1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

داستان کوتاه راه بهشت...

شروع موضوع توسط میلاد 1 ‏Aug 2, 2013 در انجمن درد دل

  1. داستان کوتاه راه بهشت...




    مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می رفتند. هنگام عبور از
    کنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد
    نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو
    جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می کشد تا مرده‌ها به
    شرایط جدید خودشان پی ببرند.

    پیاده‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می
    ریختند و به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه تمام
    مرمری عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش طلا باز میشد
    و در وسط آن چشمه‌ای بود که آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر
    رو به مرد دروازه‌بان کرد: روز به خیر، اینجا کجاست که اینقدر
    قشنگ است؟

    دروازه‌بان: روز به خیر، اینجا بهشت است.

    - چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم.

    دروازه‌بان به چشمه اشاره کرد و گفت: می توانید وارد شوید و
    هر چه قدر دلتان میخواهد بنوشید.

    - اسب و سگم هم تشنه‌اند.

    نگهبان: واقعأ متأسفم.ورود حیوانات به بهشت ممنوع است. مرد
    خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی
    آب بنوشد. از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از
    اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود
    به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با
    درختانی در دو طرفش باز می شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها
    دراز کشیده بود و صورتش را با کلاهی پوشانده بود، احتمالأ
    خوابیده بود.

    مسافر گفت: روز به خیر. مرد با سرش جواب داد.

    - ما خیلی تشنه‌ایم. من، اسبم و سگم.

    مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای
    است. هرقدر که می خواهید بنوشید. مرد، اسب و سگ، به
    کنار چشمه رفتند و تشنگیشان را فرو نشاندند. مسافر از مرد
    تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید، میتوانید
    برگردید. مسافر پرسید: فقط می خواهم بدانم نام اینجا چیست؟

    - بهشت

    - بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!

    - آنجا بهشت نیست، دوزخ است. مسافر حیران ماند: باید جلوی
    دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند! این اطلاعات غلط
    باعث سردرگمی زیادی می‌شود!

    - کاملأ برعکس، در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌کنند. چون
    تمام آن هایی که حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنند،
    همانجا می‌مانند…
     
    nama، repa، Goln@r و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. omid xann

    omid xann باحال

    1,108
    3,395
    353
    مرسی خیلی عالی بود
     
    میلاد 1 از این پست تشکر کرده است.
  3. ح.اهش میکنم دادداشه گلم
     
    omid xann از این پست تشکر کرده است.
  4. omid xann

    omid xann باحال

    1,108
    3,395
    353
    چاکرم
     
  5. thumbsupجالب بود مرسی.:smile:
     
  6. repa

    repa خستم...

    164
    411
    272
  7. nama

    nama

    1,808
    2,576
    354