1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

داستان گفتگوی کودک و خدا

شروع موضوع توسط *امين* ‏Nov 26, 2012 در انجمن مذهبی

  1. *امين*

    *امين* *امین*

    8,446
    23,155
    1,128
    404f5f00a0d64447da88bb213b52d93b.


    کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید: “می‌گویند فردا شما مرا به زمین می‌فرستید، اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می‌توانم برای زندگی به آنجا بروم؟”
    خداوند پاسخ داد: “از میان تعداد بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته‌ام. او از تو نگهداری خواهد کرد.” اما کودک هنوز مطمئن نبود که می‌خواهد برود یا نه: “اما اینجا در بهشت، من هیچ کار جز خندین و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.”
    خداوند لبخند زد: “فرشته تو برایت آواز می‌خواند، و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.”
    کودک ادامه داد: “من چطور می توانم بفهمم مردم چه می‌گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟”
    خداوند او را نوازش کرد و گفت: “فرشتة تو، زیباترین و شیرین‌‌ترین واژه‌هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.”
    کودک با ناراحتی گفت: “وقتی می‌خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم؟”

    اما خدا برای این سؤال هم پاسخی داشت: “فرشته‌ات، دستهایت را درکنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می‌دهد که چگونه دعاکنی.”
    کودک سرش رابرگرداند وپرسید: “شنیده‌ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی می‌کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟”
    - “فرشته‌ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.”
    کودک با نگرانی ادامه داد: “اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی‌توانم شما راببینم، ناراحت خواهم بود.”
    خدواند لبخند زد و گفت: “فرشته‌ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهدکرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گر چه من همیشه درکنار تو خواهم بود.”
    در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می‌شد. کودک می‌دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند.
    او به آرامی یک سؤال دیگر از خداوند پرسید: “خدایا ! اگر من باید همین حالا بروم لطفاً نام فرشته‌ام را به من بگویید.”
    خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: “نام فرشته‌ات اهمیتی ندارد. به راحتی می‌توانی او را مادر صدا کنی.”
     
    فدایی رهبر، دختری آسمونی، SHAPARAK و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. sajjad.y

    sajjad.y منم برگشتم بعد مدتها

    2,010
    5,891
    791
    خیلیی زیبا بود
     
    فدایی رهبر، SHAPARAK و dadas99 از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. dadas99

    dadas99

    42
    139
    134
    تو به جان من تا تهش خوندی
     
  4. dadas99

    dadas99

    42
    139
    134
    واقا عالی بود بی دلیل نبود که گفتی خیلی خوب بود
     
  5. sajjad.y

    sajjad.y منم برگشتم بعد مدتها

    2,010
    5,891
    791
    اره بابا خیلی جالب بود
     
    dadas99 از این پست تشکر کرده است.
  6. dadas99

    dadas99

    42
    139
    134
    اره واقعا عالی بود
     
    sajjad.y از این پست تشکر کرده است.
  7. *امين*

    *امين* *امین*

    8,446
    23,155
    1,128
    ممنون از محبتتون
     
    dadas99 از این پست تشکر کرده است.
  8. فداش بشم من
    خدایا نذار تنهام بذاره
     
    dadas99 از این پست تشکر کرده است.
  9. dadas99

    dadas99

    42
    139
    134
    الهی امین
     
  10. yasi2

    yasi2

    92
    107
    121
    :32::32::32::32::32::32:خیلیییییییییییییییییییییییییییییییی قشنگ بود
     
    SHAPARAK و peyrovan از این پست تشکر کرده اند.