1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

دوستانه

شروع موضوع توسط Mr EhSaN ‏Jun 1, 2013 در انجمن داستان و رمان

  1. جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی ، تمام دنیا رو گرفته بود. یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند.
    مافوق به سرباز گفت : اگر بخواهی می توانی بروی ، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه ؟
    دوستت احتمالا مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی !
    حرف های مافوق اثری نداشت، سرباز به نجات دوستش رفت. به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد، او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند .
    افسر مافوق به سراغ آن ها رفت، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت :من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه، دوستت مرده! خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی!
    سرباز در جواب گفت: قربان ارزشش را داشت .
    -منظورت چیه که ارزشش را داشت!؟ می شه بگی؟
    سرباز جواب داد: بله قربان، ارزشش را داشت، چون زمانی که به او رسیدم هنوز زنده بود، من از شنیدن چیزی که او گفت احساس رضایت قلبی می کنم.
    اون گفت: " من می دونستم که تو به کمک من می آیی!!!
     
    اتنا ..، narges.m، Kimiya و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. مرد فقیرى بود که همسرش کره مى ساخت .
    زن کره ها را به صورت دایره های یک کیلویى مى ساخت. مرد آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت و مایحتاج خانه را مى خرید.
    روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و آنها را وزن کرد . اندازه هر کره ۹۰۰ گرم بود.
    او عصبانى شد و به مرد فقیر گفت:
    دیگر از تو کره نمى خرم، تو کره را به عنوان یک کیلو به من مى فروختى در حالى که وزن آن ۹۰۰ گرم است.
    مرد فقیر سرش را پایین انداخت و گفت:
    ما ترازویی نداریم و یک کیلو شکر از شما خریدیم و آن را به عنوان وزنه قرار مى دادیم .
     
    اتنا .. و Kimiya از این پست تشکر کرده اند.
  3. زن جوانی بسته‌ای کلوچه و کتابی خرید و روی نیمکتی در قسمت ویژه فرودگاه نشست که استراحت و مطالعه کند تا نوبت پروازش برسد . در کنار او پسری نیز نشسته بود که مشغول خواندن مجله بود.

    وقتی او اولین کلوچه‌اش را برداشت، پسر نیز یک کلوچه برداشت. در این هنگام احساس خشمی به زن دست داد، اما هیچ نگفت فقط با خود فکر کرد: عجب رویی داره!

    هر بار که او کلوچه‌ای برداشت پسر نیز کلوچه ای برمیداشت. این عمل او را عصبانی
    تر می کرد، اما از خود واکنشی نشان نداد. وقتی که فقط یک کلوچه باقی مانده بود، با خود فکر کرد: “حالا این مردک چه خواهد کرد؟”

    پسر آخرین کلوچه را نصف کرد و نصف آن را برای او گذاشت!...

    زن دیگر نتوانست تحمل کند، کیف و کتابش را برداشت و با عصبانیت به سمت سالن رفت.
    وقتی که در صندلی هواپیما قرار گرفت، در کیفش را باز کرد تا عینکش را بردارد، که در نهایت تعجب دید بسته کلوچه‌اش، دست نخورده مانده . تازه یادش آمد که اصلا بسته کلوچه‌اش را از کیفش درنیاورده بود...

    بعله همچین انسانهای بزرگ و سخاوتمندی هستیم ما پسرا:139::139::139::139::139::139::139:
     
    اتنا ..، mahsa.p و Kimiya از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. چارلز دانشجوی انگلیسی با طعنه به دوست و همکلاسی ایرانی اش
    همایون می گه : چرا خانوماتون نمیتونن با مردا دست بدن یا لمسشون کنن !؟؟
    یعنی مردای ایرانی اینقدر کارنامه خرابی دارند و خودشون رو نمیتونن کنترل کنن؟؟

    همایون لبخندی میزنه و میگه :

    ملکه انگلستان میتونه با هر مردی دست بده ؟
    هر مردی می تونه ملکه انگلستان رو لمس کنه؟!

    چارلز با عصبانیت می گه : نه! مگه ملکه فرد عادیه ؟!!
    فقط افراد خاصی می تونن با ایشون دست بدن و در رابطه باشن!!!

    همایون هم بی درنگ می گه :

    خانوم های ایرونی همشون ملکه هستن!!!
    به افتخار همه خانومای ایرانی:22::22::22:
     
    اتنا .. و mahsa.p از این پست تشکر کرده اند.
  5. در سرزمین پروانه ها افسانه ای وجود دارد در مورد پروانه ای پیر. یک شب وقتی که پروانه پیر هنوز بسیار جوان بود، با دوستانش پرواز می کرد. ناگهان سرش را بلند کرد و نوری سپید و شگفت آور را دید که از میان شاخه های درختی آویزان است. در واقع، این ماه بود. ولی چون تمام پروانه ها سرگرم نور شمع و چراغ های خیابان بودند و همیشه به دور آنها می گشتند، قهرمان با دوستانش هرگز ماه را ندیده بود.

