1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

داستان های کوتاه

شروع موضوع توسط M.G.Captain ‏Aug 18, 2014 در انجمن داستان و رمان

  1. M.G.Captain

    M.G.Captain تو ای خاتون من ؛تن خسته مرا دریاب M&A عضو کادر مدیریت مدیر ارشد

    10,776
    29,242
    164,452
    لبخندی که زندگیش را نجات داد

    بسیاری از مردم کتاب " شاهزاده کوچولو " اثر " اگزوپری "

    ( آنتوان دو سنت‌ اگزوپری )

    را می شناسند .

    اما شاید همه ندانند که او خلبان جنگی بود و با نازیها جنگید و کشته شد .

    قبل از شروع جنگ جهانی دوم اگزوپری در اسپانیا با دیکتاتوری فرانکو می جنگید .

    او تجربه های حیرت آور خود را در مجموعه ای به نام لبخند گردآوری کرده است .

    در یکی از خاطراتش می نویسد که او را اسیر کردند و به زندان انداختند او که از روی رفتار

    های خشونت آمیز نگهبانان حدس زده بود که روز بعد اعدامش خواهند کرد مینویسد :

    "مطمئن بودم که مرا اعدام خواهند کرد به همین دلیل بشدت نگران بودم .

    جیب هایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا کنم که از زیر دست آنها که حسابی لباس

    هایم را گشته بودند در رفته باشد یکی پیدا کردم و با دست های لرزان آن را به لبهایم

    گذاشتم ولی کبریت نداشتم .

    از میان نرده ها به زندانبانم نگاه کردم .

    او حتی نگاهی هم به من نینداخت درست مانند یک مجسمه آنجا ایستاده بود .


    فریاد زدم " هی رفیق کبریت داری ؟"

    به من نگاه کرد شانه هایش را بالا انداخت و به طرفم آمد .

    نزدیک تر که آمد و کبریتش را روشن کرد بی اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد .

    لبخند زدم و نمی دانم چرا ؟ شاید از شدت اضطراب ،

    شاید به خاطر این که خیلی به او نزدیک بودم و نمی توانستم لبخند نزنم .

    در هر حال لبخند زدم و انگار نوری فاصله بین دلهای ما را پر کرد .

    میدانستم که او به هیچ وجه چنین چیزی را نمیخواهد ولی گرمای لبخند من از میله ها

    گذشت و به او رسید و روی لبهای او هم لبخند شکفت .

    سیگارم را روشن کرد ولی نرفت و همانجا ایستاد و مستقیم در چشمهایم نگاه کرد و

    لبخند زد من حالا با علم به اینکه او نه یک نگهبان زندان که یک انسان است به او لبخند

    زدم . نگاه او حال و هوای دیگری پیدا کرده بود ...


    پرسید : " بچه داری ؟ "

    با دستهای لرزان کیف پولم را بیرون آوردم و عکس اعضای خانواده ام را به او نشان دادم و

    گفتم :" اره ایناهاش "

    او هم عکس بچه هایش را به من نشان داد و درباره نقشه ها و آرزو هایی که برای آنها

    داشت برایم صحبت کرد . اشک به چشمهایم هجوم آورد .

    گفتم که می ترسم دیگر هرگز خانواده ام را نبینم .

    دیگر نبینم که بچه هایم چطور بزرگ می شوند .

    چشم های او هم پر از اشک شدند .

    ناگهان بی آنکه که حرفی بزند قفل در سلول مرا باز کرد و مرا بیرون برد .

    بعد هم مرا بیرون زندان و جاده پشتی آن که به شهر منتهی می شد هدایت کرد !

    نزدیک شهر که رسیدیم تنهایم گذاشت و برگشت بی آنکه کلمه ای حرف بزند !

    یک لبخند زندگی مرا نجات داد !

    بله لبخند بدون برنامه ریزی ؛ بدون حسابگری ؛

    لبخندی طبیعی زیباترین پل ارتباطی آدم هاست .


    ما لایه هایی را برای حفاظت از خود می سازیم .

    لایه مدارج علمی و مدارک دانشگاهی ، لایه موقعیت شغلی و این که دوست داریم ما را

    آنگونه ببینند که نیستیم .
    زیر همه این لایه ها من حقیقی و ارزشمند نهفته است .

