1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

درد دل یک دختر تنها...

شروع موضوع توسط shakila_nanaz ‏Aug 13, 2014 در انجمن درد دل

  1. shakila_nanaz

    shakila_nanaz ✓※ زنــدِگــے مـَــלּ ســآےز تــــو نــےـس ※✓

    2,027
    31,782
    69,855
    من2سال پیش با پسری آشنا شدم یعنی از یک سال قبل میشناختمش و اون بعد از یک سال ازم خواست با هم باشیم من گفتم رابطه دوستی نمیخوام اونم گفت من واسه ازدواج میخوامت 6ماه اول رابطه عالی بود هر دو عاشق بودبم به خواهراش گفت دوستم داره و ازم خواست ببینمشون به دوستاش گفته بود که بدون من نمیتونه زندگی کنه تا ناراحت میشدم بهم زنگ میزدم ساعت ها حرف میزد تا یه موقع ناراحت نباشم منم دوسش داشتم اما هنوز به اندازه این روزا عاشق نبودم بعد از یکی از بحثامون من فقط واسه اینکه به خودش بیاد گفتم به نظرم بهتره تا روزی که میخوایم ازدواج کنیم باهم نباشیم میدونستم قبول نمیکنه واسه همین اینو گفتم اونم خیلی ناراحت شد حلقه ای که به خاطرم دست میکردرو درآورد من عذز خواهی کردم بارها ازش خواستم ببخشتم اما این حرف تو دلش مونده بود بعد از اون بهم میگفت علاقم بهت کمتر داره میشه بارها حرفایی زد که دلم شکست اما هربار فکر مبکردم با محبت حل میشه خیلی تحمل کردم اما اون هر روز رفتارش بدتر میشد دیگه حتی جواب اس ام اسمو یه درمیون میداد اینم بگم که اون تو یه شهر دیگه بود و من 2سال تمام هر بار برای دیدنش به شهر اونا میرفتم کارایی کردم که کمتر دختری واسه یه پسر میکنه واسه دیدنش خودمو به آب و اتیش میزدم رفتار سردش باعث میشد ازش شاکی شم ازش توضیح بخوام و همین باعث دعوامون میشد چندین بار ازم خواست یه مدت باهم نباشیم گفت اینجوری شاید احساسم نسبت به تو برگرده اما من طاقت نمیاوردم بعد از چند روز طاقتم تموم میشد میگفتم دوسش دارم اما بی فایده بود تو این مدت حتی موقع دعواها با دخترای دیگه بیرون قرار گذاشته بود اما با کسی دوست نشده بود میگفت از عصبانیت فقط قرار گذاشته همه اینارو بخشیدم تا بالاخره گفت نمیخواد باهام باشه یک ماه گذشت فکر کردم اون مهلتی که خواسته دادمو الان دلتنگمه اما فایده ای نداشت بهم گفت منو نمیخوادگفتم میرم تا چند سال دیگه که بتونی ازدواج کنی منتظرت میمونم اما بازم گفت منو نمیخواد گفتم هرچقدر بخوای بهت فرصت میدم اگه با اخلاقی از من مشکل داری عوضش میکنم گفت نه فقط دعواهامون اونقدر زیاد شده که دیگه به تو حسی ندارم هرچی التماس کردم بی فایده بود من عاشقش بودم اما نمیفهمید چند هفته بعد از من با یکی دوست شد بهش گفتم چطور تونستی گفت فقط واسه دراومدن از تنهایی باهاشم و حسی بهش ندارم بعدم خیلی زود از هم جدا شدن البته بعدا فهمیدم که اون دختر یه هرزه بود و با تمام همکلاساش بعد از اون رابطه برقرار کرد الانم از هم جدا شدن من تمام این مدت ازش خواستم برگرده اما اون قبول نکرد بعد از اینکه از اون دختر جدا شد باز ازش خواستم ب گرده اما گفت نمیخواد و تو این مدت با چند نفرم قرار گذاشته که به دلش ننشستن آخر ازش خواستم فقط دوست معمولی باشه هر چند وقت بزاره حالشو بپرسم اونم قبول کرد راستش خیلی سریع قبول کرد نسبت به من حس عذاب وجدان داشت و یه حس ترس از اینکه نفرینش کنم بارها تو صحبتاش ازم خواسته بود همو حلال کنیم با اینکه هنوزم که هنوزه میگه من مقصر بودم که همه چی تموم شد چون حاضر نبودم ازش چندماه فاصله بگیرم به هر حال دلمو به این دوست معمولی بودن خوش کردم اما وقتی اس ام اس میدم چند روز بعد به زور و با سردی جوابمو میده یا گاهی اوقات تا یه هفته بی جواب میزاره یا حتی کلا جواب نمیده الانم با یه نفر دیگست میگفت به نفر قبلی حسی نداشته اما فکر کنم این یکیو دوست داره چون این دختر سالمه و مثل قبلی فقط واسه خوشیش نیست دیگه خسته شدم7ماهه دارم عذاب میکشم با خودم میگم چرا گذاشت دو سال طول بکشه چطور به خاطر چندتا دعوا که سر کم اس ام اس دادنو این چیزا بود منیو که میگفت واسه ازدواج میخوادو ولم کرد تازه دعواهایی که خودش عامل اصلیش بود با بی محلیاش مثلا مسافرت میرفت ولی به من خبر نمیدا د وقتی میگفتم چرا دعوا میکرد این همون آدمی بود که 6ماهه اول رابطه بهم میگفت تو باید هر2ساعت بهم اس ام اس بدی وگرنه دلتنگ و نگران میشم دیگه بریدم دو سال خاطره دو سال رابطه از ذهنم بیرون نمیره هر روز یه حسی دارم گاهی وقتا میگم اون عاشق بود و من همه چیو خراب کردم گاهی وقتا میگم باهام بازی کرد واسه خوشیش گاهی وقتا میخو ام برگرده گاهی وقتا ازش بدم میاد اما خودمو نمیتونم با مردی جز اون تصور کنم من دیوونهوار دوسش دارم منی که حاضر نبودم اونو با هیچکس قسمت کنم حالا با تموم اینکاراش کنار اومدم و میخوامش اما اون بهنوزم منو نمیخواد به گناه اینکه یادی عاشقش بودمو نمیتونستم چند ماه بیخبریو تحمل کنم
     
    Sonya، Mahnia، ×امیرمحمد × و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. shakila_nanaz

    shakila_nanaz ✓※ زنــدِگــے مـَــלּ ســآےز تــــو نــےـس ※✓

    2,027
    31,782
    69,855
    نه ولی منم همین مشکل رو دارم
     
    ×امیرمحمد × از این پست تشکر کرده است.
  3. Mahnia

    Mahnia عشق یعنی با خدا تنها شدن

    591
    1,375
    2,124
    مرسي خوب بود
     
    Sonya از این پست تشکر کرده است.
  4. shakila_nanaz

    shakila_nanaz ✓※ زنــدِگــے مـَــלּ ســآےز تــــو نــےـس ※✓

    2,027
    31,782
    69,855
    خواهش میکنم:smile:
     
  5. Sonya

    Sonya حس خوبيه ببینی یه نفر همه رو بخاطر تـــو پس زده

    10,226
    58,482
    33,495
    اگه لياقتتو داره و باهاش خوشبخت ميشي ايشالا مشكلت حل بشه گلم :22:
     
  6. shakila_nanaz

    shakila_nanaz ✓※ زنــدِگــے مـَــלּ ســآےز تــــو نــےـس ※✓

    2,027
    31,782
    69,855
    فداتشم عزیزم مرسی:smile: