1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

درد و دل با سهراب...!

شروع موضوع توسط zhigol ‏Dec 31, 2012 در انجمن درد دل

  1. نه بابا .تو؟؟؟؟؟؟؟؟/
     
    baran... از این پست تشکر کرده است.
  2. BlUe

    BlUe

    627
    721
    238
    صدا کن مرا.
    صدای تو خوب است.
    صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
    که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید.

    در ابعاد این عصر خاموش
    من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم.
    بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.
    و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش‌بینی نمی‌کرد.
    و خاصیت عشق این است.

    کسی نیست،
    بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت
    میان دو دیدار قسمت کنیم.
    بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.
    بیا زودتر چیزها را ببینیم.
    ببین، عقربک‌های فواره در صفحه ساعت حوض
    زمان را به گردی بدل می‌کنند.
    بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی‌ام.
    بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.

    مرا گرم کن
    (و یک‌بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد
    و باران تندی گرفت
    و سردم شد، آن وقت در پشت یک سنگ،
    اجاق شقایق مرا گرم کرد.)

    در این کوچه‌هایی که تاریک هستند
    من از حاصل ضرب تردید و کبریت می‌ترسم.
    من از سطح سیمانی قرن می‌ترسم.
    بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است.
    مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد.
    مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات.
    اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا.
    و من، در طلوع گل یاسی از پشت انگشت‌های تو، بیدار خواهم شد.
    و آن وقت
    حکایت کن از بمب‌هایی که من خواب بودم، و افتاد.
    حکایت کن از گونه‌هایی که من خواب بودم، و تر شد.
    بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند.
    در آن گیروداری که چرخ زره‌پوش از روی رویای کودک گذر داشت
    قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست.
    بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد.
    چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد.
    چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید.

    و آن وقت من، مثل ایمانی از تابش "استوا" گرم،
    تو را در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید.
     
    zhigol از این پست تشکر کرده است.
  3. BlUe

    BlUe

    627
    721
    238
    Zisto shimiyo kheyli shik dadam!
     
  4. BlUe

    BlUe

    627
    721
    238
    ابری نیست .
    بادی نیست.
    می نشینم لب حوض:
    گردش ماهی ها ، روشنی ، من ، گل ، آب.
    پاکی خوشه زیست.

    مادرم ریحان می چیند.
    نان و ریحان و پنیر ، آسمانی بی ابر ، اطلسی هایی تر.
    رستگاری نزدیک : لای گل های حیاط.

    نور در کاسه مس ، چه نوازش ها می ریزد!
    نردبان از سر دیوار بلند ، صبح را روی زمین می آرد.
    پشت لبخندی پنهان هر چیز.
    روزنی دارد دیوار زمان ، که از آن ، چهره من پیداست.
    چیزهایی هست ، که نمی دانم.
    می دانم ، سبزه ای را بکنم خواهم مرد.
    می روم بالا تا اوج ، من پرواز بال و پرم.
    راه می بینم در ظلمت ، من پرواز فانوسم.
    من پرواز نورم و شن
    و پر از دار و درخت.
    پرم از راه ، از پل ، از رود ، از موج.
    پرم از سایه برگی در آب:
    چه درونم تنهاست.
     
    zhigol و اتنا .. از این پست تشکر کرده اند.
  5. من فیزیک و ریاضی
     
    baran... از این پست تشکر کرده است.
  6. BlUe

    BlUe

    627
    721
    238
    Asabam khordeeeee!!!! Nemiduni k man chikara kardaaam!
     