    من ترسی ندارم از این که آن را روح بنامم من ایمان دارم که روح های انسان ها است

    که با یکدیگر ارتباط برقرار می کنند و این روح ها با یکدیگر هیچ خصومتی ندارد .

    متاسفانه روح ما در زیر لایه هایی ساخته و پرداخته خود ما که در ساخته شدنشان دقت

    هولناکی هم به خرج می دهیم ما از یکدیگر جدا می سازند و بین ما فاصله هایی را

    پدید می آورند و سبب تنهایی و انزوایی ما می شوند .

    داستان اگزوپری داستان لحظه جادویی پیوند دو روح است که آدمی به هنگام عاشق

    شدن و نگاه کردن به یک نوزاد این پیوند روحانی را احساس می کند .

    وقتی کودکی را می بینیم چرا لبخند می زنیم ؟

    چون انسان را پیش روی خود می بینیم که هیچ یک از لایه هایی را که نام بردیم روی من طبیعی خود نکشیده است و با همه وجود خود و بی هیچ شائبه ای

    به ما لبخند می زند و آن روح کودکانه درون ماست که در واقع به لبخند او پاسخ می دهد

    بقول ویکتورهوگو که می گوید :


    لبخند کوتاهترین فاصله بین دو نفر است و نزدیک ترین راه برای تسخیر دلها

    انسان تنها آفریده ای است که میتواند بخندد ،

    پس لبخند بزن دوست من
     
    فضولی موقوف، بوق، ILMAH_68 و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. M.G.Captain

    M.G.Captain تو ای خاتون من ؛تن خسته مرا دریاب M&A عضو کادر مدیریت مدیر ارشد

    10,776
    29,242
    164,452
    چگونه میتوانم مثل تو باشم؟

    مرد زاهدی که در کوهستان زندگی می کرد ،

    کنار چشمه ای نشست تا آبی بنوشد و خستگی در کند .

    سنگ زیبایی درون چشمه دید .

    آن را برداشت و در خورجینش گذاشت و به راهش ادامه داد .

    در راه به مسافری برخورد کرد که از شدت گرسنگی با حالت ضعف افتاده بود .

    کنار او نشست و از داخل خورجینش نانی بیرون آورد و به او داد .

    مرد گرسنه هنگام خوردن نان ،

    چشمش به سنگ گران بهای درون خورجین افتاد . نگاهی به زاهد کرد و گفت :

    « آیا آن سنگ را به من می دهی ؟ »

    زاهد بی درنگ سنگ را درآورد و به او داد .

    مسافر از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید .

    او می دانست که این سنگ آنقدر قیمتی است که با فروش آن می تواند تا آخر عمر در

    رفاه زندگی کند ، بنابراین سنگ را برداشت و با عجله به طرف شهر حرکت کرد .

    چند روز بعد ، همان مسافر نزد زاهد آمد و گفت :

    « من خیلی فکر کردم ، تو با این که می دانستی این سنگ چه قدر ارزش دارد ،

    خیلی راحت آن را به من هدیه کردی . »

    بعد دست در جیبش برد و سنگ را در آورد و گفت :

    « من این سنگ را به تو برمی گردانم ولی در عوض چیز گران بهاتری از تو می خواهم .

    به من یاد بده که چگونه می توانم مثل تو باشم ؟
     
    فضولی موقوف، بوق، ILMAH_68 و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. M.G.Captain

    M.G.Captain تو ای خاتون من ؛تن خسته مرا دریاب M&A عضو کادر مدیریت مدیر ارشد

    10,776
    29,242
    164,452
    شراکت زوجی سالخورده

    در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند .

    آنها در میان زوج های جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند .

    بسیاری از آنان ،

    زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکر شان را از نگاه شان خواند

    : « نگاه کنید ، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار

    هم خوشبختند . »

    پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت .

    غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که

    همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست .

    یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود .

    پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد .

    سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد .


    پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید .

    همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می زد مشتریان دیگر با ناراحتی

    به آنها نگاه می کردند و این بار به این فکر می کردند که آن زوج پیر احتمالا آن قدر فقیر

    هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفارش بدهند .

    پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش .

