1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

داستان کوتاه قول شرف یاسمین!

شروع موضوع توسط mini.mini ‏Apr 29, 2014 در انجمن داستان و رمان

  1. mini.mini

    mini.mini ...

    874
    4,719
    4,290
    سوار سمند خان دادشم شدم. خان دادشم گاز ماشین را گرفت و به طرف شیرازحرکت کرد. می دانستم در این دو ماهی که در خانه خان داداشم هستم جهنم را به چشم خواهم دید. هیچی نشده بدنم داشت می لرزید دو تا آرامبخش خوردم و تا خود شیراز خوابیدم.
    با صدای علی بیدار شو، رسیدیم خان داداشم بیدار و از ماشین پیاده شدم. اوایل پائیز بود و صدای قارقار شوم و زشت کلاغها خبر از روزهای پر از عذابی که پیشم رویم بود می دادند.
    آسانسور خراب بود با زحمت از پله ها خودم را بالا کشیدم. داخل آپارتمان خان دادش که شدیم زن داداشم با آن چهره شیرین که با لبخندی شینترش هم شده بود به استقبالمان آمد. خان داداش بلافاصله گفت اتاق حاضره؟ که با جواب مثبت زن داداشم روبرو شد. دم در اتاق خان داداشم بهم گفت: می خوام مثلِ یه مرد بیایی بیرون. به قیافه مردانه و جذبه دار خان دادشم نگاه کردم و گفتم: قول میدم، قول شرف. باید هم مثل یک مرد خارج می شدم مگرنه یاسمین که تمام هستیم بود را از دست می دادم. وارد اتاق شدم و پشت سرم صدای قفل شدن در اتاق را شنیدم. به تراس رفتم و رو به آسمان که با تکه ابرهایی تزئین شده بود کردم و گفتم: خدایا کمکم کن، یاسمین رو از من نگیر. به اتاق برگشتم عکس یاسمین را به دیوار زدم یاسمین داشت با چشمهای درشت و آهووارش و لبهای نازک و خوش فرمش بهم لبخند میزد. لبخندی که مرا پر از امید و انگیزه کرد.
    دو روز اول را با کمی درد سپری کردم اما روز سوم همین که خواستم از تخت پائین بیاییم انگار چسبیده بودم به تخت پشتم پر از عرق بود و دهنم مزه ترشی میداد. داداشم که برایم صبحانه آورده بود متوجه وخامت اوضاع شد. جلو آمد با دستهای عضلانیش شانه هایم را گرفت و گفت: پسر به خاطر روح آقاجون هم که شده دووم بیار. با ته مانده قدرتم لبهای خشکم را با زحمت باز کردم و گفتم: دووم میارم خان داداش. داداشم بوسه ای بر پیشانیم کاشت و از اتاق خارج شد. آن روز از شدت درد تا شب به خودم پیچیدم. آنقدر دستم را گاز گرفتم که ازش خون آمد. به دوره سیم کشی رسیده بودم. تا ده روز برق از نوک انگشتام وارد می شد و از فرق سرم خارج می شد. این ده روز به اندازه یک قرن گذشت.
    پانزده روز گذشته بود و دیگر طاقتم طاق شده بود. ظهر که خان دادش برایم ناهار آورد به دست پایش افتادم "خان داداش فقط یه ذره، دیدی پانزده روز روز صبر کردم. بازم می تونم. تو رو خدا یه ذره برام بگیر. دارم میمیرم داداش، التماس می کنم. به روح آقاجون دیگه اخرین بارمه خواهش می کنم، فقط یه ذره. خان داداش بلندم کرد یک مشت پول ریز درشت از جیبش در آورد و رو به رویم گرفت و در را تا انتها باز کرد و گفت: خودت برو هرچقدر می خوایی بخر ولی دیگه سر خاک آقاجون نرو. یک لحظه آقاجون جلو چشمهایم ظاهر شد. با فریاد به داداشم گفتم: برو بیرون و در و ببند. از آن روز تا ده روز بعد آنقدر فریاد کشیدم که دیگر صدایم در نمی آمد فریادهایی که دیوارها و بیشتر از آن دل خان داداشم را می لرزاند. هر وقت برایم غذا می آورد چشمای قرمزش به من می گفتند که ما گریه کرده ایم.
    بعد از گذشت یک ماه و پانزده روز بحران را پشت سر گذاشته بودم. درد جسمی ایم خیلی کم شده بود. ولی هوسش گاه گداری بد جور آزارم میداد که آن هم با یاد خدا، امید بدست آوردن یاسمین و کمک دو دکتری که یکی روانپزشک و دیگری متخصص ترک بود زود از یادم میرفت.
    فردا قرار بود به کرج بازگردم. توی تراس نشسته بودم. دقایقی قبل آسمان برایم اشک شوق ریخت و الان من با نسکافه ای داشتم بوی آب و خاک را با تمام وجود به ریه هایم می فرستادم. آزمایش داده بودم پاکِ پاک بودم و ورقه آزمایش مثل کارنامه قبولی در دستم شاهد این ادعا بود به یاسمین قول شرف داده بودم دو ماهه پاک برمی گردم، الان داشتم پنچ روز زودتر به دیدنش می رفتم تا سوپرایزش کنم. من در بیست یک سالگی دوباره متولد شده بودم.
    سر کوچه بی صبرانه با ورقه آزمایش در دست منتظر یاسمین بودم. می دانستم امروز کلاس دارد به دیوار تکیه داده بودم که نیما دوستم که همسایه یاسمین اینا بود را دیدم. نیما بهم گفت: اومدی یادی از گذشتها بکنی. با فریاد که پر از شادی بود گفتم: نه اومدم عشقمو ببینم. نیما گفت: ما رو گرفتی عشقت و که پانزده روز قبل فرستادیم خونه بخت. گفتم زر نزن برو برو الان که بیاد. نیما با چشمهای گشاد شده گفت: به خدا ازدواج کرده علی، خبر نداری!؟. به چشم های نیما نگاه کردم جدی جدی بود.
    در یکی از خانه های آن کوچه را زدم زن میانسالی آمد و حرف نیما رو تائید کرد. چیزی درونم فرو ریخت. ورقه آزمایش از دستم افتاد و بادی که تازه شروع به وزیدن کرده بود ورقه را به کام خود کشید. بی هدف تا شب در خیابان ها گشتم.
    یکدفعه دیدم جلوی مغازه احمد قمه هستم. به داخل مغازه رفتم یک چک 50 تومانی روی میز گذاشتم او هم سریع یک بسته گذاشت کف دستم. از مغازه خارج شدم و کنار خیابان ایستادم ، دو ما قبل مثل فیلم از جلوی چشمانم گذشت. درد و رنج جهنمی، چشمهای قرمز خان داداشم و روح آقاجون که مطمئن بودم الان دارد مرا می بیند. بسته از میان انگشتهایم لغزید و به جوب آب آفتاد.
     
    mania22، Aryamehr، setareh و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.