1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

در تمام روزهای عاشقی که گذشت ،

شروع موضوع توسط میلاد 1 ‏May 27, 2013 در انجمن درد دل

  1. در تمام روزهای عاشقی که گذشت ، حتی یک لحظه از آن روزها نیز از یادم نرفتبا اینکه قلبم بارها شکستاما دلم باز هم به پای تو نشستبه هیچکسی دل نبستبا خودش عهد بست ، که این عشق اول و آخر است ،همین و بس!روزهای شیرین زندگی ام با توآرامش ، این تنها چیزیست که خواسته ام از توصداقت ، این تنها کلامیست که انتظار دارم از توحرف از وفاداری نمیزنم ، در عشق بی وفایی معنا نداردتو همیشه وفادار بمانو ببین که قلبم جز به عشق تو نفس کشیدن دیگر کاری نداردنه عزیزم دیگر هیچ راهی ندارداینکه قلبم عاشق تو است و دیگر هیچ سرپناهی جز تو ندارداگر روزی بی تو باشم ، میخواهم که دنیا نباشداگر قرار باشد زنده باشم ، نمیخواهم هیچکسی جز تو در قلبم باشدتو چه کردی با دل مناین نیست حال و هوای گذشته های دور مناینک حس میکنم تویی زندگی منگرتو نباشی نیست نفسی برای زنده ماندن منیک جمله باقی مانده که ناتمام نماند شعر منخیلی دوستت دارم عشق منمن فكر مي كنمهرگز نبوده قلب مناين گونهگرم و سرخ:
    احساس مي كنمدر بدترين دقايق اين شام مرگزايچندين هزار چشمه خورشيددر دلممي جوشد از يقين؛احساس مي كنمدر هر كنار و گوشه اين شوره زار ياسچندين هزار جنگل شادابناگهانمي رويد از زمين.آه اي يقين گمشده، اي ماهي گريزدر بركه هاي اينه لغزيده تو به تو!من آبگير صافيم، اينك! به سحر عشق؛از بركه هاي اينه راهي به من بجو!من فكر مي كنمهرگز نبودهدست مناين سان بزرگ و شاد:احساس مي كنمدر چشم منبه آبشر اشك سرخگونخورشيد بي غروب سرودي كشد نفساحساس مي كنمدر هر رگمبه تپش قلب منكنونبيدار باش قافله ئي مي زند جرس.آمد شبي برهنه ام از درچو روح آبدر سينه اش دو ماهي و در دستش اينهگيسوي خيس او خزه بو، چون خزه به هم.
    من بانگ بر گشيدم از آستان ياس:آه اي يقين يافته، بازت نمي نهم!
    روزهای زندگی ام گرم میگذرد با تو ،به گرمای لحظه هایی که تو در آغوشمیبا تو گرم هستم و نمیسوزد عشقمان، ای خورشید خاموش نشدنیهمچو یک رود که آرام میگذرد،عشق ما نیز آرام میگذرد و تویی سرچشمه زلال این دلساعت عشق مان تمام لحظه های زندگیست ،ثانیه هایی که پر از عطر و بوی عاشقیستای جان من ،مهربانی و محبتهایت،وفاداری و عشق این روزهایت،امیدی است برای خوشبختی فردایتمیدانم همیشه همینگونه که هستی خواهی ماند،مثل یک گل به پاکی چشمهایت،به وسعت دنیای بی همتایتهوای تو را میخواهم در این حال دلتنگی،امواجی از یاد تو را میخواهم در دریای خاطره های به یادماندنیهمنفسمی، ای که با تو یک نفس عاشقمهمزبانمی، ای که با تو یک صدا برایت احساسات عاشقانه ام را میگویمحرفی نمانده جز سکوت بین من و چشمانت، که در این سکوت میتوان یک دنیا عشق را خواندچه با شوق میخوانم چشمانت را و چه عاشقانه گرفته ایم دستهای هم راگفتی دستهایم گرم است، گفتم عزیزم این چشمهای تو است که مرا به آتش کشیده استهمه ی دنیا فریاد عشق ما را شنیده است،هنوز هم نگاهم به نگاهت دوخته است،چقدر قلبت زیباست...چه بی انتهاست قصر عشق تو و من چه خوشبختم از اینکه اینجا هستم ، در کنار توتویی که برایم از همه چیز بالاتری و از همه کس عزیزترمیخوانمت تا دلم آرام بماندمن این شب زنده داری را دوست دارممن این پریشانی را دوست دارمبغض آسمان دلتنگی را دوست دارمگذشت و دلم عاشق شد ، بیشتر گذشت و دلم دیوانه ات شد من این دیوانگی را دوست دارمچه بگویم از دلم ، چه بگویم از این روزها ، هر چه بگویم ، این تکرار لحظه های با تو بودن را دوست دارمبی قرارم ، ساختم با دوری ات ، نشستم به انتظار آمدنت ، من این انتظارها و بی قراریها را دوست دارمچونکه تو را دارم ، چون به عشق تو بی قرارم، به عشق تو اینجا مثل یک پرنده ی گرفتارمبه عشق تو نشسته ام در برابر غروب ، این غروب را با تمام تلخی هایش دوست دارممن این نامهربانی هایت را دوست دارم ، هر چه سرد باشی با دلم، من این سرمای وجودت را نیز دوست دارممن این بی محبتی هایت را دوست دارم ، هر چه عذابم دهی ، من آزار و اذیتهایت را دوست دارمهر چه با دلم بازی کنی ، من این بازی را دوست دارممرا در به در کوچه پس کوچه های دلت کردی ، من این در به دری را دوست دارممرا نترسان از رفتنت ، مرا نرجان از شکستنت ، بهانه هم بگیری برایم ، بهانه هایت را دوست دارممن این اشکهایی که میریزد از چشمانم را دوست دارم ، آن نگاه های سردت را دوست دارمبی خیالی هایت را دوست دارم ، اینکه نمیایی به دیدارم هم بماند،غرورت را نیز دوست دارم....