورت مااووا میریختن... بعد با تمام وجودش داد زد:« نهههههههههههه... »
    گریه هاش بلند تر شد...سرش رو روی تخت گذاشت و اشک ریخت...چندنفر دم در ایستاده بودن و نگاش میکردن... اشک های سویان خالص بودن... داشت تموم شدن روحش رو احساس میکرد...وقتی که یه مرد گریه میکنه یعنی همه چی براش تموم شده...
    مااووا آروم چشماش رو باز کرد و به سویان که کنار تخت نشسته بود نگاه کرد و گفت:« سویان... داری... گریه میکنی؟؟؟ گریه نکن... »
    سویان جاخورد سرش رو بلند کرد و بهش نگاه کرد. چشم هاش قرمز شده بود و اشک هاش هنوز داشتن سرازیر میشدن... سریع بلند شد و بالای سر مااووا ایستاد... مااووا به سختی دستش رو دراز کرد و اشک های سویان رو پاک کرد و گفت:« مگه دیوونه ها هم گریه میکنن...؟؟؟»
    سویان هیچی نگفت... مااووا:« یه چیزی بگو دیگه... حرف بزن سویان... خواهش میکنم... یه چیزی بگو... چرا داری گریه میکنی؟؟؟ مگه دیوونه ها هم گریه میکنن...؟؟؟»
    سویان دست مااووا رو گرفت و آروم بوسید و گفت:« نه... اما کج و کوله ها هم زیرقولشون نمی زنن... »
    - « مگه چه قولی دادم؟؟؟»
    - « قول داده بودی که طوریت نمیشه... »
    - « به توچه... اما خودت هم زیرقولت زدی... »
    - « چی؟؟؟»
    - « قول داده بودی که همیشه کنارم میمونی و هیچوقت تنهام نمیذاری... اما رفتی... »
    - « اما الان انجام... کنارت... از کنارت جم نمیخورم... »
    - « قول میدی...؟؟؟ »
    - « قول میدم... با تمام وجودم... »
    مااووا سریع بلند و شد و سویان رو محکم بغل کرد و گفت:« همیشه کنارم بمون... »
    سویان هنوز دست هاش می لرزید... بعد خندید و مااووا رو محکم تر بغل کرد و گفت:« چطور میتونم از پیشت برم...؟؟؟ نمیتونم... نمیتونم کج و کوله ی خودمو تنها بذارم...»
    - « راست میگی؟؟؟»
    - « معلومه... »
    - « اما من حسودی میکنم... »
    - « به چی؟؟؟ »
    - « به وقتایی که دخترا بهت نگاه میکنن... »
    - « نگران نباش... چون تو چیزی داری که اونا ندارن...»
    - « چی؟؟؟ »
    - « قلبمو... » "


    اینم لینکه دانلودش...!
    واسه من که خعلی خفن بود...!
    امیدوارم که شما هم خوشتون بیاد...!
    حتما بخونیدش...!
    بعد هم بهم بگین که خوشتون اومد یا نه...!
    حتمنا...!
    منتظرتونم...!



     
    آخرین بار توسط مدیر ویرایش شد: ‏Aug 1, 2014
    $$h@mid$$، FLOWER BUD، nazanin17 و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. MAOVA

    MAOVA ♥ Tina LoVe ♥

    754
    2,005
    2,116