    مرد جوانی از جای خو برخاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا

    برای شان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد . اما پیر مرد قبول نکرد و گفت :

    « همه چیز رو به راه است ، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم . »

    مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد ،

    پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی زند .


    بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ

    دیگر برای شان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد :

    « ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم . »

    همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد ،

    مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت :

    « می توانم سوالی از شما بپرسم خانم ؟ »

    پیرزن جواب داد : « بفرمایید . »

    - چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید .

    منتظر چی هستید ؟ »

    پیرزن جواب داد : « منتظر دندان ها !
     
    فضولی موقوف، بوق، ILMAH_68 و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. M.G.Captain

    M.G.Captain تو ای خاتون من ؛تن خسته مرا دریاب M&A عضو کادر مدیریت مدیر ارشد

    10,776
    29,242
    164,452
    اعتصاب 3 زن


    سه تا زن انگلیسی ، فرانسوی و ایرانی با هم قرار میزارن که اعتصاب کنن و دیگه کارای

    خونه رو نکنن تا شوهراشون ادب بشن و بعد از یک هفته نتیجه کارو بهم بگن !



    بعد از انجام این کار دور هم جمع شدن ،

    زن فرانسوی گفت : به شوهرم گفتم که من دیگه خسته شدم بنابراین نه نظافت منزل،

    نه آشپزی ، نه اتو و نه . . . خلاصه از اینجور کارا دیگه بریدم .


    خودت یه فکری بکن من که دیگه نیستم یعنی بریدم !


    روز بعد خبری نشد ، روز بعدش هم همینطور .


    روز سوم اوضاع عوض شد، شوهرم صبحانه را درست کرده بود و آورد تو رختخواب من

    هم هنوز خواب بودم ، وقتی بیدار شدم رفته بود .

    زن انگلیسی گفت : من هم مثل فرانسوی همونا را گفتم و رفتم کنار .


    روز اول و دوم خبری نشد ولی روز سوم دیدم شوهرم لیست خرید و کاملا تهیه کرده بود

    ، خونه رو تمیز کرد و گفت کاری نداری عزیزم منو بوسید و رفت .

    زن ایرانی گفت : من هم عین شما همونا رو به شوهرم گفتم !


    اما روز اول چیزی ندیدم !


    روز دوم هم چیزی ندیدم !


    روز سوم هم چیزی ندیدم !


    شکر خدا روز چهارم یه کمی تونستم با چشم چپم ببینم !
     
    بوق، ILMAH_68، $$h@mid$$ و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. M.G.Captain

    M.G.Captain تو ای خاتون من ؛تن خسته مرا دریاب M&A عضو کادر مدیریت مدیر ارشد

    10,776
    29,242
    164,452
    گل شمعدانی


    آقایون حتما بخونید


    خیلی قشنگه حتما بخونید... تقدیم به آقایون ...


    توی مبل فرو رفته بودم و به یکی از مجلات مُدی که زنم همیشه

    می خرد نگاه می کردم. چه مانکن هائی، چقدر زیبا، چقدر شکیل و تمنا برانگیز.

    زنم داشت به گلدان شمعدانی که همیشه گوشه اتاق است

    ور می رفت و شاخه های اضافی را می گرفت و برگ های

    خشک شده را جدا می کرد. از دیدن اندام گرد و قلنبه اش لبخندی گوشه لبم پیدا شد ،

    از مقایسه او با دخترهای توی مجله خنده ام گرفته بود...

    زنم آنچنان سریع برگشت و نگاهم کرد که فرصت نکردم

    لبخندم را جمع و جور کنم. گلدان شمعدانی را برداشت و روبروی من ایستاد و گفت:

    نگاه کن! این گل ها هیچ شکل رزهای تازه ای نیستند که دیروز خریده ام.

    من عاشق عطر و بوی رز هستم. جوان، نورسته،

    خوشبو و با طراوت. گل های شمعدانی هرگز به زیبائی و شادابی آنها نیستند،

    اما می دانی تفاوتشان چیست؟ بعد،

    بدون این که منتظر پاسخم باشد اشاره ای به خاک گلدان کرد و گفت:

    اینجا! تفاوت اینجاست. در ریشه هائی که توی خاک اند.