تو یک سو باشی و تمام غمهای دنیا هم همان سو، من تو را با تمام غمهایت دوست دارم....هر چه بگویی دوست دارم ، هر چه باشی دوست دارم ، مرا دوست نداشته باشی ، من دوستت دارممن این ابر بی باران را دوست دارم ، من این کویر خشک و بی جان را دوست دارم، این شاخه خشکیده و بی گل را دوست دارم ، من اینجا و آنجا همه جا را با تو دوست دارم....من این شب زنده داری را دوست دارماگر با تو بودن خطا است و من گناهکار ،من گناه کردن را با تو دوست دارم...بی مهری هایت به حساب دلم ، اشکهایم را که در می آوری نیز به حساب چشمانم من این حساب اشتباه را دوست دارمآرام باش ،ما تا همیشه مال همیم ، همیشه عاشق و یار همیمآرام باش عشق من ، تو تا ابد در قلبمی ، تو همه ی وجودمیبیا در آغوشم ، جایی که همیشه آرزویش را داشتی ، جایی که برایت سرچشمه آرامش استآغوشم را باز کرده ام برایت ، تشنه ام برای بوسیدن لبهایتبگذار لبهایت را بر روی لبانم ، حرفی نمیزنم تا سکوت باشد بین من و تو و قلب مهربانتخیره به چشمان تو ، پلک نمیزنم تا لحظه ای از دست نرود تصویر نگاه زیبای تودستم درون دستهایت ، یک لحظه رها نمیشود تا نرود حتی یک ذره از گرمای دستان لطیف تومحکم فشرده ام تو را در آغوشم ، آرزو میکنم لحظه مرگم همینجا باشد ، همین آغوش مهربانتچه گرمایی دارد تنت عشق من ، رها نمیکنم تو را تا همیشه باشی در کنار قلب منقلب تو میتپد و قلب من با تپشهای قلبت شاد است ، هر تپشش فریاد عشق و پر از نیاز استآرامم ، میدانم اینک کجا هستم ، همانجایی که همیشه آرزویش را داشتم ،همانجایی که انتظارش را میکشیدم و هر زمان خوابش را میدیدم آن خواب برایم یک رویای شیرین بود....در آغوش عشق ، بی خیال همه چیز ، نه میدانم زمان چگونه میگذرد و نه میدانم در چه حالی امتنها میدانم حالم از این بهتر نمیشود ، دنیای من از این عاشقانه تر نمیشودگرمای هوس نیست این آتش خاموش نشدنی آغوش پاکتعشق است که اینک من و تو را به این حال و روز انداخته ، عشق است که اینک ما را به عالمی دیگر برده ، عشق است که من و تو را نمیتواند از هم جدا کند هیچگاهخیلی آرامم ، از اینکه در آغوشمی خوشحالمبگذار اعتراف کنم که بدجور دلم برایت تنگ شدهفکر نکن بی وفا هستم ، دلم از سنگ نشده...اعتراف میکنم اینک در حسرت روزهای شیرین با تو بودنمباور نمیکنم اینک بی توامکاش میشد دوباره بیایی و یک لحظه دستهایم را بگیریکاش میشد دوباره بیایی و لحظه ای مرا ببینیتا دوباره به چشمهایت خیره شوم ، تا بر همه غم و غصه های بی تو بودن چیره شوم...کاش میشد دوباره بیایی و لحظه ای نگاهت کنم ، با چشمهایم نازت کنمدر حسرت چشمهایت هستم ،چشمهایی که همیشه با دیدنش دنیایم عاشقانه میشدبگذار اعتراف کنم که بدجور دلم هوایت را کردهدر حسرت گرمی دستهایت ، تا کی باید خیره شوم به عکسهایت ، هنوز هم عاشقم ، عاشق آن بهانه هایت...کاش بودی و به بهانه هایت نیز راضی بودم ، کاش بودی و من دیگر از سردی نگاهت شاکی نبودمهر چه خواستم از تو بگذرم از همه چیز گذشتم جز تو ، هر چه خواستم فراموشت کنم همه را فراموش کردم جز تو ، هر چه خواستم به خودم بگویم هیچگاه ندیدم تو را ، چشمهایم را بستم و باز هم دیدم تو را ، هر چه خواستم دلم را آرام کنم ، آرام نشد دلم و بیشتر بهانه تو را گرفت ، هر چه خواستم بگویم بی خیال ، بی خیالت نشدم و به خیالت تا جایی که فکرش هم نمی کنی رفتم...میخواستم با تنهایی کنار بیایم ، دلم با تنهایی کنار نیامد ، میخواستم دلم را راضی کنم ، یاد تو باز هم به سراغم آمد ، میخواستم از این دنیا دل بکنم ، دلم با من راه نیامد ...بگذار اعتراف کنم که دلم در چه حالیست ، بدجور از نبودنت شاکیست ، هر جا هستی برگرد که اصلا حالم خوب نیست
     

    موضوعات مشابه