1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

درد دل های شبانه

شروع موضوع توسط shakila_nanaz ‏Oct 22, 2013 در انجمن درد دل

  1. shakila_nanaz

    shakila_nanaz ✓※ زنــدِگــے مـَــלּ ســآےز تــــو نــےـس ※✓

    2,027
    31,781
    69,854

    برای مشاهده لینک ها لطفا ثبت نام کنید و یا اگر حساب کاربری دارید وارد شوید


    تو دلم گفتم لااقل یه خداحافظی می کردی و بعد می رفتی،اما بعدش گفتم اینهمه آدم با خداحافظی رفتن چی شد،تو بی خداحافظی برو شاید توفیر داشت رفتنت با بقیه.
    تو خیالم فکر کردم می روی اما در عقب سر نگران،فکر می کردم تا بدانجا که حرم در نظر است چشم تو به دنبال سر است ولی انگار دل کندی و رفتی،اما بعدش گفتم اینهمه آدم تا جایی که چشم کار می کرد دست تکون دادن و اشک ریختن و رفتن چی شد تو بی نگاه به عقب سر برو،شاید رفتنت راحت تر هضم بشه.
    فکر کردم چندشب قبل از رفتنت بیای و یه سر بریم مترو میدون حر پیاده شیم و کارگر و بریم بالا و از خیابون اردیبهشت بپیچیم تو انقلاب و بریم تا خیابوون دانشگاه و اونهمه خاطره رو دوباره مرور کنیم،اما بعدش گفتم اینهمه آدم که چند شب قبل تر اومدن و آلبوم های عکس رو دوره کردیم و باهم عکس یادگاری گرفتیم و دمی به خم زدیم چی شد تو عین بز برو شاید بهتر بشه از خیر خاطرات با تو بودن گذشت.
    از ترس یاد تو سراغ آلبوم های عکس هم نمی رفتم دیگه،می ترسیدم برم و برق گذشته های نه چندان دور و حالا خیلی دور خشکم کنه.انگار هم زدن خاطرات حالا دیگه حالم رو بد می کنه.وقتی که عکسها رو مرور می کنم انگار من اضافه ام اون وسط،انگار تبعید شدم من.تا اینکه اون ایمیل لعنتی رو زدی.
    گفتی خداحافظی نکردی به خاطر بغض وامونده ت،گفتی پشت سرت رو نگاه نکردی به خاطر اشکهای روونت،گفتی تنهایی راه افتادی رفتی مترو میدوون حر پیاده شدی و پیاده گز کردی وسط اونهمه خاطره لعنتی،گفتی این تنهایی قدم زدنت رو من برات بنویسم که خاطره بشه برات.باشه رفیق،باشه.من خیال می کنم جای تو بودم و می نویسم برات اما،اما این هم زدن خاطره ها شاید حال تو رو خوب کنه اما من رو خراب میکنه و خراباتی.خدایا امشب این می را حلالم کن،حلالم کن.