    رزها دو روزی به اتاق صفا می دهند و بعد پژمرده می شوند،

    ولی این شمعدانی ها، ریشه در خاک دارند و به این زودی ها از بین نمی روند.

    سعی می کنند همیشه صفابخش اتاقمان باشند.

    چرخی زد و روی یک صندلی راحتی نشست و کتاب مورد علاقه اش را به دست گرفت.

    کنارش رفتم و گونه اش را بوسیدم.

    این لذت بخش ترین بوسه ای بود که بر گونه یک گل شمعدانی زدم.

    قدر گل شمعدانی

    های خودتون رو بدونید..
     
    فضولی موقوف، بوق، ILMAH_68 و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. M.G.Captain

    M.G.Captain تو ای خاتون من ؛تن خسته مرا دریاب M&A عضو کادر مدیریت مدیر ارشد

    10,776
    29,242
    164,452
    چشمان مادر :(


    چشمان مادر


    ﻣﺪﯾﺮ : ﭘﺴﺮ ﺷﻤﺎ ﺍﺧﺮﺍﺟﻪ !


    ﭘﺪﺭ: ﺍﺧﻪ ﭼﺮﺍ؟ ﻣﻦ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﭘﺪﺭﺵ ﺣﻖ ﺩﺍﺭﻡ ﺩﻟﯿﻠﺶ ﺭﻭ ﺑﺪﻭﻧﻢ !


    ﻣﺪﯾﺮ : ﺷﺮﻡ ﺍﻭﺭﻩ ! ﺩﺭ ﻃﻮﻝ ﺩﻭﺭﻩ ﮐﺎﺭﯾﻢ ﻫﺮﮔﺰﺑﺎ ﭼﻨﯿﻦ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﻭﺑﻪ ﺭﻭ ﻧﺸﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﭘﺪﺭ:

    ﻣﺤﺾ ﺭﺿﺎﯼ


    ﺧﺪﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﮕﯿﻦ ﭼﯽ ﺷﺪﻩ؟ ﺍﻭﻥ ﺑﭽﻪ ﺗﺎﺯﻩ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺭﻭ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻩ .ﺍﺧﻪ ﭼﯽ ﺷﺪﻩ؟

    ﮐﺘﮏ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﺮﺩﻩ ﻧﻤﺮﻩ ﺻﻔﺮ ﮔﺮﻓﺘﻪ؟ ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﻓﺤﺶ ﺩﺍﺩﻩ! ﺍﺧﻪ ﭼﯽ ﺷﺪﻩ !


    ﻣﺪﯾﺮ : ﺑﭽﻪ ﺷﻤﺎ …


    ﭘﺪﺭ: ﺑﭽﻪ ﻣﻦ ﭼﯽ؟


    ﻣﺪﯾﺮ : ﺑﭽﻪ ﺷﻤﺎ ﺟﻠﻮﯼ ﻫﯿﺠﺪﻩ ﺟﻔﺖ ﭼﺸﻢ . ﺑﻪ ﻣﻌﻠﻤﺶ ﮔﻔﺘﻪ :


    ﻋﺎﺷﻘﺘﻢ ﻋﺸﻘﻢ ! ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺑﭽﻪ ﮐﻼﺱ ﺩﻭﻡ ﺍﺑﺘﺪﺍﯾﯽ ﺑﻌﯿﺪﻩ ….


    ﭘﺪﺭ ﭘﺮﯾﺪ ﻭﺳﻂ ﺣﺮﻓﻬﺎﯼ ﻣﺪﯾﺮ ﻭ ﺑﺎ ﻟﺤﻦ ﺗﻨﺪﯼ ﮔﻔﺖ : ﺳﻌﻴﺪ ﺍﻻﻥ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟


    ﻣﺪﯾﺮ :ﭘﺸﺖ ﺩﺭ ﺩﻓﺘﺮ !


    ﭘﺪﺭ ﺳﺮﯾﻊ ﺍﺯ ﺟﺎﯾﺶ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺩﻓﺘﺮ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪ . ﺳﻌﻴﺪ ﺁﻧﺠﺎ ﻧﺒﻮﺩ ﭼﺸﻢ ﭼﺮﺧﺎﻧﺪ .

