1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

داستان کوتاه نهایت بخشندگی

شروع موضوع توسط میلاد 1 ‏Jun 25, 2013 در انجمن درد دل

  1. [​IMG]
    روزی روزگاری درختی بود ….
    و پسر کوچولویی را دوست می داشت .
    پسرک هر روز می آمد
    برگ هایش را جمع می کرد
    از آن ها تاج می ساخت و شاه جنگل می شد .
    از تنه اش بالا می رفت
    از شاخه هایش آویزان می شد و تاب می خورد
    و سیب می خورد
    با هم قایم باشک بازی می کردند .
    پسرک هر وقت خسته می شد زیر سایه اش می خوابید .
    او درخت را خیلی دوست می داشت
    خیلی زیاد
    و در خت خوشحال بود
    اما زمان می گذشت
    پسرک بزرگ می شد
    و درخت اغلب تنها بود
    تا یک روز پسرک نزد درخت آمد
    درخت گفت : « بیا پسر ، ازتنه ام بالا بیا و با شاخه هایم تاب بخور ،
    سیب بخور و در سایه ام بازی کن و خوشحال باش . »
    پسرک گفت : « من دیگر بزرگ شده ام ، بالا رفتن و بازی کردن کار من نیست .
    می خواهم چیزی بخرم و سرگرمی داشته باشم .
    من به پول احتیاج دارم
    می توانی کمی پول به من بدهی ؟
    درخت گفت : « متاسفم ، من پولی ندارم »
    من تنها برگ و سیب دارم .
    سیبهایم را به شهر ببر بفروش
    آن وقت پول خواهی داشت و خوشحال خواهی شد .
    پسرک از درخت بالا رفت
    سیب ها را چید و برداشت و رفت .
    درخت خوشحال شد .
    اما پسر ک دیگر تا مدتها بازنگشت …
    و درخت غمگین بود
    تا یک روز پسرک برگشت
    درخت از شادی تکان خورد
    و گفت : « بیا پسر ، از تنه ام بالا بیا با شاخه هایم تاب بخور و خو شحال باش »
    پسرک گفت : « آن قدر گرفتارم که فرصت بالا رفتن از درخت را ندارم ،
    زن و بچه می خواهم
    و به خانه احتیاج دارم
    می توانی به من خانه بدهی ؟
    درخت گفت : « من خانه ای ندارم
    خانه من جنگل است .
    ولی تو می توانی شاخه هایم را ببری
    و برای خود خانه ای بسازی
    و خوشحال باشی. »
    آن وقت پسرک شاخه هایش را برید و برد تا برای خود خانه ای بسازد
    و درخت خوشحال بود
    اما پسرک دیگر تا مدتها بازنگشت
    و وقتی برگشت ، درخت چنان خوشحال شد که زبانش بند آمد
    با این حال به زحمت زمزمه کنان گفت :
    « بیا پسر ، بیا و بازی کن »
    پسرک گفت : دیگر آن قدر پیر و افسرده شده ام که نمی توانم بازی کنم .
    قایقی می خوانم که مرا از اینجا ببرد به جایی دور می توانی به من قایق بدهی ؟
    درخت گفت : تنه ام را قطع کن و برای خود قایقی بساز
    آن وقت می توانی با قایقت از اینجا دور شوی
    و خوشحال باشی .
    پسر تنه درخت را قطع کرد
    قایقی ساخت و سوار بر آن از آنجا دور شد .
    و درخت خوشحال بود
    پس از زمانی دراز پسرک بار دیگر بازگشت ، خسته ، تنها و غمگین
    درخت پرسید : چرا غمگینی ؟ ای کاش میتوانستم کمکت کنم
    اما دیگر نه سیب دارم ، نه شاخه ، حتی سایه هم ندارم برای پناه دادن به تو
    پسر گفت : خسته ام از این زندگی ، بسیار خسته و تنهام
    و فقط نیازمند با تو بودن هستم ، آیا میتوانم کنارت بنشینم ؟
    درخت خوشحال شد و پسرک پیر کنار درخت نشست و در کنار هم زندگی کردند
    و سالیان سال در غم و شادی ادامه زندگی دادند …
    دوستان خوبم ، آیا شرح داستان ، چیزی به یاد ما نمیآورد ؟
    اکثر ما شبیه پسرک داستان هستیم و با والدین خود چنین رفتاری داریم
    درخت همان والدین ماست ، تا وقتی کوچکیم دوست داریم با آنها بازی کنیم
    تنهایشان میگذاریم و دوباره زمانی به سویشان بر میگردیم که نیازمند هستیم و گرفتار
    برای والدین خود وقت نمیگذاریم ، آیا تا به حال به این فکر کرده ایم که پدر و مادر برای ما
    همه چیز را فراهم میکنند تا ما را شاد نگه دارند و با مهربانی چاره ای برای رفع مشکل ما پیدا میکنند
    و تنها چیزی که در عوض از ما می خواهند این است که
    تنهایشان نگذاریم
    به والدین خود عشق بورزیم ، فراموششان نکنیم
    برایشان زمان اختصاص دهیم
    همراهیشان کنیم
    شادی آنها در دیدن ماست
    هر انسانی میتواند هر زمان و به هر تعداد فرزند داشته باشد
    ولی پدر و مادر فقط یک بار ….
     
    ♥سایه♥ و Sonya از این پست تشکر کرده اند.
  2. Sonya

    Sonya حس خوبيه ببینی یه نفر همه رو بخاطر تـــو پس زده

    10,221
    58,624
    33,753
    عالي بود
     
    میلاد 1 و ♥سایه♥ از این پست تشکر کرده اند.
  3. ♥سایه♥

    ♥سایه♥ ≧^◡^≦

    146
    2,333
    2,036
    thumbsupthumbsup
     
    میلاد 1 از این پست تشکر کرده است.
  4. مرسی
     
    ♥سایه♥ از این پست تشکر کرده است.
  5. :tongue:
     
    ♥سایه♥ از این پست تشکر کرده است.