1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

دست به قلم ندارم ولي خاطرات و داستان هاي تلخ و شيريني در ذهنم دارم عشق بیقید و شرط

شروع موضوع توسط میلاد 1 ‏Jun 25, 2013 در انجمن درد دل

  1. دست به قلم ندارم ولي خاطرات و داستان هاي تلخ و شيريني در ذهنم دارم
    عشق بیقید و شرط
    روزی پسر غمگین نزد درختی خوشحال رفت و گفت : من پول لازم دارم

    درخت گفت : من پول ندارم ولی سیب دارم . اگر میخواهی میتوانی تمام سیبهای درخت را چیده و به بازار ببری و بفروشی تا پول بدست آوري .



    آن وقت پسر تمام سیبهای درخت را چید و برای فروش برد . هنگامی که پسر بزرگ شد ، تمام پولهایش را خرج کرد و به نزد درخت بازگشت و گفت میخواهم یک خانه بسازم ولی پول کافی ندارم که چوب تهیه کنم .

    درخت گفت : شاخههای درخت را قطع کن . آنها را ببر و خانهای بساز .

    و آن پسر تمام شاخههای درخت را قطع کرد. آنوقت درخت شاد و خوشحال بود. پسر بعد از چند سال، بدبختتر از همیشه برگشت و گفت: میدانی ؟ من از همسر و خانهام خسته شدهام و میخواهم از آنها دور شوم ، اما وسیلهای برای مسافرت ندارم .

    درخت گفت : مرا از ریشه قطع کن و میان مرا خالی کن و روی آب بینداز و برو . . .

    پسر آن درخت را از ریشه قطع کرد و به مسافرت رفت . اما درخت هنوز خوشحال بود .

    شما چی دوستان ؟ آیا حاضرید دوستانتان را شاد کنید ؟ آیا حاضرید برای شاد کردن دیگران بها بپردازید ؟ آیا پرداخت این بها حد و مرزی دارد ؟

    مسیح فرمود : بهترین دوست کسی است که جان خود را فدا کند .

    آیا شما حاضرید به خاطر خوشبختی و شادی کسی حتی جان خود را فدا کنید . منظورم این نیست که باید این کار رو بکنید . منظور از این پرسش فقط یک چیز بود ، آیا کسی را بی قید و شرط دوست دارید ؟ چند نفر ؟
    عیب جامعه این است که همه میخواهند فرد مهمی باشند ولی هیچکس نمیخواهد انسان مفیدی باشد .
    درختان میوه خود را نمیخورند ،

    ابرها باران را نمیبلعند ،

    رودها آب خود را نمیخورند ،

    چیزی که برگان دارند ، همیشه به نفع دیگران است .

    اوشو ميگه : همه آنچه که جمع کردم برباد رفت و همه آنچه که بخشیدم ، مال من ماند . آنچه که بخشیدم هنوز با من است و آنچه که جمع کردم از دست رفت .

    در واقع انسان جز آنچه که با دیگران تقسیم میکند ، چیزی ندارد . عشق ، پول و مال نیست که بتوان آن را جمع کرد . عشق ، عطر و طراوتی است که باید با دیگران تقسیم کرد .

    هر چه بیشتر بدست میآوری ، هرچه کمتر میبخشی ، کمتر داری

    زیگ زیگلار : محبت ، یعنی دوست داشتن مردم ، بیش از استحقاق آنها

    این دقیقاً کاریه که خدا با ما کرده ؟ کدوم از ما میتونه با جرأت بگه که من لیاقت داشتم که خدا من رو دوست داشته باشه ؟

    با امید اینکه آسمون زندگیتون به رنگ یکرنگی عشق باشه

    دوستتون دارم

    __________________
     
    alireza1377 و omid 70 از این پست تشکر کرده اند.