    ﺭﻭﯼ ﺭﺩﯾﻒ


    ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻫﺎ ﮐﯿﻒ ﭘﺴﺮﺵ ﺭﺍ ﺷﻨﺎﺧﺖ !

    ﺭﻭﯼ ﮐﯿﻒ ﺭﻭﯼ ﮐﺎﻏﺬ A4 ﺑﺎ ﺧﻂ ﮐﻮﺩﮐﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﺩﺳﺖ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﯼ ﺳﻌﻴﺪ ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩ ……


    ﭼﺸﻢ ﻫﺎﺵ ﺧﯿﻠﯽ ﺷﺒﯿﻪ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺑﻮﺩ. ﻣﻨﻮ ﺑﺒﺨﺶ ﺑﺎﺑﺎ
     
    فضولی موقوف، بوق، ILMAH_68 و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. M.G.Captain

    M.G.Captain تو ای خاتون من ؛تن خسته مرا دریاب M&A عضو کادر مدیریت مدیر ارشد

    10,776
    29,242
    164,452
    وصیت نامه ی یک دختر :smile:

    بعد از مرگ من … تو آگهی عکس پرسنلی نزنید ها

    تو درایو دی فولدر جیگر عکسهای توپ دارم خوراک اعلامیه است !

    بعد از مرگ من … هنوز میت رو زمین مونده هارد دیسک

    کامیپوتر رو بندازید تو ماکروفر بزارید خوب بپزه !!یک طوری

    که درایو دی خوب مغز پخت بشه !

    ما یه اندک آبرویی تو فامیل و در و همسایه داشتیم !

    سر خاکم جیغ و داد نکنید ! سر و صدا نکنید !! من از جاهای

    شلوغ و پر سر و صدا متنفر بودم ! حالا مردم گناه که نکردم !

    قبرم رو با گلاب نشورید من از بوی گلاب بدم میاد ! همون آب خالی کافیه ! نگید

    این بنده خدا رانی هلو دوست داشت با رانی هلو بشورید !! نوچ میشم خوب !!

    خرما خواستید بدید روش پودر نارگیل نریزید هاااا ..

    خیلی جواده همون گردو بزارید لاش خوبه اونجوری حال میده !!

    مردهای فامیل بگید لازم نکرده مثل رابینسون کروزو یک من ریش بزارند !

    سه تیغه کنید بدون کراوات مشکی هم تو مراسم من نیاید خواهش میکنم

    آخوند هم نیارید ! لازمه دلیل اش رو بگم ؟

    شایع کنید این اواخر بهش الهام شده بود که باید بره !

    از اون تریپ هاست که مو به تن همه سیخ میکنه !!

    پروفایلم رو تو فیسبوک نبندیدا !! گاهی هم باهاش پست بزنید جیگر همه کباب بشه

    این شعر هم واسه رو اعلامیه و سنگ انتخاب کردم :

    گل چین روزگار ؛ عجب خوش سلیقه است

    میچیند خوش.گلی که به عالم نمونه است....
     
    فضولی موقوف، بوق، ILMAH_68 و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. M.G.Captain

    M.G.Captain تو ای خاتون من ؛تن خسته مرا دریاب M&A عضو کادر مدیریت مدیر ارشد

    10,776
    29,242
    164,452
    دستان پاک رفتگر :(

    مرد رفتگر آرزو داشت برای یکبار هم که شده موقع

    شام با تمامی خانواده اش دور سفره کوچکشان باشد و با هم غذا بخورند،

    او بیشتر وقت ها دیر به خانه میرسید و فرزندانش

    شامشان را خورده و همگی خوابیده بودند .


    هر شب از راه نرسیده به حمام کوچکی که در گوشه حیاط خانه بود

    میرفت و خستگی و عرق کار طاقت فرسای روزانه را از تن می شست .

    تنها هم سفره او همسرش بود که در جواب چون و چرای مرد رفته گر ،

    خستگی و مدرسه فردای بچه ها و اینجور چیزها را بهانه می کرد و همین بود که آرزوی

    او هنوز دست نیافتنی می نمود .

    یک شب شانس آورد و یکی از ماشین های شهرداری او را تا نزدیک خانه شان رساند و

    او با یک جعبه شیرینی و چند تا پاکت میوه قبل از چیدن سفره شام به خانه رسید .