    صدای بلندگوی مترو می پیچه تو واگن،ایستگاه میدان حر.پیاده می شم و مثل همیشه راه رو اشتباه می رم و خبری از پله برقی نیست،لک لک کنان خودم رو می کشم بالا و میفتم تو خیابوون کارگر به سمت شمال،میدوون پاستور با انستیتیو پاستور و واکسینه کردن کل مردم دنیایی از خاطره ست،حالا شده شاه نشین و از هر چهار طرف نگهبان داره بیت و اهل بیت.حالا این حوالی یه روزایی حاجی فلانی و حاجی بهمانی بساط عربده کشی دارن و روزه خونی و بعضی مردم رو واکسینه می کنن،بعضی از مردم رو.از کنار گل فروشی زعیم رد می شم،گل فروشی با این عظمت و دک و پز جاش اینجا غریبه اما دخترخاله علی می گفت دهه پنجاه اگه از زعیم گل می خریدی رد خور نداشت عاشقیتت،واسه خودش برو بیایی داشت،یه کم بالاتر بوی کیک مادام سرحال میاره آدم رو،تا همین اواخر هم که می رفتم خود مادام پشت صندوق بود با لهجه غلیظ ارمنیش ازت سفارش می گرفت.
    از سر خیابوون روانمهر میپیچم داخل و اردیبهشت رو که حالا شده منیری جاوید می رم بالا،نرسیده به انقلاب وارد بازارچه کتاب می شم.سردرش دو تا نشر ممنوعه مغازه دارن،ققنوس و اختران.اولین بار اینجا بود که سروش و شریعتی رو شناختیم.از اون سر بازاچه میام بیرون و از کنار کمک درسی فروشها رد میشم.از سر خیابون فروردین تا دانشگاه دو تا دکه روزنامه فروشی هست و یه عالمه کتاب فروشی که تو روزگار اصلاحات همشون من رو میشناختن.مثل حالا که ممنوعه فروشای کنار خیاببون همشون با من چاق سلامتی می کنن.
    تو اون روزای اصلاحات برای منی که از ارشاد میرسلیم داشتم خفه می شدم روزای خوبی بود.کاری به دعوای اصلاح طلبی و اصولگرایی داخله و مزدوران رای داده و آزادیخواهان تحریمی خارجه ندارم،من اون دوران رو با تمام حداقل هاش دوست دارم.روزهای جامعه و توس و نشاط و عصرآزادگان و توانا و گوناگون و پیام امروز و نوروز و روزنو و بنیان و الخ.تو کتاب فروشی ها هم از قوچانی و نبوی و بهنود و معروفی و دنیایی دیگر از نویسندگان جوان.چه روزهایی بود روزهایی که برای کوی دانشگاه فریاد می زدیم و ناگهان .... .
    خیابان انقلاب تمام خاطره بود از کتابفروشی ها و دست فروشها و دکه های روزنامه گرفته تا فلافل و سمبوسه و پای سیب و قهوه فرانسه.اگر حوصله بود تا چهارراه ولیعصر هم می رفتیم و گاهی میهمان تاتری می شدیم بعد توی ایران تک من و تو قلیون می کشیدیم و بقیه کافه گلاسه می خوردند.
    اما شاید تاریخ این سرا روزهای سبز این خیابون رو فراموش نکنه هرچند که خیلی ها رو از ما گرفت و خیلی ها رو هم مثل تو برد،برد به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایش.
    قرار بود خاطره بگم برات از اون خیابوون اما سیاست و حق خاصیت این خیابوون لعنتیه،توش فقط نمیشه قدم زد و فکر نکرد،توش نمیشه فقط سی دی غیر مجاز و پاسور خرید و فلنگ رو بست،تو این خیابوون حداقل برای من و تو و خیلی از ما باید راه رفت و فکر کرد،فکر کرد به دور باطل تاریخی که سنگ فرشهای اینجا دیده،به کتابهای جلد سفید دهه پنجاه و کاست های سخنرانی ممنوع تا دست فروشهای ممنوعه فروشی که طالع بینی و جن شناسی می فروشند و رمان تا سی دی دانلود شده گروه های رپ.به دور باطل استبداد و انقلاب و اصلاحات و دوباره .... .
    برای برگشت می ری به بخش شمالی خیاببون که خلوت تره و همونجوری که از جلوی در داشگاه رد می شی با خیال راحت سیگارت رو دود می کنی و می رسی جلوی سینما بهمن،بازم یاد روزهای دور میفتی،روزهای شوکران و سگ کشی و حاجی واشنگتن و آدم برفی ونسل سوخته و دوزن و ناصر تقوایی و جعفر پناهی تهمینه میلانی و یه عالمه فیملنامه و نمایشنامه که تو کتابفروشی کنار سینما پخش بود و دلت می خواست همه رو داشته باشی.

    تازگیا یه ایستگاه مترو همونجا زدن که صاف میبرتت تا اکباتان و دیگه احتیاجی نیست دوباره بیفتی تو کارگر به سمت جنوب و سرکی هم به دست دوم فروشها بزنی.راحت راحت می ری.همونجوری که تو رفتی به خیال من.



    یک زمانی بود آدم ها خیال می کردند یک گنجشک برای تمام آسمان بس است.
    چه آرزوی کوچکی داشتند.
    آدم هایی پیدا می شدند که تمام عمر عاشق می ماندند.
    چه حوصله ای.
    خوشا به حال ما که با چند قدم از روی همه چیز رد می شویم.
    بی آن که دعایی خوانده باشیم روی دیوار کلیسا نقاشی می کنیم،
    به همان سبک‌باری که رفته ایم بر می گردیم
    و
    یقین داریم که برای مذهب نمره خوبی خواهیم گرفت.
    مثل زنبور عسل نه، مثل پروانه روی تجربه ها بنشینیم و برخیزیم.
    تنهایی، مراقبه ، شور، حال ،عشق... از هر کدام اندکی بچشیم ،
    هیچ چیز نباید زیاد وقت ما را بگیرد.
     

    موضوعات مشابه

    MAHDI_ Ä B Č از این پست تشکر کرده است.