1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

دلنوشته های شهدا

شروع موضوع توسط *امين* ‏Feb 19, 2013 در انجمن درد دل

  1. *امين*

    *امين* *امین*

    8,446
    23,155
    1,128
    فرمانده واقعی!
    از دیشب عملیات والفجر ۸ شروع شده است و ما اینجا پدافند کرده ایم، صدای سوت خمپاره ها را می شنوم، الآن یک اسیر عراقی را یکی از بچه ها آورد و بقیه هم به استقبال رفتند، من هم یک سلامی به او دادم و جوابم را هم داد.

    همین حالا سه فروند هواپیمای عراقی آمدند و ضد هوایی ها هم شروع به زدن کردند. عراقی ها چهار تا راکت پرتاب کردند که فقط یکی از آنها عمل کرد و عده ای شهید شده اند و مجروح، آنها را دارند می برند.

    بچه ها کمی احساس تنهایی می کنند، به نظر من اینجاست که مردانگی ثابت می شود، در اینجا فرمانده واقعی حضرت ولی عصر (عج) است، در ضمن یک چیزی بگویم بسیار خنده دارد:
    یکی از بچه ها تعریف می کرد در عملیات خیبر من یک عدد شال سبز به دور کمرم بسته بودم و در حال رفتن بودم که یکی از رزمنده ها که او را موج انفجار گرفته بود، به من چسبید و رهایم نمی کرد، او مرتب می گفت: من فرمانده واقعی ام را پیدا کردم، تو امام زمان (عج) هستی.

    شهید سعید پایروند
     
    کلوچه خانوم، SHAPARAK و مهربون از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. *امين*

    *امين* *امین*

    8,446
    23,155
    1,128
    حاضر به جدایی نبود

    شب یازدهم محرم بود، دستور حمله رسید، ساعت ۲ نصف شب برای راز و نیاز با خداوندمنان از چادر بیرون آمدم، فکر می کردم اولین نفر هستم، اما وقتی از چادر بیرون آمدم، دشت، دشت امام زمان (عج) شده بود و همه جا رزمندگان به سجده رفته و با خدای خود زمزمه می کردند.

    اصلا باورش غیر ممکن بود که این شیران روز چگونه زاهدان و عابدان شب اند.
    فردای آن، هنگام نماز بود، وضو گرفتیم، ماشین های کمپرسی از راه رسیدند، تا رزمنده ها را به خط مقدم و برای عملیات انتقال دهند.

    همه در حال خداحافظی با یکدیگر بودند، به شهید محمد صارمی رسیدم، با او خداحافظی کردم، گفتم: صارمی چه پیامی برا ی خانواده ات داری؟

    گفت: هیچی، همه چیز را در وصیت نامه گفته ام.

    آمدم از او جدا شوم، گفت: عباسی خیلی عجله داری؟

    معلوم بود حاضر نیست بین ما جدایی بیفتد، اما چه کنم که من به درجه ای که او رسیده بود، نرسیده بودم.

    شهید شکراله عباسی
     
    کلوچه خانوم، SHAPARAK و مهربون از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. *امين*

    *امين* *امین*

    8,446
    23,155
    1,128
    همسرم صبور باش!

    همسر عزیزم، عوض من، تمام بچه هایمان را ببوس و به ایشان تفهیم کنید: راهی که پدرتان رفته است، برای رضای خدا و لبیک به ندای «هل من ناصرا ینصرونی» حسین زمان و فرزند خلف او، امام خمینی بوده است.
    همسرم، صبور باش، امام حسین (ع) را در نظر بگیر که زیر آفتاب داغ و سوزان کربلا و در ظهر عاشورا، چگونه مظلومانه به شهادت رسید و آن هم با تمام یاران با وفایش. همسرم از زینب(س) درس بگیر که در تمام دوران اسارتش همراه با زنان و بچه های اسیر، از خود شجاعت و صبر نشان داد.
    همسرم سعی کن نمونه صبر، تحمل و تقوا باشی و بچه هایمان را در مسیر الله و تقواپیشگی، هدایت کنی.

    شهید منصور عیوضی
     
    کلوچه خانوم، SHAPARAK و مهربون از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. *امين*

    *امين* *امین*

    8,446
    23,155
    1,128
    آقا جان آبدوغ خیلی دوست دارد

    مادرجان و پدر جان، اینجا جایتان خالی است، توی این سنگرها، سر ظهر که هوا گرم می شود، آبدوغ درست می کنیم که با خوردنش دل انسان را خنک می کند. من می دانم که آقا جان آبدوغ زیاد دوست دارد و الآن دهانش آب می افتد. فقط حیف که شما اینجا نیستید، الحمدالله دشمن هم که به جای شربت و دوغ، خون دل می خورد. پدر، دشمنان خیلی ذلیل شده اند.
    اگر آقا جان پیش ما بود یک آبدوغی برایش درست می کردم که بخورد و هنگام راه رفتن، خوابش بگیرد….
    هم کتری و هم قوری، جواب نامه فوری
    !


    شهید اسماعیل عسگری
     
    کلوچه خانوم، SHAPARAK و مهربون از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. *امين*

    *امين* *امین*

    8,446
    23,155
    1,128
    شب حمله، بدنم می لرزد

    پدر و مادرم، هر وقت شب حمله نزدیک می شود، بدنم می لرزد. از این می ترسم که نکند خدای ناکرده مرگی بجز شهادت داشته باشم، بچه ها همیشه شکایت و درد دلهایش را به مادر خود می گویند، مادرم من هم درد دل دارم، ناراحتم، ناراحت از اینکه یک گناهی را می توانستم انجام ندهم، اما انجام دادم.
    مادرجان، من می توانستم به پدر و مادرم احترام بگذارم، اما نگذاشتم، می توانستم کار نیک انجام دهم، اما انجام ندادم.
    مادر جان و پدر جان یک خواهش از شما دارم و آن این است که در حق من، دعا را فراموش نکنید، قرآن کوچکی را که از جبهه آورده ام، همیشه همراه داشته باشید و بعد از خواندن آن یک دعایی هم در حق من بکنید، چرا که هیچ دعایی به اندازه دعای پدر و مادر استجابت نمی شود.
    بدانیدکه من آگاهانه به این راه آمده ام وتا آنجا که بتوانم علیه ظلم مبارزه می کنم.

    شهید حسین فرض مهدی
     
    کلوچه خانوم، SHAPARAK و مهربون از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. مهربون

    مهربون تخریبگر!! امید وارم امیدوار...

    3,500
    6,508
    2,380
    مرسی سپاس فت وفررراااااااااوووووووون .جالب بودن حرف دلهای سرمشقهامون:22:
     
    کلوچه خانوم و SHAPARAK از این پست تشکر کرده اند.