    با دیدن این نور یک پیمان ناگهانی و محکم در او پیدا شد: من هرگز به دور هیچ نور دیگری به جز ماه چرخ نخواهم زد. پس هر شب، وقتی پروانه ها از مکان های استراحت خود بیرون می آمدند و به دنبال نور مناسب می گشتند، پروانه ما به سمت آسمان ها بال می گشود. ولی ماه، با این که نزدیک به نظـر می رسید، همیشه در ورای ظرفیت پروانه باقی می ماند. ولی او هرگز اجازه نمی داد که ناکامی اش بر او چیره شود و در واقع، تلاش های او هر چند ناموفق چیزی را برایش به ارمغان می آورد.

    برای مدتی دوستان و خانواده و همسایگان و ساکنان سرزمین پروانه ها همگی او را مسخره و سرزنش می کردند. ولی همگی آنها با سوختن و خاکستر شدن در اطراف نورهای جزیی و در دسترسی که انتخاب کرده بودند در مرگ از او پیشی گرفتند.

    ولی پروانه پیر در زیر درخشش سپید و خنک معشوق در سن بسیار بالا از دنیا رفت.



    :32::32::32::32::32::32::32::32::32::32:
     
    اتنا .. از این پست تشکر کرده است.
  6. برای مشاهده لینک ها لطفا ثبت نام کنید و یا اگر حساب کاربری دارید وارد شوید








    فرمانروایی که می کوشید تا مرزهای جنوبی کشورش را گسترش دهد، با مقاومتهای سرداری محلی مواجه شد و مزاحمتهای سردار به حدی رسید که خشم فرمانروا را برانگیخت و بنابراین او تعداد زیادی سرباز را مامور دستگیری سردار کرد. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نیروهای فرمانروا درآمدند و برای محاکمه و مجازات با پایتخت فرستاده شدند.

    فرمانروا با دیدن قیافه سردار جنگاور تحت تاثیر قرار گرفت و از او پرسید: ای سردار، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم، چه می کنی؟

    سردار پاسخ داد: ای فرمانروا، اگر از من بگذری به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود.

    فرمانروا پرسید: و اگر از جان همسرت در گذرم، آنگاه چه خواهی کرد؟

    سردار گفت: آنوقت جانم را فدایت خواهم کرد!

    فرمانروا از پاسخی که شنید آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشید بلکه او را به عنوان استاندار سرزمین جنوبی انتخاب کرد.

    سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسید: آیا دیدی سرسرای کاخ فرمانروا چقدر زیبا بود؟ دقت کردی صندلی فرمانروا از طلای ناب ساخته شده بود؟

    همسر سردار گفت: راستش را بخواهی، من به هیچ چیزی توجه نکردم. سردار با تعجب پرسید: پس حواست کجا بود؟

    همسرش در حالی که به چشمان سردار نگاه می کرد به او گفت: تمام حواسم به تو بود. به چهره مردی نگاه می کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند!


    :32::32::32::32::32::32::32::32::32::32:
     