    وقتی پدر سر سفره نشست فرزندان هر یک به بهانه ای با پدر شام نخوردند .


    دلش بدجوری شکست وقتی نیمه شب با صدای غذا خوردن یواشکی بچه ها


    از خواب بیدار شد و گفتگوی آنها را از آشپزخانه شنید :


    « چقدر امشب گشنگی کشیدیم ! بدشانسی بابا زود اومد خونه .


    با اون دستاش که از صبح تا شب توی آشغالهای مردمه .


    آدم حالش بهم میخوره باهاش غذا بخوره
    ........................................................................................... هی روزگار
     
    فضولی موقوف، بوق، ILMAH_68 و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. M.G.Captain

    M.G.Captain تو ای خاتون من ؛تن خسته مرا دریاب M&A عضو کادر مدیریت مدیر ارشد

    10,776
    29,242
    164,452
    بادکنک من

    سمیناری برگزار شد و پنجاه نفر در آن حضور یافتند.

    سخنران به سخن گفتن مشغول بود و ناگاه سکوت کرد

    و به هر یک از حاضرین بادکنکی داد و تقاضا کرد با ماژیک روی آن اسم خود را بنویسند.

    سخنران بادکنک‌ها را جمع کرد و در اطاقی دیگر نهاد.

    سپس از حاضرین خواست که به اطاق دیگر بروند

    و هر یک بادکنکی را که نامش روی آن بود بیابد. همه باید ظرف پنج دقیقه بادکنک خود را

    بیابند. همه دیوانه‌وار به جستجو پرداختند؛

    یکدیگر را هُل می‌دادند؛

    به یکدیگر برخورد می‌کردند و هرج و مرجی راه انداخته بودند که حد نداشت.

    مهلت به پایان رسید و هیچکس نتوانست بادکنک خود را بیابد.

    بعد، از همه خواسته شد که هر یک بادکنکی را اتفاقی بردارد و آن را به کسی بدهد که

    نامش روی آن نوشته شده است.

    در کمتر از پنج دقیقه همه به بادکنک خود دست یافتند.


    سخنران ادامه داده گفت:

    «همین اتّفاق در زندگی ما می‌افتد.

    همه دیوانه‌وار و سراسیمه در جستجوی سعادت خویش به این سوی و آن سوی چنگ

    می‌اندازیم و نمی‌دانیم سعادت ما در کجا واقع شده است.

    سعادت ما در سعادت و مسرّت دیگران است.

    به یک دست سعادت آنها را به آنها بدهید و سعادت خود را از دست دیگر بگیرید.»
     
    فضولی موقوف، بوق، ILMAH_68 و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. M.G.Captain

    M.G.Captain تو ای خاتون من ؛تن خسته مرا دریاب M&A عضو کادر مدیریت مدیر ارشد

    10,776
    29,242
    164,452
    مرا بغل کن


    روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود،
    بیمار شد. شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى‌ حمل و نقل کالا در

    شهر استفاده مى‌کرد براى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد. زن با

    احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت نمی دانست دست هایش را کجا

    بگذارد که ناگهان شوهرش گفت: «مرا بغل کن.»


    زن پرسید: «چه کار کنم؟» و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان صورتش سرخ شد.

    با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک صورتش را خیس نمود. به نیمه راه

    رسیده بودند که زن از شوهرش خواست به خانه برگردند.


    شوهرش با تعجب پرسید: «چرا؟ تقریبا به بیمارستان رسیده ایم.»


    زن جواب داد: «دیگر لازم نیست، بهتر شدم. سرم درد نمی کند.»


    شوهر همسرش را به خانه رساند ولى هرگز متوجه نخواهد شد که گفتن همان جمله

    ى ساده ى «مرا بغل کن» چقدر احساس خوشبختى را در قلب همسرش باعث شده که

    در همین مسیر کوتاه، سردردش را خوب کرده است.

    عشق چنان عظیم است که در تصور نمی گنجد. فاصله ابراز عشق دور نیست. فقط از

    قلب تا زبان است و کافی است که حرف های دلتان را بیان کنید
     
    فضولی موقوف، بوق، ILMAH_68 و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.