1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

دلنوشته های یک عاشق.....

شروع موضوع توسط fatemeh99 ‏Feb 6, 2014 در انجمن درد دل

  1. پای من خسته از این رفتن بود

    قصه ام قصه دل کندن بود دل که دادم

    به یارم دیدم راهش افسوس جدا از من بود . . .
     
  2. مــن در ایــن گـورســتــان ،

    اوج ِ فــرسـودگــیِ خـود را طِـــی مـی کــنـمـ .. مهــم نیــست کــہ جســمـم ،

    زیــر خــآکـ نبــاشــد ،
    وقــتـــی روحـَـم در کوهــی از گـَـرد و غـبــار ِ دِلتنـگـی
    هــر روزمتلاشی می شود
     
  3. قــرار نیسـت کـه همیشـه مــن خـوش باشـم …
    دیـروز مــن خـوش بـودم از اینکـه در کنـارت بـودم …

    امـروز دیگـری خـوش اسـت بـرای با تــو بـودن …
    و فـردا یکـی دیگـر…
    از تلاش دسـت نکـش عزیـزم کـه چشـم ملتـی بـه تـوسـت …
    " تــو مـیــتـونی ...! "
     
  4. خیـالی نیـست ...
    بگـذار دیگـران هـرچـه میخواهنـد بگوینـد ...
    من ترکـت نخواهـم کـرد ...
    " تــا تــُـو نـخــواهــی ... "
     
  5. تنهايي هايمان را
    خدايا با كدامين نگاهپس خواهند زد؟

    اين جماعتي كه رنگ به چشمانشان
    حرام شده است...
     
  6. همه مي گويند مانند آتشمآري من: به مانند آتشم... آتشي سرد آتشي كه در ميان اين همه سرماي سوزان نگاه ها به مانند زندگي ام يخ زده ام....
     
  7. عشق یعنی کوچک کردن دنیا به اندازه ی یک نفر ....




    یا بزرگ کردن یک نفر به اندازه ی یک دنیا.




    آدم عزیزانش را فراموش نمی کند بلکه به ندیدنشان



    عادت می کند.........
     
  8. زن سردش شد. چشم باز کرد. هنوز صبح نشده بود. شوهرش کنارش نخوابیده بود. از رخت‌خواب بیرون رفت.

    باد پرده‌ها را آهسته و بی‌صدا تکان می‌داد. پرده را کنار زد. خواست در بالکن را ببندد. بوی سیگار را حس کرد. به بالکن رفت. شوهرش را دید. در بالکن روی زمین نشسته بود و سیگاری به لب داشت. سوز سرما زن را در خود فرو برد و او مچاله‌تر شد. شوهر اما به حال خود نبود. در این بیست سالی که با او زندگی می‌کرد، مردش را چنین آشفته و غمگین ندیده بود. کنارش نشست.

    - چیزی شده؟

    جوابی نشنید.

    -با توام. سرد است بیا بریم تو. چرا پکری؟

    باز پرسید. این بار مرد به او نگاهی کرد و بعد از مکثی گفت.

    - می‌دانی فردا چه روزی است؟

    -نه. یک روز مثل بقیه‌ی روزها.

    -بیست سال پیش یادت هست.

    مرد گفت.

    زن ادامه داد.

    - تازه با هم آشنا شده بودیم.

    -مرد گفت: بله.

    سیگارش را روی زمین خاموش کرد و ادامه داد.

    -اما بیست سال پیش، پدرت به ماجرای من و تو پی برد. مرا خواست.

    - آره، یادم هست، دو ساعتی با هم حرف زدید و تو تصمیم گرفتی با من ازدواج کنی.

    - می‌دانی چه گفت؟

    -نه. آنقدر از پیشنهاد ازدواجت شوکه شدم که به هیچ چیز دیگری فکر نمی‌کردم.

    مرد سیگار دیگری روشن کرد و گفت.

    -به من گفت یا دخترم را بگیر یا کاری می‌کنم که بیست سال آب‌خنک بخوری؟

    - و تو هم ترسیدی و با من ازدواج کردی؟

    زن با خنده گفت.

    -اما پدرت قاضی شهر بود. حتما این کار را می‌کرد.

    زن بلند شد.

    گفت من سردم است می‌روم تو.

    به مرد نگاهی کرد و پرسید:

    -حالا پشیمانی؟

    مرد گفت. نه.

    زن ادامه نداد و داخل اتاق شد.

    مرد زیرلب ادامه داد. فردا بیست سال تمام می‌شد و من آزاد می‌شدم. آزادِ آزاد
     
  9. باید کسی باشد
    که هر وقت بار تنهاییت سنگین شد
    هر وقت کمر کلماتت شکست
    هر وقت واژه هایت لال شدند
    بیاید بنشیند مقابل چشمهایت
    و تو زل بزنی به خودت
    که جاری شده ای میان چشمهایش
    باید کسی باشد
    که هر وقت بار دلتنگیت سنگین شد
    هر وقت طاقت سکوتت تمام شد
    هر وقت کم اوردی بیاید بنشیند کنارت
    و تو وجودت را به او تکیه دهی
    باید کسی باشد
    که هر وقت بار خستگیهایت سنگین شد
    هر وقت سهمت از بغض بیشتر از توانت شد
    پناهت شود
    و تو یکجا تمام تنهاییت را
    تمام دلتنگیت را و تمام سکوتت را
    و تمام خستگیهایت را و تمام بغضت
    را میان هرم نفسهایش
    نفس بکشی