  7. ﺗــﻮ ﻣـﻐــﺎﺯﻩ ﯾــﻪ ﭘـﺴـﺮ ﺑـﭽـﻪ ﯼ 6 5 ﺳـﺎﻟـﻪ ﮐـﻮﭼـﻮﻟـﻮ ﺭﻭ
    ﺩﯾـﺪﻡ ﮐـﻪ ﺩﺍﺷـﺖ ﻫـﻤـﯿـﻨـﺠـﻮﺭﯼ ﮔـﺮﯾـﻪ ﻣـﯽ ﮐـﺮﺩ ﻭ ﺑـﻪ
    ﻣـﺎﻣـﺎﻧـﺶ
    ﻣـﯽ ﮔـﻔـﺖ ﻣـﻦ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﻟــﻮﺍﺷــﮏ ﺑـﺰﺭﮔـﻬـﺎ ﻣـﯽ ﺧـﻮﺍﻡ
    ﻣـﺎﻣـﺎﻧـﺶ ﻫـﻢ ﺑـﻬـﺶ ﺗـﻮﺟـﻪ ﻧـﻤـﯿـﮑـﺮﺩ ﻭ ﻣـﯽ ﮔـﻔـﺖ
    ... ﮐـﻮﻓـﺖ
    ﺑــﺨـﻮﺭﯼ ...ﺍﯾـﻦ ﺻـﺤـﻨـﻪ ﺭﻭ ﮐـﻪ ﺩﯾـﺪﻡ ﺑـﻪ ﭼـﺸـﻤـﺎﯼ
    ﻣـﻌـﺼـﻮﻡِ ﭘـﺴـﺮ ﺑـﭽـﻪ ﮐـﻪ ﭘـﺮ ﺍﺯ ﺍﺷـﮏ ﺷـﺪﻩ ﺑـﻮﺩ
    .
    ﻧـﮕـﺎﻩ ﮐـﺮﺩﻡ ﻭ ﯾـﻪ ﻟـﺒـﺨـﻨـﺪ ﺭﯾـﺰ ﻭ ﻣـﺠـﻠـﺴـﯽ ﺯﺩﻡ ﻭ
    ﻟــﻮﺍﺷـﮏ ﺭﻭ ﺑـﺮﺩﺍﺷـﺘـﻢ ﻭ ﺭﻓـﺘـﻢ ﭘـﻮﻟـﺶ ﺭﻭ ﺑـﻪ ﻣـﻐـﺎﺯﻩ ﺩﺍﺭ
    ﺩﺍﺩﻡ ﻭ
    ﺑـﺮﮔـﺸـﺘـﻢ ﭘـﯿـﺶ ﭘـﺴـﺮﻩ ﮐـﻪ ﺧـﻮﺷـﺤـﺎﻝ ﺷـﺪﻩ ﺑــﻮﺩ ﻭ ﺑــﺎ
    ﻟـﺒـﺨـﻨﺪ ﻫـﻤـﯿـﺸـﮕـﯿـﻢ ﺑـﺴـﺘـﻪ ﻟــﻮﺍﺷـﮏ ﺭﻭ ﺑـﺎﺯ ﮐـﺮﺩﻡ ﻭ
    ﺩﺳـﺘـﻢ
    ﺭﻭ ﺩﺭﺍﺯ ﮐـﺮﺩﻡ ﺳـﻤـﺖ ﭘـﺴـﺮﻩ ﻭ ﺁﺷـﻐـﺎﻟـﺶ ﺭﻭ ﺩﺍﺩﻡ ﺩﺳـﺘـﺶ
    ﻭ ﮔـﻔــﺘـﻢ ﺩﻟـﺖ ﺑـﺴـــــﻮﺯﻩ ﻣــﻦ ﻟــﻮﺍﺷــﮏ ﺩﺍﺭﻡ ﻭ ﺑـﺎ
    ﭼـﻨـﺎﻥ ﻣـﻠـﭻ ﻣـﻠـﻮﭼـﯽ ﺷـﺮﻭﻉ ﮐـﺮﺩﻡ ﻟـﻮﺍﺷـﮏ ﺭﻭ خوردن
    ﮐـﻪ ﺑــﭽـﻪ ﻃـﻔـﻠـﮏ ﺍﺯ ﮔـﺮﯾـﻪ ﮐـﺒـﻮﺩ ﺷـﺪ ﻭ ﺟــﺎﻥ ﺑـﻪ ﺟـﺎﻥ
    ﺁﻓـﺮﯾـﻦ ﺩﺍﺷـﺖ ﺗـﺴـﻠـﯿﻢ ﻣـﯽ ﮐـﺮﺩ
    ﮐـﻪ ﻣـﺎﻣـﺎﻧـﺶ ﯾـﻬـﻮ 2ﺗـﺎ ﺑـﺎ ﮐـﯿـﻒ ﺯﺩ ﺗـﻮ ﺳـﺮﻡ ﻭ ﺑـﻬـﻢ
    ﮔـﻔـﺖ
    ﮐـﺼـﺎﻓـﻂِ ﺁﺷـﻐـﺎﻝِ ﻋــﻮﺿـﯽ ﻣـﮕـﻪ ﻣـﺮﺽ ﺩﺍﺭﯼ ﺍﺷـﮏ ﺑـﭽـﻪ
    ﺭﻭ ﺩﺭ ﻣـﯽ ﺁﺭﯼ؟؟؟ ﻭ ﺭﻓـﺖ ﺑـﻮﺳـﺶ ﮐــﺮﺩ ﻭ ﺑــﺮﺍﺵ
    ﻟــﻮﺍﺷـﮏ
    ﺧــﺮﯾــﺪ .....
    ﮐـﻮﭼـﻮﻟـﻮ , ﺩﺭﺳـﺘـﻪ ﺯﯾـﺎﺩ ﮔـﺮﯾـﻪ ﮐـﺮﺩﯼ ﻭ ﻣـﻦ ﺍﺯ ﻣـﺎﻣـﺎﻧـﺖ
    ﮐـﺘـﮏ ﺧـﻮﺭﺩﻡ ﻭﻟـﯽ ﺗـﻨـﻬـﺎ ﺭﺍﻫـﯽ ﮐـﻪ ﺑـﻪ ﺫﻫـﻨـﻢ ﺭﺳـﯿـﺪ
    ﮐـﻤـﮑـﺖ
    ﮐـﻨـﻢ ﺑـﻪ ﻟـﻮﺍﺷـﮏ ﺑـﺮﺳـﯽ ﻫـﻤـﯿـﻦ ﺑـﻮﺩ , ﻣـﻨـﻮ ﺑـﺒـﺨـﺶ !!!
    ﺑـﺎﺷـﺪ ﮐـﻪ ﮐـﻤـﯽ ﺑـﯿـﻨـﺪﯾـﺸـﯿـﻢ !!!
    ﻭ ﻣـﻦ ﺍﻟﻠﻪ ﺍﻟـﺘـﻮﻓـﯿـﻖ ,
    ﺗــﺴـﺒـﯿـﺢ ﻣــﻦ ﮐــــﻮ ؟؟
    :35::35::35::35::35::35::35::35::35::35::35::35::35::35::35::35::35::35:
     

کلمات جستجو شده:

  1. انجمن دوستانه