  7. BlUe

    BlUe

    627
    721
    238
    "خانه دوست کجاست؟" در فلق بود که پرسید سوار.
    آسمان مکثی کرد.
    رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن‌ها بخشید
    و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:

    "نرسیده به درخت،
    کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
    و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است
    می‌روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر به در می‌آرد،
    پس به سمت گل تنهایی می‌پیچی،
    دو قدم مانده به گل،
    پای فواره جاوید اساطیر زمین می‌مانی
    و تو را ترسی شفاف فرا می‌گیرد.
    در صمیمیت سیال فضا، خش‌خشی می‌شنوی:
    کودکی می‌بینی
    رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور
    و از او می‌پرسی
    خانه دوست کجاست."
     
    zhigol و اتنا .. از این پست تشکر کرده اند.
  8. من فقط میخوام زود بدمشون تموم شن برن
     
    baran... و BlUe از این پست تشکر کرده اند.
  9. BlUe

    BlUe

    627
    721
    238
    ترن زندگی آدم ها در ایستگاه هایی همدیگر را قطع می کنند .
    سال هایی که من در دانشکده هنر های زیبا دانشجو بودم ، سال هایی بود که سهراب سپهری هم با اختلاف یکی ، دو سال بالاتر از من بود . من با سهراب خیلی قاطی نبودم، ولی لحظه های فراوانی را در کنار نشسته ام. از جمله چون سهراب فرانسه خوب می دانست دست به دامنش می شدیم تا مطلبی از کتابی را در کتابخانه برایمان ترجمه کند ، سپهری اصولا آدم خجالتی و گوشه گیری بود ، کتاب "آوار آفتاب"و یکی دو جلد کتاب دیگر را در همان دوران منتشر کرد و در آن زمان شاعر مطرح و جدی به نظر نمی آمد. البته در همان زمان منوچهر شیبانی و اسماعیل شاهرودی شاعران جا افتاده ای بودند. با آثار چاپشده شان مطرح بودند و یا حتی حشمت جزنی با تمرین های اولیه اش شاید بیشتر مطرح بود. این اشخاص آثارشان را بیشتر در جلسات هنری که در دانشگاه بر پا می شد اغلب دکلمه می کردند. اما بعد ها معلوم شد که سپهری این انسان خجول و گوشه گیر بالاتر از این حرف ها بود.
    یادم هست آقای گلزاری،یکی از بر و بچه های دانشکده ، یک دوربین همیشه دستش بود و عادت داشت مدام از بچه ها عکس بگیرد. من عکسی دارم در کنار "سهراب" . در این عکس کاملا پیداست که سپهری خجالتی از تجاوز دوربین سخت ناراحت است.
    انگاری که فاجعه بزرگی رخ داده که از او عکس می گیرند . در هر صورت هیچ وقت به یاد ندارم شعرش را از خودش خوانده باشد.
    اما همه ما به عمق و وسعت سواد او آگاه بودیم. در کتابخانه دانشکده مشتری پر و پا قرص نشریه (عصر جدید) نشریه روشنفکرانه ای که آن زمان "سارتر" منشر می کرد ، بود و دیگر اینکه در آن زمان رسم بر این بود بچه ها از خودشان گرامافونی داشتند و صفحه های موسیقی در آتلیه ضمن کار پخش می شد. من خوب به یاد دارم موسیقی مورد علاقه سهراب اثری بود بر روی استپ های آسیای میانه اثر "برودین".
    (روزنامه اخبار- شماره ١٨٩٢- اول خرداد ١٣٧٤)
     
    zhigol از این پست تشکر کرده است.
  10. BlUe

    BlUe

    627
    721
    238
    سپهری از بخش آخر کتاب " آوار آفتاب " شروع و به شکل خیلی تازه و مسحور کننده ای هم شروع می شود و همین طور ادامه دارد
    و پیش می رود . سپهری با همه فرق دارد . دنیای فکری و حسی او برای من جالبترین دنیاهاست. او از شهر و زمان ، و مردم خاصی صحبت نمی کند ، او از انسان و زندگی حرف می زند. و به همین دلیل وسیع است. در زمینه ی وزن راه خودش را پیدا کرده. اگر تمام نیروهایش را فقط صرف شعر می کرد ، آن وقت می دیدید که به کجا خواهد رسید.
    Forough farahzad
     
    zhigol و اتنا .. از این پست تشکر کرده اند.